ارسالها: 2517
#301
Posted: 8 Nov 2012 17:52
روزی که دوباره متولد شدم
با سلام خدمت دوستان عزیزم...
داستان از اونجا شروع میشه که 2 سالی از ازدواجم گذشته بود و من یه دوست دختر داشتم که از دوران مجردی نگرش داشته بودم و روزهای مبادا به دادم میرسید و کم نمیذاشت برام اما نمیدونست من متاهل شدم...اگر بخوام توصیفش کنم یه دختر 24 ساله با قد 160 و وزن 70 تقریبا ، به من گفت بصورت اتفاقی پرده اش رو دوست قبلیش زده و قصد ازدواج داشتن و از این حرفا ، منم زیاد تو جزئیات نرفتم ، آخه برام مهم نبود ، تازه تو دلم دست او پسره رو هم میبوسیدم که اینکارو کرده بود تا من حالم تکمیل بشه...خلاصه یک روز در هفته چند ساعتی با ماندانا جون بودم...دختر بسیار حشری و هات که هنوزم باهاش هستم و کسی رو به این داغی تا حالا ندیدم...از اونجایی که مکان برای آدم متاهل سخت گیر میاد با ترس و لرز میبردمش خونه خودم ...البته همیشه ترس اینو داشتم که همسایه ها نبینن و به زنم نگن...تا کارمون تموم میشد میگفتم بدو بریم اونم غر میزد که تو فقط منو برای سکس میخوای و منم میگفتم استرس دارم کسی میاد یه وقت آبرومون میره...ناگفته نماند که بهش گفته بودم اینجا خونه دوستمه و اونم با زنش تا شب سر کارن...خودم همیشه 5 دقیقه زودتر میومدم و عکسهای عروسی و آلبوم و هرچی که مربوط به خودم بود رو قایم میکردم بعد بهش تک زنگ میزدم که بیاد.
یه روز که مطمئن بودم زنم سر کاره و تا 5 تعطیل نمیشه باهاش قرار گذاشتم که بریم خونه مثلا دوستم ، اونم قبول کرد و رفتم دنبالش اومدیم ومثل همیشه من زودتر رفتم جمع وجور کردم و اونم اومد...تا اومد پرید تو بغلم و منم چسبیدم بهش و لبامو گذاشتم رو لباش و حالا نخور کی بخور...چه حالی میداد ،دستمو از پشت بردم تو باسن نازش و یکم ورزش دادم و مانتوشو در آوردم ، بلندش کردم بردم تو اتاق خواب و انداختمش رو تخت...به سرعت باد لخت شدم و خوابیدم بغلش شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه در همین حین شلوارشو در آورد و موند یه شورت و یه سوتین، بدن پر و پیمونی داشت و منم عاشق بدنهای پر و سفتم...سینه هاشو مالیدمو سوتینو دادم بالا و شروع کردم به خوردن ممه های ناز و انبه ایش ...همینجوری لیس زنان اومدم رو شورتش ...همیشه تا دست میزدی بهش شورتش خیس میشد و بخار داغ میزد بیرون از روی شورت...گازهای کوچولو از چوچولش دیوونش کرد و پاهاشو هی تکون میداد ...شورتشو در آوردم ... به به چه کسی...سفید بدون مو وسطش صورتی و آبدار ...با زبونم شروع کردم به ماساژ دادن تا اینکه گفت آرش بسه بیا بالا...رفتم بالا و لب گرفتم و منو چرخوند و رفت رو گردنم...عاشق اینم که گردنمو کسی بخوره ...یه حس قلقلک خفیف غیر قابل تحمل که دیوونم میکنه...خورد و رفت پایین و شورتمو در آورد و زبونشو از زیر خایه هام میکشید ومیومد تا سر کیرم...دیوانه کننده بود...(واسه خانوما توصیم اینه که بلافاصله کیرو نکنین تو دهنتون...لیس زدن خیلی حالش بیشتره عزیزانم...اگه 10 دقیقه ساک میزنین 8 دقیقه رو لیس بزنین 2 دقیقه هم تا حلقتون بکنین تو دهنتون...البته ماساژ با دست یادتون نره ) ...خلاصه حسابی کیر منو که خورد اومد بالا...منم گرفتم و چرخوندمش و پاهارو دادم بالا و سر کیرو گذاشتم دم کس داغشو یه فشار کوچولو که جیغش رفت هوا...منم کمی تو نگرش داشتم تا آروم بشه و کم کم تلمبه زدنو شروع کردم...دستم رو پستونهاش بود و تلمبه میزدم که حس کردم چشام داره سیاهی میره ...آخ و اوخ رو بیشتر کردم تا اونم واسه ارگاسم آماده بشه...با دو سه تا تکون کیرمو در آوردمو آومدم ریختم رو صورتش...کمی مزه مزه کردو اونم ارضا شده بود...بیحال افتادم روش... یه 3 -4 دقیقه تو بغل هم بودیم که گفتم ماندانا بلند شو بریم من حس بدی دارم...گفت بذار تا ساعت یک که شد میریم ...نگاه کردم دیدم 12:45 ظهره...با اینکه دلم آشوب بود گفتم باشه ...دراز کشیدم بغلش و یکم حرف زدیم باهم تا شد ساعت 1...گفتم حالا دیگه پاشو بریم قبول کرد وبلند شدیم لباسارو پوشیدیم که یهو زنگ در به صدا در اومد...پشمام ریخت...کی میتونه باشه؟...ما که با همسایه ها صمیمیتی ندارم...آروم رفتم از چشمی در نگاه کردم دیدم زنمه...داره کلیدو میندازه رو در ولی باز نمیشه آخه من کلید خودمو از اینور گذاشته بودم رو در...عرق سردی نشست روتنم...مثل دختری که اولین خون حیظ رو دیده باشه ترس تمام وجودمو گرفت...خدایا گه خوردم...غلط کردم...یا زهرا کمکم کن...الان چیکار کنم؟...تمام موهای بدنم سیخ شده بودن..تلفن هم هی زنگ میخورد....یه گوسفند نذر کردم که زنم بره...زنم هم ول کن نبود...با کلید ور میرفت...الان که دارم مینویسم دستم داره میلرزه...نگو زنم ماشینمو دیده دم در و مطمئنه که من خونم...رفتم پیش ماندانا تو اتاق و گفتم به گا رفتیم اشهدتو بخون...زن دوستم اومده و پشت دره ...اونم شاشید به خودش...گفت الان چیکار کنیم؟...گفتم فقط ساکت باش...التماس کردم بیا زود بریم ولی گوش نکردی حالا فقط خفه شو..مغزم کار نمیکرد....دیدم طبقه چهارم...بالکن کوچیک...زیر تخت ارتفاع کم...کمد ها تا خرخره پر...مبلها به زمین چسبیده...فر گاز هم پر وسایل...خدایا چیکار کنم الان؟...گوشیم رو سایلنت بود... نگاه کردم دیدم زنم مسیج داده میدونم اون تو هستی یا درو باز کن یا زنگ میزنم 110 بیاد...عجب گیری کردیم خدا...تو ایندفعه رو نجاتم بده دیگه از این غلطها نمیکنم....خدارو میگی؟ انگار گوش نداره...اوضاع هی بدتر میشد...رفتم دوباره دم در....از چشمی دیدم از همسایه روبرویی پیچ گوشتی گرفته داره دستگیره رو باز میکنه...حرومزاده زن همسایه بهش میگفت دستگیره رو باز کن در هم باز میشه...عجب گیری افتادیم...برگشتم دیدم ماندانا داره گریه میکنه از ترس...رفتم آشپزخونه که بیرونو دید بزنم...بیرون از 110 خبری نبود...گفتم یا امام زمان میدونم اشتباه کردم یه معجزه ای چیزی بکن و منو نجات بده... یهو برگشتم دیدم پشت یخچال یکم با دیوار فاصله داره و ماندانا با اینکه تپل بود اونجا بزور جا میشه...انگار دنیا جلو چشمام روشن شد...یخچالو کشیدم جلو و ماندانا کفش به دست رفت پشتش...گفتم گوشیتو سایلنت کن...رفتم عکسای عروسی رو زدم سر جاش و پتو رو بهم ریختم و رفتم دم در...زنم همچنان داشت درو میکند...قفل رو باز کردم و در باز شد...با حالت خواب آلودگی گفتم سلام...چته درو داری میکنی؟...گفت چه غلطی داری میکنی نیم ساعته پشت درم...گفتم خواب بودم تو اتاق خواب و نشنیدم...هلم دادو اومد تو...همه جارو نگاه کرد...دستشویی...کمدها ...بالکن و ...گفتم چیکار داری میکنی؟ دیوونه شدی؟...گفت چیکار میکردی؟...چرا درو باز نمیکردی؟...الان باید سر کارت باشی ایجا چه میکنی؟...خلاصه با چاخان و دروغ و قسم و آیه آرومش کردم...اونم دید کسی نیست و کمی آروم شد...همش آروم حرف میزدم که ماندانا نشنوه...اگه میفهمید زن دارم اونم از پشت یخچال میومد بیرون من باید بدست یکی از ایندو کشته میشدم...گفتم من ترسیدم و حالم خوب نیست بلند شو بریم خونه مامانت...قبول کرد و لباساشو عوض کرد و زدیم بیرون...من هم قفل درو یکی به راست چرخوندم و یکی به چپ...در واقع قفل کردم و باز کردم ولی زنم فکر کرد دو قفله شد... بدو رفتیم پایین وسوار شدیم...یکم رفتیم نگه داشتم تا سیگار بگیرم...رفتم پشت دکه طوری که زنم نبینه یه اس ام اس به ماندانا دادم که در بازه و مثل فشنگ بپر بیرون...باز ترسیدم بره تو اتاق خواب و عکسهامونو ببینه ولی نرفته بود...خلاصه بدین ترتیب از یک مخمصه وحشتناک جان سالم به در بردم و آبرو و حیثیت نداشتم محفوظ موند...بعدها از زنم پرسیدم چرا اونروز زود اومدی...گفت خواهرم زنگ زد گفت تولدشه و مرخصی بگیر و بیا بریم خرید منم رفتم...تو دلم گفتم خواهرتو گاییدم که چه خروس بی محلیه

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#306
Posted: 12 Nov 2012 08:56
دوست دختر فیسبوکی
سلام بچه ها این اولین باره که دارم اینجا خاطره مینویسم
من الان 24 سالمه اولین باری که سکس کردم 14 سالم بود و پسر خوشکل همسایمون رو گاییدم از اون به بعد شاید هزار با سکس داشتم از دختر بگیر تا زن بیوه و ....
ولی یکیشون که خیلی خاص بودرو براتون بگم
ماجرا برمیگرده به یک ماه پیش
توی فیس بوک یه دختره به اسم نازنین تازه عضو شدم و همشهری بود خلاصه ما با تریپ رفتم رو مخش عکسمو بهش دادم و کم کم روی مخش کار کردم چند روزی گذشت که تونستم شمارشو بگیرم.خلاصه یه دو سه روز هم تلفنی صحبت کردیم.
اینجوری بگم که مخشو حسابی زده بودم.
تا اینکه یک روز بهم گفت بیا توی خیابون همدیگرو ببینیم.منم که از خدام بود گفتم به روی چشم.
یه تیپ خفن زدم در حد تیم ملی ماشینمم زانتیای سفیده باید بگماز ماشینم ممنونم چون 50 درصد سکسهامو اون باعث شده ) حالا بماند.
ساعتهای 7 بعد از ظهر بود که رفتم سوارش کردم.وای باورم نمیشد که اینجور کس و کون نازی گیرم افتاده.حالا بذارید نازنینرو توصیف کنم.قد 180 یه ذره از من کوتاه تر بود.بدن ورزشکاری.رنگ پوستش سفید.وای چه قد و قامتی فقط آدم دوست داشت بشینه نیگاش کنه.
با اجازتون سوارش کردم رفتم دوتابستی گرفتم نشستیم تو ماشین رفتم توی جاده تقریبا دیگه شب بود
دستش روی دست من بود و میگفت خیلی احساس آرامش میکنه منم که فقط توی فکر کس و کونش بودم. توی همین حال بودیم که من یهو زدم روی ترمز دستمو انداختم دور گردنش و شروع کردم به لب گرفتن اون بی شرف هم مثه حسرتی ها لبامو میخورد دیگه دوتامون دیوونه شده بودیم.گفتم نازنین بریم خونه اولش گفت دیره و نه.تا به خودش جنبید جلوی درب خونه ی خونه ی من بودیم.
پیاده شدیم رفتیم داخل.نشستیم روی مبل کنار هم.دویاره شروع کردیم به لب گرفتن وای حشری شده بود عجیب منم که کارمو بلد بودم.شروع کردم به خوردن گردن و گوشهاش صدای آه و نالش بلند شد.دکمه شلوارشو باز کردم شلوارشو در آوردم وای یه شرت سفید پوشیده بود شرتش خیس آب بود.دستمو گذاشتم روی کسش وای عجب داغ بود.دیگه به سرم زده بود.شرتشو در آوردم و افتادم به جون کسش وای چه آبی از کسش میومد بی شرف کسش بوی عطر جنیفر میداد جیغ میکشید منم فهمیدم دیگه داره ارضا میشه کیر کلفتمو گذاشتم توی دهنش راستی کیر من 28 سانت و خیلی کلفته به قول یکی از دوست دخترام شاه کیره.
کیرمو گذاشتم توی دهنش بی شرف چه ساکی میزد.انگشتمو خیس کردم کردم داخل سوراخ کونش یه جیغ کوچولو زد بهش گفتم نازنین من کون میخوام دیدم چرخید گفت جرش بده عشقم.
کیرمو که خیس شده بود گذاشتم در سوراخ سفید و تنگش عجب کون نرمی داشت.بزور کیرمو جا دادم توی کونش جیغ کشید کیرم کل حجم کونش پر کرده بود ینی کیرم جرش داده بود.
شروع کردم به تلنبه زدن با دستم چوچولشو میمالیدم ده دقیقه همینجوری تلنبه زدم وای داشتم حال میکردم عجب کونی بود
یهو دیدیم داد زد وبعدش بی حال شد.گفتم ارضا شدی گفت آره عزیزم.بوسیدمش گفتم باشه عشقم.دوباره شروع کردم به تلنبه زدن وای داشتم میمردم از حالیه 5 دقیقه تلنبه زدم داشت آبم میومد گفتم بریزم تو کونت گفت نه بریز رو صورتم.درش اوردم آبمو ریختم تو صورتش وایبی شرف چه حالی بهم داده بود.بعدش دونفری رفتیم حموم.
از اون به بعد هفته دوبار باهم سکس داریم.از بس بهم حال میده دیگه سمت هیچ دختری نمیتونم برم

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#307
Posted: 12 Nov 2012 09:09
شروع سکس توی زندگی من
16 سالم بود که با عباس دوست شدم پسری که 4 سال ازخودم بزرگتر بود و خیلی دوستش داشتم و فقط به خاطر کم سن بودنم منو پس زد . این پس زدن برام شد کینه چون هم محله ای بودیم میدونستم که میفهمه دارم چیکار میکنم بعد چند ماه با فرهاد دوست شدم کسی که واسه اولین بار مزه سکس رو بهم نشون داد . اون عاشق من بود اولین بار که گفت بریم خونه باهاش رفتم یه کم فیلم دیدیم و کلی خندیدیم منم یه بلوز اسپرت مشکی پوشیده بودم با یه دامن کرم . بعد فیلم گفت خواب میچسبه رفت دوتا بالش اورد و با فاصله گذاشت زمین و خودش خوابید راستش ترسیده بودم اما وقتی دیدم با فاصله خوابیده و صدای خرناسش بلند شده منم خوابم برد نمیدونم چقدر گذشت که با حس خیسی لای کسم از خواب پریدم یه حس طوفانی داشتم نمیتونستم چشمام رو باز کنم حس کردم یکی چرخوندم و دمر منو خوابوند و باز هم حس لذت بخش خیسی بین پاهام میخواستم بلند شم اما نمیتونستم که یهو آتیش گرفتم حس میکردم یه چیزی داره کونم وپاره میکنه فریاد کشیدم که دست پرقدرتی جلوی دهنم رو گرفت زار میزدم و هر لحظه کونم بیشتر آتیش میگرفت فرهاد کیرشو کرده بود توی کونم و آروم تلمبه میزد و دم گوشم قربون صدقه ام میرفت و التماس میکرد تحمل کنم تا تموم بشه و من فقط بی صدا اشک میریختم چند تاتلمبه که زد یهو آروم افتاد روم . تکونی به خودم دادم و از روی خودم انداختمش رو زمین و در حالیکه از درد زار میزدم رفتم توی اتاق و لباس پوشیدم اومدم بیرون که دیدم نشسته رو مبل و داره گریه میکنه وقتی منو دید اومد روبروم زانو زد التماس میکرد ببخشمش میگفت دست خودش نبوده اما من چیزی از حرفهاش نمی فهمیدم این اتفاقها واسه ذهن 17 ساله من خیلی سخت بود شده بودم سنگ از خونه اومدم بیرون دنبالم اومد زار میزد و میگفت غلط کردم گه خوردم اصلا آخر همین هفته میام خواستگاریت قبلا هم بحث خواستگاری رو مطرح کرده بود اما من اونو واسه ازدواج نمیخواستم اصلا خانواده هامون به هم نمیخوردن بدون حرف رفتم خونه اولش ناراحت بودم اما بعد یواش یواش به اتفاقی که افتاده بود فکر کردم واون حس لذت بخش مکیده شدن کسم توسط فرهاد قلقلکم داد یه جورایی بدم نمیومد دوباره تجربه اش کنم بعد کلی منت کشی توسط اون بخشیدمش اما راستش دیگه منم دنبال سکس بودم تا یه روز که توی شرکت تنها بودم و قرار بود بیاد دنبالم بهش گفتم یه کم کار دارم و بایدبالا منتظرم باشه اومد بالا و اومدتوی شرکت فقط خودمون دوتا بودیم گفتم گرمه و مقنعه و مانتومو در اوردم زیرش یه بلوز سفید نازک تنم بود داشتم از قفسه فاکتورها چیزی برمیداشتم که اومد پشت سرم و بغلم کرد و زیر گوشم گفت تورو خدا بذار بیام خواستگاریت طاقت ندارم چیزی نگفتم سکوتم جری ترش کرد وم دست کشید روی سینه های دخترونه و کوچک من یهو دوباره وحشی شد منو برگردوند و پشتمو محکم کوبید به دیوار و لباسمو زد بالا و سینه ام رو کرد توی دهنش دیوونه شدم و خودمرو سپردم دستش میدونستم کاری نمیکنه که آزار ببینم سینه هامو میمکید و گازها ی ریز میگرفت دستمو کشید و برد منو نشوند روی پای خودش رو کاناپه لبهامو میخورد و سینه ام رو میمالید منم مثل احمقها هیچکاری نمیکردم یعنی بلد نبودم حتی بوسیدن هم بلد نبودم یواش سینه ام رو ول کرد و دستشو کرد توی شلوارم و شروع کرد کسمو مالیدن چشمام بسته شدهبود و ناله میکردم بلند شد منو نشوند لبه مبل و تکیه ام داد شلوارمو کشید بیرون و نشست بین پاهام و شروع به مکیدن کسم کرد نمیدونم فرق لیسیدنو مکیدن کس رو میدونید یا نه اما مکیدن واقعا یه چیز دیگست ناله هام به جیغ تبدیل شد بود ازترس اینکه واحدهای دیگه صدامو بشنون دهنمو گرفته بودم سرشو کنار گوشم اورد و گفت بکنم تو کونت یاد دفعه قبل افتادم و نالیدم نهههههههههههههه التماس میکرد و قول میداد اینبار آروم بکنه منو اورد پایین کاناپه نشوند و خمم کرد جوری که سینهام روی تشک کاناپه بود انگشتش رو اروم روی کسم کشیدو با خیسی کسم فرو کرد توی کونم درد داشت خیلی زیاد بغض کردم اروم جلو عقب میکرد و قربون صدقه ام میرفت دردش ارومشده بود و انگشت دومش رو فرو کرد دیگه میدونستم دردش زود اروم میشه واسه همین تحمل میکردم وقتی دوتا انگشتش جا بازکرد بلند شد و کیرش رو گذاشت رو کونم کوسن مبل رو بهم داد و گفت اگه درد داشت اینو گاز بگیر قول میدم زود اروم بشه ترسیده بودم اما میخواستم تجربه اش کنم یهو دوباره کونم آتیش گرفت فریادم رو توی کوسن مبل خفه کردم و بعد چند ثانیه به التماس افتادم که درش بیاره سرش کنار گوشم بود و قربون صدقه ام میرفت و اروم جلو عقب میکرد با دستش از زیر شروع به مالیدن کسم کرد نالیدم اونجا نههههههههه گفت نترس فقط میمالمش توش نمیکنم اون باید باشه واسه شب عروسیمون بعد چند دقیقه دردم کم شد و جاش لذتی وافر اومد فرهاد به شدت تلمبه میزد توی اون مدت دوبار ارضا شده بودم فرهاد هم یهو ارضا شد و ریخت توی کونم وقتی بلند شد رومون نمیشد توی چشم هم نگاه کنیم . چند ماه گذشت و توی اون چند ماهبارها از کون سکس داشتیم به سرم زده بود سکس از کس رو امتحان کنم دیوونه شده بودم یه بار که رفتیم خونشون یه لبس خیلی سکسی که تازه خریده بودم رو پوشیدم مثل یه مایو چرم مشکی بود که قسمت سینه اش حریر مشکی بود و جای نوک سینه هاش باز بود خشتکش هم با زیپ باز میشد لباس رو پوشیدم فرهاد آهنگ گذاشته بود یه آهنگ سکسی اومدم بیرون و آروم شروع کردم به رقصیدن میدیدم که کیرش داره شق میشه نوک سینه های خودمم از شهوت سیخ شده بود دستشو گرفتم و بلندش کردم مثل مسخ شده ها دنبام اومدخوابوندمش وسط اتاق و خودم باپاهایی دوطرف شکمش باز بالا سرش شروع به رقصیدن کردم کونمو قر میدادم و میشستم رو کیرش و بلند میشدم و سینه هام با دستام میمالوندم چهار دست و پا شدم روش و سینه ام رو گرفتم جلوی دهنش با دندوناش نوک سینه ام رو گرفت و فشار داد میدونست از درد توی سکس خوشم میاد تمام سینه ام رو گاز میگرفت دیوونه اش کرده بودم الان وقتش بود شلوار و شورتش رو دراوردم اومدم بالاتر رکابیش رو هم در اوردم و بلندش کردم بردم توی اتاق رو تخت خوابوندمش باقر و ادا گفتم برات سورپرایز دارم باید ببندمت از کشوی لباس مامانش چند تا روسری برام اورد دست و پاهاش رو بستم به تخت نمیدونست میخوام چی کار کنم آروم نشستم رو شکمش زیپ خشتکم رو باز کردم و اروم کسم رو کشیدم رویکیرش فهمید میخوام چی کار کنم بهم التماس کرد گفت نکن اینکارو سیمین پشیمون میشی به خدا دیوونه نکن اینکارو نشستم روی کیرش و فشار دادم درد داشتم اما فرو نمیرفت باز هم فشار دادم از درد زدم زیر گریه اما ادامه دادم سرش رفته بود تو نگاه کردم یه شره خونروی کیره فرهاد بود و اونهم ا لذت چشمهاشو بسته بود نتونستم بیشتر طاقت بیارم خیلی درد داشتم افتادم روی فرهاد دست دراز کردم و روسری هایی که باهاش دستهاشو بسته بودم رو باز کردم از روی خودش پرتم کرد کنار بلند شد پاهاشرو هم باز کرد وحشی شده بود گفت کار خودتو کردی؟ حالا نوبت منه به پشت خوابوندم و افتاد روم و توی یه لحظه تا ته فرو کرد توی کسم جیغ کشیدم یه حس وحشتناک داشتم خیلی تند تلمبه میزد و با سیلیهایی که به بدنم میزد دردم رو هزار برابر میکرد افتادرو سینه ام و گازش گرفت جیغ زدم بعد چند دقیقه کیر خونیش رو کشید بیرون و دمرم کرد و بدون هیچ مکثی فرو کرد توی کونم بخاطر کون دادن های متعدد کونم باز شده بود اما اینبار وحشتناک بود فقط زار میزدم و میگفتم غلط کردم بسه بسههههههههههه تا بالاخره ارضا شد و افتاد کنارم از درد گریه میکردم اون سکس سرآغازی شد واسه سکس های وحشیانه بعدی

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#308
Posted: 13 Nov 2012 12:24
رابطه عجیب در دانشگاه
سلام.من دانیال هستم.21سالمه دانشجوی ترم 5 مهندسی عمران.داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم بر میگرده به زمانی که من ترم یک بک بودم.
من یه خورده خجالتی هستم و این باعث میشد که نتونم با دخترا صمیمی باشم.تو خونه دانشجویی که بودیم میدیدم دوستام همه دارن با دوست دختر هاشون تلفنی صحبت میکنن.شماره خونه رو به دخترهامیدادن و اونها هم از تلفن درون شهری خوابگاشون که رایگان بود با اونا تماس میگرفتن و ساعتها با هم لاس میزدن.بعضی مواقع تو خونه تنها بودم یکی از دختر ها زنگ میزد میگفت با فلانی کار دارم من حی سعی میکردم باهاش صحبت کنم و اونم مثل اینکه بدش نمی اومد.همش خودشو لوس میکرد.گذشت تا اینکه یه شب یه دختریزنگ زد یکی از بچه ها برداشت گفت با من کار دارن.منم با تعجب گفتم یعنی کیه؟؟؟فکر کردم اشتباه گرفتن رفتم گوشی روبرداشتم دیدم یه دختره که داره حی خودشو لوس میکنه.همه چیز رو راجب من میدونست از کجا میدونست دیگه نمیدونم.میگفت میخوام باهات دوست بشم منم بدم نمیومد.اونم ترم یک بود رشته ی حقوق.چند روز بهم زنگ میزد و با هم میگفتیم و میخندیدیم.من همش تو این فکر بودم که آمار منو از کجا گیر آورده.به من میگفت من قصدم ازآشنایی ازدواجه.اما من اصلا همچون فکری نداشتم.یه شب قرار شد همدیگرو ببینیم.همش اسرار میکرد که باید شب دوشنبهبیای فلان جا.منم اونشب امتحان داشتم.چون به درسم اهمیت میدادم خیلی راضی نبودم اونشب برم.شب موعود فرا رسید اما من نرفتم.دختر خانوم که اسمش مریم بود شب بعدش زنگ زد که شرمنده نتونستم اونشب بیام فکر میکرد که من رفتم منم خودم رو ناراحت جلوه دادم.قرار شد یهشب دیگه تو یه کافی شاپ قراربزاریم.یه کم دیرتر رسیدم از موقع قرار دیدم مریم سر یه میز نشستهگفت چرا دیر کردی یه خورده دلیل الکی واسش اوردم.من هیچوقت کاری رو به موقع انجام ندادم.دوتاکافی گلاسه سفارش دادم و با هم حرف میزدیم .دختر آروم و مهربونی به نظر میرسید.تن صدای قشنگی داشت.منم کم کم داشت ازش خوشم میومد.میگفت تا حالا دوست پسر نداشته.من بهش گفتم مگه قصد شما ازدواج نبوده؟؟چیزی نگفت. فهمیدم که گند زدم.از سرو وضعش معلوم بود که وضع مالیش بد نیست.یه خورده با همشوخی کردیم بعد رفتیم تو خیابونقدم زدن.خیابون داشت خلوت میشد دست منو محکم گرفته بود.یه سکوتی بینمون برقرار بود.مریممیگفت که از روز اول عاشقت شدم.منم اونو اوایل دیده بودم فقط در حد یک نگاه.خیلی ازش خوشم اومده بود یه صداقتی توحرفاش دیده میشد.از این خوشم میومد که نمیخواست به زور من از اون خوشم بیاد اصلا آرایش نکرده بود با این وجود خوشگل بود.تو تاریکیه خیابون خودمون رو بهم چسبونده بودیم من میخواستم از اون لب بگیرم که اونم مانع نشب.لبش خیلی داغ بود چند دقیقه ای از هم لب گرفتیم.بعد مریم گفت که دیر وقته در خوابگاه رو میبندن.یه تاکسی گرفت و رفت .منم اومدم خونه همش تو فکرش بودم.فردا اصلا حوصله کلاس رفتن رو نداشتم فقط به امید اینکه بتونم مریم رو تو دانشگاه ببینم رفتم.احتمالش هم کم بود چون دانشکده حقوق با دانشکده مهندسی فاصله داشت.شبش بهم زنگ زد که میخوام ببینمت دلمگرفته .منم آدرس خونه رو بهش دادم گفتم بیا آخه اونشب خونه خالی بود و من تنها بودم داشتم با لب تاپ بازی میکردم.خونه خیلی نامرتب بود هرکاری هم میکردم باز سلخته بود.خونه دانشجویی دیگه از این بهتر نمیشه.بعد یک ساعت مریم اومد.تیپش با تیپ شب قبل فرق میکرد.یه مانتو تنگ پوشیده بود.راهنماییش کردم داخل.اول یهنگاهی این طرف و اون طرف انداخت تا مطمین بشه کس دیگه ای خونه نیست.بعد روسرسش رو درآورد.دید لپ تاب روشنه گفت فیلم چیزی داری؟؟؟گفتم چی میخوای گفت بکن بکن .گفتم واقعاگفت مگه چشه ؟هیچی یه چند تایی براش آوردم نگاه کردیم داشتیم حشری میشدیم.به خودم که اومدم دیدم دستم رو کیرمه اونم داشت سینه هاشو میمالید.کشیدمش به سمت خودم و شروع کردم ازش لب گرفتن.نمیدونستم اینقدر دختر داغیه؟پیرهن منو باز کرد بعدشهم شلوارم.خودش رو هم لخت کرد.سینه های سفید و خوش فرمی داشت.کسش هم کوچیک بود و یه کون تپل مپل .کامل خودمونو لخت کرده بودیم.کس و کونش رو بهم نشون داد و گفت کدوم رو میخوای گفتم هردو.گفت اگه جفتش رو میخوای یه شرط داره گفتم چه شرطی گفت خیار داری ؟براش آوردم گفتم میخوای چکار گفت واسه تو میخوام.گفت اگه جفت سوراخام رو میخوای منو باید تو رو بکنم.اولش راضی نشدم خوابیدم رو زمین اونم واسم ساک میزد بعد نشست رو شکمم و کیرم رو آروم میکرد تو کونش.خیلی حال میداد . دیدم خیار رو میبرد نزدیک کونم گفتم بزار هرکاری دوست داره بکنه با خیار داشت منو میکرد منم محکم کیرم رو داخل و بیرون میاوردم.آبم داشت میومد بهش گفتم اونم کیرم رو با دهنش گرفت و ریخت تو دهنش.بعدش گفت بیا بریم حمام.مثل اینکه خیلی از کون پسرا خوشش میومد که همش دستش رو کونم بود.بعد از حمام بیرون اومدیم اما لباسامونو نپوشیدیم.زنگ زدم دوتا پیتزا سفارش دادم .سفارشی که اومد جفتمون لخت بودیم و اون هم عجله داشت .چراغ جلو در رو خاموش کردیم مریم گفت من میرمبر میدارم اونم کامل لخت بود روسریش رو کرد سرش. فقط سرش رو پوشونده بود بقیه بدنش لخت بود سرش رو از در کرد بیرون و پیتزا رو تحویل گرفت کونش قمبل زده بود اون موقع و خیلی قشنگ بود.هنوز هم که هنوزه با مریم دوستم.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#309
Posted: 17 Nov 2012 12:50
سکس ایده آل با همکلاسی سابق
اسم من کامران 30 سالمه و مجردی زندگی می کنم. چند ماه پیش به صورت اتفاقی تو خیابون یکی از دخترای خوشگل دوران دانشگاه رو دیدم. اسمش نرگسه و یادمه اون وقتا خیلی از پسرای دانشگاه تو کفش بودن چون تیپ و قیافه ی سکسی داشت. چون بعد 6-7 سال می دیدمش سلام و احوال پرسی نسبتا گرمی با هم داشتیم و از وضعیت کار و زندگی همدیگه پرسیدیم و نرگس گفت یک ازدواج ناموفق داشته. اینو که گفت قند تو دلم آب شد و پیش خودم گفتم حتما باید بکنمش. چند دقیقه ای صحبت هامون طول کشید و نهایتا با رد و بدل کردن شماره از هم جدا شدیم. در حالیکه همش تو فکر این بودم که چطور میتونم یه سکس توپ با نرگس داشته باشم.
شب بعدش یه اس ام اس براش فرستادم که اونم فورا جواب داد خلاصه ارتباط ما اینطوری شروع شد و خیلی سریعتر از چیزی که فکر می کردم بعد از چند روز صحبتمون به سکس رسید. منم از فرصت استقاده کردم و دعوتش کردم به خونه خودم اما اون گفت خسته است و به یه مسافرت احتیاج داره. اینطوری شد که تصمیم گرفتیم یک هفته با هم بریم آنتالیا.
تیرماه امسال(91) یه تور ثبت نام کردیم و رفتیم انتالیا. توی این مدت حتی یه لب هم ازش نگرفته بودم و خیلی تو کفش بودم. واسه همین تا پامون به هتل رسید و رفتیم تو اتاق مثل قحطی زده ها افتادم به جونش. نردیک به نیم ساعت لباشو می خوردم اونم کاملا همراهی می کرد و خودشو ول کرده بود تو بغلم. همزمان با یه دست سینه هاشو می مالیدم و دست دیگم رو کونش بود. کیرم حسابی شق شده بود و داشت شلوارمو پاره می کرد اما نمی خواستم سریع کارو تموم کنم. بردمش رو تخت و بلوزش رو درآوردم(اینم بگم که نرگس توی فرودگاه آنتالیا لباسشو عوض کرد یه بلوز شلوار خوشگل تنش کرد) وای که چه سینه های خوش فرمی داشت. نه زیاد بزرگ و نه کوچیک. کاملا اندازه دستم بود. همونطور از روی سوتین شروع کردم به خوردن و بعد کشیدمشون بیرون. داشتم سیته هاشو میک میزدم و اونم کم کم ناله هاش شروع شده بود. دستشو کرده بود تو موی سرم و اونها رو می کشید. دوباره رفتم سراغ لبهاش. زبونم رو می کردم تو دهنش و اونم یواش گاز می گرفت. تو همین حین دستشو انداخت دور کمرم و لباسمو دراورد. کاملا روش قرار گرفته بودم و همزمان با لب گرفتن کیرم رو از رو شلوار به کسش می مالیدم هر دو تامون داغ شده بودیم و آه و ناله نرگس اتاق رو پر کرده بود که دیدم بدنش به لرزه افتاد و ارضا شد. چند دقیقه آروم به خوردن لب و سینه هاش ادامه دادم تا دوباره سرحال اومد. این بار رفتم سراغ کسش با کمک خودش شلوارشو کشیدم پایین. یه شرت مشکی توری پاش بود که حسابی خیس شده بود اونم کشیدم پایین و سرمو بردم لای پاهاش. شروع کردم به لیس زدن. وای که چه کس خوشگل و خوشمزه ای داشت. تمام اب کسشو خوردم. دهنم لزج شده بود و داشتم حسابی حال می کردم. اونم دوباره ناله های شهوانیش شروع شده بود. از شدت شق درد تخمام داشت می ترکید که نرگس بهم گفت بخواب نوبت منه. به پشت خوابیدم و اونم اومد روم. دستشو کرد تو شلوارم و کیرمو گرفت یه کم که باهاش ور رفت گفتم زود باش دارم میمیرم. اونم شلوارمو کشید پایین و کیرم رو گرفت تو دستش یه کم باهاش بازی کرد و بعد کردش تو دهنش. خیلی حرفه ای داشت برام ساک میزد. توی آسمونا پرواز می کردم. حدود 4-5 دقیقه کیرم رو خورد که بهش گفتم بسه میخوام بکنمت. اونم گفت همینطوری بخواب خودم میخام بزارمش تو کسم. اینو گفت و بعد رو کیرم نشست. سر کیرمو گذاشت در کسش و با یه تکون هلش داد تو. کسش خیلی داغ بود. یکم وایستاد و بعد شروع کرد بالا پایین کردن رو کیر من. منم داشتم سینه هاشو میمالیدم و بعضی وقتا دستمو می کردم لای کونش. از شدت لذت داشتم میمردم که احساس کردم آبم داره میاد. سریع خوابوندمش رو تخت و اینبار خودم شروع کردم تلمبه زدن. بدن هر دوتامون خیس عرق شده بود و به نفس نفس زدن افتاده بودم که آبم با فشار اومد. تمام ابمو ریختم تو کسش. افتادم روش. نای بلند شدن نداشتم. بعد از چند دقیقه که حالم جا اومد یادم افتاد که نرگس ارضا نشده. آب کیرمو از تو کسش پاک کردم و دوباره چند دقیقه کسشو خوردم تا اونم مجددا ارضا شد. بعدش کلی همدیگه رو بوسیدیم و رفتیم دوش گرفتن. تو مدت یک هفته ای که اونجا بودیم بارها با هم سکس داشتیم و واقعا همش لذت بخش بود.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#310
Posted: 17 Nov 2012 12:51
سرنوشتم رو عوض كرد
در آستانه ورود به دانشگاه بودم، روزاي اول همه چيز خوب بود،
يه پسر 18 ساله با قد 185 و وزن 80 و هيكلي ورزيده
كه توجهي به هيچكس نداشت، نه اينكه از دخترا بدم
بياد ولي هيچوقت عادت نداشتم بيوفتم دنبال دخترا.
از همون روزاي اول از طرف دخترا چراغ سبزهاي زيادي ميديدم
ولي ترجيح ميدادم فعلا اهميت ندم تا حداقل چند ماهي از دانشگاه
بگذره.
بعد از گذشت چند هفته سر يكي از كلاسا، چندتا از دختراي
كلاس، دوستاشون رو هم با خودشون اورده بودن كه چندتاشون انصافا خوشكل بودن.
سر كلاس ديدم كه يكيشون خيلي به من نگاه ميكنه و وقتي
نگاش ميكردم هي به گوشيش اشاره ميكرد، منم كه نمفهميدم دقيق
منظورش چيه يه اخم تحويلش دادم و رومو برگردوندم.
خلاصه كلاس تموم شد و رفتم خونه، شب حدود ساعت 9 برام
پيام اومد كه:
سلام، ميشناسي؟
من: نه، شما؟
اون: ببين، اميدوارم بخاطر اينكه خودم اومد جلو و بهت پيام دادم
دربارم فكر بد نكني و بدوني كه اگه خودم اومدم جلو فقط به
خاطر اينه كه خيلي دوستت دارم، جان داداشم دارم راست ميگم.
.
.
.
خلاصه بگم كه گفت يكي از همون دختراييه كه امروز اومده
بودن سر كلاس (ولي اون موقع نگفت كدومش) و از من خيلي خوشش اومده و از اين حرفا.
تا چند روز محلش نميذاشتم ولي اونقد به زنگ زدنا و پيام
دادناش ادامه داد كه كم كم جوابش دادم.
همش ميگفت: بهم اعتماد كن، هيشكي واست مثل من نميشه.
راستش من متوجه نميشدم منظورش از اين حرفا چيه.
بگذريم....
روز شنبه بود، توي يكي از كلاساي خالي نشسته بودم و منتظر
بودم بياد جزومو ببره، هرچي منتظر شدم نيومد بهش پيام دادم:
"يه ساعته كجايي ندا؟ من رفتم، خودت بيا كلاس 204 جزوه رو
بردار ببر"" جزوه رو گذاشتم رو يكي از صندلي ها و وسايلم
رو جمع كردم برم بيرون كه دم در وقتي من ميخواستم پامو
بذارم بيرون اونم همزمان با من اومد داخل كه نزديك بود بخورم
بهش، وايسادم، روبه روم بود، يه قدم رفتم عقب، اونم يه قدم اومد داخل ولي از جلوم كنار نرفت و همونجور زل زده بود به چشمام و هي فاصله اش با صورتم كمتر ميشد، نگاش كشيده شد رو لبهام و هي نزديك تر ميشد ولي من تو يه حركت ناگهاني كشيدمش كنار و از اتاق رفتم بيرون چون از يه طرف ميترسيدم يكي تو راهرو رد شه ببينه و از يه
طرف اصلا بهش اعتماد نداشتم.
روز يكشنبه بود و سركلاس بودم، گوشيم لرزيد، پيامو باز كردم
نوشته بود:
فردا بيا فلان جا هم جزوه رو ببر هم اينكه ميخوام
باهات صحبت كنم، مهمه.
گفتم: فقط صحبت؟
گفت: اره بابا، نترس، دوستم همرامه، حداقل جلو دوستم كاري
باهات ندارم.
روز دوشنبه بود، قيد يكي از كلاسامو زدم و رفته بودم تو
محله اي كه گفته بود داشتم دنبال مجتمع ميگشتم، بعد از چند
دقيقه پيداش كردم رفتم تو خونه.
وقتي ديدمش به خوشكليش بيشتر پي بردم چون يه تاپ و يه
شلوارك پوشيده بود و كمي از بدن سفيد و خوش فرمش رو به
نمايش گذاشته بود.
بعد از سلام و احوالپرسي با خودش و دوستش رفتم يه گوشه
نشستم و حقيقتش يه كم استرس داشتم، اومد كنارم نشست يه كم
نگام كرد و دست كشيد به صورتم، يه اخم كوچولو بهش كردم با
چشمام بهش فهموندم حداقل جلو دوستش يه كم رعايت كنه، غافل
از اينكه..........
نيم ساعتي گذشت ديدم گوشي دوستش زنگ خورد و بعد از اتمام
تماس گفت من بايد برم، يه نگاه بينشون رد و بدل شد جفتشون
لبخند زدن و دوستش گذاشت رفت.
تنها شديم، بهم نزديك شد، دستشو گذاشت رو صورتم و يه بوس از
صورتم گرفت، بهش نگاه كردمو گفتم ادامه نده.
اون: برو بابا، مگه دارم چيكار ميكنم؟ دوستمم كه رفت و الانم ديگه
هيشكي نيست، پس مسخره بازي درنيار بذار حال كنيم.
من: ولي من با قصد سكس اينجا نيومدم.
اون: من اين حرفا حاليم نيست.
اومدم يه چيزي بگم كه يهو منو كشيد و يه دفعه لباشو گذاشت
رو لبام، يه كم جا خوردم ولي كم كم خودمو كشيدم كنار، نه
اينكه از سكس بدم بيادا، موضوع اولا اين بود كه من بهش
اعتماد نداشتم و همش فك ميكردم يه ريگي به كفششه، دوما من
اصلا حسي نسبت بهش نداشتم، با اينكه اون بي اندازه خوشكل
بود ولي من اون موقع حسي بهش نداشتم، هنوزم دليلشو نميدونم.
خلاصه ربع ساعتي گذشت و اون همش اصرار ميكرد كه بذارم
كمربندمو باز كنه، ولي من هي دستشو از رو كمربندم پس ميزدم
و اون دوباره تكرار ميكرد كه يه بارش عصباني شدم و با لحن
محكم گفتم: دستتو بكش و دستشو با شدت پس زدم، يه كم جا
خورد. از حركتم ناراحت شد و روشو
كرد اونطرف و بدون حرف گرفت خوابيد، داشتم از پشت نگاش
ميكردم درحالي كه فقط شرت و تاپ تنش بود.
منم كه عصباني بودم گرفتم كنارش خوابيدم ولي با فاصله.
يه كم كه گذشت ديدم دوباره برگشت طرفم منو به پهلو طرف خودش
خوابوند و پشتشو كرد به من، كونشو چسبوند به كير خوابيده ي
من و دستمو گرفت گذاشت رو سينش. حدود ده دقيقه به همين
منوال گذشت، از حق نگذريم كونش محشر بود و چنان ميماليدش
به كير من كه ديگه كم كم داشتم شهوتي ميشدم، يهو صورتشو
برگردوند طرفم و با چشماي خمار ازم خواهش كرد كه باهاش
سكس كنم، منم كه ديگه تقريبا حشري شده بودم چيزي نگفتم، اونم
تا سكوته منو ديد دست برد كمربندمو باز كرد و شلوامو دراورد،
پشتشو كرد به من و با يه صداي شهوت ناك گفت شروع كن،
منم يه كم دست زدم به كونش كه گفت شرتمو دربيا بكن توش،
منم كه ديگه مست شده بودم شرتشو دراوردم، گفت زود باش بكن تو كسم، خيلي تعجب كردم كه يه دختر 18 ساله پرده نداره، با گيجي
بهش نگاه كردم گفت خيالت راحت، من ارتجاعي ام، ولي من
قانع نشدم كه ديدم خودش كيرمو گرفت كشيد سمت كسش و رو
سوراخ كسش تنظيم كرد منم يه كم فشار دادم يهو يه آه بلند
كشيد و ساكت شد، تا كه يه كم فرو ميكردم خودشو جمع ميكرد،
چند دقيقه گذشت تا شروع كردم به تلمبه زدن اونم به صورت
وحشتناك ولي هركاري ميكردم آبم نميومد و اينم جز اون موضوع
هايي بود كه دليلشو هيچوقت نفهميدم، بيست دقيقه گذشته بود و من
هنوز آبم نيومده بود، ديگه داشتم كلافه ميشدم، شايد دليلش اين بود كه من اصلا حس خاصي نسبت بهش نداشتم و تو دنيايي از بي
اعتمادي غرق شده بودم، واقعا نميدونم.
خلاصه بعد از حدود ربع ساعت ديگه و عوض كردن چندتا
پوزيشن بالاخره آب ما رضايت داد كه بياد كه منم همشو خالي
كردم رو شكمش.
بعد از سكس، درباره پرده ازش پرسيدم كه گفت ارتجاعيه و برگ ارتجاعيشو از تو كيفش نشونم داد.
ولي همه چيز به همينجا ختم نشد، نقشش تو زندگيم پررنگ تر شده بود، داشتم بهش علاقه پيدا ميكردم، از همه لحاظ عالي بود، ديگه به جايي رسيده بودم كه اگه هفته اي دو سه بار نميرفتم پيشش حالم خراب ميشد.
حدود يه ماه گذشته بود كه حرفاي عاشقانه اش بيشتر شد و بحث ازدواج رو وسط كشيد ولي من از همون اول رابطمون بهش گفته بودم كه هيچوقت به هيچ وجه به ازدواج تن نميدم چون تو زندگيم يه اتفاقايي افتاده كه ذهنيتم درباره ازدواج خراب شده و از خيلي وقت پيش تصميم گرفتم كه هيچوقت ازدواج نكنم.
ولي اون حرف تو گوشش نميرفت، ميگفت:
تو منو پاره كردي، زنگيم خراب شده، ديگه هيشكي نمياد با من ازدواج كنه، آره من گفتم ارتجاعي ام ولي دكتر ميگه حتي با وجود ارتجاعي بودنت هم باز مشخصه كه خيلي سكس داشتي و هيچوقت هيچ دكتري واسه ازدواج، بهت برگه سلامت نميده، تو نامردي، تو زندگي منو خراب كردي الانم داري ميزني زير همه چيز، تو بايد منو بگيري.
خلاصه زندگيم خراب شده بود، با اين حرفاي بي منطقش ديگه آرامش واسم نذاشته بود، ميدونست همش تقصير خودشه و من بيگناهم ولي نميخواست قبول كنه. نميدونستم هدف اصليش چيه. با وجود اين حرفا بازم ميرفتم پيشش چون واقعا بهش وابسته شده بودم.
يه هفته گذشت، تو دانشگاه بودم كه يه شماره غريبه افتاد رو گوشيم جواب دادم ديدم يه دختره، گفت:
تو كافه دانشگاه منتظرتم، بيا كارت دارم، مهمه.
رفتم ديدم يكي از دوستاي نداست كه هميشه باهاش ميگرده و خيلي بهش نزديكه، خلاصه ي حرفش اين بود كه ميگفت:
ندا دنبال يه موقعيته تا خودشو به يه پسر اويزون كنه و دختر خوبي نيست و...
اونقد از اين حرفا زد تا من قاطي كردم تو اولين فرصت همه عصبانيتم رو تو پيام سر ندا خالي كردمو بعد گوشيمو خاموش كردم.
ديگه واقعا كلافه شده بودم، توي بلاتكليفي داشتم خفه ميشدم، از يه طرف دوستش داشتم، از يه طرف حرفاي دوستش تو سرم تكرار ميشد، از يه طرف با گريه هاش روزگامو سياه ميكرد، از يه طرف اصلا بهش اعتماد نداشتم، از يه طرف هم داشت دبه ميكرد، تقريبا عوض شده بود.
دو هفته گذشت، ديگه اثري از آرامش تو زندگي من نبود، اونم به قول خودش حال و روزش خيلي خراب بود، بالاخره بعد از كلي بحث و دعوا و كشمكش و كلي بدبختي تصميم گرفتيم تمومش كنيم.
تمومش كنيم؟! به همين راحتي؟! واسه اون نميدونم ولي واقعا واسه من سخت بود.
دو هفته گذشت، ريشم دراومده بود، ديگه حتي حوصله خودمم نداشتم، خيلي كم حرف ميزدم، زندگيم خيلي عوض شده بود، همه فهميده بودن يه چيزيم هست، دورادور خبرشو داشتم، مصرف قرص هاي ديازپامش بيشتر شده بود، چند بارم خودكشي كرده بود ولي مثل اينكه نجاتش داده بودن، حالو روزم خيلي خراب بود، خيلي.
الان يه سال از اون جريان گذشته، ديگه به هيچ احدي هيچ احساسي ندارم، خيلي از اون خوشكل تر بهم پيشنهاد دادن ولي من ديگه اون آدم سابق نيستم، گاهي وقتا بيخودي گريه ميكنم، شبا تا دير وقت گوشه اتاقم تو تاريكي ميشينم و به يه جا خيره ميشم، درسم بخاطر اون به شدت افت كرده، از همه كارايي كه كردم پشيمونم، نميدونم چطوري به اينجا رسيدم ولي.....
شايد هيچوقت نتونم به حالت اولم برگردم، ميدونم كه سرنوشتم عوض شده، حاضرم زندگيمو بدم كه بشم آدم سابق، ميشينم با خودم فكر ميكنم ميبينم كه خودم زدم زندگي خودمو نابود كردم، به همين راحتي، شايد نبايد روز اول به پيامش جواب ميدادم، نميدونم....

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash