انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 31 از 94:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  93  94  پسین »

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها


زن


 
روزی که دوباره متولد شدم

با سلام خدمت دوستان عزیزم...
داستان از اونجا شروع میشه که 2 سالی از ازدواجم گذشته بود و من یه دوست دختر داشتم که از دوران مجردی نگرش داشته بودم و روزهای مبادا به دادم میرسید و کم نمیذاشت برام اما نمیدونست من متاهل شدم...اگر بخوام توصیفش کنم یه دختر 24 ساله با قد 160 و وزن 70 تقریبا ، به من گفت بصورت اتفاقی پرده اش رو دوست قبلیش زده و قصد ازدواج داشتن و از این حرفا ، منم زیاد تو جزئیات نرفتم ، آخه برام مهم نبود ، تازه تو دلم دست او پسره رو هم میبوسیدم که اینکارو کرده بود تا من حالم تکمیل بشه...خلاصه یک روز در هفته چند ساعتی با ماندانا جون بودم...دختر بسیار حشری و هات که هنوزم باهاش هستم و کسی رو به این داغی تا حالا ندیدم...از اونجایی که مکان برای آدم متاهل سخت گیر میاد با ترس و لرز میبردمش خونه خودم ...البته همیشه ترس اینو داشتم که همسایه ها نبینن و به زنم نگن...تا کارمون تموم میشد میگفتم بدو بریم اونم غر میزد که تو فقط منو برای سکس میخوای و منم میگفتم استرس دارم کسی میاد یه وقت آبرومون میره...ناگفته نماند که بهش گفته بودم اینجا خونه دوستمه و اونم با زنش تا شب سر کارن...خودم همیشه 5 دقیقه زودتر میومدم و عکسهای عروسی و آلبوم و هرچی که مربوط به خودم بود رو قایم میکردم بعد بهش تک زنگ میزدم که بیاد.
یه روز که مطمئن بودم زنم سر کاره و تا 5 تعطیل نمیشه باهاش قرار گذاشتم که بریم خونه مثلا دوستم ، اونم قبول کرد و رفتم دنبالش اومدیم ومثل همیشه من زودتر رفتم جمع وجور کردم و اونم اومد...تا اومد پرید تو بغلم و منم چسبیدم بهش و لبامو گذاشتم رو لباش و حالا نخور کی بخور...چه حالی میداد ،دستمو از پشت بردم تو باسن نازش و یکم ورزش دادم و مانتوشو در آوردم ، بلندش کردم بردم تو اتاق خواب و انداختمش رو تخت...به سرعت باد لخت شدم و خوابیدم بغلش شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه در همین حین شلوارشو در آورد و موند یه شورت و یه سوتین، بدن پر و پیمونی داشت و منم عاشق بدنهای پر و سفتم...سینه هاشو مالیدمو سوتینو دادم بالا و شروع کردم به خوردن ممه های ناز و انبه ایش ...همینجوری لیس زنان اومدم رو شورتش ...همیشه تا دست میزدی بهش شورتش خیس میشد و بخار داغ میزد بیرون از روی شورت...گازهای کوچولو از چوچولش دیوونش کرد و پاهاشو هی تکون میداد ...شورتشو در آوردم ... به به چه کسی...سفید بدون مو وسطش صورتی و آبدار ...با زبونم شروع کردم به ماساژ دادن تا اینکه گفت آرش بسه بیا بالا...رفتم بالا و لب گرفتم و منو چرخوند و رفت رو گردنم...عاشق اینم که گردنمو کسی بخوره ...یه حس قلقلک خفیف غیر قابل تحمل که دیوونم میکنه...خورد و رفت پایین و شورتمو در آورد و زبونشو از زیر خایه هام میکشید ومیومد تا سر کیرم...دیوانه کننده بود...(واسه خانوما توصیم اینه که بلافاصله کیرو نکنین تو دهنتون...لیس زدن خیلی حالش بیشتره عزیزانم...اگه 10 دقیقه ساک میزنین 8 دقیقه رو لیس بزنین 2 دقیقه هم تا حلقتون بکنین تو دهنتون...البته ماساژ با دست یادتون نره ) ...خلاصه حسابی کیر منو که خورد اومد بالا...منم گرفتم و چرخوندمش و پاهارو دادم بالا و سر کیرو گذاشتم دم کس داغشو یه فشار کوچولو که جیغش رفت هوا...منم کمی تو نگرش داشتم تا آروم بشه و کم کم تلمبه زدنو شروع کردم...دستم رو پستونهاش بود و تلمبه میزدم که حس کردم چشام داره سیاهی میره ...آخ و اوخ رو بیشتر کردم تا اونم واسه ارگاسم آماده بشه...با دو سه تا تکون کیرمو در آوردمو آومدم ریختم رو صورتش...کمی مزه مزه کردو اونم ارضا شده بود...بیحال افتادم روش... یه 3 -4 دقیقه تو بغل هم بودیم که گفتم ماندانا بلند شو بریم من حس بدی دارم...گفت بذار تا ساعت یک که شد میریم ...نگاه کردم دیدم 12:45 ظهره...با اینکه دلم آشوب بود گفتم باشه ...دراز کشیدم بغلش و یکم حرف زدیم باهم تا شد ساعت 1...گفتم حالا دیگه پاشو بریم قبول کرد وبلند شدیم لباسارو پوشیدیم که یهو زنگ در به صدا در اومد...پشمام ریخت...کی میتونه باشه؟...ما که با همسایه ها صمیمیتی ندارم...آروم رفتم از چشمی در نگاه کردم دیدم زنمه...داره کلیدو میندازه رو در ولی باز نمیشه آخه من کلید خودمو از اینور گذاشته بودم رو در...عرق سردی نشست روتنم...مثل دختری که اولین خون حیظ رو دیده باشه ترس تمام وجودمو گرفت...خدایا گه خوردم...غلط کردم...یا زهرا کمکم کن...الان چیکار کنم؟...تمام موهای بدنم سیخ شده بودن..تلفن هم هی زنگ میخورد....یه گوسفند نذر کردم که زنم بره...زنم هم ول کن نبود...با کلید ور میرفت...الان که دارم مینویسم دستم داره میلرزه...نگو زنم ماشینمو دیده دم در و مطمئنه که من خونم...رفتم پیش ماندانا تو اتاق و گفتم به گا رفتیم اشهدتو بخون...زن دوستم اومده و پشت دره ...اونم شاشید به خودش...گفت الان چیکار کنیم؟...گفتم فقط ساکت باش...التماس کردم بیا زود بریم ولی گوش نکردی حالا فقط خفه شو..مغزم کار نمیکرد....دیدم طبقه چهارم...بالکن کوچیک...زیر تخت ارتفاع کم...کمد ها تا خرخره پر...مبلها به زمین چسبیده...فر گاز هم پر وسایل...خدایا چیکار کنم الان؟...گوشیم رو سایلنت بود... نگاه کردم دیدم زنم مسیج داده میدونم اون تو هستی یا درو باز کن یا زنگ میزنم 110 بیاد...عجب گیری کردیم خدا...تو ایندفعه رو نجاتم بده دیگه از این غلطها نمیکنم....خدارو میگی؟ انگار گوش نداره...اوضاع هی بدتر میشد...رفتم دوباره دم در....از چشمی دیدم از همسایه روبرویی پیچ گوشتی گرفته داره دستگیره رو باز میکنه...حرومزاده زن همسایه بهش میگفت دستگیره رو باز کن در هم باز میشه...عجب گیری افتادیم...برگشتم دیدم ماندانا داره گریه میکنه از ترس...رفتم آشپزخونه که بیرونو دید بزنم...بیرون از 110 خبری نبود...گفتم یا امام زمان میدونم اشتباه کردم یه معجزه ای چیزی بکن و منو نجات بده... یهو برگشتم دیدم پشت یخچال یکم با دیوار فاصله داره و ماندانا با اینکه تپل بود اونجا بزور جا میشه...انگار دنیا جلو چشمام روشن شد...یخچالو کشیدم جلو و ماندانا کفش به دست رفت پشتش...گفتم گوشیتو سایلنت کن...رفتم عکسای عروسی رو زدم سر جاش و پتو رو بهم ریختم و رفتم دم در...زنم همچنان داشت درو میکند...قفل رو باز کردم و در باز شد...با حالت خواب آلودگی گفتم سلام...چته درو داری میکنی؟...گفت چه غلطی داری میکنی نیم ساعته پشت درم...گفتم خواب بودم تو اتاق خواب و نشنیدم...هلم دادو اومد تو...همه جارو نگاه کرد...دستشویی...کمدها ...بالکن و ...گفتم چیکار داری میکنی؟ دیوونه شدی؟...گفت چیکار میکردی؟...چرا درو باز نمیکردی؟...الان باید سر کارت باشی ایجا چه میکنی؟...خلاصه با چاخان و دروغ و قسم و آیه آرومش کردم...اونم دید کسی نیست و کمی آروم شد...همش آروم حرف میزدم که ماندانا نشنوه...اگه میفهمید زن دارم اونم از پشت یخچال میومد بیرون من باید بدست یکی از ایندو کشته میشدم...گفتم من ترسیدم و حالم خوب نیست بلند شو بریم خونه مامانت...قبول کرد و لباساشو عوض کرد و زدیم بیرون...من هم قفل درو یکی به راست چرخوندم و یکی به چپ...در واقع قفل کردم و باز کردم ولی زنم فکر کرد دو قفله شد... بدو رفتیم پایین وسوار شدیم...یکم رفتیم نگه داشتم تا سیگار بگیرم...رفتم پشت دکه طوری که زنم نبینه یه اس ام اس به ماندانا دادم که در بازه و مثل فشنگ بپر بیرون...باز ترسیدم بره تو اتاق خواب و عکسهامونو ببینه ولی نرفته بود...خلاصه بدین ترتیب از یک مخمصه وحشتناک جان سالم به در بردم و آبرو و حیثیت نداشتم محفوظ موند...بعدها از زنم پرسیدم چرا اونروز زود اومدی...گفت خواهرم زنگ زد گفت تولدشه و مرخصی بگیر و بیا بریم خرید منم رفتم...تو دلم گفتم خواهرتو گاییدم که چه خروس بی محلیه

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  

 
هنوز نمیدونم چرا؟

از همون روزی که فرزادو دیدم نگاهای سنگینشو رو خودم حس کردم.فرزاد دایی سعید بود و سعید بی اف من!من 19 سالم بود و سعید 22.اما فرزاد 29!!همیشه دوست داشتم با یه پسر جاافتاده تر مثه فرزاد باشم اما سعید خیلی گل بود نمیشد ازش گذشت.دیگه همیشه فرزاد با ما میومد بیرون.هرجا که میرفتیم بود.قدش از سعید بلندتر بود و هیکلیتر.یعنی اگه قبل از سعید میدیدمش ردش نمیکردم اما الان نمیشد کاریش کرد.بعد از یه مدت واسه اینکه فکر خیانت ار سرم بپره به سعید گفتم دیگه فرزادو با خودت نیار،خوب منم دل دارم دوس دارم مثه همه فقط ما دوتا باشیم!!
-یعنی چی ایدا؟؟مگه فرزاد چشه؟هم باحاله هم پایمونه.درسته خیلی باش راحتم ولی هرچی باشه داییمه.نمیشه که بش بگم با ما نیا!!
-من نمیدونم سعید یه کاریش کن میدونی که ادمه قدیم تا وقتی دایی جونت بخواد بیاد من نیستم!میتونی رو بقیه جی افات حساب کنی...
-باز زو سرت تو کسشعر میگیی.تو تنها جی اف منی باهامم میای بیرون فرزادم میاد دیگه هم حرف نباشه
-حالا نشونت میدم...
گوشیو قطع کردمو خاموش!میدونستم اینجوری میزنه سرشو حتما قبول میکنه.صبح بیدار شدم و گوشیو روشن کردم به امید یه اس از سعیر...ولی خبری نشد 1 روز 2 روز 1هفته شده بود!هیچوقت قهرامون اینقد طولانی نمیشد.فهمیدم قضیه فرزاد واسش مهمه اما نمیدونیتم چرا!!این غروره سگیمم نمیداشت بش بزنگم با اینکه دلم واسش یه ذره شده بود!!بعد از 2هفته بیخبری فرزاد اس داد:
-چیکار کردی با این سعید ما؟چرا اینقد دپ شده؟؟
-از خودش بپرس دایی.باز قد شده!میشناسیش که...
-دایی عمته!یجوری میگی فک میکنم 50سالمه.حتی سعیدم بم نمیگه دایی اونوفت تو....
-حالا هرچی..سعید خوبه؟
-اگه نگرانشی چرا بش نمیزنگیی؟
-چرا اون نزنگه؟این بود دوس داشتنش؟!!
-مال غرور لعنتیته.همینه که سعیدو دیوونه ی خودت کردی.یعنی همرو دیوونه میکنه!حالا مشکلت باش چیه؟
-نمیشه بگم!
-بهتره بگم مشکلت با من چیه که نمیخوای باهاتون بیام؟!!
باورم نمیشد سعید بهش گفته باشه!!
-مشکلی که نیست ولی اونجوری راحت ترم!
-اتفاقا منم دیگه با شما دوتا نمیام،اخه میخوام با تو تنها باشم...
ازینجا دیگه ج ندادم.به سعید زنگیدم:
-بالاخره زنگ زدی روانییی؟!!خوب تو مگه نمیفهمی نباشی میزنه سرم؟؟؟
-سعید باید ببینمت ...
-به چه مهربون شدی!بهتره با منشیم هماهنگ کنین خانوم فعلا سرم شلوغه ..
-وقته شوخی نیس سعید 1ساعت دیگه بیا دنبالم
-چشم سرورم میبینمت
-اکی فعلا
لباسیو که دوست داشت پوشیدم و بت رژ لب قرمز که عاشقشه.اومد دنبالم و پریدم تو ماشین.لبم و گذاشتم رو لبش!!یه لب خیلی داغ که دلم واسش یه ذره شده بود
-جووووووووون.حشرت زده بالا دختر.میخوای بریم خونه فرزاد؟خالیه ها...
-سعید داییت داره بت خیانت میکنه
-باز شروع کردی؟؟مشکلت با این بدبخت چیه اخه
اس ام اس هاشو به سعید نشون دادم...
منتظر بودم کلی فحش از دهنش بیاد بیرون و بهم افتخار کنه که بش خیانت نکردم ولی یه نیشخند زد و هیچی نگفت پاشو گذاشت رو گاز و رفت،مات و مبهوت داشتم نگاش میکردم!!چش شده بود اخه ....
-ایدا خانووم لقمه ای که تو دهن من جاشه تو دهنه فرزادم جاشه .
-یعنی چی سعید!!!!؟؟
-یعنی دهنتو ببند هیچیم نگووو
درارو قفل کرد و با سرعت وحشتناک میرفت..اینجا بود که فهمیدم چه غلطی کردم.هرچی التماس کردم راضی نشد.منو اورد خونه فرزاد همه بدنم میلرزید.میدونستم الان دوتاشون میفتن روم!در ماشین و باز کرد کشیدم پایین
-سعید،سعیدم!من ایدام!!چیکار داری میکنی با ایدات؟؟توروو خدا سعید بزار برم.ما 10 ماه مال هم بودیم به حرمت این 10 ماه.خواهش میکنم
-گفتم ببند دهنتو.لذت میبری میدونم پس نق نزن
اصلا شده بود یکی دیگه!!رفتیم داخله خونه فرزاد اومد دمه در.
-ای جووووونم بالاخره اوردی این هلوی منوو
-بله اقا فرزاد دست کم نگیر سعیدو..
فرزاد اومد جلو و بغلم کرد.تنم داشت میلرزید هم از ترس هم از وحشت...
-ارووم باش کوچولوی من اذیتت نمیکنم میدونی چقد دلم ای لحظه رو میخواست؟؟سعید نیا تو اتاق.میخوام با این جوجو تنها باشم.
دستمو کشید برد تو اتاق.شالمو دراورد و باز بغلم کرد.
-خیلی دوست داشتم یه سکس رومانتیک بات داشته باشم ولی نمیشه معذرت
مانتو و شلوارمو دراورد و انداختم رو تخت .اومد ازم لب بگیره با دستم میزدم به صورتشو نمیداشتم.دستمو گرفت و با شالم بست به تخت و گفت خودت خواستی..لباشو گذاشت رو لبم و میمکید اومد رو گردنم و لیسش میزد منم که رو گردنم خیلی حساس بودم تنم لرزیید
-جووووون.حالا بذار همچین حشریت میکنم که خودت بگی بکن تو کسم.
رفت سراغ سینه هام نوکشونو وحشیانه گتز میگرفت و من درد میکشیدم.در باز شد و سعید اومد!گفت من بلدم چجوری حشریش کنم فرزاد...
اومد و شرتمو دراورد و افتاد به جونه کسم.همیشه وقتی زبونه داغش میخورد به کسم دیوونه میشدم.فرزاد سینه ها مو میخورد و سعید کسمو ...منم داشتم لذت میبردم که یهو کیره سفت شده ی سعید و رو کسم حس کردم.با التماس گفتم نه !!!گفت ارهههه..یهو فرزاد بلند شد و سعید و انداخت اونورو کیرشو کر تو کسم.خشک خشک تو کسی که اولین بارشه کیر میره توش...از درد داشتم میمردم.حس کردم اتیش گذاشتن لای پام داشتم نصف میشدم...گفت جووووون.چه کسه تنگ و داغی...جرش دادم ایدا بالاخره....فقط خیسی اشکامو حس میکردم هیچ لذتی نمیبردم.دراورد و باز کرد تو.پر خون بود حالم داشت بد میشد..یکم نگه داشت و ارووم شروع کرد تلمبه زدن.سعیدم برگشت رو تخت و سینه ها مو میمالید و هی میگفت بدو دیگه نوبت منه ...نمیدونم چقد گذشت ولی خیلی نبود فرزاد کیرشو دراورد و ابشو ک با خون قاطی بود ریخت رو شکمم!واسه اینکه حالم بد نشه چشامو بستم.الان دیگه فقط حس میکردم که چی میگذره اونجا مثه حسه یه کیر داغ دیگه که حتما مال سعید بود و داشت میرفت تو کسم.اینبار ولی با لذت بود!!!دیگه هیچی نفهمیدم تا اینکه تمیز شده و لباس پوشیده روی مبل خونه فرزاد بیدار شدم.کسی خونه نبود و فقط دوییدم بیرون هنوزم تو کاره سعید موندم.
     
  

 
من و دوست دخترم مها

سلام من بابک هستم میخوام داستانی رو براتون تعریف کنم ک ازش خیلی نمیگذره.خلاصه سرتو نو درد نیارم میرم زود سر اصل متلب آقا ی ک روز مامانم گفت میخوام برم یزد منم قبلش ب مها گفت بودم بیاد خونمون اونم گفت هروقت خلوت شد بهم زنگ بزن مامانم با بابام ساعت 3شب حرکت کردن رفتن منم تاصبح تو فکر بودم ک چیکار کنم ب مها زنگ بزنم نزنم آخه اون 20 سالشه من 16 روم نمیشد صبح ک شد دلو زدم ب دریا ب مها زنگیدم گفت ساعت ده ظهر خونه شما هستم ماهم مثل این دستو پا چلفتیا هول کردم سریع خونرو جمو جور کردمو زنگ زدم از رستوران غذا بیارن آقا غذا از مها زودتر رسید بعد مها ساعت 12 اومد ما غذا خوردیم من گفتم بریم استراحت کنیم بعد اونم قبول کرد رفتیم دوتای رو تختم دراز کشیدیم باهم صحبت میکردیم ک یهو مها گفت تا حالا با کسی سکس داشتی منم ک زبونم بند اومده بود گفتم ن بعد سکوت کرد بعد چند دقیقه گفت میخوای داشته باشی گفتم چرا ک نه نیکی و پرسش بعد مها گفت بیا هم دیگرو لخت کنیم منم بلد شدمو ب آرومی لباساشو در آوردم وای نبودین ک ببینین چ سینه هایی داشت من ماتم برده بود اول سینه هاشو خوردم داشت داغ میکرد بعد رفتم سراغ شلوارش وای کوسش داشت منو صدا میزد آروم شرتشو در آوردم کوسش حرف نداشت صورتی ماه ماه من ایندر کوسشو خودم ک دیگه کم مونده بود از حال برم خیلی داغ بود کیرم داشت شلوارمو پاره میکرد بعد خوابیدم روتخت اون منو لخت کرد کیرم داشت از جا در میومد وای داشتم با استیلش حال میکردم اون شرتمو در آورد وشروع کرد ب خوردن منم ک لذت میبردم گفتم بیا بکنمت ک دیگه تاقت ندارم اونو خوابوندم رو تخت و شروع کردم ب خوردن سو اخ کونش اونم از شهوت داشت آه آه میکرد بعداز چند دقیقه گفت بکن تو کونم ک تاقت ندارم منم ک نامردی نکردم آقا کرمو ورداشتمو کیرمو چرب کردم یکمم ب سوراخ کونش زدم بعد کیرمو آروم کردم تو کونش داشت جیق میزدو حال میکرد وای من که تو کونم عروسی بود کونش داغ من یواش یواش شروع کردم بتلمبه زدن آه آهء مها خونرو ورداشته بود بهش گفتم میزاری از کوس بکنمت گفت ن من پرده دارم گفتم باش داشت جیغ میزد فمیدم داره ارزا میشه یهو دیدم بیحال شد روی تختم خیس بود بلندش کردم روتختیرو ورداشتم دوباره خوابوندمش رو تخت ازش لب گرفتمو یواش کیرو کردم تو کونش بعد فهمیدم داره آبم میاد بهش گفتم گفت کیرتو بزار لای کوسم ولی داخل نکن منم از خدا خواسته گذاشتم بعد ک آبم اومد بیحال کنارش روتخت خوابیدم تا یک ساعت تو بغل هم لخت خوابیدیم وای چ حس خوبی داشت کوس صورتی سوراخ کون صورتی وای دیونه کنندست یادمه تا ساعت 6 عصر 3بار سکس کردیم و از اون روز ب بعد ه وقت خونه خالی میشه منو مها باهم ی سکس بیاد موندنی میکنیم ی نصیحت از من ک تجربه کردم بشما هیچ موقه با دختر بزگتر از خودتون سکس نکنین ک اگه شهوتتون کم باشه ونتونین دخترو ارزا کنین هم دختر عذاب میکشه هم خودتون.خدا نگه دار نظر یادتون نره
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn

 
گرداب

صندلی اتاقم رو برداشتم و کنار پنجره گذاشتم. کتاب صادق هدایت، «سه قطره خون» رو گذاشتم رو لبه پنجره و شروع کردم به خوندن. داستان «گرداب» رو؛ همون ماجرای همایون و صمیمی¬ترین دوستش بهرام. همایون پس از خودکشی بهرام به این شک میکنه که زنش، بدری خانم، با بهرام رابطه داشته و حتا دختر کوچکش دختر خودش نیست. داشتم داستان رو میخوندم ولی میدونستم که دیگه وقتشه. باید از راه برسن. مثل هر سه شنبه بین ساعت 12 تا 1 بعدازظهر میرسیدن. و من با حسرت از پشت پنجره نگاهشون میکردم. هر بار از پژو 206 که مال پسره بود پیاده میشدن و محتاطانه وارد خونه می¬شدن. خونه دختره طبقه سوم بود. رفت و آمد کس دیگه¬ای به اون خونه رو رصد نکرده بودم و برام یقین شده بود که دختره تنها زندگی میکنه. به احتمال زیاد دانشجو بود و خونه رو اجاره کرده بود. دو سه ماهی میشد که من متوجه این دختر شده بودم و میدیدم که فقط این پسره رو به خونش میاره. خیلی به هم میومدند. هم خوش تیپ بودن و هم پولدار به نظر میرسیدن. پنجره ی یکی از اتاقهای خونه ی دختره تو کوچه باز میشد، همون پنجره ای که من تا اندازه ای بهش مسلط بودم. بیشتر وقتها پرده رو میکشید ولی گاهی هم لای پرده باز میموند. پس از دو سه دقیقه دختره رو از پشت پنجره تشخیص دادم، چشمام رو تیز کردم که ببینم چی میشه. ولی یکباره اونطرف رفت و غیب شد. کیر توش!! سرم رو انداختم تو کتاب. «...زنش هشت سال پنهانی با یگانه دوستش راه داشته و کانون خانوادگی او را آلوده کرده بود. همه ی اینها در خفای او. بدون اینکه بداند! همه بازیگرهای زبردستی بوده اند. تنها او گول خورده بود و بریشش خندیده اند...» دیگه نمیتوانستم ادامه داستان را بخونم. تمرکز نداشتم. فکرم تو خونه ی دختره بود. لابد الان روی تخت افتاده بودند و همدیگر رو در آغوش گرفته بودند. لب میگرفتند. سینه های دختره مالیده میشد، پروپاچه اش ورز داده میشد. «مریم خیلی دوسِت دارمممم، آخخ، چه پستونایی داری». «منم دوست دارم عزیزم، برو سر اصل مطلب دیگه». نمیدونم شاید هم هنوز روی مبل لم داده بودند و چیزی مینوشیدند. «شرابی که دفعه¬ی قبل گرفته بودیم بیشتر فاز داد». «یه خورده بیشتر بریز بخوریم شاید فاز داد» [با خنده و عشوه]. «ولش کن، یه لب خوشگل بده ببینم جیگر». «مممممماچ». شاید لباسهای هم رو از تن هم بیرون میآوردند. «عزیزم بذار دکمه ی مانتوت رو باز کنم»...
خسته شدم. یه سیگار آتیش زدم و گوشه لبم گذاشتم. تو خودم رفتم. به یاد معشوق خودم افتادم. تصویر سکسی که با هم کردیم اومد پیش چشمم. بهترین جاش اونجایی بود که رو زمین درازش کرده بودم، طاق باز خوابیده بود. لای پاهاش باز بود به طوریکه خودم لای پاهاش نشسته بودم و کله ی کیرم رو میمالوندم روی کسش، بیشتر روی چوچولش تمرکز داشتم. کسش خیس خیس شده بود. وه که کیرم چه آسون تو شیارش میلغزید و بالا و پایین میرفت. کمرش رو از روی زمین بلند میکرد و دوباره رو زمین میذاشت. «بکن توش دیگه». با کله کیرم سوراخش رو نشونه رفتم. یه خورده اش رو کردم تو. عقب و جلو کردم. بدنه کیرم یواش یواش تو کسش میرفت و ناپدید میشد. ناگهان دختره از دم پنجره رد شد. درست میدیدم؟! لخت مادرزاد وارد این اتاقی شد که پنچره ش به کوچه باز میشد. حواسش نبود که لای پرده رو کیپ نکرده. دوباره رد شد و رفت؛ یه چیزی مثل یه قوطی تو دستش با خودش برد. شاید قوطی کرم یا وازلین بود. «علی میگن خیلی درد داره، تو رو خدا یواش بکنی». «باشه عزیزم اول با انگشت میکنم اگه خودت خواستی با کیر میکنم». وازلین رو میماله دم سوراخ کون مریم. با نوک انگشت سوراخش رو نوازش میکنه، بی آنکه به داخل فشار بده. فقط دم سوراخ رو میماله، خیلی صبورانه و استادکارانه. مریم قنبل کرده و یه بالش بزرگ هم زیر شکمش گذاشته تا دیرتر خسته شه. احساس میکنه سوراخ کونش یه کم منعطف و نرم شده. نوک انگشت رو به نرمی فرومیکنه تو. فقط یک بند انگشت. انگشت رو عقب جلو میبره. پس از یکی دو دقیقه انگار خیلی نرم و چرب شده. مریم که اطمینان بیشتری بدست اورده کونش رو یه خورده عقب تر میده و گودی کمرش بیشتر میشه. حالا نوبت انگشت وسطی است. چون فقط یه خورده از سبابه بزرگتره. پس آمادگی کون رو بیشتر میکنه. انگشت وسطی رو هم اول میمالونه دم سوراخ کون و کم کم فرومیکنه تو. دو سه سانت از انگشت وسطی رو یکی دو دقیقه عقب و جلو میکنه، بعد بند انگشت دوم، بعد تا آخر. مریم یه خورده درد کشید ولی به روی خودش نیاورد چون قابل تحمل بود. بیشتر از اونیکه درد داشته باشه فشار داشت. «علی کاش زودتر تموم شه، دیگه نمیتونم». «کیرمو بکنم تو؟» «بکن تو ولی خواهشا یواش بکن». کله کیرش رو حتما چرب میکنه و بعد میذارش دم سوراخ کون مریم. آروم فشار میده تا خودش بلغزه تو. فقط کله اش تو میره که مریم خودش رو جمع میکنه و دیگه اون حالت وادادگی رو نداره. «تو رو خدا بسه دیگه، بسه دیگه جلوتر نیا». «بابا فقط کله ش تو رفته». «خیلی درد داره، آی، آییی، نمیتونم». «تا همینجا خوبه بمونم؟ دیگه جلو نمیام». «آبت نمیاد؟» «نه هنوز مونده». مریم یک لحظه با خودش تأمل کرد که چه بگه. آب دوست پسرش نیومده و از طرفی هم نمیخواد که او رو ناکام بذاره. در همین فکر بود که علی یکی دو سانتی از کیر کلفتش رو تو داد. کون مریم خیلی میسوخت!! علی کیرش رو تقریبا تا نصفه تو کرده بود و عقب و جلو میکرد. اشک مریم دراومد. «آیییی، علی بسه دیگه نمیتونم». «یه خورده تحمل کن عزیزم دیگه نزدیکه». «نه، آخخخ، آیییی، دستشوییم گرفته دیگه نمیتونم». زرشک!! چه ضدحالي. یه پشه روی شیشه ی پنجره وز وز میکرد و به شیشه میخورد. تقریبا همه ی سیگارم دود شده بود و خاکسترش هم افتاده بود روی زمین. ديگه حوصله ي فكر كردن به تصويري كه از سكس خودم داشتم رو هم نداشتم؛ پشه خيلي وز وز ميكرد. نمي¬دونستم چجور از شرش خلاص شم. از روی صندلی پاشدم، «سه قطره خون» رو بستم و توی قفسه ي کتابخونه گذاشتم.
     
  

 
خاطره سحر

نمیدونم با چه سرعتی تا دستشویی خودمو رسوندم شاید تا حالا تو زندگیم اینقد تند ندویده بودم نزدیکای نیم ساعت تو اون دستشویی لعنتی بودم همین که کارم تموم شد اومدم شلوارمو بکشم بالا شانس بده من دکمه شلوارم افتاد تو سوراخ توالت واییییی همینجوری شلوارمم بزور اندازم بود به هر بدبختی بود با یه دستم شلوارمو گرفتم به سمت کلاس رفتم یه دستم به شلوار بود با یه دستمم ضربه زدم به دره کلاس مثه همیشه اون استاد اخموو با اون سبیل گندش براندازم کرد بازم که دیر تشریف اوردین خانم نادری .اااستاد شرمنده یه مشکلی واسم پیش اومده بود ...بله کاملا مشخصه مشکلتون کل کلاس با صدای بلند بهم خندیدن حرصم گرفته بود نشستم رو صندلی تا اخر کلاس جیکم در نیومد همین که استاد پاشو گذاشت بیرون امیر یکی از پسرای کلاسمون همیشه گیر میداد بهم کل مینداخت باهام سرشو اورد کنار گوشم بهم گفت عروسک کلاس ضایع شد بلند خندیدو رفت دستمو مشت کردم کوبیدم رو صندلی

از جام بلند شدم نزدیک بود شلوارم از پام در بیاد اگه مریم دوستم شلوارمو نمیگرفت از پام درمیومد مریم کیفمو ازم گرفت منم پشت سرمریم به سمت ماشین رفتم وقتی رسیدیم خونه مریم گفت سحر جونم من میرم یه دوش میگیرم حاضر شو میثم میاد دنبالمون بریم یه قلیونی بزنیم با سر تایید کردم رفتم تو اتاق تو اینه به خودم خیره شدم زیر چشمام گود افتاده بود تو این ماه شاید 7 کیلو لاغر شده بودم مریم بهم میگفت مثه جنازه شدم لباسام همه بهم گشاد شده بود واسه چی اینقد بی صدا و اروم اب میشدم فقط به این دلیل که بابام زن گرفته بود ////صدای عمم تو گوشم میپیچید که میگفت سحر جان بابات حق داره ازدواج کنه جونه گناهش چیه حوصله این حرفارو نداشتم با ناخونام کف دستمو چنگ زدم با صدای مریم به خودم اومدم جیغ میزد سحر حوله بده یخ زدم بابا اشکامو پاک کردم مریم جونم ببخشید صداتو نشنیدم باشه بابا بیخیال بدو حاضر شو الان میثم میاد دنبالمون میشناسیش که دیر کنیم کونمو پاره میکنه منم گفتم نیس تو هم بدت میاد کیف لوازم ارایشمو اوردم ریختمش زمین هرچی بلد بودمو رو صورتم اجرا کردم موهامم از بالا جمع کردم جلوشم ریختم تو صورتم خیلی وقت بود ارایشه اینجوری نکرده بودم لباسامو پوشیدم روی مبل منتظر مریم نشستم که بیاد. در اتاقو که باز کرد چشمش افتاد بهم دهنش باز موند وایییییی جندهههههههه چه ناز شدیییییییی یه لبخند تحویلش دادم البته خودشم دسته کمی از من نداشت مریم دختر زیبایی بود قد بلند بود صورته نازیم داشت

صدای بوق ماشین میثم اومد مریم نیشش باز شد وایییی عجقمه مریم زودتر از من رفت پایین منم درو قفل کردم وقتی خواستم سوار بشم دیدم بله امیر داره با مریم دست میده اخه این چلغوززز اومده کجا (میثم با امیر دوست صمیمی بودن و هم دانشگاهیمون )با میثم دست دادم سلام خشکو خالیم به امیر کردم .وقتی رسیدیم رستوران سنتی مریم بازوای ورزشکاری میثموگرفت از جلو راه رفتن امپرم رفته بود بالا امیرم اومد کنار من وایسا عروسک با من راه بیا به حرفاش توجه نمیکردم دستمو اونقدر با قدرت کشید طرف خودش که پرت شدم تو بغلش خیره شد تو چشمام زل زدم بهش تا حالا اینجوری بهش خیره نشده بدم واقعا جذاب بود چشمامش قهو ای بود با مژه های فر وبلند ابروهای مردونه بینیش عمل بود یه لحظه واسم جذاب بود با دستاش رو شونمو گرفته یه لحظه اونقد محکم فشارم داد احساس کردم شونم شکسته یه قطره اشک از چشمام چکید اما از شدت درد صدام در نمیومد خودش متوجه شد گفت غلط کردم اشکمو از رو گونم پاک کرد مریم داد زد امر چرا نمیاین دستشو کنار زدمو بدون هیچ حرفی به سمت تختی که مریم ومیثم نشسته بودن رفتم امیرم پشت سرم اومد جوجه کباب سفارش داد بعدشم 2تا قلیون مثه همیشه شیر قهوه کشیدم امیر رو به روم نشسته بود سعی میکرد نگام نکنه اما وقتی سرش پایین بود نگاش میکردم چون ناهار نخورده بودم قلیون فشارمو پایین اورده بود دنیا دور سرم میچرخید این حالتو دوست داشتم یه لبخند تلخ نشست رو لبام امیر فهمیده بود حالم خرابه قلیونو از دستم کشید عصبیم میکرد کاراش ولش کن میخوام قلیون بکشم چیزی از جونم میخوای اقا امیر/// امیر:.چی میگی سحرداری میمیری چی کار میکنی با خودت نمیدم بهت قلیونو .نمیدی نده به درک اصلا خودم میرم یکی دیگه میگیرم از جام بلند شدم که برم اما سرم گیج رفت افتادم تو بغل امیر .

وقتی چشممو باز کردم دیدم سرم بهم وصله امیرم بالا سرمه .پرسیدم مریم کجاس گفت حالش خوب نبود نگرانت بود میثم بردش خونه ی شما استراحت کنه نگرانیو میتونستم تو چشماش ببینم .دکتر اومد بالا سرم گفت دختر جون فشارت 6 بوده خدا بهت رحم کرده سرمت تموم شد میتونی بری کلیم ویتامینو قرص واسم نوشته بود امیر دربست گرفت جفتمون صندلی عقب نشستیم تو راه سرمو گذاشتم رو شونش دره گوشش گفتم مرسی که کمکم کردی دستمو فشار داد سرمو گذاشتم رو شونش خوابیدم از بیمارستان تا خونه 1 ساعت راه بود با تکونای امیر بیدار شدم سحر پاشو رسیدیم دره خونرو که باز کردیم صدای میثم از تو اتق میومد داشت قربون صدقه مریم میرفت ایییی قربون اون کس نازت نگران سحر بودی اره نگرانیتو خوب کردم الان دارم جرت میدم تا یادت بره جوووون مریم جیغ میزد بکن بکن جوووووونم جر بده نگای امیر کردم که زیر بغلمو گرفته بود خیلی خجالت کشیدیم امیر رفت زد دره اتاق خواب یهو صداشون قطع شد امیر کمکم کرد مانتو و روسریمو در اوردم مریمم از اتاق اومد بیرون دست انداخت گردنم گریه میکرد میثمم که دید مریم داره گریه میکنه مریمو رو دستاش بلند کرد گفت گریه بسه باها ت کار دارم یه چشمکم به امیر زد مریمم گفت زهر ماررررررررربه اسرار امیر رفتم یه دوش گرفتم وقتی اومدم بیرون دیدم امیر واسم سوپ درست کرده بود با حوله رفتم رو مبل نشستم امیر متوجه نشده بود از اشپزخونه اومد بیرون بدونی که حرفی بزنه محکم بغلم کرد بدنم سرد بود اما بدن امیر گرم بود احساس خوبی داشتم نمیخواستم اون لحظه تموم بشه همینجوری بی حرکت تو بغلش بودم امیر نشست رو مبل و منو گذاشت رو پاهاش اونقدر در برابرش ریزه میزه بودم که خندم گرفت دست کشید رو گونم گفت عروسکم ببخشید اگه اذیتت کردم دستمو گذاشتم رو لباش گفتم هیجی نگو من باید معذرت بخوام همینجوری تو بغلش بودم از جاش بلند شد رفتیم تو اشپزخونه زیر گازو خاموش کرد و رفتیم تو اتاق خواب بدنش داغ بود شهوتو میشد تو چشمامش دید وقتی گذاشتم رو تخت حولم باز شد بدن سردم کاملا لخت افتاد بیرون زود خودمو جمع کردم.امیر:دختر تو که دیونم کردی نندازش روت میخوام بخورمت.حرفاش حشریم کرده بود دستشو کشیدم انداختمش رو خودم سنگینیه وزنشو دوست داشتم صورتش روبو رو صورتم بود نفسامون به هم برخورد میکرد بد جوری حشرم زده بود بالا لباشو نزدیک لبام میکرد اما نمیزاشت بخورمشون کم کم داشتم کلافه میشدم داد زدم امیر بیا جلو داری دیونم میکنی .امیر:جونم سه سال من دربه در دنبالت بودم حشرت بودم حالا نوبته توه صدام کنی ازم با تمام زورم امیرو زدم کنار خودم رفتم روش خوابیدم بازم حولم رفت کنار کامل از تنم درش اوردم موهام هنوز خیس بود وقتی میخورد پشتم و کمرم مورمورم میشد امیر چهار چشمی خیره شده بود بهم و اخم کرده بود تصمیم خودمو گرفته بودم میخواستم مال امیر بشم رفتم روش خابیدم هنوز لباساش تنش بود دستمو بردم زیر لباس و پیرهنشو در اوردم بدنش عالی بود زبونمو کشیدم رو شکمش تا بالای گردنش رسیدم به لباش لبمو گذاشتم رو لبش داغ بود زبونمو میکردم تو دهنش میمکیدم اون لب پایینمو میکشد تو دهنش اونقدر داغ شده بودم که نفسم به سختی بالا میومد امیر جاشو تغییر داده بازم من افتادم زیرش زبونشو میکشید رو گردنم این کارش دیونم میکرد با دستشم سینمو گرفته بود چنگ میزد اه اه بلند شده بود سینمو گذاشت تو دهنش واون یکیو محکم میچلوند و میزد روش وحشی شده بود جووونم سحرم حال میده ارههههههههه واسا حالا مونده دستشو برد وسطه پاهام کذاشت رو کسم چشمامو بسته بودمو جیغ میزدم سینمو ول کردو رفت سراغ کسم پاهامو کامل از هم باز کرد یه نگاه به کسم انداخت گفت سحر میکنمت 3 ساله اینو ازم قایم کردی جوووون .ای امیر غلط کردم بیا ماله تو دیونم کردی زبونشو کشید رو کسم از بالا تا پایین با انگشتشم بالای کسمو میمالید اینقد این کارو کرد که احساس کردم اتیش زد بیرون از کسم ابم با فشار پاشید تو صورته امیر یه لبخند شهوتی زد ابمو با دستمال پاک کرد بلند شدم شلوارشو در اوردم کیرش مثه سنگ سفت بود از رو شرت یه بوس ازش کردم و شرتشو کشیدم پایین با دو تا دستم گرفتمش زبونمو زدم سر کیرش بعد اروم اروم تا اونجایی که تو دهنم جا میشد خوردمش حدود 5 دیقه ساک زدم گفت سحر الان میام بسه بلندم کرد پرتم کرد رو تخت دستشو گذاشت رو کسم بازم داغ شدم دره گوشم گفت میخوام پردتو بزنم اومدم مخالفت کنم دستشو گذاشت دمه دهنم انگشتشو کرد تو دهنم کیرشو با اب کسم خیس کرد گذاشت لبه سوراخ کسم اروم اروم فرستادش تو درد تو تمام بدنم پیچیده بود دستشو گذاشت دمه دهنم و نمیزاشت جیغ بزنم کیرش تا وسطا رفته بود چند بار تلمبه زد کیرشو کشید بیرون از درد تمام بدنم عرق کرده بودکیر خونیشو که دیدم بهم لبخند زد خونو پاک کرد و بازم کیرشو اروم اروم دارد کسم کرد خیلی حال میداد یکم که جا باز کرد سرعتشو بیشتر کرد خیلی حال میداد صدام قطع نمیشد 5دیقه همینجوری تلمبه زد و اشو خالی کرد رو شکمم بدنمون خیسه عرق بود ازم یه لب اساسی گرفت وتشکر کرد نیم ساعت تو بغلش خوابیدم زیبا ترین لحظه ی زندکیم بود بعدش بغلم کرد که بریم حموم درو که باز کرد مریمو میثم پشت در بودن و دست زدن
     
  
زن


 
دوست دختر فیسبوکی

سلام بچه ها این اولین باره که دارم اینجا خاطره مینویسم
من الان 24 سالمه اولین باری که سکس کردم 14 سالم بود و پسر خوشکل همسایمون رو گاییدم از اون به بعد شاید هزار با سکس داشتم از دختر بگیر تا زن بیوه و ....
ولی یکیشون که خیلی خاص بودرو براتون بگم
ماجرا برمیگرده به یک ماه پیش
توی فیس بوک یه دختره به اسم نازنین تازه عضو شدم و همشهری بود خلاصه ما با تریپ رفتم رو مخش عکسمو بهش دادم و کم کم روی مخش کار کردم چند روزی گذشت که تونستم شمارشو بگیرم.خلاصه یه دو سه روز هم تلفنی صحبت کردیم.
اینجوری بگم که مخشو حسابی زده بودم.
تا اینکه یک روز بهم گفت بیا توی خیابون همدیگرو ببینیم.منم که از خدام بود گفتم به روی چشم.
یه تیپ خفن زدم در حد تیم ملی ماشینمم زانتیای سفیده باید بگماز ماشینم ممنونم چون 50 درصد سکسهامو اون باعث شده ) حالا بماند.
ساعتهای 7 بعد از ظهر بود که رفتم سوارش کردم.وای باورم نمیشد که اینجور کس و کون نازی گیرم افتاده.حالا بذارید نازنینرو توصیف کنم.قد 180 یه ذره از من کوتاه تر بود.بدن ورزشکاری.رنگ پوستش سفید.وای چه قد و قامتی فقط آدم دوست داشت بشینه نیگاش کنه.
با اجازتون سوارش کردم رفتم دوتابستی گرفتم نشستیم تو ماشین رفتم توی جاده تقریبا دیگه شب بود
دستش روی دست من بود و میگفت خیلی احساس آرامش میکنه منم که فقط توی فکر کس و کونش بودم. توی همین حال بودیم که من یهو زدم روی ترمز دستمو انداختم دور گردنش و شروع کردم به لب گرفتن اون بی شرف هم مثه حسرتی ها لبامو میخورد دیگه دوتامون دیوونه شده بودیم.گفتم نازنین بریم خونه اولش گفت دیره و نه.تا به خودش جنبید جلوی درب خونه ی خونه ی من بودیم.
پیاده شدیم رفتیم داخل.نشستیم روی مبل کنار هم.دویاره شروع کردیم به لب گرفتن وای حشری شده بود عجیب منم که کارمو بلد بودم.شروع کردم به خوردن گردن و گوشهاش صدای آه و نالش بلند شد.دکمه شلوارشو باز کردم شلوارشو در آوردم وای یه شرت سفید پوشیده بود شرتش خیس آب بود.دستمو گذاشتم روی کسش وای عجب داغ بود.دیگه به سرم زده بود.شرتشو در آوردم و افتادم به جون کسش وای چه آبی از کسش میومد بی شرف کسش بوی عطر جنیفر میداد جیغ میکشید منم فهمیدم دیگه داره ارضا میشه کیر کلفتمو گذاشتم توی دهنش راستی کیر من 28 سانت و خیلی کلفته به قول یکی از دوست دخترام شاه کیره.
کیرمو گذاشتم توی دهنش بی شرف چه ساکی میزد.انگشتمو خیس کردم کردم داخل سوراخ کونش یه جیغ کوچولو زد بهش گفتم نازنین من کون میخوام دیدم چرخید گفت جرش بده عشقم.
کیرمو که خیس شده بود گذاشتم در سوراخ سفید و تنگش عجب کون نرمی داشت.بزور کیرمو جا دادم توی کونش جیغ کشید کیرم کل حجم کونش پر کرده بود ینی کیرم جرش داده بود.
شروع کردم به تلنبه زدن با دستم چوچولشو میمالیدم ده دقیقه همینجوری تلنبه زدم وای داشتم حال میکردم عجب کونی بود
یهو دیدیم داد زد وبعدش بی حال شد.گفتم ارضا شدی گفت آره عزیزم.بوسیدمش گفتم باشه عشقم.دوباره شروع کردم به تلنبه زدن وای داشتم میمردم از حالیه 5 دقیقه تلنبه زدم داشت آبم میومد گفتم بریزم تو کونت گفت نه بریز رو صورتم.درش اوردم آبمو ریختم تو صورتش وایبی شرف چه حالی بهم داده بود.بعدش دونفری رفتیم حموم.
از اون به بعد هفته دوبار باهم سکس داریم.از بس بهم حال میده دیگه سمت هیچ دختری نمیتونم برم

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
شروع سکس توی زندگی من

16 سالم بود که با عباس دوست شدم پسری که 4 سال ازخودم بزرگتر بود و خیلی دوستش‎ ‎داشتم و فقط به خاطر کم سن بودنم منو پس زد . این پس زدن برام شد کینه چون هم محله ای بودیم میدونستم که میفهمه دارم چیکار میکنم بعد چند ماه با فرهاد دوست شدم کسی که واسه اولین بار مزه سکس رو بهم نشون داد . اون عاشق من بود اولین بار که گفت بریم خونه باهاش رفتم یه کم فیلم دیدیم و کلی خندیدیم منم یه بلوز اسپرت مشکی پوشیده بودم با یه دامن کرم . بعد فیلم گفت خواب میچسبه رفت دوتا بالش اورد و با فاصله گذاشت زمین و خودش خوابید راستش ترسیده بودم اما وقتی دیدم با فاصله خوابیده و صدای خرناسش بلند شده منم خوابم برد نمیدونم چقدر گذشت که با حس خیسی لای کسم از خواب پریدم یه حس طوفانی داشتم نمیتونستم چشمام رو باز کنم حس کردم یکی چرخوندم و دمر منو خوابوند و باز هم حس لذت بخش خیسی بین پاهام میخواستم بلند شم اما نمیتونستم که یهو آتیش گرفتم حس میکردم یه چیزی داره کونم وپاره میکنه فریاد کشیدم که دست‎ ‎پرقدرتی جلوی دهنم رو گرفت زار میزدم و هر لحظه کونم بیشتر آتیش میگرفت فرهاد کیرشو کرده بود توی کونم و آروم تلمبه میزد و دم گوشم قربون صدقه ام میرفت و التماس میکرد تحمل کنم تا تموم بشه و من فقط بی صدا اشک میریختم چند تاتلمبه که زد یهو آروم افتاد روم . تکونی به خودم‎ ‎دادم و از روی خودم انداختمش رو زمین و در حالیکه از درد زار میزدم رفتم توی اتاق و لباس پوشیدم اومدم بیرون که دیدم نشسته رو مبل و داره گریه میکنه وقتی منو دید اومد روبروم زانو زد التماس میکرد‎ ‎ببخشمش میگفت دست خودش نبوده اما من چیزی از حرفهاش نمی‎ ‎فهمیدم این اتفاقها واسه ذهن 17 ساله من خیلی سخت بود شده بودم سنگ از خونه اومدم بیرون دنبالم اومد زار میزد و میگفت‎ ‎غلط کردم گه خوردم اصلا آخر همین هفته میام خواستگاریت قبلا هم بحث خواستگاری رو مطرح کرده بود اما من اونو واسه ازدواج نمیخواستم اصلا خانواده هامون به هم نمیخوردن بدون حرف رفتم خونه اولش ناراحت بودم اما بعد یواش یواش به اتفاقی که افتاده بود فکر کردم واون حس لذت بخش مکیده شدن‎ ‎کسم توسط فرهاد قلقلکم داد یه جورایی بدم نمیومد دوباره تجربه اش کنم بعد کلی منت کشی توسط اون بخشیدمش اما راستش دیگه منم دنبال سکس بودم تا یه روز که توی شرکت تنها بودم و قرار بود بیاد دنبالم بهش گفتم یه کم کار دارم و بایدبالا منتظرم باشه اومد بالا و اومدتوی شرکت فقط خودمون دوتا بودیم گفتم گرمه و مقنعه و مانتومو در اوردم زیرش یه بلوز سفید نازک تنم بود داشتم از قفسه فاکتورها چیزی برمیداشتم که اومد پشت سرم و بغلم کرد و زیر گوشم گفت تورو خدا بذار بیام خواستگاریت طاقت ندارم چیزی نگفتم سکوتم جری ترش کرد وم دست کشید روی سینه های دخترونه و کوچک من یهو دوباره وحشی شد منو برگردوند و پشتمو محکم کوبید به دیوار و لباسمو زد بالا و سینه ام رو کرد توی دهنش دیوونه شدم و خودمرو سپردم دستش میدونستم کاری نمیکنه که آزار ببینم سینه هامو میمکید و گازها ی ریز میگرفت دستمو کشید و برد منو نشوند روی پای خودش رو کاناپه لبهامو میخورد و سینه ام رو میمالید منم مثل احمقها هیچکاری نمیکردم یعنی بلد نبودم حتی بوسیدن هم بلد نبودم یواش سینه ام رو ول کرد و دستشو کرد توی شلوارم و شروع کرد کسمو مالیدن چشمام بسته شدهبود و ناله میکردم بلند شد منو نشوند لبه مبل و تکیه ام داد شلوارمو کشید بیرون و نشست بین پاهام و شروع به مکیدن کسم کرد نمیدونم فرق لیسیدنو مکیدن کس رو میدونید یا نه اما مکیدن واقعا یه چیز دیگست ناله هام به جیغ تبدیل شد بود ازترس اینکه واحدهای دیگه صدامو بشنون دهنمو گرفته بودم سرشو کنار گوشم اورد و گفت بکنم تو کونت یاد دفعه قبل افتادم و نالیدم نهههههههههههههه التماس میکرد و قول میداد اینبار آروم بکنه منو اورد پایین کاناپه نشوند و خمم کرد جوری که سینهام روی تشک کاناپه بود انگشتش رو اروم روی کسم کشیدو با خیسی کسم فرو کرد توی کونم درد داشت خیلی زیاد بغض کردم اروم جلو عقب میکرد و قربون صدقه ام میرفت دردش ارومشده بود و انگشت دومش رو فرو کرد دیگه میدونستم دردش زود اروم میشه واسه همین تحمل میکردم وقتی دوتا انگشتش جا بازکرد بلند شد و کیرش رو گذاشت رو کونم کوسن مبل رو بهم داد و گفت اگه درد داشت اینو گاز بگیر قول میدم زود اروم بشه ترسیده بودم اما میخواستم تجربه اش کنم یهو دوباره کونم آتیش گرفت فریادم رو توی کوسن مبل خفه کردم و بعد چند ثانیه به التماس افتادم که درش بیاره سرش کنار گوشم بود و قربون صدقه ام میرفت و اروم جلو عقب میکرد با دستش از زیر شروع به مالیدن کسم کرد نالیدم اونجا نههههههههه گفت نترس فقط میمالمش توش نمیکنم اون باید باشه واسه شب عروسیمون بعد چند دقیقه دردم کم شد و جاش لذتی وافر اومد فرهاد به شدت تلمبه میزد توی اون مدت دوبار ارضا شده بودم فرهاد هم یهو ارضا شد و ریخت توی کونم وقتی بلند شد رومون نمیشد توی چشم هم نگاه کنیم . چند ماه گذشت و توی اون چند ماهبارها از کون سکس داشتیم به سرم زده بود سکس از کس رو امتحان کنم دیوونه شده بودم یه بار که رفتیم خونشون یه لبس خیلی سکسی که تازه خریده بودم رو پوشیدم مثل یه مایو چرم‎ ‎مشکی بود که قسمت سینه اش حریر مشکی بود و جای نوک سینه هاش باز بود خشتکش هم با زیپ باز میشد لباس رو پوشیدم فرهاد آهنگ گذاشته بود یه آهنگ سکسی اومدم بیرون و آروم شروع کردم به رقصیدن میدیدم که کیرش داره شق میشه نوک سینه های خودمم از شهوت سیخ شده بود دستشو گرفتم و بلندش‎ ‎کردم مثل مسخ شده ها دنبام اومدخوابوندمش وسط اتاق و خودم باپاهایی دوطرف شکمش باز بالا سرش شروع به رقصیدن کردم کونمو قر میدادم و میشستم رو کیرش و بلند میشدم و سینه هام با دستام میمالوندم چهار دست و پا شدم روش و سینه ام رو گرفتم جلوی دهنش با دندوناش نوک سینه ام رو گرفت و فشار داد میدونست از درد توی سکس خوشم میاد تمام سینه ام رو گاز میگرفت دیوونه اش کرده بودم الان وقتش بود شلوار و شورتش رو دراوردم اومدم بالاتر رکابیش رو هم در اوردم و بلندش کردم بردم توی اتاق رو تخت خوابوندمش باقر و ادا گفتم برات سورپرایز دارم باید ببندمت از کشوی لباس مامانش چند تا روسری برام اورد دست و پاهاش رو بستم به تخت نمیدونست میخوام چی کار کنم آروم نشستم رو شکمش زیپ خشتکم رو باز کردم و اروم کسم رو کشیدم رویکیرش فهمید میخوام چی کار کنم بهم التماس کرد گفت نکن اینکارو سیمین پشیمون میشی به خدا دیوونه نکن اینکارو نشستم روی کیرش و فشار دادم درد داشتم اما فرو نمیرفت باز هم فشار دادم از درد زدم زیر گریه اما ادامه دادم سرش رفته بود تو نگاه کردم یه شره خونروی کیره فرهاد بود و اونهم ا لذت چشمهاشو بسته بود نتونستم بیشتر طاقت بیارم خیلی درد داشتم افتادم روی فرهاد دست دراز کردم و روسری هایی که باهاش دستهاشو بسته بودم رو باز کردم از روی خودش پرتم کرد کنار بلند شد پاهاشرو هم باز کرد وحشی شده بود گفت کار خودتو کردی؟ حالا نوبت منه به پشت خوابوندم و افتاد روم و توی یه لحظه تا ته فرو کرد توی کسم جیغ کشیدم یه حس وحشتناک داشتم خیلی تند تلمبه میزد و با سیلیهایی که به بدنم میزد دردم رو هزار برابر میکرد افتادرو سینه ام و گازش گرفت جیغ زدم بعد چند دقیقه کیر خونیش رو کشید بیرون و دمرم کرد و بدون‎ ‎هیچ مکثی فرو کرد توی کونم بخاطر کون دادن های متعدد کونم باز شده بود اما اینبار وحشتناک بود فقط زار میزدم و میگفتم غلط کردم بسه بسههههههههههه تا بالاخره ارضا شد و افتاد کنارم از درد گریه میکردم اون سکس سرآغازی شد واسه سکس های وحشیانه بعدی

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
رابطه عجیب در دانشگاه

سلام.من دانیال هستم.21سالمه دانشجوی ترم 5 مهندسی عمران.داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم بر میگرده به زمانی که من ترم یک بک بودم.
من یه خورده خجالتی هستم و این باعث میشد که نتونم با دخترا صمیمی باشم.تو خونه دانشجویی که بودیم میدیدم دوستام همه دارن با دوست دختر هاشون تلفنی صحبت میکنن.شماره خونه رو به دخترهامیدادن و اونها هم از تلفن درون شهری خوابگاشون که رایگان بود با اونا تماس میگرفتن و ساعتها با هم لاس میزدن.بعضی مواقع تو خونه تنها بودم یکی از دختر ها زنگ میزد میگفت با فلانی کار دارم من حی سعی میکردم باهاش صحبت کنم و اونم مثل اینکه بدش نمی اومد.همش خودشو لوس میکرد.گذشت تا اینکه یه شب یه دختریزنگ زد یکی از بچه ها برداشت گفت با من کار دارن.منم با تعجب گفتم یعنی کیه؟؟؟فکر کردم اشتباه گرفتن رفتم گوشی روبرداشتم دیدم یه دختره که داره حی خودشو لوس میکنه.همه چیز رو راجب من میدونست از کجا میدونست دیگه نمیدونم.میگفت میخوام باهات دوست بشم منم بدم نمیومد.اونم ترم یک بود رشته ی حقوق.چند روز بهم زنگ میزد و با هم میگفتیم و میخندیدیم.من همش تو این فکر بودم که آمار منو از کجا گیر آورده.به من میگفت من قصدم ازآشنایی ازدواجه.اما من اصلا همچون فکری نداشتم.یه شب قرار شد همدیگرو ببینیم.همش اسرار میکرد که باید شب دوشنبهبیای فلان جا.منم اونشب امتحان داشتم.چون به درسم اهمیت میدادم خیلی راضی نبودم اونشب برم.شب موعود فرا رسید اما من نرفتم.دختر خانوم که اسمش مریم بود شب بعدش زنگ زد که شرمنده نتونستم اونشب بیام فکر میکرد که من رفتم منم خودم رو ناراحت جلوه دادم.قرار شد یهشب دیگه تو یه کافی شاپ قراربزاریم.یه کم دیرتر رسیدم از موقع قرار دیدم مریم سر یه میز نشستهگفت چرا دیر کردی یه خورده دلیل الکی واسش اوردم.من هیچوقت کاری رو به موقع انجام ندادم.دوتاکافی گلاسه سفارش دادم و با هم حرف میزدیم .دختر آروم و مهربونی به نظر میرسید.تن صدای قشنگی داشت.منم کم کم داشت ازش خوشم میومد.میگفت تا حالا دوست پسر نداشته.من بهش گفتم مگه قصد شما ازدواج نبوده؟؟چیزی نگفت. فهمیدم که گند زدم.از سرو وضعش معلوم بود که وضع مالیش بد نیست.یه خورده با همشوخی کردیم بعد رفتیم تو خیابونقدم زدن.خیابون داشت خلوت میشد دست منو محکم گرفته بود.یه سکوتی بینمون برقرار بود.مریممیگفت که از روز اول عاشقت شدم.منم اونو اوایل دیده بودم فقط در حد یک نگاه.خیلی ازش خوشم اومده بود یه صداقتی توحرفاش دیده میشد.از این خوشم میومد که نمیخواست به زور من از اون خوشم بیاد اصلا آرایش نکرده بود با این وجود خوشگل بود.تو تاریکیه خیابون خودمون رو بهم چسبونده بودیم من میخواستم از اون لب بگیرم که اونم مانع نشب.لبش خیلی داغ بود چند دقیقه ای از هم لب گرفتیم.بعد مریم گفت که دیر وقته در خوابگاه رو میبندن.یه تاکسی گرفت و رفت .منم اومدم خونه همش تو فکرش بودم.فردا اصلا حوصله کلاس رفتن رو نداشتم فقط به امید اینکه بتونم مریم رو تو دانشگاه ببینم رفتم.احتمالش هم کم بود چون دانشکده حقوق با دانشکده مهندسی فاصله داشت.شبش بهم زنگ زد که میخوام ببینمت دلمگرفته .منم آدرس خونه رو بهش دادم گفتم بیا آخه اونشب خونه خالی بود و من تنها بودم داشتم با لب تاپ بازی میکردم.خونه خیلی نامرتب بود هرکاری هم میکردم باز سلخته بود.خونه دانشجویی دیگه از این بهتر نمیشه.بعد یک ساعت مریم اومد.تیپش با تیپ شب قبل فرق میکرد.یه مانتو تنگ پوشیده بود.راهنماییش کردم داخل.اول یهنگاهی این طرف و اون طرف انداخت تا مطمین بشه کس دیگه ای خونه نیست.بعد روسرسش رو درآورد.دید لپ تاب روشنه گفت فیلم چیزی داری؟؟؟گفتم چی میخوای گفت بکن بکن .گفتم واقعاگفت مگه چشه ؟هیچی یه چند تایی براش آوردم نگاه کردیم داشتیم حشری میشدیم.به خودم که اومدم دیدم دستم رو کیرمه اونم داشت سینه هاشو میمالید.کشیدمش به سمت خودم و شروع کردم ازش لب گرفتن.نمیدونستم اینقدر دختر داغیه؟پیرهن منو باز کرد بعدشهم شلوارم.خودش رو هم لخت کرد.سینه های سفید و خوش فرمی داشت.کسش هم کوچیک بود و یه کون تپل مپل .کامل خودمونو لخت کرده بودیم.کس و کونش رو بهم نشون داد و گفت کدوم رو میخوای گفتم هردو.گفت اگه جفتش رو میخوای یه شرط داره گفتم چه شرطی گفت خیار داری ؟براش آوردم گفتم میخوای چکار گفت واسه تو میخوام.گفت اگه جفت سوراخام رو میخوای منو باید تو رو بکنم.اولش راضی نشدم خوابیدم رو زمین اونم واسم ساک میزد بعد نشست رو شکمم و کیرم رو آروم میکرد تو کونش.خیلی حال میداد . دیدم خیار رو میبرد نزدیک کونم گفتم بزار هرکاری دوست داره بکنه با خیار داشت منو میکرد منم محکم کیرم رو داخل و بیرون میاوردم.آبم داشت میومد بهش گفتم اونم کیرم رو با دهنش گرفت و ریخت تو دهنش.بعدش گفت بیا بریم حمام.مثل اینکه خیلی از کون پسرا خوشش میومد که همش دستش رو کونم بود.بعد از حمام بیرون اومدیم اما لباسامونو نپوشیدیم.زنگ زدم دوتا پیتزا سفارش دادم .سفارشی که اومد جفتمون لخت بودیم و اون هم عجله داشت .چراغ جلو در رو خاموش کردیم مریم گفت من میرمبر میدارم اونم کامل لخت بود روسریش رو کرد سرش. فقط سرش رو پوشونده بود بقیه بدنش لخت بود سرش رو از در کرد بیرون و پیتزا رو تحویل گرفت کونش قمبل زده بود اون موقع و خیلی قشنگ بود.هنوز هم که هنوزه با مریم دوستم.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
سکس ایده آل با همکلاسی سابق

اسم من کامران 30 سالمه و مجردی زندگی می کنم. چند ماه پیش به صورت اتفاقی تو خیابون یکی از دخترای خوشگل دوران دانشگاه رو دیدم. اسمش نرگسه و یادمه اون وقتا خیلی از پسرای دانشگاه تو کفش بودن چون تیپ و قیافه ی سکسی داشت. چون بعد 6-7 سال می دیدمش سلام و احوال پرسی نسبتا گرمی با هم داشتیم و از وضعیت کار و زندگی همدیگه پرسیدیم و نرگس گفت یک ازدواج ناموفق داشته. اینو که گفت قند تو دلم آب شد و پیش خودم گفتم حتما باید بکنمش. چند دقیقه ای صحبت هامون طول کشید و نهایتا با رد و بدل کردن شماره از هم جدا شدیم. در حالیکه همش تو فکر این بودم که چطور میتونم یه سکس توپ با نرگس داشته باشم.
شب بعدش یه اس ام اس براش فرستادم که اونم فورا جواب داد خلاصه ارتباط ما اینطوری شروع شد و خیلی سریعتر از چیزی که فکر می کردم بعد از چند روز صحبتمون به سکس رسید. منم از فرصت استقاده کردم و دعوتش کردم به خونه خودم اما اون گفت خسته است و به یه مسافرت احتیاج داره. اینطوری شد که تصمیم گرفتیم یک هفته با هم بریم آنتالیا.
تیرماه امسال(91) یه تور ثبت نام کردیم و رفتیم انتالیا. توی این مدت حتی یه لب هم ازش نگرفته بودم و خیلی تو کفش بودم. واسه همین تا پامون به هتل رسید و رفتیم تو اتاق مثل قحطی زده ها افتادم به جونش. نردیک به نیم ساعت لباشو می خوردم اونم کاملا همراهی می کرد و خودشو ول کرده بود تو بغلم. همزمان با یه دست سینه هاشو می مالیدم و دست دیگم رو کونش بود. کیرم حسابی شق شده بود و داشت شلوارمو پاره می کرد اما نمی خواستم سریع کارو تموم کنم. بردمش رو تخت و بلوزش رو درآوردم(اینم بگم که نرگس توی فرودگاه آنتالیا لباسشو عوض کرد یه بلوز شلوار خوشگل تنش کرد) وای که چه سینه های خوش فرمی داشت. نه زیاد بزرگ و نه کوچیک. کاملا اندازه دستم بود. همونطور از روی سوتین شروع کردم به خوردن و بعد کشیدمشون بیرون. داشتم سیته هاشو میک میزدم و اونم کم کم ناله هاش شروع شده بود. دستشو کرده بود تو موی سرم و اونها رو می کشید. دوباره رفتم سراغ لبهاش. زبونم رو می کردم تو دهنش و اونم یواش گاز می گرفت. تو همین حین دستشو انداخت دور کمرم و لباسمو دراورد. کاملا روش قرار گرفته بودم و همزمان با لب گرفتن کیرم رو از رو شلوار به کسش می مالیدم هر دو تامون داغ شده بودیم و آه و ناله نرگس اتاق رو پر کرده بود که دیدم بدنش به لرزه افتاد و ارضا شد. چند دقیقه آروم به خوردن لب و سینه هاش ادامه دادم تا دوباره سرحال اومد. این بار رفتم سراغ کسش با کمک خودش شلوارشو کشیدم پایین. یه شرت مشکی توری پاش بود که حسابی خیس شده بود اونم کشیدم پایین و سرمو بردم لای پاهاش. شروع کردم به لیس زدن. وای که چه کس خوشگل و خوشمزه ای داشت. تمام اب کسشو خوردم. دهنم لزج شده بود و داشتم حسابی حال می کردم. اونم دوباره ناله های شهوانیش شروع شده بود. از شدت شق درد تخمام داشت می ترکید که نرگس بهم گفت بخواب نوبت منه. به پشت خوابیدم و اونم اومد روم. دستشو کرد تو شلوارم و کیرمو گرفت یه کم که باهاش ور رفت گفتم زود باش دارم میمیرم. اونم شلوارمو کشید پایین و کیرم رو گرفت تو دستش یه کم باهاش بازی کرد و بعد کردش تو دهنش. خیلی حرفه ای داشت برام ساک میزد. توی آسمونا پرواز می کردم. حدود 4-5 دقیقه کیرم رو خورد که بهش گفتم بسه میخوام بکنمت. اونم گفت همینطوری بخواب خودم میخام بزارمش تو کسم. اینو گفت و بعد رو کیرم نشست. سر کیرمو گذاشت در کسش و با یه تکون هلش داد تو. کسش خیلی داغ بود. یکم وایستاد و بعد شروع کرد بالا پایین کردن رو کیر من. منم داشتم سینه هاشو میمالیدم و بعضی وقتا دستمو می کردم لای کونش. از شدت لذت داشتم میمردم که احساس کردم آبم داره میاد. سریع خوابوندمش رو تخت و اینبار خودم شروع کردم تلمبه زدن. بدن هر دوتامون خیس عرق شده بود و به نفس نفس زدن افتاده بودم که آبم با فشار اومد. تمام ابمو ریختم تو کسش. افتادم روش. نای بلند شدن نداشتم. بعد از چند دقیقه که حالم جا اومد یادم افتاد که نرگس ارضا نشده. آب کیرمو از تو کسش پاک کردم و دوباره چند دقیقه کسشو خوردم تا اونم مجددا ارضا شد. بعدش کلی همدیگه رو بوسیدیم و رفتیم دوش گرفتن. تو مدت یک هفته ای که اونجا بودیم بارها با هم سکس داشتیم و واقعا همش لذت بخش بود.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
سرنوشتم رو عوض كرد

در آستانه ورود به دانشگاه بودم، روزاي اول همه چيز خوب بود،
يه پسر 18 ساله با قد 185 و وزن 80 و هيكلي ورزيده
كه توجهي به هيچكس نداشت، نه اينكه از دخترا بدم
بياد ولي هيچوقت عادت نداشتم بيوفتم دنبال دخترا.
از همون روزاي اول از طرف دخترا چراغ سبزهاي زيادي ميديدم
ولي ترجيح ميدادم فعلا اهميت ندم تا حداقل چند ماهي از دانشگاه
بگذره.
بعد از گذشت چند هفته سر يكي از كلاسا، چندتا از دختراي
كلاس، دوستاشون رو هم با خودشون اورده بودن كه چندتاشون انصافا خوشكل بودن.
سر كلاس ديدم كه يكيشون خيلي به من نگاه ميكنه و وقتي
نگاش ميكردم هي به گوشيش اشاره ميكرد، منم كه نمفهميدم دقيق
منظورش چيه يه اخم تحويلش دادم و رومو برگردوندم.
خلاصه كلاس تموم شد و رفتم خونه، شب حدود ساعت 9 برام
پيام اومد كه:
سلام، ميشناسي؟
من: نه، شما؟
اون: ببين، اميدوارم بخاطر اينكه خودم اومد جلو و بهت پيام دادم
دربارم فكر بد نكني و بدوني كه اگه خودم اومدم جلو فقط به
خاطر اينه كه خيلي دوستت دارم، جان داداشم دارم راست ميگم.
.
.
.

خلاصه بگم كه گفت يكي از همون دختراييه كه امروز اومده
بودن سر كلاس (ولي اون موقع نگفت كدومش) و از من خيلي خوشش اومده و از اين حرفا.
تا چند روز محلش نميذاشتم ولي اونقد به زنگ زدنا و پيام
دادناش ادامه داد كه كم كم جوابش دادم.
همش ميگفت: بهم اعتماد كن، هيشكي واست مثل من نميشه.
راستش من متوجه نميشدم منظورش از اين حرفا چيه.
بگذريم....

روز شنبه بود، توي يكي از كلاساي خالي نشسته بودم و منتظر
بودم بياد جزومو ببره، هرچي منتظر شدم نيومد بهش پيام دادم:
"يه ساعته كجايي ندا؟ من رفتم، خودت بيا كلاس 204 جزوه رو
بردار ببر"" جزوه رو گذاشتم رو يكي از صندلي ها و وسايلم
رو جمع كردم برم بيرون كه دم در وقتي من ميخواستم پامو
بذارم بيرون اونم همزمان با من اومد داخل كه نزديك بود بخورم
بهش، وايسادم، روبه روم بود، يه قدم رفتم عقب، اونم يه قدم اومد داخل ولي از جلوم كنار نرفت و همونجور زل زده بود به چشمام و هي فاصله اش با صورتم كمتر ميشد، نگاش كشيده شد رو لبهام و هي نزديك تر ميشد ولي من تو يه حركت ناگهاني كشيدمش كنار و از اتاق رفتم بيرون چون از يه طرف ميترسيدم يكي تو راهرو رد شه ببينه و از يه
طرف اصلا بهش اعتماد نداشتم.

روز يكشنبه بود و سركلاس بودم، گوشيم لرزيد، پيامو باز كردم
نوشته بود:
فردا بيا فلان جا هم جزوه رو ببر هم اينكه ميخوام
باهات صحبت كنم، مهمه.
گفتم: فقط صحبت؟
گفت: اره بابا، نترس، دوستم همرامه، حداقل جلو دوستم كاري
باهات ندارم.

روز دوشنبه بود، قيد يكي از كلاسامو زدم و رفته بودم تو
محله اي كه گفته بود داشتم دنبال مجتمع ميگشتم، بعد از چند
دقيقه پيداش كردم رفتم تو خونه.
وقتي ديدمش به خوشكليش بيشتر پي بردم چون يه تاپ و يه
شلوارك پوشيده بود و كمي از بدن سفيد و خوش فرمش رو به
نمايش گذاشته بود.
بعد از سلام و احوالپرسي با خودش و دوستش رفتم يه گوشه
نشستم و حقيقتش يه كم استرس داشتم، اومد كنارم نشست يه كم
نگام كرد و دست كشيد به صورتم، يه اخم كوچولو بهش كردم با
چشمام بهش فهموندم حداقل جلو دوستش يه كم رعايت كنه، غافل
از اينكه..........

نيم ساعتي گذشت ديدم گوشي دوستش زنگ خورد و بعد از اتمام
تماس گفت من بايد برم، يه نگاه بينشون رد و بدل شد جفتشون
لبخند زدن و دوستش گذاشت رفت.
تنها شديم، بهم نزديك شد، دستشو گذاشت رو صورتم و يه بوس از
صورتم گرفت، بهش نگاه كردمو گفتم ادامه نده.
اون: برو بابا، مگه دارم چيكار ميكنم؟ دوستمم كه رفت و الانم ديگه
هيشكي نيست، پس مسخره بازي درنيار بذار حال كنيم.
من: ولي من با قصد سكس اينجا نيومدم.
اون: من اين حرفا حاليم نيست.
اومدم يه چيزي بگم كه يهو منو كشيد و يه دفعه لباشو گذاشت
رو لبام، يه كم جا خوردم ولي كم كم خودمو كشيدم كنار، نه
اينكه از سكس بدم بيادا، موضوع اولا اين بود كه من بهش
اعتماد نداشتم و همش فك ميكردم يه ريگي به كفششه، دوما من
اصلا حسي نسبت بهش نداشتم، با اينكه اون بي اندازه خوشكل
بود ولي من اون موقع حسي بهش نداشتم، هنوزم دليلشو نميدونم.
خلاصه ربع ساعتي گذشت و اون همش اصرار ميكرد كه بذارم
كمربندمو باز كنه، ولي من هي دستشو از رو كمربندم پس ميزدم
و اون دوباره تكرار ميكرد كه يه بارش عصباني شدم و با لحن
محكم گفتم: دستتو بكش و دستشو با شدت پس زدم، يه كم جا
خورد. از حركتم ناراحت شد و روشو
كرد اونطرف و بدون حرف گرفت خوابيد، داشتم از پشت نگاش
ميكردم درحالي كه فقط شرت و تاپ تنش بود.
منم كه عصباني بودم گرفتم كنارش خوابيدم ولي با فاصله.
يه كم كه گذشت ديدم دوباره برگشت طرفم منو به پهلو طرف خودش
خوابوند و پشتشو كرد به من، كونشو چسبوند به كير خوابيده ي
من و دستمو گرفت گذاشت رو سينش. حدود ده دقيقه به همين
منوال گذشت، از حق نگذريم كونش محشر بود و چنان ميماليدش
به كير من كه ديگه كم كم داشتم شهوتي ميشدم، يهو صورتشو
برگردوند طرفم و با چشماي خمار ازم خواهش كرد كه باهاش
سكس كنم، منم كه ديگه تقريبا حشري شده بودم چيزي نگفتم، اونم
تا سكوته منو ديد دست برد كمربندمو باز كرد و شلوامو دراورد،
پشتشو كرد به من و با يه صداي شهوت ناك گفت شروع كن،
منم يه كم دست زدم به كونش كه گفت شرتمو دربيا بكن توش،
منم كه ديگه مست شده بودم شرتشو دراوردم، گفت زود باش بكن تو كسم، خيلي تعجب كردم كه يه دختر 18 ساله پرده نداره، با گيجي
بهش نگاه كردم گفت خيالت راحت، من ارتجاعي ام، ولي من
قانع نشدم كه ديدم خودش كيرمو گرفت كشيد سمت كسش و رو
سوراخ كسش تنظيم كرد منم يه كم فشار دادم يهو يه آه بلند
كشيد و ساكت شد، تا كه يه كم فرو ميكردم خودشو جمع ميكرد،
چند دقيقه گذشت تا شروع كردم به تلمبه زدن اونم به صورت
وحشتناك ولي هركاري ميكردم آبم نميومد و اينم جز اون موضوع
هايي بود كه دليلشو هيچوقت نفهميدم، بيست دقيقه گذشته بود و من
هنوز آبم نيومده بود، ديگه داشتم كلافه ميشدم، شايد دليلش اين بود كه من اصلا حس خاصي نسبت بهش نداشتم و تو دنيايي از بي
اعتمادي غرق شده بودم، واقعا نميدونم.
خلاصه بعد از حدود ربع ساعت ديگه و عوض كردن چندتا
پوزيشن بالاخره آب ما رضايت داد كه بياد كه منم همشو خالي
كردم رو شكمش.
بعد از سكس، درباره پرده ازش پرسيدم كه گفت ارتجاعيه و برگ ارتجاعيشو از تو كيفش نشونم داد.

ولي همه چيز به همينجا ختم نشد، نقشش تو زندگيم پررنگ تر شده بود، داشتم بهش علاقه پيدا ميكردم، از همه لحاظ عالي بود، ديگه به جايي رسيده بودم كه اگه هفته اي دو سه بار نميرفتم پيشش حالم خراب ميشد.
حدود يه ماه گذشته بود كه حرفاي عاشقانه اش بيشتر شد و بحث ازدواج رو وسط كشيد ولي من از همون اول رابطمون بهش گفته بودم كه هيچوقت به هيچ وجه به ازدواج تن نميدم چون تو زندگيم يه اتفاقايي افتاده كه ذهنيتم درباره ازدواج خراب شده و از خيلي وقت پيش تصميم گرفتم كه هيچوقت ازدواج نكنم.
ولي اون حرف تو گوشش نميرفت، ميگفت:
تو منو پاره كردي، زنگيم خراب شده، ديگه هيشكي نمياد با من ازدواج كنه، آره من گفتم ارتجاعي ام ولي دكتر ميگه حتي با وجود ارتجاعي بودنت هم باز مشخصه كه خيلي سكس داشتي و هيچوقت هيچ دكتري واسه ازدواج، بهت برگه سلامت نميده، تو نامردي، تو زندگي منو خراب كردي الانم داري ميزني زير همه چيز، تو بايد منو بگيري.
خلاصه زندگيم خراب شده بود، با اين حرفاي بي منطقش ديگه آرامش واسم نذاشته بود، ميدونست همش تقصير خودشه و من بيگناهم ولي نميخواست قبول كنه. نميدونستم هدف اصليش چيه. با وجود اين حرفا بازم ميرفتم پيشش چون واقعا بهش وابسته شده بودم.

يه هفته گذشت، تو دانشگاه بودم كه يه شماره غريبه افتاد رو گوشيم جواب دادم ديدم يه دختره، گفت:
تو كافه دانشگاه منتظرتم، بيا كارت دارم، مهمه.
رفتم ديدم يكي از دوستاي نداست كه هميشه باهاش ميگرده و خيلي بهش نزديكه، خلاصه ي حرفش اين بود كه ميگفت:
ندا دنبال يه موقعيته تا خودشو به يه پسر اويزون كنه و دختر خوبي نيست و...
اونقد از اين حرفا زد تا من قاطي كردم تو اولين فرصت همه عصبانيتم رو تو پيام سر ندا خالي كردمو بعد گوشيمو خاموش كردم.
ديگه واقعا كلافه شده بودم، توي بلاتكليفي داشتم خفه ميشدم، از يه طرف دوستش داشتم، از يه طرف حرفاي دوستش تو سرم تكرار ميشد، از يه طرف با گريه هاش روزگامو سياه ميكرد، از يه طرف اصلا بهش اعتماد نداشتم، از يه طرف هم داشت دبه ميكرد، تقريبا عوض شده بود.
دو هفته گذشت، ديگه اثري از آرامش تو زندگي من نبود، اونم به قول خودش حال و روزش خيلي خراب بود، بالاخره بعد از كلي بحث و دعوا و كشمكش و كلي بدبختي تصميم گرفتيم تمومش كنيم.
تمومش كنيم؟! به همين راحتي؟! واسه اون نميدونم ولي واقعا واسه من سخت بود.
دو هفته گذشت، ريشم دراومده بود، ديگه حتي حوصله خودمم نداشتم، خيلي كم حرف ميزدم، زندگيم خيلي عوض شده بود، همه فهميده بودن يه چيزيم هست، دورادور خبرشو داشتم، مصرف قرص هاي ديازپامش بيشتر شده بود، چند بارم خودكشي كرده بود ولي مثل اينكه نجاتش داده بودن، حالو روزم خيلي خراب بود، خيلي.

الان يه سال از اون جريان گذشته، ديگه به هيچ احدي هيچ احساسي ندارم، خيلي از اون خوشكل تر بهم پيشنهاد دادن ولي من ديگه اون آدم سابق نيستم، گاهي وقتا بيخودي گريه ميكنم، شبا تا دير وقت گوشه اتاقم تو تاريكي ميشينم و به يه جا خيره ميشم، درسم بخاطر اون به شدت افت كرده، از همه كارايي كه كردم پشيمونم، نميدونم چطوري به اينجا رسيدم ولي.....

شايد هيچوقت نتونم به حالت اولم برگردم، ميدونم كه سرنوشتم عوض شده، حاضرم زندگيمو بدم كه بشم آدم سابق، ميشينم با خودم فكر ميكنم ميبينم كه خودم زدم زندگي خودمو نابود كردم، به همين راحتي، شايد نبايد روز اول به پيامش جواب ميدادم، نميدونم....

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
صفحه  صفحه 31 از 94:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  93  94  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA