ارسالها: 2814
#221
Posted: 1 May 2012 05:57
اولين سکس و مسئله صابون
سلام "خاطره اي که ميخوام بگم برميگرده به چند سال پيش زماني که در يکي از شهرهاي استان خراسان دانشجو بودم چون علاوه بر اينکه اولين سکسم بود خيلي هم خنده دار بود معمولا وروديهاي جديد توسط بچه هاي قديمي تر شناسايي ميشدن و با هم استانيها و همشهريها به صورت گروهي دوست ميشدن . منم همون روزهاي اول با همشهريهام مرتبط شدم.من توي خوابگاه بودم ولي بچه هايي که باهاشون دوست شده بودم خونه اجاره کرده بودن که بعضي شبها ميرفتم پيششون ميموندم .توي اکثر وقتها که صحبت ميکرديم هر کسي از دختر بازيها و سکسهايي که کرده تعريف ميکرد من هم بخاطر اينکه مورد تمسخر قرار نگيرم بعضي وقتها يه دروغهايي سر هم ميکردم تا فکر کنن منم خيلي بارم هست.يه روز پنجشنبه عصر با چند تا ازهمين بچه ها رفتيم سينما بعداز تموم شدن فيلم وقتي اومديم بيرون يکي از بچه ها يه زني رو توي خيابون ديد و گفت که اون رو ميشناسم جندس بزار ببينم ميتونم راضيش کنم شب ببريمش خونه سينا(اسم دوستم)رفت سمت زنه و ما هم رفتيم به طرف خونه به اين اميد که سينا بتونه راضيش کنه شب بياد پيشمون. من خيلي دلهره داشتم که اينا فکر ميکنن من خيلي حرفه ايم . نميدونستم چيکاربايد بکنم .بعداز يه نيم ساعتي ديديم سينا با زنه اومد خونه من حسابي کپ کرده بودم بعداز يه چند دقيقه اي که نشستيم سينا به من گفت چته هومن پکري نکنه بخاطر اينه که طرف چيز زياد مالي نيست دمغ شدي منم گفتم نه بابا چيزيم نيست . خلاصه زنه رو فرستادن توي يه اتاق و گفتن کي اول ميره يکي از بچه ها گفت چون هومن بار اوله که توي اين برنامه اومده پيشمون اول بره منم يه حالتي به خودم گرفتم وگفتم من حال نميکنم نفر اول باشم خلاصه قرعه افتاد به يکي از بچه ها که تهراني بود و خيلي ادعاي کس کردن داشت. پسره رفت داخل منم توي دلم ميگفتم خوش بحالش واقعا حرفه ايه. يه ده دقيقه اي گذشت اومد بيرون همه بهش گفتن چطور بود گفت : کس تنگي داشت ولي حيف صابون زده بود من مونده بودم صابون زده بود يعني چي ولي مگه جرات ميکردم سوال کنم .بعد يکي ديگه از بچه هارفت اون هم وقتي اومد بيرون همون حرف رو زد و گفت آره منم متوجه شدم صابوني بود بعدش بچه ها پيله کردن که تو بايد بري داخل به هر شکلي بود رفتم داخل ديدم زنه لخت خوابيده زير پتو منم لخت شدم رفتم پيشش دراز کشيدم يک کم به خودم جرأت دادم با سينه هاش ور رفتم و يواش يواش دستم رو بردم روي کسش و باهاش بازي کردم انگشتم رو بردم لاي کسش ديدم ليزه پيش خودم گفتم پس صابوني که بچه ها ميگفتن همينه يه بادي توي گلوم انداختم و با يه لحني بهش گفتم :چرا صابون زدي؟ زنه يه نگاهي بهم کرد و گفت صابون چيه مگه بار اولته ؟ منم گفتم نه همينجوري گفتم و خلاصه اولين سکسم رو که خيلي هم برام جالب بود رو انجام دادم . حالاهر وقت ياد اون روزميافتم حسابي خنده ام ميگيره که اون بچه هايي که بهشون حسودي ميکردم هم خيلي از من توي اين کار حرفه اي تر نبودن .
جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.
اینجوری خاص ترین آدمی
ارسالها: 2814
#222
Posted: 6 May 2012 03:24
عشق دختر ارمني
اين داستان يه داستان نيست يه خاطرس که من با يه دختر ارمني داشتم من يه پسر نسبتا خوش هيکل از اون طرفم ماريا يه دختر پاک و صميمي و بامزه داستان من اون از 19 سالگي شروع شد من تو مجيديه زندگي ميکنم مجيديه ارمني زياد داره خونه ي اونا چند تا کوچه پايين تر از خونه ي ما بود من دانشگاه ازاد واحد تهران شمال درس ميخوندم اونم همونجا بود هر روز با هم سوار يه اتوبوس مي شديم ولي من چون يه کم خجالتيم تا به حال بهش پيش نهاد دوستي نداده بودم اونم اصلا تو اين فکرا نبود امارش رو تو دانشگاه داشتم يه روز دل رو زدم به دريا و بهش پيشنهادم رو گفتم اونم نميدونم چرا ولي خيلي راحت قبول کرد يه چند سالي با هم بوديم انقدر با هم دوست شده بوديم که مي خواستيم حتي با هم ازدواج کنيم بعد از چند وقت که تو اين حال و هوا بوديم و راجب مشکلات ازدواج خودمون فکر ميکرديم(ما مسلمونيم و اونا ارمني)ديگه پشيمون شديم ولي تو دلمو هم ديگه رو دوست داشتيم يه روز تو اس ام اس هايي که به هم ميفرستاديم پيشنهاد سکس بهش دادم اولش قبول نکرد ولي با گيري که من دادم بالاخره قبول کرد بعد 2،3ماه يه روز که خونمون خالي شد بهش گفتم بياد خونمون اونم بي هيچ چون و چرايي قبول کرد قبلن از فيلم تايتانيک خيلي براش تعريف کرده بودم تا اومد براش گذاشتم با هر لبي که اونا ميگرفتن منم از اون ميگرفتم چه پا هاي نرمي چه لباي گرمي داشت اخرش که فيلم تموم شد من و اون با حرکت لبامون پا شديم و من دستم رو گذاشتم رو سينه ي اون تو دست جا ميشد ولي بزرگ نبود خيلي خوش فرم و با حال يه کم که تو همين حالت بوديم تاپ ش رو در اوردم و خابوندمش رو تخت دو نفره يه کم رو هم بوديم سوتين شم در اوردم و شروع کردم به خوردن سينه حاش اون هيچ کاري نمي کرد فقط بعضي وقتا که خيلي مزد بالا يه اه بلند ميکشيد شلوارش رو در اوردم و يه کم کسش رو ساک زدم صداش هنوز تو گوشمه اه اه اه يهو يه لرزش جالب که تا حالا نديده بودم و اب زيادي با فشار نسبتن زياد زد بيرون گفتش که تو منو ارضا کردي حالا نوبت منه بعد بلند شد و کيرم کرد تو دهنش واي که چقدر گرم بود ابم بعد10دقيقه اومد بعد تميزش کردم و گفتم برگرد اونم برگشت کيرم رو کردم تو کونش واي که چقد سفت بود انگار تا حالا سکس نداشته بود بالاخره موفق شدم تا کردم تو و يه چند بار تلمبه زدم صداش يهو بلند شد و مثل دفه قبل بدنش لرزيد يه کم اب اومد بعد چند دقيقه اب منم در اومد خودم رو نتونستم نگه دارم يه کم ريخت تو کونش کيرم رو کشيدم بيرون و بغييه اش رو ريختم رو کمرش خشکش کردم و با اون افتادم رو تخت هم ديگه رو بغل کرديم و بدون هيچ حرفي هم ديگه رو نگاه کرديم موقع خدافظي يه لب ديگه گرفتيم به اميد ازدواج و وقتي که قرار شد به خانواده هامون بگيم با مخالفت بسيار شديد دو طرف رو به رو شديم ولي هم ديگه رو خيلي دوست داشتيم يه بار ديگه هم سکس داشتيم ولي ديگه نه و الانم فقط در حد چند ساعت با هميم و ديگه به سکس و ازدواج فکر نميکنيم ولي بنده خدا تا چند وقت دلش درد ميکرد.
اين اولين سکس و اخرينش بود نظر شما واسم مهم نيست فقط يه کم خوش حالم ميکنه
جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.
اینجوری خاص ترین آدمی
ارسالها: 2814
#223
Posted: 6 May 2012 10:51
من و مینا و سکس در شمال
سلام ، اسم من امیر و ۲۱ سالمه . چند وقتیه که به این سایت میام اما تا حالا داستانی براتون تعریف نکردم اما یه دفعه یاد یه خاطره افتادم و فکر کردم برای شما هم بگم ، شاید خوشتون بیاد : به قول پیره مردها یاد اون قدیما به خیر. من ۱۷ سالم بود و تا اون مو قع با کسی سکس نداشتم و از شوبولی (کیرم) فقط برای شاشیدن استفاده کرده بودم . البته راهای استفاده از شوبولی رو بلد بودم اما موقعیت مناسبی پیش نیومده بود . یادمه که اون سال بعد از امتحانات خرداد و گرفتن کارنامه ها بابام گفت که قرار بریم مسافرت و کم شروع کردن به فراهم کردن مقدمات سفرکردند .. اینطور که بوش میومد مثل همیشه اول میرفتیم شمال و بعد یه دور شمسی قمری میزدیم و بر میگشتیم. یادم نیست که جمعه بود یا شنبه ....قرار بود فردا راه بیوفتیم . شب بود که بابام به داییم تلفن زد و برنامه سفرو به داییم اینا گفت .. نمیدونم چی شد که داییم هم هوس سفر کرد . بنابر این مسافرت ما چند روز عقب افتاد . چون قرار شد ما با داییم وبچه هاش بریم . داییم هم در به در دنبال مرخصی من که کلی دلمو صابون زده بودم که فردا راه میوفتیم حسابی ریده شد به اعصابم و شروع کردم با خودم غرغر کردن و به دایی فحش دادن ، شوبولی رو حواله زن و بچش میکردم که یهو یاد دختر داییم افتادم اسمشو از این یه بعد میزارم مینا ( مینا یه دختر خوشکل و تپل و سفید بود...هر چی از خوشگلی اون بگم کم گفتم .... ) خودمونیم چند بار دنبال یه فرصت بودم که بکنمش اما نشد ( یهو چراغ مغزم روشن شد و با خودم گفتم که شاید توی این سفر یه موقعیتی پیش بیاد که شاید بشه از خجالت شوبولی در بیایم و یه حالی بهش بدم .. کلی خوشحال شدمو واسه خودم نقشه میکشیدم که چه جوری بکنمش . تا اینکه اون روز کذایی رسید و ما راه افتادیم . من وسط راه رفتم تو ماشین داییم تا یه کم رو مخ مینا کار کنم . منو مینا از بچگی با هم همبازی بودیم و داییم هم زیاد آدم گیری نبود و کاری به کار ما نداشت . منو مینا و برادرش که 6 سالش بود عقب نشسته بودیم (پسر داییه کونده اومده بود وسط ما دوتا) تا اونجا کلی با مینا از گذشته و حال و آینده و هر کسو شعر دیگه که به ذهنم رسید حرف زدیم . شب بود که همه رسیدم لب دریا و بابام و داییم با هزار بدبختی یه ویلا گیر اوردن . دقیقا کنار دریا بود شب همه خسته بودن و میخواستن بخوابن . قرار شد فردا هم یریم یه گشتی بزنیم و خرید کنیم دایییم و زن داییم رفتن توی یه اتاق ، مامان و بابای من هم رفتن یه اتاق و منو برادرم کهاز من ۳ سال کوچیک تره اما از من زرنگتر و دختر باز تره ، (و از همه کارای من معمولا با خبره و هیچی هم به کسی نمیگه) داشتم میگفتم ..قرار شد ما بچه ها هم همه باهم توی هال بخوابیم .. مینا رفت روی کاناپه که اونور هال بود خوابید ، منو برادرم و پسر داییم هم روی زمین و کنار هم خوابیدیم . من که توی کل این مدت فقط دنبال یه فرصت بودم روضاع رو مناسب دیدم و با خودم گفتم خودمو به خواب میزنم تا همه بخوابن بعدش یه کاری میکنم. بالاخره چشمامو بستم که مثلا من خوابم ..... بدفعه چشمامو باز کردم و فهمیدم که خوابم برده ) حدود ۱ ساعت خوابیده بودم. گفتم چه بهتر الان که همه خوابن.. اما بازم پاشدم و یه سرو گوشی آب دادم ..دیدم همه خوابیدن . یه نگاه به مینا انداختم ...وای نمیدونید چی دیدم یه فرشته ناز که یقه لباسش یکمی باز شده بود و سینه های گرد و خوش تراشش دیده میشد ... تازه کونش هم کاملا وحتی توی نور کم چراغ خواب به زیبایی دیده میشد . تا حالا مینا رو اینقدر سکسی ندیده بودم .. شوبولی (کیرم) عین تیر چراغ برق قد علم کرده بود و آمپرش زده بود بالا و حسابی داغ شده بود ....آرومو بی سرو صدا رفتم کنار کناپه که مینا روش خواب بود نشستم . دلم میخواست که سینه هاشو چنگ بزنم و لباشو بخورم .... اما ترس از بیدار شدن مینا نمیذاشت . بدنم داغ شده بود و قلبم عین موتور دیزلی صدا میداد .....مونده بودم چیکار کنم ...آروم یه دسته کوچیکی به پاش زدم اما ترس ورم داشت زود پریدم توی رخت خوابم ... بعد از چند دقیقه با خودم گفتم کسخل تا کی می خوای از کیرت فقط واسه شاشیدن و دکور استفاده کنی ...از طرفی ممکن بود دیگه همچین موقعیتی پیش نباد برام این بود که دو باره پاشدم و دست یه کار شدم ..... تمام فکرم این بود که مینا بیدار نشه و من هم حالمو بکنم تازه اگه باباش بیدار میشد چی ؟؟؟ بکونم میزاشتن ...پس زیاد وقت نداشتم ...دلو زدم به دریا . ... مینا به پهلو و رو به من خوابیده بود ...منم دست راستمو گزاشتم روی کونش و تکون نخوردم که بیدار نشه کم کم جرات پیدا کردمو با دست دیگم آروم سینشو میمالیدم ...توی حال خودم نبودم که احساس کردم مینا بیدار شد . کیرم که تا چند دقیقه قبل یه کلفتی و سفتی درخت چنار بود از ترس شده بود مثل یه مداد کوچیک ..... مینا هم یهو بلند شد و نشست ..احساس کردم میخواد داد بزنه ..هم من هم اون از ترس ریده بودیم .... من زود با دست جلوی دهنشو گرفتم تا مغزش آنتن بده و منو بشناسه و داد نزنه ....بعد دستمو برداشتم ... اشک تو چشماش جمع شده بود . بهم گفت داشتی چیکار میکردی ؟ گفتم هیچی به خدا ( آره اروای عمت) به گه خوردن افتاده بودم ... فقط خواهش میکردم که ساکت باشه و گریه نکنه ...دستشو گرفتم و بردمش توی اتاق زیر شیرونی .... (البته با کلی ترس و لرز و کس لیسی کردن مینا) که با من بیادو صداش درنیاد تا براش توضیح بدم . جای کوچیکی بود با سقف کوتاه ..چراغ وروشن کردم ..مینا دوباره گفت چیکار میکردی با من پسره بیشعور؟ گفتم هیچی ..فقط ساکت باش ..اما ول کن نبود . خلاصه گفتم که دست خودم نبود و نمیخواستم ناراحتش کنم ... که پقی زد زیر گریه . منم دلم براش سوخت و توی دلم هر چی فحش بلد بودم یه خودم دادم ... مینا داشت گریه میکرد و من نیدونستم چیکار کنم ..واسه اینکه آرومش کنم بغلش کردم. اما با تعجب دیدم که اونم منو همراهی کردو منو بغل کرد . باورم نمیشد ....کم کم صدای گریه هاش هم قطع شد ..... منم حشرم کم کم زد بالا و دوباره سعی کردم دست به کار شم ...اینبار دیگه مینا مخالفتی نمی کرد و منم ریتم مالوندنم تند شده بود . از سر تا نوک پاشو میبوسیدم و همه جاشو ماساژ میدادم . بعد از چند دقیقه دیدم مینا هم حشری شده و تحریک شدنو از نگاهش میشد فهمید ... من بر اساس چیزایی که توی فیلم های سکسی دیده بودم و توی سایت ها خونده بودم شروع کردم به لب گرفتن از اون . مینا هم با من همکاری میکرد بعد یدفعه مثل وحشی ها لباس مینا رو از تنش در اوردم و سوتینش باز کردم.. عین آدم های قحطی زده شروع کردم به خوردن سینه هاش ...واییییییییی ..... خیلی خوش مزه بود ..چه بویی میداد ..سفید و گرد وسفت ...زیاد بزرگ نبودن اما خیلی ناز بودن ..نوک سینه هاشو گاز میگرفتم و میمکیدم . کم کم نفسهای مینا تبدیل شده بود به آه و ناله هایی که منو بیشتر تحریک میکرد … یواش و آروم اومدم پایین تر و شکمشو لیس میزدم ... بهش گفتم شلوارتو در بیار که دارم میمیرم . اما مینا فقط اه و ناله میکرد و خودشو میمالید و گاهی هم موهامو چنگ میزد.... جوابمو نداد . اما بعد از چند دقیه آروم و یواش گفت خودت اینکارو بکن ...منم زرتی شلوارو شرتش و باهم کشیدم پایین و از پاش در آوردم ..که دیدم مینا خودشو جمع کرد و با یه لبخند کوچکی گفت پسره ی خل ..شلوار خودتو گفتم تازه نگاهم به خودم افتاد ..شوبولی توی شلوارم خیمه زده بود و منم تمام لباسم تنم بود ....نفهمیدم چه جوری اما در عرض ۱۰- ۱۲ ثانیه لخت لخت شدم .... دیدم مینا هم خودشو شل کرد منو کشید روی خودش ...شاید می خواست با اینکار بدن سفیدو نرمشو از من پنهون کنه ...منم حسابی مینا رو بغل کرده بودمو به خودم فشارش میدادم ...اما یادم افتاد که من هنوز بهشت مینارو از بس که حول شدم ندیدم ...با یه حرکت جای خودمو با مینا اوز کردم و با هر مکافاتی بود یه حالتی شبیه 96 لاتین درست کردیم ... چشمم به کسش افتاد ...چه ناز بود ..از لای پاش زده بود بیرون و خیس خیس شده بود ...شروع کردم به لیسیدنش ...تمام کسشو با زبونم تمیز کردم ...بوی خوبی هم میداد و معلوم بود که تازه تروتمیز شده بود ...صاف صاف بدون یه لاخ مو … مینا هم داشت کیر منو ساک میزد برام عجیب بود که چطور یه دختر برای اولین بار ایقدر با مهارت ساک میزنه ....کیرمو تا ته میکرد تو دهنش و میکشید بیرون و سرشو میک میزد ...انگار داره آبنبات میخوره ..یواش یواش احساس میکردم داره آبم میاد ...به مینا گفتم که بسه ...داره میاد ...اما ول کن نبود و همین طور کله شوبولی تو دهنش بود ... منم دیدم این کس کش شاید بخواد اینطوری کارو زود تموم کنه و سر شوبولی بی کلاه بمونه .....از روی خودم کنارش زدم و هر جوری بود خودمو شوبولی رو نجات دادم ....این بار پوزیشن رو عوض کردم و من رفتم روی مینا . .. پاهامو انداختم دو طرف پاهای مینا و با این کار سعی میکردم که پاهای اونو بهم نزدیک کنم تا بیشتر لذت ببریم ...شوبولی رو فرستادم اون وسط مسطا که هر کاری دلش خواست بکنه .... تا ۳ یا ۴ بار تلمبه زدم دیدم مینا ناخون هاشو تو پشت من فرو کرد و نفسش بند اومد و یکمی لرزید ....فهمیدم که ارضاء شده ..چند ثانیه بهش مهلت دادم که حالش بیاد سر جاش و دوباره خواستم شروع کنم که دیدم پاهاشو باز کرد و گفت : بکن توش ...بکن ...دارم میمرم ...تعجب کرده بودم .. گفتم مگه اپنی ..با سر اشاره کرد که آره....آقا مارو میگی تو کونمون عروسی شد وبزن وبرقصی راه افتاد ...منم که ناشی بودم یه دفعه همه شوبولی رو فرستادم توش..که مینا یه داد خفیفی زد و دوباره آه و ناله شروع شد .... کسش آب انداخته بود و حسابی خیس و داغ بود ...شروع کردم به تلمبه زدن ...مینا هم هی در گوشم زم زمه میکرد ... ) اییی ... تند تر ..آخ و.... ( کم کم احساس کردم آبم داره میاد...زود گشیدم بیرونو آبم اومد و شوبولی حسابی شکم مینارو خیس کرد ...تا ۵ دقیقه بیحس روی مینا بودم و حال تکون خوردن نداشتم ..بعد بلند شدیمو خودمونو تمیز کردیم .... رفتیم خوابیدیم .... فرداش از مینا پرسیدم کی افتخار افتتاح کس نازتو داسته ... گفت : علی ) پسر عمه دیگه مینا و به عبارتی پسر خاله خودم ( اینجا بود که فهمیدم اون مهارت در ساک زدن از کجا آب میخوره ....از اون به بعد هر وقت فرصتی پیش بیاد باز هم با هم سکس میکنیم و از سکس با هم لذت میبریم ..
جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.
اینجوری خاص ترین آدمی
ارسالها: 2814
#224
Posted: 9 May 2012 07:58
عاشقی که من گاییدمش
سلام بر دوستان هنرمند و فعال در صنایع دستی...
من چقدر زبان انگلیسیم افتضاحه... نصبت به هم سن و سالهای خودم می تونم بگم من از زبان انگلیسی همونقدر می دونم که گاو از کامپیوتر... اینو گفتم که بگم من رفتم کلاس زبان و ثبت نام کردم... کلاسها شروع شد...
استاد: what is your name?
دختر: my name is nazanin
مهرنوش خوب کُسی بود، ای ول، باشد که پا بدهد تا در پس پشتش رفت و آمدی نصیب ما گردد..." my name is Barbod"... کلاس تموم شد و من شدیداً احساس حقارت می کردم. چرا؟ گفتم که زبانم ضعیف بود ... وقتی که داشتیم کُس و کونمون رو جمع می کردیم به مهرنوش گفتم: شما قبلاً کلاس زبان می رفتین؟ ـ
مهرنوش: نه چطور مگه ـ
من: آخه خیلی ریلکس صحبت می کردین؟ خیلی خوب.
مهرنوش: (با لحن اون خانومه تو سریال ساختمان پزشکان) واقعــــــــــاً
من: آره...
این اولین برخورد بود ... خلاصه ما کم کم با هم صمیمی شدیم و شماره رد و بدل کردیم... اس ام اس می دادیم، زنگ می زدیم صحبت می کردیم. یک روز مهرنوش از من پرسید: دوست دختر داری ـ جواب دادم: آره یک زمانی داشتم، اما الآن زنده نیست، مهرنوش: چرا؟ ـ جواب دادم:: آخه واقعاً پیر بود، سلولهای بدنش فرسوده شده بود نمی تونست که تا ابد به پای من بشینه که (خندیدیم) تو چطور؟ ـــ مهرنوش: نه نامزد دارم، خیلی هم دوستش دارم...
برق از کونم پرید...
ــ چی؟!
مهرنوش: چیه مگه؟؟
ــ هیچی جو گیر شدم، کار نداری؟ خداحافظ...
قطع کردم، کونم از بابت اون همه کارت شارجهایی که سوزوندم می سوخت… بعد چند دقیقه دیدم مسج داد: «چی شد؟» جوابش رو ندادم... باز هم بعد چند دقیقه بعدش «هیچ از شما انتظار نداشتم آقای باربد، واقعاً که... من فکر کردم شما من رو به عنوان یک دوست اجتماعی می بینین» ـــ
دوست اجتماعی، اَه اگه یه جمله تو زندگیم باشه که حالم ازش بهم بخوره همین لفظ دوست اجتماعیه...
مسج دادم: «من کاری ندارم که دیگران از من چه انتظاری دارن، من تورو دوست داشتم و هیچوقت نتونستم بهت بگم، بهتره دیگه ادامه ندیم» ـ جوابی نداد... روزها گذشت تا اینکه یکروز این پدر پیر 24 سالتون برای تماشای یکی از تئاترهای حسین پاکدل رفته بودم تئاتر شهر... ای دل غافل دیدم مهرنوش با نامزدش سابقش که حالا شوهرش بود منتظره که راهمون بدن داخل سالن، نمیدونسم برم جلو یا نرم، تو این فکرها بودم که دیدم دست تکون داد و دست شوهرش رو کشید و اومد طرف من... بعد سلام و احوال پرسی و معرفی شوهر نکبتش، از هم جدا شدیم و رفتیم داخل سالن و رو صندلی های خودمون نشستیم.. نمایش تموم شد و رفتم خونه.
زارت... مسج اومد... کی بود؟ مهرنوش بود: چی میگفت؟ حرفهای زسادی که یکیشون این بود: «چقدر خوشتیپ شده بودی، پیمان حسودیش شده بود» پیمان کی بود؟ نامزد نکبتش ـــ «خواهش می کنم، ایشون خیلی هم آقا بودن، بهم میومدین» .ــ مهرنوش:« الان چکاره ای؟ چکارا می کنی؟» ـــ «هیچی هیچکی خونه نیست دارم می رم بیرون ناهار بخورم، شما هم بفرما مهمون ما باش» ـــ «نوش جونت، جای مارو هم خالی کن» ــ «چشم فعلاَ بای» ... داشتم ناهار می خوردم که باز مسج داد «کجایی؟» ــ با خودم گفتم چه معنی داره که اینقدر بفکر آمار من باشه... جواب دادم «هیچی دارم میرم خونه» ـــ «وسیله داری؟» ــ «نه وسیلم کجا بود؟» ــ «من الآن طالقانیم واستا که بیام» ... بعد 20 دقیقه که دهنم داغون شد با یه پراید درب و داغون اومد... سوار شدیم و حرکت ــ معمولاً اینجور مواقع آدم یادی از گذشته ها می کنه... بنابر این خواسته یا ناخواسته یاد اون روز کذایی زنده شد... من کلی ازش معذرت خواهی کردم و گفتم: «خُب شما دختر خوشگل و خوشتیپی بودید و منم دوست داشتم یه همچین ادمی با من باشه»
مهرنوش: الآن چی، الآن جو گیر نشی؟
برق از کون...
ــ همممممم ... الآن که دیگه خیلی دیر شده، فعلاً که آقا پیمان زحمت شما رو می کشن. (این چه حرفی بود من زدم؟... ادامه دادم)... ببخشید بازم جو گیر شدم...
مهرنوش لبخندی زد و گفت: بـ... ـلــ... ـه ... لطف فرمودین.
ــ ببخشید.
مهرنوش: بخشیدمت.
خلاصه رسیدیم دم خونمون...
ــ خیلی ممنون مهرنوش خانم ...
مهرنوش: خواهش می کنم...
ــ با اجازه.
مهرنوش: باربد یه چیزی بگم به کسی نمی گی؟ (چشمش همش از تو چشام می پرید بیرون)
ــ (ای دل غافل) به کی می خوام بگم؟
مهرنوش: بیام خونتون؟
برق از کون...
ــ اگه دوست داری، من که از خدامه.
مسیر راه پله تا دم در رو یادم نمیاد چطوری پیش رفت... فقط تو این فکر بودم که این دفعه نمیذارم این بپره...
در باز شد، به مهرنوش بفرما زدم، خودم پشت سرش اومدم تو... از پشت دست بردم و سینه هاشُ فشار دادم، خودش رو شل کرد و سرش رو داد عقب، شال رو از سرش افتاد رو شونه هاش و من دماغم رو فرو کردم تو موهاش و همزمان سینه هاش رو مالیدم... مهرنوش سرش رو برگردوند و لبش رو گذاشت رو لبم (آآآآآآآآآآآآآآآآآآآممممممممممم) ... دست نگه داشت ... «بریم یه جایی بشینیم» مهرنوش این رو گفت و من دستش رو گرفتم و بردمش روی کاناپه نشوندم و خودم نشستم کنارش، دستم رو بردم تو رو سینه هاش و هم زمان که باهاش لب می گرفتم دگمه هاش رو وا کردم و دستم رو از زیر سوتینش بردم و نوک سینه هاش رو نوازش کردم، بعدش آروم آروم دگمه هاش رو وا کردم، (گفتنیه که چون هوا گرم بود مهرنوش زیر مانتوش بجز سوتین چیز دیگه ای نپوشیده بود) لبم رو آوردم رو یقش و آروم لقزیدم رو سینه هاش رو حین اینکه داشتم فشارشون می دادم یکی از ازسینه هاش رو گذاشتم تو دهنم و دستم رو آروم از روش حل دادم رو دکمه شلوارش، دکمه شلوارش رو وا کردم و بعد چند بوسه روی شکمش شلوارش رو کشیدم پایین، از روی شرت یک کم کُسش رو مالیدم و بعد کشیدم پایین، که تو این عمل یک کم با ناز و گوز مهرنوش روبرو شدم و با یه لبخند و اشکالی نداره، شرتش رو کاملاً پایین کشیدم، یه لیس بزرگ از کُسش و صدای مهرنوش که گفت: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه.ه.ه.ه.ه.ه.ه،... من به کُسش زبون می زدم و دستم رو سینه هاش فشار می دادم... مهرنوش به موهای سر من چنگ زد و سرمو محکم به کسش فشار داد... آآآآآآآآآآمممممممم و این باربد بود که کُس مهرنوش رو عین بستنی لیس می زد... تیشرتم رو از تنم در آوردم و از نو افتادم به جون کس مهرنوش که معلوم بود که داره از حرارت می سوزه «باربد... آه ... آه باربد ... آآآآه.ه.ه..ه..) ... مهرنوش از جاش بلند شد و من رو کشید بالا و روی کاناپه نشوندم و خودش رفت رو زمین و دست برد و کمربند و دگمه و زیپ رو با ولع باز کرد و کیرم که نیم خیز شده بود و تا ته کرد تو دهنش.... اووووففففففففف ... چه صدای ملچ ملوچی می داد، عقب جلو می کرد و وقتی که کیرم رو می کرد دهنش زبونش رو دور کیرم می چرخوند... وقتی که دید کیرم به اندازه کافی خیس خرده... یه نگاه پر از حشر بهم انداخت که هنوزم که هنوزه نگاهش کلی برق به کیرم می رسونه... دستم دور گردنش گرفتم و روکاناپه نشوندمش و پاهاش رو باز کردم، کیرم رو آروم گذاشتم لبه کُسش... سرش رو سمت صورتم گرفتم و با یه لبخند پر از حشر تشویقم کرد، آروم کیرم رو حُل دادم تو ... «آآآآآآآآآآه.ه.ه.ه.ه.....ه» ... آروم آروم آروم کیرم تا انتها رفت تو کسش و از دوباره آرام کیرم رو به عقب برگردوندم طوری که کلاهک کیرم همچنان تو کسش بود، یک کم سریع تر کیرم رو حل دادم تو و کم کم عمل طلمبه زدن سریع تر شد و او پاهاش رو تو آسمون معلق کرد و با حرکت سر و نگاهش تشویقم می کرد که محکم تر بکنمش... زدم زدم زدم زدم ... داشت آبم میومد ... «اومد ... داره میاد ... هااااااااااه» ... پاهاش رو حلقه کرد دور کمرم، خواستم کیرم رو بکشم بیرون ... اما نذاشت و کیرم منفجر شد و آبم خالی شد... «آآآآآآآآآه.ه.هه.ه.ه.ه.» ... یک کم گذاشتم کیرم اون تو بمونه و محکم تو بقلم فشارش دادم... و لب و گردنش رو خردم و حس بویایی خاموش شدم شروع کرد به روشن شدن... بوی توپ سکس اتاق رو به گند کشیده بود... این شد که رفتیم یه دوشی گرفتیم و بعد یه سکس دیگه لباس هاش رو پوشید و رفت... این بهترین سکس زندگیم بود. اینکه حامله شد یا نه... خبر ندارم چون بعد چند سال با شوهرش که به گفته خودش خیلی دوسش داشت رفتن خارج... شاید بابا شده باشم شایدم نه...
پس کرده شد آنکه کرده شد.
جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.
اینجوری خاص ترین آدمی
ارسالها: 2814
#225
Posted: 13 May 2012 09:39
تجربه فراموش نشدنی با سامان
سلام. اسم من نازنینه..این داستانی که بهتون میگم اولین و تا به حال آخرین تجربه سکسی هستش که دارم.اینکه باوربکنید یا نه مهم نیست.مهم اینه که میخوام به وسیله گفتن حرفام خودمو سبک کنم.از اشتباهی که کردم بگم و خودمو خالی کنم.قبل از دانشگاه با یه پسری دوست شدم ولی بنا به ملاحظات شدید خانوادم خیلی کم همدیگه رو میدیدیم. عمده رابطه مون تلفنی بود.یا هفته ای یه بار از مدرسه جیم میزدم و نیمساعت یه ساعت با ماشینش بیرون میچرخیدیم.اینم ظهرها و زمانی که کلاس فوق العاده داشتم.سامان پسر پاکی بود.حداقل اونوقتا پسر پاکی بود.اوج احساساتی که بروز میداد گرفتن و بوسیدن دستم و بعدها بوسیدن گونه ام بود.ما توی شهرکوچیکی زندگی میکنیم و اینکه تا این حد هم پیشرفته بودیم جای کلی ترس داشت.البته این مربوط به 6سال پیشه و الان حتی تو این شهرکوچیکم اوضاع فرق کرده.
گذشت و من دانشگاه قبول شدم.تو یه شهربزرگتر یا بهتر بگم مرکز استانمون.بعده اون رابطه مون کمرنگ تر شد.اون چند ساعت اختلاف زمانی بین خودمونم فاصله انداخت و من به سامان حق میدادم وقتشو صرف دختری نکنه که دو ماه یه بار نمیتونه ببیندش.
زیاد پاپی اش نمیشدم و خودش هفته ای دو هفته ای و بعدها ماهی دوماهی یکبار زنگ میزد احوالپرسی میکرد.همین.
ترم اول گذشت.فرجه ی بعد از امتحانا که رفتم خونه ازم خواست که ببینمش.قبول کردم چون خودمم دلم براش تنگ شده بود
ولی اونی که دیدم سامان من نبود..خیلی پیشرفت کرده بود.هم ظاهری هم باطنی.یه حرفایی میزد که قبلا نشنیده بودم ازش.یه جورایی راحت و ریلکس بود و میشه گفت شده بود مثل پسرایی که خوششون میومد سکسی حرف بزنن و بخندن.فهمیدم این مدت با کسی بوده و البته هست.انکار نکرد و گفت با یه دختردانشجو دوست شده.نمیدونم چرا ولی چندان ناراحت نشدم.شاید چون هیچوقت زیاد بهش علاقه نداشتم که حالا واکنشم شدید باشه.بعدم پرسید کی برمیگردی منم گفتم و گفت پایه ای خودم ببرمت؟منم از طرفی ترس خانواده از طرفی هم ترس خودم و اینکه نکنه تو راه بهمون گیر بدن یا اینکه تصادفی چیزی..
فهمید میترسم گفت خیالت راحت هیچ اتفاقی نمی افته.قرار به این شد که من بلیط اتوبوس بگیرم ولی دقیقه نود پیاده شم و با اون برم.
همین کارو هم کردیم و ترمینال بعده اینکه بابام رفت منم از اتوبوس که هنوز حرکت نکرده بود پیاده شدم وبا سامان حرکت کردیم.تو راه کلی گفتیم و خندیدیم و چندباری که میخواست بوسم کنه به عمد کنار لبمو میبوسید و دروغ چرا..منم بدم نمیومد. یا دستشو میذاشت روی رونم و نوازشش میکرد.بعدم گفت پاهاتو دراز کن رو پاهام و منم بعده یه کم ناز قبول کردم و اونم دستشو از پاچه شلوارم میکرد داخل و پامونوازش میکرد.اینا رفتارایی بود که قبلا ندیده بودم ازش و میذاشتم پای دوستیش با دختره و صدالبته این سامان رو ترجیح میدادم.طرفای غروب رسیدیم.
آدرس خوابگاهمو دادم ولی گفت خوابگاه چرا؟یکی از بچه ها تازگی با دوستش یه سوئیت نقلی اجاره کردن.باهاش هماهنگ کردم امشب کسی اونجا نیستش.میریم خستگی درمیکنیم صبح من میرم خونه تو هم برو خوابگاه.
گفتم نه میترسم خونه بفهمن..یا خوابگاه بفهمن که من یه شب رو بیرون بودم به خونه بگن.گفت خونه که به خوابگاه زنگ نمیزنن که تو رسیدی یا نه.به موبایلت میزنن تو هم بگو خوابگام.
پیش چشمم آسونش کرد و منم قبول کردم.رفتیم خونه دوستش.یه خونه دانشجویی نقلی یه خوابه. اصرار کرد که برو دوش بگیر خستگیت در بره.منم رفتم ویه حموم هول هولکی کردم.راستش واسه اینکه کمتر وقت بکشم و امشبو از دست بدم.به خیال خودم همش همین بوس و نوازشای عاشقانه اس..
از حموم که اومدم بیرون اونم یه دوش گرفت.بعدم رفت شام گرفت اومد.شام هم خوردیم وخوابیدم پای تی وی به دیدن سریال.اونم چسبیده بهم دراز کشید ودست چپشو از زیرم رد کرد و حلقه کرد دور کمرم و سرشم گذاشت توی گودی گردنم.حس خوبی داشتم.دوس داشتم ببوستم.ببوسمش.بوی تمیزیش مستم کرده بود.شاید بوی منم اونو.موهام هنوز خیس بود.چنددقیقه ای که از اون حالت گذشت سرشو بالا گرفت و نگام کرد..نگاش برق میزد..یه برق غریب..چیزی که هیچوقت ازش ندیده بودم..
بعدم با پاش تی وی رو خاموش کرد و اومد روم.به حالت ناز گفتم نکن سامان پاشو.بذا فیلم ببینیم دیگه!! اما اون این حرفا حالیش نبود.لبش رو گذاشت رو لبم و با شدت هرچه تمامتر شروع کرد به خوردن و مکیدن.اولش از شرم بود یا هرچی ولی همراهیش نکردم.هرچی باشه تجربه اولم بود ولی یه مقدار که گذشت منم مشتاق شدم و دستمو دورش حلقه کردم و با هم ادامه دادیم لب خوری رو. زبونامون تو دهن همدیگه میچرخید یا بقول سامان بوسه فرانسوی!یه مقدار که گذشت دست برد به قسمت انتهایی بلوزم و سعی داشت دستشو از اون زیر وارد کنه.گفتم نه سامان نه.بسه. دیگه بیشتر نه. گفت چرا؟کاریت ندارم که.و دوباره شروع کرد به خوردن لبام.ودستشو از زیر بلوزم داد تو و پهلوهامو فشار میداد.نفس نفس میزدیم.حس میکردم تو مرز خفگی ام.تا اینکه سفت شدن یه جسم سخت روی بدنم رو حس کردم.یه لحظه ترسیدم و با فشار از خودم جداش کردم.شنیده بودم که مردا اگه به اون حالت باشن دیگه چیزی حالیشون نیست و برای ارضاء خودشون هرکاری میکنن.با بهت گفت نازی اذیت نکن دیگه.دوباره خوابید روم.تا لباشو آورد با تضرع گفتم سامان میترسم.بیا تمومش کنیم بسه دیگه باشه؟خندید و گفت چی بسه دیوونه؟نمیخوام بکشمت که بترسی. گفتم پس کاری به لباسام نداشته باش باشه؟فقط همینجوری.باشه؟خندید و گفت باشه.دوباره شروع کردیم.اینبارم دستشو برد زیر و دربرابر تقلای من برای بیرون آوردنش لبمو گاز گرفت که جیغم بلند شد و دستامو بردم طرف لبم ببینم خون اومده یا نه.اونم از فرصت استفاده کرد و تیشرتمو کشید بالا و درش آورد.
جیغ خفیفی کشیدم و دستامو گذاشتم رو سینه هام.خندید و گفت دیوونه بازی درنیار دیگه. بعدم با دو دستاش دستامو بالا گرفت .صورتشو برد طرف سینه هام که اشکم دراومد.و با التماس گفتم سامان نه.تو رو خدا نه.سرشو آورد بالا نگام کرد.
یه نگاه غمگین.نگاه آدمی که من با کارام حس متجاوز رو بهش داده بودم و اون اصلا راضی نبود.دستامو ول کرد.چونمو گرفت و گفت ببین نازی.من کاریت ندارم.از اون کارا ندارم باهات که بعد پشیمونی بیاره.من فقط میخوام امشب که با همیم خوش بگذرونیم.مطمئن باش نه چیزی از تو کم میشه نه بمن اضافه.پس انقد امل بازی درنیار.
گفتم سامان من نکردم از این کارا.بهم حق بده.اصلا بهم فرصت بده.فردا چطوره؟ها؟مثلا میخواستم گولش بزنم و از سرم بازش کنم.غافل از اینکه...با یه حرکت بلندم کرد و بردم طرف اتاق خواب.انداختم رو تخت و گفت از قدیم گفتن کار امروز را به فردا مگذار نازی جونم..!دوباره افتاد روم.دیدم تقلا بی فایدس.با خودم گفتم چرا کاری کنم که به نظرش امل بیام؟وقتی کارام بیفایدس چرا الکی خودمو خراب کنم؟
اینبار دستمو نذاشتم رو سینه هام.برا مقدمه مقداری از لبام خورد و بعد آروم دستشو داد پشت کمرم و بند سوتینمو باز کرد و پرتش کرد کنار.چشامو بستم و تسلیم شدم..
شروع کرد به خوردن سینه هام.با دستاش فشارشون میداد و میمکیدشون.منم یه حسی مابین لذت و خجالت و هزارجور حسی که ناگفتنیه.نوکشونو بسکه گاز گرفت و نالیدم که حس کردم الانه که خون بیاد.با ناله گفتم دردم میاد سامان ولشون کن.با صداش که میلرزید و هن هن میکرد همچنان که میخورد گفت مال خودمن میخوام بخووووووورمشووووون جوووووونم نازی چقد خوشمزه ای تو..
شاید پنج دقیقه ای درگیر خوردن و مکیدن سینه هام بود.حس کردم سینه هام داغ و متورم شده. دوباره برگشت بالا. از گوشم شروع کرد تا گردنم و دور گردنمو لیس میزدو میمکید.این حسو دوس داشتم.هم زمان دستشو برد طرف شلوارم.یه شلوار اسپورت قرمزپام
بود.از این بندی ها که دو بندش قسمت جلو بسته میشن.بندهاشو که باز کرد دوباره افتادم به تقلا. گفتم سامان نه. دیگه اونجا نه. تو
رو خدا سامان. گفت: نازی تو از من خجالت میکشی؟خب باشه.قول که دیگه منو نبینی که خجالت بکشی. اصلا فک کن یه غریبه ام و همین امشب باهاتم.دیگه هم نمیبینیم.ناله کردم:من نمیخوام یه غریبه به اونجام دست بزنه.گفت کجات؟گفتم اونجام. گفت اسم نداره اونجات؟گفتم اذیت نکن سامان دیگه بسه پایینتر نرو تا همینجا بسه.چرا میخوای مجبورم کنی مگه حس من مهم نیس؟
لب طولانی ازم گرفت و گفت درست میشی نانازم.اولشه خجالت میکشی ازم...تا خواستم چیزی بگم دستشو وارد شلوارم کرد و از روی شورت شروع به مالیدن کسم کرد...لبشو هم گذاشت روی لبم و اجازه هیچ اعتراضی نداد ومن باز تسلیم شدم...شاید سرزنشم کنید که خودتم بدت نمی اومده و...دروغ چرا...غریزه آدمی خیلی مسائلو رد نمیکنه.منم واقعیتش وقتی مقداری از روی شورت مالشم داد دوست داشتم دستشو ببره و از زیر شورت ادامه بده..
همین کارو هم کرد و برای منی که تجربه سکس نداشتم این کار همانا و کاملا خیس و لزج شدن کسم همان..درست مث سینه هام کسم هم داغ شده بود.چوچوله هام بزرگ و متورم شده بودن.با چهار انگشتش میمالید کسمو گاهی هم با انگشت وسطش روی سوراخم میکشید..دیگه تو این دنیا نبودم.حس لمس حساسترین نقطه ی بدنم بدست یه غریبه..دوباره سینه مو کرد تو دهنش..اوج لذت و تجربه میکردم...یهو بلند شد و تیشرتشو درآورد شلوارشم همینطور.. از زیر شورت برجستگی کیرش مشخص بود.کاملا جلو اومده بود.
یه لحظه ترسیدم.دیدم از اولش فقط تسلیم شدم.نکنه تسلیم این یکی هم بشم؟با دستپاچگی گفتم سامان برنامه ای که نداری؟خندید و درحالی که شلوارمو کامل درمی آورد گفت نترس کوچولوی من. دیوونم مگه شر درست کنم واسه جفتمون.بعد دوباره خوابید روم و کنار گوشم گفت: نمیکنم توش. میذارم لاش..دوس داری؟ و شروع به خوردن لاله گوشم کرد. چشامو بستم و خودمو سپردم بهش..
اول شورت منو بعدم مال خودشو درآورد. روم نمیشد نگاش کنم..گفتم سامان چراغو خاموش کن حداقل. چراغو خاموش کرد ولی نور سالن اونقدی بود که اتاق یه نور ملایم داشت..اومد خوابید رومو همچنان که لب میگرفت بوسیله پاهاش به هر سختی بود پاهامو باز کرد و حالا بدنش مابین پاهام بود.خودشو بالا پایین میکرد و کیرش کشیده میشد رو کسم.دستامو دوطرف کسم گرفته بودم راستش
از ترس. ترس اینکه یهو بزنه به سرش و بکنش تو...اونم میگفت دستاتو باز کن که راحت سینه هاتو بخورم و بدنت تو بغلم باشه...همچنان که بالا پایین میشد گفت: من کستم نخوردما..دوس داری بخورم برات؟نمیدونستم دوس دارم یا نه. تجربش نکرده بودم که بدونم.تا به خودم اومدم چیزی بگم گفت من راستش دوس ندارم ولی چون میخوام امشب همه جوره لذت ببری باشه.ولی تو هم مال
منو باید بخوریاااا..گفتم نه. عمرا نمیتونم. تو هم بیخیال. نمیخواد.گونه مو بوسید و گفت عیبی نداره.تو نخور نازنینم.من میخورم.بعدم رفت از سالن کلینیکس آورد کسمو که خیس خیس شده بود رو تمیز کرد و سرشو برد لای پام. همینکه هرم نفساشو رو کسم حس کردم عضلاتم منقبض شد و خودمو کشیدم بالا.گفت اااا بذا دیگه..باز سرشو برد و باز کشیدم کنار. انگار هیچ جوره نمیتونستم
باهاش کنار بیام.میدونستم لذت داره ولی استارتش سخت بود.خیلی...نچی گفت و گفت اذیت نکن دیگه.بخدا خوشت میادااا.دستامو گذاشتم رو صورتمو خودمو سفت گرفتم.همه بدنم میلرزید. تا اینکه بازی زبونش با چوچولمو حس کردم.دوباره ناخواسته کمرم بلند شد اون ولی تعطیلش نکرد و ادامه داد.ناله ام دیگه بلندتر از قبل شده بود.تقریبا فریاد بود..کسمو میخورد و میمکید.یه وقتا هم نوک زبونشو آروم میکرد تو سوراخ کسم.
همزمان سینه هامم با دو دستش فشار میداد..انگار یه عطشی تو وجودم بود که فقط با سریعتر شدن کارش تموم میشد. پاهامو بسته بودمو و با دستام سرشو فشار میدادم به کسم.دو سه دقیقه ای بیشتر نشد.و دوباره پاهامو باز کرد و کیرشو گذاشت لای کسم.اول آروم آروم و بعد تندتر میکشید..صدای اونم کم کم بلند شد و دوباره خوابید روم و همچنان که کیرش لای کسم بود با گوش و گردنم مشغول
بود. نفساش تند و تندتر شد و بدنش کاملا سفت و منقبض..تند تند نفس میکشید و به شدت لبامو میخورد و میمکید.سینه هامو فشار میدادو کیرشو لای کسم بالا پایین میکرد..یهو از حرکت ایستادو خیسی یه مایع رو روی قسمت بالای کسم و انتهای شکمم حس کردم
دوباره خودشو رها کرد و افتاد روم.دستاش طرفینم بود و صورتشو چسبونده بود به بالش.هردو نفس نفس میزدیم..اون بیشتر...دو دقیقه ای که گذشت آروم صورتشو چرخوند و کنار گوشم گفت مرسی نازی...همون لحظه درست همون لحظه تشکرش فهمیدم که چقدر کوچیک شدم..برا ارضای یه مرد خودمو وسیله قرار دادم..همون لحظه فهمیدم سکس با غریبه یعنی وسیله بودن یعنی موقتی
بودن..نه نای تکون خوردن داشتم نه انگیزشو..دیگه برام مهم نبود لخت لختم و زیر یه مرد خوابیدم..چون بدترشو تا دقایقی پیش گذرونده بودم..درسته بکارتمو داشتم ولی حس میکردم و حس میکنم یه چیزی فراتر از اون رو از دست دادم..بکارت روحمو..
بعد از اون شب دیگه سامان رو ندیدم.نخواستم ببینمش.چون از اون و بیشتر از خودم خجالت میکشیدم.اون منو آلوده کرد به حس بده عادت..منی که طعم بوسه و لب و چشیده بودم دیگه پرهیز از اون برام ممکن نبود..همون ترم با وحید دوست شدم ولی تا حد رابطه ام با سامان پیش نرفتم.ظاهر خوبی داشت و با وجودی که دوسش نداشتم ولی برای رفع نیازهام..بوسه هایی که لبم میطلبید..نوازشهایی که گردنم میخواست..تنم میخواست خوب بود..
ولی دیگه اون تجربه ام با سامان رو تکرار نکردم و نخواهم کرد..
جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.
اینجوری خاص ترین آدمی
ارسالها: 2814
#226
Posted: 18 May 2012 21:13
سکس ، پایان یک عشق
سلام
من مهراد هستم الان 19 سالمه این داستان مال 2 سال پیشه که من 17 سالم بود .
من مثل خیلی ها به خایه هاتون نمی افتم که این داستان رو باور کنید چیزی هم واسه دروغ گفتن ندارم .
خب دیگه می خوام شروع کنم داستان رو از اول ، اول یاشایدم عقب ترش هنوز تصمیم نگرفتم .
بزارید اول از خودم بگم و خودم رو براتون توصیف کنم ! من اون موقه ها قدم 185 بود با وزن 90 کیلو به قیافم هم نمیرسیدم وضع مالیمون هم مثل الان خوب نبود ، ولی هیچ وقت تیپم رو خراب نمی کردم و خوب می گشتم اصلا از مدل های امروزی خوشم نمیاد و نمی اومد همیشه کفش آل استار مشکی سفید پام بود ، شلوار لی مشکی می پوشیدم بجای تیشرت هم همیشه پیرهن های اسپرت تن می کردم که چاقیم زیاد معلوم نباشه و همیشه گردن بند 021 گردنم بود ( اون سال ها توی جو موسیقی بودم و همش هیچکس و زد بازی و پیشرو ... گوش می کردم ) و یه هدفن تو گوشم .
اصلا آش دهن سوزی نبودم . توی خانواده ای هم بزرگ شدم که نه از اون دین دار های تیر باشن نه از اون بی حجاب هایی که به جون هم می افتن تو خونه ، نه اصلا این جوری نه بودیم عقیدمون سر جاموش بود و برای کار هامون ارزش قائل بودم و منم اون سال ها اصلا دوست دختر نداشتم، چون از بچگی توی مدرسه تو سری خور بودم ، یعنی جرات نداشتم با هیچ دختری صحبت کنم البته هیکلم هم اون زمان ها باعث و بانی این موضوع بود، هر وقت سعی می کردم با یه دختر صحبت کنم از شانس گه من یکی از دوستام می اومد و همچی رو به گا میداد ، حتی یادمه که یه بار با هزار زور و زحمتی که بود مخ یه نفر روز زدم و وقتی بیرون رفته بودم باهاش یکی از بچه های مدرسه رو دیدم و نمی دونم چی شد که بعد از چند روز فهمیدم که اون بچه کونی دوست دخترم رو بر زده !! البته این رو با اجازه بگم که توی همین فروردین ماه زدم خار مادرش رو گاییدم سر اون موضوع و بابت این موضو 1 شب هم توی بازداشتگاه بودم که باباش رضایت داد اومدم بیرون .
خب بریم سر داستان.
سال 89 من دوم دبیرستان بودم رشته ای که میخوندم نیاز به زبان انگلیسیه قوی داشت . یه 80 تومنی از بابام گرفتم و رفتم یه کلاس زبان اسم نویسی کردم که برم . رفتم و اسم نویسی کردم و امتحان دادم افتادم کلاس های بیسیک روز های زوج نوشتم و از آموزشگاه خارج شدم .
چند روز بعد از آموزشگاه تماس گرفتن که کلاستون شنبه شروع میشه ساعت 6 آموزشگاه باشید که کتاب ها رو تهیه کنید و یه مشت کس و شر دیگه . ساعت پنج و چهل و پنج آموزشگاه بودم تا وارد اتاق انتظار شدم (یادم نمیاد به اون اتاق چی می گفتن)
یه دختر که گوشه سالن با مادرش بود چشم رو گرفت . واقعا حیکل خوبی داشت و خوشگل بود . اولین کاری که کردم این بود که یه فحش آب دار به خودم دادم که کس کش چه شانس کیری داری کلاس ها جدا هستش ! و تو خایه این کار رو نداری که بتونی مخ کسی رو بزنی و .... وقتی کتاب رو گرفتم دیدم دست اون هم کتابی که من گرفتم بود ژیش خودم گفتم خوبه هم سطح هستین . منتظر شدم تا کلاس شروع بشه و همش دعا دعا می کردم که توی یه کلاس باشیم.
رفتم سر کلاس و دعا هام مستجاب شد و بعد از 5 دقیقه که رفتم توی کلاس اونم اومد تو و با فاصله ی زیادی از من نشست . و اصلا نگام هم نمی کرد . توی کلاس با چند تا دوست جدید آشنا شدم و شاد بودم که دختره تو کلاس ماست !
جلسه ی 2 شد و همه اومدیم سر کلاس و معلم از همه تکالیف رو خواست همه نوشته بودن جز اون دختره . همین منوال ادامه یافت تا جلسه ی پنجم دیگه تو کلاس همه با هم راحت شده بودن و یه جوو دوستانه تو کلاس بود که فهمیدم اسمش سایه هستش کلاس روز پنجم هم تموم شد و بازم اون تکالیف رو ننوشته بود از کلاس که اومدیم بیرون گفتم مهراد بی خایه بازی رو بزار کنار رو دلت رو به دریا بزن و ببین می تونی مخش رو بزنی یا نه یه جوری شمارش رو بگیر تو کلاس رو دیدم که معلم داره باهاش صحبت میکنه که تکالیفت رو بنویس اگه ننویسی دفعه ی بعد بیرون می کنمت از کلاس . اومدم بیرون و با پسر ها هماهنگ کردم که کسی که تو نخ سایه نیست همه گفتن نه مخش رو بزن مال خودته اینجوری شیرم کردن و من به خودم دل داری می دادم که مهراد تو می تونی فقط یه بار سعی کن بیرون که اومد دستام می لرزید بهش گفتم سایه یه لحظه میشه صبر کنی !
گفتش حتما توری شده مهراد گفتم نه دیدم که معلم داره باهات صحبت میکنه راجع به تکالیفت ، چرا نمی نویسی ؟ گفت که از انگلیسی بدش می یاد و نمی فهمه و از همه مهم تر که یادش میره گفتم خب بنویس که حرفم رو قورت دادم فهمیدم بهترین موقعیت هستش گفتم بهش که خب شمارت رو به من بده من بهت اس میدم و میگم که چی کار باید بکنی و اگه مشکلی داشتی بهم بگو کمکت می کنم در حد توانم. اونم اول یکم مکس کرد و بعد شمارش رو داد و من بهش یه تک زدم که اونم شماره من رو داشته باشه ! گفت من برم پایین مامانم تو سالنه منتظرمه ! گفتم باشه و خدافظی کردیم وقتی خواست بره دستش رو جلو اورد و من هم که داغ کرده بودم و عرق میریختم عممل بازی در نیاوردم و باهاش دست دادم( بعدا فهمیدم که اون موقع دستش رو خیلی محکم از حولم فشار داده بودم و دستش درد گرفته بود) اون روز تا خونه با دمم گردو میشکستم و شاد شاد بودم و به خاطر این که به خودم حال بدم واسه خودم یه تی تاپ و یه رد بوول خریدم و زدم به بدن و این موضوع رو توی خلوت خودم جشن گرفتم و به خودم گفتم مهراد تنهایی دیگه بسه !
شب بهم اس داد که آقا مهراد میشه بگین برای جلسه ی چهار شنبه چی کار باید بکنیم ؟ منم گفتم که تمرین های صفحه ها درس 3 رو باید حل کنی و ....
توی دلم داشتم از خوش حالی می ترکیدم !
یکم گزشت اس داد که تمرین 2 که گرامر هستش رو بلد نیستم کمکم کن گفتم الان بهترین وقته در اتاق رو بستم و بهش گفتم که زنگ بزنه . دل تو دلم نبود که زنگ زد و صدای قشنگش رو برای اولین بار پشت گوشی شنیدم . ولی تو دلم به خودم میگفتم نکنه دوست پسر داشته باشه اگه چیزی بشه تو خایه زدن کسی رو نداری و کتک می خوری ! پس بهش پیشنهاد دوستی نده !
واسه همین چیزی نگفتم و بهش توضیح دادم و خدافظی کردم . تا صبح به یادش بودم ولی جق نزدم ! .
فردا شبش اس داد که میشه خواهش کنم شنبه قبل از کلاس یکم زود تر بیایی تمرین ها رو با هم چک کنیم ؟ منم که انگار بهم تی تاب داده باشن زوق مرگ شدم و با کله قبول کردم و گفتم چشم کلاس 6 شروع میشد و من ساعت پنج و ربع اونجا بودم اون باز با مامانش اومده بود انگار مامانش در کون این بود همه جا باهاش می رفت . رسیدم و با مامانش سلام علیک کردم این بار رسما من رو سایه به مامانش معرفی کرد و گفت که این مهراد هستش و خیلی به من لطف داره که کمکم می کنه . رفتیم طبقه بالا و بیرون کلاس نشستیم و کتابم رو گرفت و شروع به چک کردن کرد . بالای صفحه های کتاب شعر نوشته بودم . (همون جور که قبلا گفته بودم توی جو آهنگ بودم و اون اتفاق کزایی تازه برام افتاده بود که دوستم دوست دخترم رو بر زده بود و من هم وقتی یادش می افتادم شعر می نوشتم ) اولی رو خوند و گفت که این رو خودت نوشتی گفتم آره ولی شما نخون اونا واسه دل خودمه گفت خیلی قشنگه . من کمارش نشسته بودم و اون هی از من می پرسید که این چیه اون چیه و یکم رو مخ من رفته بود که گفتم الان یه چیزی میگم بحث اوز شه که از دهنم پرید دوست پسر داری ؟ یه دقیقه ساکت شد و آروم به من نگاه کرد و آروم گفت نه . من و میگی تو دلم ماشین لباس شویی روشن بود و توی دلم جشن گرفته بودم . وای چقدر خوب شد !
بعد ازش پرسیدم چی می خونی ؟ گفت پزشکی گفتم واقعا گفت آره ولی علاقه ندارم بهش . گفتم یه چیزی بگم بهت ، بهت بر نمی خوره ؟ گفت نه بااااااا بگو . یکم من و من کردم و گفتم خیلی حیکلت خوب و خوش فرمه بدن سازی کار میکنی ؟ گفت همین ؟ (تو دلم گفتم دستات رو بزار زمین ) فکر میکردم با من راحت تر باشی گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی رو در وایسی نداریم با هم ها گفتم باشه . گفت من از 6 سالگی شنا کار می کنم و هنوزم همین طور
خب دیگه حاشیه نمیرم و بریم سر اصل مطلب اون موضوع و اون حرف هایی که بینمون گزشت باعث شد با هم دوست بشیم و هر روز اس بازی و حرف زدن و گپ زدن پشت تلفن و حرف های عاشقانه زدم . مامانش هم به من اعتماد کرده بود و میزاشت با هم بیرون بریم . وسط ترم 1 اجازه مرخصی از آموزشگاه گرفت که بره مسافرت و یه هفته نمیاد . رفت و من موندم و اس دادن بهش توی یکی از شب ها که اون شمال بود و من خیلی حشری بودم بهش گفتم که بیای تهران می بوسمت گفت از کجام گفتم از لب هات گفت دیگه از کجام گفتم از گردنت و گونه هات و گوشت و .... که اس داد همین از شانس کیریه من شارژ ایرانسلم تموم شد . کیرم تو ایرانسل . به بابام با زبون بی زبونی گفت کس کش هقفته ای 10 چوق من و می چاپی و ازم پول شارژ می گیری چه گهی می خوری !
با هر زوری بود گفت فردا صبح بهت پول میدم هر گهی خوردم که الان پول بده نداد که نداد .
صبح قبل مدرسه رفتن شارژ خریدم اس دادم عصبی بود از دستم وبراش توضیح دادم و قبول کرد .
وقتی اومد رفتم دنبالش در خونشون که با ما فاصلش 2 خیابون بود و از مامانش اجازش رو گرفتم . اومیدم بیرون دستش رو گرفته بودم و سرم رو بالا گرفته بودم توی خیابون راه می رفتم که بهش گفتم سایه یاد قولت هستی ؟
گفت چه قولی ؟
گفتم می بوسمت تو هم قبول کردی گفت آهان آره ژای حرفم هستم . منم گفتم بریم توی ژارکینگ خونه ی ما . اول ترسید اما قبول کرد . رفتیم نزدیک خونه ی ما گفتم من میرم تو خونه در رو باز میزارم تو هم یه 1 دقیقه بعد بیا تو و بیا توی پار کینگ .
گفت باشه جدا شدیم و من رفتم تو خونه اون هم 1 دقیقه بعد در رو باز کرد و اومد تو پارکینگ من پایین پله ها منتظرش بودم
روی پله ی آخر که رسید بقلش کردم و توی همون حالت شروع به بوسیدنش کردم و از هم لب می گرفتیم وای باورم نمیشه یعنی واقعا الان سایه توی بقل من هستش و دارم می بوسمش وای آرزوی من توی این مدت بالاخره به حقیقت تبدیل شده بود واقعا دوستش داشتم و واقعا از روی عشق می بوسیدمش . انقدر آتیش عشق هر دو مون رو گرفته بود که من داشتم می سوختم . گزاشتمش زمین و چسبوندمش به دیوار پارکینگ و تا جایی که می شد از لب هاش می بوسیدمش و زبونم رو تو دهنش می کردم و بازبونش بازی می کردم کم کم لب هاش رو ول کردم و رفتم سراق گردنش دیگه آب دهن واسم نمونده بود و خشکی زده بود با لب هاش جوری با گوشم ور می رفت که من حشریتم بیشتر میشد که کیرم سیخ سیخ شده بود و چسبیده بود از روی شلوار لیم روی کسش . دست راستم رو بردم رو سینش و از روی مانتو سینه هاش رو فشار میدادم و دست چپم رو بردم پشتش و مانتوش رو دادم بالا و دستم رو کردم تو شرتش اول جلوم رو خواست بگیره اما بهش قول دادم که با کسش کاری نداشته باشم و قبول کردم با نک انگشتام گرمای کونش رو حس می کردم تو همون حالی که داشتیم لب می گرفتیم با کونش ور میرفتم که دستم رو در اوردم و ئکمه ی مانتوش رو باز کردم و لباس زیرش رو دادم بالا و با بد بختی سینه های قشنگش رو از سوتینش در اوردم و شورو به مکیدنشون کردم و با چنان ولعی می خوردم که باورتون نمیشه . گفت مهراد بسه و سینش رو سر جاش گزاشت و دکمه های مانتوش رو بست گفتم چی شد گفت دیگه بسه فهمیدم حشر شده ولی می خواد جلوی خودش رو بگیره که گفتم سایه فقط 1 دقیقه دیگه بزار لب هات رو ببوسم که خودش لب هاش رو گزاشت رو لب هاو شروع کرد به خوردن منم انگشتم رو کردم توی دهنم و به زور تف مالیش کردم مگه آب دهن بود توی گلوم ؟ دستم رو کردم تو شرتش از پشت گفت چیکار می خوای بکنی گفتم نترس و خودت رو شل کن خودت رو گفت من پردم رو می خوام گفتم با پردت کاری ندارم و یک دفعه انگشتم رو کردم توی کونش و یه جیق کوچولو کشید و منم از ترسم کشیدم بیرون توی اون حالت و ترسی که داشتم که یک دفعه کسی نیاد ولش کردم و گفتم باشه بریم دیگه ! که یه صدا از در ورودی اومد انگار آب سرد رو روم ریخته باشن . خایه هام چسبیده بود زیر گلوم . یه جا سیخ وایساده بودم که شنیدم داره میره بالا و پایین نیومد آروم شدم و گفتم من میرم بیرون تو هم 1 دقیقه دیگه بیا بیرون . گفت باشه و رفتیم بیرون .
شب که شد هیچ اس ام اس ی بینمون رد و بدل نشد و من تا صبح به این موضوع که کارم درست بود یا نه فکر میکردم .اما حشریت بود و جونی منی که سکس رو فقط تو فیلم سوپر دیده بودم و توی صدا های 2 شب به بعد .
دو روز بعد از اون موضوع محرم شد و من رفتم مثل هر سال توی هیئت محل قدیممون و مثل هر سال زیر علامت و تبل زدن و زنجیر زدن یکی از اون شب ها که فکر کنم شب حضرت ابولفضل بود قول دادم که دیگه کاری نکنم که اشتباه باشه و پشیمون شده بودم . بعد محرم اس داد و گفت مهراد چرا بهم اس نمیدی ؟ گفتم نمی دونم تو چرا اس نمیدادی ؟ گفت به جون مادرم خجالت می کشیدم و دو باره دوستیمون مثل قبل شده بود . یک هفته گزشت و من باز همه چیز یادم رفت و حشریت با مغزم بازی وحشت ناکی کرد . مامان اینا از روز قبل گفته بودن که امروز میرن بیرون خونه یکی از دوستان که من ازشون بدم می اومد از اون بسیجی های کیری بودن گفتم به هیچ وجه نمیام . اونام گفتن به درک ما شام اونجاییم بابام یه 12 تومن پرت کرد جلوم و گفت واسه شام یه چیزی بخر نمیری از گشنگی و خندیدن بهم و رفتن .
من هم زود اس دادم به سایه و گفتم سایه ساعت 4 بیا خونه ی ما . گفت نمیشه چجوری مامانم رو رازی کنم گفتم اون با من زنگ زدم بهش و گفتم گوشی رو بده به مامانت گفت چی میخوای بگی ؟ گفتم اونش با من . گوشی رو داد منم گفتم سلام مامان خوب هستید ؟ مامانش جا خورد و گفت سلام پسرم چی شده ؟ گفتم اجازه میدید با سایه یه دو ساعتی بریم 30 نما ؟ گفت نه گفتم مامان خواهش میکنم این رو که گفتم گفت بهت اعتماد می کنم ها گفتم چشم. گفت میای دنبال سایه گفتم نه گفت پس من میارمش گفتم نه نمی خواد من میام دنبالش گفت باشه کی میای ؟ گفتم چهار و نیم جلو در خونتونم . گفت باشه . گوشی رو داد به سایه گفتم سایه میری حموم و پشمات رو میزنی و یه ست سیاه کرست و شرت می پوشی و آماده میشی تا بیام دنبالت گفت من سیاه ندارم سفیده . گفتم باشه اون رو بپوش گفت می خوای چیکار کنی ؟ گفتم اونش با من . رفتم دنبالش و دستش رو گرفتم و نزدیک خونه که شدیم گفتم مثل اون بار من اول میرم تو و تو بعد من بیا طبقه ی 6 گفت باشه . من رفتم و اونم اومد تا از در اومد تو بغلش کردم و لب ها مون رو هم بود رفتیم جلو تلویزیون نشستیم و گفتم که امروز می تونیم اولین روز زندگیمون باشه گفت یعنی چی گفتم یعنی امروز تو زن منی این رو که گفتم سرش رو گزاشت رو سینم و یه بوس یه سینم زد و این کارش دیونم کرد تو همون حالت که هردو با لباس ها راحتیمون بودیم دستم رو روی دستش حرکت دادم و نازش کردم و دستم رو بردم توی موهاش و توی یه دنیای دیگه بودم چه حس خوبی بود با عشق با هم بودیم سرش رو از روی سینم برداشت و به من نگاه کرد و گفت مهراد هیچ وقت تنهام نزار قول بده با هم باشیم تا آخر عمر این رو که گفت لب هاش رو بوسیدم رو کاناپه درازش کردم و لباسش رو دادم بالا و کرستش رو دیدم یه کرست سفید خیلی قشنگ پوشیده بود بعد شلوارش رو با بوسه هام در اوردم وای چی میدیم جلوم ؟ یه دختر که خیلی دوستش دارم با لباس زیر جلومه هیچ وقت خوابش رو نمی دیدم با یه دختر باشم دستش رو برد جلو و کیرم رو گرفت تو دستش اون موقع که چاق بود کیرم کوچیک بود 14 سانت قد داشت به زور . قبل اومدنش هم یه اسپرری که قبلا از یکی از دوستام توی مدرسه کش رفته بودم رو زده بودم و کیرم بی حس بود لباسم رو در اوردم و شلوارم رو کندم که دیدم داره می خنده گفتم چی شده ؟ گفت چقدر سینه هات بزرگه من خجالت کشیدم (این حرفش باعث شد که من رژیم بگیرم و برم بدن سازی تا لاغر شم ) داشت از روی شرتم کیرم رو ناز می کرد روش دراز کشیدم و شروع به لب گرفتن ازش کردم که با مشت من رو از رو خودش کنار داد و گفت مهراد سنگینی خب برو کنار دستم رو که زدم به شکمش دیدم چه بدن سفت و خوش فرمی داره انگار خدا بدنش رو با دقت درست کرده بود . دستم رو بردم پشتش و خواستم که سوتیینش رو بازکنم که نتونستم واسه همین خودش نشست و بازش کرد وای وقتی کرست رفت کنار چی میدیدم ؟ سینه هاش چقدر خوش فرم بود ؟ وای عالی بود داغ کرده بودم کیرم بالاخره سیخ شد . شرتش رو کشیدم بیرون و کسش رو دیدم وای چی میدیم یه کس تمیز بدون حتی یه موی کوچیک روش عالی بود شرتم رو کند و گفتم کیرم رو می خوری ؟ گفت نه بدم میاد گفتم باشه و افتادم به جون کسش و تاجایی که می تونستم خوردمش از توی فیلم ها یاد گرفته بودم جایی که یه برجستگیه بزرگ داره رو بخورم و بمکمش .
وقتی این کار رو کردم جیقش بلند شد دستم که روی بدنش بود و داشتم با سینه هاش ور میرفتم و بیشتر تکون می دادم و بیشتر فشار می اوردم دست راستم رو کشیدم روی بدنش که بیارم رو پاهاش که جیغ زد و گفت مهراد دستت رو رو شکمم نکش فکر کن شکم ندارم من فهمیدم نقطه حساسش شکمش هستش دستم رو روی شکمش کشیدم و این کار رو ادامه دادم کسش رو بالا می اوردو داد میزد نگاش کردم دیدم داره از حشریت گریه می کنه و التماس می کنه دست به شکمش نزنم این صحنه رو که دیدم دستم رو از رو شکمش برداشتم وگزاشتم رو سینه هاش و یه 3دقیقه که خوردم دیدم طعم کسش عوض شد یه طعم فوق العاده اومد توی دهنم که عالی بود گفت مهراد ببخشید گفتم واسه چی گفت ارضا شدم گفتم اشکالی نداره .
گفت نوبت منه گفتم چی که حولم داد و کیرم رو کرد توی دهنش اصلا اینکاره نبود و گار می گرفت یا دندون هاش رو می کشید رو کیرم یه ده یا دوازده باری مک زد که در اوردم از دهنش اصلا به من خوش نمیگزشت چون حس نمی کردم . بلند شدم رفتم از توی یخ چال کره ور داشتم اوردم چیز دیگه ای تو اون حال حشریت به زهنم نرسید چون کیرم کوتاه بود توی هر مدلی که خواستم امتحان کنم دیدم نمیشه یه لحظه بدنم لرزید و به خودم گفتم مهراد چی کار داری میکنی ؟ تا اینجاش بس نبود می خوای بکنی تو کسش ؟ آخه سایه بهم گفت حلقوی هستش و بدون ترس بکنم توش اما تو همین حالت شک کردم و گفتم قنبل کنه می خوام از کون بکنمش گفت نه و نمی خوام و درد داره گفتم تا اینجاش اومدیم باید جلو بریم گفتم من از کس بکن نیستم هرچی هم که دوست داری بگو من از کس نمی کنم . پیش خودم گفتم شاید می خواد آویزون بشه رفتم و یک دونه کاندوم که قایم کرده بودم رو برداشتم و اومدم کشیدم رو کیرم و گفتم که بچرخ از کون می کنم باز نه او نو کرد اما رازیش کردم انگشتم رو کردم توی هنش و خیسش کردم بعد آروم انگشت اشارم رو کردم تو کونش چقدر داغ بود وای یه آه کوچیک کشید و ادامه دادم بعد انگشت فاکم رو همراه با انگشن اشاره کردم تو کونش چه حس خوبی داشت همین جور که بالا پایین می کردم تو کونش آروم صدای آه و اوهش بالا رفت گفتم الان وقتشه یکم کره رو مالیدم به کونش و یه مقدار هم روی کاندمم رو کره ای کردم . دیگه کم کم داشت اثر اسپری می رفت و من به خوبی این رو حس می کردم بهش گفتم قمبل کن و قبل کرد جلوم خیلی آروم منم کیرم رو نزدیک کردم و آروم آروم کردم توی کونش احساس گرما می کردم و یه حسی که بهم می گفت مهراد اشتباهه کاری که می کنی ! ولی ادامه دادم و وقتی کیرم کامل توی کونش رفت نگاش کردم دیدم که داره آروم گریه می کنه باز تو همون حالت که بودیم بهش گفتم خانومم گریه نکن الان دردش تموم میشه توی همون حالت که بودیم درازش کردم رو حالت دمر و شرو کردم به تلمبه زدن خیلی کیرم داغ کرده بود حس خوبی داشت وقتی جلو عقب می کردم آروم آه آه می کرد و این موضوع من رو حشرتر کرده بود و من با سرعت بیشتری می کردم صدای هر دو مون تو آسمون بود با دستمام سینه هاش رو فشار می دادم و گاهی وقت ها هم کونش رو می مالیدم وای بدن خیلی سفت و محکمی داشت و خیلی هم تمیز و بی مو وقتی از پشت سر به گودی کمرش نگاه می کردم که موهای بلند و مشکیش یه تزاد قشنگ رنگی با پوست سفیدش ایجاد می کرد بیشتر حشر میشدم . نا خدآگاه مو هاش رو کشیدم و سرش رو رو به بالا اوردم جیغ می زد اما دیگه برام هیچی مهم نبود آبم داشت می اومد گفتم که بریزم تو کونش من که کاندم هم بستم چه فرقی داره سرعت تلمبه هام بیشتر میشد و صدای جفتمون بالاتر میرفت خدا رو شکر تنها همسایه ما اون روز خونه نبود توی طبقه ای که بودیم . سرعت تلمبه هام بالا رفته بود که دیدم لرزید فکر کنم اونم از لذت ارزا شد برای دومین بار و من هم ارزا شدم و کلی آب ریختم توی کونش و آروم روش دراز کشیدم و با بوسه های ریزی که از کنار گوشش میکردم و بازی دستم با موهاش سعی می کردم آرومش کنم و این حس گناه رو از بین ببرم . کنارش دراز کشیدم و هم دیگه رو توی اون حالت بغل کردیم در گوشم آروم گفت مهراد من حس بدی دارم احساس می کنم که به مامانم خیانت کردم احساس میکنم که خیلی گناه کردیم من و تو منم از ته دلم گفتم مگه آدم با زن خودش سکس کنه گناهه ؟ گفت جدی گفتم ای کاش این کار رو نمیکردیم .
و من ساکت شدم یه 5 دقیقه ای توی اون حالت بودیم که چشمم به ساعت افتاد ساعت 10 دقیقه به 6 بود گفتم بلند شو باید بریم خودمون رو تمیز کنیم بردمش توی حموم و لیف دستم کردم و بدنش رو شروع به لیف زدن کردن از شدت خستگی و خواب نمی تونست سر پا وایسه .تمیزش کردم و فرستادمش بیرون و خودم هم یه دوش سریع گرفتم . اومدم بیرون دیدم که حوله رو کشیده دورش و داره گریه می کنه گفتم حوله خودم رو پوشیدم و رفتم کنارش و گفتم سایه گریه نکن خانومم این چه کاریه ؟ و بغلم کرد و گفت مهراد می ترسم گفتم دیگه بسه رفتم شرتم رو پوشیدم و سشوار رو اوردم موهاش رو خشک کردم و مو های خودم رو هم خشک کردم و همون جور که نشسته بود شرتش رو پاش کردم و شرت خودم رو هم پوشیدم و کنارش نشستم شروع کردم به بستن سوتیینش وقتی سوتین رو با هزار بد بختی بستم آروم بوسش کردم و از پشت بغلش کردم دلم نمیخواست ولش کنم و می خواستم بغلش کنم ساعت ها توی اون حالت باشیم اما نمیشد . بلند شد و لباس هاش رو پوشید و منم لباس هام رو پوشیدم و رفتیم بیرون از خونه و رفتیم پارک مامانش به گوشیه من زنگ زد که کجایین شما فیلم تموم نشد ؟ گفتم چرا چرا تموم شده ما الان پارک طرف خونه هستیم گفت سایه رو زود بیار خونه که الان باباش میرسه من هم گفتم چشم و بردمش تحویلش دادم توی راه واسه این که یکم انرژیش بر گرده واسه جفتمون انرژی زا خریدم و خوردیم . تحویلش دادم و تشکر کردم از مامانش و اومدم خونه و خونه رو جم و جور کردم به کاناپه که رسیدم دیدم ای دل قافل آبش که آخرین بار اومده ریخته رو این کاناپه بد بخت و بدبخت شدم . باهزار زور و زحمت که بود با یه پارچه خیس و اسپری شیشه پاک کن پاکش کردم . تا صبح با هم اس بازی کردیم . چند روز بعد یک دفعه دیگه اس نداد گفتم شاید شارژ نداره کلی اس بهش دادم و بی جواب موندم تقریبا 1 هفته جواب نداد تا این که اس داد متن کاملش اینه :
مهراد دیگه بسه نمیتونم تو چشما خودمون و مامانم و بابام نگاه کنم بسه تا همین جا دوستیمون بسه دیگه هرچی بینمون بود تمومه دیگه مزاحمم نشو و خط
جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.
اینجوری خاص ترین آدمی
ارسالها: 2814
#227
Posted: 24 May 2012 21:46
زهره خوشگله
با سلام من فرهادم 36 سالمه متاهلمو از زندگیم راضی
نمیخوام واسه کاری که میکنم بهونه تراشی بکنم ولی هر ازگاهی بدم نمیاد که تجربه سکس با غیر ازهمسرمو تجربه کنم البته نه با تجاوز وزور وباهر کسی هم که این کارو کردم نه پولی بوده نه زوری محل کارم یه مجموعه تفریحی کنار دریای شماله چند سالی هم که اینجا تو محل کارم از این کارها نکردم ولی آرزو زنی بود که دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم اون مهمون یکی از مهمانهای مابود سال دومی بود که میومد اینجا یکی ازبچه ها که باهاش درحد دوستی بوده آمارشو بهم داد دلو زدم به دریا یه روز دم غروب که واسه دویدن تنها اومد کناردریا باهاش صحبت کردم.اون خودشو اینجوری معرفی کرد زهره هستم و38 سالمه ساکن تهران والانم12 ساله که از شوهرم به دلایلی طلاق گرفتم 8 ساله که رابطه با کسی نداشته .چند سال که ازشوهرش طلاق گرفته بوده عاشق یکی دیگه میشه واونم اذیتش میکنه به همین خاطر از مردها دل خوشی نداشته. خلاصه شماره هامونو رد بدل کردیم واونشب گذشت,اونا دو روز بعد برگشتن تهران ارتباط ما تلفنی بودوزمانی که من تو محل کارم بودم اس میدادیم وصحبت میکردیم اوایل صحبتهای معمولی اس های مفهومی تا یواش یواش شد اس های سکسی. قبلا هم تجربه کرده بودم که اگه با خانومها بحث سکس وپیش نکشی خودشون بلاخره پیشنهاد میدن,که این اتفاق هم افتاد پیشنهاد سکس داد.منم قبول کردم دنبال فرصت که همدیگه رو ببینیم.تا اینکه بخاطر فوت پدر یکی ازدوستام وشرکت تومراسم ترحیم راهی تهران شدم مراسم توخیابون پاستور بود با زهره یکساعت بعد میدون پاستور قرار گذاشتم وبلاخره لحظه دیدار ما بعد ازدوماه از اولین دیدارمون فرارسید.منو که دید باهم دستو دادیم وروبوسی کردیم و سوار ماشینم که پراید(جهت اطلاع)شدیم,با یکی ازدوستام که دانشجوی پزشکی تهرانه وخونه مجردی تو تجریش داره هماهنگ کرده بودم,دوستم دم درخونه منتظرما بود,کلیدو به مادادوخودش رفت کتابخونه.رفتیم بالا وارد خونه که شدیم باورم نمیشد که باارتباط تلفنی اینقدر یکی به یه نفر دیگه وابسته بشه,همدیگه رو واسه اولین باربغل کردیم دیدم یه کمی ازبغل وتن یه مرداکراه داره ولی بعدازچند دقیقه آرومتر شد وشروع کردیم به لب گرفتن,تبحر نداشت ولی همراهی میکرد همینطور که لب بازی میکردیم آروم جوری که ناراحت نشه دستمو بردم طرف سینه اش وخیلی آروم ازپشت لباسش مالوندم اون سبنه های نازو کوچولوش (سایز65).قبلا توپیامهاش میگفت که سینهاش کوچیکه وبابت این ناراحت بود ولی من بهشم گفتم که عاشق سینه های کوچیکم.ازمسیر داستان منحرف نشیم,از روی لباش اومدم طرف گردن ولاله های گوشش غرق لذت وحال بودیم هردوتامون,جوری که هیچ چیزحواسمونو پرت نمیکرد,لباسهامونو باکمک هم یکی پس از دیگری دراوردیم ولخت لخت شدیم,آذر ماه بودوهوا یه کمی سرد
لخت که شدیم بدن قشنگ ونازشو تازه تونستم حسابی وراندازکنم ازم پرسیدچرا نگاه میکنی گفتم قبل ازاینکه سکسوتجربه کنیم میخوام بدنتو کامل بینم تا بعد از سکس هم ببینم نظرم عوض میشه یا نه. براحتی کل هیکلشو که حدود 57یا8 کیلو نمیشد توبغلم گرفتمو بلندش کردم بردم تویه اتاق دیگه توبغلم دستو پا میزدو میخندید . خوابوندمش روی پتو ودوباره شروع کردم از لب وگردن به خوردن رسیدم به سینهای نازش بازبونم دور نوکش میچرخوندم ,تازه داشت آه واوهش در میومدکه یه گازکوچولو ازنوک سینه اش گرفتم یهو پرید ویه آخ گفت ومجالش ندادم ونوک سینه شو فقط نوکشو شروع کردم به مکیدن با این کارم انگار بیحس شد وفرش زمین شد.منم ازاین سینه به اون سین ,یکی روبخورو یکی روبمال واسه خودم مشغول بودم,اونم با آه ووای وای گفتن هاش بیشتر حشریم میکرد.آخرسینهاشو تقریبا 90درصد چپوندم تودهنم واون یکی رو بافشار چنگ میزدم کار سینهاشو تموم کردمو اومدم پایین تر دور نافش وبازبون خیس کردم لیسیدم اون داشت از لذت پتو رو چنگ میزد آخ واوخ میکردو لبشو گازمیگرفت بازبون رفتم پایین تر کسشو میدیدم وزیر شکمش که به خاطر بارداری کمی خط افتاده بود اما لذت وشهوت اجازه نمیده که به این مسائل فکرکنی وآزارت بده,چوچولش بزرگ نبود ولی بادندونا تاجای که میشد کشیدم ولای دندونها م بازی میکردم اون داشت دیوونه میشدهمش میگفت بکن تو فرهاد توروخدابکن توش ولی من میخواستم لذت همراهش باشه گفتم زوده باهات کاردارم .باانگشت شست واشاره لای کسشو باز کردم وای خدا چی میدیدم صورتی,یه کس صورتی خیس خیس از شهوت, انگشت اشارمو گذاشتم روی برآمدگی چوچولش همونجایی که اززیرانگشت آدم در میره باهاش بازی میکردم وزبونمو بردم طرف کسش بانوک زبون داشتم باکسش ,اونم توی کسش بازی میکردم که دیگه میلرزید وای وای گفتنش تموم اتاق وپرکرده بود ومنو تشویق به لذت بیشتر میکرد, دیگه موقعش بود که کیرمو نزدیک دستش میبردم تا بتونه کیرمو بماله یه مقدار پایین تنه مو چرخوندم جوری که دستشو درازکنه تا به کیرم برسه اونم همین کارو کرد دستشو به کیرم رسوند
گرفت تودستش ومیمالوند منم داشتم دیکه کسشو گاز میگرفتم کیرمو میکشید طرف خودش واسه مالکیت بیشتر ودسترسی بهتر منم مانعش نمیشدم وکمکش میکردم
خودم چرخوندم کیرمو نزدیک دهنش بردم 69 بودیم اما اون کیرمو دهن نمیگرفت بعدا گفت که تا حالا این کارونکرده (صحت حرفشو تو رابطه بعدی که تو شمال داشتیم وقتی که میخواست کیرمو بخوره ولی با دندوناش زخمی کرد فهمیدم)برش گردودندمو تمام هیکلمو انداختم روش ,تو هم وول میخوردیم بدنهامنو بهم میمالوندیم گفتم ارزو میخوام کیرمو بذارم توکست دوستداری اولش وچطوری شروع کنم. بقیه باخوذم ,آرزو گفت میخوام توچشام نگاه کنی بذاری لذت وتو چشات ببینم ,خودمو انداختم لای پاهاش زانو زدم یکی ازپاهاشو تا کمرم آوردم بالا کیرمو که دیگه داشت منفجر میشد با دستم گرفتم بردم طرف کسش,سرکیرمو با آاب لزج کسش خیس کردم,(تو سکس عادت به کاندوم ندارم چون میدونم که ایدز از زن به مرد احتمالش 1در 1000 هست پس سعی میکنم لذت شو ببرم) فکر میکردم با یه کس حداقل سایز کیرم طرفم وواسه تو کردن مشکلی ندارم ولی واقعا کسش تنگ بود وفهمیدم که درمورد نداشتن چند ساله ارتباط با کسی رو راست گفته باکمک دست وفشار کمر کیرمو فرستادم تو کسش دیگه داشت پهلو هامو چنگ میزذ ومنو میکشید طرفش ,اوج شهوت ولذت وتو چشماش میدیدم یه چند باری عقب جلو کردم تا عادی شد 3یا4 دقیقه تواین حالت تلمبه زدم وگفتم دیگه حالتو(بقول باکلاسهاش پوزیشن)عوض کنم کیرمو که در آوردم دیدم کمی خونیه ,که اونم به خاطر تنگی کسش بوده ,بادستمال خونوپاک کردمو کمکش کردم سگی بشه دستمو گذاشتم دوطرف باسنش و کیرمو هل دادم تو دیگه دوتایی عقب جلو میکردیم جوری که چند بار کیرم از کسش دراومدو به کون وکپلش میخورد آخرشم صورت وسینه شو چسبوندم به زمین وقمبلش هوا من در حال عقب جلو 3,4 دقیقه تو این حالت کردمش,دوست داشتم از کون هم بکنمش ولی گفتم واسه دفعه اول وبااین کس تنگ صلاح نیست, بمونه برای دفعات بعد (که همینم شد) تو حالات مختلف کردمش تقریبا 15تا20ذقیقه تلمبه زدنم طول کشید نمیخام بگم کمرم سفته ولی بعد این همه سال میدونم که واسه چنین شرایطی چطور کمرمو سفت کنم واز چی استفاده کنم که ضرر زیاد نداشته باشه. لحظه اورگاسمش رسید وبالرزش و آه خفیفی واسه چندمین بار آبش اومد اما من همچنان تلمبه میزدم بعد از حالتهای مختلف دوبار به پشت خوابوندش وهمون حالت اول گرفتم اینبار بادور تند تلمبه میزدم اوج شهوتم نزدیک بود کیرمو از کسش در اوردم وسرشو یه لحظه نگه داشتم وبعد به طرف شکم وسینه اش گرفتم ابم با فشار پاشید بیرون همون نگه داشتن اول کارشو کرد پرتابش تا صورت آرزو رسید بعضی خانمها از فشار آب وسفتی کیر طرف مقابلشون لذت میبرن وآرزو هم جز اون دسته بود بادستهای تقریبا ضمختش که تازه متوجه شده بودم (اونم بخاطر کار کردن بود)آبمو روی سینه ها وشکمش میمالید منم دیگه ولو شدم بغلش اون روز با فاصله نیم ساعت دوبار دیگه هم سکس داشتیم ولی به لذت اولین بار نبود ساعت تفریبا 5ونیم بود که کلید خونه رو به امید دوست دانشجوم تحویل دادم از آرزو ساعت 6 با خوشحالی وآرزوی لحظات بهتر ویه لب داغ توماشینم سر خیابون خونه خواهرش جدا شدم راه افتادم سمت شمال که فکر کنم ساعت 9ونیم رسیدم.
اولا ببخشید طولانی شد
دوما اگه ایراد نوشتاری هست بخاطر تند نوشتنه
سوما اگه غلط املایی هست حمل بر بیسوادی نباشه بذارید به حساب نا آشنایی کامل باصفحه کیبورد
چهارما از راهنمایی سازنده شما سپاس گذار میشم
این خاطره رو نه واسه امتیاز ونه واسه فحش هاش نوشتم بلکه بخاطر اینکه با مجسم کردن اون لحظاتی که من داشتم شما هم چند دقیقه ای اگه خوشتون اومد خوش باشین
جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.
اینجوری خاص ترین آدمی
ارسالها: 2814
#228
Posted: 24 May 2012 21:48
بهترین سکس مریم
قبل از اینکه خاطره رو شروع کنم از خودم بگم، من 171 قدمه، 58 وزنم، سایز سینه هام 65 هست، باسنم هم متوسطه، رنگ پوستم ذاتا برنزست(البته نه خیلی شدید) از نظر زیبایی هم فکر میکنم که از متوسط یه خرده بالاتر هستم!
این خاطره مربوط به وقتی میشه که اول دبیرستان بودم. تا قبل از اون با یکی از دوستای دخترم که صمیمی ترین دوستم بود رابطه داشتم و با یکی از پسرهای فامیلمون که 6 سالی از من بزرگ تر هم بود چند بار سکس کرده بودم ولی هنوز دوست پسر نداشتم و خیلی هم به فکرش نبودم.
سال اول دبیرستان که بودم بیشتر شیطون شده بودم و تو راه مدرسه سر به سر پسرا میذاشتیم. وسطای سال بود که یه پسری مدام میومد جلو و درخواست دوستی میداد و میگفت از من خوشش اومده. بعد از یکی دو هفته قبول کردم باهاش برم بیرون و به حرفاش گوش بدم. در کل پسر خوبی نبود، از بچه های پایین شهر بود، خیلی بی کلاس بود و اینطور که طی مرور زمان فهمیدم یک ادم کاملا نامرد بود. با همه اینها شخصیتی داشت که من رو جذب میکرد. قد بلند و چهره ی جذابی هم داشت. خلاصه اینکه رفتیم یه پارک و بعد از یکی دو ساعت حرف زدن با هم دوست شدیم.
دوستی ما یکی دو ماهی همینطوری ادامه داشت و بیرون میرفتیم باهم تا اینکه یه روز که رفتم سر قرار دیدم با یه ماشین اومده، گفت ماشین دامادمون رو ازش گرفتم تا بریم بگردیم. سوار ماشین شدم، یه خرده داخل شهر بودیم که به من گفت بیا بریم یه جای خلوت تر راحت حرف بزنیم. من رو برد یه بوستانی که سه چهار کیلومتر خارج از شهر قرار داشت و خیلی کم ادم میومد. (مخصوصا تو اون سالها)
من اصلا فکرش رو هم نمیکردم که تو اون روز قراره سکس کنیم با این حال چون تنها بودیم و محیط هم ساکت بود یه خرده میترسیدم و استرس داشتم. ماشین رو پارک کردیم و من و محسن (دوست پسرم) رفتیم پشت بوستان و از پشت بوستان خارج شدیم. در فاصله ی 20 ، 30 متری یه رودخانه ی کوچیک بود. از روی سنگ ها رودخانه رو هم رد کردیم و در امتداد رودخانه دست در دست هم قدم زدیم. هیچ صدایی از انسان شنیده نمیشد کسی هم دیده نمیشد. من و اون تنهای تنها بودیم. یه خرده که رفتیم جلو کنارمون یه فرورفتگی تو سنگ بود مثل یه غار کوچیک. گفت بیا بریم این تو، منم باهاش رفتم.
اون تو دراز کشیده بودیم و مقداری از پاهامون هم میزد بیرون. شروع کرده بودیم حرف زدن و شوخی ها و زبون بازی های اون هم باعث میشد که کمتر استرس داشته باشم. یک ربع گذشته بود که بهم گفت مریم گفتم چیه؟ گفت مریم بیا یه خرده با هم حال کنیم، حالم خیلی خرابه. من که تا اون لحظه اصلا به سکس فکر نمیکردم نمیخواستم اصلا باهاش کاری بکنم. اون هی اسرار میکرد منم سعی میکردم منصرفش کنم. آخر سر خیلی جدی بهش گفتم اصلا پاشو بریم. اونم معذرت خواست گفت باشه دیگه اسرار نمیکنم.
ده دقیقه ی دیگه همونجا دراز کشیده بودیم و مدتی سکوت بینمون برقرار بود. من تقریبا پشتم رو بهش کرده بودم و هنوز کاملا اشتی نبودم! اون اروم سرش رو اورد جلو و یه بوسه از گردنم کرد. هیچی بهش نگفتم، و اونم اروم اروم به کارش ادامه میداد، میخواستم یه کاری بکنه که بتونم یه واکنش تند نشون بدم و از اونجا بیام بیرون ولی اون فقط بوسه های خیلی کوچیک میکرد. اروم اروم از گردنم اومد بالاتر روی لپهام وشروع به بوسیدن و یه جورایی مکیدنشون میکرد. میخواستم مانعش بشم ولی یه احساسی داشتم که نمیذاشت، یه چیزی درونم میگفت یه خرده دیگه هم صبر کن بعد بگو! انگار از بوسیدنهاش لذت میبردم. اروم اومد سمت لبم، با دستش من رو چرخوند سمت خودش و شروع به بوسیدن لبم کرد. و بعد اروم اروم لبام رو تو دهنش فرو میبرد. هر چی بیشتر جلو میرفت حس مقاومت بیشتر از من سلب میشد. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که من هم باهاش همراهی کردم و شروع به لب گرفتن از هم کردیم. من اولین بار تو زندگیم بود که از کسی لب میگرفتم، اصلا بلد نبودم و سعی میکردم که هر کاری اون میکنه رو تکرار کنم. خیلی زود احساسم شدیدتر شد و لذتی وصف ناشدنی تمام بدن و روحم رو فرا گرفت. یه جورایی حس میکردم که از زمین خارج شدم! احساسی داشتم که تا اون لحظه تجربش رو نداشتم. با شدت بیشتری لبای هم رو میخوردیم و با زبون هم بازی میکردیم.
در اون حین لب گرفتن دست من رو گرفت و گذاشت روی کیرش گفت بمالش، منم تو لحظه فقط دوست داشتم احساسی که دارم تموم نشه و هر کاری میگفت میکردم. یه خرده که مالیدم شلوارش رو یه خرده کشید پایین و دستم رو از زیر شرتش رد کرد. کیرش رو گرفتم تو دستم و شروع به مالیدن کردم. یه چند دقیقه ای گذشت که گفت مریم بیا بخورش برام. شلوارش رو بیشتر کشید پایین، من بلند شدم و نشستم و کیرش تو دستم بود. کیر قشنگی داشت. اندازش یه خرده از حد معمول کوچیکتر بود ولی ظاهرش جذاب بود. قبلا تو زندگیم ساک زده بودم و بدم نمیامد از این کار برای همین راحت شروع کردم براش ساک زدن. خیلی لذت میبرد و مدام از من تعریف میکرد. منم داشتم لذت میبردم ولی باز استرس اومده بود سراغم. میترسیدم از اینکه یه وقت کسی بیاد یا طوری بشه.
چند دقیقه بعد گفت بسته. اونم نشست و به من گفت روی زانوهات خم شو. کاملا نفهمیدم منظورش چه جوریه. کمکم کرد که اونطوری که میخواست قرار بگیرم. بازم کلی زبون بازی کرد و ازم تعریف کرد. گفت کارش زیاد طول نمیکشه و قول میده اذیت نشم. منم مانعش نمیشدم و منتظر بودم ببینم که میخواد چی کار کنه. مانتوم رو داد بالا و سعی کرد شلوارم رو بکشه پایین. کمکش کردم و دکمه های شلوار جینم رو باز کردم. شلوارم رو داد پایین و بعد هم شورتم رو. دستش رو اورد روی کسم و یه خرده مالیدش. بعد شلوار و شورتش رو که موقع جابجا شدن اذیتش میکردند کامل از پاش در اورد و اومد پشت من. یه تف به سوراخ کونم زد و کیرش رو گذاشت روش. خودش هم روی من خم شده بود چون سقف اونجا کوتاه بود و حتما باید خم میشد. کیرش رو یه خرده فرستاد تو، یه خرده دردم کرد ولی قابل تحمل بود. موقعیتش اصلا خوب نبود و کنترل زیادی نداشت برای همین حرکاتش اصلا یکنواخت نبود. یه دقیقه بیشتر نشد که کیرش رو تا ته کرد تو کونم. و خیلی اروم شروع کرد جلو عقب کردن. فقط همون یک دقیقه درد داشتم و بعد از اون لذت بخش بود. قبلا چند بار پسر فامیلمون از کون منو کرده بود، اونموقع فقط درد داشتم و سوزش و گاهی هم سردرد شدید و هیچ لذتی نبود. فقط منتظر بودم سریعتر تموم شه. ولی این بار فرق میکرد. هر بار که محسن کیرش رو جلو عقب میکرد بیشتر لذت میبردم. کیرش رو که میکشید بیرون توی دلم خالی میشد و مشتاقانه منتظر میشدم که دوباره بکنه تو. موقعیتش بد بود و هر چند بار تلمبه که میزد کیرش در میومد و باید دوباره تنظیم میکرد. اخرای سکسمون به قدری لذت میبردم که با اینکه مغرور بودم ازش خواستم بیشتر بکنه. میگفتم محسن بکن تو، سریعتر بکن، نذار در بیاد محسن! اونم معلوم بود تو حال خودش نیست و به تلمبه زدن ادامه میداد. نزدیک پنج دقیقه شد که ابش اومد و اونو تو کون من خالی کرد. بعد اومد کنارم دراز کشید و گفت ممنون مریم خیلی حال دادی.
چند دقیقه بعد هم لباس پوشید و به من هم گفت لباسات رو بپوش بریم.
احساسی که اونموقع داشتم عمیق و وصف ناشدنی بود و همین این سکس به بهترین سکس زندگیم تبدیل کرد. بعد از اون بازم با محسن سکس داشتم که اگر دوستان استقبال کنند مینویسم براتون.
جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.
اینجوری خاص ترین آدمی
ارسالها: 2814
#229
Posted: 26 May 2012 00:41
سکس سپیده
سلام سپیده هستم ،دانشجوی اهواز،دوسدارم یکی از خاطرات سکسیمو برای شما دوستان عزیز تعریف کنم،بریم سر اصل مطلب یه روز تو خیابون نادری داشتم به سمت ایستگاه اتوبوس میرفتم که برم دانشگاه،تو مسیرم یه پسر خوش تیپ با قد متوسطی دنبالم افتاده بود که آخرای خیابون خیلی بهم نزدیک شد و ازم خواست که برم تو کوچه واجازه خواست صحبت مختصری کنیم،منم مثلا یکم خودمو گرفتمو با یه کوچولو اصرارش رفتم تو کوچه،یکم لفظ قلم صحبت کرد و آخرشم شمارشو باب مثلا آشنایی بهم دادو رفت،از بعد اون آشنایی چند باری همدیگه رو دیدیم تا اینکه یه روز در مورد کارجدیدش و اینکه یه آموزشگاه کامپیوتر راه انداخته سر صحبتو باز کرد و ازم دعوت کرد که حتما آموزشگاهشو ببینم ،منم قبول کردم و فردای اون روز حدودای ساعت7 عصررفتم سر قرار،وارد آموزشگاه که شدم دیدم هیچکسی جز بابک اونجا نبود،اونم با کلی شوق و ذوق طرفم اومدو آروم بغلم کرد،بدنم مور مور شد ازم خواست بشینم و شروع به پذیرایی کرد یکم صمیمی تر که شدیم اومد کنارم نشست و دستمو گرفت،اومد نزدیکترولبشو گذاشت رو لبم،یه نگاه بهم انداخت و گفت میشه ازت یه درخواست کنم؟گفتش که امشبو پیشم بمون،منم با کلی منو من و اینکه خوابگاه راهم نمیدن و اصرارای اون هر طوری شد قبول کردم و به دوستم زنگ زدم و گفتم برام خروجی بزنه مثلا رفتم خونه یکی از دوستای مامانم که آبادانن،خیالمون که راحت شد خیلی راحت ازم درخواست سکس کرد،منم یکم خودمو لوس کردمو گفتم چون دوستت دارم همه کار واست میکنم،حالا میخوام سکسمونو تعریف کنم:
شب شده بود بعد خوردن شام بیرون و برگشتن به آموزشگاه روی زمین یه چیزی مث پتو پهن کردوبخاطر شرایط نبودن امکانات راحتی ازم معذرت خواست و سکسمون شروع شد:لباسامو یکی یکی درآورد ،شروع کرد به مکیدن لبام ،موهای بدنم همه سیخ شده بود، حس خوبی داشتم سینه هامو محکم گرفته بود،کسم داشت حسابی خیس میشد خیلی دوسداشتم سریع بره سراغ اصل مطلب،بعد خوردن سینه هام دستشو برد رو کسم و و تکون میدادحشرم بدجور زده بود بالا،سرشو برد پایینو شروع کرد خوردن کسم؛
کیرشو بدون درخواست اون گرفتم تو دستم و رفتم واسه ساک زدنش اونقدرحشری بودم که تا ته کیرشو میخوردم ،همین الانم که دارم خاطرمو مینویسم کسم خیس شده،چشماشو بسته بودو با صدای حشری گفت که پاهاتو باز کن میخوام بکنمت،(منم که پرده نداشتم ترم سوم دانشگاه بخاطر سکس با اولین تجربه ی عشقیم از دستش داده بودم،از عشقمم شکست خورده بودم)به پشت خوابیدمو پاهامو باز کردم سرکیرشو گذاشت رو کسم و کیرشو میکشید رو چوچولم داشت دیوونم میکرد،بدون اینکه ازم بپرسه که پرده دارم یا ندارم ،شروع کرد به سکس،کیرشو فرو کرد تو کسم اینقدر حسش برام لذت بخش بود که فقط سفیدی چشام پیدا بود و حالت مستی وحشتناکی داشتم کیرشو عقب جلو کردو مدام تلمبه میزد،اصلا دوسنداشتم این صحنه تموم بشه، خیلی واسم لذت بخش بود،کیرش کلفتو سیاه بود،اونقدر حرفه ای کس می کرد که معلوم بود ازون هفت خطاس،با دستاش کمرمو گرفته بود و اونقدر تو حس بود داشتم خدا خدا می کردم که زود آبش نیاد،من عاشق سکس طولانی ام،کیرشو در آورد و بهم گفت سگی بشینم تا از پشت کسمو بکنه در حین سکسشم مدام قربون صدقم میرفت،منم بیشتر حشری میشدم،سگی نشستمو کیر کلفتشو کرد تو کسم عقب جلو کرد اونقدر تند تلمبه میزد که هم از شدت درد هم لذت صدام تا هفتا کوچه اونورتر میرفت،حین سکس خیلی دوسدارم جیغ بزنم چون اینجور حس ارضا شدنم بیشتر میشه،تندو تند داشت عقب جلو میشداین کارش واقعا زمان بر بود کلی کیرشو تو کسم تکون داد داشتم جر میخوردم خیلی آخ و اوخ می کردم،داشت حسابی منو می گایید،تو اوج سکس بودم که یهو کیرشو بیرون آوردو گفتش میخوام بریزم تو دهنت،منم قبول کردمو دهنمو باز کردم آبشو ریخت تو دهنم با دستمال آبشو پاک کردمو و از بابک خواستم چوچولمو بماله آخه من هنوز کامل ارضا نشده بودم،با اینکه خیلی بی حال بود با انگشتش کس لیزمو میمالید تا اینکه کل تنم لرزیدو با یه صدای جیغ خیلی بلند ارضا شدم و بی حال افتادم ،یکم نوازشم کردو بعد این ماجرا هر چند وقت یکبار وقتی خونشون خالی میشه با خیال راحت میریم اونجا و تو خونشون سکس می کنیم،همین الان خیلی دلم سکس می خواد،ولی حیف که آلان خوابگاهم مجبورم خود ارضایی کنم ،شب همه دوستان خوش.
جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.
اینجوری خاص ترین آدمی
ارسالها: 2814
#230
Posted: 28 May 2012 23:32
قرمز مطلق
وقتی بچه بودم چون تک پسر بودم زیاد عادت به شنیدن "نه" نداشتم فکر میکردم خدام ،همه باید بهم احترام بزارن ،از اون بچه های تخص و گند بودم که دوستای زیادی نداشتم،آدمی پر ادعا بودم که وقتی پای عمل میرسید هیچی نبودم،دبستان رو با این وضع تموم کردم و رفتم راهنمایی تو یه مدرسه دولتی،اونجا کسی منو آدم حساب نمیکرد،هیچ دوستی نداشتم،فکر میکردم باید همه منت منو بکشن تا باهاشون دوست شم،چندباری هم که واسشون شاخ و شونه کشیدم ،کتک بدی خوردم ،با خودم فکر کردم این طوری نمیشه،باید عوض شم ،البته بچه ها با شناخت قبلی که ازم داشتن بازم همون طوری باهام برخورد میکردن،راهنمایی هم تموم شد و رفتیم دبیرستان،پر از شور و شوق بزرگ شدن ،تو یه مدرسه غیر اتفاعی،تازه نحوه ی زندگی کردن رو یاد گرفته بودم ،کم کم احساسم به جنس مخالف قویتر شده بود،با بچه ها میرفتیم تو خیابون دور میزدیم فقط واسه چشم چرونی،عرضه ی شماره دادنم نداشتم که،فقط با خودم خوش بودم،برخلاف گذشته،دوستای زیادی داشتم،با بیشترشون راحت بودم،با هم خوش بودیم و خوش میگذروندیم. تا اینکه رفتیم یه خونه ی4 واحدی ،با کلی همسایه فضول،خونه دو طبقه بود ما طبقه ی اول بودیم،روبرومون یه خونواده 3 نفری بودن که یه مرد و زن با یه دونه دخترشون زندگی میکردن،دختره یکسال ازم کوچیکتر بود،قیافه ی نازی داشت،اما فکر میکرد از دماغ فیل افتاده،جوری بود که اصلا حوصله شو نداشتم . یه روز داشتم از مدرسه میرفتم خونه دیدم اون داره میاد این سمت خیابون ،با تمام وجود سعی کردم که منو نبینه اما دید،بهش سلام گفتم ،با غرور تمام سلام کرد ،اجبارا با هم ،هم مسیر شده بودیم،اصلا حرف نمیزد،سرش تو گوشیش بود و داشت باهاش ور میرفت،منو یاد خودم انداخت،دوران بچگی و غرور. اومدم واسه خالی نبودن عریضه یه چی گفته باشم ،بهش گفتم:درسا چطورن ،گفت بخوبن،حتی کلشو بالا نیاورد منو ببینه،بهش گفتم منو یاده خودم میندازی و بدون خداحافظی رفتم،دیدم اومد کنارم و گفت منظورت چیه،گفتم مغروری ،یه نگاه تند بهم انداخت و رفت،وقتی از پشت بهش نگاه میکردم،واقعا سکسی بود و هر مردی رو تحریک میکرد،قد نسبتا بلندی داشت،هیکل رو فرم و وقتی راه میرفت باسنش میرقصید،واقعا یه لحظه از خودم بیخود شدم ،دویدم سمتش و گفتم چرا رفتی،گفت به تو مربوط نیست،گفتم واسه حرفم معذرت میخوام،هیچی نگفت و سرش تو گوشیش بود،گوشیشو از دستش قاپیدم یهو از عصبانیت قرمز شد داشت از حرص میمرد ،گفت گوشیمو بده وگرنه... گفتم وگرنه چی؟گوشیشو بهش دادمو دستم رو دراز کردم سمتش گفتم سروش هستم،زورکی یه دست داد باهام و گفت میدونم کی هستی،گفتم خودتو معرفی نمیکنی؟گفت نمیدونستم اینقد بامزه ای نمکدون،دیدم نه بابا وضعش خیلی خرابه ولش کنی الان منو میخوره ،نمیدونم چم شده بود اما کم کم احساس میکردم منو اون دقیقا مثل هم هستیم ،ته دلم یه حس خاص بهش داشتم،اون روزم تموم شد و بیشتر فکرم پیش اون بود. بیشتر روزا بعد مدرسه میدیدمش و با هم ،هم مسیر میشدیم و اتفاقای باحالی که توی مدرسه میفتاد رو واسش تعریف میکردم،اونم میخندید و خوشش میومد،کم کم اونم اتفاقای مدرسه شو به من میگفت ولی بازم همون دختر مغرور بود، ولی من دوسش داشتم ،غرورش رو دوست داشتم،حرف زدنش رو دوست داشتم. بعد از چند مدت احساس میکردم با من صمیمی تر شده،مشکلاتشو بهم میگفت،ازم نظر میخواست،دیگه از اون غرور اولیه خبری نبود،تا جایی رسیده بود که شماره ی همو داشتیم و بعد از مدرسه باهم قرار میزاشتیم ،دیگه فقط منتظر بودم مدرسه تموم بشه و با رویا برم خونه،واقعا مثل اسمش رویایی بود،دختری بود که از نظر ظاهر هیچی کم نداشت در حالی از درون خیلی چیزا کم داشت. دیگه مثل دوست دختر شده بود واسم ،باهاش درددل میکردم ،باهم بیرون میرفتیم ،ولی من یه چیزی رو در مورد رویا خوب فهمیدم این که عاشق رنگ قرمز بود ،بیشتر وسایلش قرمز رنگ بود،همیشه شال قرمز رو سرش بود،لب هاشم قرمز بود ،همیشه دوست داشتم لب هاشو ببوسم،لب هایی که همیشه قرمز بودن و براق،موهاشم هایلایت قرمز کرده بود ،موهاش همیشه از یه طرف صورتش آویزون بود وقتی راه میرفت مو های لطیفش میرقصیدن ،هیچ وقت اون روز بارونی رو فراموش نمیکنم که هیچ کدوم چتر نداشتیم ،با اینکه از سرما میلرزیدیم ،ولی از گرمای دستای همدیگه، گرم بودیم،یادمه یه روز برفی با برف زدم به صورتش ،افتاد رو زمین و صورتشو با دستاش میمالید ،دستاشو از صورتش بر داشتم و لبشو بوسیدم،فقط یه تماس کوچیک و سریع،شیرین تر از لب های رویا چیزی وجود نداشت،سریع دستاشو گرفتم و بلندش کردم ،اونم هنوز تو شوک اون بوس بود،هیچ کودوممون تا خونه حرفی نزد،فقط یادمه اون روز اصلا احساس سرما نکردم،هوا اصلا سرد نبود. واسه اولین بار رفته بودم خونشون،یه لباس قرمز پوشیده بود،خیلی قشنگ بود،وقتی رفتم تو اتاقش ،همه چی قرمز بود ،حتی لامپ اتاقش،با تمام وجود بغلش کردم ،عطر موهاش منو از هوش برد،واقعا مثل این بود که تو یه رویا بودم،تمام بدنم میلرزید ،خودم رو ازش جدا کردم و لبهاشو بوسیدم،شیره ی وجودش با طعم رژ مخلوط شده بود و یه نوع شراب فوق العاده بوجود آورده بود،شرابی که آدم رو بیهوش میکرد و طعم زندگی رو به انسان میفهموند،دیگه اختیار خودم رو از دست دادم و با تمام وجود از لب میگرفتم،هرچی بیشتر ادامه میدادم شیرین تر میشد،صدای نفس های رویا،گوشم رو نوازش میداد،مثل این بود که زیبا ترین موسیقی جهان رو میشنیدم،اتاق پر از بوی رویا بود،نمیدونم چقدر تو اون حالت بودیم اما بهترین زمان زندگیم بود،رو تختش دراز کشیده بودیم و چشم ازش بر نمیداشتم،هیچکدوممون حرف نمیزد،وقتی به بدنش دست میکشیدم ،انگار ماهرترین استاد بدنشو تراشیده بود،از رو تخت بلند شدم و دستشو گرفتم و بلندش کردم،زیپ پشت لباسشو آروم باز کردم،دستام میلرزید،وقتی لباسشو کاملا در آوردم،از خجالت قرمز شد و سرشو پایین گرفت ،پوست سفیدی داشت، دوباره لب هامون به هم گره خورد،اینبار با ولع بیشتر،وحشیانه تر،لباسهای منو در آورد و روی تخت دراز کشیدیم،از تماس بدنم با بدنش لذت خاصی میبردم،بدنش گرم و لطیف بود،از لب گرفتن خسته نمیشدم ،پاهاشو دور بدنم قفل کرده بود،انگار بدن هامون یکی شده بودن،سوتینشو باز کرد و قتی چشمم به سینه هاش افتاد ناخوداگاه بسمتشون رفتم ،شروع کردم به بوسیدن و خوردن سینه هاش،صدای نفس های رویا بلندتر شده بود،تکون های شدیدی میخورد،حس خشونت تو بدنم زیاد شده بود،شرتش رو از پاش کشیدم پایین، با تعجب به لای پاش خیره شده بودم ،خیلی زیبا بود با ولع بهش حمله کردم و میبوسیدمش،رویا جیغ های کوچک میکشید ولذت میبرد ،شرت خودم رو پایین کشیدم و آلتم رو لای پاش گذاشتم و خیلی سریع عقب جلو میکردم،هردومون تو اوج لذت بودم،یهو لذت وصف نشدنی بهم دست داد و خالی شدم،و از هوش رفتم،. وقتی بیار شدم دیدم رویا منو بغل کرده و خوابیده، خیلی زیبا تر شده بود، آرایشش پخش شده بود، واسه بعضی چیزها کلمه وجود نداره و بهتره اونهارو با کلمات آلوده نکرد. واقعا مثل رویا دیدن بود،در هر صورت زیبا ترین رویا بود..
جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.
اینجوری خاص ترین آدمی