ارسالها: 3620
#131
Posted: 11 Jul 2011 08:12
نیما
رفتم تو خونه ، خونه به طرز عجيبي زيبا بود . زيبا و ساده . شايد سادگيش بود كه زيباش كرده بود . اما همه چي از بهترين جنس بود . راهنماييم كرد تا تو اتاق پذيرايي بشينم .بعد گفت ده دقيقه يگه ميام باشه؟
گفتم باشه . بعد حركت كرد به سمت در دم در برگشت بعد گفت:شب پيشم مي موني كه؟
تعجب كردم . نمي دونستم چي جواب بدم اما اصلا منتظر جواب من نشد رفت . رفتم رو مبل نشستم . حدود ده دقيقه بعد بر گشت يه لباس شرابي بلند آستين كوتاه پوشيده بود .كه تا روي پاهاش مي يومد. موهاي طلاييشم بار كرده بود و رو شونه هاش ريخته بود.
بوي عطرش فضاي اتاق رو پر كرده بود . يه سيني كه 2 تا ليوان شربت توش بود دستش بود .اومد كنارم نشست . گفت : هنوز اسمت رو هم بهم نگفتي ها...
گفتم مگه شما گفتيد؟. خنديد .
گفت : چه فرقي براي تو مي كنه .
گفتم اخه من چي صداتون كنم .
گفت :هر چي دوست داري.
تعجبمو كه ديد باز خنديد و گفت : ملينا خوبه؟
منم خنديدم، گفتم: آره . ولي من اسم اصليمو ميگم .و اسمم رو گفتم .
گفت . نمي زني نيما خان ؟ و به سازم اشاره كرد.
سازم رو از caseدر اوردم و گفتم چي بزنم ؟
گفت هر چي دوست دازي . و من شروع به زدن كردم .
با آهنگي از شهريار قنبري شروع كردم .
بعد رفتم سراغ اهنگ هاي فرامرز اصلاني حسابي تو حال خودم بودم كه يه دفعه متوجش شدم داشت گريه ميكرد . كاش تجربهي الان رو اون موقع داشتم . مي دونستم دختر ها و خانوم ها احتياج به نوازش دارن . وقتي گريه مي كنن دوست دارن يكي بغلشون كنه . دوست دارن يكي نازشون رو بكشه . اما من اون موقع مثل منگل ها فقط نگاه كردم . اون موقع از يه دختر فقط در باره ي سكسش اطلاع داشتم . فقط مي دونستم كه چطور بايد باهاش حال كني و بهش حال بدي . اصلان به اين توجهي نداشتم كه انم آدمه اونم احساس داره . فكر مي كردم تمام زندگي در سكس خلاصه مي شه . كاش تجربه ي الان رو اون موقع داشتم . كاش بلند مي شدم بقلش مي كردم . نازش مي كردم بهش دلدازي مي دادم . اما من فقط نگاه كردم . اخ گه چقدر الان به خاطر خريت اون موقعم خودم رو سر زنش مي كنم .
صداي اهنگ كه قطع شد كم كم اروم شد نگام كرد و لبخند زد . لبخندش از گريه هاش بيشتر اتيشم زد .گفت دوست دارم يه اهنگ مخصوص برام بزني . مي زني؟. گفتم اره.
اسم آهنگ رو گفت و من شروع به زدن كردم.....
اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهي اگه دريا
اگه اسمم همه جا هس روي لب ها تو كتابا
اگه رودم رود گنگم مثل مريم اگه پاك
اگه نوري به صليبم اگه گنجي زير خاك
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم
اگه پاكم مثل معبد اگه عاشق مثل هندو
مثل بندر واسه قايق مثل قايق واسه پارو
اگه عكس چل ستونم اگه شهري بي حصار
واسه آرش تير آخر واسه جاده يه سوار
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم
اگه قيمتي ترين سنگ زمينم توي تابستون دستاي تو برفم
اگه حرفاي قشنگ هر كتابم براي اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سيلم پيش تو قد يه قطره اگه كوهم پيش تو قد يه سورن
اگه تن پوش بلند هر درختم پيش تو اندازه ي دگمه ي پيرهن
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم
اگه تلخي مثل نفرين اگه تندي مثل رگبار
اگه زخمي زخم كهنه بغض يك درد رو به ديوار
اگه جام شوكراني تو عزيزي مثل آب
اگه ترسي اگه وحشت مثل مردن توي خواب
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم.......
به اينجا كه رسيدم ديگه اون قدر صداي هق هقش بلند شده بود كه ديگه نتونستم ادامه بدم . گفتم : ملينا...
نذاشت ادامه بدم داد زد : نادر چرا تنهام گذاشتي و از اتاق با سرعت و در حالي كه گريه مي كرد خارج شد...........
من مبهوت نشسته بودم و داشتم به اين فكر مي كردم كه كار درستي كردم اين آهنگ رو براش زدم يا نه......
يه ربع بعد بر گشت . كنارم نشست و ازم تشكر كرد . گفتم : ناراحتت كردم؟
خنديد . ساز رو از كه كنارم بود بر داشت گذاشت رو سينش و تكيه داد به مبل و همون جوري در حالي كه سزش رو به دسته ي ساز تكيه داده بود گفت : يه ساعت ديگه با يه بوسه بيدارم كن ، باشه؟
و خوابيد......
تازه فهميده بودم كه من اصلا براش مهم نيستم بلكه اون كسي كه تو من مي بينس كه منو واسش مهم كرده . اگه نه اصلا به من محل هم نمي ذاشت . تصميم گرفتم امشب رو براي خودم و اون زيبا ترين شب زندگيم كنم. يه رنگ به برادرم زدم و گفتم به مامان زنگ بزنه و بگه كه من امشب خونه ي اونهام . و گفتم قضيه رو براش بعدا توضيح ميدم . فقط كاري كنه كه خونه نگران من نشن.......
بعد رفتم رو مبل رو به روي ملينا نشستم و تمام يك ساعت رو نگاش كردم . محو زيباييش شده بودم و همين جوري نگاش مي كردم.....
اصلا نفهميدم 1 ساعت چجوري گذشت.
بعد از يك ساعت بلند شدم و گونشو بوسيدم. با همون اولين بوسه از خواب بيدار شد و گفت . عزيز اينجايي....
معلوم بود اصلا حواسش به من نيست بلكه داره تو عالم خودش و كنار كسي كه دوسش داره سير مي كنه........
گفتم اره عزيز پيشتم . گفت بقلم كن .بقلش كردم . لبهاي داغش رو روي گردنم گذاشت . حسابي حشري شده بودم.
بعد ساز رو از روي پاش كنار گذاشت و چرخيد طوري كه من روي مبل قرار گرفتم و اون روي پاهاي من تكيه داد به من گفت : مي خوام امشب تا صبح تو بغلت باشم .
با من حرف نمي زد كا ملا معلوم بود اما نمي دونم چرا من جوابش رو دادم.......
-عزيزم نميذارم از بغلم بيرون بري.....
- دوسم داري؟
_اره نازنينم.
با جواب من لبهاشو روي لبهام گذاشت و منم مشغول خوردن لبهاي شيرينش شدم.....
حسابي نفسمون به شماره افتاده بود . و جفتمون تو اوج لذت بوديم دست اون يكي تو موهاي من بود و يكي داشت كيرم رو مي ماليد . منم يه دستم دور كمرش بود و اون دشتم روي سينه هاش.......
بعد كه حسابي سينه هاشو از روي پيراهن ماليدم دستم اروم به سمت پايين لغريد و روي پاهاش اروم گرفت . دستي رو كه روي كيرم بود برداشت و پراهنش رو از پايين زد بالا طوري كه كاملا شورتش معلمو م بود....دستش بر گشت رو كيرم و من هم دستمو گذاشتم از روي شورت روي كشس داغ و خيس بود همون جوري كه لبهاي هم رو ميخورديم دستامونم داشت مال همو نوازش ميداد.
يهو بلند شد جلوم واستاد لباسش رو از بالا در اورد . لباس مثل آب از تنش لغزيد و به زمين افتاد . چشمام از شدت زيبايي داشت ميزد بيرون . انگار همه چيز ملينا رو خدا از بهترين چيزها انتخاب كرده بود.......
وقتي به خودم اومدم كه ديدم ملينا جلوم نشسته شلوار منو كشيده پايين و كيرم تو دهنش برده و داره با ولع تموم مي خوره.....
پيراهنم رو در اوردم بعد يه لحظه كيرم از دهنش در اوردم روي زمين دراز كشيديم و بعد در حالت 69 قرار گرفتيم . هنوز شورتش پاش بود آروم شورتشو كشيدم پايين . كس زيبا و تميزش نمايان شد . انگار تازه موهاشو تراشيده بود . ديگه طاقت نياوردم مثل نديد پديد ها حمله سرم رو لاي پاهاش فرو بردم و مشغول ليسيدن شدم.
- عزيزم فقط مواظب باش براي شبم بزاري ، همش رو نخوري ها.......
اين جمله همراه با صداي خندش آخرين جمله ي ملينا تا آخر سكسمون بود . بقيه ش فقط صداي ناله و آه هاي شهوت ناكش بود كه حسابي ديوونم مي كرد...
كير من هنوز تو دهنش بود و منم داشتم كسش رو مي ليسيدم .سرم رو بين پاش در انتهاي كسش قرار مي دادم بعد شروع مي كردم به ليسيدن به سمت بالا ، به صورت اريب مي ليسيدم تا چوچولش بعد زبونمو مي زاشتم رو كسش و تا پايين ليس ميزدم. يه ربع طول كشيد تا بالا خره از خوردن كيرم دست كشيد بلند شد و روي مبل نشست و پاهاشو باز كرد. منم سريع رفتم لاي پاش و شقول ليسيدن شدم . بوي كسش ديوونم مي كرد . به صورت دايره هاي
كوچيك از دور شروع مي كردم ميليسيدم تا به چوچولش مي رسيدم .بعد چوچولشو ميكردم تو دهنم و ميك مي زدم و با لبام فشارس مي دادم . بعد درش مياوردم و دوباره از اول شروع مي كردم.ديگه صداي آه نالش به هوا رفته بود . از لذتي كه مي برد منم غرق لذت بودم. حدود ده دقيقه اي طول كشيد بعد با يه جيغ خفيف و لرزشي كه تمام بدنش رو در بر گرفته بود به ارگاسم رسيد.
بي حال روي مبل افتاد . بلند شدم و بقلش كردم . آخه من هنوز حشري بودم. گفت . مزسي عزيزم . خيلي حال كردم .اما از لحنش و صداش معلوم بود كه اصلا منظورش من نيستم . نمي دونستم كارم درسته يا نه اما هر چي بود اون خيلي خوشحال بود و من هم .........
همون جوري تو بقلم چشماشو بست يه نيم ساعتي گذشت تا به خودش بياد. بعد بلند شد لباسشو پوشيد . و رفت منم لباسمو پوشيدم و رو مبل نشستم و منتظر موندم........
ساعت حدود ده شب بود . من تو اون خونه چه كار مي كردم خودمم نمي دونستم . همه جا ساكت بود از بيرون صداي پارس سگ مي يومد و اين نا خودآگاه منو به وحشت مي انداخت. من حتي اسم واقعي ملينا رو هم نميدونستم . پس چرا اونجا بودم . چي منو به اونجا كشيده بود؟
يه نيم ساعت بعد صداي ملينا رو شنيدم .
-عزيز شام حاضره بيا كه دست پختم يخ مي كنه ......
بلند شدم و به سمت جايي كه صداي ملينا از اونجا اومده بود حركت كردم . ميز شام فوق العاده زيبا تزئين شده بود . يه ميز 4 نفره ي گرد كه روش يه رو ميزي زيبا انداخته بودن . دو تا شمع رو به روي هم قرار داشت يه شاخه ي گل سرخم وسط ميز بين دو شمع.
شام دو تا پيتزا بود كه ملينا تو مايكروفر آماده كرده بود.
شام رو همراه يه موزيك آروم خورديم . اما من مطمئن بودم ملينا تو چهره ي من كس ديگه اي رو مي بينه.....
عشق رو مي شد از چشماش خوند اما اون چشم ها به من نگاه نمي كرد . آخ كه اون موقع چقدر به اون كسي كه ملينا داره بهش نگاه مي كنه حسوديم شد.....
بعد از شام رفتيم تو اتاق نشيمن . من ده دقيقه زود تر رفتم و ملينا بخد از من اومد. روي مبل راحتي نشستيم ملينا يه شو از celendiom گذاشت و بغل من نشست.تقريبا تو بغل من بود . گفت يادته اين شو رو.......
ديگه مطمئن شدم اصلا متوجه ي حضور من نيست بلكه من رو به جاي كس ديگه اشتباه گرفته.....
نمي دونم چرا اما گفتم: آره.
بعد برگشت و تو چشمام نگاه كرد عين يه بره پاك مظلوم بود . طوري كه از خودم به خاطر حرفي كه زدم بدم اومد.
بعد سرش رو گذاشت زوي شونم و به صفحه ي تلويزيون زل زد..........
ساعت حدود 1 نصفه شب بود ملينا پاي تلويزيون همون جور توي بقل من خوابش برده بود . يه دفعه از خواب پريد . يه نگاه به من كرد و گفت هنوز بيداري عزيزم؟
گفتم :آره نازنينم
گفت بلند شو بريم اتق خواب امشب خيلي باهات كار دارم ..
بلند شديم و رفتيم تو اتاق خواب . به محض رسيدن ملينا لباسش رو در آورد و گفت : امشب مال توام هر كاري كه دوست دازي باهام بكن.........
و رفت روي تخت دراز كشيد . منم سريع لباسم رو در اوردم و رفتم پايين تخت شروع كردم از كف پاش بوسيدن .به بوسه هاي كوچك و كوتاه . آروم آروم اومدم بالا تا رسيدم به كسش .يه خورده ليسيدمش . اما زود رهاش كردم بوسه هامو ادامه دادم تا به نافش رسيدم . شرمع كردم به ليسيدن اطراف نافش .اونم دستش رو انداخته بود توي موهام . از فشاري كه به سرم وارد ميكرد مي فهميدم كه دازه لذت مي بره......
كم كم رفتم طرف سينه هاش . شروع كردم به ليسيدن و مكيدن سينه هاش ،صداي آه و نالش بلند شده بود.بعد نوبت گردن 7 لاله ي گوش و لباي داغش بود. بعد خزخوندمش و شروع به بوسيدن و ليسيدن پشتش كردم . آروم به سمت پايين .تا به كونش رسيدم . شروع به ليسيدن كردم و بعد ار بين دو پاش دوباره به كسش رسيدم.
شروع به ليسيدن كردن اول آروم بعد يه كم تند تر و بعد ديگه همه ي كسش رو تو دهنم مي كردم . هر دومون در اوج لذت بوديم . ملينا گفت حالا نوبت منه و بعد بلند شد قهميدم كه مي خواد كيزم زو بخوره . اما من هنوز از كسش سيز نشده بودم براي همين من رو تخت دراز كشيدم و اون بر عكس به طوري كه كسش جلوي دهنم باشه رو من خوابيد . حالا من كس اون رو مي خوردم و اون كيز من رو....
ده دقيقه اي گذشت . ملينا بلند شد و به طرف ميز آرايشش رفت . يه بسته كاندوم از كشوي ميز در اورد و بر گشت يه كاندوم سر كيرم كشيد . بعد بلند شد و روي كيرم نشست . طوري كه كيرم تا آخر تو كسش فرو رفت . يه آه آروم كشيد و شروع به بالا پايين رفتن كرد......
صداي آه و ناله ي هر دومون بلند بود .ده دقيقه بعد اون روي تخت دراز كشيد و من پايين تخت واستادم و شروع به تلمبه زدن كردم.
پاهاشو انداختم رو شونم و كيرم رو هم تو كسش كرده بودم .
اخر سرم كاندوم رو عوض كردم . ملينا هم برگيشت يه بالش زير شكمش گذاشت طوري كه كونش بالا بياد و بعد من كيرم رو آروم تو كونش كردم اول تنگ بود اما كم كم باز شد و همون جا آبم اومد . سريع كشيدم .بيرون كاندوم رو در اوردم و ابش رو روي باسن ملينا خالي كردم . و بعد با دستمال پاكش كردم . اما ملينا هنور حشري بود براي همين سريع برش گردوندم و پاهاشو باز كردم شورع كردم به ليسيدن چوچولش و دو تا انگشتم رو تو كسش فرو كردم و شروع به حركت كردم . بعد از يك دقيقه ملينا هم به اوج رسيد و ارگاسم شد.
ناگهان زد زير گريه ، فكر كنم تازه فهميده بود من اوني كه اون فكر مي كرده نيستم . پتو رو اندختم روش دور خودش پيچيد . منم براي اينكه چند دقيقه اي تنها باشه به هواي دوش گرفتن رفتم حموم . ده دقيقه بعد كه برگشتم ديدم ملينا روي تخت نشسته و داره آروم گريه ميكنه .
كاشكي مي رفتم و بقلش مي كردم . كاشكي دلداريش مي دادم . آخه من چقدر احمق بودم اون موقع ها......
كاشكي حداقل براي يه بار بهش ميگفتم كه اگه اين كار ها رو كردم دليلش شهوت نبوده بلكه اين بوده كه مهرش به دلم افتاده بوده......
اما من هيچي نگفتم . فقط نگاش كردم . بعد از پنچ دقيقه ملينا آروم تر شد و گفت اتاق خواب مهمون ها اون طرف حال سمت راسته . موقع رفتن ازم خواست كه با همون لباس بخوابم و منم قبول كردم ،رفتم و چون حسابي خسته بودم سريع خوابم برد........
ناگهان از خواب پريدم ديدم تو ماشين هستم روي صندلي عقب ماشين از ملينا خبري نبود ماشين تو ميدون تجريش واستاده بود رانندشم همون مردي بود كه ديروز دز پازكنگ رو برامون باز كرده بود
گفتم : من اينجا چه كار مي كنم.
عباس آقا گفت : خانوم فرمودند شما رو بيارم اينجا واستم تا بيدار شيد بدم بعد اين پاكت رو هتون بدم و پيادتون كنم......
گفتم : آخه من از خانوم خدا حافظي نكردم .
خنديد گفت : ام خانوم از شما خدا حا فظي كرد . پيشونيتونم بوسيد انگار خيلي خسته بوديد متوجه نشديد .
گفتم : مي شه منو ببريد پيششون ؟
گفت : نه امر فرمودند كه نه شما رو پيششون ببرم . نه آدرس منزل رو به شما بدم.....
از خودم بدم اومده بود . از ماشين پياده شدم عباس آقا يه بسته بهم داد . يه پاكت ......
نفهميدم چه جوري رسيدم خونه . پاكت رو باز كردم .
يه نيادداشت بود توش و سه تا نوار........
يادداشت از اين قرار بود:
نيما ي عزيز سلام
ديشب تو منو به آرزوم رسوندي . ازت ممنونم . اما كاش هرگز منو نمي ديدي .حالا مجبوري رازي رو تا آخر عمر تو سينه حبس كني و اون راز سر گذشت منه مه تو اين نوارها برات گفتم . تو ديشب مثل يه كودك خوابيدي . اما من تا صبح بيدار بودم و برات حرف زدم . اينم مزد شب قشنگي كه براي من ساختي.......
منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
ارسالها: 3620
#132
Posted: 11 Jul 2011 08:13
هستی
اواخر آبان ماه گذشته بود اگه اشتباه نكنم كه قرار بود برم سر قرار يه دوست اينترنتي و باهاش قرار گذاشتم. از اونجايي كه شانس هستي خانم هميشه تو كون خر گير كرده دوست پسرم هم زنگ زد كه هستي امروز مامان بزرگم رفته مسافرت و از امشب قرار من شبها برم اونجا بخوابم مي توني يه جوري جور كني امشب رو با هم باشيم؟؟ راستش اولش خيلي بهونه آوردم، براي اينكه فكر نكنه حالا دستو پامو دراز كردم براش.
خلاصه اونم كلي توضيح داد كه خونه شون جاي امنيه و هيچ كس فضولي نمي كنه و خلاصه منو راضي كرد تا برم آپارتمان مامان بزرگش. فقط مونده بود اينكه چه جوري مامانم رو راضي كنم با كلي تلفن به دوستام خلاصه به يكي از دوستام كه راجع به اون براتون تو بلاگ قبلي نوشته بودم به اسم ستاره زنگ زدم و گفتم كه ماجرا چيه و اگه مامانم زنگ زد خونه شون يه بهونه مثل هميشه بياره كه منو نخواد و بعد سريع با گوشيم تماس بگيره كه البته مامان معمولا به همراهم زنگ مي زد تا خونه دوستام.
به هر حال من به جاي اينكه برم سر قرار دوست اينترنتيم رفتم پيش دوست جونم (علي) راستش دلم مي خواست عكسش رو اينجا براتون مي ذاشتم تا ببينيد چه قيافه ماهي داره ...
با علي سر ميدون ولي عصر جلوي مانتو فروشي (اسمشو يادم رفته) قرار گذاشتيم واونم خودشو س ساعت رسوند اونجا بعد از يه كم گشتن رفتيم پيتزا گرفتيم و راهي خونه مامان بزرگش شديم از قرار معلوم مادر بزرگ گرامي تازه به اونجا نقل مكان كرده بود و كسي رو نمي شناخت خوشبختانه در حين رفتن بالا كسي ما رو نديد .
وقتي رفتيم تو مثل هميشه مانتو و روسري رو كندم و چون لباس همراه خودم آورده بودم رفتم و لباسم رو عوض كردم و يه نيم تنه با شلوارك صورتي پوشيدم وقتي وارد اتاق شدم علي يه نگاه خريدارانه بهم كرد و منو چسبوند به خودش و شروع كرد بو كردن تمام بدنمو بو مي كرد برام خيلي جالب بود چون فكر نمي كردم اسپري جديدم اينقدر روش تاثير بذاره.
به هر حال شام رو خورديم البته با چاشني (اگه گفتيد چاشنيش چي بود؟ ؟؟؟ چاشنيش فيلم سوپر بود) راستش زياد بهم نچسبيد چون فيلم خيلي وحشيانه بود و منم بيشتر حواسم پيش علي بود كه حسابي رفته بود تو نخ فيلم( خدايي شما پسرها هم يه چيزيتون تاب داره ها با يه فيلم ديگه نمي شه جلوتونو گرفت)، علي شام رو كه خورد اومد طرفم و منو بغل كرد و همونطور كه تو بغلش بودم شروع كرد لب گرفتن ولي چه مزه اي مي داد راستش خودم هم يه چيزايي رو مي خواستم تجربه كنم و تصميم گرفته بود با علي در ميون بذارم.
بعد از 1 ساعتي كه با علي به قول خودش يه كم بغ بغو كرديم تو گوش همديگه علي خودشو زد به خواب و شروع كرد لوس كردن خودش چون مي دونست من عاشق اين كارم ، با هزار تا بوس و نازو نوازش بالاخره چشماشو باز كرد و منم مثل هميشه چشماشو بوسيدم.
و بعد بهش گفتم علي ! نظرت راجه به سكس ايستاده چيه؟ گفت هستي جون من هوس نكن يه چيز تازه تجربه كني چون اصلا تحمل ايستاده ندارم و گفت كه خيلي خسته ام و اين كار خستگيم رو ده برابر مي كنه . خلاصه راضيم كرد كه از خير اين تجربه بگذرم.
حول و هوش ساعت 11 بود كه گفت «بريم تو اتاق مادر بزرگم هستي جون تو برو منم مي يام» و منم رفتم و در رو باز گذاشتم و همون طور كه در باز بود ديدم كه يه كم مشروب خورد و بعد هم رفت سراغ كيفش بعدا فهميدم كه كاندوم و كرم برداشته، منم سريع پشتمو به در ورودي كردم و چشمامو بستم. علي هم نامردي نكرد چنان پريد رو تخت كه نزديك بود از وحشت بميرم با لحن عصبي گفتم:« ديوونه چته؟ مگه كشتي كج ديدي كه زده به سرت؟» اونم با ابروهاش اشاره كرد به كسم و گفت نه جيگر يه چيز ديگه ديدم و هار شدم هستي ديگه طاقتم تموم شده بذار يه بار هم شده منم لذت سكس از جلو رو بچشم و بدون اين كه منتظر جواب من باشه سريع لباشو گذاشت روي لبام و شروع كرد محكم مكيدن از طرفي هم دستش رو گذاشته بود روي پهلوهام چون مي دونست كه با اين كار ديوونه مي شم. تو همون حالت لب گرفتن شلواركم رو از پام در آورد و بعد بلند شد و سريع نيم تنم رو درآورد و پشت سرش دكمه هاي لباس خودش رو باز كرد منم كمكش كردم و وقتي مي خواست شلوارش رو در بياره من با پاهام كشيدمش پائين( قابل توجه دختر خانم ها و بقيه... مردا عاشق اين كار هستند كه طرف مقابل شلوارشون رو كمك كنه در بياره ولي حواستون باشه اين كار رو به تنهايي انجام نديد چون اغلب اوقات در مقابلتون احساس ضعف مي كنن و يهو ديديد قاط زدن).
حالا ديگه اون با يه شورت بود و من با يه شورت و سوتين. علي چراغ خواب رو روشن كرد و رفت تو نشيمن و يه موزيك آروم هم گذاشت منم براي اين كه آب بخورم نشستم لبه تخت و يه لحظه احساس كردم سينه هام آزاد شد وقتي برگشتم ديدم علي سوتينم رو باز كرده وقتي من سرم رو برگردوندم لباي داغشو گذاشت روي لبام و سوتينم رو هم كامل از تنم در آورد و نوك سينه هامو با انگشتاش محكم فشار ميداد، همون طور منو خوابوند روي تخ و زانوي راستش رو هم چسبوند وسط پام و زانوشو هم آروم آروم حركت مي داد( آقايون محترم1 نكته داره - اين كار براي خانم ها خيلي لذت بخشه پس اگه فردا رفتي سراغش يادت نره) علي هم اينقدر خوب منو تحريك كرده بود كه كاملا بي حركت بودم فقط مي تونستم روي ستون فقراتش حركت كنم و با هر بار نوازشم علي به نشونه تائيد نوك سينه هامو بيشتر فشار مي داد.
اينقدر علي لبامو خورده بود كه نفسم بند اومده بود و سرمو رو برگردوندم اونم گوشم رو شروع كرد گاز گرفتن و بعد آروم آروم اومد طرف گردنم و بعد روي سينه هام زبونش رو حركت مي داد و هر زماني كه به نوك سينه هام مي رسيد زبونش رو محكم فشار مي داد روي نوك سينم، منم آروم و با ناله صداش كردم عــلي!! وقتي نگام كرد فهميد كه خيلي بهم ريختم و دستشو گذاشت روي لبم منم شروع كردم مكيدن انگشت وسطيش...
علي بعد از يه كم مكث دستشو كشيد و رفت سراغ نافم با چنان ولعي زبونش رو مي كرد توي نافم كه يه لحظه ترسيدم نكنه علي بلايي سرم بياره ... و در همون حين هم بندهاي شورتم رو باز كرد( مزاياي شورتهاي بندي: مجبور نيستي خودتو بكشي تا دربايد كافيه دو تا گره رو از دو طرف پا باز كني) و دستاشو گذاشت روي پهلوهام و همونطور كه پهلوهامو مي ماليد با لباش ، لباي كسم رو گاز مي گرفت و مي كشيد راستش منم تمام بدنم مي لرزيد براي همين هم بي اختيار پاهام بسته مي شد و اين كار علي رو اذيت مي كرد اولش علي پاهامو گذاشت دو طرف بدن خودش و با دستاش محكم پاهامو گرفت ولي چون مي خواست از دستاش هم استفاده كنه نمي تونست خوب پاهامو كنترل كنه. بعد اومد نارم خوابيد و سرمو محكم گرفت تو بغلش و بهم گفت هستي تو بهم اعتماد داري؟ منم يه كم نگاش كردم و گفتم راستش تو سكس نمي دونم مي تونم بهت اعتماد كنم يا نه!!! علي هم گفت:« تا حالا در هر زمينه اي اعتماد كردي ضرر كردي؟ » منم گفتم: نه! گفت : « پس اينبار هم اعتماد كن بذار پاهاتو ببندم؟ وقتي نگاه تعجبآورم رو ديد آروم خنديد و لبامو بوسيد و خيلي سريع پامو با جوراب خودش بست به پايه تخت و تقريبا خيلي از هم بازشون كرد و باز هم اومد سراغ لبام و از لبام شروع كرد مثل دفعه قبل تا رسيد به كسم و با دو تا دستش آروم لباي كسم رو از هم باز كرد و نوك زبونش رو گذاشت روي چوچولم و اين كار وان همزمان با جيغ من بود واقعا نمي تونستم تحمل كنم و بعد هم علي دستاشو گذاشت روي پهوهام و همون طور كه نوازشم مي كرد تمام كسم رو هم مي خورد و گاز مي گرفت وقتي ديد واقعا حالم خيلي وحشتناك شده چند تا ضربة محكم زد روي كسم و بعد هم پاهامو باز كرد و خوابد كنارم فكر كنم 1 ساعتي همون طور خوابيديم كه علي گفت:« هستي حالا نوبت تو هستش من برات خيلي مايه گذاشتم.» منم لبامو گذاشتم روي لبش و نذاشتم ديگه ادامه بده و گوشهاشو هم مي ماليدم و بعد آروم اومدم سارغ نوك سينه هاش نمي دونستم اين كار رو دوست داره يا نه ؟؟؟ ولي به محض اينكه بم رو گذاشتم روي نوك سينش يه آه بلند و محكم كشيد و اين به منزلة لذت بردنش بود منم همون طور كه مشغول بودم با پاهام شورتشو درآوردم البته خودش هم با حركاتش كمكم كرد و آروم درستم بردم و گذاشتم زير نافش ولي جلوتر نرفتم قشنگ مي شد از تو نگاش خوند كه داره ميگه زود باش لمسش كن و من هم با يه گاز كوچولو از سينش دستم رو گذاشتم روي رانش دلم مي خواست به زبون بياد ( كا از به زبون اوردن نيازها لذت مي برم) و همون طوركه كارم رو مي كردم علي آروم گفت: «هستي زود باش اذيتم نكن» و اونوقت بود كه سريع دستمو به كير محكم و شق شدش رسوندمو با يه حركت ريتمي از پائين كيرش دستمو مي آوردم به طرف بالا، علي گفت هستي:«كاندوم زير بالش بهت بدمش» و منم با سر تاكيد كردم و خودم هم كاندوم رو كشيدم روي كيرش و اينبار بيضه هاشو هم لمس مي كردم. علي هم هر 8-9 دقيقه يه بار يه آه محكم مي كشيد و سرمو رو محكم تر فشار مي داد. وقتي مطمئن شدم علي ارضا شده نوك كيرشو بوشيدم و سرمو گذاشتم روي سينش بعد از نيم ساعتي بلند شد و كاندوم رو در آورد و خوابيد كنارم ديگه هيچ چي جز نوازش هاي علي نمي فهميدم.
صبح يه لحظه احساس كردم يه دست قوي داره باسنم رو فشار مي ده وقتي علي رو پشت سرم ديدم صورتشو بوسيدم و برگشتم طرفش اونم گفت:« هستي خانم يادت باشه اينبار هم مثل هميشه نه گذاشتي ازپشت باهات باشم نه از جلو منم با خنده گفتم فعلا ورود ممنوعه و بلند شدم دلم مي خواست برم حموم ولي چون علي چيزي نگفت منم به روي خودم نياوردم و بدون صبحانه هر دو از خونه اومديم بيرون و خوشبختانه منزل ما هم مشكلي پيش نيومد. اون روز خيلي برام لذت بخش بود الان كه ياد اون روز مي كنم دلم يه جوري قيلي ويلي ميره ...
منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
ارسالها: 3620
#133
Posted: 11 Jul 2011 15:27
عجب چیزی بود!
یه دوست دختر داشتم تو چت باهاش آشنا شده بودم. دختره بچه ی نیاوران بود.... یه دختر با قد 165 صورت سفید چشم و ابرو مشکی سینه های گرد و سفت که فکر کنم سایر هفتاد بود! البته برای یه دختر 18 ساله بد هم نبود ... خلاصه با این خانوم یه رفاقت مسخره کردیم !
بعضی وقت ها حرف رو میکشیدم یه سکس که اونم داق میکرد ولی بعد گذشت زمان دیدم نرم شده !
مثلآ یه شب ساعت 2 شب داشتیم گپ میزدیم خودش گفت میخوام یه قضیه رو برات بگم علی ولی باید هیچ وقت تو سرم نزنی این مسائل رو....
منم گفتم بفرما
شروع کرد به حرف زدن که : آره یه روز شوهر خالم تو پارکینگ خونمون بود منم 16 سالم بود رفتم اونجا دیدم ایستاده داره سیگار میکشه...
یه جوری نگام میکرد! منم اعصابم خورد شد زود رفتم در انباری رو باز کردم برم چیزی بر دارم یکدفه یه چیزه کلفت و گرم رو رو کونم احساس کردم
شوهر خاله کثافتم دستش رو داشت میکشید رو باسنم
اون موقع من یه چشلواره چسب مشکی پام بود با یه تیشرت قرمز ! دیدم با پرروئی داره کونم رو میماله منم فحشش دادم گفتم دستت رو بکش عوضی اونم دستش رو گذاشت رو دهنم در رو بست اومد تو! دهن من رو گرفت منم شروع کردم به دست و پا زدن و جیغ زدن و فحش دادن
که یکدفه محکم زد تو صورتم منم گریم گرفت بعد به زور دستش رو برد تو شلوارم و لمبرای سفیدم رو مالید اه و اوه میکرد به زور چند تا لب ازم گرفت تیشرتم رو داد بالا
یکم سینم رو گاز گاز کرد گفت حالا گم شو...
اگه به کسی هم چیزی بگی جرت میدم دفعی بعد ضمنا آبروی خودت هم میره بیچاره !منم انقدر بچه بودم که از حرفاش ترسیدم و جز خواهرم به کسی چیزی نگفتم ! تازه همین طور که داشتم میرفتم از پارکینگ بالا خوردم زمین زانوم خون اومد همه ریختن بیرون گریه ی شوهر خالم با پام یکی شد کسی چیزی نفهمید....
خلاصه هر چی میگفت من بیشتر راست میکردم با حال میگفت ! اون شب هم گذشت تا اینکه یه روز زنگ زد گفت دانشگاه آمل قبول شدم!
گفت اینجا خونه گرفتم 2 نفر دیگه هم میان پیشم.......
وای قند تو دلم آب شد گفتم 3 به 1 حال میکنم
انقدر لوس بازی در آورد که نمیتونم بیارمت خونمون سخته صاحب خونه مارو چون دختریم با پسرش زیر نظر دارن.....
تو طول این مدت برام از همه گفت از دخترای هم خونه ایش که یکیش پرستوی قصه ی ماست بود و یکیشم شیما...
میگفت: شیما دختر خوبیه ولی یه رو من نبودم 12 تا پسر دختر آورده خونه یا اینکه پرستو هر شب بخاطر ماشین پسره که ببره بگردونتش لب دریا باهم هر شب بیرونن ! حتا یه شب برا پری( همین دختره چتی) اس ام اس اومد دیدم جیغ زد گفتم چی شد ؟ گفت هیچی دوست پسره پرستو میگه پرستو شب پیشه من میمونه
منم گفتم جوووووووووووون عجب دختریه اون دیگه......
گفتم پری یکم برام از پرستو بگو اونم دلخور شد ولی با مکث گفت هیچی یه دختر نازه که با یکی رفیق شده همش با هم حال میکنن باهم لاو میترکونن
منم گفتم تو دلم این کردن داره بد جور....
سرتون رو درد نیارم ما با پری بهم زدیم بعد چند روز زنگ زدم خونشون تو همون آمل
هرچی میگفتن الو من بوس می کردم از پشت تل ! انگار خوششون اومده بود ! با ناز پری میگفت جووووووون مرسسسسسسسی عزیزم بوست رسید منم راست میکردم
دوباره زنگ میزدم اونم شهوتی حرف میزد ! تا اینکه یه روز زنگ زدم پرستو تنها بود خودش برداشت منم شروع کردم بوس کردن اونم میگفت بفرمائید التماس میکرد حرف بزن درست ببینم کی هستی منم گفتم جووووووووون بکنمت اونم گفت خوب باشه ولی بلند حرف بزن ببینم!
منم بلند حرف زدم با خنده گفتم سلام
نشناختی ؟ گفت نه ! گفتم : دوست پسر پری ! علی هستم ! آخه یکبار باهاش حرف زده بودم! اونم گفت آره منم شروع کردم به لاس زدن اونم بی معرفتی نکرد رفیق شد
بعد یه مدت امد تهران همدیگرو ببینیم ....
وای دلم تاپ تاپ میکرد تو راه به خودم میگفتم خدا چی میخواد بشه رفتم از 12 متری سر قرار رو نگاه کردم دیدم یه دختره تیریت جیگریییی ایستاده منو دید اشاره کردم اومد جلو وای ی ی ی ی ی ی چی بگم بهتون ! با خودم گفتم تا الان پشت تل با این من سکس تل میکردم ؟؟؟؟؟؟ اگه جلوم بود روم نمیشد حتا دست بزنم بهش ! اخه سکس تا زیاد کردیم مثلا یه روز با خیار و موز حال کرد از کون ولی گفت پرده رو نمیزنم کیر خودت پارش کنه نه خیاره بی ارزش !
وای چی میدیدم؟ دستو پام لرزید گفتم کجا بریم گفت هر جا تو دوست داری منم کلید خونه رو تکون دادم خندید گفت بریم خونه
تو راه دل تو دلم نبود رفتیم از پله ها بالا وای خدا دارم با کی تنها میشم تو یه خونه ! آخه میگ وقتی یه پسر دختر برن زیر یه سقف شیطان با دارو دسته هاش شروع میکنن به رقصیدن و هل هله کردن......رفتیم تو بدون اینکه بهش چیزی بگم خودش مانتوی چسب قهوه ایش و در آورد یه شلواره لی ابی با یه جوراب خوش رنگ سفید آبی......
رو سریش رو در آورد نشست رو مبل پاهاشو آورد بالا گذاشت کناره بدنش یوری نشست رو مبل.....منم نستم کنارش....
وای خدا تصور کنید یه دختر چشم و ابرو قهوه ای روشن با موهای بلند تا روی باسنش که هنوزم نمیدنم بگم چه رنگی بود ولی رنگ موهای خودش بود ولی خیلی روشن و ناز بود بهتر بگم تو مایه طلائی تیره.......وای لب کوچولو صورت ناز ملیح ...پوست بدنش بخدا مثل پنبه بود !
منم دستش رو گرفتم همدیگرو بغل کردیم شروع کردیم به نوازش کمد همدیگه ! وای چه بوی عطری داشت بدنش.....تو صورتش نگاه کردم گفتم کاره دنیا رو ببین ! ما الان باید کنار هم باشیم ! اون لبای کوچولوی صورتیش خندید سرش رو انداخت پائین ! سرش رو آوردم بالا شروع کردیم لب گرفتن ! پدر سوخته همون لحظه زبون داق و لیزش رو کرد تو دهنم شروع کرد به عقب جلو کردن تو دهنم منم خوردم.......اوووووووووم ! تاپش رو دادم بالا سرم رو گرفت به سینش منم سوتینش رو هم زدم بالا دیدم وای عجب هاله ی نازی داره دوره نوکه سینش تا حالا تو هیچ عکس و فیلمی ندیده بودم ! آخه دختر ایرانی زیاد ناز نیست هیکلش...
خوردم سینشو دیدم داره میترکه نمیتونه تحمل کنه !
منم دکمه های شاوارش رو باز کردم اومدم نشستم جلو مبل اونم پاشو باز کرد ! گذاشت رو شونم ! چقدر سنگین بود پاهاش! تقریبآ 63 کیلو بود با قد 170 ... خلاصه شرتش رو در آوردم دیدم یه کس تمیز صاف صاف صورتی رنگ شروع کردم به خوردن که شروع کرد ناله های بلند !گفتم پرستو آروم آبرو داریم ما اینجا ! اونم خندید سرمو ناز میکرد میگفت بخور همهش ماله لبهای علی جونمهههههههه..... آخ اه خوشم میاد ووووووووووووئی....منم دیگه کیرم رو در آوردم دیدم میخنده گفتم نمیخوری ؟ گفت امتحان نکردم ! 2 تا مک زدن ولی جوری زد که نزدیک بود بپاچه بیرون... گرفتم گفتم بسه خودش رفت رو مبل قمبل کرد منم کونش رو دیدم وای سفید مثل پنبه نرم کمی گرم..... پهن ولی لبه های کونش گرد بود ! کیرم رو چرب کردم روش کاندوم کشیدم....کردم یکم تو هیچی نگفت دیدم پر رو تر از این حرفاست یهدفعه تا ته کردم گفت واییییییییییییییییییییییییییییی جر خوردم چته آروم گفتم هیس شروع کردم بکردن ! دیگه داشت از حال میرفت ناله میکرد میگفت چقدر منتظر این لحظه گذاشتی منو بی انصاف بکن جبران کن علیییییییییییییییی جون ...
وای من علی میخوام..... انقدر کردم که ارضا شد منم با 6/7 تا کمره دیگه خالی شدم کاندوم رو در آوردم ...لب گرفتیم نازش کردم تازه فهمیدم کسش مونده البته اون مشکلی نداشت با اپن شدن ولی من دلم نمیومد چون خانوادش داشتن شوهرش میدادن..... ترسیدم مشکلی پیش بیاد براش... اون روز گذشت و هر دومون راضی بودیم بعد ها پری فهمید ما باهم رفیق شدیم زنگ زد منت کشی منم گفتم 1 شرط داره ! اینکه بزاری بکنمت و اون هم قبول کرد ولی من میخواستم بپیچونمش چون پرستو دوست نداشت اسم پری رو حتا بیارم منم دیدم مثل اینکه برو نیست گفتم پس قبوله ؟ میزاری گفت آره چرا که نه منم گفتم بیلاخ خدافظ...
منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
ارسالها: 178
#134
Posted: 12 Jul 2011 04:02
من و پریا
سلام
فكر كردم براي اينكه تمام داستان منو باور كنيد(دوستان مارو با فحشاشون منور نكنند) زياد توضيح بدم پس اگه طولانى شد ببخشيد.
من ايليا هستم و 23 سالمه. اهل اصفهانم. من دارم مهندسى ... دانشگاه ---- درس ميخونم. داستان از ورود من به دانشگاه شروع شد. من تا اون موقع سكس نداشتم(اهل جق زدن هم نبودم و فيلم سوپر كم ميديدم) در واقع آدم سر براهى بودم. ضمنا صورت خيلى جذابى هم ندارم. صورتم كمى جوش داره و ابرو هام بهم پيوسته است (البته خودم خوشم نمياد ولى مامانم ميگه بت مياد!) ولى با اين حال بدنم خيلى روفرمه. قدم 186 و وزنم هم 68 است.
بدنسازى هم رفتم! اين از مشخصات خودم حالا بريم سراغ داستان:
ترم اول دانشگاه كه براى ثبت نام رفتيم چون من از اصفهان اومده بودم تقاضاى خوابگاه كردم. به هر زورى شده خوابگاه گرفتم. من و محسن با چند تا ازبچه ها تو 1 اتاق افتاديم.
محسن بسيار آدم خوش مشرب و خوش مرامى بود بعد چند وقت خيلى با هم رفيق شديم و هميشه باهم بوديم!
يادمه كلاس رياضيات عمومى داشتيم كه پریا و نادیا اومدن داخل(اينا 2 تا خواهر 2قلو بودن كه البته تفاوت هايى باهم داشتن مثلا موهاى پریا قهوه اى بود ولى نادیا مشكى/ پریا كوتاه تر بود/ لاغر تر هم بود)
اونروز شديدا آرايش كرده بودن انگار امروز با دوست پسراشون قرار داشتن!
من و محسن سر كلاس همش حواسمون به اين 2 تا بود.آخر كلاس موقع خروج محسن منو هل داد به طرف نادیا. منم به نادیا خوردم. با هم وسايلشو جمع كرديم. بعد ازش معذرت خواستم.
محسن هم با پریا رفتند بيرون.
شب كه دوباره محسنو ديدم باهاش دعوا كردم آخه خيلى ضايع شده بودم. بعدش به من گفت با پریا حرف زده. اولش باور نكردم ولى ديدم انگار راست ميگه و قرار گذاشتند براى آشنايى با هم(پریا و نادیا و محسن و من) بريم كافى شاپ. تو كافى شاپ من روبرو به پریا بودم محسن رو به نادیا.بعد از اون گفتگو ما خيلى به هم نزديك شده بوديم و شماره هامونو بهشون داديم.
بعد ازون عشق بازى هامون شروع شد. با اين كه محسن و پریا شروع كننده ى اين دوستى بودند ولى من با پریا دوست شدم ومحسن با نادیا.(به نظر محسن نادیا فرم بهترى نسبت به پریا داشت)من و پریا بيشتر تو كافى شاپ يا تو كلاس يا از پشت تلفن باهم صحبت ميكرديم تا اينكه امتحانات شروع شد.تو امتحان ها كمتر همديگرو ميديديم و بعضى وقتا 3 روز 1 بار به هم ميزنگيديم.آخرين امتحانو كه داديم به شدت ناراحت شده بودم كه از هم جدا ميشيم.
محسن هم تعطيلات رو ميرفت خونه داييش كه همون اطراف بود(احتمالا نميتونسته از نادیا جدا بشه!)
هيچ وقت فكر نميكردم به 1 دختر اينجورى وابسته بشم(واقعا دوسش داشتم)ضمنا روابطمون هم معمولى بود فقط وقتى آخر ترم داشتم بر ميگشتم اصفهان بردمش 1 گوشه و لب ازش گرفتم(واى كه چقدر حال كردم. تو تموم جاده به لب گرفتنمون فكر ميكردم) اين بدترين تعطيلات تو كل زندگيم بود همش به پریا فك ميكردم.
علاوه بر پریا دلم براى محسن هم تنگ شده بود.
وقتى برگشتم و پریا رو دوباره ديدم جلوى همه بچه ها دستشو گرفتمو دويديم بيرون.
رفتيم روى نيمكت پارك روبروى دانشگاه نشستيم و 5 ساعت حرف زديم!
فهميدم محسن تو اين تعطيلات با نادیا خانم حال كرده و بدتر از اون به پریا هم پيشنهاد سكس داده بود(وقتى داشت اينارو ميگفت سرشو رو شونم گذاشته بود و گريه ميكرد) اعصابم خورد شده بود. بحثو عوض كردم كه بيشتر عصبانى نشم تا بعدا به حساب محسن نامرد برسم.
تو خوابگاه كه محسن رو ديدم بهش حسابى توپيدم كه گفت ميخاسته امتحانش كنه و(فهميدم داره بهونه مياره) براي همين منم ديگه بش چيزى نگفتم ولى ديگه جوابشم نميدادم تا اين كه 1روز اومد پيشم و گفت من كار درستى نكردم(ميخواست خير سرش از دلم در بياره) منم بى محلى ميكردم تا اين كه 1 چيزى گفت كه نميدونستم چى بايد جوابشو بدم. گفت: داييم داره 4 ،5 روز با خانواده داره ميره شمال. اگه بخاى ميتونم 1 روز برات رديف كنم تا با پریا بريد اونجا...) اينو كه گفت برق از چشام پريد.
يه خورده صبر كردم بعد پرسيدم مگه كليد دارى؟
گفت از دختر داييم ميگيرم(دختر داييش شوهر كرده بود و شمال نرفته بود) حتما داييم كليد بهش داده كه به درختا آب بده.
حقيقتش موندم چى بگم! بعد چند دقيقه سكوت بهش گفتم بايد از خودش بپرسم بعدش هم رفتم.
نميدونستم چجورى به پریا بگم! خوشحال ميشه يا نه!
بلاخره با پریا قرار گذشتم جلوى در ورودى دانشگاه!
تا ديدمش شروع كرديم به حرف زدن...
نميدونستم از كجا بايد شروع كنم. داشتم فكر ميكردم كه بهش گفتم خواهرت محسنو دوست داره؟آخه ميگن بعد از سكس آدما خيلى به همديگه علاقه مند ميشن!(منم اين جمله رو نشنيده بودم!!) گفت خيلى همديگه رو دوست دارن مخصوصا بعد سكسشون!
بهش گفتم براى هفته آينده وقت خالى دارى با هم بريم گردش؟!
گفت براى شما خاليش ميكنيم(فك كنم فهميد آخه خيلى ضايع گفتم!)
قرار گذاشتيم براى 1شنبه!
پنجشنبه دايى محسن داشت ميرفت شمال. محسن جمعه رفت كليدو گرفت و به دختر داييش گفت 1 هفته ميمونه.
صبح روز موعود فرارسيد. صبح پاشدم رفتم حموم و تر و تميزش كردم.داستان من 2
رفتم سر قرار. ايستاده بود. واى چه آرايش غليظى كرده بود. يه جور ديگه شده بود!
باهم يك تاكسى گرفتيم رفتيم به سمت خونه دايى محسن(خونشون خارج شهر بود) نزديك روستاشون كلى دار و درخت بود. پياده شديم و بقيه مسيرو پياده رفتيم. خسته شديم بعد رفتيم يه شيرموز خورديم بهش گفتم كليد خونه دايى محسن پيشمه ميخواى 2تا پيتزا بگيريم بريم اونجا بخوريم؟ اونم قبول كرد و رفتيم. وارد خونه كه شديم مستقيم رفتيم سراغ ماهواره تا باهاش نهار بخوريم!
تموم كه شد سرشو گذاشت رو شونم خوابيد. منم خسته بودم و ميخواستم بخوابم اما نميتونستم!
آخرش آروم بلند شدم بغلش كردم ببرمش تو اتاق.
تو راه يه بوس كوچولو از لباش كردم كه يهو بيدار شد. 1 دقيقه تو بغلم به همديگه نگاه كرديم.
بعد سرمو خم كردم يه بار ديگه بوسش كردم. ديگه اونم نگاهش فرق كرده بود دوباره ميخواستم ببوسمش كه از بغلم پريد پايين. ايستاده بوديم و تو چشاى هم زل زده بوديم تا اين كه لبامون به هم گره خورد(بدون شك بهترين لحظه عمرم بود) انگار منتظر همچين لحظه اى بوديم. دستامون دور بدن همديگه پيچيده بود و همو نوازش ميكرديم. ديگه داشت كيرم قد ميكشيد. همين جورى كه لبامون رو هم بود رفتيم تو اتاق. تا رسيدم به تخت پرتش كردم و پريدم روش. نشسته بودم رو كسش و ميخواستم پيراهنشو دربيارم. دستمو كردم زير پيراهنش و از زير شروع كردم به نوازش كردنش. بعد پيراهنشو درآوردم. حالا نوبت اون بود. اومد نشست رو كيرم يه خورده خودشو مالوند بعد دست كرد زير پيراهنم و منو ميمالوند. پيراهنمو وحشيانه درآورد. شروع كرد به ليسيدن من. همه دست و صورت و گردنم خيس شده بود(خيلى خوشم نميومد)براى همين پستوناشو ميماليدم(از زير سوتين). بعد شلوارمو درآورد. خواست شرتمو در بياره كه نذاشتم. من شلوارشو دراوردم و شروع كردم به ليسيدن. همه جاى بدنشو ليس زدم. از صورت وگردن و انگشتاش تا پشت رون پاهاش. اولاش خوشش اومده بود و آه ميكشيد ولى آخراش داد ميزد كه بس كنم. براى همين رفتم بالا و سوتينشو باز كردم. پستوناى خوشدستى داشت. هر چند خيلى بزرگ نبود ولى خيلى سفيد بود. دستم دورشون حلقه ميزد.شروع كردم به خوردنشون. پستوناش متورم شده بودن كه ديگه صبرش تموم شد و شرتمو درآورد. كيرمو تا ته كرد تو دهنش. خيلى قشنگ ساك ميزد. منم تحملم خيلى نبود. بهش گفتم داره مياد كه با دستش كيرمو درآورد ولى آب من اومدو پاشيد رو صورتش! بدش نيومد. من رفتم سراغ شرتش و كندمش. شروع كردم به ليسيدنش. هرچى ميخوردم خوشمزه تر ميشد. در همين حال يهو آهى كشيد و به خودش پيچيد. بعد بى حال روى تخت افتاد. رفتم دو سه تا بوس از صورتش كردمو در گوشش گفتم حالا وقتشه. يه لبخند آروم و شيطنت آميز جواب حرف من بود.
سر كيرمو به كس و كون پریا ميكشيدم. اينجورى هم من حشرى تر ميشدم هم اون. بهش گفتم ميخوام از كس بكنمت! گفت نه ولى من بهش گفتم اگه بذارى بكنمت بعدا ميام خواستگاريت! براى چند لحظه داشت فكر ميكرد كه من ناگهانى كردم توش. مونده بود چى بگه! داشتم كيرمو عقب جلو ميكردم كه ديدم بله! خانم اصلا پرده نداره. بهش گفتم تو كه پرده ندارى چرا ناز ميكنى؟ خنديد.
همينجورى كه تلنبه ميزدم اون موهاى سينه منو ميكشيد. آبم داشت ميومد. اون هم ديگه داشت ارضا ميشد. من كيرمو در آوردم و بهش گفتم بخور گفت نه منم ريختم رو سينه هاش.
اون ارضا نشده بود. منم افتادم به جون سينه هاش! سينه هاشو ميخوردم(در واقع داشتم آب خودمو ميخوردم) اين كارو ادامه دادم تا ارضا شد. بعدش كنار هم رو تخت 1 ساعت خوابيديم.
بعدش رفتيم حموم و خودمونو تميز كرديم.
ساعت 6 بعد از ظهر از خونه دايى محسن درآمديم و من ساعت 8 دم خوابگاه بودم. بعد اون جريان باهم يكبار ديگه سكس داشتيم( من و محسن پریا نادیا) كه ازون سكسهاى ماه بود. راستى من و پریا هم باهم قطع كرديم(علتش اين بود كه پریا رو با يه پسر غريبه به طور اتفاقى ديدم كه حالم ازش بهم خورد) تا 2 ماه روابطمو با آدما به خصوص با دخترا كمتر كردم تا ماجراى پریا يادم بره.
بعدش سرى جديد سكسهاى من شروع شد... اگه خواستيد بازم ميذارم
مر30 از وقتتون
باى
چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
ارسالها: 3620
#135
Posted: 12 Jul 2011 15:22
واقعی ترین سکس کیوان
سلام:
ماجرا از اونجایی شروع میشه که من یه دوست به اسم مرجان داشتم که یه دو ماهی بود باهاش زده بودم به هم. منم پدر بزرگم 10 روز پیش فوت کرد و مامان و بابام رفتن کرمان .
شنبه من تازه از کلاس اومده بودم یه دختری زنگ زد طرفای ساعت 1:15 ظهر و گفت می تونم وقتتونو بگیرم؟
منم گفتم شما شماره منو از کجا آوردین؟
اونم گفت که یکی از دوستاش داده که اذیتت کنم!
بعد از کلی صحبت معلوم شد که اسمش مژده هست و دوست مرجانه و یه دوست پسر تو تهران داره که باهاش زده به هم .
منم رفتم رو مخش از گیتار و کنسرتایی که گذاشتم و از این حرفا تا قبول کرد اگه همدیگرو دیدیم و ازهم خوشمون اومد با هم دوست شیم .
من از فرصت استفاده کردم گفتم من خونمون کسی نیست میای خونمون اونم عین خلا گفت واسه من فرق نمی کنه قرار گذاستیم سه شنبه صبح ساعت 9 وقتی رسید سر کوچمون تماس بگیره .
یک شنبه بازم زنگ زد گفت من نشستم فکر کردم دیدم من تو رو نمیشناسم الان بیا شهرک گلستان ببینمت و صحبت کنیم منم آدرسو گرفتم و ماشینه بابا رو دودره کردم رفتم دنبالش. دیدمش قیافش خوب بود ولی خیلی خوشگل نبود ولی یه هیکل نازی داشت یکم هم توپولی . دیگه سرتونو درد نیارم خلاصه اون روز تموم شد و سه شنبه شد منم خودمو واسه همه چیز آماده کردم از یکی از بچه ها هم دو تا آبجوی اصل سه اسبی گرفتم گذاشتم تو یخچال تا یخ زد . منتظر بود که سر ساعت 9 زنگ زد منم آدرس دادم در رو هم باز گذاشتم تا بیاد . اومد تو . کلی آرایش کرده بود با شلوار لی کوتاه مانتو تنگ مشکی با یه چکمه مشکی که براش تنگ بود .
2 ساعت طول کشید تا با کمک هم کفشاشو در آوردیم . اومد نشت.
هرچی بهش گفتم مانتو و روسریتو در بیار می گفت نه راحتم.
هی تو دلم می گفتم ای کیر تو شانسم . هرچی بهش گفتم نوشابه یا رانی یا یه چیزی بیارم بخوری گفت نه .
فکر کنم می ترسید بیهوشش کنم . چون همش بهم می گفت تو رو خدا کسی رو نیاورده باشی خونه . منم بهش می گفتم نه بابا .
خلاصه گفت گیتار بزن منم زدم . بعد بردمش تو اتاق رو تخت نشستیم . یه ده تا از اون فیلمایی که صحنه زیاد داشت گذاشتم هر موقع به صحنش می رسید میگفتم میخوای بزنم جلو می گفت نه لازم نیست. وسطای فیلم سرشو گذاشت رو شونم دستامو گرفت منم بروی خودم نیاوردم . بعد بهش گفتم میخوای بخوابیم رو تخت نگاه کنیم اگه این جوری گردنت درد میگیره .
گفت هر جور دوست داری بعد خوابیدیم با فاصله کنار هم .
وسط فیلم بود ولی اصلا صحنه رمانتیک که نبود هیچ قسمت اکشن بود که باز دستمو گرفت یکم بهم نزدیک شد بعد با اون یکی دستش صورتمو گرفت و برگردوند طرف خودش فکر کردم می خواد قیافمو ببینه یه دفعه دیدم اومد لب بده منم فکر کردم یه بوس تو لبی سادس ولی دیدم زبونشو داد تو دهنمو اینورو اونور می کرد منم همراهیش کردم .
ولی بر خلاف همیشه یه حسی بهم میگفت خیلی دوسش دارم خیییلی .
یه بیست دقیقه همینجوری گذشت که بهش گفتم بذار یه فیلم سوپر بذارم گفت بذار . گذاشتیم ولی یه لحظه هم نگاش نکردیم فقط صداش تحریکمون می کرد . بهش گفتم روسریتو حداقل در بیار گفت گیر نده دیگه راحتم . دیگه بعد ار کلی اصرار موهای خوشگلشو باز کرد که هیچ دکمه مانتوشو هم باز کرد . زیر مانتوش یه تاپ سبز بود . موهاش بوی خیلی خوبی میداد تابلو بود حموم بوده . گفتم رو بدنت حساسی ؟ با دلخوری گفت آره .
گفتم دیگه هیچ وقت همچین فرصتی پیش نمیاد که من خونه تنها باشم بذار نهایت استفاده رو بکنیم گفت خوب میخوای چیکار کنم؟ گفتم مانتو و تاپتو در بیارتا من سینه هاتو ببینم
گفت نه در نمیارم اگه بخوای می تونم تاپمو بزنم بالا
گفتم خودم برات میزنم
گفت باشه
در حال لب گرفتن دستمو کردم زیر تاپشو سینه های خوشگلشو مالوندم یه کم تا سفت شد بعد لب گرفتنو متوقف کردم .
تاپشو زدم بالا یه سوتین پارچه ای سفید داشت اونم زدم بالا شروع کردم به خوردنشون خودشم سرمو فشار میداد ولی تو فیلما دیده بودم که آه آه می کنن ولی از شانس بده من هیچ خبری از آه آه نبود دیدم اینجوری ضایعه منم لباسمو در آوردم خوابیدم روش و شروع کردم به لب گرفتن. بدنامون به هم چسبیده بودن خیلی حسه خوبی خوبیه . نفسامون خیلی تند تند میزد .
با حالت دلسوزی بهم گفت: قلبشو نگاه کن چه میزنه . بعد اومد مثل فیلما تو گوشم گفت خیلی دوست دارم
منم گفتم منم همینطور
گفت دوست دارم همیشه داشته باشمت تو چی؟
منم گفتم هیچ وقت بهت خیانت نمی کنم .
بهم گفت چه لب نازی داری!
گفتم قابلی نداره .
ولی خیلی دوست داشتم کسشو ببینم ولی هر چی گفتم قبول نکرد . ولی آخر گذاشت دستمو بکنم تو شلوارش از رو شرت بمالمش .
منم شیطونی کردم دستمو کردم تو شرتش که دستمو کشید بیرود .
من میدونستم چرا .
چون موهاشو نزده بود خجالت می کشید. همینجور که لبای همدیگرو با ولع میخوردیم منم از رو شرط کسشو می مالیدم . دیدستمو بردم که کونشو هم بگیرم که بازم نذاشت منم بی خیالش شدم ساعت 1 ظهر شده بود اونم باید 1:20 میرفت خونه چون مامانش معلم بود لباسامونو پوشیدیم منم که حسه رانندگی نداشتم زنگ زدم تاکسی تلفنی که گفت 5 دقیقه دیگه میاد دم در ما هم لباسامونو پوشیدیم نگاه به کامپیوتر کردیم دیدم روی قسمتی که کسه زنه له شده بود هنگ کرده .
خندمون گرفت . از در که می رفتیم بیرون یه لب توپ گرفتیم که خیلی حال داد راننده تاکسی هم به نظر مومن میومد نشستم جلو . مژده هم نشست عقب . خوب بچه ها از اینجا به بعدشم ماجرا داره اگه دوست داشتین تو نظرا بگین تا اونم بنویسم. قربانه همه شما کیوان
منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
ارسالها: 3620
#136
Posted: 12 Jul 2011 16:03
سحر تپل
- الو سلام
- سلام تويي؟
صداش گرفته بود و داشت تو گوشم پچ پچ ميكرد. اصلا نميشد فهميد كه اونه
- آره. بدجوري هوس كردم. حالم خرابه
- من گفتم چرا اين وقت روز زنگ زدي. پس بگو
- بابا خونه ست نمي تونم زياد بلند حرف بزنم
- ميخواي من يواشكي بيام؟
همينطوري يه چيزي پروندم . اصلا نمي دونم چي شد اينو گفتم.
- نه ولي فردا صبح خونه خاليه ميايي؟
- تا صبح چيكار ميكني؟
- هيچي. صبح ميتوني بياي يا نه؟
- آره چه ساعتي؟
- هشت و نيم تا نه منتظر باش بهت زنگ ميزنم.
شش ماه بود كه با سحر دوست بودم. اصلا هيچ وقت فكرشو نميكردم يه روز برسه كه بخوام با اون بخوابم. خونه ما يه خونه دانشجويي بود. سه نفر بوديم. روزي سي تا تلفن (شايد هم بيشتر ) داشتيم. كل محله شماره تلفن خونمونو داشتند. ما هيشكي رو نميشناختيم. اما همه مارو ميشناختند. خودشون كه زنگ ميزندن بهمون ميگفتند كه با كي كار دارند.
- اون كاپشن سفيده كه سبيل نداره رو ميخوام . ميخوام با اون حرف بزنم.
بعضي وقتها ميشد كه اصلا تا اخر هم طرف و نميديدم. بعضي وقتها هم با هم قرار ميذاشتيم. ولي هرچي بود شهر كوچيك بود. كسي جرات نداشت دوست پسر داشته باشه. البته همه داشتند ولي خوب رسم اينطور بود كه بهم چيزي نمي گفتند. منم وقتي كه با سحر دوست شدم يك ماه و نيم طول كشيد كه ديدمش. دختر خيلي باحالي بود. دختر به اين با معرفتي به عمرم نديده بود. هرچي بود به من اعتماد داشت. برام از دوست پسرش كه خيلي دوستش داشت ميگفت. خيلي وقتها هم ازم كمك ميخواست. منم چيزي رو ازش دريغ نميكردم. ولي هيچ وقت احساس خاصي به اون نداشتم. خيلي برام كوچيك بود. من سال دوم سوم دانشگاه بودم و اون هنوز كلاس سوم دبيرستان بود. با وجود اين سحر پرده نداشت هميشه از اين موضوع ناراحت بود. بهم ميگفت برام يه دكتر پيدا كن. دوست پسرش پردشو پاره كرده بود ولي باز مي ترسيد كه با اون ازدواج نكنه.
اون شب تا صبح خوابم نبرد . شونصد دفعه ساعت و نيگاه كردم. هزار تا فكر به سرم مي زد. مي ترسيدم سر يه كس تا آخر عمر گرفتارش شم. نمي دونستم بلد بود كارها رو راست و ريس كنه يا نه. نمي دونستم راست ميگغت يا نه. صبح ساعت 6 از خواب پا شدم و رفتم حموم دوش گرفتم. بچه ها مي خواستند برند دانشگاه تا به كلاس ساعت 8 برسند. براشون همچي رو تعريف كردم.
- ميترسم برم
- خاك برسرت تو بيا كلاس بتون منو برو من به جات ميرم.
- مي ترسم يه وقت وسط كار بابا ننش بياند. اونم با يه دختر بچه. كونم ميذارند.
- خاك برسرت اگه اينو نكني ديگه خونه نيا.
لباس پوشيده بودم . مسواك زده بودم. يه صبحانه بخور و نميري هم خوردم. جيباي شلوارمو تمام خالي كردم. كيف پول، كارت دانشجويي و خلاصه هرچي داشتم رو در اوردم. هزار تومن پول گذاشتم توجيبم. با خودم فكر ميكردم اونجا كه رفتم بترسم يا كس بكنم. ساعت 8 و ربع تلفن زنگ زد.
- سلام بجنب بيا.
- چطوري بيام؟
- خيلي عادي وقتي رسيدي من لاي درو باز ميكنم. از كوچه پاييني بيا.
زود از خونه زدم بيرون سر خيابون يه تاكسي وايساد و يه مسافر پياده كرد. زود خودمو رسوندم دم پنجرش.
- پونصد تومن وليعصر.
وايساد . كس كش تو كونش عروسي بود. وقتي سوار شدم پشيموم شدم كه گفته بودم پونصد تونم. خواركسده فكر كرده بود يه بچه پولدار تهروني گير اورده. اگه دويست تومنم ميگفتم منو مي برد. نزديك خونه سحر اينا پياده شدم. پونصد به اون كس كش دادم و رامو كشيدم رفتم. از دور ديدم كه لاي كركره طبقه بالاي خونه سحراينا يواش باز و بسته شد. مستقيم رفتم تا پشت ديوار خونشون رسيدم. خونشون سر نبش بود. تا ميپيچيدي تو كوچه در خونشون بود. لاي در باز بود خيلي اروم رفتم تو. پشت سرم در بسته شد.
- زود برو تو
تا كفشوم در اوردم پشت سرم كفشمو برداشت. وارد خونه شدم. عجب خونه اي . از بيرونش اصلا معلوم نبود. توش مثل قصر بود. دوبلكس بود و بزرگ. حتي از خونه اقاي ناظمي دوست بابا تو شهرك غرب هم بزرگتر بود. ميشد توش فوتبال بازي كرد. اين خونه واسه 4 نفر بود.
- بيا بريم بالا.
پشت سرش رفتم بالا. هنوز فكر ميكردم كسي خونس. ميترسيدم حرف بزنم. ميترسيدم كسي باشه و صدامو بشنوه. رفتيم تو اتاق خوابش. عجب تختي داشت. از تخت دونفره خونه ما هم بزرگتر بود. در كمد لباسو باز كرد. كمدش به اندازه يه اتاق بود. لباساشو با زور به يك طرف كشيد. پشت لباساش بازم جا بود. كفشامو برد گذاشت اون پشت.
- اگه اتفاقي افتاد مي توني اين پشت قائم بشي.
- بابا كي مياد؟
- بابا اگه بياد يه ساعت ديگه مياد.
مادرش كارمند بانك بود ولي باباش بازنشسته شده بود. يه دامن كشي چسبون پوشيده بود با يه پيرهن تنگ . سحر يه خرده چاق بود ولي پوست صاف و سفيدي داشت. خوشگل بود. چشماي سياه و موهاي بلند. قدش كوتاه بود. خيلي با احترام برخورد ميكرد. انگار رفتم مهموني. يه جوري باهام برخورد مي كرد كه اصلا دلم نيومد باهاش بخوابم.
- صبحانه خوردي؟ ميخواي اول يه چيزي بخوريم بعد ...
حرفشو خورد ادامه نداد.
- من كه خوردم اما اگه تو بخواي مي تونم يه بار ديگه با هم بخوريم.
رفت سروقت ضبط كه روشنش كنه. بوي عطر عجيبي ميومد. خيلي خوش بو بود. ديگه طاقت نيوردم رفتم از پشت بغلش كردم. سينه هاشو چنگ زدم. عجب گونده بودند. به جرات مي تونم بگم با دو دست مي تونستم فقط يكيشونو بگيرم. كرست نرمي داشت. اصلا احساس نمي كردم كه كرست بسته. چاره اي نداشتم نميشد همه سينشو توي يه دست بگيرم. مجبور بودم با نوكشون ور برم. با يه دستم موهاشو يه طرف جمع كردم و صورتمو چسبوندم به صورتش. عجب بويي ميداد. يه بوس كوچولو به صورتش كردم. لبخند زد. دستش اورد بالا و صورتمو ناز كرد. لباشو غنچه كرد فهميدم كه اونم ميخواد منو بوس كنه. من حاليم نبود تو همون حال كه صورتمو بهش چسبونده بودم سينه هاشو فشار ميدادم. صداش ديگه در نيومد. يه دستمو بردم روي شكمش. گنده بود. چاق و چله بود و هزارتا چين و چروك داشت. فكر كنم واسه همين يه پيرهن تنگ و چسبون پوشيده بود كه مثلا لاغرتر نشون بده. دستمو بردم زير پيرهنش. شكمش داغ بود. يه خرده قلقلكش شدو ناخداگاه يه خنده كرد.
- صبحانه از تو خوشمزه تر؟
برش گردوندم و سفت بغلش كردم. سرشو گذاشته بود روي سينم. فشارش ميدادم. حواسم بود تا ببينم كي اعتراض ميكنه يا دردش ميگيره. هيچي نميگفت منم بيشتر فشارش ميدادم. وقتي سرمو بردم پايين تا بوسش كنم. سرشو توي سينم قائم ميكرد. با دستم پشتشو نوازش ميكردم. وقتي گوششو ميخوردم چيزي نميگفت. اصلا خفه شده بود. من طبق عادت هميشگيم زير گوشش وزوز ميكردم و قربون صدقش ميرفتم ولي اون اصلا اونجا نبود. هركاري كردي بهم لب نميداد. لباش خيلي كوچيك بودند. اصلا انگار لب نداشت. ديدم يه خرده خجالت ميشكه ديگه اصرار نكردم.
- بذار پيرهنتو در بيارم.
- اول تو.
من معطلش نكردم. زود پيرنمو در اوردم. اونم مثلا سرشو به ضبط گرم كرده بود و نوار رو روشن ميكرد ولي با گوشه چشم هم به من نگاه ميكرد. تا شورت لخت شدم. رفتم جلو سينه هاشو از جلو گرفتم.
- كمكم كن.
پيرهنشو از پايين اوردم بالا. شكمش انگار ازاد شده باشند تلپ افتاد پايين. يه خرده جا خوردم ولي به روي خودم نيوردم. حدسم درست بود. كرستش خيلي نازك بود. خودش اونو باز كرد. عجب سينه هايي. مطمئنم مادرش هم با 40 ، 50 سن همچين سينه هايي به اين گندگي نداشت. ناخداگاه هجوم بردم روبه سينه هاش.
- مثه اينكه خيلي گشنه اي؟
-- قرار شد صبحانه رو همينجا بخوريم.
عجب سينه هايي. تا به حال سينه اي به اين گندگي نديده بودم. نوكش توي دهنم داشت گنده ميشد. هرچي ميك ميزدم گنده و گنده تر ميشد. خودم حس ميكردم. وسط دو تا سينه هاش يه خرده سفيدي صابون حموم مونده بود. فكر كنم خوب خودشو نشسته بود. يه ليس به وسط سينه اش زدم قلقلكش شد. با دستش سرمو عقب زد.
- ساعت چند شد؟ بابا نياد؟
- نترس تو صبحانتو بخور
خوابندمش رو تخت. عجب تختي. به اندازه تخت دونفره خونه ما بود. دستشو دور گردنم حلقه زد. منو گرفت وسط پاهاش. خود به خود دامنش رفت بالا. پاهاش تيغ كشيده بود. روي ساق پاش ميشد جاي موهاي تراشيده شده رو كه دون دون و سبز رنگ بودند، ديد. وقتي سرو صورتشو مي بوسيدم و ميخوردم خيلي حال ميكرد. حتي از زماني كه با سينه هاش ور ميرفتم هم بيشتر بهش حال ميكرد. اينو وقتي فهميدم كه با دستش منو سفت نگه داشته بود و نميذاشت برم پايينتر. پاهاشو دور كمرم حلقه زده بود. اصلا صداش در نيومد. نه نفس نفسي نه حرفي نه جوابي. بازوهاشو شروع كردم بوسيدن. با اين كلك تونستم حلقه دستشو از دور گردئنم باز كنم. سينه هاشو دوباره شروع كردم خوردن. خيلي شل بودند. ولي نوكشون خيلي گنده شده بود. يواش يواش رفتم پايين. رو شكمش رو كه دست ميكشيدم مي خنديد. ميفهميدم كه قلقلكش مياد. دور نافشو زبون زدم. مزه تنش زياد شور نبود. ولي ميشد فهميد كه تازه رفته حموم. آخه هرجا چين و چروك داشت لاشون سفيد شده بود هنوز بوي صابون رو تنش مونده بود. دامنش كشي بود و تنگ و چسبون. تا اون موقع جرات نكرده بودم برم سراغ پايين تنه. شورت سفيدي پاش بود. خيلي كوتاه بود. اصلايه ذره از بدنشو پوشونده بود. مي تونم بگم بالاي كسش از شورت بيرون بود. ميشد دون دون پشماي تراشيدشو ديد. پاهاشو بهم چسبونده بود .با ناخن روي پاهاش ميكشيدم. پاهاشو تازه تيغ زده بود. يه نيگاه به صورتش كردم ديدم داره سقفو نيگاه ميكنه. متوجه شد كه دارم نيگاش ميكنم. نيگام كرد و خنديد.
- هركاري ميكني بكن فقط توش نريز.
بعد پاهاشو از هم باز كرد. شورتش خيل تنگ بود تا اون موقع نتونسته بودم تشخيص بدم. كسش خيلي قلمبه شده بود. بيخ رونش سياه بود. خال سياه. دستمو بردم و به كسش كشيدم. داشت نيگاه ميكرد كه دارم چيكار ميكنم.با نوك ناخن انگشت اشارم درست وسط درز شورتش ميكشيدم. سرشو اورد بالا و بعد دوباره خوابيد. جرات پيدا كردم و سرمو به شورتش نزديك كردم. لبامو گذاشتم رو كسش . خيلي نرم بودند. حرارت دهنمو دادم تو. يواش يواش به بيرون فوت ميكردم. مي دونستم از اينكه اينكارو ميكنم خوشش مياد. در همين حين صداي زنگ اومد. دوتاييمون از جا پريدم. از ترس ريده بودم به خودم. نمي دونستم صداي زنگ در خونس يا صداي تلفن. بيشتر شبيه صداي زنگ در خونه بود. سحر به سرعت ازجاش بلند شد و دوييد از اتاق رفت بيرون . صداشو ميشنيدم.
- نه خير نيستند. نمي دونم. .. قربان شما. نه من دخترشون هستم....خواهش ميكنم. ... حتما بهشون ميگم خداحافظ.
دوباره برگشت اومد تو اتاق. با سينه هاي اويزون و دامن تنگ كرم رنگي كه بالا مونده بود.
- كي بود؟
- به توچه
- به اقاي به توچه بهش سلام ميرسوندي.
- بيا باباولش كن. بجنب.
خيلي راحت و سريع شورتشو جلوم در اورد. صداي زنگ ، صداي زنگ تلفن اتاق باباش بود. من چيز ديگه اي ازش نپرسيدم.
- هركاري ميكني بكن. فقط توش نريز.
من يه كاندوم اورده بودم. اومدم باز كنم كه نذاشت
- نميخواد حواست باشه كه توش نريزه. من از كاندم بدم مياد.
خوابيد و پاهاشو باز كرد. اه اه حالم داشت بهم ميخورد كسش سياه سياه بود. انگار قير ريخته بودند اون تو. نمي دونم اون دوست پسرش چقدر بدبخت و كس نخورده بوده كه اين كسو ميليسيده و تازه اينقدر هول داشته كه اين دختر رو 15-16 سالگي پردشو زده بوده. تازه يادم اومد كه خودم 5 دقيقه پيش داشتم همين كسو از رو شورت مي بوسيدم و نفسو ميدادم توش چندشم شد..
من اصلا دلم نمي يومد بهش دست بزنم. ولي چاره اي نبود. لباي بزرگي داشت مثل همه جاهاي ديگه بدنش چاق بود. دستشمو بردم و لباشو باز كردم. خيس بود. با انگشت وسط دست راستم دستمو كشيدم روش. متوجه شدم كه خيلي خيس شده بود. خيلي هم لزج بود. ولي خوشبختانه بو نميداد. اينش خوب بود. با دست كشيدن من روي كسش چشماش بسته شد. منم به كارم ادامه دادم. چوچولشو لاي دوتا انگشتم گرفتم.
- اونطوري نكن.
پشماي كسش تازه داشتند در ميومدند. معلوم بود كه پشم كسشو با موهاي پاهاش توي يه روز نتراشيده بود. دستم خيس خيس شده بود. وقتي نيگاش ميكردم براق شده بود. با يك دستم لباي كسشو باز كردم و انگشت اشاره همون دست خيسمو يواش يواش فرو كردم تو كسش.اگه بگي صداش در ميومد. اخرسر ديگه نتونستم تحمل كنم.
- حال ميده بهت؟ اگه نه كه بهم بگو برات چيكار كنم.
- كارتو بكن.
اصلا چشماشم باز نكرد. توي صورتشو نيگا ميكردم ، هيچ تغيير توي صورتش نميديدم. انگشتمو از كسش كشيدم بيرون. دو سه تا دستمال كاغذي از بسته دستمال كاغذي كشيدم بيرون و دستمو باهاش خشك كردم. شورتمو در اوردم. با ولع خاصي به كيرم نيگا ميكرد. كيرم شده بود به چه گندگي.
- ميخواي بگيريش تو دستت؟
- نه زودباش الامن ميادها
وقتي جلوش نشستم خودش پاهاشو توي شكمش جمع كرد. لباي قلمبه كسش از لاي رونهاش زده بود بيرون. كيرمو لاي لباي كسش گذاشتم. چشماش باز بود. داشت سقفو تماشا ميكرد.يه خرده عقب و جلو كردم. چيزي نميگفت. روناشو از هم باز كردم.لباي كسش معلوم شدند. سر كيرمو در سوراخش گذاشتم. يواش يواش فرو كردم. اولش خيلي تنگ بود ولي وقتي تو رفت انگار اون تو هيچي نبود. نه ماهيچه اي نه عضله اي . انگار كيرمو تو سوراخ يه ديوار فرو كردم و اون ور ديوار اومده باشه بيرون. سرش اصلا به جايي برخورد نميكرد. ولي بيخ كيرمو سفت و محكم گرفته بود. همونطوري شروع كردم به عقب جلو كردم. خيل زود دستشو انداخت دور گردنم و چشماشو بست. پاهاشو دور كمرم حلقه زد با ريتم كردئم اونم پاهاشو روي كمرم فشار ميداد. انگار ميخواست بيشتر فرو كنم. سينه هاش زير بدنم له شده بودند. با نوك ناخنهاش به پشتم ميكشد. عجب حالي ميداد. كلي حال كردم. خيلي محكم دو تا ماچش كردم. اونم لبخندي زد. چشماشو باز كرد. همونطوري كه عقب و جلو ميكردم تو چشم هم زل زده بوديم. هيچكدوممون حرف نميزديم . يه دستشو از پشتم اورد و كشيد روي صورتم. شروع كرد به ناز كردنم. انقدر بهم حال داد كه براي لحظه اي دست از كردن كشيدم. وقتي دوباره شروع به كردن كردم اونم صورتمو دست ميكشيد. انگار نقطه حساس منو پيدا كرده بود. تا حالا كسي اينكارو با هام نكرده بود. خيلي حال ميداد. اون يكي دستشو اورد و گذاشت روي پشيونيم. پيشونيمو كه گرفت ديگه نتونستم تحمل كنم. چشمامو بستم. اصلا انگار اونجا نبودم. كس و كون و رون و سينه يادم رفت. اگه اون لحظه آبم ميمود كاري نميتونستم بكنم. اونم واسه همين ترسيد
- نياد؟ حواست باشه
- داره مياد
صداي لپ لپ كردن از كسش ميمود. كسش خيلي خيس شده بود. ترشحات كسش زياد بود. پر اب شده بود. فكر ميكردم دارم توي يه ليوان اب فرو ميكنم. اگه ناز و نوازشهاي اون نبود اصلا حال نميكردم. زود كيرمو از كسش كشيدم بيرون. خيس و براق بود. زود دامنشو كشيد پايين
- بريز اين رو. عيب نداره ميشورمش.
سر كيرمو گذاشتم لاي دامنش. خيلي ابم اومد. ازاينكه ابمو توي دامنش ريختم بدم اومد. از خودم خجالت كشيدم. واسه همين كمكش كردم تا دامنشو در بياره.
- بذار من ميشورمش
- ولش كن. اصلا ميندازمش دور. فكرشو نكن.
دامنو از تخت انداخت پايين. من همونطوري روي تخت ولو شدم. چشمامو بستم. تازه متوجه شده بودم. تازه داشتم نفس نفس ميزدم. دوباره نوازش همون دستاي تپل رو روي صورتم حس كردم. يهو داغي و سنگيني رونهاي پاهاشو روي شكمم حس كردم. از جا پريدم. اونم زود پاهاشو كشيد.
- چي شد؟
- هيچي راحت باش.
پهلو به پهلو بغلش خوابيدم پاشو از هم باز كردم. يه پامو وسط پاهاش گذاشتم. دستمو بردم پشتش. سفت بغلش كردم. چشمامو بستم. بوسهاي كوچيك و اروم اون ارامشي بهم ميداد كه از فكر دنيا و دانشگاه و حذف تكدرس و مشروطي دو ترم قبل و ..... فارغ شده بودم. نمي دونم چقدر تو اون حالت بودم ولي يهو انگار تازه متوجه شده باشم از جا پريدم و زود از تخت اومدم پايين.
- چي شد؟
- دستشويي كجاست؟ زود بايد برم تا بابات نيومده
- همون روبرو
5 دقيقه بعد هردومن لباس پوشيده بوديم و تو اشپزخونه بوديم. يه چايي خوردم و زود از خونه زدم بيرون. شايد يه ساعت و نيم بود كه تو خونه بودم. چي شده بود كه باباش نيمومده بود نمي دونم. فقط مي دونم كه شانس اوردم. خونه كه اومدم يه زنگ زدم به سحر تا از اوضاع با خبر بشم. هنوز باباش نيومده بود.
سه ماه بعد با سحر زدم بهم. همش تقصير اون شد. قبل از اينكه از هم جدا بشيم ديگه نتونستم بكنمش. ولي تپل ترين دختري بود كه كردم.
منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب