انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 36 از 94:  « پیشین  1  ...  35  36  37  ...  93  94  پسین »

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها


زن


 
خدا قسمت کنه خونه خالی رو

سلام دوستانٰ این داستان مربوط میشه به تقریبا سه ماهه پیش رابطه من و غزاله .من و غزاله تقریبا یک سالی میشه که با هم دوست هستیم و همدیگرو دوست داریم و باهم چند باریرابطه محدود داشتیم. با توجه به موقعیت کاری من فقط یک هفته شهر خودمون هستم و غزاله ازاین شرایط راضی نیست ولی چون دوستم داره تحمل میکنه و زیاد بروز نمیده این ماجرا مربوط به سه ماه پیش هست که برای مرخصی رفتم خونه 2 روزی میشد که هنوز غزاله رو ندیده بودم بهش زنگ زدم امروز دیگه باید ببینمت خلاصه گفت باشه غروب میام بیرون با هم باشیم منم خیلی خوشحال شدم که بالاخره وقت پیدا کرد و میتونم باهاش باشم.بعد از ناهار پدر و مادرم تصمیم گرفتن برن باغمون که خارج از شهره به من گفتن میای باهامون بریم من گفتم نه با بچه ها غروب میخام برم بیرون .

حدودای ساعت 4 بود که رفتن .خیلی اتفاقی دیدم به به چه موقعیتی جور شده سریع زنگ زدم به غزاله که: کجایی میای خونمون؟ آخه تا اونوقت غزاله خونه ما نیومده بود و ما اکثرا زمانایی که بودم بیرون ازشهر کنار دریا یا جنگل با هم میرفتیم یه بار هم که من رفته بودم خونه ی غزاله اینا . یکم مکث کرد ٰ گفت نه بیام چیکار آخه ! بیا دنبالم بریم بیرون . زیاد خوشم نیومده بود ولی دیگه پشت تل اصرار نکردم گفتم باشه حاضر شو میام. تلفن رو قطع که کردم یکم صبر کردم یه اس ام اس دادم بهش نوشتم:غزاله جون وقته خوبیه با هم خلوت کنیماٰ . جواب داد داری اذیتم میکنیا. دیگه اصرار نکردم.بلند شدم لباس پوشیدمٰدیدم ای بابا ماشینو که بابا اینا بردن.زنگ زدم خواهرم گفتم آبجی جونم میشه بیام ماشینتو بگیرم. خلاصه اونم کلی سر به سرم گذاشت و گفت بیا . منم پیاده تا خونه خواهرم 10 دقیقه ای راه بود رفتمو ازش گرفتم.سوار شدم رفتم سمت خونه غزاله نزدیکای خونه اونا که رسیدم بهش زنگ زدم گفتم بیا سره خیابون خلاصه اومد .دلم براش تنگ شده بود حسابی دید حسابی به خودش رسیده.سوار شد یه روبوسی خیلی داغ کردیم.گفتم بابا خوش تیپ کشتی ما رووو.پرسیدم کجا بریم ؟ گفت : چمیدونم بریم دیگه یه جا بریم دریا. گفتم باشهٰ دیگه مغزم خالی بود از یه طرف دلم پیشه اون خونه ی خال بود که داشت خاک میخورد از یه طرف نمیخاستم غزاله ازمدلگیر باشه حرکت کردم همینجور الکی یکم مسیرارو رفتم تو شهر نزدیکای خونه خودمون رفتم یهو گفت واستا منبرم پیش دکتر ...(دکتر ریه بود که حضوری فقط وقت میداد) واسه مامانم نوبت بگیرم حالا که اینجاییم.
نگه داشتم رفتم بالاتر پارک کردم منتظرش موندمحسابی تو فکر بودم که شانسو ببین و حسابی اعصابم خورد بود.10 دقیقه تقریبا گذشت تک زد منم بش با دست علامت داد م که بیاد بالاتر.اومد نشست. تشکرکرد . روشن نکردم ماشینو گفت نمیخای بری !!!؟ گفتم جون غزاله بیا بریم تا خونه بخدا کاری نمیکنیم . گفت آخه بریم چیکار کنیم گیر دادیا خلاصه گفتم : من میخام بریم تو چیکار داری!یکم نگام کردو گردنشو کج کرد گفت باشه بریم ولی ضایع هست. گفتم نه بابا بی خیال.
دل تو دلم نبود سریع گازشو گرفتم نفهمیدم اون خیابونارو چجوری اومدو تا خونه.خونه ی ما دو طبقه بود دو واحد همسایه بالای ما یه پیرزن بود که اکثرا خونه بچه هاش بود .سریع کلید خونه رو بهش دادم و نشونش دادم کدوم واسه ورودیا هست گفتم باز کن برو بالا من پارکمیکنم میام . خلاصه رفت . منم سریع پارک کردمو رفتم وارد آپرتمان که شدم شروع کردم به صحبت و از خودم پرسید و منم رفتم تو آشپزخونه واسه خودمون شربت آلبالو درست کردم . اوردم کنارش نشستم من تموم کردم اونهنوز نصف کرده بود . اروم دستموانداختم پشت گردنش بهش گفتم دلم برات تنگشده بودا. لیوانو گذاشته بود رودسته چووبی مبل خودشو یکم بهم نزدیکتر کرد منم پیشونیشو بوسیدمٰ خیلی اروم شده بود گفتم شربت و تموم کن عزیزم ٰ اومد که برداره لیوانو نمیدونم چجور شد که دستش خورد لیوان ریخت . دستپاچه شده بود . گفتم اصلا اشکال نداره رفتم از تو کابینت یه پارچه ورداشتم گفت بدش من تمیز میکنم گرفت به زور رفت پاکش کرد دوباره اومد که دستمال رو تر کنه کهمنم رفتم دنبالش خیس کهداشت میکرد دستمالو داشتم نگاش میکردم موهاشو بور بودن ٰ دستای سفید و بینی خوش تراش و چشمای روشنٰاومد که بره جلوش واستادم تونگام خیره شد دستمالو ازش گرفتم بهش نزدیک تر شدم لبامو گذاشتم رو لباش یه لحظه خودشو تو بغلم یکم شل کرد گفت واستا تمیز کنمش حالا! رفت و ژاک کردشٰ دیگه طاقتم طاق شده بود رفتم نشستم رو مبل دستمالو از دستش گرفتم پرتش کردم رو میز گفتم نمیخای بیای بغلم؟ یه لبخندی زد گفت چرا .اومد تو بغلم یکم گردنشو لیسیدم دستمو گذاشتم رو سینه هاش از رو مانتو دیدم صدای نفساش رفته بالا لبه پایین منو تند تند میک میزد. اروم شروع کردم دکمه های مانتوشو باز کردنزیرشیه تاپ نازک پوشیده بود و سینه هاس سفت شده بودن بندای سوتینش که صورتی بودن معلوم بود . همونجور که داشتم لباشو میخوردم دستمو انداختم زیرتاپش از روی سوتینش سینه هاشو میمالیدم.کامل به نفس نفس افتاده بودٰ منم حسابی میخوردم از نوک بینی بگیر تا لاله های گوشش. دیدم حسابی تحریک شده و چشماشو بسته تا حالا اینجوری ندیده بودمشٰ اروم بهش گفتم بریم پایین؟ گفت بریم بغلش کردم بردمش رو زمین تند تند لبامومیک میزد دستامو بردم روی کسشدستامو کشید بالا گفت نه نه . منم هیچی نگفتم ادامهمیدادم تاپشو در آوردم . سوتینشو با ز کردم . سینه هاشو قبلا کاملاینجوری ندیده بودم. نوکای برجسته با رنگ قهوه ای روشن داشت.انگشتمو کردم تو دهنش نوک سینه ی راستشو انداختم تو دهنش ارو شروع کردم به میک زدن گفتداری اذیتم میکنی . انگشتمو دوباره گذاشتم تو دهنش گفتم هیس حسابی سینه هاشو خوردم دیگه صداش تبدیل شده بود به ناله . دکمه شلوارشو باز کردم دیدم یه شرت تور صورتی پوشیده چقدر بدنش زیبا بود و بدون مواز رو شرت یکم براش مالیدم کوسشو حسابی خیس بود. اومدم دوباره سینه هاشو خوردم. گفت بیا پایین . منم از خدا خواسته رفتم شرتشو زدم پایین یکم با چوچولش بازی کردم .صداش داشت دیوونم میکرد . حیف که پرده داشت. اروم شروع کردم به زبون کشیدن رو چوچولش . بعضی وقتا میرفتم دور نافشومیلیسیدم. گفت بهم بخورش .میخام ارضا بشم. خلاصه رفتم دیگه تمرکز کردم رو کسش دیدم اروم یه چندتا اه کشید یکم هم اب اومد از کوس قشنگش بیرون. چشمای قشنگشو بسته بود . رفتم لبامو گذاشتم رو لباش آروم از هم لب گرفتیم. بهم گفت کیرتو در بیار . منم که پیرهن تنم نبود سریع شلوارمو در آوردم دست کرد تو شرتم شروع کرد مالیدن کیرم. زیادبلد نبود سرشو جندتا بوس کرد یکم اب دهنشو ریخت رو سر کیرم من دراز بودم کامل داغ بودم.دستم رو کمرش بود تا حالا به این حد نرسیده بودیم بعضی وقتا سر کیرمو میکرد تو دهنش. معلوم بود اینکاروتا حالا نکرده. من دیگه نزدیک بود ارضا بشم. گفتم بهش داره ابم میاد. شرت خودشو برداشت گرفت نزدیک کیرم . آبم شروع کرد به اومدن شرتشو سر کیرم گذاشت با دقت نگاه میکردمواظب بود نریزه فقط. حسابی ارضام کرده بود. 30 دقیقه همونجا لخت تو بغل هم بودیم. ازش تشکرکردم اونم گفت مرسی. از اون به بعد هر ماه که میرم یه عشقبازی شیرین با هم داریم. بعضی وقتا اینجا جهنم میشه بدون اون

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
مرد

 
عشق تلفنی


[b][/b]توی زندگی ٢٠ سالم همش فکر این بودم که تنهام ، فکر این بودم که همه دوستام دوست دختر دارن و من دوست دختر ندارم کل فکر وذکرم شده بود همین تا حدی پیش رفت که زندگی میکردم واسه اینکه دوست دختر پیدا کنم ، کار میکردم که از طریق کارم دوست دختر پیدا کنم
حتی بیرون رفتنام همش به خاطر این بود که شاید جراتشو پیدا کنم و به یه دختر شماره بدم
از دوستام شماره های زیادی میگرفتم که بهشون زنگ میزدم و پیشنهاد دوستی میدادم ولی خودمم خوب میدونستم هیچ کدوم از اینا اون کسی که من میخوام نمیشه من میخواستم معنای عشقو بفهمم میخواستم دوست داشتنو درک کنم،میخواستم عاشق بشم
توی مخاطبین موبایلم چشمم به یک اسم خورد (مینا)
اسمش اشنا بود ولی ...
اره اون شماره ای بود که چند وقت پیش یکی از دوستام بهم داده بود باهاش صحبت کرده بودم ولی وقتی گفت دوست پسر دارم دیگه بهش زنگ نزدم
از اون موقع سه چهار ماه میگذشت هوس کردم بهش زنگ بزنم حتی سر اسگول بازی ...
رفتم روی اسمش و دکمه سبزو‌ فشار دادم بوق خوردو جواب نداد
بعد از چند دقیقه اس ام اس اومد
شما؟
بعد از چند تا اس ام اس راضی شد با هم دیگه صحبت کنیم
این استارت دوستی من و مینا بود
ماه ها گذشت ، من حالا دوست دختر داشتم اگه یک روز صداشو نمیشنیدم روزم شب نمیشد به معنای واقعی کلمه عاشقش بودم
دوستیمون فقط تلفنی بود
میگفت فعلا باید در حد تلفن باشه
بعد از چند مدت با هزار بدبختی راضی شد با هم بریم بیرون
واقعا خوشحال بودم عشقمو کسی که حاضر بودم بدون اینکه دیده باشمش جونمو واسش بدم قرار بود ببینم
روز موعود فرا رسید قرار شد بریم پارک توی پارک قرار گذاشتیم ، ازساعتی که مشخص کرده بودیم یکم دیرتر رسیدم خیلی شاکی بود در حدی که گفت دیگه منتظرت نمیمونم بلاخره رسیدم
دیدمش ، وای خدای من این عشق منه؟ این همه زندگی منه؟
به هیچ وجه با اون چیزی که توی ذهنم از طریق صداش واسه خودم ساخته بودم شباهت نداشت
توی ذهنم این بود که صاحب صدای به این خوشگلی خیلی باید خوشگل باشه ولی با یک چهره معمولی مواجه شدم
یک لحظه شوکه شدم ولی زود به خودم اومدم
با دوستش روی نیمکت نشسته بود رفتم جلو و بعد از سلام و حال و احوال شروع کردیم به صحبت کردن اولین تجربم بود که با یک دختر قرار میذاشتم دلهره ، ترس ، استرس اومده بود سراغم مغزم درگیر بود نمیدونم چی گفتم و چی شنیدم فقط یادمه که اخرش از هم دیگه خداحافظی کردیم
داشتم با مترو برمیگشتم خونه
بهش اس ام اس دادم عشقم هر وقت رسیدی خونه بهم خبر بده ‏
بعد از چند دقیقه جواب اس ام اسم اومد
دیگه به من زنگ نزن اون چیزی که من میخواستم نبودی
سرم ‏‎ ‎گیج رفت برای یک لحظه چشمام سیاهی رفت داشتم میمردم بهش زنگ زدم ردی داد
داشتم دیوونه میشدم بهش اس ام اس دادم
باشه عشقم منو توی خاطراتت ثبت کن
سامان مرد!
از دنیا سیر شده بودم یاد حرفاش افتادم میگفت چرا دوست داری با یک دختر دوست بشی بهش گفتم دوست دارم عاشق بشم گفت عاشق نشو هیچ وقت چون با عاشق شدن زندگیتو نابود میکنی اون روز
به حرفش خندیدم و بهش گفتم تو نمیخوای با من باشی چرا بهونه میاری بعد از اون حرفا دوستیمون شروع شد دوست داشتم زودتر بمیرم چون تحملشو نداشتم واقعا عاشقش بودم مخصوصا بعد از اینکه دیده بودمش بدجور مهرش به دلم نشسته بود
از مترو پیاده شدم بهش اس ام اس دادم بای واسه همیشه
قصد خودکشی داشتم نمیدونستم چطوری از چه راهی ولی نباید زنده میموندم از بچگی طوری بزرگ شده بودم که هر چی میخواستمو بدست می اوردم ولی الان چی چیزی که خیلی میخواستمو داشتم از دست میدادم
اولین راهی که به ذهنم برخورد این بود که رگمو بزنم ولی جراتشو نداشتم
دومین راهو انتخاب کردم خوردن قرص رسیدم خونه و یک راست رفتم توی اتاقم تا تونستم گریه کردم و خودمو خالی کردم یکم سبک شدم داشتم خاطرات گذشته رو مرور میکردم و به این فکر میدم بعد از مرگم چه اتفاقاتی میوفته که اس ام اس اومد مینا بود
اولش میخواستم بدون اینکه بازش کنم پاکش کنم ولی دلم اجازه نداد
نوشته بود
عاشقتم سامان
جوابشو ندادم بعد چند دقیقه زنگ زد جواب دادم و با صدای هق هق شروع به صحبت کردن کردم فهمید که گریه کردم بدجور نگرانم شده بود
از شوخی که کرده بود پشیمون بود میگفت مهشید دوستش ازش خواسته اون کارو بکنه و یکم سر به سرم بزارن
روزها و هفته ها گذشت با مینا هر شب صحبت میکردم صداش واسم لالایی بود یک شب حالم خراب بود باهاش درباره سکس صحبت کردم و به صورت ناخوداگاه کار به سکس تل رسید
تا به خودم اومدم دیدم کار از کار گذشته‎ ‎یک لحظه از خودم متنفر شدم
حالم داشت بهم میخورد
مینا حالش بدتر از من بود اون شب خیلی زود صحبتامونو تموم کردیم
از شب بعدش کارمون شد سکس تل
عادت کرده بودیم تا اینکه ..
     
  
مرد

 
فریا (1)
تخم مرغ رو شکستم و روی گوشت چرخ کرده و سیب زمینی رنده شده داخل ماهیتابه ریختم .کتلت رو کف دستم صاف کردم و ته ماهیتابه پهن کردم.واسه خودش جلز ولزی راه انداخته بود درست مثل روز های اول امین.
امین عشق اول و آخرم بود .اولین پسری که به زندگیم گره خورد و عشق رو بهم یاد داد.
تو نگاه اول با شلوار پارچه ای بادگیر و پیرهن چارخونه ی کتونی به نظر کهنه گرا میومد ولی وقتی خارج از محل کارش مادرش خودی بهم نشون داد چشم و گوش تا نصفه بازمو به کلی گل گرفت.
دلم می خواست از روی تی شرت تنگش نوک سینه های قلمبه شدشو گاز بگیرم.وای که چه روزی بود:
-خانم منتظر کسی هستید؟
-آقا لطفا مزاحم نشید.
-مزاحم چیه؟ و در حالی که عینک دودی رو از روی چشماش کنار میکشید با لبخند دلنشینش گفت:
-مگه ما بچه مثبتا دل نداریم!
باورم نمیشد این همون بچه ننه ی کهنه گرا باشه.روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم واسه همینم زل زده بودم به سگک درشت کمربندش.
-دختر ...بگیر بالا اون نگاهتو...بذار ببینم اون دریای طوفانیتو
-ببینید امین آقا...
-آقاشو بذار اولش.
با این حرفش همون یه ته زوری هم که واسه حرف زدن باهاش جمع کرده بودم خورد کرد و ریخت رو زمین و زبونمو به پته پته کردن وا داشت.
-آقا امین .... منو شما هنوز نا محرمیم... درست نیست که...
-نگو که تو هم مثل مادرم از اصول کهنه گرای آخوندی طرفداری میکنی که...
وای چی میشنیدم.کسی که من روش اسم کهنه گرا گذاشته بودم حالا انگشت کهنه گرایی به سمتم نشانه رفته بود.

اون روز گذشت و قرار های عاشقانه ی منو امین از دو هفته یک بار به روزی یک بار رسید.تازه یخم وا شده بود که مادر امین پا پیش گذاشت و حرف دل خودمو بهم زد.

کتلت آخر رو از ته ماهیتابه بر میدرم و به همراه کاهوهای داخل سبد سینک روی دیس چینی میچینم.ساعت نه و ده دقیقه.
امین دیر کرده. نگران میشم.دست به تلفن میشم ولی نه.دلم میخواد شب سالگرد ازدواجمون سوپرایزش کنم.
اصلا شاید امین رفته کادو بخره که دیر کرده...وای من میمیرم واسه این کاراش..
دقیقه ها پس از دقیقه ها می گذشتن و جاشونو به ساعت ها میدادن.ساعت دوازده بود که با صدای باز شدن قفل در از خواب بیدارم شدم.
درسر سینه بازی که پوشیده بودم فرمشو از دست داده بود و سینه های گردمو بهم چسبونده بود.یه خط قرمز که یادگاری میز خواب بود جای سوزش به سینم میداد.
با چشمای پف کرده به موهای آشفته و یقه ی نا مرتب امین چشم دوختم.نگران شدم رفتم سمتش ولی هیکل درشتی که پشت سر امین داخل شد قدم هامو به کف زمین میخ کوب کرد.
وقتی فکر لباس سینه بازی که تنم بود رو کردم خودمو پشت دیوار اپن آشپزخونه قایم کردم و با صدایی که سعی میکردم ظرافت زنانه رو توش قایم کنم گفتم:
-امین آقا چادر منو میدی؟
ولی امین برعکس هر مرد باغیرت دیگه ای با صدای گرفته ای که از ته حلقش بیرون میومد گفت:بیا...طوری نیست...مازیار از خودمونه.

با این حرفش تمام عشقمو به نفرت تبدیل کرد.اگه تکیه گاهم مردی بود که... نه امین لیاقت اسم مرد رو نداشت...نامردی که ناموس فروشی میکنه لایق مرد بودن نیست.
امین غیرت نداشت من که دااشتم...
رو انداز ماین لباسشویی رو وری سرم کشیدم و خودمو به اتاق رسوندم.خواستم لباس عوض کنم که صدای غرش ناک امین مو به تنم سیخ کرد.
-پس چی شد این شام.
از ترس چادر رنگی روی تخت رو روی سر کشیدم و از روی میز آشپزخونه ظرف کتلت رو بردم سر میز
وقتی چشم ناپاک مازیار افتاد به سفیدی دستم که از بین پادر زده بود بیرون و ظرف کتلت رو گرفته بود.با تمام قدرت مچمو گرفت و شروع به نوازش دستم کرد
-جون چه دست سفیدی...
خواستم از دستش خلاص شم که از روی صندلی که مثلا قرار بود جای من باشه بلند شد و چادرمو پس زد.
تنم به لرزه افتاده بود.نمیتونستم گرمای شهوتی که این مرد داشت باهاش خونه زندگیمو میسوزوند رو تحمل کنم.دلم میخواست امین مردی که تنها تکیه گاه تنهاییام بود بلند شه و نجاتم بهده ولی این نونی بود که امین تو سفرم گذاشته بود.
مازیار سرشو گذاشت روی گردنم و شروع به مک زدن کرد و تنمو دراز به دراز کف سالن خوابوند.
گرمای دوتا دست آشنا روروی پاهام حس کردم.گرمای که ای کاش تا ابد برام غریبه بود.
-اشک چشمم حالا تنها غم خوارم شده بود.با صدای که هق هق گه گاهی تو سرش میکوبید گفتم:
-امین چه کار میکنی!من همسرتم!
ولی امین سرم داد زد:
-خفه شو جنده.
مازیار لباشو گذاشت روی لبام و خواست ببوسه ولی بوی گند نجاست دهنش حالمو به هم زد و شروع کردم به عق زدن.
امین زیپ لباسمو از پشت باز کرد و با کمک مازیار شروع کردن به بیرون کشیدن لباس از تنم.
یه بار دیگه با روزنه ای از امید که شمعش رو به خاموشی میرفت گفتم:
-امین.عزیزم.من فریام.همونی که بهش میگفتی <<تو فقط مال خودمی>>.تو چت شده!
یه لحظه با چشمایی که رنگ خون جیگرمو توش میدیدم زل زد تو چشمام و گفت:
-مال خودمی دلم میخواد با دوستم شریک بشمت.
دیگه گذر زمان برام مفهوم نداشت.شده بودم مثل مرده ای که فقط جسمش تکون میخوره.حس میکردم تنم رو به سردی میره.هر لحظه آرزوی مرگ رو لبام بود و به بخت بدم لعنت می فرستادم.که درد عجیی فاصله ی بین کس و کونمو به هم دوخت.اون دوتا نامرد افتاده بودن به جونم و از هیچکاری در حقم دریغ نمیکردن. ولی درد جسمی از درد روحیم کم نمیکرد.
سرمو برگردوندم به سمت چراغ خوابی که نور آبیش بهم آرامش میداد تا این لحظه های پر درد رو باهاش قسمت کنم.

چشمامو که باز کردم ساعتی که سایه های آبی رنگ عقربه هاش رو شماره هاش افتاده بود 3 رو نشون میداد.
پامو از بین دستای مازیار بیرون کشیدم و از رو تن امین پاورچین به سمت اتاق رفتم...
با عجله هرچی دستم میومد تنم کردم و از خونه زدم بیرون.خونه ای که امشب با تمام خاطراتش رو سرم خراب شده بود.اونقدر با عجله میدویدم که سردی زمین زیر پاهام احساس گرمی بهم میداد.
همه جا تاریک بود.انگار چراغ های کنار خیابون هم باهام قهر کرده بودن.یه روشنایی روی زمین دیدم.به سمتش دویدم ولی نور خیره کننده ای چشمامو زد و صدای ترمز پرده ی گوشمو به لرزه در آورد...
ادامه دارد...
     
  
↓ Advertisement ↓
زن


 
به اين ميگن سكس

سلام دوستان اسم من سعيد 30 سال دارم قدم 178 تقریبأ هيكلي، داستاني كه ميخوام براتون تعريف كن داستان واقعيه!
دو سال پيش با شماره موبايلي كه دوستم بهم داده بود تماس گرفتم پشت خط خانمي با صداي نازي جوابم داد بعداز كلي كل كل كردن و اس دادن بالاخره قبول كرد كه همديگه ببينيم با دوستم قرار گذاشتيم با ماشين بياد دنبالم با هم بريم سارا ببينيم البته بدون اينكه خودش متوجه بشه چون از سركار ميومدم و سر و وضعم مناسب نبود بهرحال رفتيم و من ديدمش و اون منو نديد بعدش بهونه آوردم كه برام كاري پيش اومده بايد برم فردا ميام ميبينمت بهرحال فردا رفتم سر قرار و همديگه ديديم كيس مناسبي بود هيكل و اندام خوبي داشت انصافأ قيافه با نمكي داشت بعداز دست دادن و خوش و بش كردن از هم جدا شديم قرار شد يه روز بريم خونه خاله اش بيشتر با هم آشناشيم بالاخره اون روز رسيد رفتيم خونه خاله اش و مستقيم رفتيم تو اتاق البته اينو بگم كه سارا خيلي با خاله اش راحت بود رفتيم تو اتاق و شروع به حرف زدن از گذشته همديگه كرديم كه احساس كرديم جفتمون به يه چيزي احتياج داريم بهش گفتم سارا بيا پيشم بشين اومد رو تخت كنارم نشست بغلش كردمو بوسيدمش اونم از خدا خواسته شروع كرديم به لب گرفتن داشتم سينه هاشو ميماليدم احساس كردم بدجور تو حس رفته گفتم سارا خوبي نگام كرد گفت آره ولي چشماش چيز ديگه اي ميگفت دستش رو كيرم ميكشيد و ميگفت بده بخورمش ميخوامش!زيپ شلوارم باز كرد و شلوارم كشيد پايين شرتم دراورد تا كيرم ديد ذوق كرد آخه شق شده بود
و كلفت گفت واي اين ديگه چيه لامسب شروع كرد ساك زدن و آخ و اوخ ميكرد مثل سوپراستاراي فيلماي سكسي كيرم ميخورد معلوم بود كه زياد كير خورده از حال دادنش خيلي خوشم اومد پاشودم لباسش از تنش در آوردم بهش گفتم سارا جگرم حالا ديگه نوبت منه گفت ميخواي چكار كني كسم ميخوري گفتم چرا كه نه حتمأ رفتم لاي پاش واي خداي من چي ميديدم تو عمرم اين همه كس كردم ولي اين يه چيز ديگه بود كس
تپل بدون مو صاف خوشكل دوست داشتي بكني بخوريش بهرحال با يه ليس زدن كلي از سوراخ گشاد كونش كه معلوم بود زياد از كون داده بود تا چوچوله هاي كسش خيلي از كسش خوشم اومد چون نه مزه بدي داشت نه بو بد داشتم ديونه ميشدم و سارا ديونه تراز من لاي كسش باز كردم شروع كردم خوردن اونم با اشتها، زبونم ميكردم تو سوراخ كسش ديگه آخ اوخ اه سارا در اومده بود همش ميگفت بخور همش بخور سعيد اه اوه اخ دارم ديونه ميشم با دوتا دستش محكم سرم رو كسش فشار ميداد كسش خيس خيس شده بود باب اين بود كه الان پاشم كير شق شده و كلفت شده ام بكنم تو كسش و با ضربه بزنم ولي خوردن كس سارا با اين حال دادن و اخ اوخ كردنش ديونه كرده بود كم كم داشت آبش ميومد با انگشتم با كسش بازي ميكردم و انگشتم ميكردم تو كسش داشت از حال ميرفت همش ميگفت سعيد اه جونم بخورش همشو بخور كه احساس كردم تكان شديدي خورد و جيغ كشيد و موهاي سرم محكم كشيد و فشار داد رو كسش و هرچي آب تو كسش بود ريخت تو دهنم منم همشو خوردم نا نداشت
بلندشه رو تخت پيشش دراز كشيدم كه اومد روم خوابيد ازم لب گرفت و گفت مرسي نفسم بعدش رفت سمت كيرم و شروع كرد از اون ساك خوشكلا زدن داشت كيرم مك ميزد تخمام ميخورد داشتم حال ميكردم خدايش تا بحال اينقدر حال نكرده بودم سرشو گرفته بودم و تا ته كيرم ميكردم تو دهنش ،سارا حرفه اي تراز اين حرفا بود داشت آبم ميومد بهش گفتم سارا داره مياد سرش تكون داد كه احساس كردم آبم با فشار ريخت تو دهنش همشو خورد و كيرم با زبونش تميز كرد و نگاه شهوت آلودي بهم انداخت و پاشدم بوسيدمش ازش تشكر كردم لباس پوشيديم زديم بيرون

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
اصل حال

سلام بچه
ها من اولین و اخرین داستانم هستش
من 23سال هستم و قیافم خوب هستش ولی اندام قشنگی ندارم یکم تپلم ولی خوشکلم من دختر بازی زیاد میکنم و دوست دختر زیاد داشتم ولی هیچکدوم راضی به سکس نمیشدن یه بار یه دختر قیافش از معمولی یکم پایین تر بود تو دانشگاه نگاه میکرد منم یجا خلوت شماره دوستمو بهش دادم واسه سرکاری ولی عصر دوستم اس داد گفت شمارمو اگه به کسی دادی بچه مایه دار هستش انگار چون یکسره اس میده گفتم شارژ ندارم واسم شارژ پنجی فرستاد منم که تا اونموقع فقط از دخترها میکندم و اگه پا میدادن لاس زده بودم گفتم پس اس بده بگو خطمو عوض میکنم و شماره خودمو بده
شروع کرد به خودم اس دادن بچه مایه دار بود ولی قیافه نداشت منم فقط گفتم میتیغمش خرج بقیه دوستهام میکنم اصلا حرف سکسم نمیزدم بهش چون قیافش مثبت میزد بعد سه روزاس داد چرا هرچی میزنگم میگه مشترک مورد نظر لوسه به تو نمیده بوسه اس دادم بوسه از کجا میخوای گفت هرجا دوست داری گفتم هر جا گفت فقط لب و صورت منحال کردم گفتم فردا یونی میایی گفت اره رفتیم بوستان پشت دانشگاه خلوت بود یعنی همیشه خلوت هستش فقط شبها شلوغ میشه یکم نشستیم بعد گفتم حالا لب میدی گفت اره لب گرفتیم و یواش یواش تو قرارهای بعدی تو بوستان سینه مالوندن و سینه خوردن و کسشو مالوندن از زیر شرتم اضافه شد تا جایی که فکر میکرد قصد ازدواج دارم باهاش
خلاصه یروز گفتم خونتون کجاست بعد 2ماه گفت حالا کسی خونمون نبود میگم بیایی خونمون و یه روز گفت بیا و من رفتم خونشون
وقتی رفتم خونشون کف کردم دیدم چه اندام قشنگی داره ولی گفتم قیافه نداره ولی سوراخ که داره رفتم تو یکم نشستیم بعد دستمو رو سینش مالیدم 70بود سوتینش یکم سینه هاشو مالوندم و لب گرفتیم کیرم و با دستش میمالید که گفتم لباساتو در بیار لباسای همو در اوردیم کیرمو تا کرد تو دهنش خیلی حال کردم 1دقیقه کیرمو خورد بهم گفت کوسمو میخوری گفتم باشه عزیزم 69شدیم اون ساک میزد و منم کوسشو میخوردم که گفتم داره ابم میاد خلاصه ابمو خورد و یکم مالیدمش و خوردم تا دوباره کیرم راست شد 18 سانت هستش کیرم و 15 سانتم دور کیرم هستش
که گفتم بزار بکنم تو کونت اونم قبول کرد یکم کونشو مالیدم انگشتم بزور میرفت تو کونش یکم مالونم کونشو و یکی یکی انگش کردم تو کونش تا سه تا انگشت رفت تو خیلی اه اه اه میکرد و جیغ میزد ولی من با اون دستم سینشو میمالیدم و خودشم کوسشو میمالید تا اینکه کیرمو با روغن زیتون یکم چرب کردم و کونشم چرب کردم و یواش یواش کردم تو سوراخش وای که چقدر حال دادش 15دقیقه کردمش تا ابم اومد و ریختم تو کونش نمیدونم اون ارضا شد یا نه یکم باز لب وبوس گرفتیم و من لباسامو پوشیدم و رفتم دیگه همش تو همون بوستان باهاش لاس میزدم تا خواستگار واسش اومد و گفت منتظرت میمونم گفتم من موقیعت ازدواج ندارم تو ازدواج کن عزیزم و رفتش

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
اولین سکس من و دختر دبیرستانی

سلام. من اسمم علیه، 20 سالمه
داستانی که می خوام بنویسم، در مورد تنها دوست دختر زندگیم و تنها سکس زندگیمه
یه دختری به اسم نازنین بود که من حدود یک سالی باهاش دوست بودم، رابطمون در حد اس ام اس دادن و تلفنی حرف زدن بود. کلا چهار پنج بار بیشتر بیرون نرفتیم تو این یک سال چون شرایط خانوادگی و محیط کوچیک شهرمون این اجازه رو نمی داد.
تو حرفامون هیچ وقت از رابطه ی جنسی یا حتی بوسیدن و این چیزا نبود، خلاصه که همیشه حسرتش رو دلم مونده بود. نمی خوام سرتونو درد بیارم
تو یه فروشگاه کار میکنم که با صاحب کارم خیلی رفیقم، صاحب کارم رفته بود مسافرت و کلید خونه ش رو به من سپرده بود تا سر بزنم به خونش و گلدوناشو آب بدم و این حرفا
منم که مکان رو پیدا کرده بودم به دوست دخترم گفتم یه بهونه ای جور کنه یه روز عصر بیاد بیرون باهام.. خلاصه بعد از کلی اصرار یه روز کلاس مدرسشو پیچوند (کلاس اول دبیرستانه) و من با ماشین پسر عمم رفتم دنبالش.
تو مسیر بعد از اینکه حسابی حرفای نگفتمون رو زدیم، با این که می دونستم منظورمو متوجه میشه، گفتم خونه ی صاحب کارم کسی نیست می خوای به جای آس و پاس بودن تو خیابون بریم اونجا؟ خلاصه اونم گفت بریم. هنوز مطمئن نبودم موافق سکسه یا نه ، چون خیلی خیلی بهم اعتماد داشت و میشه گفت همه ی فامیلمون رو هم میشناخت. حتی شماره ی دختر خاله ام رو هم داشت و یه جورایی دوست بودن با هم.
خلاصه رسیدیم خونه. همینجوری با چادر و لباس مدرسش نشست رو مبل. منم نشستم کنارش. اصلا نمی دونستم چی باید بگم چه جوری می تونم شروع کنم؟ حسابی دست و پام رو گم کرده بودم. می ترسیدم یهو همه چیز به هم بریزه و هم اونو از دست بدم هم آبرومو
تلوزیون رو روشن کرده بودیم داشتیم فیلم می دیدیم! ولی خدا میدونه تو دل من و اون چی میگذشت. اینقدر با خودم کلنجار رفتم و خودمو از این بی دست و پایی خودم (!) عصبانی کردم تا موفق شدم، یهو بهش گفتم گرمت نیست؟ اگه گرمته خوب لااقل چادر و روسریتو در آر!
این اصل کار بود برام می دونستم اگه اینکارو بکنه (تا حالا با سر برهنه هم ندیده بودمش) یعنی دیگه همه چیز تمومه. باورم نمیشه اینقدر قشنگ تر ازچیزی که من همیشه میدیدم بود ! وقتی با این حرکتش به اعتماد به نفس رسیدم خودمو بهش نزدیک تر کردم. دستمو گذاشتم پشت گردن رو شونه هاش.
مرتب وقتی نمی دونستم چکار باید بکنم از فیلم تلوزیون حرف میزدم! تا اینکه ذل زدم تو چشماش، اونم همینجوری نگام کرد بعد بهش لبخند زدم، اونم لبخند زد. دیگه زیبایی چشاش دیونم کرده بود، صورتمو یواش یواش بردم جلو و ازش لب گرفتم.. مرتب لبهاشو می بوسیدم بر میگشتم بهش نگاه می کردم، انگار هاج و واج مونده بود منم مث ندیده ها همینجوری لبشو می بوسیدم.
کم کم مانتو مدرسشو از تنش در آوردم. سینه های ریزی داشت ولی سفید و خوشگل. مرتب سینه هاشو می بوسیدم، باورم نمیشد، یه جورایی سکس همیشه برام رویا بود. آخه تا قبل از این حتی دست دختری رو هم نگرفته بودم. خودش پا شد شلوارش رو در آورد منم خودم، لباسای خودمو در آوردم و کامل لخت شدیم. همینجوری ایستاده دور کمرشو گرفتم و شروع کردم به لب گرفتن. اونو به خودم فشار میدادم و از برخورد کیرم به کسش وسینه های محکمش به بدنم احساس فوق العاده ای داشتم. آرزوم بود که می تونستم تو کسش بکنم ولی خوب کسش خط قرمز بود میدونستم. کاندمو آماده کرده بودم از قبل زدم به کیرم و خواستم از پشت بکنمش که راضی نمی شد. اینقدر باهاش حرف زدم گفتم اگه گفتی نکن من سریع می کشم بیرون و... خیالشو راحت کردم که هیچ نوع تجاوزی صورت نمیگیره! خلاصه تف انداختم و یواش ترین حالت ممکن هی باهاش بازی می کردم و فشار میدادم. اونم آخ آخ می کرد یکی دوبار هم یواش گفت بسه.. ولی چون دیدم یواش میگه و خودش شک داره گوش ندادم.. تا اینکه شروع کردم به تلمبه زدن، دیگه واقعا آخ آخ می کرد ولی از شدت لذتی که میبرد هیچی نمی گفت، بعد چند دقیقه آبم اومد که سریع کیرمو کشیدم بیرون و ریختم رو کونش
بعد از پشت همینجوری سوارش شدم اینقدر خودمو روش روی منی های لیز دادم تا هر چی بود همه جا پخش شد ، حس خوبی بود. بعد هم نیم ساعتی تو بغل هم بودیم و هی همدیگه رو می بوسیدیم . مرتب با سینه های بازی میکردم. و لباشو می بوسیدم. دیگه واقعا بی حس و بی حال شده بودیم. پا شدیم رفتیم حموم و برگشتیم.
باورم نمی شد کسی که تا به حال بهش دست نزده بودم به این راحتی باهام سکس کرد، الان یه ماهی میگذره، منتظر جور شدن یه مکان دیگه ام که دوباره بیارمش.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
کون دادنم به عشقم پدرام

سلام به دوستان.چیزیکه تعریف میکنم خاطره چندسال دوستی با پسریه که عاشقش بودم.مختصرمیگم.7سال پیش عاشق پسری شدم هم سن خودم دلم میخاست باهاش ازدواج کنم واسه همین روز اول بهش گفتم اونم گفت قصدازدواج نداره وفقط دوست باشیم.منم به ظاهرقبول کردم فقط دوست باشیم ولی پیش خودم گفتم بالاخره ازدواج میکنیم باهم.ماجراهای زیادی اتفاق افتادولی من فقط راجع به سکس هاش واستون میگم.اسمش رو اینجا پدرام میزارم.پدرام ی شهر دیگه دانشجو بود زیاد همدیگه رو نمیدیدیم.

فصل پاییزبود وبرگشته بود دانشگاه.تلفنی باهم حرف میزدیم.چندماه بعدبرگشت.بهم گفته بود پسرشهوتی وعاشق سکسه.تاقبل ازاون هیچوقت سکس نداشتم.خیلی سراینکه رابطمون تاچه حدباشه بحث کردیم.توافق کردیم کمربه بالا آزاد باشه هرکاری خواست بکنه وکاری به پایین تنه نداشته باشه.بعدچندماه برگشت.یه روز گفت فردابیامغازمون ببینمت.من صباسرکارمیرفتم ساعت 8.اونامغازه داشتن.قرارشد قبل 8اونجاباشم.صب رفتم مغازه.طبقه بالاش خونه شون بود.ازتومغازه یه در به راهروخونشون بود.وقتی رفتم تو گفت بیا توراهرو بعدخودش درمغازه روبست وازدرخونه اومد توراهرو.دستامو گرفت وبغلم کرد وشروع کرد لبامو خوردن.گیج بودم وکاری نمیکردم منوچسبوند به دیوارودکمه مانتومو باز کردو لباسمو زدبالاشروع کردبه خوردن سینه هام بغلم کردو صورتشوچسبوند به کسموفشار داد..چنددیقه باتن وبدنم بازی کردکه من گفتم بایدبرم.واومدم بیرون.هیچ حسی نداشتم چون دفه اول بودو انتظارشو نداشتم گیج بودم.خلاصه گذشت وچندباردیگه رفتم مغازشون کم کم راه افتادمو منم لذت میبردم تا اینکه یه روز گفت فردا باید بزاری بکنمت دیگه اینجور زیادحال نمیده.ترسیدم گفتم نکنه به سوراخ جلو فشاربیادوپردمو بزنی.گفت اگه تحمل داشته باشی اتفاقی نمیفته.قبول کردم شب تاصب همش یک ساعت نخوابیدم.فردارفتم مغازه.بعدچند دیقه لب وسینه گرفتن منو چاردست وپاخوابوند کف مغازه.همیشه من میرفتم تومغازه بعدچن دیقه پدرام میرفت بیرون ومغازه رو میبست واز درخونه میومدتومغازه که کسی شک نکنه.یه ویترین بزرگ انتهای مغازه بود که میرفتیم پشتش که ازبیرون کسی نبینه.پدرام کیرشوکه مثل سنگ سفت شده بود تف زد بهش وگذاشت جلوسوراخ کونم وفشارداد.بدجور سوخت میترسیدم صدام بره بیرون.لبموگازگرفتم واونم کیرشوتاته کردتوکونم.بعدش گفت آبشوبریزم توکونت؟گفتم خودت میدونی اونم آبشوریخت روپشتم.رفتم بیرون ورفتم سرکار.دسشوی رفتم دیدم شورتم خونی شده بود.تاچند روز سوراخش میسوخت.ازاون روز به بعد هروقت باهم بودیم ازکون میکردمنو.من تقریبالاغربودم وپدرام کون تپل وگوشتی دوست داشت که بعدازیکی دوسال همون شدم که میخاست.کون تپل ونرم.

پدرام فارغ التحصیل شدوبرگشت منم دانشگاه پیام نورقبول شدم مرکزاستان.داداش پدرام اون شهرآپارتمان داشت چون اونجا واسه ارشدمیخوند.پدرام کلیدشو داشت هر از گاهی به بهونه دانشگامیرفتم اونجا وصب تاعصرباپدرام بودیم.فیلم پرنو میاوردباهم نگامیکردیم وبعدش چیزایکه میدیدیم رو هم عملی میکردیم.حسابی کونم میزاشت.لباسای سکسی میپوشیدمو واسش ناز و کرشمه میرفتم وکیرش که شق میشد میزاشت توکونم.حس خوبی داشتم ازاینکه کیرکسی که دوستش داشتم میرفت تو کونم.بعدها واسه پدرام عکسای سکسی ازخودم میگرفتم تاشبای که تلفنی حال میکردیم نگاشون کنه.بیشتراز 50تاعکس تمام لخت ازخودم به گوشیش بلوتوث کردم.دیگه کون دادن به پدرام واسم عادت شده بود وازش لذت میبردم.کم کم به این نتیجه رسیدم که قرارنیست هر دوستی آخرش ازدواج باشه ولی حیف دیربه این نتیجه رسیدم وسرقضیه ازدواج خودم وپدراموخیلی اذیت کردم.کاش بجای حرص خوردن ازبودن باپدرام نهایت لذتومیبردم.روزای خوبی باهم داشتیم.یبار ازم خواست بعدازدواجم واوپن شدنم بهش کوس بدم.الان من ازدواج کردم ولی پدرام هنوزمجرده.اهل ازدواج نبود راست میگفت.ولی همیشه ازش ممنونم بابت سکس هاولذتی که بهم داد واینکه هیچوقت کاری نکردکه از دادن عکسام بهش پشیمون بشم.خیلی دلم میخاد باپدرام سکس کامل داشته باشم.بقول خودش بهش کوس بدم.الان باهم رابطه نداریم ولی شاید یروز بهش کوس بدم.کیرکلفت وخوش رنگی داشت.وحشیانه واسش ساک میزدم باحرص وولع واونم کیرکلفتشو تاته میکرد توکونم.وقتی کونمو میکرد داد میزدم جوووون قربون اون کیرکلفتت اونم بدترحشری میشد ومحکمترمیکرد بهم میگفت کیرم تواون کون تپل ونرمت میخام کونتو بگام و جر بدم باسوراخ کوست یکیش کنم..ایناروکه میگفت زودترآبم میومد.پدرام قشنگترین خاطره زندگیم بوده تاحالا

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
اولین رعشه

قشنگ یادمه وقتی وارد دانشگاه شدم یه امل به تمام معنا بودم تا اون موقع حتی با یه دختر صحبتم نکرده بودم چه برسه به اینکه دوست دختر داشته باشم.دلیلشم محیط خانوادگی بود که توش بزرگ شده بودم. تو خونواده ما رابطه یه دختروپسر بزرگترین گناهان و نابخشوده ترین جرایم بود انقد اهالی خوناده در مورد این روابط بد می گفتن و بد می خوندن که من هم واقعا حالم از این روابط به هم می خورد. خلاصه بگدزیم ما کنکورو دادیم دانشگاه قبول شدیم

وقتی وارد دانشگاه شدم انگاه دنیای جدیدی به روم باز شده دنیایی که بدون داشتن رابطه نمی شد تو اون سر کرد. اولین چیزی که متعجبم کرد رفتار هم اتاقیام تو خوابگا بود اونا هر شب تو اتاق جریانهایی رو که با هم کلاسیا و دوست دختراشون تو. اونروز داشتن برا هم تعریف می کردن و تا می تونستن به من تیکه می نداختن خلاصه سال اول دانشگاه گذشتو و جز افسردگی و حسادت به رفقا چیزی برام باقی نذاشت از یه طرف مادرم همیشه به پاک بودن و مومن موندن من توصیه می کرد و از یه طرف خودم دلم می خواست تغییراتی رو در خودم و افکارم به وجود بیارم. سال دوم دانشگاه که شروع شد یکی از دوستام بهم پیشنهاد داد که اونسال خوابگا نریم و بیرون دانشگا خونه اجاره کنیم دلیلشم این بود که می گفت ادم تو خونه راحت تره و بهتر می تونه به درسا برسه بالاخره مخم رو زد و منو راضی کرد منم قضیه رو با خونواده در میان گذاشتم که اونا هم مخالفت کردن ولی این بار تصمیم گرفنه بودم که جلوشون دربیام اخه نزدیک بیست سالم بود و تو این مدت همیشه اونا برام تصمیم گرفته بودن وخواستم این دفه حرف خودمو به کرسی بشونم که نشوندم. پس از کلی جستجو با دوستم تونستیم یه خونه پیدا کنیم بعد از اسباب کشی و گذشت حدود یک ماه تازه فهمیدم هدف دوستم از خونه گرفتن چی بوده اون هر موقع که من خونه نبودم دوس دختراشو میاورد خونه و در غیاب من باهاشون ور می رفت تا اینکه یه روز من جریانو فهمیدم و ازش شاکی شدم اون هم با بیتفاوتی جوابم رو داد و گفت زندگی همینه توهم از دوران دانشجوییت لذت ببر این فرصتا دیگه تکرار شدنی نیس حرفاش منو کلی برد تو فکر.

یه روز که داشتیم باهم ناهار می خوردیم بحث راجع به دوست دختر داشتن و رابطه شروع شد.دوستم بهم گفت چرا انقد زندگیتو واسه خودت سخت کردی چرا با یه دختر اشنا نمی شی تو یه بار تجربه کن اگه بد بود دیگه سراغش نرو. منم حقیقتو بش گفتم گفتم که دوس دارم داشته باشم ولی می ترسم که برم با یه دختر صحبت کنم حتی جراتشو ندارم که برم به یه دختر بگم باهام رفیق شه خلاصه بعد کلی حرف و صبت دوستم گفت راهشو بلدم اول از طریق اینترنت با یه دختر آشنا شو بعدشم می تونی بری ببینیش. منم از ایدش بدم نیومد واسه همین رفتم تو سایت کلوب ثبت نام کردم بعد یه مدت با دختری به اسم نسرین اشنا شدم خلاصه بعد چند بار چت کردن شمارشو بهم داد و تا یه مدت رابطمون تلفنی بود تا اینکه پیشنهاد داد همو ببینیم منم قبول کردم. روزی که قرار بود همو ببینیم روز عاشورا بود اولش خیلی احساس گناه می کردم و حتی تصمیم گرفتم که سر قرار نرم ولی آخرش خودمو راضی کردم نسرین بهم گفت ساعت 5 فلان جا بیا و گفت من چادر سرمه و یه کیف قهوه ای همرامه منم سر ساعت رفتم جایی که قرار بود همو ببینیم خیلی شلوغ بود مردم همه مشغول سینه زنی و عزا داری بودن ساعت از پنج و ربع هم گذشت ولی خبری از نسرین نبود تو دلم کلی به خودم فوش دادم که سر کار رفتم حتی چند بارم باش تماس گرفتم جواب نداد. با خودم گفتم که ما ازین شانسا نداریم خواستم برگردم که یهو گوشیم رنگ خورد نسرین بود از تاخیرش معذرت خواهی کرد و گفت که به خاطر شلوغی صدای زنگ گوشیشو نشنیده واسه همین جواب نداده. بگذریم با تمام استرس و اظطرابی که داشتم اونروز بالاخره موفق شدم ببینمش ولی اون قیافه و ظاهری که انتظار داشتم رو نداشت نسرین دختری تقریبا تپل کوتاه قد با پوستی سفید و نه چندان خوشگل بود شبش نسرین باهام تماس گرفت و گفت که از من خوشش اومده و اگه من تمایل داشته باشم دوس داره رابطه رو ادامه بده منم که تا اون موقع کسی بهم اظهار علاقه نکرده بوده فوری قبول کردم رابطمون ادامه داشت تا اینکه یه روز نسرین پیشنهاد داد بیاد خونمون منم به دوستم گفتم اونم زد زیر خنده و گفت بالاخره کار خودتو کردی. اما یکسری توصیه ها و راهنماییهایی کرد و بهم گفت که مثل دختر ندیده ها رفتار نکنی خیلی موقر و متین باشی و دست بهش نزنی چون اولین باره که میاد خونه، نترسونیش. منم قبول کردم وقت موعود فرا رسید و نسرین اومد موقعی که در زد و رفتم در باز کردم منو بغل کرد و با لباش لبامو بوسید برای یک لحظه روح از بدنم خارج شد کل موهای بدنم سیغ شد احساس وصف ناشدنی بهم دست داد به طوریکه نسرین هم متوجه شد و گفت چیه برق گرفتت از حرفش به خودم اومدم و گفتم نه بیخیال بریم داخل اونروز طبق حرف دوستم رفتار کردمو و حتی دستم بهش نزدم خیلی با کلاس از نسرین پذیرایی کردم و بعد یکی دو ساعت نسرین رفتو من موندمو و یک احساس عجیب و غریب و وصف ناشدنی ناشی از یک بوسه تا دو سه روز حال و هوام عجیب بود انگار تو یه دنیای دیگه بودم تا اینکه دوستم بهم گفت این دفه نوبت توئه باهاش تماس بگیر و دعوتش کن منم همین کارو کردم که نسرین گفت دوس داره بیاد و لی بنا به شرایط فعلا نمی تونه و به محض اینکه موقعیتش فراهم بشه خودش خبرم می کنه. روزها همچنان می گذشتو ومن بودم و یک دنیا انتظار تا اینکه نسرین بهم گفت که میاد.انگار دنیا رو بهم داده بودن حس و حال غریبی داشتم اینکه این بار چه اتفاقی می تونه بیفته تهیییجم می کرد با خودم می گفتم یعنی ممکنه چیزی رو تجربه کنم که تو بیست سال سنم تجربه نکردم. افکارم داشت داغونم می کرد خلاصه با این افکار اوقاتم رو می گذروندم تا اینکه نسرین اومد این بار مثل دفعه قبل منو جلو در بوسید ولی فلسفه زندگی اینه که هیچ اتفاقی مثل بار اولش لذت بخش نیست و این بوسه با بوسه قبلی آسمون تا زمین فرق داشت رفتیم داخل این دفعه نسرین همون اول مانتو شو در آود یه شلوار پارچه ای سیاه با یه تی شرت تنش بود انصافا این تیپی خیلی بهتر بودانگار اونهم به اون چیزی که من بهش فکر می کردم فکر می کرد خلاصه بع یه پذیرایی مختصر رفتم پیشش رو مبل نشستم دستمو اداختم دور گردنشو شروع کردیم به لب گرفتن چه حس خوبی بود کم کم به خودم جرات دادمو سینه هاشو از رو تی شرتش مالوندم مخالفتی نکرد اولین باری بود که چیزی به اسم سینه رو تو دستام می گرفتم سرتا پای وجودم داشت می لرزید به طوریکه خودشم متوجه شد بهم گفت چیه چرا انقد هول کردی گفتم خودمم نمی دونم شاید به خاطر این که اولین بارمه لبخند قشنگی بهم تحویل دادو تی شرتشو دراورد داشتم سکته می کردم که دستاشو دور گردنم حلقه کردو گفت خیلی دوست دارم دیوونه....
دوباره شروع کردیم به لب گرفتن از سینه هاشو دوباره از رو سوتین آبی رنگش مالوندم بعد یکی دو دقیقه بهش گفتم اشکال نداره سوتینتو باز کنم چیزی نگفت دستامو بردم پشتش و سوتینشو باز کردم باورم نمی شد دو تا سینه سفید که زیباترین صحنه های عالم هستی رو تداعی می کرد جلوی چشام بودن با حرص و ولع شروع کردم به خوردنشون صدای نفس زدنو نسرینو که کم کم داشت سریعتر می شد احساس می کردم چشمامو بسته بودمو تو حس و حال شیرین و دلچسبی خوشمره ترین خوردنی زندگی مو داشتم مزمزه می کردم تا اینکه بهم گفت بسه دیگه سرمو که بلند کردم با دو دستش به عقب هولم داد طوریکه با پشت افتادم کف اتاق اونم فوری خودشو انداخت رومو شروع کرد به خوردن لبام کم کم پایین رفت تا رسید به کمربندم خیلی حرفه ای بازش کرد و شلولرمو کشید پایین بعدش دستشو کرد تو شرتمو و کیرمو درآورد و باشیطونی خاص خودش به کیرم گفت سلام آقا کوچیکه بعدش یه بوسه کوچیک رو سر یکرم نشوند و شروع کرد به ساک زدن برام...
انگار خواب و رویا بود یه رویایی که هیچ وقت دوست نداشتم تموم شه زبونش رو از انتها تا سر کیرم کشید کل بدنم مورمور شد چه حس مطبوع و دلپذیری بود کیرم تا انتهای شق شدن شق شده بود به طوریکه هر لحطه احتمال داشت از فرط سفتی هزار تیکه شه وقتی زبون خیس و گرمش رو کیرم می لغزید رعشه تمام وجودمو می گرفت حسابی شهوتی و داغ شده بودم از رو خودم بلندش کردمو و شلوارشو در آوردم یه شرت همرنگ سوتینش به رنگ ابی آسمون پوشیده بود که قسمت جلوش به خاطر ترشحات کوسش خیس شده بود اونم از پاش دراوردم و شروع کردم به لیسیدنش کمی شور بود و بد مزه، نسبت به مزه لبها و سینه هاش خوشمزه نبود ولی احساس کردم که دوس داره منم به خاطر نسرینم کسشو خوردمو و تا می تونستم لیس زدم. بهش گفتم بخوابه اما بهم هشدار داد که دختره و پردش رو سالم می خواد منم گفتم حواسم هست نگران نباش....
کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش کمی فشار دادم شروع کرد به آه و ناله و گفت نمی تونه منم دلم نمی یومد اذیتش کنم واسه همین کیرمو گداشتم بین لمبرای کونش و خوابیدم روش. بعد دو سه دقیقه گفت کیرتو بذار بین سینه هام منم با اب دهانم خیسش کردمو و گداشتمش اونجا که دوس داره بعد یکی دو دقیقه سستی و رعشه ای وصف ناشدنی وجودمو فرا گرفت و آبی سفید رنگ به بیرون فواره کرد....و اولین سکسم اینگونه رقم خورد.....

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
کلیله و دمنه

شب بود. تنها بودم کلیله و دمنه جلوم باز بود و حروف رو بی آنکه بفهمم ، میخوندم. فکرم پیشش بود. گوشیمو برداشتم اس ام اس دادم . سلام . جواب داد. گفتم امشب میخوامت. گفت باز شروع کردی؟ احمق خان قرارمون این نبود. داری میری رو اعصابم. زنگ زدم. یواش حرف میزد که اتاق بغلی صداشو نشنون. گفتم چه دوستی هستی تو؟ گفت چون دوستتم باید بهت بدم؟ گفت من اهلش نیستم. پشت تلفن سعی داشتم کاری کنم که ضربان قلبش تند بشه. و موفقم بودم. یه جورایی تو تصوراتمون سکس کردیمو به طور واقعی و همزمان خود ارضایی هم کردیم. آخرش گفت خجالت میکشم ازت. گفتم مگه چی شده؟ طبیعیه. کلی غر زد و قطع کرد و خوابید فردا غروب بهش زنگ زدم کلاست تموم شد؟ گفت مطب پزشک زنانم . به شوخی گفتم زدی ترکوندی خودتو؟ گفت خفه شو. دکتر فهمید چه غلطی کردم گفت چون بکارتت دست نخورده ممکنه حالا حالا ها درد بکشی. الانم داروهامو گرفتم میخوام نشونش بدم. قطع کردیم. دو ساعت بعد باز زنگ زدم هنوز اونجا بود گفت تاریک شده میترسم . زود بیا دنبالم. راه افتادم. سوار شد. اولش یه کم خندیدیم. بعد فهمیدم دیشب اذیتش کرده بودم واقعا. رفتیم شام. بعد بردمش تو سوئیت خودم تو راه قسم داد که کاری نکنیم . گفتم خر نشو انقدر هم که حیوون نیستم. تو خونه اولین کاری که کردم قبل از لباس عوض کردنش پرتش کردم رو تخت و یه ربعی لای پای هم با همون وضع لولیدیم. این کار رو زیاد میکردیم اما لخت نمیشد و منم هرگز ارضا نشده بودم. عوضی ناخواسته لب چشمه تشنه گذاشته بود منو. وقت خواب شد. رو تخت نوازشش میکردم و از همه چی حرف میزدیم. و مدام گیسها و پشتشو نوازش میکردم. دستم زیر سرش بود و هر دو به پهلو رو به هم بودیم زانوم لای پاش بود. بدون اراده پامو یه کم بردم بالا رونهاشو به هم فشار داد. گفتم بدت نیومدا گفت خفه. بد گفت. احساس کردم داره تحقیرم میکنه یهو گفتم میره واسه هم اتاقیهاش تعریف میکنه و به ریشم میخنده. عصبی شدم تاق بازش کردم و در یک ثانیه زیر پوشمو از تنش دراوردم. زد زیر گوشم. میخواستم عصبانیم کنه و مدام عصبانی ترم میکرد. لباشو گاز گرفتم اخم کرد خواست هولم بده زانوش محکم خورد به بیضه م پرت شدم. ترسید اومد سمتم که اینبار قفلش کردم زیر خودم. گریه میکرد. البته منزجر نبود. فقط دوست نداشت. شلوارکمم از پاش دراوردم که شورتشم تا نصفه اومد . فحش داد دستمو مثل کشتی گیرا بین مچ پاهاش انداختمو پیچوندمشو دمرش کردم. بی وقفه سر پسرمو از شورتم انداختم بیرونو خشک گذاشتم لای پاش. فرصت خیس کردن نداشتم کمی بالا پایین و بالاخره لیز شد. فقط میخواستم ارضا بشم. اصلا بهش فکر نمیکردم. برش گردوندم. گفت نه,. گفتم خفه. ترسید. بهت زده شد. پسرمو چسبوندم به صدف بین پاهاش. قصد نداشتم بره تو. خودش قصد ممانعت داشت و یهو خطا رفت و .....ترکید و یه آاآآخ و از حال رفت. شاید بیهوش بود. تلمبه زدم تند تند تا زود ارضا بشمو ببینم چه مرگش شده . سینه هاش با اینکه سوتین داشت بالا و پایین میرفت, یهو کمرمو چنگ انداخت. سعی میکرد باسنشو از زمین با ریتم تلمبه ی من بلند کنه و با من هماهنگ بشه. تا دیدم بدش نیومده کندش کردم. گفت خیلی بیشعوری. کلمه ی بیشعور رو از آروم شروع و با یه عربده تمومش کرد و اوج عصبانیتشو دیدم. نمیدونست حال کنه یاعصبی باشه. یهو زد به سیم آخر چشاشو قفل کرد رو چشامو اخماشو کرد تو همو مدام میگفت ..هوووم هوووم هووووم هوووم و فکر کنم ارضا شد. چون شل شد و از اون به بعدش درد میکشید. منم زود ارضا شدم. و تو همون شلوارکم خالی کردم. اومدم پاشم که با پا هولم داد. محکم با پشت سر خوردم به زمین دیگه هیچی نفهمیدم. چشمامو که باز کردم صبح بود و کتاب کلیله دمنه جلوم باز بود و یه اس ام اس نخونده هم تو گوشیم بود که نوشته بود: احمق خان قرارمون این نبودا داری میری رو اعصابم.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
کس و کونمو جر دادن

سلام من مهسا هستم 26سالمه از 21 سالگی از دوست پسرم بکارتمو از دست داده بودم و الان هم باهاشم و این جریان با او این اتفاق افتاد. ایم اون مهدی و 6سال از من بزرگتره وعاشق اینه که 1 زن با دو تا مرد باشن تو سکس و لی من برعکسشو میطلبم.خلاصه که یه روزقرار شد دوستشم بیاد و 3نفره سکس کنیم اما من چون تا حالا این کارو نکردم خواستم اون وسط سکسمون بیاد تو اتاق اونم از خداش بود.
شروع کرد لبامو خوردن و دکمه های لباسمو باز میکرد گردنمو میخوردو چنگ میزدم به سینه هام خیلیییییی حالمیداد دوس داشتم هرچی زودتر نوک سینه هامو بکنه تو دهنش و می بزنه تا نفی نفی زدنام شرو شه گردنمو میخورد و من هم شروع کردم گردنشو خوردن خوابوندم رو تخت سوتینمو باز کرد سینمو کرد تو دهنشو با ولع میخورد منم میگفتم اییییییییی محکمتر بخور ،گاز بگیر زود باش اونم اینکارارو میکرد من بادستم کیرشومیمالوندم حسابی سفت شده بود کیر دراز و یکمی هم کلفتداشت که من عاشقشم .اون سینه هامو میخورد هنوز پاهامو که تکون میدادم احساس میکردم که کسم خیسه خیسه و شورتمم خیس شده من بلن شدم و زیپ شلوارشو یاز کردم اونم شورت وشلوار منو دراورد من 4دستو پا نشته بودم کنارش و جوری که باسنم سمت سرش بود و اروم سر کیرشو لیس میزدم و اونم محکم با دست باسنموفشار میداد از پایین تا بالای کیرشو لیس میزدم موهامو گرفته بود تو دستش و کیرشو تا تهتو دهنم کرد تا ته گلوم رفته بود اما باز یه کمش از دهنم بیرون بود اونم هی میگفت جوووووووووون دوس داری بره تو کست ؟ میگفتم اره اره میخوااااام میگفت بخور پس تا جرت بدم . و بادست به کسم ور میرفت با دو تا انگشت کرد تو کسم و من با لبمکیرشو فشار دادم و گفتم اهههههههه وای وای و جلو عقبش میکرد باسنمو دادم به بالا سینه های خودمو فشار میدادم و اون دستشو د ر اوردو گفت پاشه بشین روش منم که داشتم میمردم که یه کیر زود بره تو کسم تف ریختم تم روکیرشو اروم اروم نشستم روش صدای اهههههه و اوخم همه جاروگرفته بود داشتم روش بالا و پایین میشدم که میگفتم وای مهدی عجب کیری داری ای دارم میمرم مهدی بغلم کرد و دستشو قلاب کرده بود دور کمرم و کتفم و خودش داشت کیرشو محکم تکون میداد که من میگفتم ایییییییییییی چه حالی میده چه حالی میده وای بکن بکن دارم جر میخورم که مهدی سعید دوسشو کهتاحالا ندیده بودم و صدا کرد من یهویی هل شدم خواستم بلند شم که مهدی محکم منو بغل گرفته بود و نمیذاشت بلند شم گفتم توروخدا میترسم گفت چیزی نمیشه و لبامو کرد تو لباش که حرفی نزنم .
تمام فاز سکس ازم رفته بودخیلی ترسیده بودم که مهدی شروع کردکیرشو تکون دادن من لبامو دراوردم و گفتم ایییی مهدی ول کن هرچی میخواستم مقاومت کنم نمیتونستم مهدی میدونست من دوستدارم محکم تلبه بزنه شروکرد محکم تلمبهه زدن که گفتم اوووووووووووف اخ اهههه مهدیییییییی دیدمدوستش بادستاش باسنمو فشار میداد از ترس و لذت داشتم میمردم دوستش اومد کنار من دیدم تمام لباساشو دراورده مهدیگفت مهسا کیرشو بخور یالا من همش سرمو میچسبوندم به مهدی که اینکارو نکنم دوستش سرمو کشید بالا گفت مهساجون نازنکن کیرشو اورد جلو دهنم فشار میداد تا بخورم مثه لاشیا رفتار میکرد به زور کرد تو دهنم کیرشو بالبام از لذت کیر مهدی فشار میدادمو و اون خودش جلو و عقبش میکرد تو دهنم و سینه هامو میمالوند خیلی شری شده بودم خودم داشتم با ولع کیرشو میخوردم یه طوری که دادش درامده بودو میگفت اخ عجب چیزیه مهدی پاشو تا بگامش مهدی ارم کیرشو کشید بیرون و منو 4دستو پاشدم مهدیگفت کیرمو بخور عزیزم .کیرش خیسه خیس بود اووف لیس میزدم که اون محکم میزد رو باسنم و کیرش که خیلی کلفت بودوکرد تو کسم جیغ زدم گفتم اییییییی کلفته مهدی مهدی درد داره مهدی خوشش میومد میگفت جوووون مهسا توروخدا تحمل کن تا مهدیت حال کنه منم که تا حالا کیری جز ماله مهدی تو کسم نرفته بود مال سعیدم خیلی کلفت بود خیلیییییی که احساس سوزش داشتم اما خیلی هم حال میداد تند تند داشت تلمبه میزد و منم با دست باسنمو کشیده بودم تا کسم بازتر شه همش میگفتم اخخخخخخخخخخخخخخخ کلفته کلفته مهدی دارم جر میخورمممم اه اه سعیدم میگفت چقد تنگه کیرم داره میترکه و محکم تر میزد رو باسنم و میکرد مهدی گفت مهسا ممحکم تر بخور ابم داره میاد اما این سعید کس مارو ول نمیکرد مهدی بهش گفت خسته شد بخوابونش خابوندم روبه کمر دردم خیلی کمتر شده سعید سینمو کرد تو دهنش و میخورد و کسمم میکرد مهدیم که کیرشو تا ته تو دهنمجلو عقب میکرد دیگه کم اورده بودم میگفتم ایییییییییییییی خدا بسه بسه اووووه مهدی ابشو ریخت رو سینم و سریع پاکشکرد اومد بالا سرم نشتتا ببینه که چه جوریمنو جر میده سرمو گذاشتم رو پاش دوتا پامو کشید بالا مهدی و گفت سعید محکم محکم دیگه سعید جو گیر شدو چنان محکم میزد که جییییییغ میزدمو صدای تلبه زدنش داشت دیوونم میکرد اخ و اوخم بیشتر شد میخواستم اضا شم مهدی میگفت جووووووون نازی ببین داره کستو ر میده مگه نه میگفتم اره ارههه مگفت کلفته منم میگفتم خیلیییییییییی ای ای کسم داغ شده واییییی سعد جوووووووووووون که داشتم اخ و اوخ میکردم که ابم اومد و شل تر شدم. سعید کیرشو اورد که بخورمش داشتم میمردم ابش نمیومد مهدی بهش گفت از عقب بکبنش تنگه زود میاد منمگفتم وای نه مهدی تورو خدااااا سعید که خیلی خشنو لاشی بود تو سکس گفت چه لویه پاشو 4دستوپاشو ببینم پاشو وگرنه تا صبح از کس میکنم و به زورمنو چرخوند میگفتم مهدیییییی نذار خوب محل نمیذاشتو و فقط به سعید نگاه میکرد سعیدم دست زد زیر کمرم کشیدم بالا و 4دستو پام کردد کرم برداشت زد به کیرش و سوراخ کونم و اروم فشار میداد بره تو من بالشو فشار میدادم و میگفتم اییییییییییییییی نمیره نمره تو اشغاللاااااااااااااااا به زور بعد از 2/3 دقیقه سرشو کرد تو که من شرو کردم به گریه کردن . میگفتم نههههه از کس بکن از جلووو توروخدا اییییی و گریه میکردم و بیشتر فشار میداد .مهدی دستامو محکم گرفته بود و من گریه میکردمکه به سختی جلو عقبش میکرد که خودش گفت طفلی یکم خون اومد اما ادامه میداد و منم که مهدی دستمو گرفته بو از بس جیغ یزدم دیت گذاشت جلو دهنمه و همش میگفت الان تمام میشه یکم صبر کن و سعید محکمتر جلو عقب میکرد و اه و وایش راه افتاده بود منم داشتم میمردم میگفتم ایییییییییییییییییی خداااا اخخ مهدیی کمکم کن گریه میکردم که سعید کیرشو دراورد و بلندم کردن سعد رفت زیرم و از کس کرد تو من رو اون بودم که سعید منو محکم گرفت و گفت مهدی تو از عقب بکن من میگفتم نههه وای مهدی زخم شدمتوروخداااااااا نه صسعید گفت بسه بابا خفه شو دیگههههه اه مهدی ام کیرشو بایکم فشار کرد تو سعید بازش کرده بود تلمبه 4یا 5بود که از حال رفتم که وقتی به حال خودم اومدم لخت تو تخت بودم و مهدیم کنارم دراز کشیده بود که تا 3روز از درد کونم نمی تونستم بشینم .

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
صفحه  صفحه 36 از 94:  « پیشین  1  ...  35  36  37  ...  93  94  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA