ارسالها: 2517
#261
Posted: 28 Sep 2012 09:32
سکس و تباهی
سلام. من آرش هستم 23 سالمه این داستانو که میخوام واستون تعریف از 4-5 سال پیش شروع میشه.
سال اخر هنرستان بودم تو یکی از محله های جنوب تهران زندگی میکردم. هیکل واندام بدی نداشتم.تو فامیل که میگفتن بچه خوشگلم ولی به نظر خودم متوسط بودم .یه رفیق داشتم که سه سال هم با هم همکلاس بودیم این دو سال اخر که خار هنرستانو گاییده بودیم.یه بارش یادمه ته کلاس کیرامونو در اورده بودیم عکسمونو گرفتن بلوتوثش کردن .تا یه ماه دوست نداشتم بیام مدرسه.بگذریم مدرسه تموم شد و هیچ گهی با رضا نخوردیم دیپلمم نگرفته رفتیم سر کار.رضا چون سر زبون داشت دوست دختر زیاد داشت خوشگلم بود بهش حسودیم میشد.میگفتم بابا یکی هم واسه ما دستو پا کن مسخرم میکردو میگفت به من چه تو مثل اسگلایی.البته ناگفته نمونه خودشم اسگل بود تا اون موقع حتی از زیداش لبم نگرفته بود. یه روز دیدمش با هم رفتیم پارک قلیون بچاقیم گفت ارش جون مادرت مکان واسم ردیف کن گفتم چی شده گفت ندا(دوست دخترش)پا داده اینم اس ام اس اش. گوشیشو گرفتم دیدم به به چه اس ام اسایی راست کردم گفتم نه مکان ندارم ولی بد جوری به سرم زد که سکس رو تجربه کنم.اینم بگم تا اون موقع هیچ دختری رو حتی لمس هم نکرده بودم.میخ رضا شدم گفتم دوست دختر میخام.
بعد از سه روز بهم یه شماره داد گفت از ندا گرفتم منم زنگ زدم اولش تحویلم نمیگرفت اون موقع بود که ایرانسل خراب شده طرح قرمز داشت. نصف شبا مجانی بود.خلاصه رفتم رومخش بعد از یه هفته قرار گذاشتیم به خودم خیلی رسیدم تو بازار دوم نازی اباد قرار گذاشتیم من زود تر رسیدم .منتظرش بودم.هر دختری که میومد نگاش میکردم دختر خوشگلا که رد میشدن تو دلم میگفتم خدایا این باشه رد که میشدن افسوس میخوردم.بعد از ده دقیقه گوشیم زنگید گفتم الو گفت برگرد. برگشتم دیدم تو میدون یه دختره واسم دست بلند کرد. پشت تلفن گفت خودتی.منم گفتم اره.یه هو ضربان قلبم رفت رو هزار بار اولم بود .عرق کردم نزدیک بود تو اون 50 متر فاصله دو بار زمین بخورم.هرجوری بود خودمو جمو جور کردم رسیدم بهش اون خیلی ریلکس سلام داد و احوال پرسی کرد.من حالا که یه مقدار ارومتر شده بودم بهش گفتم بیا بریم پارک 17 شهریور که زیاد دور نبود.نشستیم رو نیمکت گرم صحبت شدیم.اسمش مریم بود هم سن بودیم قیافه معمولی ولی خوش اندام بود من که حتی روم نمیشد تو چشاش نگا کنم چه برسه به اینکه بخام باهاش بحث سکس راه بندازم.اون روز یه ساعت با هم بودیم وقتی داشت میرفت از پشت خوب وارسیش کردم .جوووووووون چه کونی داشت انگار میخاست مانتوشو جر بده بپره رو کیرم .مستقیم رفتم خونه رفتم حموم به عشقش همچین جقی زدم که موند یادگاری.
یه دو هفته ای گذشت منو مریم مرتب همو میدیدیم.تنها پیشرفتی که کرده بودم تونسته بودم تو خیابون دستشو بگیرم.پنج شنبه بود بعد از یه غروب خسته کننده که با هم بودیم با هم خدا حافظی کردیمو رفتیم.دیگه تحمل نداشتم مثل این اسگلا دستشو بگیرمو با هم بگردیم
دلو زدم به دریا اس دادم مریم فردا اون روژ لب براقتو بزن . جواب داد واسه چی؟ گفتم میخام پاکش کنم.دیگه جوابمو نداد.گفتم ارش خاک تو سرت مریم پرید.منم دیگه اس ندادم دیدم ساعت 12 اس اومد فردا ساعت 9 جلو در مترو باش.منم شادو شنگول گفتم اخ جووووون فردا لبو میگیرم. صبح ساعت 8 بیدار شدم صورتمو 6 تیغ کردم . ادکلونو خالی کردم تو دهنم زدم بیرون . رسیدم جلو در مترو دیدم اومده .روژ لب زیادی هم مالیده به لباش. دیگه نگاهمون به هم دیگه فرق داشت سوار مترو شدیم اومدیم ایستگاه حقانی .رفتیم پارک طالقانی. پارک شلوق بود قدم میزدیم ولی روم نمیشد در مورد لب گرفتن صحبت کنم .اونم هیچی نمیگفت. دل زدم به دریا گفتم بیا بریم ته پارک. بردمش پایین پارک.( اونایی که رفتن میدونن چه جوریه .پارکه رو 2 تا تپست) بردمش پایین تپه تو درختا .کنار هم نشستیم من خودمو چسبوندم بهش دست انداختم دور گردنش گفتم ممنون که به خاطر من روژ زدی لپشو بوسیدم . اومدم برم تو لباش دیدم از بالای تپه دو تا سرباز با یه مامور نیروی انتظامی دارن میان طرفمون. سریع پاشدم.مریمم دید ترسیده بود. من میتونستم در برم ولی اون نه. تریپ جوون مردی گرفتمون وایسادیم . بهش گفتم بگو نامزدیم. دیگه وقت نشد با هم بیبشتر هماهنگ کنیم. پلیسه از راه که رسید دختررو برد یه جا . سربازا هم منو بردن. بعد 2 دقیقه ماموره اومد گفت اسم بابای نامزدت چیه.الکی گفتم علی .نمیدونستم چیه. خلاصه همچین کشیده ای خوردم که سکس از سرم پرید. به سربازا گفت ببرینشون کانکس.زنگ بزنین بابا ننشون.دیدم مریم زد زیر گریه وایساد التماس کردن. تو راه که داشتن از اون تپه لعنتی میبردنم شروع کردم به خایه مالی سربازا. خلاصه هرچیوتو جیبم بود دادم بهشون تا ولم کردن.سریع اومدیم تو مترو برگشتیم خونه. تو راه همش قربون صدقم میرفت واسه اون چکی که خورده بودم.شوکه بودم به خودم گفتم کس خار سکس.نزدیک بود به گا برم. تو همین فکرا بودم که مریم اس داد یه ضرب المثل قزوینی میگه رفیق اگه رفیق باشه ادم منت زنشو نمیکشه.کپیدم کیرم راست شد. تا ساعت 12 از این اس ام اسای تخمی بهم میدادیم . دیگه روم باز شده بود. زنگ زدم بهش (اخه مفتی بود)گفت الو نزدیک بود ابم بیاد. به بهونه اینکه کسی صداشو نشنوه اروم حرف میزد. معلوم بود حشرش زده بالا . فرستو غنیمت شمردمو حشریش کردم نزدیک به 2 ساعت با هم حرف زدیم.تو این 2 ساعت 2 بار جق زدم اونم ارضا شد. اخرش گفت فقط میخام باهات تنها باشم .ببینم این حرفایی که میزنی میتوز نی عمل کنی. گفتم چشم نفسم .واسه اخر هفته قرار گذاشتیم. قرار بود اخر هفته خونوادم برن شمال تفریح. منم پیچوندمشون. نرفتم شمال. بابام اینا ظهر راه افتادن . منم با مریم ساعت 2 قرار گذاشتم بیاد سر کوچمون. دل تو دلم نبود.رفتم حموم .پشمو پیلارو ریختم پایین .حسابی خودمو ترو تمیز کردم. گوشیم زنگ زد . گفتم با طبقه دوم. درو باز کردم. اومد تو . کفشاشو از پشت در بر داشتم تا همسایمون نفهمه. درو قفل کردم .نشست رو مبل .رفتم براش شربت درست کنم . اخه خیلی گرم بود.ضربان قلبم رقته بود بالا .هنوزم خجالت میکشیدم . اومدم تو حال .دهنم باز موند .دیدم مانتوشو در اورده یه شلوار لی تنگ پاشه با یه تاپ سفید . گفت خیلی گرممه. کولرو زدم رو تند. اومدم کنارش شربتمونو خوردیم .لیوانو که گذاشت زمین بغلش کردم .وای که چه حالی داشتم بار اولم بود. چه سینه هایی داشت. بند سوتیینش که صورتی بود از یقش ملوم بود همینجوری که داشتم نگاش میکردم اومد تو لبام.پدر سگ عجب لبی میگرفت .من که هنوزم باورم نمیشد و شوکه بودم زبونشو کردم تو دهنم .کم کم داشتم راه می افتادم.بعد از یه ربع لب بازی گردنشو لیس زدم . دیدم اه کشید لاله گوششو خوردم .نگام افتاد به چشماش .دیدم چشاشو نمیتونه ثابت نگه داره سینه هاشو گرفتم. هوش از سرم رفت اوم تابشو دادم بالا از رو سوتیین سینه هاشو میماثیدم .گردنشم میخورده. صدای اهش دیوونم کرده بود. تابو از تنش در اوردم .سوتیینو باز کردم.وایییییییییییییی.یه جفت سینه جلوم بود که میخاستم از خوشحالی پر در بیارم .امونش ندادن با سر رفتم تو اون سینه های سفیدو توپلی. حالا نخور کی بخور.همین جور که داشتم میخوردم دستمو بردم سمت شلوارش و از رو شلوار کسشو میمالیدم. داشت دیوونه میشد صدای قلبشو میشد شنید .دکمه شلوارشو باز کردم .زیپو کشیدم پایین حالا از رو شرت داشتم کسشو میمالیدم. شرتش که خیس خیس شده بود. خودش شلوارشو در اورد .بلند شدم سر پا صحنه ای که میدیدم باورم نمیشد. مریم با یه شرت جلوم دراز کشیده بود. بردمش تو اتاق خواب .خوابوندش رو تخت .برش گردوندم دستمو انداختم لبه های شرتش که درش بیارم همینجور که میکشیدم پایین اون کون سفیدو بی مو نسبتا بزرگ داشت نمایان میشد عقل از سرم پرید. همش فکر میکردم دارم خواب میبینم.شرتو از پاش در اوردم حالا لخت لخت بود.دست انداختم لای پاش .از پشت کسشو میمالیدم .داشت هوار میکرد.خیلی حشری شده بودم برش گردوندم پاهاشو باز کردم وااااااای برای اولین بار کس به صورت زنده میدیدم(قبلا تو فیلما دیده بودم)چه کس تمیزی داشت سفید .چاقالو انگار یه تیکه از بهشت بود.طاقت نیاوردم با سر رفتم وسط پاهش و مشغول شدم .همچین میخوردم که داشت زمینو چنگ میزد.یه هو پرتم کرد اونور گفت بسه دیگه دیوونم کردی طاقت ندارم.منم که داشت اب از بو لوچم میریخت نگاش کردم.یه دقیقه صبر کردیم من دیدم پسر چه ظلمی در حق کیر بیچارم کردم.داشت منفجر میشد .شق درد گرفته بودم همینجوری داشتم میمالیدمش که یه هو مریم اومد روم خوابوندم با یه حرکت شلوارو شورتو در اورد .گفت وای چه کیرییییی گرفت تو دستاش سرشو اورد پایین کله کیرمو کرد تو دهنش انقدر حال داد که نمیدونم چطور توصیفش کنم .حرفه ای ساک میزد مثل تو فیلما.همینجوری که داشت میخورد کسشو اورد تو صورتم. شده بودیم حالت 69 .منم کسشو میخوردم.دلم نمیخاست با ساک زدن ابم بیاد.همونجور که کس میخوردم اب زیادی ازش ترشح میشد .ابشو مالیدم رو سوراخ کونش .همینجور که کسشو میخوردم شصتمو گذاشتم رو سوراخ عقبش.کم کم فشار میدادم اندازه تاخنم رفته بود تو. عقب جلو میکردم. بهش حال داد. دیگه کیرمو نمیخورد میگفت بیشتر میخام .4 دستو پا نشوندمش .سینشو چسبوندم به زمین کونش قنبل قنبل بود. یه تف انداختم رو سوراخش کله کیرمم خیس کردم گذاشتم رو سوراخ. یه فشار دادم سرش رفت تو خودشو جمع کرد گفت درد داره .گفتم تحمل کن جا باز میکنه فقت سرشو عقب جلو میکردم حال میکرد بعد از 20 بار عقب جلو کردن اینبار کیرمو بیشتر میدادم تو.دیگه جا باز کرده بود تا تهش تو بود .تلمبه میزدم در حد المپیک.مریم داش ویوونه میشد من از اون بد تر.میگفت دوستت دارم ارش .تو مال منی .قول بده ازم جدا نشی.نفساش داشت تند میشد نمیتونست حرف بزنه .صدای اهو اوهش عقل از سرم پرونده بود.یه هو دیدم یه اه بلند کشید بدنش لرزید بیحال شد .نمیتونست رو زانوهاش بمونه به ارگاسم رسیده بود. خودم نگهش داشتم. هفت هشتا تلمبه زدم. منم ارگاسم شدم. همه ابمو خالی کردو تو کونش. کشیدم بیرون جفتمون بی حال افتاده بودیم..بعد از یه ربع بلند شد رفت دست شویی. ابمو که تو کونش بود رید.بعد با هم رفتیم حموم.تو حموم بغلم کرده بود.میگفت دوستت دارم ارش........

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#262
Posted: 29 Sep 2012 13:50
عشقم اما بر من نبود
سلام این داستانی که براتونون تعریف میکنم واقعا راسته من دروغ نمیگم ی مدته دارم داستانهای شما رو میخونم خواستم داستان خودمو براتون تعریف کنم
من از راه چت با ی پسره دوست شدم و این رابطه خیلی طول کشید حدود 4 سال من با خواهر این پسره دوست شدم باهم رابطه برقرار کردیم رفت امد خانوادگی پیدا کردیم خیر سرش فرزند شهید بود مامانش دوباره ازدواج کرده بود اما ناپدریش ادم خوبی بود
بالاخره مامان و بابای (علی)اسم مستعار رفتن مسافرت این به من زنگ زد که بیا خونه ما من اونموقع خیلی کوچیک بودم 15 سالم بود خودشم برا کنکور میخوند ما انروز جمعه برا اولین بار من و از پشت کرد خیلی درد داشت اما چون واقعا عاشقش بودم درد و تحمل کردم خیلی درد داشت گذشت این کارا که تا برا اولین این خواست از جلو منو بکنه خیلی میترسیدم از بابام و مامانم من ی خواهر کوچیکتر از خودم دارم اونروز من رفتم خونشون اندامم خوبه خوب کوچیکم دبودم کسم تنگ بود منو خوابوند شروع کرد به خوردن من لیس زدن من وای من واقعا عاشقش بودم اما الان متنفرم ازش بعد من براش ساک زدم بلعد نبودم عی دندونام میخورد به کیرش با انگشتش کسمو باز کرد یواش یواش کیرش و برد داخل بعد پردمو زد من خیلی گریه کردم چون واقعا درد داشت لذتم بردم اما چیکار کنم چون اونموقع دوسش داشتم
دیگه منو علی هفته ای 4 دفعه باهم سکس داشتیم تا اینکه این قبول شد دندانپزشکی شهید بهشتی تهران گفت که من میخوام برم من قبول نمیکردم اما رفت
قبل رفتن ی شب به بهانه رفتن خونه خواهرش از بابام اجازه گرفت رفتم موندم شب و اونجا خواهرش ازدواج کرده من و علی با هم رفتیم اتاق خوابیدم نمیدونم اما فکر کنم اونشب من حامله شدم
3 ماه بود پیرود نمیشدم به علی گفتم گفت برو ازمایش من خیلی میترسیدم رفتم ازمایش گفت 3 ماه باردارم و دارم میرم ف4 ماهگی خیلی دیگه سرم گیج رفت از حال رفتم
علی به خواهرش گفت اونم ی نفرو پیدا کرد که غیرقاونی بچه رو سقط کنیم رفتیم فکر کنید بدون بیحسی بچه رو سقط کرد دیگه داشتم میمردم تو یه اتاق کوچیکی قیچی برد داخل کسم بچه رو تکه تکه کرد بعد من از حال رفتم
من و علی 5 سال باهم دوست بودیم تا من 20 سالم شد ی روز دوست این زنگ زد که اره برو جلو در خواهرش ببین علی با کی رفته من رفتم دیدم با ی دختر در اومد بیرون دیگه انگار ی لیتر اب داغ ریختن سرم من رفتم جلو درشون با مامانش و خواهرش دعوا کردم تا اینکه زنگ زد به من که اره میخوای پول بدم برو پرده بدوز من خیلی ناراحت شدم گریه میکردم هر روز میرفتم بیمارستان مامانم فهمیده بود با علی تموم کردم من خواستگار زیاد داشتم اما میترسیدم برم اما از یکیش که واقعا خانواده دار بود مذهبی بود من همه چیز و تو 3روز خواستگاری بهش گفتم اون قبول کرد من الان زنشم از پولم که اصلا کم نداره خونه ماشین شغل الانم میرم دانشگاه ازاد خیلی شوهرمو دوست دارم واقعا عاشقشم الان اون پسرم با اون دختره عروسی کرد تو عروسیش مادرو خواهرش نرفتن من واقعا نفرینش میکنم

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#263
Posted: 1 Oct 2012 11:08
سکس با زینب درباغ پرندگان
سلام دوستان آرمان هستم واین دومین داستانیه که مینویسم البته متفاوته.
همیشه از سکس توی مکانهای عمومی وماشین بدم میاد چون آدم همش حول واسترس داره که مبادا یکی سربرسه وموی دماغ بشه اما در دسترس نبودن مکان مناسب گاهی وقتها چاره ای واسه آدم نمیزاره.
1ماهی بود که با زینب توی چت روم دوست شده بودم اون به ظاهر خیلی دختر منطقی و متشخصی بود وقتی تلفنی باهاش صحبت میکردم خیلی خشک ورسمی جواب میداد البته اینم بگم که زینب 30 سالش بود ومن 26 سالم اما من سنمو بهش دروغ گفته بودم گفتم 29 سالمه آخه رو این مورد خیلی حساس بود خیلی سعی میکردم رو مخش کار کنم وبکشمش تو فاز سکس اینم بگم که صداش حشری کننده بود یه جور خاصی بود هر وقت باهاش تلفنی حرف میزدم کیرم راست میشد هنوز چهرشو ندیده بودم وپیش خودم میگفتم صداش که اینقدر مجذوب کنندس قیافش دیگه الله اکبر!!!
اوایل راه نمیداد وهمش بهم میگفت خیلی شیطنت میکنی وهر وقت میخواستم بکشمش تو فاز سکس طفره میرفت منم زیاد کشش نمیدادم خلاصه همه جور لبندی میکردم واطفار میومدم اینم بگم که زینب از ملاقات حضوری طفره میرفت ومیگفت تا بهم اعتماد نکنه باهام قرار ملاقات نمیزاره.
یه روز که تلفنی باهاش صحبت میکردم سعی کردم بکشمش تو فاز سکس که یه دفعه ناراحت شد وگفت اگه ادامه بدم دیگه جوابمو نمیده منم دیدم اینجوریه زدم به نه نه من غریبم بازی که من تنهام افسرده شدم و بهت علاقه دارم واز این کس وشعرا یه دفعه لحنش عوض شد فکر کنم دلش به حالم سوخت گفت که من نماز میخونم ومذهبیم نمیتونم با تو رابطه خاصی داشته باشم سعی کن درک کنی واز من انتظار بی خودی نداشته باشی گفتم یعنی هیچ راهی نداره که ما به هم نزدیک تر بشیم عشقم که یه دفعه اون چیزیو گفت که انتظارشو نداشتم !! گفت چرا فقط یه راه داره اونم اینه که محرم بشیم وای نمیدونید همین یه کلمه کافی بود ! بهش گفتم زینب خانم کی با هم محرم بشیم وچه جوری؟ گفت تو باید صیغه محرمیتو بخونی ومن هم قبلتو بگم فهمیدم که خانم این کارس وتهش باد میده وتا حالا جا نماز آب میکشه.
گفتم پشت تلفن ؟گفت :اشکالی داره گفتم نه 5 دقیقه دیگه تماس میگرم وصیغه رو میخونم.
رفتم سراغ کتاب توضیح المسائل وفصل ازدواج موقت پیش خودم میگفتم حالا اگه این چهارتا کلمه کس وشعر عربی نخونیم نمیشه؟
بهش زنگ زدم وگفتم آماده ای گفت آره گفتم چقدر مهریه میخای گفت 1 شاخه گل اونش مهم نیست میخام معذب نباشم در ضمن شرط کرد که محرمیتمون بدون رابطه جنسی باشه گفتم باشه مطمئن باش اما تو دلم گفتم میخوریش زینب خانم. صیغه محرمیتو خوندم واونم قبلتو گفت ومن موقتا متاهل شدم!!!!!
دو سه روز بعد قرار گذاشتیم همدیگرو ببینیم صبح میدان انقلاب قرار گذاشتیم ومن با ماشینم که پراید بود رفتم دنبالش بهش زنگ زدم گفتم رسیدم اونم رسیده بود مشخصات ماشینو دادم پیدام کرد تا منو دید خیلی جا خورد گفتم چی شده زینب خانم چرا اینجوری نگام میکنی گفت خیلی بچه ای چرا دروغ گفتی راستشو بگو چند سالته بهت نمیخوره 29 سالت باشه!!!
گفتم سن 1 عدده چه فرقی میکنه مهم عشق ومحبته واز این کس شعرا سرهم میکردم اما فایده نداشت خیلی گیر بود همش قر میزد و شاکی بود که چرا دروغ گفتم زینب یه مانتوی تنگ وکوتاه باشلوار لی چسبون پوشیده بود تا دیدمش کیرم بلند شد من از داشتن رابطه با خانمهای بزرگتر از خودم خیلی خوشم میاد.
قیافشم معمولی بود لباش غنچه بود و ماتیک کمی زده بود پوست صورتشم برنزه بود وصورتش لاغر.
گفت کجا بریم گفتم باغ پرندگان خوبه؟ گفت بریم منم گازشو گرفتم به سمت باغ پرندگان .
ماشینو پارک کردم تو پارکینگ باغ پرندگان که به نظرم خیلی دنج وخلوت میومد به سرم زد که همونجا تو ماشین وقتی ظهر شد موقع برگشت ترتیبشو بدم.
خلاصه رفتیم باغ پرندگان اول صبح بود و چون وسط هفته بود باغ نسبتا خلوت بود توی باغ پرندگان دستشو گرفتم یه لبخندی زد وسرشو انداخت پایین گفتم چیه مگه الان ما به هم محرم نیستیم هیچی نگفت همینطور که اونجا گشت میزدیم شروع کردم به قربون صدقه رفتن و کس وشعر سر هم کردن والبته دستم هم کار میکرد با احتیاط از روی مانتو میمالیدمش واون میگفت زشته اینجا دوربین مدار بسته هست اگه گرفتنمون چی بگیم؟
خلاصه تا سر ظهر میمالیدمش وزیر آلاچیق وسط باغ که نشسته بودیم دستم همش لای پاش بود.
سانس بازدید تمام شد واز باغ بیرون رفتیم توی راه گفت چون سنتو دروغ گفتی این اولین وآخرین دیدارمونه هرکاری میخای بکن چون دیگه منو نمیبینی .
رسیدیم پیش ماشین وگفت چکار کنیم گفتم میریم توی ماشین گفت اینجا؟ دیوانه ای میگیرنمون گفتم پارکینگ خلوته تو برو تو ماشین من چادر میکشم روی ماشین ومیام پیشت قبول کرد .
صندلیهای ماشینو خوابیندیم و شروع کردم به خوردن لباش خیلی حال میداد دکمه های مانتو شو باز کردم زیرش یه تاپ قرمز پوشیده بود دادم بالا و سوتینشو باز کردم سینه هاش معمولی بود نه بزرگ نه کوچیک شروع کردم به خوردن سینه هاش و زینب خانم چشماشو بسته بود.
حالا نوبت اصل کاری بود دکمه شلوارشو باز کردم وتا زانو کشید پایین وقتی شورتشو کشید پایین خندم گرفت!!!
جلو کسش یه دستمال کاغذی گذاشته بود!!!!!!
گفتم این دیگه چیه گفت: چون مرطوب میشم این دستمالو میزارم که همیشه خشک باشم.
گفتم لای پاتو باز کن میخوام کستو بخورم عزیزم اونم تمکین کرد و مشغول لیسیدن کسش شدم ولی از این کار زیاد خوشم نمیاد وبه خاطر اون این کارو کردم زینب آه میکشید و موهام تو دستش بود ......
خودمو انداختم روش وکیرمو گذاشتم لای پاش وبرای چند دقیقه ای لا پایی عقب وجلو میکردم چون زینب دختر بود ونمیتونستم بکنم توش ازش خواستم برام ساک بزنه قبول کرد کیرمو گرفته بود تو دستش وانگار تردید داشت گفتم بخور دیگه قربونت برم من یه مقدار دیر ارضام تند تند ساک بزن کیرمو کرد تو دهنش وای چه لذتی داشت اون دهنش کوچیک بود وکیر من کلفت شروع کرد به ساک زدن بعد چند دقیقه متوقفش کرد وگفت خسته شدم چرا رضا نمیشی گفتم من که گفتم دیر ارضام دوباره کرد تو دهنش و با لبندی خاصی کیرمو میخورد............
احساس کردم آبم میخاد بیاد گفتم داره میاد درآورد و یه کم مالشش داد وآبم با فشار فراوان پاشید به تیشرتم و پنجره ماشین وای تیشرتم با آب منی یکی شده بود.
توی راه برگشت گفت میخام صیغه رو فسخ کنم دیگه به هم محرم نیستیم گفتم باشه خیلی حال داد ولی تو ماشین اذیت شدیم گفت تقصیر خودته خواستی خونه خالی داشته باشی.
این بود داستان من امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه ایرادی داشت به بزرگی خودتون ببخشید چه کنم صادق هدایت نیستم که بتونم حرفه ای بنویسم همش مستند بود و عین واقع.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#264
Posted: 2 Oct 2012 07:20
فقط تو
سلام دوستان ... این داستانیکه من براتون مینویسم مربوط میشه به شهریور ماه سال پیش ...
با دوست صمیم به اسم پریسا زدیم بیرون از خونه ... اون با بی اف خودش رفت گردش منم بی افم که اسمش اتابک بود اومد دنبالم ... من الان 25سالمه . از سن 16 سالگی باهاش دوست شدم و دوستیمون تا فروردین ماه امسال ادامه داشت ... خلاصه رابطمون همه سرتاسر عشق بود و نه هوس یا چیز دیگه ... اونروز پدر مادر اتا قرار بود که تا شب خونه نیان برا همین باهم رفتیم خونشون ... ما قبلا باهم تو ماشین لب اینا گرفته بودیم باهم ... اما با این همه ازینکه توی خونه خالی تنها کنارش نشسته بودم خجالت میکشیدم ... اتابک پسر بسیار سکسی بود اول یه تی شرت تنش بود . بعدش گفت هوا گرمه میرم عوضش کنم و رفت یه تی شرت دیگه پوشید و برگشت منم تو اون فاصله مانتومو دراوردم ... منم یه تاپ سفید که جلوش جوری بودکه تا سینم دیده میشد پوشیده بودم با یه شلوار جین تنگ . خلاصه اومد کنارم نشست ... دستامو تو دستاش میگرفت و میبوسید و همش میگفت تو مال منی تو خانوم منی تو عشق منی ... یه لحظه بغضم گرفت متوجه شد مستقیم با اون چشمای سیاه و درشتش به چشام زل زد و یهو مثل وحشیا لبامو خورد ... لب همدیگرو میخوردیم گاز میگرفتیم... زبونمونو بهم میزدیم و میخوردیم . خیلی خفن مثه دیوونه ها لب هامونو لمس میکردیم . یهو منو انداخت تو بغلش و بلندم کرد و انداخت رو تخت پدر و مادرش ... صورتم لبامو میبوسید و گردنمو لیس میزد ... لاله ی گوشمو با صدای نفس های ریتمیکش لیس میزد ... بلندم کرد هم لباسای منو دراورد هم مال خودشو ... بعد دباره افتاد روم . سینه هامو محکم چنگ میزد و میخورد... با نوک زبونش نوک سینمو لیس میزد .. اوف چه حالی میداد منم اب کسم میومد ... اروم همه قسمتای بدنمو لیس زد و بعد دستشو کشید رو کسم . اول اروم بعد تند تند تکونش داد و ابم اومد ابمو لیسید ... 5 دقیقه چوچولمو لیس میزدو میخورد اروم تا قسمتی زبونشو میکرد تو سوراخم.. منم از سر لذت محکم یا موهاشو میکشیدم یا محکم فشارش میدادم اووف ... بعدش روبروی هم دراز کشیدیمو پاهامونو کردیم لا پای همدیگه و هردو التمونو بهم میمالیدیم ... اون خوابید و من رفتم روش کیر کلفتشو بوس کردمو اروم سرشو لیس زدم و بعد تا ته کردم تو حلقم و یه چند دقیقه براش ساک زدم خایه هاشو میذاشتم تو دهنم . کلی حال میکرد بعد به پشت خوابیدم رو تخت و اومد رو کونم نشست .. اول در کونمو لیس زد و بعد کیرشو کرد تو کون بزرگ و تنگ من ... تا ته کرد تو و همونجوری روم خوابید . با دستش کونمو بهم نزدیک میکرد که تنگ ترشه . بعد دباره یکم براش ساک زدم . بازم باهم مثه دیوونه ها لب رفتیم و بعدش 4 دست و پا خوابیدم رو تخت و اومد بازم از عقب منو کرد ... 2 ثانیه اول دردش بالا بود اما بعد از سر حشری بودن چیزی نمیفهمیدم و فقط حس میکردم که باید تند تر کنه ... با اه و ناله داد میزدم اتا تند تند تند ... بعدش برگشتمو ابشو ریخت تو دهنم ... بعد هم یه ساعتی باهم خوابیدیمو اونروز تموم شد ....

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#265
Posted: 3 Oct 2012 10:04
سپیده و علی
سلام سپیده هستم 20 سال دارم میخوام خاطره سکس 18 سالگی با bf علی رو بگم تازه وارد دانشگاه شده بودم که با علی آشنا شدم علی اونموقع 28 سالش بود یه پسره قد بلند و هیکلی اولش با 1 اس ام اس شروع شد من تا اونموقع با پسری آشنا نشده بودم ولی کلی اس ام اس داد و گفت واقعا دوست دارم و میخوامت خلاصه مخ مارو حسا بی زد و با هم دوست شدیم اولین روز دیدنمون بود دل تو دلم نبود دلهره داشتم اومد سوار ماشین شدم با هم دست دادیم پسره جذابی بود کلی از خودش گفت که دانشجوی فوق لیسانس حسابداریه تو 1 شرکت کارمیکنه حدود 2 ساعت با هم حرف زدیم و این دیدنامون هر روز ادامه داشت و روز به روز به هم وابسته تر و علاقه مند تر میشدیم تو این قرارها چند دفعه ای بوسیده بود منو بغلم کرده بود بهم گفت که دوست داره با هم سکس کنیم شب باهم حرف میزدیم خیلی از حرفهاش مشخص بود حشری شده گفت فردا بیا پیشم میخوام حسابی حال کنیم منم که کلاسهام 8 صبح تا عصر بود صبح پاشدم دوش گرفتم ست توری قرمز که به پوسته سفیدم میومد پوشیدم با آرایش سکسی کردم رفتم اومد دمه در شلوار ک و رکابی سفید تنش بود رسیدم گفت سلام خوشگلم خوش اومدی بغلم کردو بوسید رفتم تو نشستم رفت 2تا آب پرتغال آورد گفت عزیزم نمیخوای لباست و عوض کنی منم شال و مانتومو در آوردم زیر تاپ بندی پوشیده بود اومد نزدیکم من و گرفت بغلش لبامو بوسیید تو چشمهام نگاه میکرد و لبامو میخورد یه حالی شده بودم داغ کرده بودم 1 دستشو گذاشت رو سینه ام 75 سایزش از رو تاپ میمالید بغلم کرد گفت بریم رو تختم منم نگاش میکردم فقط خوابوند رو تختش خوابید روم لبامو شروع کرد به خوردن خیلی محکم میخورد تاپم و در آورد وااااااای غزیزم چه سینه هایی بازش کرد گرفت دوتاشم تو دستاش مالید زبونش گذاشت رو نوکه صورتیششش لیس میززد و میمکیید حسابی داشتن حشری میشدم و آه میکشیدم میخورد میگفت جوووون وره نوکشووو زبون میزد حسابی نوکشون قرمز شده بود دست کشید رو شکمم اومد پایین تر شلوارمو با شورتم کشید پایین وااااااای سپیده چه کوسی داری عزییییییییزم ماله خودمه اوووووم پاهامو باز کرد اومد وسط پاهام رونامو دست میکشید زبونشو آورد نزدیک کسم کشید لاش اااااه کشیدم خوشم میومد وقتتی زبون میزد لیسش میزد چوجولمو میگرفت لای لبهاش میک میزد چشمهام و بسته بودم و ناله میکردم و میگفتم بخور عشقم حال میده حسابی کوسم و خورد لخت شد شورتشو در آورر واییی چه کیری بود کلفت و دراز گفت چیه عزیزم ترسیدی ماله خودته بیا بخورش منم تا حالا کیر نخورده بودم نصفشو کردم تو دهنم زبون زدم گفت میک بزن عشقم یه مزه ای میداد زیاد خوشم نیومد بعد گفت بسه بهم گفت قنبل کنم گفتم میخوای چیکار کنی علی گفت میخوام بزارم کونت عشقم گفتم میترسم گفت نترس آروم میکنم کیرشو با سوراخ کونم کرم مالید سر کیرشو آورد نزدیک سوراخ کونم فشار داد جیغ کشیییدم خیلی درد داااااشت گفتم بکشش بیرون دردم میاد گفت عزییزم الان عادی میشه آروم آروم فشار میداد جیغ مییزدم یهو محکم فشار داد تا ته رفت از حال رفتم سینه هامو گرفت تلمبه میزد و من گریه ام گرفته بود یه چندتا تلمبه زد دردش کمتر شده بود درد با لذت بود تلمبه هاش محکم شده بود یهو آبش اوومد داد زدم سوووختم بوسم کرد وباهم رفتیم حموم اونجام سکس کردیم 2سالی باهم سکس داشتیم ولی بعد جدا شدیم دوستان ببخشید اگه بعد نوشتم اولین بارمه

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#266
Posted: 4 Oct 2012 14:35
شب زمستونی
این خاطره مال 10 سال پیشه . اون موقع ها من یه دختر19 ساله بودم و به دلیل موقعیت کاری خانوادم به یکی از شهرهای جنوبی ایران منتقل شده بودیم و من چند ماهی بود که با برادر یکی از دوستام دوست شده بودم . علی قیافه جنوبی جذاب و با نمکی داشت و اون موقع ها یه پسر 22 ساله بود . شغلش آزاد بود و تو یکی از خیابون های خلوت شهر مغازه داشت . تو اون چند ماه خیلی با هم بیرون می رفتیم اما هیچ وقت سکس نداشتیم تا اینکه یه روز گفت امشب می یام دنبالت اما به جای اینکه شامو بیرون بخوریم می یایم مغازه که هم تو محل کارمو ببینی هم اینکه جامون گرم تر باشه . آخه تو فصل زمستون بودیم و درسته که تو جنوب زمستون ها برف نمی یاد اما هوا سرمای خشکی داره . اون موقع ها من یه دختر 19 ساله جذاب بودم نمی گم خیلی خوشگلم اما 49 کیلو وزنم بود و 1/65 قدم و پوست خیلی سفیدی هم دارم . خلاصه دوش گرفتم لباس پوشیدم و عطر مورد علاقه علی رو زدم و رفتم سر قرار . علی به خاطر خانواده من هیچ وقت دم درب منزل نمی یامد دنبال من . رفتیم پیتزا گرفتیم تا وقت کشی هم بشه و همکارهای علی مغازه هاشونو ببندن . ساعت تقریبا 9:30 بود و همه مغازه های اطراف تعطیل کرده بودن . علی در مغازه رو باز کرد و گفت تو سریع برو و تو قسمت پشت پاراوان وایسا تا من بیام . مغازش بزرگ بود و 2 قسمت داشت قسمت پشت پاراوان حالت انبار بود و یک اتاق کوچیک هم طبقه بالا بود که علی ظهر ها که خونه نمی رفت 1 ساعتی اونجا استراحت می کرد. علی در مغازه رو قفل و چراغ رو خاموش کرد با هم رفتیم طبقه بالا یک رختخواب با یه بخاری برقی اونجا بود . نور نارنجی بخاری رو صورت قشنگ علی حس شهوت خوبی به من می داد . غذا رو خوردیم و دراز کشیدیم کنار هم دستمون تو موهای هم بود و آروم از هم لب می گرفتیم این اولین ارتباط من با پسری بود که با تمام وجود عاشقش بودم . علی آروم سینه ها مو می مالید و من تو اون تاریک روشن اتاق با همه وجود می خواستمش .خیلی با مهربونی بلوز و شلوار منو درآورد و شروع کرد به خوردن گردن و سینه هام . من از رو شلوار کیرشو فشار می دادم . یواش یواش رفت پایین سراغ کسم هم خوشم می یومد هم یه کم خجالت می کشیدم با دستش آروم آروم کسمو می مالید بلند شد لباساشو کامل درآورد و من واسه اولین بار بود که کیرشو می دیدم خیلی بلند و کلفت بود و سبزه مثل رنگ پوستش . پاهای منو باز کرد و شروع کرد به خوردن کسم خیلی حشری شده بودم بعد از چند دقیقه برعکس خوابید رو من و کیر اون درست جلوی دهنم بود منم شروع کردم واسش ساک زدن و سر اونم همچنان وسط پای من کسمو می لیسید خیلی صدای آه و اوه هر دومون در اومده بود . بعد از چند دقیقه علی پا شد خوابید روم و کیرشو گذاشت دم سوراخ کسم و یه فشار آروم داد خیلی درد داشت خودمو سفت کردم آروم آروم لب و گوشمو می خورد و می گفت عزیزم الان تموم می شه . دوباره فشار داد و این بار حس کردم دارم جر می خورم کسم خیلی می سوخت اما بالاخره اون کیر کلفت رفت تو و علی همراه با ناله های من شروع کرد به تلمبه زدن بالاخره کشید بیرون و آبشو با آه و ناله خالی کرد رو شکم من و من زن شده بودم با کسی که از جونم بیشتر می خواستمش اون نیم طبقه کوچیک تاریک و روشن مغازه تو اون شب سرد زمستون شد حجله من و عشقم من و علی 6 ماه بعد از اون شب تو اوایل تابستون با هم ازدواج کردیم و اون هنوز هم عشق موندگار زندگی منه .............

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#267
Posted: 6 Oct 2012 11:09
تابستون کوتاه من
6 ماه بود که روی حرفم وایساده بودم. دور همه پسرا رو خط کشیده بودم تا اینکه اشکان اومد توی زندگیم.
یه روز تابستونی که دیگه خیلی حوصله م سر رفته بود، رفتم توی گوگل و چت فارسی رو سرچ کردم. یاهوم یادم نیست چش شده بود. منم پکر تر و بی حوصله تر از درست کردنش بودم. یه سایت پیدا کردم که هرکی با یه یوزر نیم که همون لحظه می زد وارد می شد. یه اسمی همینجوری نوشتم، شاید ملیکا بود. دیدم یکی اسمش رو زده "تابستان کوتاه". منم که عشق این آهنگ گفتم بذار یه تفریحی بکنیم! انتخابش کردم و یه کم حرف زدیم. گفت اسمت واقعاً ملیکاست؟
گفتم آره.
عکسش رو برام ای میل کرد. چهره خوبی داشت. موهای قهوه ای، چشمای روشن میشی. یه ته ریش هم داشت و ابروی راستش رو بالا داده بود. من عکس یه دختر خراب رو از فیسبوک برداشته بودم قصد داشتم اون رو براش بفرستم. گفتم بذار بره تو کف. اما قیافه ش رو که دیدم، دلم سوخت. هم خوش قیافه بود هم مظلوم به نظر میومد. فکر کردم شاید خواستیم بعد 6 ماه با یکی بیرون هم بریم. عکس خودم رو واسش فرستادم. یه عکس ساده و معمولی که روسری هم سرم بود.
عکس رو که دید، شروع کرد تعریف کردن که شبیه مهراوه شریفی نیایی فقط چشمات درشت تره و عسلیه و این حرفا. دیگه این حرفا رو از حفظ بودم. 6 ماه قبلش اونقدر از پسرای مختلف و عوضی ای این حرفا رو شنیده بودم که حالم به هم میخورد. هیچی نگفتم. حتی یه مرسی خشک و خالی. از خودش گفت. گفت که کُرده و تهران زندگی می کنه. شهرک اکباتان بود. منم سوتی دادم و گفتم که هم محلیم! این رو که گفتم دیگه ول کن نشد. گیر داد باید بیای توی فلان کافه شهرک همدیگه رو ببینم. از اون اصرار از من انکار. دیدم نه بابا چسبیده ولم نمی کنه. از یه طرف خودمم حوصله م سر رفته بود و داشتم وسوسه می شدم قولم رو بشکنم. به خودم گفتم حالا نمیخواد دوست پسرت بشه یا باز خر بشی عاشق بشی که! باهاش یه بیرون برو!
سر ساعت 5 باهاش قرار گذاشتم یه کافه ای توی شهرک که الان پلمپ شده. یه مانتو و شلوار مشکی پوشیدم با کفش و شال بنفش و یه رژ صورتی زدم. از واحد ما تا کافه 5 دقیقه هم راه نبود. اون گفت برسه سمت کافه بهم خبر میده. تا اس ام اس داد که توی کافه نشسته، رفتم بیرون و چند دقیقه بعد، دیدمش. شکل عکسش بود. فقط قدش خیلی بلند بود. من قدم متوسطه. شاید اگر زور می زدم سرم تا شونه ش می رسید. ته ریش هم نداشت. یه ریش کوچیک قهوه ای زیر لب پائینش داشت. نشستم رو به روش. بعله دوستان عزیز! الان حق دارید فکر کنید دیدنش و 2 ساعت کافه رفتن همان و خر شدن من همان! دوباره به یه پسر اعتماد کردم! البته چه اعتمادی هم! اشکان با همه اونایی که تا اون روز دیده بودم فرق داشت.
فوق صنایع می خوند، آروم و متین حرف می زد، مهربون بود، شوخ بود. از احساس زیاد حرف نزد و اینکه زود صمیمی نشد خیلی مخم رو زد! بعد از اون ، من بودم و اشکان و یه تهران. هر روز ماشین سواری، هر روز دور، دیگه روش تو روم باز شده بود. همش منو می خندوند. هر روز همدیگه رو می دیدیم. حتی دانشگاهشم می رفتم. روز به روزم خوشگلتر میشد. منم برای اینکه جلوی همکلاسی های دخترش کم نیارم، لباسای خوشگل می پوشیدم و کلی آرایش می کردم. همیشه هم باید دستم رو موقع دنده عوض کردن می گرفت، می بوسید و می گفت: آخه خوشگلم تو اینجوری بیای بیرون که حواس واسه من نمی مونه. همش باید مواظب باشم کسی نگات نکنه.
منی که شده بودم ضد پسر، اشکان که خانومم صدام می کرد قند توی دلم آب می شد. سه ماه همینجوری گذشت و ما با هم همه جا رفته بودیم. همه جا یعنی پارک و سینما و کافی شاپ و خیابون گردی و اینا. یه شب که داشتیم طبق معمول زیر پتو به همدیگه اس ام اس می دادیم ، اشکان اس ام اس داد مهتابم (من دیگه اسم اصلیم رو بهش گفته بودم) تو نمیخوای بیای به این پسر بی خانواده ی بدبخت یه سر بزنی؟
نوشتم یعنی چی؟
نوشت یعنی تو این سه ماه اصلاً دوست نداشتی بیای ببینی خونه من کجاست اتاقم چه شکلیه؟
منم که یاد اون پسرای عوضی افتاده بودم که تا دوروز نگذشته میگفتن بفرما خونه خالی افتادم، یه اس ام اس تند دادم که چی؟ خونت خالیه میخوای بیام اونجا؟!
نوشت من اصلاً قصد بدی نداشتم عزیز دلم. اصلاً هر طور که راحتی.
دیگه بحث رو عوض کردم ولی واقعاً کنجکاوم کرده بود. یعنی هیچ دختری رو نبرده بود خونه؟ یعنی خونه ش چه شکلی بود؟ خلاصه اینکه فرداش بهش گفتم کجایی؟ گفت خونه. گفتم که میرم با دوستام بیرون. رفتم یه دسته گل خوشگل خریدم و راه افتادم سمت واحدای B2 که می دونستم خونه ش اونجاست. وقتی رسیدم بهش زنگ زدم و پرسیدم کدوم واحدی؟ تا فهمید اونجام کلی خوشحال شد. اومد دنبالم و رفتیم بالا. یه سره هم دستش دور گردنم بود و به خاطر قدهامون که اصلاً به هم نمیخورد راه رفتنمون خنده دار شده بود. یه سره قربون صدقه م می رفت. کلی خندیدیم به خودمون تا رسیدیم دم خونه ش. گفت: خونه دانشجوییه دیگه عزیزم! ببخشید الان خیلی نامرتبه!
منم گفتم که اتاق منم وقتی مامانم نباشه همین شکلی میشه !! کلید رو انداخت و رفتیم تو. گلها رو گرفت و گذاشت توی گلدون. یه خونه نقلی کوچیک داشت با یه دست مبل . یه کتابخونه ی خیلی بزرگ و پر و به هم ریخته. همه برگه های دانشگاهیشم روی تخت ولو بود. وایسادم کنار کتابخونه ش . گل رو گذاشت روی میز تحریرش و اومد جلو. برای بار اول بغلم کرد. تنش یخ کرده بود. صورتش رو چسبوند به صورتم و یه کم از روی زمین بلندم کرد. لباش رو گذاشت روی لبم. شاید پنج دیقه داشتیم فقط لب می گرفتیم. من سرش رو گرفته بودم و چسبونده بودم به خودم. احساس کردم سر و تن منم داره بوی عطرش رو می گیره. آروم منو گذاشت پایین. روسریم افتاده بود و موهام باز شده بود. موهام تا کمرم میومد. تا اون روز فقط عکسمو بدون مانتو و روسری دیده بود. شروع کرد باز کردن دکمه های مانتوم. مانتو رو ازم گرفت. یه کم عقب وایساد و گفت: خدایا این خانوم آخه چقدر خوشگلههههه! من چیکار کنم انقدر نازی تو؟!
خندیدم و گفتم: لوس نشو دیگه خجالت می کشم!
بازم اومد جلو. لباش و چونه ش رنگ رژ لبم شده بود. صورتش رو پاک کردم. لبای خودمم پاک کردم و باز شروع کردیم لب گرفتن. یه جوری منو به خودش فشار می داد که فکر می کردم الان کمرم می شکنه. شروع کرد گردنمو خوردن که خودمو کشیدم عقب. گفتم نه اشکان. یه کمی نگام کرد و گفت: هرچی شما بفرمایید. ناهار چی میخوری؟
یه رستوران توی شهرک هست. رفت که از همونجا ناهار بگیره. منم دلسوزیم گل کرد و گفتم بذار اتاقشو یه کم مرتب کنم. هال مرتب بود. رفتم توی اتاق. اول دوباره رژ زدم، بعدش کتاباو برگه هاش رو دسته کردم . توی کتابخونه جا دادم. مدادا و خودکاراشو برداشتم بذارم توی کشوی میز تحریرش که... یه بسته کاندم نو دیدم! دست و پام شل شد. نشستم روی تختش و زدم زیر گریه. یعنی اشکانم مثل همه بود؟ یعنی من دوباره اشتباه کردم به یکی اعتماد کردم؟آره دیگه! خونه دانشجوییه! هرکسی ممکنه بیاد و بره. اصلاً من دیوانه م که اینجام! کدوم پسریه که خونه خالی داشته باشه و دختر نیاره؟!
میخواستم پاشم برم ولی پاهام جون نداشت. اشکام سر میخوردن میومدن پایین. تصور کردن اشکان با یه دختر دیگه روی همون تختی که من نشسته بودم عین مرگ بود برام. نمی دونم چقدر گذشت که اشکان کلید انداخت و اومد تو. بوی غذا اومد. چند بار صدام کرد: خانومم، مهتابم، ماهم...
یهو رسید توی در اتاق و دید دارم گریه می کنم. غذا ها رو گذاشت همونجا رو زمین و دویید پیشم. دستش رو انداخت دور گردنم و گفت:" الهی فدات بشم چی شدهه؟ خب من دق کردم بگو دیگه!!!! "
سرمو بلند کردم و بسته کاندوم رو از کنارم برداشتم و دادم بهش. یه کم نگاش کرد، بعد گذاشتش رو میز تحریر. گفت: چیه خب؟!
گفتم چند نفرو جز من آوردی اینجا؟!
گفت خیلیا رو!
قلبم ریخت. زل زدم توی چشماش. همونجوری مظلوم و مهربون بود. خندید و گفت: خب همکلاسیام میان اینجا درس می خونیم. مامان و بابامم سالی چند دفعه میان. این گریه داره عشقم؟!
گفتم واسه اون کاندوم گفتم!
گفت: خب اگه کسی اومده بود که باز شده بود!
بازم وسط گریه با اون لحنش منو می خندوند. خندیدم.
این شد قربونت برم.
سرمو انداختم پایین که یعنی باهات قهرم. آدم وقتی عاشق یه نفره حتی دروغاشم باور می کنه دیگه. منم گفتم اشکان با این چشما و قیافه نمیتونه عوضی باشه!
گفت خب راستش دیروز علی کلید خونه رو گرفت دوست دخترش رو آورده بود. دختره قهر کرد بسته کاندومشم جا گذاشت اینجا عزیزم!
بعدش سریع تلفن زد به علی و گذاشت روی بلندگو! پرسید علی کاندوما رو نمیخوای؟
علی گفت : چیه؟ توام راه افتادی؟ اسمشم بلدی؟
من خیالم راحت شد. اشاره کردم که قطع کنه. قطع کرد و گفت: منو چه به این کارا؟ تو خانوم منی! تو عزیز منی! من تا حالا چنین کاری نکردم! دیدی که ! همه هم میدونن!!
بغلش کردم. دلم سوخت که بهش تهمت زده بودم. تقریباً اومده بود روم. دوباره شروع کردیم لب گرفتن. رفتم عقب عقب، تاجایی که دیگه روی تخت خوابیده بودم و اون روم بود. نفساش می خورد به گوش و گردنم و دیونه م می کرد. من اشکانومیخواستم. همه چیشو. می خواستم سکس اولش باشم، رفت سمت گردنم. زبونشو می کشید روی گردنم . دوباره یخ کرده بود. من محکم بغلش کرده بودم. دستام پشت کمرش قفل شده بود. سرش رو آورد بالا. چشمای درشتش خمار شده بود. گفت: دستمو بکنم توی تیشرتت؟
از سوالش خندم گرفت. سرمو تکون دادم. آروم دستش رو برد و سینم رو از روی سوتین توی مشتش گرفت. دست بزرگ برای اینجور وقتا به درد می خوره که همه سینه سایز 85 من توش جا شد. من شروع کردم بوسیدن پیشونی خیس عرقش، اونم گردنمو می خورد. تیشرتم رو از پایین گرفت و درش آورد. بغلم کرد تا درست بخوابوندم روی تخت. آخه نصفه خوابیده بودم. پاهام از تخت آویزون بود رو زمین. همونجوری که بغلم کرده بود سوتینم رو باز کرد. اولش یه کم سینه هامو نگاه کرد. من داشتم به چشماش نگاه می کردم. خودش دکمه های لباسشو در آورد و خوابید روم. سینه هامون روی همدیگه بود. دوباره شروع کردیم لب. خودش رو روی سینه م بالا و پایین می کرد. نوک سینه هام میخورد به نوک سینه هاش و کسم حسابی خیس شده بود. توی زندگیم اونقدر حشری نشده بودم. سرش رو هل دادم پایین. سینم رو نمی خورد. گاز می گرفت. با دستش چپی رو می مالید و نوک راستی رو می مکید و گاز می گرفت. حواسم نبود که صدام چقدر بلنده. داشتم دیوونه می شدم. برجستگی شلوارش رو حس می کردم که روی تنم جا به جا می شد. خیلی دوست داشتم زودتر بره سراغ کسم. خوابید کنارم. من کمربندشو گرفتم و باز کردم. نه مثل اینکه وضعیت خیلی خراب بود!
کیرش از زیر یه شورت سیاه افتاد بیرون. گرفتمش توی دستم! اونم دستش رو کرد توی شلوارم، بعد شورتم. دست سردش که به کس داغم خورد دیگه میخواستم جیغ بزنم. شروع کرد مالیدن چوچولم. منم کیرش رو فشاااار می دادم و می مالیدم. شورت و شلوارم رو کشید پایین و بلند شد. من خوابیده نگاش می کردم با اون قدش. دیگه قیافه ش معصوم نبود. منو می خواست و وحشی شده بود. جفتمون تند تند نفس می زدیم. شلوارش رو در آورد. من سریع از جام بلند شدم دیدم خیلی زشته مثل مرده بیفتم همونجا! شورتش رو خودم دادم پایین و کیرش رو کردم توی دهنم. توی دهنم جا نمیشد. نمی تونستم درست لبمو دور کیرش جمع کنم و فشارش بدم، بیشتر کیر اون داشت دهن منو فشار می داد. شروع کردم مکیدن سرش. این کارو خیلی دوست دارم که با لبام سرشو فشار بدم، بعد زبون بزنم و بعد شروع کنم مک زدن سرش انگار که دارم بستنی میخورم! اشکان چشماشو بسته بود و فقط ریز ریز ناله می کرد. دستشو برده بود توی موهامو جمعشون کرده بود بالای سرم. به هرزوری شده کیرش رو توی دهنم جا دادم و شروع کردم عقب و جلو کردن. خیلی جلوی خودمو گرفته بودم که یهو عق نزنم و ضایع نشم چون کیرش تا حلقم می رسید.
گفت: بسه دیگه الان میاد!
کیرشو ول کردم و خیره شدم توی چشاش. لبام گز گز می کرد انگار سر شده بود. بسته کاندوم رو از روی میز برداشت و گفت با تشکر از دوست دختر علی آقا! یه کاندوم در آورد و داد به من! فهمیدم دوست داره من بکشم روی کیرش. سر کاندوم رو گرفتم و گذاشتم روی کیرش. مگه می رفت؟ آخر خودشم کمکم کرد. دستش رو گذاشت روی سرش و من بقیه ش رو کشیدم روی کیرش. حالا یه کیر خاردار با طعم نعناع و تاخیری داشتیم! توی کسم که نمی تونست بکنه. کون هم خیلی درد داشت. چیکار باید می کردیم؟
خوابید روی تخت و من نشستم روش. جوری از برخورد اون کیر کاندوم کشیده به کسم روانی شده بودم که دلم میخواست بذارمش روی سوراخ کسم و بشینم روش! دستمو گذاشتم روی شونه هاشو یه کم خم شدم جلو. شروع کردم جا به جا شدن روی کیرش. بالا، پایین، بالا پایین. کیرش مالیده میشد به چوچولم و سوراخ کسم! اونم دستش رو از پشت آورده بود و اون انگشت وسط گنده ش رو داشت می کرد توی سوراخ کونم. انقدر حشرم زده بود بالا که نمی دونستم درد چیه دیگه. همونجوری داشتم روی کیرش عقب جلو می شدم که دلم ریخت. چشام بسته شد. چند تا آآآآآآآآآآی بلند کشیدم و سرمو گذاشتم روی گردنش. می گفتم آی اشکاااااااان!
می گفت جونم؟ شدی؟ شدی؟!! ای جاااااان!
نفسام کم کم آروم شد. انگشت اشکان تا ته توی کونم بود و داشت سعی می کرد انگشت کناریشو هم بکنه. گفتم نکن اشکان داره دردم میاد. گفت درست میشه عزیزم! و دوباره اومد جلو واسه لب. پا شد نشست. حالا من نشسته بودم روی کیرش اونم نشسته بود منو بغل کرده بود و داشت لب می گرفت. دوباره کسم داشت خیس می شد! ظاهراً اون روز نمیخواست سیر بشه . باز شروع کردم خودمو بالا پایین کردن که گفت برگرد. بلند شد. من چهار دست و پا نشستم. کونم رو با دو تا دستاش گرفت. آب کسم رو مالید به سوراخ کسم و کیرش رو گذاشت روش! اون کیر کلفتی که تو دهنم جا نمیشد چجوری میخواست بره توی این کون؟
یه کم فشارش داد. داشتم جر می خوردم. گفتم نکن اشکانم! نکن دردم میاد. دست راستش رو آورد و شروع کرد به مالیدن کسم. لعنتی فهمیده بود چجوری حشریم کنه. باز که منو برد توی حال، کیرش رو فشار داد تو. شاید عجیب باشه اما فکر می کردم کیرش توی روده مه!! درد داشتم، لذتم داشت. شروع کرد به تلنبه زدن. من از درد و لذت جیغ می زدم. آآآآآآآآآی! اشکاااااااااااان! اسمشم صدا می کردم. اونم صدای آه آهش بلند شده بود. دستمو بردم عقب و دیدم بله! کیرش تا ته توی کونمه و داره عقب جلو می کنه. دیگه فقط فشارو حس می کردم کونم بی حس شده بود. خیلی خم شده بودم. سرش رو گذاشته بودم روی زمین و کونم طرفش بود. یه دستش بغل سرم بود. با یه دستم سینمو می مالیدم. اون کونمو می کرد و کسمم می مالید. دوباره همون حس اولی اومد سراغم. گفتم دارم میشم اشکان! دارم میشم! آآآآآآآآی!!!
اشکانم افتاد رومو شروع کرد تلنبه زدن. باز دردم گرفته بود. اما زیاد طول نکشید دوتا تلنبه محکم زد و یه آه بلند کشید. بعدش آخ های ریز. محکم بغلم کرده بود. خیلی این سکس لذت بخش بود. فکر نمی کردم میشه بی عذاب وجدان هم از یه سکس عاشقانه انقدر لذت برد. یه کم کیرش توی کونم بود. دیگه درد نداشت. بعد برم گردوند و با همون حرارت قبل ازم یه لب کوتاه گرفت. خوابید پیشم. توی کاندم آب پر شده بود. کیر با کاندومشو که دیگه نیم خواب بود گرفتم و گفتم:آخی نگاش کن!
اون گفت : نه غذاهای سرد شده رو نگاه کن که دارم از گشنگی می میرم!
بازم خندیدیم ولی حال نداشتیم بریم غذا بخوریم حتی!
اون ترم درس اشکان تموم شد. بهم نگفته بود که درسش توی ترم تابستونه تموم میشه. اونقدر وابسته هم شده بودیم که حتی نگفت داره کارای پایان نامه ش رو انجام میده. امیدوار بود توی تهران کار پیدا کنه که نتونست و بهم گفت که آخر شهریور باید برگرده کردستان. البته قول داد زود یه کاری پیدا می کنه و برمیگرده پیشم. همون شهریور نتایج کنکور اومد و منم دانشگاه فردوسی مشهد قبول شدم. این یعنی اینکه من و اشکان باید باور می کردیم که از هم جدا شدیم. چقدر شبا رو با گریه خوابیدیم! چقدر با هم رویا بافی کردیم. خانوادم نذاشتن آزاد برم یا یه سال دیگه بخونم. من رفتم مشهد. دوبار اشکان رو مشهد دیدم، سه بار تهران اما به رسم قدیما توی کافه و پارک و شهرک. وقتی پدر اشکان مرد، مجبور شد بره کردستان پیش مادر و دو تا خواهرش بمونه که تنها نباشن. گفت مسئولیت داره! منم گفتم عاشقش می مونم! اینجوری شد که من همیشه به یاد اشکان و تابستون کوتاهمونم...

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#268
Posted: 7 Oct 2012 10:13
زهره دوست دخترم
سلام بچه ها من سیاوش هستم از کرمانشاه.
امروز میخوام داستانی 100% واقعی را راجع به اولین سکس خودم بنویسم که در سال 87 برام اتفاق افتاد.سکسی که با دوست دخترم زهره داشتم (که مثل خودم ساکن شهر کرمانشاه است اما اسمش مستعاره).
اولا اینو بگم که سعی میکن تمام جزئیات رو بنویسم و کاملا صادقانه اینجا به اون برنامه ای که با این دختر داشته بودم اعتراف کنم.به خدا قسم که به جز واقعیت چیز دیگه ای نمینویسم.
خب...بریم سر اصل ماجرا....
خاطرم هست اردیبهشت ماه سال 87 بود که من داشتم توی خیابان شریعتی کرمانشاه قدم میزدم و سر ظهر هم بود و مدارس تعطیل شده بودن.منم از مدرسه میومدم و داشتم مسیر بازگشت به خانه رو طی میکردم.
همینجوری که داشتم توی پیاده رو راه میرفتم , چشمم به اون سمت خیابون افتاد که دختر خانومای دبیرستانی از مدرسشون (مدرسه جلال آل احمد) تعطیل شده بودن و داشتن به خونه هاشون برمیگشتن.
همینجوری یه دفعه هوس کردم برم اون دست خیابون و یه نگاهی بندازم به اون دخترا تا ببینم مورد خوبی توشون پیدا میشه برای دوستی یا نه.
این شد که خودمو به اون دست خیابون رسوندم و برای اینکه دخترا به حضور یه پسر در حوالی خودشون شک نکنن , موبایلمو درآوردم و الکی با موبایلم حرف زدم....
همچنانکه الکی با موبایلم حرف میزدم داشتم در عین حال هم چشامو بین دختر خانومایی که تازه از مدرسه تعطیل شده بودن میچرخوندم...تا اینکه یه دفعه مورد مناسب خودمو پیدا کردم.(عین یه پلنگی که چند دقیقه به انتظار یه صید مناسب نشسته).
دیدم یه دختر با قد متوسط , سفید و نسبتا چاق از جلوی چشمام گذشت...باور کنین وقتی چشمم بهش خورد,به حدی مجذوب چهره ی جذاب و اندام زیباش شدم که نزدیک بود از حال برم.
دختره یه دختری با قد حدودا 170 و وزن 75 کیلو گرم بود و قیافش هم از سنش یه کمی بیشتر نشون میداد..ولی بهش میومد دختر خیلی باکلاسی باشه.
چیزی که در این دختر خیلی توجهم رو جلب کرد ,باسن دختره بود و فکر میکنم دلیل اینکه من از بین اون همه دختر دبیرستانی این دخترو انتخاب کردم , وجود همین باسن بزرگش بود.
خلاصه چی براتون بگم , باسن این دختره مثل باسن زن های سن و سال بالا بود که چندتا بچه هم آوردن.اینم اضافه کنم که این دختره موقع راه رفتن یه ذره ی خیلی کمی هم لنگ میزد توی راه رفتنش که فکر میکنم به خاطر همون باسن گندش بود.
خلاصه من که مجذوب زیبایی های اون دختر شده بودم, دل و ایمان خودمو یکی کردم و دنبالش راه افتادم تا از حوالی مدرسه یه کمی دور بشه تا اون موقع شکارش کنم.
این شد که دختره حدود 100 متر از مدرسه دور شد و رسید سر خیابون "شورا".
اینجا بود که قدمهامو تندتر کردم تا به دختره برسونم خودمو.وقتیکه به دختره رسیدم خیلی مودبانه بهش سلام کردم ولی جوابمو نداد.دوباره بهش سلام کردم و دوباره جوابمو نداد.
بار سوم دیگه دلمو به دریا زدم و بهش گفتم : ببخشین من از ما خوشم اومده...باور کن دست خودم نیست , یه دفعه الان که از مدرسه اومدین بیرون چشمم به شما خورده و بهتون علاقه مند شدم....اجازه میدن این چند قدمو با هم باشیم؟
دختره یه خورده ای با کلافگی دوروبرشو نگاه کرد و گفت : آقای محترم من الان باید برم خونه.لطفا مزاحم من نشو.
بعدش هم دختره از اونجا که باهاش حرف زدم دور شد.
هنوز خیلی دور نرفته بود که یه دفعه به ذهنم رسید که به قول رفیقا گفتنی , از فرمول "شماره دادن" استفاده کنم.
این شد که دوان دوان خودمو به اون دختره رسوندم و درحالیکه شمارمو روی یه تیکه کاغذ نوشته بودم, دادم بهش و گفتم: حالا که وقت نداری این شمارم پیشت باشه بعدا بهم زنگ بزن.
دختره هم که مدام داشت اطراف رو نگاه میکرد (و احتمالا از اینکه کسی ما رو با هم ببینه میترسید), برای اینکه منو از سرش باز بکنه , شمارمو گرفت و بعدش هم رفت.
منم دیگه برگشتم خونه و احتمال ضعیفی هم میدادم که دختره بعدا بهم زنگ بزنه.چون با اکراه شمارمو گرفته بود و من هم میدونستم که میخواسته منو فقط از سرش باز بکنه.
خلاصه شب شد...خاطرم هست داشتم برنامه ی 90 رو نگاه میکردم که یه دفعه یه sms برام اومد.
اول فکر کردم "رضا" رفیق شفیق منه که معمولا شبها هم بهم sms میده...اما وقتی موبایلمو نگاه کردم, دیدم یه شماره ی ناشناسه.
متن sms رو باز کردم ببینم چی نوشته توش.
نوشته بود: ببین آقا پسر! من یه همکلاسی دارم که دوست پسر پولداری داره و خیلی هم به اون دوست پسرش مینازه...میخوام روشو کم کنم.اگه بتونی با یه ماشین مدل بالا فردا موقع تعطیلی بیای دم در دبیرستانمون منو سوار کنی,به شکلی که همه ی بچه های همکلاسیم منو ببینن, من حاضر میشم باهات دوست بشم.اگر هم نمیتونی این کارو بکنی,پس کلا بیخیال من شو.
منم تا این sms رو خوندم دستپاچه شدم و شروع کردم به عرق ریختن و سردرگمی.
پیش خودم گفتم حالا خدایا ماشین مدل بالا از کجا جور کنم؟...منم بابام یه کارمند ساده بود و بالاترین ماشینی که داشته "سمند" بوده...الان هم از صبح ساعت 7 که میره سر کار تا 2 و نیم ماشینش رو با خودش میبره...تازه اگر هم ماشینشو نمیبرد , بازم سمند ماشین مدل بالایی به هیچ وجه نیست تا من باهاش دختره رو سوار کنم.
این بود که یه 10 دقیقه ای دور خودم چرخیدم تا اینکه فکری به نظرم رسید...
خانواده ی خاله ی کوچیکم , خانواده ی ثروتمندی بودن و یه ماشین "مزدا" تو خونشون پارک بود که شوهر خالم ( که تولیدی کفش داشت) , به اسم خالم کرده بود تا صبح ها باهاش بره این ور اون ور.
خلاصه اینکه منم با خالم خیلی جور بودم و شروع کردم به فکر کردن به اینکه چجوری میتونم مخ خالمو بزنم تا ماشینشو یه 1 ساعتی بده دستم.
این بود که همون شب زنگ زدم به خالم و به دروغ بهش گفتم که فردا ظهر میخوام ماشینتو برای اینکه مامانمو باهاش ببرم خرید , قرض بگیرم.
خالمم بدون هیچ چون و چرایی قبول کرد و بهم گفت که فردا هر موقع خواستم میتونم بیام سوییچو ازش بگیرم.
اینم درست شد و فقط یه موضوع دیگه ای باقی موند و اونم این بود که منم مثل اون دختره گروه صبح بودم و اگه میخواستم زمانیکه از مدرسه ی خودم تعطیل میشم , بیام خونه ی خالم و ماشینو بردارم و دوباره بیام دم دبیرستان دختره , دیگه ممکنه دیر شده باشه و مدت زیادی از تعطیلی دبیرستان دختره بگذره و نقشه ی منم خراب بشه.
این شد که افتادم به فکر اینکه یه جورایی بساط جیم فنگ زدن از مدرسه خودمو جور کنم....
فردا صبحش 2 تا از 3 تا زنگ مدرسه رو حضور داشتم ولی برای زنگ سوم پیش ناظم مدرسمون بهانه آوردم که الان وقت دکتر دندانپزشک دارم و اگه بشه این یه زنگو بهم مرخصی بده...برای اینکه باورش هم بشه دو تا از دندانهای کرم خورده ی آسیاب خودمو بهش نشون دادم و با گرفتن قیافه مظلوم ازش خواستم تا اجازمو بده.
خلاصه من از مدرسه خودمون بیرون اومدم و یه راست رفتم خونه خالم تا سوییچشو بگیرم و ماشینو بیارم...خالمم سوییچ ماشینو دو دستی تقدیمم کرد و بهم گفت :
سیاوش تو گواهینامه هم نداری ها....مراقب این ماشین باش!
منم گفتم: عیبی نداره من درسته گواهی نامه ندارم ولی دست فرمانم خیلی خوبه...نگران نباش.
بعدشم سوییچو انداختم به ماشینو و رفتم دم در دبیرستان "جلال آل احمد" تا وقتی اون دختره (زهره) بیرون بیاد و اون کاری که ازم خواسته بود رو براش انجام بدم.در ضمن براش هم sms فرستادم که من الان توی یه ماشین مزدای سفید رنگ بیرون دبیرستان نشستم.
یه 45 دقیقه ای منتظر وایسادم تا اینکه مدرسه تعطیل شد.
یه 2-3 دقیقه ای گذشت تا اینکه دختره اومد جلوی چشم دوستاش سوار ماشین خالم شدکه من پشتش نشسته بودم.(اونقدر با ناز و افاده و تمعنینه در ماشینو باز کرد که فکر کنم تمام مغازه دارهای حوالی دبیرستان جلال آل احمد هم صحنه ی جلوس زهره به داخل ماشین رو دیدن...پدر سوخته انگار slow motion اجرا داشت میکرد.)
وقتی اومد توی ماشین و در رو بست بهش گفتم: حالا دیگه پوز همکلاسیاتو زدی؟
اونم در حالیکه حس لاث زنندگیش گل کرده بود و حسابی ذوق کرده بود , گفت : آره...حالا بیا از اینجا دور شیم.
بهش گفتم: حالا کجا بریم؟
گفت: بیا بریم رستوران امپریال (واقع در میدان مصدق کرمانشاه).
از روی طعنه بهش گفتم:نکنه مثل دیروز دیرت بشه ؟!
گفت: نه...به مامانم گفتم مدرسه برامون برنامه فوق العاده گذاشتن و دیر میام...مطمئن باش نگرانم نمیشن...فعلا وقت داریم.
منم بردمش رستوران امپریال و 2 تا هات داگ سفارش دادم و شروع کردیم به صحبت کردن و غذا خوردن و پرس و جو کردن از نام و نشان همدیگه..........
این شد که این سرآغاز آشنایی من با این دختر (یعنی زهره ) شد و روزهای بعد هم به تناوب همدیگر رو دیر به دیر میدیدیم تا اینکه فصل تابستان رسید و مدارس تعطیل شد.
خاطرم هست یکی از روزای اواسط تیرماه 87 بود که به این فکر افتادم که با زهره یه سکس درست حسابی داشته باشم...خاطرم هست که خیلی حشری بودم و نمیدونم چه خوره ای به حونم افتاده بود که میخواستم به هر شکل ممکن با این دختره سکس داشته باشم.
باور کنین توی اردیبهشت و خرداد که با زهره دوست شده بودم اصلا به سکس فکر نمیکردم و میخواستم زهره فقط دوستم باشه نه اینکه بیام باهاش سکس داشته باشم.ولی نمیدونم چطوری یه دفعه توی تیرماه به فکر سکس با این دختر افتادم اونم بعد از 2 ماه از شروع دوستیمون.
این شد که شروع کردم به چیدن مقدمه برای سکس با زهره.
اولین چیزی که نیاز داشتم یه خونه ی خالی بود.
از اونجایی که من مادرم خونه دار بود , هیچوقت خونمون خالی نمیشد به همین دلیل هم من باید منتظر یه مهمونی یا همچین چیزی میشدم تا خونوادم از خونه بیرون برن و خونمون خالی بشه.
شب جمعه خونواده ی من دعوت شده بودن خونه پدربزرگم و قرار بود که ساعت 6:30 عصر خانوادم برن خونه ی پدربزرگم.
این شد که من به خونوادم گفتم که من نمیام خونه ی پدربزرگ و خودتون برین...حال مهمونی اومدن ندارم.
خونوادمم قبول کردن و همگی رفتن خونه پدربرگم...
به محض اینکه خونه خالی شد, زنگ زدم زهره و بهش گفتم که میخوام ببینمش.
اونم هیچ بهونه ای نیاورد و با هم توی خیابون مصدق قرار گذاشتیم.
از اونجاییکه خونه ی غرناز اینا خیابان سراب بود و خانه ی ما هم خیابان شریعتی , هر دوی ماها یه فاصله ی مساوی ای رو برای رسیدن به خیابون مصدق , که به هر دوی ما نزدیک بود , باید طی میکردیم.
این شد که در فاصله ی زمانی بسیار کوتاهی همدیگر رو در خیابان مصدق ملاقات کردیم.
من به زهره گفتم که بیا بریم سمت شریعتی (که خونه ی من اونجا بود) , اونم قبول کرد و غافل از اینکه من میخوام بیارمش خونه , با من همراه شد.
وقتی رسیدیم توی یکی از کوچه های خیابون شریعتی که خونه ی خانواده ی من اونجا بود , با دست بهش اشاره کردم که خونمون اونجاست.بعش هم بهش گفتم که میخوام بیاد توی خونه.در ضمن بهش گفتم که هیشکی خونه نیست و همگی رفتن مهمونی و تا 12 شب هم برنمیگردن.
خلاصه کلید رو انداختم توی در و با هم وارد خونه شدیم.
بعدش کیف زهرهو از دستش گرفتم و آویزونش کردم به چوب لباسی.
زهره همیجوری داشت به داخل فضای خونه نگاه میکرد که بهش گفتم : راحت باش...میخوای مقنعه ات رو دربیار.
زهره هم بدون هیچ تاملی مقنه اش رو درآورد و چشم من به جمال موهای قهوه ای کم رنگ این دختر (که به قرمزی میزد) روشن شد.
وقتی مقنعه اش رو درآورد واقعا زیباییش 100 برابر شد پیش چشمام.
واقعا دختر زیبایی بود و حالا با موهاش زیباییش کامل شده بود.
بعد منم سریع رفتم توی آشپزخونه و بساط شربت آلبالو رو دست و پا کردم.
بعدش اومدم و شربت رو گذاشتم جلوی روش و تعارفش کردم تا بخوره.
اونم که به نظر خیلی تشنه میومد و به خاطر گرمای هوا عرق کرده بود, شربتو تا تهش سر کشید و ساکت همونجا نشست.
منم لیوانای خالی رو برداشتم و گذاشتم توی آشپزخونه و بعدش سریع رفتم دستشویی.
خاطرم هست کیرم خیلی خیلی شق شده بود و چون میدونستم به لحظه ی موعود دارم نزدیک میشم, حسابی دستپاچه و حیران شده بودم.
توی اون لحظاتی که توی دستشویی بودم به فکر حرف یکی از رفیقام افتادم که بهم گفته بود که قبل از اینکه با دختری قرار بزاری یه دست جلق بزن تا شهوت تو رو به فکر کارای احمقانه نندازه.
این شد که تصمیم گرفتم یه دست جلق بزنم ولی پیش خودم گفتم چرا این کارو بکنم.اون موقع شاید دیگه نتونم زهرهو با لذت بکنم.
چند بار تف زدم سر کیرم و حسابی خیسش کردم و بعد آروم گذاشتمش توی شلوارم و از دستشویی بیرون اومدم و یه راست رفتم کنار زهره روی مبل نشستم.
اولش فاصلم با زهره حدود نیم متر بود ولی رفته رفته با گفتن کلمات عاشقانه و لاث زدن با زهره , فاصلمو هی کمتر و کمتر کردم باهاش.
یه دفعه کار رو به اونجایی رسوندم که در عین حالی که باهاش حرف میزدم , دستمو گذاشتم روی شونش تا ببینم عکس العملش چیه.
خدا رو شکر هیچ عکس العمل بدی از خودش نشون نداد و انگار براش این موضوع عادی میومد.
بعدش در عین حالیکه حرفای عاشقانه برای همدیگه تیکه پاره میکردیم, شروع کردم به نوازش شونه هاش.
(اینم بگم که من عمدا داشتم این کارا رو میکردم , چون میدونستم که دخترا رو باید مرحله به مرحله پیش برد تا یه دفعه ازت منزجر نشن...اشتباهی که اکثر پسرا انجام میدن اینه که در این جور مواقعی میخوان یه دفعه برن سر اصل مطلب).
خلاصه شروع کردم به نوازش شونه هاش و آروم همونطور که نشسته بودیم عاشقانه بغلش کردم و زهره هم بدون هیچ مقاومتی , خیلی نرم و آروم اومد توی بغلم.
اونجا بود که غلظت حرفای عاشقونمو به زهره بالاتر بردم و صحبت از فدا کردن جونم براش و این چیزا رو پیش کشیدم.(دخترا هم که میدونین, عاشق شنیدن این جور حرفا هستن).
یه 2 دقیقه ای توی بقلم بود که یه دفعه با همون حالت بغل به بغل از روی مبل بلندش کردم و صورتمو رو به روی صورت قرار دادم و توی چشاش خیره شدم.
بعد لبمو آوردم نزدیک لبش و در حالیکه چشای هر دومون مست و خمار شده بود نمیدونم چجوری شد که یه دفعه همدیگر رو بوسیدیم و شاید 5 دقیقه ی تمام داشتیم لبهای همدیگر رو میخوردیم.
توی این لحظات به شدت احساس میکردم که کیرم خیلی گنده شده و دیگه داره تحملم تموم میشه.
دست زهرهو گرفتم و یه راست آوردمش توی اتاقم و بردمش روی تختم.
توی تخت خواب (در حالیکه هنوز لباسامونو در نیاورده بودیم ), آنچنان به هم میپیچیدیم که بوی ادکلن های لباسامون توی هم قاطی شده بودن و بوی هر دومون انگار یکی شده بود.
یک آن زهرهو متوقف کردم و آرومش کردم.
بعد در حالیکه دراز کشیده بود و صورتش به سمت سقف بود, آروم خوابیدم روش و بغلش کردم.بعد دوباره بوسیدنو از سر گرفتم و وقتی که احساس کردم که دیگه کاملا داره فضانوردی داره میکنه , آروم سینه هاشو مالش دادم.
بعدش دونه دونه دکمه های مانتوشو باز کردم و رسیدم به پستانای سفید و بزرگ و خوش فرمش که نزدیک بود با دیدنشون آبم بیاد.
تصور کنین پستونای بزرگ یه دختر نسبتا چاق و حشری سال آخر دبیرستانی رو که فوق العاده سفیده و نوکش هم قهوه ای کم رنگه.
پستونای راست و چپش رو از داخل کرستش بیرون کشیدم و شروع کردم به خوردن نوکش.
بعدش کلا پیراهنشو درآوردم و دیگه الان زهره فقط یه شلوار پاش بود.
من که حسابی غرق در شهوت شده بودم , یه دفعه تصمیم گرفتم به جای اینکه به یکباره شلوارشو دربیارم, اول دمپای شلوارشو بالا بزنم ببینم ساق پاش چه فرمیه؟
این بود که دمپای شلوارشو زدم بالا و برخودم به یه ساق پای بسیار بسیار بسیار زیبا و سکسی که منو به این فکر فرو انداخت که کلا این دخترها عجب خلقت های زیبایی هستن و ما مردا از دیدن هر قسمتی از بدنشون لذت میبریم.
ساق پای این دختر به حدی گوشتی و سکسی بود که من دهنم آب افتاد.
شروع کردم به لیس زدن ساق پای زهره و لیس زدن قوزک و کف پای نرم و سفیدش که الحق و الانصاف بوی عرق پاهاش اینقدر توی مشام من زیبا جلوه میکرد که حاضر بودم جورابشم بخورم.
بعد از این, دمپای شلوارش رو تا بالای زانوش ,بالا کشیدم و شروع کردم به لیس زدن زانوهاش.
(از این دختر چی بگم که همه جای بدنش زیبا و خوردنی بود)
بعدش دیگه آستانه ی طاقتم به آخر رسید و با عجله تمام لباسای خودمو درآوردم و شلوار زهره رو هم به انضمام شورتش بیرون کشیدم و همه را به گوشه ای پرتاب کردم.
بعدش با آب دهنم 3-4 بار کیرمو خیس کردم و بی معطلی گذاشتمش توی کس زهره که توی اون لحظات از منم حشری تر شده بود.
اولش فکر کردم باکرس دختره , و شنیده بودم دخترای باکره اگه برای بار اول بکنیشون , خون ازشون بیرون میاد,اما وقتی کیرمو تا انتها کردم توی زهره و بیرون کشیدم , یه چند ثانیه منتظر شدم ببینم خون میاد از کسش و واقعا زهره باکره هست یا نه , که دیدم هیچ خبری از خون و این جور چیزا نیست.
پمپ اول که موفقیت آمیز بود , دیگه پمپ های بعدی ای که توی کسش میزدم رو تندتر کردم و علارغم اینکه نمیخواستم زود آبم بیاد , این اتفاق افتاد و شاید به شما بگم که بعد از 10-15 تا تلمبه زدن توی کس زهره , آبم آومد.
چون این اولین تجربه ی سکسم بود, خیلی وارد نبودم و این شد که خیلی زود ارضا شدم و سریع خودمو کنار کشیدم.
زهره که هنوز ارضا نشده بود و گرفتار زودانزالی من شده بود , ازم خواست که دوباره برگردم ولی بهش گفتم که باید یه لحظه برم دستشویی و دوباره بیام.
رفتم دستشویی و یه جیش کوچولو کردم و دوباره برگشتم روی تخت کنار زهره.
این بار زهره منو یه خورده تحریک کرد و یه کم هم با کیرم ور رفت تا دوباره سر حال بیام.
بعد از 10 -15 دقیقه احساس کردم که میتونم یه دور دیگه با زهره سکس داشته باشم.
این شد که از زهره خواستم که اینبار با حالت 4 دست و پا روی تخته بشینه.
اونم 4 دست و پا وایساد و منم از پشت زهره , آروم کیرمو گذاشتم توی کسش و شروع کردم به پمپ زدن.اما اینبار حرص و ولع دفعه ی اول رو نداشتم و آروم تر و کند تر تلمبه میزدم.
اینبار مثل دفعه ی اول سریع ارضا نشدم.
بلکه با چندین و چند بار و در چند حالت مختلف با زهره سکس داشتم و یه کمی جنبه ی منم بیشتر شده بود.
تا اینکه نهایتا(در آخرین حالت سکم با زهره) کیرمو گذاشتم توی سوراخ کونش (همون کون بزرگی که آرزوی کردنشو داشتم) و با چند بار تلمبه زدن , همه ی آبمو ریختم توش.
بعدشم من و زهره رفتیم حمام و زهره یه راست برگشت خونه ی خودشون خیابان سراب.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#269
Posted: 8 Oct 2012 13:09
دستهامو بگیر
یک دفعه نگاهها به هم گره خورد .بهنام باور نمیکرد که بعد از سالها دوباره لیلا رو ببینه . اونهم توی یک شهر دیگه .
بهنام :سلام !!!!!!
لیلا : بهنام تویی .....تو کجا اینجا کجا ؟
بهنام از خوشحالی به لرزه افتاده بود .....
بهنام : لییییی للا ....اینجا چکار میکنی ؟؟؟؟ دارم خواب میبینم؟
لیلا : بسه دیگه پسر ...نیگاش کن رنگ برو نداره !!!!خوب آره ...منم دیگه....اینجام ....دانشگاه معماری شیراز .
بهنام : وای چقدر عوض شدی ...چقدرخوشگل شدی ..
بهنام زیر چشمی اندام لیلا رو برانداز کرد .واقعا زیبا شده بود .هیکل لیلا در مانتو کوتاه حسابی خود نمایی میکرد .
لیلا (با شیطنت ): تو هم واسه خودت مردی شدی ..ناقلا چیکار کردی اینقدر خوش تیپ شدی ؟!!!!!
بهنام (با کمی خجالت و من و من ) : لطف داری ........راستی کجا؟.......اگه وقت داری یه نوشیدنی با هم بخوریم .
لیلا :آره وقت که دارم ولی قبلش باید چند تا کپی از این برگه ها بگیرم ...زیاد طول نمیکشه .
......................................................................................................................
نیم ساعت بعد توی کافی شاپ بودند ...
لیلا (همینطور که با لیوان کافه گلاسه بازی میکند) : خوب بگو ببینم شازده !!!تو اینجا چکار میکنی ؟
بهنام : من اینجا دانشجوی دانشکده مهندسی ام .....ترم چهارم ....تو چی ؟
لیلا : من ..هیچی ..منم به عنوان مهمان اینجا هستم ..راستش بعد از اینکه بابام اینا از یزد اومدن اینجا من خیلی تنها شدم .بعد هم که دانشگاه اصفهان قبول شدم ولی خودت میدونی که بابام چقدر حساسه ! با کلی دوندگی منو به عنوان مهمان آورده اینجا .
بهنام : فکر کنم خیلی وقت میشه که اینجا اومدین ، من که یادم نمیاد از کی ندیدمت !!!!
لیلا: آره یه هفت هشت سالی میشه ....
بهنام (با شیطنت ): ناقلا با این بابای حساست چطور این مانتو رو پوشیدی .تموم بدنت افتاده توش ...
لیلا (با خنده و شوخی ): تو هنوزمث قبلی ، عوض نشدی یادت میاد ؟ ای چیشا رو باید در بیارم ......
بهنام یکدفعه یاد زمانی که فقط هفت یا هشت سال داشت و لیلا هم شش سال افتاد ، یکبار دونفری توی انباری خانه لیلا بازی میکردند .لیلا مامان و بهنام بابا شده بود .بهنام به هنگام بازی به لیلا گفت که شب شده و باید بخوابیم وقتی که دو تایی میخوابند بهنام شروع میکنه به باز کردن دکمه های لیلا و آهسته دستش را به طرف پاهای لیلا میبره .هنگامی که میخواد اون چیزایی رو که توی بچگی از پدر و مادرش دیده بوده رو اجرا کنه ، در انباری باز میشه و پدر لیلا سر میرسه و حسابی اونو میزنه و اونو از خانه بیرون میکنه .....
لیلا : اوووووووووووووی ، کجایی ؟ ( با طعنه) نکنه یاد کتکهای بابام افتادی ؟
بهنام : من همیشه این هوش تو رو تحسین میکنم .تو بچگی هم از لحاظ هوشی از من سر بودی . آره یاد بابات افتادم .خیلی خاطره بدی بود آخرین بار .راستی حالش چطوره..........
........................................................................................................................
زنگ در آپارتمان به صدا در اومد . بهنام معمولا عصرهای پنجشنبه چون کلاس نداشت چند ساعتی میخوابید .با بی میلی و بی حوصله گی آیفون رو برداشت .
بهنام : کیه ؟
لیلا : مهمون نمیخوای ؟
بهنام (با دستپاچگی ) : آلان میام.
بهنام وقتی در را باز کرد احساس کرد چیزی نمیشنوه .گوشهاش سنگین شده بود .حتی سلام لیلا و اینکه اجازه هست بیام تو و اینکه تو چت شده چرا خشک شدی که از زبان لیلا جاری شد همه و همه در هاله ای از مه صورت گرفت .وقتی بهنام به حال عادی باز گشت که دید لیلا روی کاناپه نشسته و به او خیره شده.
لیلا : میشه بفرمایین چتون شده ؟ هوم!!!
بهنام : هیچی ، هیچی ...شوک زده شدم .تو اینجا چکار میکنی ؟ چرا قبلش به من نگفتی که میای .
لیلا : آی کی یو ..دیروز تو کافی شاپ این جزوه رو جا گذاشتی ، منم برات آوردم .اشکالی داره ؟
لیلا با شیطنت ادامه داد : شایدم اینجا کسی رو قایم کردی که نمیخوای ما ببینیمش !!!!!!
بهنام (با عجله ): نه ...نه بابا این حرفها چیه میزنی !!!!!!!!! ...چی میخوری ؟ چای ،قهوه ،نوشیدنی ؟
لیلا : یه نوشیدنی لطفا........
لیلا یه نیگاهی به دورو بر انداخت .آپارتمان شیک و رو براهی بود .
لیلا: از بابات بر میومد که یه همچین آپارتمانی رو برات بخره ....
بهنام همینطور که به سمت آشپزخانه میرفت حرف لیلا رو قطع کرد : نه بابا ...نخریده ، اجاره کرده البته خودش هم بیشتر مواقع برای معاملاتش میاد اینجا ...
لیلا (با خنده): آره دیگه خونه مجردی و پدرو پسر ........خوب دیگه!!!
بهنام که دیگه خجالت و کنارگذاشته بود و داشت آب پرتقال رو داخل لیوان میریخت با پررویی گفت : مگه اشکال داره ؟ جوانی است و هزار عیب.........
کلمه در دهان بهنام شکست .چون همینطور که با لیوان آب پرتقال وارد شد دید لیلا مانتوش رو در آورده و با یه شلوار جین و یه پیراهن آستین کوتاه نشسته. تکمه های پیراهن تا روی سینه باز بود و سینه های سفید لیلا خود نمایی میکرد .اندام لیلا چشم بهنام رو خیره کرد.
لیلا: ببخشید که بی اجازه لباسامو در آوردم ..آخه یه کم گرمه ......
بهنام : نه ..نه ...راحت باش .....
........................................................................................................................
نیم ساعت بعد لیلا و بهنام روی کاناپه نشسته بودند و گرم صحبت بودند.
بهنام کمی توی چشمهای لیلا خیره شد .زیبایی لیلا قابل وصف نبود . بهنام نتوانست بیشتر از این تحمل کند همینطور که به چشمهای لیلا خیره شده بود سرش را به سمت لیلا جلو برد...لیلا چند لحظه ای صحبتش رو قطع کرد ولی اوهم نتونست خودش رو کنترل کنه .هر دو شروع کردند به لب گرفتن .چیزی در وجود هر دو بود که اون لحظه نمیشد درک کرد ،مثل یه جریان یا یه لرزش که در تک تک سلولها راه بیفته . بهنام هینطور که لبهای لیلا رو میمکید دستش رو به طرف پشت گردن لیلا برد و شروع کرد به نوازش کردن مو و گردن لیلا .لیلا هم آهسته دستش رو روی بازوی بهنام میکشید ..
بهنام سرش رو عقب کشید و گفت : لیلا موافقی
لیلا : آره موافقم
بدون هیچ توضیحی قضیه برای هر دو روشن بود .بعضی وقتها نگاه از هر جمله ای قوی تره .بهنام لیلا رو بلند کرد و به سمت اتاق خواب برد .هرچند تخت یکنفره بود ولی برای آن دو کافی بود .در یک لحظه هر دو به روی تخت افتادند .دوباره شروع کردند به لب گرفتن .بهنام آهسته دستش را بطرف دکمه های پیراهن لیلا برد .لیلا سرش رو به عقب کشید و نگاهی به بهنام کرد و با شیطنت گفت : میخواهی کار نیمه تمام رو تمام کنی ؟
بهنام (با خنده) : اگه بابات نیاد ....
هردو خندیدند . بهنام با مهارت خاصی شروع کرد به باز کرده دکمه ها.ودوباره شروع کرد به لب گرفتن .در همین حالت پیراهن لیلا رو از تنش در آورد .اندام سفید لیلا برق میزد .بهنام شروع کرد به باز کردن سوتین .کار سختی نبود با یه حرکت سوتین هم باز شد .بهنام لب گرفتن رو قطع کرد . چشمش که به سینه های لیلا افتاد قلبش شروع به زدن کرد آهسته دست به زیر سینه ها که کمی هم افتاده بودند انداخت و اونا رو بالا آورد .نوک سینه ها ریز و به رنگ قهوهای باز بودند .شکلاتی از این خوشمزه تر برای بهنام پیدا نمیشد . بهنام آهسته نوک زبونش رو سر سینه لیلا زد .لیلا یه آه کوچکی کشید .زبان بهنام به روی هر دو سینه شروع به لغزش کرد و بعد شروع به مکیدن کرد.لیلا هم بیکار نبود و موهای بهنام رو نوازش میکرد .شهوت در وجود هر دو موج میزد . بهنام با یه نیم چرخش به روی لیلا آمد و دوباره به خوردن سینه ها ادامه داد و آرام آرام به سمت شکم حرکت کرد و همینطورکه بدن لیلا رو میبوسید و دکمه های شلوار لیلا رو باز کرد و خیلی سریع شلوار رو در آورد .حالا دیگر لیلا با یه شورت قرمز جلوی بهنام بود .بهنام ایستاد و لباسهاشو در اورد و او هم با یه شورت در برابر لیلا بود .
لیلا به شورت بهنام نگاهی انداخت .کیر بهنام داشت شورت رو پاره میکرد . لیلا بر روی تخت نشست و آروم از روی شورت ،کیر بهنام رو نوازش کرد بهنام همینطور که ایستاده بود سرش را بالا برده بود و آه میکشید .لیلا دیگر طاقت نداشت ،دست انداخت و کیر بهنام رو بیرون آورد . کیر کلفت و بلند .لیلا شروع کرد به بوسیدن و آروم نوک زبونش رو به سر کیر بهنام که حسابی خیس شده بود کشید . طعم ترش مزه ای رو احساس کرد .حالا زمان خوردن آن بود . لیلا کیر بهنام رو توی دهنش کرد و مکید و آروم عقب و جلو کرد .پاهای بهنام سست شده بود .پس از چند لحظه بهنام لیلا رو روی تخت دراز کرد و دوباره شروع کرد به بوسیدن و لیسیدن لیلا . آروم آروم شورت لیلا رو از پاهایش در آورد . جلوی پاهای لیلا نشست و پاها رو باز کرد . کس لیلا خیس خیس بود . بهنام با دست لبهای کس لیلا رو باز کرد و نوک زبونش رو روی چوچول لیلا کشید .پس از چند لحظه بهنام چوچول لیلا رو توی دهنش کرد و کمی مکید .صدای آه آه لیلا فضای اتاق رو پر کرده بود .
لیلا: بهنام زبونتو بکن داخل ...یالا بکنش داخل
بهنام : مگه تو ا ُپنی ؟
لیلا : آره ...زود باش ...زود باش
بهنام زبونش روبه داخل کس لیلا فرو کرد .لیلا از روی لذت جیغ نیمه بلندی کشید .بهنام کنار لیلا خوابید و با دست با کس و چوچول لیلا بازی کرد ..
بهنام : مگه تو شوهر داری ؟
لیلا (با رخوت وشمرده شمرده ) : نه...نه بابا ...این قضیه جریان داره ...ولش کن حالمو نگیر ...زود باش زود باش
لیلا لبش رو روی لبهای بهنام گذاشت . بهنام بروی لیلا چرخید . پاهای لیلا رو باز کرد و خودش بین پاهای او قرار گرفت .با دست کیرش رو آروم به روی کس لیلا کشید .هر دو خیس خیس بودند.بهنام آروم سر کیرش رو توی کس لیلا گذاشت و آهسته آهسته اونو هل داد به داخل .کس لیلا تنگ بود و حسابی کیر بهنام رو گرفته بود .نفس هر دو بند آمده بود .کیر بهنام تا آخر وارد کس لیلا شده بود . بهنام بروی لیلا خوابید وهمینطور که سر سینه های لیلا رو میخورد آروم عقبو جلو میشد. لیلا هم خودش رو تکون میداد.
لیلا: بکن ..بکن ...لامصب (لامذهب)..بکن ..میخوامش ..اونو میخوام ...کیرتو میخوام ...یالا یالا
بهنام : قربونت برم . بیا بیا ... مال تو مال تو ...بذار کست رو بخورم ...بذار کونت رو زبون بزنم ....
لیلا : بخور عزیزم بخور عزیزم......همیشه آرزوی یه همچین لحظه ای رو داشتم ....بکن ...بخور ...همش مال خودت ...همش مال خودت عزیزم
بهنام : وای ...وای ..دارم دیونه میشم ....این چه هیکلی که تو داری .....قربون این هیکل برم
لیلا : من اون کیر خوشکلت رو بخورم ...اون تخماتو ...همشو میخورم ....
بهنام : بذار تا ته فشار بدم ...میخوام فشار بدم تا از عقبت بزنه بیرون
لیلا : فشار بده ...لامصب ...فشار بده...فششششش......
صدای لیلا بند اومده بود .حرکت بهنام تند و تند تر شد .یه لحظه بهنام بلند شد و با انگشتش تند و تند روی چوچول لیلا کشید .لیلا از خود بیخود شده بود ...
لیلا: آره ...آره ...دارم میشم ...دارم میشم ...دار.......................وا...............ی
لیلا بی حس روی تخت افتاد .
بهنام : پاتو واز کن ببینم ....میخوام محکم بکنم تو ...
بهنام پاهای لیلا رو باز کرد و دوباره کیرش رو داخل کرد و شروع کرد به بالا و پایین شدن .تند و تند بالا و پایین میشد ولیلا هم به بدن بهنام دست میکشید.
بهنام : وای ...جون ...چه لذتی داره .. بذار بره داخل ...بذار تا ته بره.....جون ...چه گوشتی تو هستی ..
بهنام سریع بلند شد و لیلا رو چرخوند .از پشت روی لیلا افتاد و کیرش رو از لای کون لیلا به داخل کسش فرستاد و دوباره شروع کرد ...
بهنام : وای دارم دیونه میشم ...وای ...چه لذتی داره ....آه ...آه ...داره میاد ...داره میاد...آبم داره میاد
لیلا: داخل نریزی....داخل نریزی لامصب .....
بهنام: نه...نه ...میریزم رو پشتت.....داره میاد ....داره ممممممم.......
بهنام سریع کیرشو بیرون کشید و گذاشت روی پشت لیلا . منی بهنام با فشار بیرون زد و روی پشت و گردن و حتی موهای لیلا پاشید ...بهنام بیحال کنار لیلا روی تخت افتاد ...
بهنام پس از چند لحظه بلند شد و با پارچه ای بدن لیلا رو تمیز کرد و دوبا ره کنارش دراز کشی وباسینه های لیلا بازی کرد ...لیلا تقریبا بیهوش شده بود
بهنام : پاشو عزیزم اگه میخوای میتونی دوش بگیری
لیلا(با چشمان بسته) : با شه ولی خیلی بیحالم....باید دستامو بگیری ...یادته تو بچگی همیشه دستامو میگرفتی .........حالا هم دستامو بگیر................

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#270
Posted: 9 Oct 2012 13:41
عشق واقعی من
سلام دوستان من پارسا هستم 16 سالمه یه پسر خیلی خوشکل با موهای بلند و مشکی چشای درشت قهوه ای پر رنگ و مژهای بلند و پوست صاف و سفیده سفید این داستانی که مینویسم اصلا داستان سکس نیست یک داستان رمانتیک و عشقی هست ماجرا از 1 سال پیش شروع شد من اصلا به دخترا اهمیت نمیدادم خیلی مغرور بودم به قول دوستام به جای اینکه من دنبال دخترا باشم دخترا دنباله من بودن خلاصه هم پسرا رو حیرون کرده بودم هم دخترا رو من یک دوست داشتم که اسمش امیر محمد بود اونم خوشکل بود ولی نه به اندازه من ولی خیلی دنباله دختر ها میرفت یک روز تو خونه بودم اصلا حوصله نداشتم نمیدونستم چکار کنم که دیدم شماره یک نفر رو گوشیم افتاده نگاه کردم شماره آشنا نبود هی تک زنگ میزد منم خیال کردم که یکی از دوستامه میخواد اذیت کنه منم گوشیم رو گذاشتم رو بی صدا بعدش رفتم خوابیدم ظهر شده بود 5 ساعت خوابیده بودم رفتم یه سر به گوشیم زدم دیدم 124 تا تماس بی پاسخ هست همشون هم یک نفر با خودم گفتم وای خدا این عجب انرژی داره بعدش یه دونه پیام اومده بود نوشته بود که پسر خاله ی من اگه تو رو ببینه با چاقو میزنتت بعدش نوشته بود که اگه میخوای من میتونم یه کاری برات بکنم منم که اصلا از این چیزا ترسی نداشتم بهش گفتم که دست شما دردنکنه نمیخواد کاری برام بکنی
بگو بیاد با چاقو بزنه ببینم میتونه اخه من اون موقع دانه1 کاراته و دانه 2 رنجر کماندو داشتم و از هیچی نمیترسیدم بعدش دیدم نوشته بیشعور کثافت گمشو منو بگو که میخواستم برای این کاری بکنم توف منم دیگه جوابشو ندادم بعد یه مدت دوباره دیدم برام پیام فرستاده نوشته بود میخوای همدیگه رو ببینیم منم که نمیتونستم بگم نه چون که اگه میگفتم نه میگفت این ترسیده منم گفتم باشه خیال میکردم پسره ولی تو پارک قرار گذاشتیم بعد که من رفتم سر قرار هی بهش زنگ میزدم میگفتم تو کجایی میگفت تو پارکم منم هی سر تکون میدادم نمیدیدمش بعد بهم گفت لباست چه رنگیه منم رنگ لباسم رو گفتم و گوشی رو قطع
کردم بعد
1دقیقه دیدم که یکی داره از پشت صدام میزنه رومو برگردوندم دیدم یه دختر خوشکل با چشای سبز و حدوده 1.70 قدش بود واساده جلوم وای خدا خیلی خوشکل بود تا حالا دختر مثل اون ندیده بودم بعد من گفتم ببخشید کاری داشتین گفت من همونم تو تلفن باهاتون قرار گذاشتم وااای خدا خیلی جا خوردم باورم نمیشد از اون جوابی که بهش داده بودم پشیمون بودم دوست داشتم همون لحظه بغلش کنم ولی این کار رو نکردم غرورم رو لتمه دار میکرد دستش رو آورد جلو سلام کرد منم دست دادم باهاش سلام کردم بعد که نشستیم رو نیمکت پارک داستان زندگیش رو برام گفت منم داستانمو براش گفتم وقتی فهمید ورزشکارم خیلی خوشحال شد بعد که با هم حسابی حرف زدیم بعد میخواستیم از هم جداشیم من خیلی دوست داشتم بوسش کنم ولی روم نمیشد تا اینکه اون سرشو اورد نزدیک و بوسم کرد منم نامردی نکردم یه بوس ابدار از لپ هاش کردم بعد خداحافظی کردیم راستی اطلاعات ظاهری اون اسمش ستاره بود رنگ پوستش سفید لب های زیبا خوشکل صورت خیلی خیلی زیبایی داشت قدش 1.70و وزنش هم تقریبا 55-60 بود منم که داشتم برای اولین بار تو عمرم عاشق میشدم رفتم خونه خیلی سرحال بودم با همه احوال پرسی میکردم خلاصه اون روزها خیلی مهربون شده بودم بعد چند روز که بیشتر از 1000 تا اس ام اس رد و بدل کرده بودیم من و ستاره یه قرار با هم گذاشتیم اینبار تو خونه ما بود چون مامان و بابام سالگرد ازدواجشون بود و هر دو رفته بودن فرانسه برای یک هفته بعدش که ستاره قرار بود ساعت 3 بیاد خونمون منم خونه رو اماده کرده بودم بعد که رو کاناپه روبرو تلوزیون نشسته بودم داشتم فیلم میدیم از ترجمه دار ها هندی بود بعد دیدم صدای زنگ میاد فیلم رو قطع کردم رفتم در رو باز کنم دیدم ستارست واقعا خوشکل شده بود مثل ستاره های اسمون شده بود مانتو تنگ و خوشکل سیاه و لپ های قرمز و لب هاش رنگ خون بود اومد تو نشست رو مبل منم رفتم ابمیوه بیارم بعدش ابمیوه اوردم یکی دادم دست ستاره تشکر کرد منم کنارش نشستم در گوشش گفتم ستاره واقعا خیلی خوشکل شدی ستاره هم یه لبخندی زد منم از رو مبل بلند شدم دستشو گرفتم بلندش کردم محکم بغلش کردمو بوسیدمش نمیدونین چه حسی داشت انگار داشتم رو ابرا پرواز میکردم بعدش لب گذاشتم رو لبش خیلی حال میداد ستاره هم لبامو با اشتیاق میخورد بعدش مانتوشو از تنش دراوردم یه کرست قهوه ای و شورت قهوه ای خیلی بهش میومد منم نتونستم خودمو کنترل کنم دوباره بغلش کردم گفت پارسا گفتم جون پارسا گفت نمیخوای با من سکس کنی گفتم من با کسی که دوسش دارم هیچوقت سکس نمیکنم نمیدونم از این حرفم خوشحال شد یا ناراحت ولی وقتی از بغلم جداش کردم دیدم اشک تو چشاش جمع شده با یه چهره مظلومانه داره نگام میکنه منم میدونستم دردش چیه بردمش تو اتاقم کرست قرمزش رو دراموردم یه سینه کوچیک ولی خوشکل داشت شروع کردم به خوردن سینش خیلی حال اه اهش بلند شده بود بعدش همینجوری لیس میزدمو میرفتم پایین تا به کوسش رسیدم شرتشو دراوردم وای چی میدیدم یه کوس خوشکل و بی مو کاملا خیس شده بود منم دست بردم زیر باسنش واقعا بزرگ بود و نرم محکم فشار دادم و با اشتیاق شروع کردم به خوردن کوسش خیلی اه اه میکرد انگار داشتی دنیا رو بهش میدادی منم ادامه دادم تا یه چیزی ریخت رو صورتم ستاره اه بلندی کشیده ابش اومده بود سرمو گذاشت رو سینش بهم گفت پارسا دوست دارم واقعا ازت ممنونم منم که حال نکرده بودم روم نمیشود که بهش بگم کیرمو بخور ولی اون یه دفعه شلوار تنگی که پام کرده بودم رو دراورد کیرم رو دید کلی قربون صدقه رفت منم خیلی حال کردم کیرمو کرد تو دهنش خیلی حرفه ای ساک میزد منم واقعا داشتم حال میکردم یه دفعه با یه لرزشی ابم ریخت تو دهن ستاره اون همشو قورت داد گفت به به چه شیرین بود منم باخنده گفتم نوش جونت خلاصه پسر خالش که 18 سالش بود بعد 4 روز با چند تا پسر قلدر جلومو گرفتن منم هی بهشون میگفتم که بد میشه براتون برین پی کارتون منم 3 تاشونو زدم افتادن زمین نفر چهارمی رو خواستم بزنم با چا قو کرد تو بازوم بعدش چهارمی رو زدم زمین خلاصه بازوم 43 تا بقیه خورد ولی هنوز که هنوزه با ستاره ارتباط دارم و حتی یک روز بدون لبهاش نمیتونم طاقت بیارم..

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash