انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 64 از 112:  « پیشین  1  ...  63  64  65  ...  111  112  پسین »

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده (آرشیو شماره یک)


زن


 
خوش شانسی توی چت

سال 83 بود. داشتم چت میکردم. رفتم سراغ یه آیدی به نام سارا (مستعار). خیلی زود ارتباط برقرار کرد و شماره تلفن داد. کمی تعجب کردم. زنگ زدم. آره یه دختر بود. کمی با هم حرف زدیم و از هم پرسیدیم. خیلی مودبانه. برای فردا ساعت 11 صبح باش قرار گذاشتم. می گفت تو یه شرکت کار می کنه و بهم گفت بیام شرکت. فرداش راه افتادم طرف آدرس. هرچی نزدیکتر می شدم کنجکاوتر می شدم و همین کنجکاوی باعث شد کمی بترسم. رسیدم در شرکت که تو یه ساختمان 4 طبقه بود. در زدم . یه مرد درو باز کرد!!! منم خودمو جمو جور کردم و گفتم با خانم فلانی کار دارم. اونم گقت شما؟ منم اسممو گفتم و رفتم تو. راهنماییم کرد تو اتاق سارا. انگار ترسم بی خود نبود. این مرده اینجا چی کار میکرد؟!
چهره سارا رو اولین بار دیدم. راستش 50 - 50 بود نمیشد بگی بده یا خوبه. وقتی باهم حرف میزدیم اون مرد که آبدارچی شرکت بود چای اورد. منم از ترس اینکه بخورم و بیهوش بشم و ... چای نخوردم. سارا گفت من قصد ازدواج دارم و اگه قصد ازدواج نداری همین جا تمومش کن و برو. دِ بیا! این دیگه کیه؟
منم رفتم. عصرش یادم نمیاد اون به بهانه ای زنگ زد یا من. به هر خال دوباره صحبت کردیم ولی من خیلی از این کار سارا بدم اومد. گفتم باشه برای ازدواج ادامه می دیم ولی باید بیشتر از این حرفا با هم آشنا بشیم.
گذشت و یه مدت میرفتم تو شرکت. بعد از یه ماه زمانی بم می گفت بیا که کسی اونجا نباشه. چون بیشتر صمیمی شده بودیم با لباس محترمانه همدیگه رو بغل می کردیم و کمکم همدیگه رو می بوسیدیم. اولین بار بود که لب میگرفتم خیلی بهم حال میداد. یکی دو روز بعد از اینکه لب می گرفتیم من یه دستمو میبردم طرف پستوناش و میخواستم بمالم که نمیذاشتو می گفت من خط قرمز دارم و مواظب خط قرمز من باش. بعد از یه هفته خط قرمزو شکستم و پستوناشو میمالیدم. بازم بگم که بار اولم بود و خیلی بهم حال می داد. این اوضاع کمی (حدود دو سه هفته) طول کشید. معمولاً عصرا با هم تنها تو شرکت بودیم و سارا مجبور بود زودتر بره خونه. خونه هامون به هم نزدیک بود و من تو تاکسی هم خودمو از مالیدن جاهی امکان پذیر محروم نمی کردم. یه روز پنج شنبه از صبح رفتم پیش سارا. ساعت 11 بود که سارا آبدارچی رو رد کرد که بره خونه. من با خودم می گفتم بازم تا لب چشمه باید برم و تشنه برگردم. نشسته بودم رو صندلی که سارا اومد نشست رو پاهام. شروع کردیم بوسیدن و لب گرفتن و من بعد از اینکه کمی پستوناشو مالیدم رفتم سراغ شلوارش که کسشو بمالم ولی بازم گفت خط قرمز. بش گفتم سارا طخ قرمز یعنی چی؟ من که کاری نمی خام بکنم و شروع کردم از روی شلوار به مالیدن کسش. اونم دیگه مقاومتی نکرد. حسابی داشتم می مالیدم که کم کم رفتار سارا هم تغییر کرد. چشماش بسته بود و تو عالم خودش حال میکرد. دیدم بهترین فرصت واسه شکستن خیلی از خط قرمزاست. مانتوشو قبلاً در اورده بودم . شروع کردم به باز کردن دگمه های شلوارش و دستمو بردم زیر شورتش. کسش گرم بود و کمی خیس. تازه شروع به کس مالی کرده بودم که یه دفعه زنگ زدن. خواستیم درو باز نکنیم ولی سارا می گفت طرف یکی از همکاراست و احتمال زیاد مدیر عامل هم باهاشه که پشت سرش میاد. ترسیده بودیم ولی اون زود و خیلی ریلکس خودشو جم و جور کرد. انگار نه انگار که دو دقیقه قبل تو چه حالی بود! منو معرفی کرد و گفت همونیه که واسه کارآموزی میاد مشکلاتشو حل کنه. سارا حسابدار شرکت بود. بعدا سارا بهم گفت که بعد از یکی از تلفنهات مجبور شدم اینو بگم که حالا تورو به عنوان فامیلمون میشناختن. به هر حال کلک خوبی بود. من زود جیم شدم.
گذشت و پنج شنبه بعد ، بعد از ساعت کاری شرکت رفتم پیش سارا. پدرو مادرش منتظرش نبودن. بهشون گفته بود تو شرکت کار داره و حسابرسا میان. سارا نشسته بود تو بغلم و با هم حرف میزدیم که گفت سینا تو خیلی خوبی. هرچی میخوای بگو. گفتم من یه چیز نمیخوام اونم خط قرمزه. گفت آخه تا یه جایی که من پریدم تو حرفشو گفتم می دونم. همیشه مواظبم. یه لبخندی به هم زدیمو از لب گرفتن شروع کردیم. دستمو بردم و از زیر لباساش و شروع کردم به مالیدن پستوناش. پستوناش خوش دست بود. گرم و نرم و سفت! لباس و کرستشو دراوردم. شروع کردم به مکیدن و خوردن پستوناش. همونطور که پستوناشو می خوردم سر پا ایستادیمو هر دو با هم رفتیم سراغ دگمه های شلوار همدیگه. اون زودتر دستش به کیرم رسید. قبل از اینکه دستم به کسش برسه و تو همون حالت منو برد تو یه اتاق دیگه. تو اتاق یه میز ناهارخوری بود. رومیزی رو برداشت و پهن کرد رو زمین. خوابیدیم رو رومیزی ک هالان دیگه فرش به حساب میومد. شلوارش و بعد شورتشو در اوردم . واااای چه کس تمیزی. انگار می دونست امروز چه خبره. اولین بار بود کسشو می دیدم. دستمو بردم طرف کسش و خوابیدم رو سارا و با دست دیگم یکی از پستونای خوشگلشو می مالیدم و ازش لب می گرفتم. یکی دو دقیقه گذشت که کسش حسابی خیس شده بود. سارا که حسابی حشری شده بود گفت سینا میخوام میخوام. راستش خودم که خیلی دوست داشتم کیر مبارکو بفرستم تو کس زیباش ولی نمیشد. از طرفی اصلا به این دختر اعتماد نداشتم. احساس می کردم داره خوب خامم می کنه. من که واقعا قصد ازدواج با سارا رو نداشتم. کافی بود یه کاریم بدم دست خودم. خوب نمی شد کیرمو بی نصیب بزارم. آروم آروم کیرمو رو کسش می مالوندم. اونقدر کسش ترشح داشت که کیرم روون رفت و آمد می کرد. تو همون حال هردومون رو به پهلو شدیم. الان می تونستم تندتر ادای تلمبه زدنو در بیارم. چه حالی داشت. چه حالی می کردم. کیرم چه کیفی می کرد. سارا هم داشت لذت میبرد. به سارا گفتم کونتو می خام ولی سارا هنوز از اون حالت سیر نشده بود و با نگاهش بهم فهموند که ادامه بدم. کیرم همه سطح بیرونی کسش سر میزد. خیلی داشت بهم حال میداد که فکر کردم بهتره با دهن برم سراغ کسش. هر جای کسشو میرسیدم میمکیدم. به چوچولش که رسیدم دیدم وای که چه حالی میکنه. منم حسابی با زبونم به چوچولش ور میرفتم که پاهاش شروع کرد به لرزیدن و در حالی که من داشتم کسشو می خوردم سرم بین پاهاش که داشت فشار میداد گیر کرد ولی لذتش خیلی بود. دیگه ارضا شده بود . رفتم تو بغلش و شروع کردیم به لب گرفتن. گفتم سارا من کونتو می خوام آخه جواب کیرمو چی بدم. یه کم گذشت که سارا پاشد رفت از تو کیفش یه کرم اورد و دوباره خوابید پیشم. با دستش که کرمی کرده بود شروع کرد به کیرم ور بره و چربش کنه. کیرم داشت دیگه میترکید. کرمو داد بهم و چهاردستو پا زد. کرمو خالی کردم در کونشو اول با دست فرو کردم تو کونش. الان دیگه نوبت کیر عزیزم بود. کمی به سختی ولی بعد از دو سه دقیقه تلاش و پشتکار خوب سارا کیرم کم کم به کون تپل سارا جون فرو رفت. صدای آخ سارا در اومده بود ولی راستش گوشم به این آخ و اوخا بدهکار نبود. کمی که رون شد شروع کردم به تلمبه زدن. کون بزرگی داشت. فکر می کردم کیر کلفتم سخت تر از اینا کارش حل بشه ولی کونش خیلی بهم حال داد. تو تلمبه زدن بودم که آبم اومد که کاش نمی مد. حالا حالا ها دوست داشتم حال کنم. آبم که اومد افتادم رو سارا. بی حال بودم . همونجوری خوابم برد. نیم ساعتی خواب بودم وقتی بیدار شدم پهلو به پهلو با سازا تو بغل هم بودیم. اونم خواب بود. کیرما گذاشته بود لای پاش. بیدارش کردم و خواستم دوباره شروع کنم که موبایلم زنگ خورد و مجبور شدیم از شرکت بریم بیرون. فقط یه خط قرمز دیگه مونده ود که متاسفانه نتونستم بشکنمش.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
شراب سحری

از خونه سحر که اومدم بیرون هوا تاریک شده بود...سوز خیلی سردی میومد...کیفم رو باز کردم که یه نخ سیگار بردارم ....سیگارمو روشن کردم یه حس عجیبی داشتم پیاده به راه افتادم نمیدونستم کجا دارم میرم همش تو فکر اتفاقایی بودم که از ظهر امروز افتاده بود هیچ وقت فکر شو نمیکردم که همچین اتفاقی بیفته...
داستان من و سحر از یه روز صبح زود شروع شد...من داشتم طبق معمول میرفتم سرکار که دیدم ماشین سحر پنچر شده و زاپاسش هم پنچره من هم که ماشینم مثل سحر بود وایستادم و لاستیک زاپاسم رو انداختم زیر ماشین سحر... سحر بعد از کلی تشکر کارت ماشینش رو داد به من و شماره من رو گرفت تا بعد از ظهر یه جا قرار بزاریم و لاستیک زاپاس من رو پس بده...من خیلی عجله داشتم و سریع رفتم به سمت محل کارم....ظهر سر ناهار بودم که یه آقایی زنگ زد و گفت من نامزد خانومی هستم که شما صبح بهش کمک کردین میشه یه جا قرار بزاریم که من کارتو ازتون بگیرم من هم گفتم شما بگید خود نامزدتون تماس بگیره و طرف گفت چشم ..بعداز چند دقیقه سحر زنگ زد و بعد از کلی تشکر گفت کارت رو بدید به نامزدمو از این حرفا ....من هم با پسره که اسمش کمال بود قرار گذاشتم ...بعدازظهر رفتم سر قرار کمال پسر خوش هیکل و خوش تیپی بود کارت رو دادم به کمال و رفتم خونه
چند روز گذشت و دوباره من سحر رو پشت چراغ قرمز سر چهارراه نزدیک به خونمون دیدم پشت فرمون انگار حواسش به جای دیگه بود چراغ قرمز هم خیلی طولانی بود اون دقیقا سمت چپ من بود یه بوق زدم برگشت سمت من یه دست تکون دادم براش اول منو نشناخت بعدش یه سری تکون داد...چراغ سبزشد و هر دومون حرکت کردیم

من تو ادامه راه دیگه حواسم به سحر نبوددم یه کیوسک وایستادم که سیگار بگیرم دیدم که سحر هم بعد از من اومد که روزنامه همشهری بگیره...دوباره سلام و علیک کردیم متوجه شدم که گریه کرده چون ریملش ریخته بود و در اشک رو گونه هاش معلوم بود بهش گفتم چیزی شده کمکی از من ساختس گفت نه از هیشکی کمکی بر نمیاد و گفت کمال خدا لعنتت کنه و بدون خداحافظی رفت من هم مات و مبهوت سوار ماشین شدم و رفتم خونه بعد از شام رو تختم دراز کشیده بودم و حس کنجکاوی در مورد سحر مثل خوره افتاده بود به جونم یهو یادم افتاد که سحر یه بار برای قضیه لاستیک به من زنگ زده بود ...خدا خدا میکردم که شمارش هنوز رو کال هیستوریه گوشیم باشه.. از شانس من شماره اش بود و من یه مسیج براش فرستادم که نگرانش هستم سحر شماره منو رو گوشیش سیو کرده بود جواب مسیجم رو داد که دیگه مزاحمش نشم.....من هم دیگه بهش مسیج ندادم فردا شب دیدم گوشیم داره زنگ میخوره و دیدم که سحره گوشی رو جواب دادم سحر عذر خواهی کرد و گفت که اعصابش دیشب ناراحت بوده که با من بد برخورد کرده ...من هم آخر شب شروع کردم کردم به مسیج دادن یکی در میون جواب مسیج هامو میداد تو آخرین مسیجش گفت که اگه کمک بخواد بهش کمک میکنک یا نه من هم از خدا خواسته گفتم هر کاری که از دستم بر بیاد انجام میدم و قرار گذاشتیم که همدیگرو توی یه کافی شاپ ببینیم فرداش همدیگرو دیدیم و اون از نامزدش گفت که بهش خیانت کرده و سحر نامزدیشون رو بهم زده ...بع از اون روز من وسحر چند بار دیگه با هم بیرون رفتیم ولی نه به عنوان دوست دختر دوست پسر بیشتر با هم دیگه درد و دل میکردیک...سحر گفت که با مادر بزرگش زندگی میکرده و اون 3 ماهه که فوت کرده و الان تنهاس ...سحر گفت که پدرش هلند زندگی می کنه و اون هم منتظر ویزاشه که بره پیش باباش اون قصد داشت قبل از رفتنش اثاث خونه مادر بزرگش رو بفروشه و به من گفت که سمسار سراغ دارم یا نه.. من هم یه چیزی پروندم و گفتم آره ....سحر شب به من زنگ زد و گفت برای پنج شنبه ظهر با سمسار قرار بزارم من هم گفتم اوکی و نمیدونستم که از کجا سمسار گیر بیارم.پنج شنبه ظهر من رفتم خونه سحر دیدم که سحر یه پیراهن ساده تنشه و یه شلوار جین پوشیده..دیدم تو خونشون یه بار مشروب فوق العادس همین رو بهونه کردم و گفتم سحر ای یارو سمساره آشناه و مذهبیه اگه بیاد بار مشروب رو ببینه برای من حرف و حدیث میشه اون هم قبول کرد ...سحر دید که من میخ بارشون شدم بهم گفت چی میخوری که برات بریزم گفتم فرفی نمیکنه اونم رفت و دو تا گیلاس شراب قرمز ریخت و آورد که بخوریم من بهش گفتم شراب مشروب عاشقاس به درد منو تو نمیخوره خنده تلخی کرد و شروع کردیم به خوردن شراب کنار شومینه من سرم داغ شده بود و حرارت شومینه هم داغ ترم کرده بود سحر هم همینطور بود انگار جفتمون منتظر بودیم که طرف یه چیزی بگه من شروع کردم به مزه ریختن و سحر هم همش میخندید سحر بلند شد که بره شراب بیاره بی اختیار افتاد تو بغل من ... 3.. 4 دقیقه همینطور که زل زده بودیم تو چشم هم من دلو به دریا زدم ولبم رو بردم سمت پیشونیه سحر پیشونیش رو بوسیدم و دستمو دور کمرش حلقه کردم وشروع کردم به خوردن لبهاش واقعا انگار شراب اثر کرده بود و جفتمون رو عاشق هم کرده بود انگار که 30 ساله عاشقه هم هستیم همون جوری کنار شومینه مشغول خوردن گردن و گوش سحر بودن و لباسای همو داشتیم در میاوردیم لباسای سحر رو کامل در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش اون هم با لاله گوشم بازی میکرد چه حس دیوونه کننده ای بود بعد از سینه نوبت شکمش بود اون هم با صدای نازش همش میگفت امیر یواش تر امیر آروم به کسش که رسیدم بلند شد و افتاد رو من نذاشت که کسش رو بخورم شلوار من رو در آورد و نشست روی شکم من شروع کردیم دوباره به لب گرفتن بعد اومد پایین و پایین تر برام ساک میزد من احساس میکردم که دارم توی یه فیلم پورنو بازی میکنم از روی خوندم بلندش کردم و شروع کردم به خوردن کسش اون هم با اون صدای نازکش اه و ناله میکردسحر رو بغل کردم وخوبوندمش رو کاناپه کیرمو تو دستم گرفتم و آروم آروم بردم به سمت کسش یواش کیرمو کردم تو کسش یواش یواش بالا پایین میکردم تو کسش و اون هم میگفت امیر بکن منو جر بده من شدت تلمبه زدنمو بیشتر کردم چند بار پوزیشن سکسمونو عوض کردم و دیدم که دارم ارضا میشم کیرمو درآوردم وآبمو خالی کردم رو شکم سحر شروع کردیم به لب گرفتن رفتیم دوش گرفتیم و کنا هم خوابیدیم سحر تو بغل من گریه میکرد من هم از اتفاقی که بین ما افتاده بود گیج شده بودم ....
این بود اولین سکس من و سحر

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
صداقت در مقابل سیاست دیگران خیانت است

ماجرا از اون جا شروع شد ...
.
.
.
.
داشتم درس های دانشگاه رو می خوندم، بعد از تمام شدن درس ها احساس خستگی کردم و هوس کردم یه گشتی تو نت بزنم و فیس بوکم رو چک کنم با خودم گفتم همینجوری برم تو روم واسه وقت گذرونی! اما همین آغازی برای بدبختی من بود در اون جا با پسری آشنا شدم و خلاصه نمی دونم من اسکل چطور به خودم اجازه دادم به خودم، خانوادم (کسایی که عاشقانه دوستم دارند و صادقانه به محبت می کنند ) باهاش قرار بزارم البته اینو بگم که شهر من با شهر اون یکی نبود واسه همین عصر یکی از روز های چهارشنبه بعد از تمام شدن آخرین کلاس دانشگاه به بهانه ی رفتن به خونه ی داییم بلیط اتوبوس گرفتم و...
ساعت 7 بود که رسیدم اونجا جلو در ترمینال منتظر بود وقتی سوار ماشینش شدم نفسم بالا نمیومد چون بار اولم بود ( البته به دروغ، واسه اینکه مسخرم نکنه به اون گفتم که قبلا هم یکی رو داشتم ) خلاصه شروع کردیم به حرف زدنای معمولی و از هر دری صحبت کردن اما من همینطور بیشتر سردم می شد و احساس کردم فشارم داره میفته که یهو گفتم میشه دستم رو بگیری اونم که ...
وقتی دستش رو گذاشت رو پاهام احساس کردم قفل کردم نمیدونم بار اولم بود همچین حسی رو تجربه می کردم اون دستشو گذاشت رو پاهام و هم زمان دکمه های مانتوم رو باز میکرد و دستش هم به سینه هام هم رسوند و...
بعد یه جا رفتیم که تاریک بود نگاش کردم می دونستم ته دلش داره منو مسخره می کنه و می گه نگاه این دختر هرزه که یهو لباشو رو لبام حس کردم اولش کاری نمیکردم ولی بعد همراهیش کردم بعد منو به خودش نزدیکتر کرد و دکمه ی شلوارش باز کرد و دستمو برد تو شلوارش دستم که به چیزش خورد!!!!!! مثل اینکه خیس بود واقعا چندشم شد بعد خودش یادم داد که دستمو چطوری بگیرم تا اون بتونه کارشو انجام بده خلاصه اون ارضا شد بعدش بهش گفتم زود منو برسونه خونه داییم اینا چون الآنه که زن داییم شک میکنه( من به زن داییم یه دروغی گفته بودم که با دوستم میرم بیرون واسه خرید )
نزدیکای خونه ی زن داییم بود که باز دستشو گذاشت رو پام بهش گفتم: میشه لطفا منو هوایی نکنی؟؟!!!!!!! با خنده جواب داد دوست دارم مگه بدت میاد ( نمیدونم چرا نمیتونستم جوابشو بدم، انگار نمیتونستم خودمو کنترل کنم) باز هم مثل بار اول با این تفاوت که آخر این بدتر بود چون وقتی ماشینشو یه جا نگه داشت بهم گفت برو عقب بخواب اولش ممانعت کردم ولی آخرش باز خر شدم و رفتم خوابیدم اومد شرتمو در آورد و از پشت گذاشت لای پام و بعد از مدتی باز ارضا شد که فکر کنم ریخت رو شرت من بعدش گفت طوری بلند شو که ماشین کثیف نشه آخه همین امروز دادم کارواش توی دل خودم گفتم خاک بر سر جندت کنن ببین هیچ ارزشی براش نداری...
ساعت نزدیکای 11 شب بود که رسیدم خونه داییم( خدا رو شکر که داییم خونه نبود آخه کارش طوریه که 2 هفته کار 2 هفته استرحته) یه راست رفتم تو حمام که زن داییم از سر و وضعم بویی نبره و بعد که اومدم بیرون وقتی به گوشیم نگاه کردم که حتی یه اس بهم نداده خیلی دلم گرفت بازم خودمو کوچیک کردم و بهش اس دادم و بدون اینکه منتظر جواب بمونم خوابیدم

فردا( پنجشنبه) صبح زود بیدار شدم باورتون میشه فکر میکردم دیشب خواب بوده باورم نمیشد همچین کاری کردم

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
↓ Advertisement ↓
زن


 
دختر کابلی ناز و سوراخ تنگ

من 30 سالمه،مجردم.دو سال پیش که اوضاع مالیم خوب بود پژو پارس داشتمو مجردی زندگی میکردم.تو خیابون با ماشین میرفتم که یه دختر خیلی نازو خوش تیپ رو دیدم.بوق زدمو بعد چند دقیقه uلافی بالاخره سوار شد.باهم دوس شدیم شماره دادمو گرفتم.شرایطمو گفتم که مجردمو... قبول کرد با هم یه دوستی سالم داشته باشیم.بعد چند روز باهاش قرار گذاشتمو رفتیم یه آبمیوه باهم خوردیم.خیلی ناز و طناز بود واقعا.بهش گفتم اگه ناراحت نمیشی من دوست دارم باهام راحت باشیمو همدیگرو بسازیم،اونروز بهش برخورد و رفت.اما دو روز بعد خودش بهم زنگ زدو گفت میتونم دو ساعتی باهم باشیم.من فک کردم باز قراره بریم بیرون.رفتم دنبالش ،تو راه بهم گفت من حاضرم باهات باشم اما اگه خوشم نیومد از سکس دیگه نمیام.میگفت تا حالا با هیچکی سکس نداشته.منم بدون معطلی گازو گرفتمو رفتیم خونم.رفتیم تو اتاق خوابو شروع کردم به لباساشو در آوردن.وای که چه بدن نازی داشت.سینه هاش سفت و تقریبا بزرگ بود.چشای خوشگلی داشت.کلی ازش لب گرفتم.نمیزاشت کوسش رو ببینم و دست بزنم.میترسید،سریع به شکم خوابید و گفت همینطوری خودتو بمال بهم تا هردومون ارضاء بشیم.نه کیرمو خورد نه گذاشت حتی کوسشو ببینم.منم خوابیدم روشو کیرمو گذاشتم لای قاچ کونش و گردنشو میخوردم.بعدش با یه دستم سینه هاشو میمالوندم دستکش به اونیکی دستم کردم انگشت وسطیمو کردم تو دهنشو آروم گذاشتم دم سوراخ کونش.کم کم و آروم انگشتمو کردم توش.کلی آخ و اوخ کرد گفتم اینکه فقط انگشته داد نزن.بعدش دو انگشتی کردم.کم کم گشاد شد و آروم کلاهک کیرمو گذاشتم در سوراخش.وای کونش مثه پنبه بود و داغ.کسشو ندیدم اما یبار که دستم رفت زیرش خیس خیس بود.آروم کیرمو گذاشتم توی کونش یه دادی زد که سریع کشیدم بیرون.در ضمن من کیرم کلفتو گنده هم نیست.16 سانته و کلفت نیست.با این حال کلی آخ و اوخ میکرد.قبلش رفتم دستشویی و اسپری بی حسی زده بودم.کیرم همش میخوابید تا از کونش میکشیدم بیرون.اما بعد 20 دقیقه تلمبه زدن توی کونش حسابی شخ شده بود همش میگفت زود باش و گریه میکرد و نق میزد.خیلی حشری شده بودم.یه بالشت آوردم گذاشتم زیر شکمش کونش حسابی اومد بالا و منم تا جایی که جا داشت کیرمو فشار دادم توش.دستامو دور سینه هاش محکم حلقه کردمو پاهامو دور پاهاش قفل کردم.هر چی دادو بیداد کرد محل نمیدادمو فقط تو کونش تلمبه میزدم.تا اینکه بالاخره بعد 40 دقیقه آبم اومد.همشو ریختم تو کونش.پا شدم یه تمیز کاری کردیمو یه سیگار کشیدم.خیلی دوس داشتم یه بار دیگه بکنمش اما میگفت دیرم شده و سری بعد.اما کون به این تنگی ندیده و نکرده بودم.سه بار دیگه با زهره سکس داشتم

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
دل خون

پدرم آدم مذهبی بود که وقتی میخواست قصه واسه بچه هاش تعریف کنه فقط خاطرات 7 سال جبهه بودنش بود وبس تلویزیون خونه سه مدل برنامه پخش میکرد سخنرانی آخوند وروایت فتح واخبار !!!
تو خونه همیشه بساط عزاداری ومولودی وسفره انداختن و کلا این جور چیزها به پا بود
تا قبل از اینکه برم دانشگاه اگه دختر خالمو تو خیابون میدیدم نمیشناختمش شلوار جین پوشیدن واسم یه رویا بود هیچ چیزی از جنس مخالف و مخاطب خاص نمیدونستم اگه یه خانم با من صحبت میکرد کل وجودم میلرزید و استرس میگرفتم حتی یادمه کلاس پنجم ابتدایی که بودم مجبور شدن کلاسم رو عوض کنند چون معلمش یه خانم بود!
سال اول دانشگاه بودم که پدرم فوت کرد و من که فقط یه برادر بزرگتر داشتم که اون شد همه کاره زندگی خانواده حالا سه نفره ما شده بود یه اومد و گفت تصمیم گرفته خونه رو بکوبه وجاش آپارتمان بسازه من هم که کلا بوق هیچوقت نظری نداشتم یه ساعت هم طول کشید مخ مادرم رو بزنه و اونم راضی کنه دو ماه بعدم به جون خونه افتاد و کارو شروع کرد منم تو همون روزها از دانشگاه مرخصی گرفتم که برم چهار ماه خدمت سربازی رو انجام بدم (بخاطر سابقه بسیج خودم و سابقه جبهه پدرم باید چهار ماه خدمت میکردم) وقتی برگشتم یه کم اخلاقم بهتر شده بود ویه جورایی با آدمها راحت تر شده بودم تازه تو دانشگاه هم چند تا رفیق مثل خودم هم پیدا کرده بودم و درسم هم خوب بود نا خود آگاه با بقیه بچه ها هم تو ارتباط بودم تو همون روزها کم کم کار آپارتمان سازی هم تموم شد و پنج واحد آپارتمان هم به من رسید تو دانشگاه هم با یه دختره آشنا شده بودم که ازش خوشم میومد خوب منم تا حالا از این رابطه ها نداشتم فکر کنم با اینکه قیافه درست وحسابی نداشت ولی من عاشقش شده بودم و تو فکر ازدواج باهاش بودم با هم بیرون میرفتیم و روزهامون رو با هم میگذروندیم ما هم هی خرج خانم میکردیم یه روز اومد گفت مهمونی دعوت شده و دلش میخواد با من بره البته بعدا پیش خودم تحلیل کردم فهمیدم واسه پول کادوش بوده که بندازه گردن من
دلم رضا به رفتن نبود ولی بالاخره کار خودشو کرد و من راضی شدم که برم

رفتیم با هم به سلیقه خانم واسه من لباس وکفش گرفتیم وموهامون رو هم واسه اولین بار به اصتلاح امروزی کوتاه کردم تا اینکه روز مهمونی رسید و بنده برای اولین بار تو زندگیم صورتمو تیغ زدم وبا شمایلی کاملا جدید دنبال سحر رفتمو به اتفاق راهی مهمونی شدیم
فضای اونجا واسه من که تا حالا همچین جایی رو ندیده بودم برای اولین بار واقعا وهم آلود بود
فضای مه آلود از دود سیگار بوی تیز الکل وصدای زیاد موزیک وکم و زیاد شدن لیزر شو وفلاش واین شکل و قیافه جدیدم و اون همه آدم غریبه واون همه زن بی حجاب هر لحظه وحشتمو بیشتر میکرد
رفتم یه گوشه ای پیدا کردمو و نشستم سحر هم رفت ولباساشو عوض کرد و اومد گفت پاشو برقصیم گفتم چی واقعا فکر میکنی من بلدم؟
گفت پاشو تکون بده خودتو میشه رقص
بازم قبول نکردم
اونم رفت خودش اون وسط یکی رو پیدا کرد باهاش رقصید
منم غیرتی شدم رفتم اون وسط دستشو گرفتم این جر و بحث ما بیست دقیقه ای طول کشید که یهو یه پیشنهاد داد واینکه بریم مشروب بخوریم منم واسه اینکه بیشتر از این شبشو خراب نکنم قبول کردم
پیک اول یه جوری اومدم سر به نیستش کنم که دید ومجبور شدم بخورم همون اولی یه جور ریلکسم کرد که دومی سومی رو خودم خواستم و بالاخره مست شدم و رفتم اون وسط یه قر هم دادم ودیگه آخر شب بود ولاجرم مهمونی رو به اتمام و ما هم راهی شدیم به سمت خونه
حالا من چه جوری میرفتم خونه با این وضعیت اگه مادرم پا میشد و با این شکل میدید کشته بودم
با سحر در میون گذاشتمو اون یه پیشنهاد داد و این بود کهبریم خونه مادربزرگش که مسافرت و کلیدش رو داره زنگ زدم خونه و گفتم پیش دوستم میمونم وبعد از کلی من بمیرم تو بمیری قبول کردند
سحر هم زنگ زدن خونشون وگفت امشب نمیاد و مادرش سریع قبول کرد و من شوکه شدم واسه اینکه این دختره به این راحتی اوکی میکنه اون موقع من با این همه التماس!!!!!!!!!!!!!
خلاصه رفتیم خونه مادر بزرگه که یه تخت یه نفره داشت و من ازش خواستم یه رختخواب واسم رو زمین بندازه اونم گفت نخیر با هم رو تخت میخوابیم ما هم از خدا خواسته قبول کردیم
حالا من کلا اطلاعاتم درباره سکس همینه که باید لخت شد وتا اینجاشو که انجام دادم !!!!!لب هم گرفتم که تازه فهمیدم چی هست مثل یه آدم خنگ(شبیه طنزهای وودی آلن شده بود رفتارم) خودش آلتم گرفت کرد تو کسش حالا تو اون گیر ودار من دچار یاس فلسفی شدم که چرا این دختر نیست یه کم بالا و پایین کردم که یهو به ستوه اومد وگفت تو اینکاره نیستی خنگول بگیر بخواب من بیام رو تو همینکارو کردیم بعد نوبت این رسید که برگرده ومن از عقب بذارم تو کسش بالاخره هم اون ارضا شد وهم من حالا بماند چه گندی زدیم به تخت مادر بزرگه
صبح شد و داشتم میرسوندمش که بهم گفت این بدترین سکس زندگیش بوده و یه جورایی داره حالش از من بهم میخوره گفتم بهم فرصت بده نگام کردو گفت شش ماه بهت فرصت دادم دیگه بسته
بعد چند روز هم با یه پسر دوست شد که میشناختمش ومن تنها شدم چون نه دیگه رفیق های با ریش باهام میپریدند نه رفقای سوسول!!!!!!!!!!! از مادرم جدا شدمو و تو یکی از آپارتمان های خودم مستقر شدم
از تنهایی کم کم پناه بردم به الکل و اخلاقم عوض شد حالا یه عقده ای کامل شده بودم یکی از آپارتمان ها رو فروختم ویه ماشین آخرین مدل خریدم بعدش لوکس ترین لوازمی که میشد رو واسه خونم خریدم من که سرمو با ماشین میزدم حالا فقط آرایشگاه های بالا شهر مثل چلسی میرفتم جای خرید پوشاک از میدان امام حسین و بازار شده بود تندیس وایران زمین یادش به خیر تفریحمون کوه بود و تن ماهی ونوشابه البته هنوزم کوه هست البته دیزین وشمشک وارزروم با رد بول و مارتینی وچنجه وقتی میرفتم جلو آینه یه دماغ پهن داشتیم که کلی باهاش حال میکردیم الان بعد از دو بار عمل کردن هنوز باب دلم نیست ویه بار دیگه میخواد که ترمیم بشه
سبک زندگیم شده بدنسازی با هورمون و دارو به اضافه سولاریوم
مادرم دیگه خونش منو راه نمیده آخه فکر میکنه روحم با شیطان گره خورده و نجسم!!
الان واسه خودم رکورد گیری میکنم که از مخ زدن یه دختر بدون اینکه به خاطر سکس بهش پول بدم واصلا تا حالا ندیدمش تا بیاد با هام تو رختخواب چقدر طول میکشه ؟ رکوردم دو ساعت و سیزده دقیقه هست!!!!!!!!

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
فروش فیلترشکن با خدمات سکسی


این داستان کاملا واقعیته و اصلا هم از دروغ و تخیل خوشم نمیاد امیدوارم خوشتون بیاد
ازبس اینجا داستانهای چرت و پرت خوندم به فکرم رسید خودم داستان بنویسم قضیه مربوط میشه به اوایل سال جاری
من مهندس یک شرکت کامپیوتری هستم که کارش فروش کامپیوتر و لپ تاپ و لوازم جانبیه
من هر روز از صبح تا ساعت 2 و بعد اظهرا هم از 5 تا 10 شب شرکت بودم یه روز که اصلا حوصله خودمم نداشتم
و مشغول اسمبل یک سیستم بودم دیدم در شرکت باز شد و یه دختر آس بهمراه یه پسره 20 ساله اومدن تو یکی از همکارام رفت جلو بعد کلی خوش آمد گویی فهمیدم که اومده واسه نصب آنتی ویروس و تعویض ویندوز با توجه به اینکه من ورژن های پریوم رو دارم داشتن چنین مشتری هایی عجیب نبود چیزی که برام جالب بود این بود که این دختر خانوم جیگر علاوه بر نصب اینها گفت که شما فیلتر شکنم دارین؟
منم تعجب کردم این دختر فیلترشکن میخواد چیکار خوب ناگفته نماند که من فروش اشتراک وی پی ان و ساکس هم داشتم ولی نه واسه هرکی از را میومد بگم بفرما خلاصه سرتونو درد نیارم باخودم گفتم اگه الان بهش بدم که میره و دیگه بای بای میشه گفتم بزار شانسمو امتحان کنم گقتم شماره منو داشته باشید الان سرورها قطع هستن شما بعداظهر تماس بگیرین من خبرتون میکنم اونم گفت باشه و رفت اینقدر درگیر کارشده بودم که به کلی از اینکه قرار بود اون تماس بگیره یادم رفته بود ساعتهای 6 شب بود که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره شماره رو دیدم دیدم از خط ثابت یک خونه است
منم جواب دادم تا اینکه گفت :سلام منم گفتم سلام شما
گفت ببخشید مزاحمتون شدم من ظهر اومدم شرکتتنون برای لپ تاپم ویندوزو...... منم سریع دیدم طرفه و گفتم بله بله ببخشید نشناختم گفت طبیعه با اون سر شلوغی که شما دارین بایدم یادتون بره منم کلی خجالت کشیدم باخودم گفتم دیدی گند زدی خلاصه گفت اشتراک رو گرفتین برام گفتم آره میتونین خودتون وارد کنین جزییاتشو گفت بله با اونهمه ادعا دیدم نتونست و قرار شد فردا بیاد شرکت تا درستش کنم من که میدونستم اگه باز فردا بیاد و گند بزنم دیگه طرف پریده خودم یه نقشه ای کشیدم فردا از راه رسید و اونم اومد منم کلی به خودم رسیده بودم که دیدم ایندفعه تنها اومده با یه لباس زیبا یه مانتوی قهوه ای و یه شال صورتی من که حسابی محو زیباییش شدم موندم چی بگم که گفت سلام عرض کردم منم گقتم سسلام ببخشید حواسم نبود اون روز شرکت شلوغ نبود منم بعد از کلی توضیح دادن اشتراک ساکس و فعال کردنش ازش خواستم اگر مشکلی براش پیش اومد با من تماس بگیره اونم گفت باشه و رفت منم باهاش خداحافظی کردم اون روز همش فکرم درگیر این حورالعین بهشتی بود که چه جوری بهش دست پیدا کنم تا اینکه دیدم یه نفر ساعت 10 شب اس داد تا گوشیمو نگاه کردم دیدم از یه خط ایرانسله که نوشته سلام آقا معین من همونم که اشتراک ازتون خریدم اشتراکم خیلی سرعت سیستممو کند کرده؟؟؟ با خودم گفتم خودت خودتو بگای دادی سریع شمارشو سیو کردمو بعد 5 دقیقه به همون خط زنگ زدم بعد از احوال پرسی و بررسی مشکل که بعدش فهمیدم الکی گفته ازش پرسیدم این خط خودته گفت آره خلاصه منم گفتم پس با اجازتون ذخیره کردم که زنگ زدین بشناسمتون گفتم میشه اسمتونو بدونم اونم گفت بله من اسما هستم تعجب کردم تابه حال چنین اسمی رو نشنیده بودم بعد اون گفت ببخشید اسم شما چیه منم اسممو بهش گفتم و تموم شد تا اینکه اصل قضیه از فرداش شروع شد ما رفتیم تو خط این اسماخانوم یه جوک متوسط رو واسش اس ام اس کردم که دیدم 10 دقیه بعد اونم یه جوک فرستاد همین طوری واسه هم جوک میفرستادیم تا اینکه گفتم یه جوک خنده دار تر بفرست که گفت نمیتونم گفتم چرا؟ گفت چون بی ادبیه منم که از خدام بود سریعا گفتم اشکال نداره بفرست تا اینکه گفت خانومت نارحت میشه منم حسابی جا خوردم من که زن ندارم این چی داره میگه ؟ بهش گفتم من که زن ندارم که ناراحت شه گقت جدی؟ گفتم آره عزیز گفت چه جالب منم پرسیدم شما چی؟ گقتم منم ندارم از اون لحظه به بعد رابطه منو اسما گرمتر و گرمتر شد تا اینکه گفتم میشه یه سوال بکنم؟ گفت بله گفتم شما دوست پسر دارین؟ گفتم داشتم منم گفتم ندارم بعدا فهمیدم طرف بدجور شکست عشقی خورده قرار گذاشتیم دم مدرسش من یه سوناتا مشکی دارم رفتم دنبالش با هم رفتیم کافه یه قلیون کشیدیمو یه خورده حرف زدیم بعدش رفتیم ناهار پیتزا خوردیمو برگشتیم خونه جالب اینجا بود که دیدم خونشون دقیقا یه چهاراره از ما بالاتره حالا از خودم بکم من یه مردی هستم با هیکل متوسط قد 176 و وزن 76 بدن سفیدی دارم و خیلی هم به نوع لباس پوشیدنم دقت دار همیشه با تی شرت های اصل ترک و شلوار کتان مشکی ام اسما خانوم هم یه دختر سفید با موهای مشکی قد حدودا 170 و وزن 55 شاید میشه گفت لاغر ولی باربی وای نگوووووووو رابطمون ادامه داشت تا اینکه یه روز تو کافه صحبت شد از دوست دخترم که ولم کرد گفت چرا خلاصه بعد کلی توضیح گقتم اون یه خوبی داشت که وقتی قلیون میکشیدیم لباشو میذاشت رو لبام و از دهنم دود میگرفت تا اینکه گفت دوستداره اینکارو واسم انجام بده منم دیگه داشتم دیونه میشدم خلاصه تو همون کافه لبا رو لبا درگیر شد تا اینکه گفتم اگه زیاده روی کنم هم موقعیتش نیست هم طرف شاید دلخور شه تا اینکه همینطور هفته ها گذشت که یه روز خودنمون تا 2 روز کسی نبود بهش گفتم دوستداری بیای خونمون من تنهام حوصلم داره سر میره باهم یه قلیون بکشیم که اونم من من کرد و گفت خبرت میکنم منم همش فکرم مشغول بود که میاد یا نه تا اینکه دیدم اس داد گفت میشه بیای دنبالم؟ گفتم چه جوری؟ گفت یه خیابون بالاتر رفتیم دنبالش با یه تیپ جدید یه عطر حشری کننده 212 زدیمو بعد اسما خانومو دیدم تو خیابونه وایساده رفتم کنارش و سوارش کردم بعد راه افتادیم بسوی خونه تا اینکه رسیدیم تو پیلوت درب رقی رو زدیمو با ماشین رفتیم تو بعدش کلیدو بهش دادم واسه اینکه کسی شک نکنه گفتم تو برو بعد 5 دقیقه منم میام اونم قبول کرد رفت تو بعد 3 دقیقه من رفتم درب خونه رو باز گذاشته بود رفتم تو که دیدم رفته رو کاناپه کنار آکواریوم نشته داره به ماهی هام نیگاه مییکنه منم آرووم رفتم کنارشو لبامو بردم نزدیک گوشش و گفتم چیکار میکنی ناقلا که دیدم ترسید بعد دوتایی خندیدیمو گفت چه ماهی های زیبایی دارین و.... بعد از خوردن یه نوشیدنی ازنوع مجاز گفتش شما به من گفتی قلیون بکشیم اما....گفتم الان میارم رفتم قلیون رو که از قبل آماده بود زغالاشو گذاشتم روش با یه قلیون با طعم لیمو پرتقال اومدم شروع کردم به کشیدن که گفت میخوام کاری که اون روز تو کافه کردمو بکنم منم که دیدم اوضاع ردیفه گفتم با کمال میل شروع کردیم قیلون با طعم لب کشیدن لب گرفتنای مشتی بعد بهش گفتم میخوای مانتو تو در بیار خونه گرمه اولش خجالت میکشید بعد منم بهش کمک کردم و شالشم انداختم رو مبل تا اینکه هنگام در آوردن مانتش دیدم وای چه بدن خوش فرمی رو ازم قایم کرده شروع کردم به بوسیدن گردنش آروم آروم کم کمک لبامو گذاشتم رو گوشش و شروع کردم مکیدن دیدم چشماشو بسته و هی آروم میگه یواش یواش فهمیدم حسابی حشری شده و دیگه وقتشه آرم آرووم تاپشو دادم بالا و سوتین خوش رنگشو دیدم وای چه سینه های آکبندی فیکس نایس بود خیلی خوش فرم شروع کردم به لیسیدن و خوردنشون بعد دیدم دیگه داره آه و ناله میکنه رفتم سراغ شلوارش تا دستمو گذاشتم رو دکمه شلوارش دیدم دستشو گذاشت رو دستم گفتم چرا نه؟ گفت این یکی رو نه منم گفتم تو یعنی به من اعتماد نداری؟ گفت چرا ولی گفتم ولی و زهر مار دستو بردار خلاصه با هزاران زحمت شلوارشم درآوردیم رفتم سراغ شورتش باز چشاشو بست مشخص بود طرف دفعه اولشه خیلی میترسید خلاصه آرووم شرتشم در آوردم وای یه کس بی مو خوش رنگ و آکبندو میمدم که بوی آب کسش همه ی فضا رو پر کرده بود منم که دیگه تحمل نداشتم بامو گذاشتم رو ورودی کسش شروع کردم به خوردنش
نزدیک 10 دقیقه خوردم ولی از ارضا شدنش خبری نبود؟ حالم داشت دیگه گرفته میشه بعد بهش گفتم میخوام کیرمو بزارم لای پات اونم گفت باشه ولی مواظب باش که منم آرووم سردارمو گذاشتم لای کسش شروع کردم بالا پایین کردن که دیدم بد جوردی داره رنج میبره بعد فهمیدم چون رو مبله داره بدنش کشیده میشه به پارچه رو مبل بهش گفتم بریم تو اتاقم رفتیم رو تخت ایندفعه بهش گفتم به شکم بخوابه منم آروم داشتم لای کسش از پشت میکردم تا بعد 10 دقیقه دیدم ااونم نفس زنان ساکت شد فهمیدم ارضا شده لبه ای کسش حسابی قرمز شده بود میگفت داره میسوزه منم هنوز ارضا نشده بودم گفتم میخوای از پشت بکنمت گفت همه میگن درد داره گفتم من حوری میکنم که دردشو به حداقل برسونم اونم که میدونست چاره جز اینو نداره قبول کرد و منم که تو این قسمت حسابی حرفه ای شده بودم رفتم یه کرم مرطوب کننده آوردمو آرووم زدم دم سوراخ آکبندش شروع کردم به آرومی فرو کردن تو سوراخش که واقعا تنگ بود ولی خودمم باورم نمیشد جوری کردم تو که اصلا احساس درد شدید یا داد و بیداد نکرد بعد آرووم شروع کردم به فشار بیشتر تا اینکه تمام کیرم رفته بود بود چند لحظه همونجا نگه داشتم دیدم اسما داره میگه چقدر دریگه مونده گفتم عزیزم همش رفته تو باورش نمیشد بعد که شکممو به خ پشتش حس کرد فهمید بلهههه درست اسما خانوم 0 عقبش باز شده خلاصه بعد 2 دقیقه آروم عقب و جلو کردن دیدم دیگه طبیع شده براش سرعتمو بیشتر کردمو هی بیشتر تا اینکه دوباره دیدم داره میگه سوختم زود باش منم دیگه داشت آبم میومد و کیرمو گذاشتم رو پشتش تمام آبمو پاشیدم رو کمرش که کلی نارحت شد از این کار تو همون حالت 5 دقیقه روش خوابدمو بعدش خودمونو جمع و جور کردیمو یه مقدار خوردنی آوردم خوردیم ساعت دیدم 1 ظهره گفتم دیرم شده منم سریع لباس پوشیدمو رسوندمش نزدیکای خونش ازش کلی تشکر کردم و بخاطر ناراحتیش یه هدیه که از قبل تو داشتبورد گذاشته بودمو بهش دادم که حسابی خوشجال شد هنوزم که هنوزه هر 10 پانزده روزی یه بار میرم سکس میکنیم واقعا دوستش دارم اگه نظر بدین و خوشتون اومده باشه بازم براتون مینویسم با تشکر دوستتون دارم معین

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
سفر پربار به آنتالیا

عید سال 90بود تصمیم گرفتم با پسرخاله ام محمد برم انتالیا وقتی به محمد موضوع روگفتم خیلی خوب از پیشنهادم استقبال کرد و پاسپورتش رو گرفتم رفتم دنبال بلیط و رزرو هتل(انتالیا نیاز به ویزا نداره)تمام کارهاروانجام دادم و صبح ساعت 6قرار شد از فرودگاه شیراز پرواز کنیم چون پروازهای خارجی باید 3ساعت قبل در فرودگاه باشی ساغت 3اومدیم فرودگاه ومنتظر شدیم تا گیت پرواز انتالیا باز بشه وکارت پرواز وبگیریم .
ساعت 6هواپیما پرواز کرد و حدودا یک ساعت ونیم بعدش خلبان اعلام کرد که وارد مرز ترکیه شدیم هنوز یک دقیقه نگذشته بود ازاین حرف که دیدیم به به یکی مانتو درمیاره میگه گرمه یکی شال از سرش برمیداره میگه وایی خفه شدم یکی باحجاب میره دستشویی سکسی میاد بیرون خلاصه همه رو دید زدیم شناسایی کردیم که یه دختر حواسم رو به خودش جلب کرد
بغل دست من محمد بود بغل دست محمد این دختره که اشاره به محمد کردم گفتم اینجارو داشته باش گفت میخوایی چکار کنی گفتم تماشا کن و رو کردم به دختره گفتم مگه شما گرمتون نیست گفته چی گفتم مگه گرمت نیست با حالت تعجب گفت منظور گفتم مگه شما نمیخوایید اروپایی تیپ بزنی که یه خنده کردو گفت من عقده ای نیستم ولی تیبپ میزنم الان اینجا جاش نیست ومخش رو به همین بهانه گرفتم کار تا زمانی که رسیدیم
وارد فرودگاه که شدیم مستقیم رفتیم هتل .هتل کرملین یه هتل 5ستاره بود در جنوب انتالیا چسپیده به ساحل دریای مدیترانه که کمتر کسی اونجا میرفت به خاطر هزینه سنگینش ولی نکته قابل توجه این هتل این بود که اکثرا روسی و ایرانی بودنندروز اول گذشت چون عید بود تو دیسکوی هتل هرروز بزن و برقص بود به محمد گفتم بلند شو بریم وارد دیسکو که شدیم تقریبا یه هشتاد نود نفری توسالن بودند که همه مست مست توحال خودشون بودنند وهردقیقه هم به این جمعیت اضافه میشدند بعداز چند دقیقه بدجور احساس کردم به رقص نیاز دارم جوگیرشده بودم شدیدا رفتیم کنار بار وتا اونجایی که بهمون فاز بده مشروب خوردیم وچون گیرایی مشروبهای ترکیه خیلی بالاست توپیک چهارم احساس کردم که اختیا بدنم دست خودم نیست اونموقع هم تازه ترانه اذری منصور مد شده بود باری باخ .
من هم افتادم وسط جمعیت حالا برقص وکی نرقص نمیدونم چند دقیقه گذشت که دیدم محمدشتابون اومد سراغم وگفت دختره اینجاست گفتم برو کسشعرنگو فیلمت رو بگیر گفت چرا حالیت نیست میگم دختره اینجاست خیلی مست بودم حواسم فقط به رقص بودفقط یادمه بهش گفتم کدوم دختره گفت همونی که توهواپیما بود گفتم ولم کن حوصله داری ولش کن بره گمشه ومحمد هم برگشت تواوج رقص بودم که یه لحظه به خودم اومدم و یادم اومد محمد کیو میگه سریع از روی سکو اومدم پاین دنبال محمد میگشتم پیداش کردم گفتم چی میگفتی گفت دختره اینجاست گفتم کو کجاست گفت اونجا رو صندلی نشسته گفتم محمد دعا کن گفت واسه چی دعا: گفتم یا حالا یا هیچوقت مست مست رفتم طرفش باورم نمیشد تیپ زده بود محشر زمانی که بهش رسیدم جلوم پاشد و یه احوالپرسی مختصر باهم کردیم از شانس خوبم صندلی کناریش راحت بغل دستش نشستم ومشغول صحبت کردن شدیم ناگفته نمونه خیلی مواظب بودم سوتی ندم چون خیلی مست بودم بعدازچنددقیقه بی اختیار بهش گفتم بلند شو گفت واسه چی گفتم پاشو خودتوگرم کن گفت چه جوری گرم کنم که دعوتش کردم واسه رقص اولش تعارف زد ولی خیلی جنتلمن دعوتم رو پذیرفت رفتیم بالاخواستم مشروب واسش بیارم ولی پیش خودم گفتم شاید ادب حکم نکنه بدون اینکه چیزی بگم رفتیم بالا وشروع کردیم به رقصیدن محشر بود واقعا یه مانکن به تمام معنا البته اونجا مانکن زیاد بود که مارال هم یکی از اونها بود.بله مارال متولد 1366 قد 171 وزن64کیلو پوست سفید کمربند مشکی دان 2 تکواندو خیلی خوشتیپ بود متوجه بودم نظر خیلیها رو به خودش جلب کرده ومنم خیلی بیخیال میرقصیدم (تمام این صحنه ها فیلمبرداری شده توسط محمد) ..زمانی که دیسکو تموم شد چون هردومون بدجور گرم شده بودیم نمیشد بیایی بیرون چون سریع سرما میخوردی اخه بدجور نسیم سردی میومد زیاذ هم نمیشد اونجا موند وچون مارال با یه تاپ اسپورت اومده بود مجبور شدم ادای زنده یاد فردین رو دربیارم وکت خودم رو کردم تنش اولش تعارف زد ولی نمیتونست قبول نکنه چون بدجور سرما میخورد.
مارال تو هتل آدم و هوا بوددقیقا چسپیده به هتل ما گفت باهام بیا تا کت رو بهت بدم ببرش منم گفتم حالا شب میام ازت میگیرم من رو منظوری نگفتم ولی مارال رومنظور این حرفم رو درک کرده بود وقتی هم خواست بره گفتم شاید هم نیومدم شماره منو داشته باش اگه اومدی اینجا بهم زنگ بزن تا بیام ازت بگیرم .
اونشب نرفتم فردا صبح ساعت 9سرمیز صبحانه بودم دیدم اس ام اس اومد که دیشب سردت نشد بدون کت که جوابش دادم توگرم باشی منم گرم هستم سرما یعنی چی همه چیز الکی داشت درست میشدبه محمد گفتم محمد برم توکارش واسه سکس گفت اینجا نه بزار واسه ایران شاید بپره گفتم اگه بخواد بپره تو ایران هم میپره گفت نمیدونم هرکاری دوست داری بکن ولی متا سفانه تمام فکرام غلط بود اصلا اهل سکس نبود یااگرهم بود که فکرنمیکنم خیلی هفت خط بود
چندروز گذشت وما همه جا باهم بودیم ویه مطلب خیلی مهم مارال با خانوادش اومده بود با پدر مادر و خواهرکوچکترش و نیازی نبود واسه بیرون اومدن دلشوره داشته باشه .
تو مرکز خرید انتالیا بودیم یه پاساژگردن کلفت به نام دپو deppo که بدجور به سکس نیاز پیداکرده بودم وچون انتالیا یه کشور اسلامیه تقریبا دختر واسه سکس سخت گیر میاد فقط تو دیسکوهای خارجی گیر میاد که اکثرا اکراینی و روسی هستندو قیمتشون هم فوق العاده بالاست واسه یه شب تا صبح تقریبا 250دلار که میشه به نرخ دلار اونموقع که میشه 360هزارتومان ونمی ارزید ولی از نظر دختر تو بهشت هم گیر نمیومد همه محشر .خلاصه گفتم بگیرم دوروبر همین مارال شاید فرجی حاصل شد چون خیلی با شخصیت بود دوست نداشتم ازدستش بدم چیزی نگفتم تا اومدیدم ایران.
تقریبا یک هفته بود اومده بودیم ایران که بهم زنگ زد گفت کجایی گفتم خونه گفت تنهایی گفتم اره گفت پس درو باز کن گفتم مگه تو پشت دری گفت بیا بازکن میبینی درو بازکردم دیدم مارال بایه دسته گل خیلی بزرگ و خوشکل مثل افتاب میدرخشه که دیگه اومد تو خیلی راحت لباسهاشو دراورد لخت نشد ولی راحت بود بامن با یه تک پوش وشلوار جین.ده دقیقه گذشت رفتم تو اشپزخونه یه چیز خنک بیارم که فکر سکس به سرم زد گفتم دیگه موقعشه ...پیشش نشستم و گفتم ..
مارال ازت خیلی خوشم اومده گفت چرا گفتم چرا اونجا تیپ سکسی نمیزدی گفت دوست داشتم بزنم ولی روم نمیشد گفتم عمرا بلد باشی تیپ سکسی بزنی گفت خیلی دست کم گرفتی گفتم این گویی اینم میدان بلند شو بیپ بزن که دراومد بهم گفت اول خودتی دوم اینجا لباس سکسی نیست که من بپوشم.گفتم دومی رو قبول دارم منظورت از اولی چیه که خودمم گفت بدجور تو کف سکس بامن هستی مگه نه سرجام میخکوب شدم سریع گفتم سکس باتو عمرا چی داری میگی من تورو واسه سکس نمیخوام گفت چرا واسه سکس نخوایی تو کف من هستی گفتم خب دیگه چرت و پرت نگو
یه حرفی بهم زد خیلی جاخوردم گفت نمیتونم هردفعه با ترس اینکه بخوایی باهام سکس داشته باشی بیام اینجا میخوام یه پیشنهاد بدم گفتم چی بگو گفت الان پاشو بریم تواتاق هرکاری دوست داری باهام بکن ولی مطمعن باش دیگه هیچوقت نمیبینیم گفتم خفه شو چرا چرت و پرت میگی گفت به جان خودت راست میگیم یا لالن هرکاری دوست داری باهام بکن یا دیگه هیچوقت حرفی از سکس نزن که یکدفعه مثل برق یه چیزی به ذهنم رسید

گفتم باشه پاشو بریم تواتاق بدون هیچ شک وتردیدی بلند شد گفتم نمیترسی گفت نه هر کاری دوست داری سریع بکن میخوام برم کار دارم گفتم به قیافه ات نمیخوره تاحالا باکسی سکس داشته باشی گفت اونش به شما ربطی نداره سریع باش میخوام برم گفتم سکس من معتادی داره ها مطمعنی پشیمون نمیشی که سریع عصبی شد و تک پوشش رو دراورد و کرست سفیدش رو هم خواست در بیاره که نزاشتمش گفتم ازاینجا به بعدش به عهده من گفت میخوایی چکار کنی گفتم بخواب تا بهت بگم .
یه دستمال اوردم و چشماش رو بستم گفت چرا چشمام رو میبندی گفتم خودت گفتی هرکاری دوست داری بکن که دیگه چیزی نگفت چشماشو بستمو شلوارشو که خواستم دربیارم گفت خیلی عوضی هستی بدون اینکه به حرفش توجه کنم شلوارش رو دراوردم یه شرط سفید بایه کرست سفید بدجور رو بدن سفیدش ست شده بود واقعا محشربود واقعا رزمی کار بود بدن محکم و رو فرمی داشت از کف پاش شروع کردم به لیس زدن خیلی اروم لیس میزدم از کف پاش اومدم رو پاش وخیلی اروم زبونم رو هدایت کردم سمت ساق پاش هنوز به زیر زانوش نرسیده بودم که تمام بدنش سیخ شدیه لحظه خودش رو جمع کرد ولی باز نمیخواست چیزی رو به رو خودش بیاره به رونش که رسیدم زیاد باهاش ور رفتم ولیس زدم مخصوصا داخل رونش چون شدیدا تحریک کنندست وهمینجور لیس زدم همزمانی که رونش رو لیس میزدم با نوک انگشتهای دوتا دستم پهلوهاش رو نوازش میکردم البته خیلی اروم جوری که بدنش به لرزش افتاده بود هیچی نمیگفت وچون چشماش بسته بود شدیدا داشت حال میکرد ولی جوری وانمود میکرد که چیز مهمی واسش نیست به کارم ادامه دادم شکم پهلوها زیر بازوهاش روی سینه اش شدیدا ولی خیلی با ارومی لیس میزدم دورو بر گردنش که اومدم گفت بسته دیگه گفتم تازه اولشه که ناخوداگاه دستم خورد روی شرتش دیدم بدجور خیس شده بود جوری که اگه شرتش رو در میوفردم و میفشردمش نصف لیوان اب کس رو میتونستم بگیرم .
اروم گردنش رو با نفسم زبونم ولبهام لمس میکردم خیلی حال میداد دیگه هیچی نمیگفت تسلیم شده بود و راضی از هرکاری که بکنم گفتم برگرد برشگردوندم واز پشت گردنش شروع کردم با نوک انگشتهام به نوازش کردن این کارو معلوم بود خیلی میپسنده ازپشت گردن به کمر واز اونجا رو کونش ورونهاش بدجور تمام بدنش سیخ شده بود وقتی برش گردوندم حالا میخواستم واسه اولین بار لب بگیرم با لب گرفتن میتونستم بفهمم راضی هست یا نه و لبم رو چسپوندم به لبش چند ثانیه هیچی نگفت ولی بی اختیار دست انداخت دور گردنم و حالا لب بگیرو کی نگیر بد جور حشری شده بود واز اون بدتر خودم لب و گوشش رو بدجور میخوردم دیگه حالاموقع سینه و کس بود اول کرست رو باز کردم تا تونستم سینه رو خوردم خیلی محشر بود خیلی رو فرم بود که دیگه اومدم سراغ کس شرتش رو دراوردم بدجور قرمز و سفید بود یه کم هم تپل اب زیادی هم رو کسش جمع شده بود با انگشتهام اروم خروسکش رو میمالیدم بهش گفتم اجازه میدی از لب چشمه یه کم اب بخورم که هیچی نگفت یه چند دقیقه مالیدم بدجور هم نفس میزد که بهش گفتم تموم شد...
گفت چی گفتم تموم شد گفت خب هرکاری دوست داری بکن گفتم نه دیگه تموم شد دستمال رو دور چشماش باز کرد گفت تو مگه لخت نشدی مگه نمیخوایی باهام حال کنی گفتم نه بدجور توچشمام نگاه میکرد بهش گفتم حالا بلند شو لباسهات رو بپوش و برو خونه گفت توچته چرا اینجوری میکنی گفتم واسه من سکس باتو عین اب خوردن ولی واسه سکس نمیخوامت یا بهتر بگم دوست ندارم از دست بدمت که بعد از چند ثانیه مکث گفت خیلی دوست دارم ولباسهاشو پوشید زمانی که خواست از در بره بیرون گفتم مارال گفت بله

گفتم یادیگه زنگ نزن یا اگه زدی فکر همه کاری رو از طرف من بکن اینبار..
اون لحظه هیچکش نمیتونست اون سکس رو ول کنه ولی کاری نکردم وهمین باعث شده که الان یک سال و نیمه با مارال هستم و به اندازه موهای سرم هم تا حالا باهم سکس داشتیم ولی سکس درست سکسی که هردوطرف راضی بودند سکسی به دل هردو طر ف میشینیه سکسی که هیچ ترسی داخلش نیست .....

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
کون دادن تو راه مدرسه

سلام من مرجان هستم 15سالمه بچه جاده چالوس هستم که الان کرج میشینیم من قد متوسطی دارم هیکلم پره سینم کوچولو و رون درشتی دارم باسنم هم گرده پوستم نه سفیده نه سبزست قیافم خوبه .بگذریم
این ماجرا مال همین مهر 91هستش قصه من درازه از وقتی بچه بودمو یادم میاد پسر خالهامو پسر دائیام به بهونه های خاص بهم میچسبوندن تا 13سالگی هم کلی منو لاپائی کردن میکردن چندبار خواستن کونم بزارن اما نزاشتم از بچه بودنم سوء استفاده میکردن و باهام حال میکردن (یه بار هم همگی باهم توی باغ منو کردن)

گذشت و من از 13 سالگی به بعد نزاشتم بهم دست بزنن ساسان پسرخالم کس کش زیاد باهام ور میرفت راستش خودم هم یکم کرم داشتم هی قرو فر میریختم از پارسال دلم میخواست سکس کنم تو حموم که میرفتم کسمو میمالیدم انگشتو کف میزدم تو کونم میکردم خیلی دلم میخاست یه کیر وافعی بره تو کونم چند بار خواستم برم به یکی از پسرخاله هام بدم ترسیدم دیگه از دستشون آرامش نداشته باشم امسال که رفتم مدرسه با یه دختر به نام مونا دوست شدم بعد از چند روز همه چی رو بهم گفتیم مونا گفت که دوست پسرش میخواد مونا رو بکنه ولی مونا نمیخواست پیشنهاد کرد که من بهش بدم منم خوشم اومد یه هفته گذشت تا اینکه مونا تو مدرسه گفت وقتی تعطیل شدیم سریع باید بریم خونه فرید(دوست پسرش) توی دلم آشوب بود راستش ترسیده بودم بعد از مدرسه بدو بدو رفتیم تا رسیدیم درو زد رفتیم طبقه سوم سریع رفتیم تو دیدم پسره قد بلنده و هیکلی رو به من کرد مرجان توئی؟ من که ترسیده بودم با سر اشاره دادم آره
اومد دستمو گرفت برد تو اتاقش گفت لخت شو شروع کردم به دراوردن لباس .گفت بار اولته؟ گفتم آره رفت وقتی برگشت لخت مادرزاد بود کیر کلفتی داشت شلوارمو شرتمو دراوردم فقط تی شرتو جوراب داشتم اومد رو تخت بغلم کرد لبمو بوسید وای که چه حالی داد گفت وقت نداریم برگرد.دمر خوابیدم سه چهار تا سیلی به کونم زد گفت جووووووون چه کون تپلی.دو دستی کونموباز کرد دو سه تا تف خرکی انداخت سوراخم سرد شد کیرشو احساس کردم که به سوراخم خورد آروم فشار داد آخخ که چه دردی میگرفت دیدم داره میره تو از درد اشکم درومد بلاخره سرش رفت بعد سانت به سانت فرو کرد دخترا میدونن چه حسی داره.سوراخم میسوخت وسطتش که رسید چنان فرو کرد که جیغم رفت آسمون گریم گرفت پسره روم خوابید من تقلا میکردم فرار کنم اما نمیشد وزنش سنگین بود خودمو سفت کردم چنان چنگی به سینم زد که شل کردم اون تلمبه میزد هم خیلی درد داشت هم لذت بعد از 5 دقیقه دردش کم شد روم افتاده بود و تلمه میزد خیس عرق شده بودیم یهو سرعتشو زیاد کرد جنون گرفت سینم تو مشتش بود نفسم قطع شده بود بعد تمام آبشو خالی کرد تو کونم کیرشو دراورد کونم میسوخت آروم بلند شدم دیرم شده بود سریع لباسمو پوشیدم نمیتونستم درست راه برم ولی به موقع رسیدم خونه.تا دو روز کونم درد میکرد دیگه ندیمش الان هم با یه پسره دوست شدم بدم نمیاد بهش بدم

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
بگا رفتن من و سارینا


من تو نیمباز چت میکنم همیشه.خرداد ماه بود با یه آیدی آشنا شدم که اسمش پرستو بود.خلاصه کلی حرف زدیمو اون ازم خوشش اومد.من خیلی شوخم و دیدم اونم مث خودمه.یه 2.3 روزی گذشت ازش تل خواستم داد بهم.زنگیدم دیدم بچه باحالیه.اخلاقش لوتی واره.حال کردم خدایی.جونم براتون بگه یبار بهش گفتم میخوام ببینمت گفت باشه.آدرس یه کافه رو داد.منو دوستم که رفته بودیم بیلیارد تقریبأ همون طرفا بودیم.بهش گفتم آرمان جمع کن بریم.آقا رفتیم کافه.ماشینو پارک کردیم رفتیم تو!خلاصه زنگیدم گفتم کجا نشستی؟شماره کلبه رو داد.یاالله گفتیمو رفتیم داخل.وای وای وای.داشتم کسخل میشدم.دیدم 2تا دختر فشن جلومون نشستن خلاصه نشستیم آشنا شدیم.پرستو که اسم واقعیشو اونجا بهم گفت ماندانا.با دختر عمش بود به اسم سارینا!ماندانا که با نمک بود به یه طرف اما سارینا رو وقتی دیدم دال آوردم.یه دختر تقریبأ تپل با موهای بلوند که ریخته بود رو چشم راستش و ابروهای تأتو!نشستیم قلیون کشیدیم.خنده و شوخی و کلی حال کردن با اخلاقم.آرمان بیچاره که خایه هاش چسبیده بود بهم!بگذریم.یه هفته گذشت من به ماندانا گفتم یه ویلا داریم تو فومن.(ما خونمون رشت)اگه دوس داری 4نفری بریم اونجا قلیون و مشروبو خلاصه عشقو حال.گفت بذار به سارینا بگم اگه قبول کرد باشه.قرار شد خبر بده.حالا من که تو کونم عروسیه!سارینا اوکی دادو قرار گذاشتییییم!منو آرمان دانشگاه بودیم.بعد از ظهر ساعت 5 قرار داشتیم.آرمان گفت بریم مغازه(آشپزخونه غذا دارن).دوستم ایمان هم گفت منم میام!رفتیم مغازه 3تایی ناهارو زدیم دیدم گوشیم ویبره میره.ماندانا بود!گفت ما 3نفریم،دوستمم هست!گفتم بهتر.به ایمان گفتم میای؟اونم که آآآج.با کله قبول کرد.شدیم 3تا پسر 3تا دختر حالا با چی؟یه پراید 132.رفتیم سر قرار،یه نیم ساعتی تأخیر داشتناما اومدن خلاصه.صنم خانوم اضافه شده بودن.اونم بد نبود!تپل بود تقریبا.اومدیم بشینیم تو ماشین دیدیم ملت دارن نگاه میکنن.صنم نشست جلو.عقب هم به ترتیب ایمان سارینا ماندانا و من به زور نشستیم!آرمانم که راننده بود،حرکت به سمت فومن!صدای ضبط زیاد آهنگ eminem،دود سیگار،رقص سارینا،یادش بخیر.

رسیدیم فومن من رفتم آذوقه بگیرم واسه اون مفت خورا.چیپس.پفک.پاستیل.دلستر.ذغال.توتون.آب معدنی.شیر کوچیک.نون.کالباس!یه 20 تومن پیاده شدم.رفتیم سمت ویلا.این ویلا نزدیک خونه پدر بزرگمه.اونجا هم روستاس!شاید 60.70 متر فاصله باشه.با تمام کیر گوزی با ماشین رفتیم تو.بچه هارو فرستادم داخل و رفتیم یه قلیون 2سیب از دوستم گرفتم!خودم یه شیر نارگیل داشتم.قلیونو چاق میکردم تو حیاط سارینا اومد پیشم گفت داداشی خیلی دوست دارمو بغلم کرد.کسخل شدم به قرآن!آخه فکرشم نمیکردم چون با ماندانا دوس بودم.بوسم کرد لپشو بوس کردم گفت میتونی آب جور کنی؟منو میبینی.گوشام سرخ شد کیرم راست.زنگیدم پسر داییم گفتم چیزی داری؟گفت بیا بگیر.با ماشین آرمان رفتم یه ویسکی 43 % ازینا که سر اسکلت روش داره گرفتم با سیگار!(همون گرنس ساندیسی)اومدم خونه.رفتم بالا دیدم پر از دود شده خونه.2تا قلیونو عین اسب میکشیدن.رفتم یخ و لیوان آوردم.ایمان و صنم کسکش گفتن ما نمیخوریم.ضد حال زدن اما منو ماندانا و سارینا و آرمان 3 پیک رفتیم.وقتی که گوز شدیم سارینای کونی دس ایمانو گرفت رفتن تو اتاق.تو اون حالت مستی دال آوردم.آرمان تو کف صنم بود اما آخر پا نداد اون کونی.منم هرچقد خایه ماندانا رو مالیدم آخر نیومد بریم اتاق.بد جور کیرم کرد.نشستو قلیون کشید فقط.آرمان بیچاره هم اون یکی قلیونو برداشت رفت یه گوشه هی اشاره میزد تو ماندانا رو ببر منم با صنم تنها باشم اما نمیومد این کونده!بعد نیم ساعت آقا ایمانو سارینا خانوم تشریف آوردن.یکم دیگه موندیمو لاس و خنده تا ساعت شد 9.جمع کردیم راه افتادیم سمت رشت.بد جور اعصاب منو آرمان تو راه گاییده بود.همش به ایمان فحش میدادیم آخه اون کس مشنگ اصن قرار نبود بیاد.اومد کرد رفت.تازه مارو هم کیر کرد!گذشت یه 2هفته ای.این سری پیشنهاد از سارینا اینا بود،دوباره در کونم عروسی برپا شد.گفتم این دفه دیگه نمیذارم در بری! اما سارینا گفت از آرمان خوشم نمیاد.ایمانم که ماشین نداره پس یکی باحال بیار مث خودت.یکم فک کردم گفتم باشه.زنگیدم به عشقم داداش فرزین.اصن از من کسخل تره.اونم یه 132 داره اما اسپرت.سیستم بسته روان!آقا به فرزین گفتمو با کله اومد،اونم با یه مشروب توپ.یه شیشه آب معدنی کوچیک حاوی عرق گندم کرمانشاه که با چنتا قرص دیازپام قاطی شده بود.بوش که فوق العاده بود.خلاصه این دفه من جلو نشستم سارینا و ماندانا عقب.رفتیم فومن.من دوباره یه 15تومنی پیاده شدم.رسیدیم ویلا بچه ها رفتن بالا.من تا رفتم تو دیدم یا حسیییین فرزین کسخل همرو کنده با یه شرت نشسته رو مبل.دیدمش ترکیدم از خنده!قلیون چاقیدم و آبمیوه ریختم براشون.رفتم از ماشین اون شهد ناب کرمانشاه و آوردم.فرزین ساقی شد.4پیک خوردیم هر 4تامون.شده بودیم گوز زکریای رازی.فوق العاده بود.بعد مسابقه گذاشتیم هرکی تو یه خط راست راه بره برندس.یکی از یکی بدتر زیگزاگ میرفتیم.آهنگو زیاد کردیمو رقصیدم.خیلی داشت حال میداد.سارینا همش قربون صدقم میرفت بخدا.اما دوباره با فرزین رفت تو اتاق!

و اماااا...
منو ماندانا تنها شدیم.ماندانا یه دختری بود با پوست سبزه.قد 165.سینه شاید 70.قیافش با نمک بود!آقا باز این ساز مخالف زد.خودمو پاره کردم نیومد بریم اتاق.اعصابم گاییده شد رفتم اتاق رو تخت دراز کشیدم.بعد نیم ساعت دیدم اومد پیشم.حالا اونم به اصرار فرزین و سارینا که اومده بودن بیرونو به زور فرستادنش تو.یکم نازم کرد محل ندادم.خوابید کنارم بغلم کرد.منم که پیت شروع کردم لب دادن.لبو زبون و گردنشو خوردم.کثافت زبونمو گاز گرفت خون اومد.کوبیدم تو سرش گفتم آروم باش حیوون.خلاصه ادامه دادم دسم بردم زیر لباسو سوتینش همش مقاومت میکرد.نوکشو که گرفتم آروم شد.یکم گذشت بهش گفتم آبمو بیار آقا یهو سگ شد دیگه.داغ کرد فاصله گرفت.گفتم به کیرم.از اتاق زدم بیرون.فرزین گفت چی شد داداشی گفتم منو ول کن تو.رفتن با ماندانا حرفیدن اما بازم پا نداد.آقا جمع کردیم اومدیم رشت.پیادشون کردیم به فرزین گفتم کردیش گفت آره.گفتم لاپا دیگه گفت نه از کس.گفتم وااااااای تو عالم پیتی پردشو زدی گفت نه روانی.پرده نداره اصن.گفتم یعنی چی؟گفت طلاق گرفته که چشام یه برق عجیبی زد که نگو.گفتم آبتو چیکار کردی؟دس کرد تو جیبش یه دسمال کاغذی در آورد گفت اینا.جفتمون ترکیدیم از خنده!با ماندانا رابطم سرد شد و با سارینا گرم تر.اینم بگم ماندانا 18 سالش بود و سارینا 22 سال.رفتم رو مخ سارینا.کار سختی نبود البته.فقط دنبال موقعیت بودم ببرمش ویلا!

یه 2هفته مونده بود به ماه رمضون.سارینا زنگید گفت شوهر سابقم اذیتم میکنه.میخوام 2.3 روز از خونه بزنم بیرون.میتونم بیام پیشت؟منو میبینی.گفتم آره عزیزززرم.اما به مامانت چی میگی.گفت من خونه جدا دارم اما چون این عوضی اذیت میکنه به مامان اینا میگم میخوام برم کیش.1شنبه بود با فامیلام رفته بودیم انزلی.تو کافه بودیم ساعت 8 بود.گوشیم زنگید دیدم بله سارینا خانوم.گفت امشب میتونیم بریم؟گفتم آره قربونت برم.گفت ساعت 10و نیم جانبازان میبیینمت.به بچه ها گفتم کار پیش اومده تا 10 باید رشت باشیم.رسیدم رشت رفتم سر قرار!هرچقد میزنگم مگه جواب میده جنده خانوم؟ساعت شد 11 دیدم زنگید.گفتم کس گیر آوردی بگو نمیام دیگه.گفت ببخشید.اینجام دیوونه.دیدم یکی اون دست خیابون دس تکون میده.رفتم اون طرف دیدم بله خانوم رسیدن به خودشون.موها بافته شده(عین این آفریقایی آ) دیدمش دیگه نتونستم چیزی بگم.راه افتادیم سمت فومن.ساعت 11:45 بود رسیدیم.رفتم وسایل و آذوقه 3 روزو خریدم.چون 3روز میخواست پیشم بمونه دیگه.اصن تو کونم یه غوغایی بود.وسایلو خریدم رفتم آژانس گرفتم.راه افتادیم سمت ویلا.تقریبا یه 200 متر مونده بود پیاده شدیم که دقیقأ جلوی خونه عموی بابام بود.آروم رفتیم سمت ویلا.کلید که انداختم بالای درو گرفتم که صدا نخوره.یکم مشکل داشت.رفتیم تو و درو بستم!رفتیم بالا.وسایلو گذاشتم!سارینا مانتوشو کند و با یه تاپ و شلوار لی نشست رو مبل.دوستش زنگید جواب داد.داشت حرف میزد من گفتم میرم پایین مسترا الان میام.پاشدم رفتم پایین.کارمو کردم!خیلی خوشحالو بشکن زنان داشتم میومدم بالا از پله که یهو یه چیزی دیدم.گفتم یا خدااااا.چشمتون روز بد نبینه!دیدم بابا بزرگم با یک عدد چماق جلوم وایساده.منو میبینی؟خشکم زد.دمای بدنم رفت بالا.دوباره منو شاش گرفت.قلبم داشت از دهنم در میومد.سرمو انداختم پایین.گفت خجالت نمیکشی؟هیچی نگفتم.اشکم داشت در میومد.بابا بزرگم یه کلید داشتو خبر نداشتم.گفت حالا در و قفل کنم تا صبح اینجا بمونه؟حالا سارینای خر اصن ندیده بابا بزرگمو.فک کرده من درو بستم.بابا بزرگ درو قفل کردو رفت.رفتم سارینا رو صدا زدم از پنجره گفتم بگرد اون کلیدو بیار.آورد داد بهم درو باز کردم بهش گفتم بدبخت شدیم.بابا بزرگم فهمید.دیدم داره گریه میکنه.یهو در حیاط باز شد دوباره.بهش گفتم بدو برو مانتوتو بپوش.شالتو بذار تو اتاق بمون.بابا بزرگ کیر خر دوباره اومد.گفت دختره کجاس.گفتم تو اتاقه!فک کردم کیرش بلند شده باو.ترسیدم!رفت جلو گفت تو پدر نداری؟مادر نداری؟سارینا هیچی نگفت.خلاصه چنتا کس شر دیگه بارش کردو اومد بره بیرون.گفتم آقاجون گوه خوردم.غلط کردم.به بابا نگو.آبرومو نبر.اصن تو بیا اینجا وایسا من میرم خونه.یا اینو ببر من اینجا میمونم.گفت نه!گفتم پس چه غلطی کنم.گفت هر گوهی میخوای بخور و رفت!اومدم داخل اتاق دیدم گریه میکنه.بغلش کردم!گفتم پاشو دستو صورتتو بشور.گفت میخوام برم حموم.گفتم باشه!اومد از کیفش قرص برداشت.4.5تا رفت بالا!‎ گفتم هوی چی میخوری مگه نخود کشمشه؟گفت میخورم اعصابم آروم شه.گفتم یکی بده من.یدونه رفتم بالا.گفت میرم حموم.گفتم باشه!گفت ژیلت داری؟رفتم از کمد برداشتم دادم بهش.رفت حموم!از بس روانم گاییده بودو میترسیدم بابا بزرگم بیاد دیگه نتونستم برم حموم.رفتم در ورودی خونه رو از تو قفل کردمو کلیدو گذاشتم روش که ازون ور باز نشه.جلوی در حموم نشستمو همونجوری خوابم برد.اصن نمیدونم اون قرص لعنتی چی بود که اونجوری پیتم کرد.نفهمیدم چقد گذشت.یهو دیدم یکی صدام میکنه.سارینا بود اما با حالت ترس.پاشدم نگاش کردم.یکم دورو برمو نگاه کردم تازه یادم اومد کجا هستم.دیدم پاهاش زخمی و خونیه.گفتم چه جونی کندی گفت تیغ بریده.رفتم چسب زخم آوردم زدم براش.گفتم بریم بخوابیم.نگام کرد گفت بریم.رفتیم رو تخت من گرمم بود لباسامو کندم فقط با یه شورت خوابیدم.سارینا هم با شورتو سوتین خوابید.بدجور داغون بودم.بهش پشت کردم که بخوابم دیدم از پشت بغلم کرد.برنگشتم.چسبید بهم بوسم کرد.برگشتم گفتم چیه گلم؟گفت ببخش بخاطر من اینطوری شد.گفتم نه فدات شم.اشکال نداره!تو منو ببخش.بوسیدمشو بغلش کردم.بوسمون تبدیل شد به لب.لبامون به هم گره خورده بود.خوب وارد بود.لباش محشر بود خدایی.کم کم رفتم روش.شکم رو شکم.زبونشو تو دهنم میچرخوند.زبونمو میک میزد.رفتم سراغ گردن و گوشش!صداش داشت در میومد.سوتینشو دادم بالا.سینه هاشو جفت کردم لیسشون زدم.بعد نوکشونو میک زدم.رفتم پایین شکمو نافشو لیسیدم.خیلی حال میداد بهش.رفتم وسط پاهاش.شرتشو در آوردم.شروع کردم به خوردن کسش.تازه موهاشو زده بود.ناز بودو خوشبو.اونقد خوردم که آبش راه افتاده بودو لیز بود.گفت بسه بیا بالا.دوباره لب دادیمو گفتم نوبت توء.رفت پایین.شرتمو در آورد.یکم مو داشت خجالت کشیدم.خلاصه شروع کرد به ساک زدن.خلاصه فوق العاده داشت ساک میزد.اما اون قرص لعنتی داغونم کرده بود.از یه طرف ترس از بگا رفتن توسط بابابزرگ.از یه طرف عشق و حال با سارینا.2تا احساس متفاوت و ضد هم.سکس بدون آرامش حال نمیده بهم!خلاصه گفت دیگه طاقت ندارمو بکن منو.اومدم پاهاشو دادم بالا.گفتم کاندوم بذارم؟گفت نه.حال نمیده بهم.منه خرم کیرمو گذاشتم دم سوراخ کسش.اول یکم مالیدم لای کسش.گفت بکن توش دیگه عوضی.منم أمون ندادمو تا ته کردم توش.گفت سوختتتتتم.من شروع کردم به تلمبه زدن.سینه هاش تو دستم بودو میمالوندمشون.سایزشون 80 میشد خدایی.توپ بود!یه 10 دقیقه ای کردم دیدم آبم داره میاد.اومدم بکشم بیرون گفت بریز تو قرص میخورم.چقد خرم من.ریختم تو و افتادم روش.اصن یه حالت مستی داشتم.رفت خودشو شست اومد خوابید کنارم.من خوابم برد.دوباره دیدم سارینا صدام میکنه.ساعتو نگاه کردم 4صبح بود.دوباره شروع شد.لبو بوس و گردن و گوش.ایندفه بهش حال اساسی دادم.اونقد خوردم که فقط میگفت دیگه بسه.بکن توش جرم بده.دوباره واسم ساک ریز زدو کیر مارو آماده کرد.کردیم توش.تلمبه تلمبه حالا مگه میاد؟دستگاه تناسلیم مشکل پیدا کرده بود.45 دقیقه زدم.بیچاره میگفت سوختم.دیگه بسه.آوردم بیرون و باز ساک زد واسم.بازم کردم توش.سابقه نداشت اینقد طول بکشه.دیگه نیم ساعت آخرش بود.شد 1ساعتو ربع.تندش کردم دیدم داره میاد.دوباره گفت بریز تو.کشیدم بیرون سریع.ریختم رو سینه و گردنش.رفتم دسمال آوردم تمیز کردمش.خلاصه ساعت 5و نیم خوابیدیم.دوباره دیدم سارینا صدام میزنه.اما ایندفه دیگه کیر نمیخواست.گفت پاشو زلزله اومده.از جام پریدم!رفتم دیدم نه.بابا بزرگمه داره درو از جا میکنه.باز کردم گفتم چه خبره؟گفت از خونه لش ببرید بیرون تا محل شلوغ نشده.گفتم باشه الان میریم!رفتم به سارینا گفتم آماده شو بریم.زنگ زدم آژانس اومد.وسایلو جمع کردیمو تختو مرتب کردیم و زدیم بیرون.همین دیگه.آخرشم یکم پول از سارینا گرفتم خالی بودم آخه.دیگه رابطمون کم شده بود.راستی به ایمان کس نداده بودا.پریود بود.ساک زده بود واسشو لا پا انداخته بود.اما فرزین از کس انداخته بود.آها سارینا بهم زنگ زده بود میگفت حاملم.من داشتم روانی میشدم.میگفت 100 تومن پول واسه سقط غیر قانونی میخوام.منم که نداشتم بدمو میدونستم میخواد بتیغه گفتم بیا بریم آزمایش اما نیومد.فهمیدم کس گیر آورده!ازون روز به بعد چند بار ازم شارژ خواست دادم بهش اما ندیدمش.الانم گوشیش خاموشه.بابا بزرگمم خودش نفهمیده بودا.وقتی اون آژانسیه که مارو پیاده کرد.موقع سر و ته کردن چراغش افتاد خونه عموی بابام.بعد که من داشتم درو باز میکردمو بالاشو گرفته بودم که صدا نخوره پسر عموی بابام دیده بود فک کرده بود دزدم.رفته بود به بابا بزرگم گفته بود.که اونم بخاطر بگا دادن من کلی فحش خورد ازم.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
من و عشق اول

همه چیز از یه کنجکاوی بچگانه شروع شد . شماره تلفنی که بهش داده بود بالاخره وسوسه اش کرد و باعث دوستی اون و برادرم شد . در یک خانواده مذهبی بزرگ شده بود ، چادری و با قد 160 و وزن 42 کیلو گرم و سایز سینه 70 و سبزه رو بود .
اولین بار که دیدمش از نجابت و متانتش خیلی خوشم اومد . برادرم که هوسباز بود اصلا با اون جور نبود . بعد از گذشت مدتی برادرم متوجه شده بود که دختری نیست که بگذاره حتی دستش رو بگیره واسه همین کم کم رابطشون سرد و سردتر میشد . در این حین اون به من زنگ میزد و درد دل میکرد و ازم راهنمایی میخواست . با گذر زمان رابطه عاطفی و صمیمانه ای بین ما در گرفت . حتی دیگه محرم اسرارش شده بودم و مشکلات خانوادگیش رو با من در میان میگذاشت و اختلاف نظرش با پدرش رو با حرفهای من تحمل می کرد . سرتون درد نیارم چند ماهی که به همین روال گذشت و دیگه با برادرم هیچ رابطه ای نداشت اما تلفنی با هم در ارتباط بودیم ولی هرگز صحبت از دوستی مطرح نشد . هردومون به هم علاقمند شده بودیم ولی به زبان نمی آوردیم. با هم بر سر خیلی از موضوعات تفاهم داشتیم و در نهایت بهش گفتم و مسیر حرفهامون عوض شد و تصمیم گرفتیم که با هم ازدواج کنیم . با توجه به شرایط خانواده اش روزی به من گفت از اینکه با من تلفنی صحبت میکنه احساس گناه میکنه و برای اینکه گناه نکنیم بهتره صیغه محرمیتی بینمون خونده بشه تا من برم سربازی و رسما خواستگاری کنم . اولش قبول نکردم و گفتم رضایت پدر میخواد اما گفت تحقیق کرده و به سن قانونی رسیده و از نظر شرعی مشکلی نداره ! منم حرفش رو قبول کردم خودمون بینمون صیغه جاری کردیم ! ( اما فکر کنم اشتباه کردیم و درست نبوده !!!)
از اون به بعد بیرون رفتنمون زیاد شده بود . من اون رو زن شرعی خودم میدونستم . یکی از روزهای تابستان که بمناسبت تولدم بیرون رفته بودیم تا هدیه ام رو بده برای اولین بار ازش خواستم که دستاش رو تو دستام بگیرم با اکراه قبول کرد و به محض اینکه دستاش رو تو دستام گذاشت بر پشت دستاش بوسه زدم . مثل لبو قرمز شد .
از اون روز به بعد اجازه میداد دستاش رو بگیرم و ببوسم . دیگه بصورت تلفنی حرفهای عاشقانه و سکسی میزدیم و پشت تلفن از هم لب میگرفتیم . اون هم من رو شوهر شرعی خودش می دونست ! مدتی به همین روال گذشت تا یک روز رفتیم کنار دریا تو یه جای دنج ازش درخواست کردم که لباش رو ببوسم و برخلاف تصورم راحت قبول کرد و وقتی لبهام رو لبهاش گذاشتم زیباترین لذت زندگیم رو تجربه کردم ازش خواستم که اندازه سینش رو میخوام لمس کنم با مکافات راضی شد . وقتی آروم آروم دکمه های مانتوش رو باز میکردم نفسهاش به شماره افتاد دلهره ای وجود من رو هم گرفت . گفتم میخوای باشه برای بعد گفت مرگ یک بار شیون یک بار . چشم هاش رو بست و گفت من آماده ام دستم از لای مانتوش به بدنش نزدیک کردم گرمای خاصی داشت از روی لباسش سینه هاش رو لمس کردم دیگه نفسش بالا نمیومد اما از بزرگ شدن سینه هاش فهمیدم تحریک شده دلم رو به دریا زدم و لباسش رو آروم بالا زدم با دستش ممانعت کرد اما وقتی دوباره لبم رو بین لباش حس کرد شل شد و گفتم فقط همین یه بار از زیر دست بزنم هیچی جوابم نداد و من سکوت رو علامت رضا دانستم و دست به کار شدم وقتی اولین بار سینه های کوچکش رو تو دستام حس کردم گویی تمام خوشی های دنیا تو دستام بود کمی سینه هاش رو مالیدم خیس عرق شده بود با نوک سینه هاش ور میرفتم سرش رو شونه هام گذاشته بود و اصلا به چشمام نگاه نمیکرد . چشمانش هنوز بسته بود . کم کم دستم به سمت شلوارش بردم و از روی شورتش با کس کوچولوش بازی کردم . با انگشتاش شونه هام رو فشار میداد معلوم بود که کاملا حشری شده بود خواستم دستم زیر شرتش ببرم اما نگذاشت دوباره به لب گرفتن متوسل شدم آنچنان با فشار لبم رو میک میزد که هر آن ممکن بود لبم خون بیاد . در حین لب گرفتن با سینه هاش ور رفتم که حالا کاملاً سفت شده بود آروم دستم رو کسش بردم و می مالیدم . دستم بردم زیر شلوارشش و از روی شرتش شروع کردم به مالوندن . بهش گفتم دوست داری میمالمش؟ هیچی نمیگفت سرم و بردم زیر مانتوش و آروم نوک سینه هاش رو به لبام گرفتم آه کوچکی کشید و چادرش رو روم انداخت و سرم رو به سینش فشار داد و گفت بخورشون مال خودتن ! در همین حین خواستم دستم از زیر شورتش به کسش که کاملا خیس شده بود و نسبت به قبل کمی باد کرده بود برسونم اما نگذاشت و هرچه تقلا کردم اجازه نداد که نداد دستش رو گذاشتم رو کیرم اما خجالت کشید و نگرفت و قول داد تو یه موقعیت دیگه حتما میگیردش و اجازه میده منم از زیر کس نازش رو حس کنم . خواستم کیرم رو دربیارم و نشونش بدم که یک نفر از دور به سمتمون میومد از هم فاصله گرفتیم.

از اون روز به بعد دیگه لب گرفتن و با سینه اش بازی کردن و خوردنشون برامون عادی شده بود اما هنوز نمیگذاشت به کسش از زیر شورت دست بزنم . ما عاشق واقعی هم شده بودیم . شبانه روز به هم فکر میکردیم . دائما به هم حرفهای عاشقانه میزدیم و کسانی که از رابطه ما باخبر بودن به ما غبطه میخوردن و همیشه ما رو الگو خودشون میدونستن تا اینکه یک روز خونه تنها بودم بهش زنگ زدم گفتم بیا موقعش که به قولت عمل کنی ، کیرم رو ببینی و دست بزنی قبول کرد برای اولین به خونمون بیاد . دل تو دلم نبود قلبم هر لحظه تند تر میزد انگار که اولین بار بود که میدیدمش قرارمون ساعت 10 صبح بود . بالاخره اومد ، از همیشه خوشگل تر شده بود چادرش رو درآورد و با اصرار من مانتوش رو هم در آوردم برای اولین بار بود که با بلیز و شلوار میدیدمش با یک لیوان شربت ازش پذیرایی کردم حالش که کمی جا اومد ازش خواستم مغنعه اش رو هم در بیاره تا موهاش رو ببینم خجالت میکشید اما بهش گفتم ما زن و شوهریم و اشکالی نداره گفت خودت درش بیار ! در یک چشم بهم زدن مغنعش رو در آوردم . وای چقدر چهره اش بدون حجاب زیبا و دلنشین تر بود . موهای بلندی تا روی باسنش داشت . همینطور که موهاش رو نوازش میکردم سرش رو گذاشتم روی پاهام و پاهاش رو روی مبل دراز کردم و شروع کردم به بوسیدنش . از موهای نازش تعریف میکردم صورتش قرمز شده بود خیلی خجالتی بود! دستام رو گذاشتم روی سینه هاش و شروع به مالوندش کردم . گفت لبات رو میخوام و مثل همیشه محکم لبام رو میمکید . دستم رو از زیر بلیزش به سینه هاش رسوندم و با نوک سینش بازی کردم و بلیزش رو بالا زدم و سینه هاش رو به لبم گرفتم ( توضیح بدم که هیچ وقت سوتین نمی بست ) شروع کردم به خوردنش و لباس خودم رو درآوردم و نوبت توست که سینه هام رو بخوری و اونهم قبول کرد و سینه هام رو خورد . گفتم بلیزت رو دربیار اولش قبول نمیکرد اما با اصرار من گفت خودت در بیار . بلندش کردم و بردمش تو اتاق خوابم و روی تختم خوابوندمش و بلیزش رو درآوردم و زیر لاله گوشش رو خوردم و با دستام سینه های نازش رو نوازش کردم با زبونم گردنش رو لیس می زدم و به سمت سینه اش رفتم . نوک سینه اش رو به دندونم گرفتم با دستم کس نازش رو از روشلوار می مالوندم و کم کم دستم رو بردم زیر شلوارش و از رو شورتش کس نازش رو که کمی تپل شده بود مالوندم خواستم دستم ببرم زیر شورتش اما نگذاشت گفتم قول دادی بهم اجازه بدی گفت فعلا نه گفت پس تو کیرم رو بگیر از رو شلوارکم کیرم که دیگه داشت میترکید مالید گفتم اینجوری حال نمیده از زیر بگیر قبول کرد و خواست دستش رو بکنه تو شورتم که گفتم اینجوری نه ! شلوارکم رو درآورد و من بلافاصله شورتم رو کشیدم درآوردم همینجوری هاج و واج داشت کیرم رو میدید و من لخت لخت جلوش وایساده بودم گفتم چیه؟چرا شروع نمیکنی گفت قرار نبود لخت بشیم! دستش گذاشتم رو کیرم گفتم لوس نشو دیگه و خوابوندمش به کمرش و شروع به لب گرفتن کردم و سینه هاش رو مالوندم محکم کیرم تو دستاش بود و میگفت فکر نمیکردم اینقدر بزرگ باشه این بخواهد تو کسم بره که پاره میشم ! گفتم خودم همچین بکنمت که دردی نفهمی عشقم ! گفتم موقعش که کس نازت رو ببینم هیچی نگفت و شلوارش رو کشیدم پائین چشماش رو بست منم شلوارش رو از پاش درآوردم و خواستم شورتشم دربیارم که نگذاشت گفت فقط بکش پائین شورتش کشیدم پائیین و لبه تخت نشوندمش و شروع کردم به مالیدن کسش بازوهام رو محکم چنگ میزد و کم کم آه می کشید کسش کاملا خیس شده بود گفتم میخوام کست رو بخورم هیچی نگفت زبونم رو گذاشتم روی نافش و با سینه هاش ور رفتم که خودش رو کمرش خوابید و پاهاش رو رو لبه تخت گذاشت شورتش رو درآوردم هیچ مقاومتی نکرد سرم رو گذاشتم لای پاش و شروع کردم با چوچولش بازی کردن و حسابی کسش رو خوردم و میک زدم دیگه آخ و اوخش دراومده بود رو وسط تخت بردمش و روش خوابیدم حالا جفتمون لخت لخت تو بغل هم بودیم . باورم نمیشد این صحنه بارها تو خواب دیده بودم کیرم گذاشتم لای پاش و دائما ازش لب می گرفتم و سینه هاش رو می خوردم . گفتم نوبت تو کیرم بخوری و برام ساک بزنی گفت نه بدم میاد گفتم مگه تاحالا خوردی که بدت بیاد؟ناراحت شد گفت بشعور مگه جنده ام ؟ گفتم پس بخور شاید خوشت بیاد کیرم جلو دهنش گرفتم یک کم با کیرم ور رفت یه نگاه خاصی بهم میکرد که احساس شرمندگی میکردم عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود بیکباره با صدای بلند گفتم بخور دیگه لعنتی ! بیکباره کیرم تو دهنش کرد و دائما دندونشاش به کیرم میخورد گفتم دندون نزن یک فشار کوچک دادم کیرم داشت میرفت تو حلقش نزدیک بود خفه بشه ! کیرم از دهنش درآورد و هی سرفه میکرد ترسیدم فقط فحشم می داد بغلش کردم و موهاش رو نوازش کردم آروم شده بود و گریه میکرد و گفت دیگه با من از این کارا نکن ! گفتم باشه عشقم نمیخواستم اذیتت کنم . حالا اون گریه کن من گریه کن ! نمیدونم چرا گریه میکردیم!!! با زبونم اشکاش رو پاک کردم دیگه آروم آروم شده بود لبام رو لباش گذاشتم و دوباره سینه هاش رو تو دستام گرفته بودم که دستش رو برد رو کیرم که دیگه از ترس کوچک شده بود بیکباره خنده بلندی کرد و گفت اون اژدها حالا شده کرم خاکی و دوتایی کلی خندیدیم و گفتم حالا تو اژدها دوست داری یا کرم خاکی ؟ گفت معلومه اژدها گفتم ای شیطون دوباره لب گرفتیم و سینه هاش رو مالوندم و رفتم سراغ کسش و پاهاش رو باز کردم و لبم رو چوچولش گذاشتم و شروع کردم به خوردن دیگه هیچی نمیگفت کیرم که گنده شده بود گذاشتم رو کسش و گفتم این اژدها میخواد بره تو غار بخوابه و هی به کسش میمالیدم گفتم یک کم بدم تو گفت نه و از جاش پرید دوباره خوابوندمش و گفتم باشه فقط میمالم بهش کمی که با کیرم رو کسش شلاقی میزدم کسش باد کرد و دوباره تحریک شده بود رو شکم خوابوندمش و کیرم گذاشتم لای کونش و روش خوابیدم و گردنش خوردم با اینکه لاغر بود اما کون نرم و تپلی داشت خودشم دیگه کونش عقب و جلو میکرد و همکاری میکرد گفتم بکنم تو کونت گفت میگن خیلی درد داره گفتم حالا امتحان میکنیم یک بالش زیر شکمش گذاشتم و با انگشتم با سوراخ کونش ور رفتم تا جا باز کنه کیرم خیس کردم و گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم اونم کونش رو تنگ میکرد نمیگذاشت بره تو گفم شل کن تا شلل کرد با یک فشار سر کیرم رو کردم تو کونش جیغ بلندی کشید خواست فرار کنه اما نگذاشتم افتادم روش و هی تلمبه زدم داد میکشید و درد میکشید گفتم اصلا بهت حال نمیده گفت میده ولی خیلی درد داره گفتم تحمل کن داره آبم میاد دوباره شل کرد و با چند تا تلمبه آبم اومد و گفت بریز رو سینه هام و آبم و به همه سینه هاش مالید . کمی همدیگه رو بغل کردیم و لب گرفتیم بهم گفت خیلی نامردی من بهت اعتماد کردم فکر نمیکردم بهم تجاوز کنی ! فکر کردم نهایتن میخوای بمالی و دائما سرزنش کرد و هر چی حال کرده بودم از دماغم در آورد . با هم دیگه رفتیم حموم و اولین حموم مشترکمون برگزار کردیم ...

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
صفحه  صفحه 64 از 112:  « پیشین  1  ...  63  64  65  ...  111  112  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده (آرشیو شماره یک)


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA