انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 54 از 94:  « پیشین  1  ...  53  54  55  ...  93  94  پسین »

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها


زن


 
من و دوست دختر با حجابم ملیحه

با سلام!
این خاطره که میخوام براتون تعریف کنم یکی از بهترین خاطرات زندگی من بود.دانشجو شهر یاسوج بودم 23 سالمه تو دانشگاهه ما دختر خوشکل زیاد بود ما هم که حسابی به خودمون میرسیدیم و با اکثر دخترا به هر طریقی دوست میشدیم،در یکی از روزها من چشم یه دختر با حجاب که طوری حجاب داشت که فقط صورتش پیدا بود ولی خوشکل و ناز و خوش هیکل بود من به هزار زور و زحمتی شمارش گیر آوردم و رفتم رو مخش و بعد از چند مدت حسابی با خودم پایش کردم و اعتمادش کسب کردم،دختره هم خونه دانشجویی داشت بعد از چند مدت که با هم تلفنی حرف زدیم منو به خونش دعوت کرد ،من هم همون روز کلی به خودم رسیدم که موقعش بشه برم،اخه خونش طبقه بالای مغازه بود که صاحب خونش بود من باید منتظر میموندم مغازه ببنده،خلاصه اینجا که ما رفتیم یه ظاهر جدید از ملیحه خانوم که از حجاب و چادر عربی خبری نبود،یه تی شرت استین کوتاه عروسکی با شلوار تنگ طوری که میخواست پاره بشه تو پاش ،روبوسی کردیم و رفتم نشستم و سعی کردم کاری کنم باهام راحت بشه،بعد از کلی پذیرایی و شام ازم خواست شب همونجا بمونم اخه میگفت هم خونه ایم نیست تنهام منم بعد از کلی تعارف موندم البته از خدام بود ولی تعجب کردم اون ملیحه...دهانم وا مونده بود چون تو اون مدت فهمیدم دوستم داره،شب موقع خواب گفت که بریم تو اتاق خودش بخوابیم منم قبول کردم ،رفتم تو اتاق دیدم تشک پهنه گفتم این یکیه که بعد جواب داد گفت رو همین بخواب منم رو زمین میخوابم که بعد از کلی حرف تصمیم گرفتیم کنار هم بخوابیم ،بعد حرف زدن بدنم سست شدم و یه دفه گرفتمش تو بغل و بوسیدمش اونم ساکته ساکت داشت نفس بلند میزد من گفتم ملیحه میخام امشب مثل زنم کنارم باشی اونم چون اعتماد داشت قبول کرد،گفتم لباسه خوابت بپوش اونم پوشید یه تاپ صورتی با یه شلوارک سفید منم گفتم با شلوار اذیت میشم که بهم گفت در بیار.ملیحه دختری با بدن و صورت سفید و سینه شماره 80 کونش هم بزرگ قدش 176 سانتی و وزن 68 کیلو .من با شرت خودم چسبوندم بهش و لبش میخوردم اصلان نمیتونست لب بخوره ولی راهش انداختم بعد دست کردم سینه هاش فشار دادن که صداش در اومده بود ازش خواستم کیرم ماساژ بده ولی روش نمیشد چون اولین بار بود میخواست کیر لمس کنه کیرم گرفت و باش بازی میکرد منم دستم کردم زیره تاپش سینه هاش نوازش دادن حال عجیبی داشتم و آرزو میکردم شب تموم نشه بعد اروم اروم دستم کردم زیره شرتش یه کس تپل و صاف رو نوازش کردم خیسه خیس بود همش داشت ناله میکرد طوری که انگار بی هوش شده بعد تاپ و شلوارکش دراوردم و رفتم روش لباش خوردم بعد اینقد شهوتی شده بودم که شرت و سوتینش دراوردم شروع کردم به خوردن سینه هاش اینقدر خوردم که میگفت کندیش اروم شکمش بوسیدم بی حاله بی حال بعد اومدم سمت کسش که واقعان کس دست نخورده و تمیزی بود کلی کسش خوردم طوری که پاهاش جمع شده بود بعد گفتم کیرم میزارم دره کست که ترسید پارش کنم گفت نه منم هواسم بود نره تو کسش.بعد با کیرم کسش ماساژ دادم خیلی بهم حال میداد همینجور هم ملیحه میگفت شوهرم ارومم کن بعد من اینقدر با کسش ور رفتم که ارضا شد بعد ازش خواستم که رو پهلو بخوابه کی همین کار انجام داد منم یه کم کرم زدم به کیرم یه کم هم زدم به کونه ملیحه کونه تنگی داشت بعد اروم کیرم گذاشتم رو سوراخ کم کم کردم تو که از درد اشکش درومده بود به هزار بدبختی کیرم رفت تو کونه ملیحه با حجاب شروع کردم به تلمبه زدن آخ و اوخش بدتر شد اونم هی میگفت بزن بهم حال میده منم تند میزدم و با دستم کسش ماساژ میدادم و لبش میخوردم اینقدر زدم که ابم اومد و خالی کردم تو کونش ،و بی حال کنارش اوفتادم،از خجالت نگاهم هم نمیکرد،کلی باهاش حرف زدم تا قانع شد بعد ازش خواستم بریم حمام چون واقعان عرق کرده بودیم و بی حال بعد کلی اسرار راضی شد با هم رفتیم حمام تو حمام تمامه بدنش ماساژ دادم و کلی زیره دوش لب گرفتیم و ازش خواستم که دوباره کیرم کنم تو کونش اونم قبول کرد بعد روشو کرد به دیوار خم شد و با حالی که درد داشت دوباره کردم تو کونش و ازم خواهش میکرد اروم بزنم منم همینجور تند تند میزدم و دستم هم تو کسش بود بعد کلی ارضا شدم بعد همو بوسیدیم و حمام کردیم و لخت رفتیم تو رخت خواب بهش چسبیدم کلی حرف زدیم و خوابیدیم تا صبح بعد زودتر از من بلند شد صبحانه اماده کرد و خوردیم و منتظر شدم ظهر بشه مغازه ببنده برم،این رابطه ما2 سال طول کشید تا ترم 7 که نیمساله اول ساله 91 بود که تو تمامه این مدت هفته ای 4 شب پیش ملیحه بودم. اینم بهترین خاطره من که با کسی شکل گرفت که فکرشو نمیکردم.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
عشقبازی و لذت

همین اول بگم طولانیه و جز به جز تعریف کردم. اگه فکر میکنی خسته میشی و فحش میدی نخون. چون من اینو فقط به عنوان یه خاطره خوب نوشتم.
دوس پسرم 30 علی سالشه و حسابی سکسو بلده.. فیلم زیاد دیده...
دیروز بعد ازاینکه تو شهر گشتیم رفتیم خونشون....مامان باباش خونه نبودن..تا یه صدایی میومد میترسیدم مامان باباش بیان.
من از دانشگا میومدم و سر و وضعم زیاد درست حسابی نبود. اخه از ضبح تا عصر کلاس داشتم.وسط راه بهم گفت بریم خونه گفتم نه زیاد مرتب نیستم. گفت میدونم اشکالی نداره.
خلاصه رفتیم. بار دوم بود میرفتم خونشون. بار اول تا نگفت و تعارف نکرد مانتو شالمو درنیووردم. ولی اینبار راحت بودم خودم مانتومو دراوردم . تو پذیرایی اومد روبروم وایساد . با چشمامون باهم حرف میزدیم...اینقدر بهم خیره شدیم و سکوت کردیم تا یواش یواش لبامون رفت روهم...جرقه اول خورد !!
دستشو انداخت دور کمرم و با تمام توانش لبامو میخورد . زبونشو میکرد تو دهنم.. لبامو میک میزد.. فرصت نمیداد منم لباشو بخورم و میک بزنم. زبونامون باهم گره میخورد. نفس گرفت و گفت زبونتو بده... زبونمو گذاشتم تو دهنش باهاش بازی میکرد. میمکید ..میلیسید...لبامو ول کرد رفت سراغ گوش و گردنم...قبلا بهش گفته بودم خیلی دوست دارم گوش و گردنمو بخوری. گوشمو با اشتها میخورد. گردنمو زبون میزد ... کل گردنم خیس خیس شد... داشتم با تموم وجودم لذت میردم. قلقلکی هستم وقتی زبونشو زو گردنم میکشید از لذت و خنده غش میکردم . با صدای ارومم بیشتر تحریکش میکردم.خوب بلد بودم با اه اوهم شهوتشو بیشتر کنم. تو همون حین که داشت گرنمو میخورد بردتم تو اتاق... میخواستم برم تو اتاق خودش چون بار قبل تو اتاق خودش سکس داشتیم و جرات نداشتیم صدامون دربیاد (چون صدا میرفت خونه بغلی ) رفتیم اتاق مامانش اینا با تخت دو نفره .... علی نشست رو تخت و من سرپا ...لختم کرد. بلوزمو دراورد . شلوارمو دراورد.گفت هیکلتو دوست دارم (سایز سینه هام 70 و لاغر اندام ) سوتینم قرمز بود .اونو هنوز درنیوورده بود. با لخند بهش گفتم بخور. سرشو گذاشت رو شکمم و شروع کرد خوردن و مالیدننم...کمرمو میمالید..دستشو کرد تو شورتمو دوتا لمبر های کونمو گرفت تو دستش فشار داد. دوباره بلند شد جلوی اینه وایسادیم از پشت بغلم کرد و با دستاش سینه هامو گرفت و با زبونش گرنمو میخورد. تو اینه نگاهم میکرد. دوست داشت لذتو تو چهرم ببینه .منم براش کم نذاشتمو تا تونستم شهوتشو بیشتر کردم . اه و اوه کردم ...لبخند تحریک امیز زدم...
شورتم گره ای بود. شورتمو دراورد و یه نگاه به کسم کرد. موهای کسمو زده بودم و یکم سرشون دراومده بود. گفتم لختم نمیکنی . منم با میل زیاد رکابیشو دراوردم و شلوارشم کشیدم پایین.... وای کیر خوش قد و قامتش معلوم شد. شرتش سفید بود . گفت شورتم خوشگله گفتم کیرت خوشگلترش کرده. تا شرتشو کشیدم پایین کیرش مثه فنر پرید بیرون ..رفت دراز کشید رو تخت منم رفتم روش خوابیدم.دوباره لب بازی و دستمالی ..دستشو میکشید رو کسم...با چوچولم بازی میکرد. گفت میخوری . گفتم اره..رفت تو حموم صدام کرد منم رفتم تو حموم کیرشو با اب صابون شستم براش ... هردومون خمار شده بودیم از شهوت ..کیر و خایه هاشو کف مالی کردم. اونم کسمو با اب و صابون شست. وقتی از حموم اومدیم بیرون من از سرما داشتم میلرزیدم . رفت پتو اورد جفتمون رفتیم زیر پتو ... حالا دیگه وقتش بود کیرشو بخورم.یکم تو بغل هم خودمونو بهم مالیدیم تا گرم شیم...رفتم پایین سراغ کیر خوشگلش(وااااااااااای الان که دارم تعریف میکنم دلم میخواد ) اول از پایین تا بالای کیرشو لیس زدم..زبون زدم...گفت خایه هامو بخور. تخماشو گذاشتم تو دهنمو زبون زدم... تا تونستم لیس زدم ..همزمان نگاهش میکردم چشاش بدجور خمار شده بود. تخماش داغ داغ بود .. لیس میزدمو اون میگفت ای بیشرف..بخور... دوباره رفتم سراغش کیر خوش فرمش ... سرشو گذاشتم تو دهنم و نوکشو لیس زدم...سرمو عقب جلو کردم دستشو کرد تو موهامو خودشم سرمو عقب جلو میکرد. پیشابش اومد تو دهنم ...ترش بود. دراوردم گفتم علی ابت داره میاد.گفت نه .دوباره خوردم .. دیدم داره اه و اوهش درمیاد..فهمیدم. سریع دراوردم .. یه دفه ابش مثه فنر زد بیرون...لذت بردم وقتی دیدم تونستم ارضاش کنم. هیچی بهتر از این نیست که تو ارضا کردن طرف مقابلت موفق باشی. یکم از ابش پاشید به دستم و پام و ریخت رو تخت مامانش اینا...سریع دستمال برداشتم و پاکش کردم...حالا من رفتم زیرش و میخواست منو ارضا کنه..کیرشو گذاشتم رو کسم مالیدش بهش...من هی میترسیدم بفرستش تو هی دستمو میبردم اون سمت ولی میگفت بهم اعتماد کن ...سینه هامو میخورد و پامو دورکمرش حلقه کردم و محکمتر فشارش دادم به کسم و سینه هامو وحشیانه میخورد... در گوشش گفتم وقتی حشری میشی با نمک و خوشگل میشی. اینقدر کیرشو میلید به کوسم تا کیرشو خیس خیس کردم.....
دوست داشتیم بازم ادامه بدیم اما نگاه به ساعت کردم و دیدم دیر شده . بلندشدم حاضر شدم و برد رسوندم .
از سکس با علی خیلی لذت میبرم....

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
سال کنکور و لاپایی با اولین دوس دخترم

سلام.
من امیرعلی ام تازه 18 سالم شده.قدم 180 وزنم 72 سبزه.چشمای رنگی با قیافه ای بچگونه ک همه بم میگن Sad(( تازه ب بلوغ رسیدم و ریشام تازه داره در میاد!مشکل من هم همینه ک در ادامه میگم.
ی هفته دیگه کنکور دارم.این خاطره واسه ی ماه پیشه.من قبلش با دختر دوس میشدم ولی بعد ی هفته کات میکردیم.بهتره بگم کات میکردن.میگفتن هنوز بچه ای هم خودت هم افکارت منم تا حدی قبول داشتم
برم سراغ خاطرم.ی روز ک از ازمون تستی برگشتم دیدم کسی خونه نی.رفتم پارکمون نشستمو مثه اوسکولا ازمونمو بررسی کردم.یهو دو تا دختر 15 16 ساله از جلوم رد شدن و نیمکت کناریم نشستن.اولش بم میخندیدین ک توو پارک درس میخوندمومنم اعصابم داشت خوورد میشد.یکیشون ک قیافش بچگونه تر بود با عشوه میخندید.توجهم بش جلب شد.ی جوره باحالی بود.تیپش مثه دخترای 20 ساله بود.قیافش خ ناااز بود.هیکلش کوچولو بود تقریبا ولی فیس خوبی داشت....کاره خودشو کرده بود و حواسم کاملا پرت شده بود از درس...حالا من نگاش میکردم.اون با این ک منو دیگه نگا نمیکرد میفهمید نگاش میکنم و ی جوراییی حال میکرد.توو فکر مخ کردنش بودم.منم ک کلا بلد نیستم با دخترا بحرفم.اخه شما بگین.ادم بره بگه چی؟؟چجوری بگه ازت خوشم اومده!!؟ از 10 تا معادله ی فیزیکم سختره...حداقل واسه من.رفتم جلو ی ذره عصبی بودم گفتم گوشیتو میدی ی تماس ضروری دارم.ی نگا ب دوسش کردو لبخند بم زد گف بفرماییید...بدنش از نزدیک خ خوش فرم بوود.گوشیو گرفتم و ب گوشیه خودم زنگ زدم.ازش تشکر کردمو فهمیدم انم از کم رویی من خوشش اومده...
فردای اون روز بش اس دادم و گفتم کی ام...گفت خب چرا همون موقع نگفتی از من خوشت اومده گفتم اخه گفتنش برام سخت بود.گف اشکالی نداره.خلاصه چند روز به اس دادیم.اسمش مهسا بود.اول دبیرستان.مقع امتحانا بود.ک ی شب گفت ریاضی کلا بلد نیست و میشه یادش بدم.گفتم اره فردا بیا خونموون...عصبانی شد گف نه!بیا پارک.ولی در اخر راضیش کردم بیاد خونه.اونم تابلو بود خودش راغبه...اون شب واسه اولین با قبل خواب بوس داد.منم همینطور....
فرداش اتاقمو مرتب کردم و وسایل پذیرایی گذاشتم.بالاخره اومد تیپش خوب بود قیافش هم ک مثه میشه نازو بانمک ...واقعا بش علاقه مند شده بودم.بعد از استراحت رفتیم پشته میز تحریر و شروع کردیم.اتفاقی نیفتاد.منو بگو دیشبش چ فکرایی نکردم.ی ذره خنگ بود و طول کشید.ساعت شد 12 ک گفت مرسی من برم دیگه.باورم نمیشد ک هیچ کاری نکردیم.گفتم ناهار میمونی؟گف ن مرسی...ازم خ تشکر کرد...یهو دیدم گونمو بوس کرد...دلم ضعف رفت و موهام سیخ شد(ن کیرم)اخه خ اروم اروم این کارو کرد.گف خب؟؟تو نمیخوای چیزی بگی...من من کردم...شاکی شد ی ذره!گف چرا راحت نیستی باهام؟؟گفتم راحتم.کفت پس مثه دیشب ک بوسم کردی ثابت کن...منم اروم بوسش کردم...در مقابل من ریزه بود.یهو روو پنجه هاش وایساد و دستشو گذاش رو گردنم و لبم رو بوس کرد.تا خواس ول کنه ب صورته غریزی گرفتمشو لبشو خوردم.با هم رفتیم رو تخت در همون حالت .بعدش خوابیدیم.رو شیکمم نشس.گفتم شالتو در بیار .در اورد.خم شد ک بازم لب گرفتیم موهاش صورتمونو پوشونده بودگفتم ی ذره برو عقب تر شیکمم درد گرفت.بم نگا کرد و خندید.گف خب مثه ادم بگو بشین روش.من جا خوردم.نشست روووش.لا مصب انگار بالش بود.نررررم.خودشو تکون میداد در همون حال بازم لب گرفتیم.بلند شد گفت کاری نداری؟؟گفتم من خ حشری شدم.لباساتو در بیار.گفت بسه دیگه ولی خیلی شیطنتانه گفت!منم گفتم قرار شد باهم راحت باشیم.قبول کرد.مانتو و شلوارش در اورد.خ پاهاش خشگل بودی تاپ زرد تنش بود.سوتین نپوشیده بود.نیازی هم نبود.چون سینه هاش تازه داشتن در میومدن.نوک سینش خ خودنماییی میکرد.وایساد رو تخت.منم پایین تخت بودم.دو دستی گرفتمشو سینه اشوچسبوندم ب دهنم.تاپشو دراوردم .سینه هاشو میمالدم و نوکشو زبون میزدمو اونم با مو هام بازی میکرد و حشری شده بود.اومد پایین.شرتشو اروم کشیدم پایین.خجالت میکشد ی ذره.با دست کسشو میمالیدم.نشستم جلوش و کسشو بوس کردم ی اه کوتاه کرد.ی پاشو گذاشت رو تخت و ی پاش هم ک روو زمین بود.در این حالت ک زیرش نشستم توونستم کامل کسشو ببینم.دهنمو بردم لای پاش و در حالی ک با دو تا دستم زیره کونشو گرفته بودم و کسشو میخوردم پشماشو نزده بود ولی زیاد نبود.تند تند نفس میکشید و اسممو میگفت.سرمو فشار میداد..دیدم داره خیس میشه.با ی دست واسه خودشو میمالید.بلند شدم بوسش کردم.شلوارکمو در اوردمو کیرمو از رو شرت میزدم ب شکم و لای کسش و ب سمت خودم فشر میدادم.گفتم میخوری تو هم؟؟گف بلد نیستم...گفتم بلد بودن نمیخواد.زانو زد و شرتمو کشید پایین.ی ذره زبون زد و مزه کرد.سرشو میک میزد.زیاد بلد نبود.با ی دستش خوای هامو میمالید و ی لحظه در اون حالت نگام کرد.ی جوری شدم.خ باحال بوود.یهو دهنشو مزه کرد گفت ابت اومد؟؟همین بود؟؟خندیدم گفتم ن بابا این اب اولیه اس...گفتم بکنک؟؟گفت کجا؟گفتم هرجا بگی.گفت فقط لا پا!!اخه دلم هم نمیومد دردش بیاد.گفت امیر درک کن دیگه...گفتم باشه گلم.روو شکم خوابید.و پا هاشو کامل جفت کرد.ب کونش و کیرم کرم زدم.بش گفتم شل کن.خوابیدم روش و کیرمو کردم لای پاهاش.عقب جلو میکردم و کیرم ب سطح کس و کونش مالیده میشد و داغیششو حس میکردم.میگفت جوووون ب منم حال میده.منم خودمو خالی کردم و روناش و زیره کسش خیس بود.بلند شدم دیدم داره خودشو میماله با این ک زیاد حال داشتم منم با دست کس وکونشو مالوندم.خ حال کرد و لب گرفتیم تو اون حالت.یهو دیدم دستام خیس شد و اب از کنار کس خوشگلش زد بیررون و با ی اوووی خالی شد.کس و کونش حسابی خیس بود.با همون حالت پاشد رفت ب سمت دسشوویی..منم با دستمال پاک کردم کیرمو...همینجوری لخت اومد از دسشویی و لباساشو پوشید.خ ازم تشکر کرد(البته بابت درس).نزاشتم بدونه ناهار بره.اصن توو خوونه راجع ب سکس حرف نزدیم و ب روی خودمون نیووردیم!اخرش هم دست دادیم و رفت.1 ساعت بعس اس داد گفت خ حال داد.منم گفتم اره حال داد...از اون موقع نیومده خونمون ب خاطر کنکور و امتحاناش و یکی دو با تل سکس کردیم...خدا کنه بعده کنکور هم باهم باشیم.بدجوری وابسته ی هم شدیم

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
↓ Advertisement ↓
مرد

 
دیدار

امروز بعد از حدود شش ماه که از آشناییمون میگذشت قرار بود ببینمش. توی شش ماه گذشته بیشتر از طریق تلفن و چت باهم درتماس بودیم. آشناییمون هم از طریق یک سایت پورنوی فارسی بود که من بیشتر اوقات برای خوندن داستان ها و دیدن بعضی عکسهای متحرک به اون سایت میرفتم. ولی کم کم به سرم زد که عضوش بشم. بیشتر انگیزه و دلیلم هم اون بود. اوایل که عضو نبودم پای داستانها کامنتهای جذاب و نقدهای خوب و منطقیش منو جذب خودش کرد. برعکس خیلی از کسانی که اون سایت رو به دلیل پورنو بودنش محلی برای فحاشی و خالی کردن عقده های خودشون محسوب میکردن، رفتارش خیلی متین و مؤدبانه بود. پای هر داستان و عکس و تاپیکی هم کامنت نمیذاشت. دیگه باید چی میشد تا چیزی نظرش رو به خودش جلب کنه و درموردش مطلبی بنویسه. بعد از مدتی خودش دست به قلم شد و شروع به داستان نویسی کرد. اون موقع بود که فهمیدم حرفهایی که میزنه بی دلیل نیست. داستانهاش یکی پس از دیگری مورد توجه اکثر کاربرای سایت قرار میگرفت و بیشتر مواقع صدر جدول بهترین داستانها بود. همین موضوع باعث شده بود که اسمش خیلی روی زبونها بیفته. توی بیشتر تاپیکها درموردش حرف میزدن. یا حتی زمزمه هایی در اتاقهای چت و پیامهای خصوصی درموردش وجود داشت که با فلان دختر سایت دوستی و قرابتی دیرینه داره. دیگه طوری شده بود که حتی بعضی از دخترها سعی میکردن خودشون رو به نوعی دوستدارش نشون بدن و برعکس بدخواهایی هم در بین پسرهایی داشت که موفقیت هاش رو نمیتونستن ببینن.
روزها میگذشت و من هردفعه به امید دیدن و خوندن داستان یا مطلب تازه ای ازش به سایت سر میزدم. هروقت میرفتم سریع پیگیری حساب کاربریش رو انجام میدادم تا ببینم به کدوم تاپیک یا داستانی سر زده تا مطالب و دستنوشته هاش رو بخونم. توی یکی از همین سرکشی ها متوجه شدم که ساکن یکی از شهرهای نزدیک محل زندگی منه. با فهمیدن این موضوع حس عجیبی بهم دست داد. باورم نمیشد از خونمون تا اون فقط دوتا شهر فاصله بود!! بهمین خاطر تمام حواسم رو جمع کردم و دلم رو به دریا زدم تا براش یه پیام خصوصی بدم. نمیدونستم چه واکنشی نشون میده. اول سعی کردم از داستانهایی که مینویسه و کامنتهایی که میذاره شروع کنم ازش بپرسم. وقتی بلافاصله جوابش رو توی صندوق پیامهام دیدم نزدیک بود از خوشحالی جیغ بزنم. با خوشحالی پیامش رو باز کردم. خیلی مؤدب و با احترام جواب داده بود و ازم به خاطر حسن نظرم تشکر کرده بود. نمیدونستم چی بگم. از یک طرف باید از این فرصت استفاده میکردم و از طرفی هم میدونستم که ممکنه به راحتی بهم اعتماد نکنه. هرجوری بود با چند تا پیام و سوال حرف رو به شهر محل سکونتمون رسوندم و بهش فهموندم که از لحاظ مکانی بهم نزدیک هستیم. تا قبل از اون با هر پسری که توی سایت اشنا میشدم کیلومترها باهم فاصله داشتیم. هرچند برنامه ای هم برای دیدنشون نداشتم. اما نمیدونم چرا ته دلم یه چیزی میگفت که این یکی با همشون فرق داره.
روزهای بعد فقط میتونستم از طریق پیامهای همون سایت باهاش در ارتباط باشم. توی رفتارش یک نوع بی اعتمادی دیده میشد. خب حق هم داشت. به عنوان یکی از کاربران فعال این سایت پورنو که داستانهایی رو هم نوشته طبیعی بود که نسبت به کسانی که بهش نزدیک میشن با احتیاط برخورد کنه. خصوصا که حتی حضور در همچین سایتی جرم محسوب میشد چه برسه به اینکه بخوای فعالیتی هم داخلش داشته باشی!!
دیگه کم کم از اشنایی بیشتر باهاش ناامید شده بودم و دلم رو خوش کرده بودم به پیامهای گاه و بی گاهی که بهش میدادم. جالب بود که اگه تا من بهش پیام نمیدادم خبری ازش نمیشد. هرچند جواب هرپیامم رو خیلی سریع و با احترام میداد. تا اینکه دلم رو به دریا زدم و ازش خواستم تلفنی باهم در تماس باشیم. میدونستم که ممکنه جواب منفی بده. از طرفی اطلاع داشتم که با چندتا از بچه های سایت و خصوصا دخترها به صورت تلفنی در تماسه. همین موضوع منو امیدوار میکرد. وقتی بعد از چندتا پیام و رد و بدل کردن آی دی مسنجر ازش خواستم که شماره ش رو بهم بده دیگه جواب نداد. اولش خیلی ناراحت شدم و فکر کردم که حتما درمورد من فکر بدی میکنه. تا یکی دو روز هم خبری ازش نشد. براش توی مسنجر پیام گذاشتم تا اینکه با پیامی ازم خواست که من شماره م رو بهش بدم. حالا نوبت من بود که بی اعتماد بشم. یک آن هزارتا سوال توی ذهنم بوجود اومد. سوالاتی که تا قبلش اصلا به مغزم خطور نکرده بود. اگه یک دام باشه چی؟! اگه بخواد ازم سواستفاده کنه چیکار کنم؟ مگه نه اینکه اول سایت نوشته بود که به هیچکسی اعتماد نکنیم؟! این اولین باری بود که دچار همچین فکری میکشدم. نمیدونم چرا تا قبلش همچین فکرایی نمیکردم. ضمن اینکه اینجا یک سایت پورنو بود و در هرصورت اکثر کسانی هم که اینجا بودن با ذهنیت سکسی میومدن. پس باید قبلش به این چیزها فکر میکردم. ایندفعه من جوابش رو ندادم.
دیگه داشتم بی خیالش میشدم که یک روز پیامی ازش دیدم که بابت جواب ندادنش ازم گله کرده بود که چرا وقتی ازم شماره خواست جواب ندادم. بلافاصله براش نوشتم که موضوع مهمی نبوده و فکرکردم که دوست نداره ارتباط تلفنی داشته باشیم. توی شیش و بش این فکرا بودم که پیام جدیدی ازش رسید. وقتی باز کردم نوشته بود برای نشون دادن حسن نیتش شماره تلفنش رو میذاره. وقتی چشمم به شماره ش افتاد یکبار دیگه نفسم بند اومد. یک شماره تقریبا رند همراه اول کد شهرمون بود. سریع شماره ش رو توی گوشیم وارد کردم. دچارهیجان خاصی شده بودم و بدجور نفس نفس میزدم. حس کردم خون به صورتم دویده و سرخ شدم. اگه همون لحظه در اتاقم باز میشد و کسی میومد تو حتما متوجه تغییر حالتم میشد. نمیدونستم بهش زنگ بزنم یا نه؟!! جالب بود که تا قبلش همش منتظر همچین روزی بودم ولی حالا که شماره ش رو داشتم نمیتونستم. هیچوقت اولین باری که باهاش تلفنی حرف زدم رو فراموش نمیکنم. بهونه ای جور کردم و از خونه زدم بیرون. به پارک نزدیک خونمون رفتم و شماره ش رو گرفتم. بعد از چندتا بوق خط وصل شد. از اون طرف صدای متین و پر طنینی رو شنیدم که پس از مکثی پرسید: بله بفرمایید!!
آب دهنی قورت دادم و گفتم: سلام منم مهناز. الان شماره تون رو توی سایت برام گذاشتین.
لحن رسمی و خشکش ناگهان عوض شد و صمیمانه جواب داد: اوووه بله، خوب هستین خانم کارآگاه؟!
این حرفش منو به خنده انداخت و یخم رو باز کرد. انتظار نداشتم اینقدر ریلکس و شوخ باشه. منتظر بودم با آدمی خشک رسمی مثل همون کامنتهایی که توی سایت میذاره مواجه بشم. اما خیلی راحت و صمیمی صحبت میکرد. اونروز از همه جا و همه چیز حرف زدیم. از راست یا دروغ داستانهایی که مینویسه و حرفهایی که درموردش زده میشه. خیلی راحت جواب سوالاتمو میداد و صحبت میکرد. نمیدوم چقدر گذشت ولی وقتی به خودم اومدم شارژ مالی خطم که تازه شارژش کرده بود اخطار پایان داد. بلافاصله بعد از قطع شدن تلفنم بهم زنگ زد و به خاطر طولانی شدن حرفهامون عذر خواست. از این رفتارش خوشم اومد. توی برخورد اول با اینکه خیلی گرم و صمیمی بود اما اصلا بی ادبانه رفتار نکرد. با اینکه محل اشناییمون یک سایت سکسی بود اما در مورد مسایل آنچنانی هم خیلی مؤدب صحبت میکرد. همین رفتارش باعث شد که خیلی بهش اعتماد کنم.
توی روزهای بعد تقریبا کار هر روزمون شده بود صحبت کردن تلفنی. درمورد خودمون و اینکه چیکارا میکنیم. فهمیده بودم که مجرده و با خانواده ش زندگی میکنه اما چیز بیشتری بهم نگفته بود. منم اصراری نداشتم که ازش بیشتر بدونم. درمورد خودمم تا اندازه ای گفته بودم که درسم تموم شده و دنبال کار میگردم. یه چند سالی ازم بزرگتر بود. خیلی دوست داشتم که عکسی ازش ببینم. وقتی برای اولین بار ازم پرسید که دوست دارم ببینمش یا نه از خدا خواسته گفتم؛ چرا که نه؟!
اولین عکسش رو با ای میل برام فرستاد. وقتی دیدم چیزی توی دلم تکون خورد. تقریبا همونی بود که تجسم میکردم. قد نسبتا بلندی داشت چهارشونه با چهره ای مردونه. نه مثل جوونهای این دوره زمونه مدل موهاشو عجق وجق زده بود و نه مثل پسرهای قرن بیستمی لباس پوشیده بود. درست مثل همون شخصیتی که ازش توی ذهنم تجسم کرده بودم.
توی رفتارش بامن خیلی نرم و منعطف برخورد میکرد. کم کم صحبتامون به مسائل سکسی رسید. از حرفهاش معلوم بود خیلی با تجربه ست. البته تعجب هم نداشت. توی داستانهایی که مینوشت طوری صحنه های سکسی رو به تصویر میکشید که خواننده فکر میکرد همونجاست و داره میبینه. اما با اینحال حتی در مورد حرفهای سکسی هم که میزد طوری جانب احتیاط رو رعایت میکرد که من اصلا احساس بدی بهم دست نمیداد. شاید اگه همون اول میخواست در مورد اینجور چیزها حرف بزنه نسبت بهش بی اعتماد میشدم. اما گاهی اینقدر مراعات میکرد که من خودم سر حرف رو باز میکردم.
چیزی نگذشت که کارمون به سکس تلفنی یا چت رسید. به دلیل قدرت تصویرسازی که داشت خیلی راحت میتونست از پشت تلفن یا حتی چت منو ارضا کنه. دیگه طوری شده بودم که حتی موقع خواب همش تصویر اون جلوی چشمم بود. خیلی دوست داشتم که سکس واقعی رو باهاش تجربه کنم. اما میدونستم که نه فرصتش گیرم میاد و نه محلش رو دارم. چند بار ازم خواست که به شهرشون برم. اما بهونه ای نمیتونستم برای خانواده م پیدا کنم. رفت و برگشتم حداقل یک صبح تا شب طول میکشید. وبرای این کار نمیتونستم خانواده م رو مجاب کنم. چون در اونصورت حتما کسی رو باهام روانه میکردن تا تنها نباشم. حتی موقعی که دانشگاه میرفتم هم همیشه پدر یا برادرم منو به شهر محل تحصیلم که البته زیاد فاصله نداشت میرسوندن.
و حالا بعد از شش ماه که از دوستی تلفنی و اینترنتیمون میگذشت، قرار بود که برای یک دیدار کوتاه به شهرمون بیاد. درست همون زمان خاله بزرگم به همراه مادربزرگ و بقیه خانواده شون میخواستن به مشهد برن. خیلی هم اصرار کردن که من و مامان هم بریم اما مادرم نمیتونست پدر و برادرم رو تنها بذاره. به همین دلیل قبول نکردیم. خاله هم کلید خونشون رو به مادرم داد تا در نبودشون به اونجا سرکشی کنیم. و این بهترین فرصت برای من بود. خب البته که نمیتونستم این فرصت رو از دست بدم. میدونستم که نمیتونیم تمام مدت رو توی خیابون یا ماشین بگذرونیم. به همین دلیل طوری برنامه ریزی کردم تا در نبودن خاله و خانواده شون به اونجا بریم. برای اینکار خیلی دلهره داشتم. هرچند این اولین باری نبود که میخواستم با یک پسر توی خونه ای تنها باشم. البته بهش نگفته بودم که چه برنامه ای دارم. هم به این دلیل که امتحانش کنم و هم اینکه سورپرایزش کنم. مطمئنا اگه بهش میگفتم که بیا خونه خالی دارم با کله میومد. نه به اون، بلکه به هر پسری میگفتم پا میشد و میومد. ولی مهم این بود که بخواد واسه دیدن خودم بیاد. بدون هیچ توقع یا چشمداشتی. حالا که اون قبول کرده بود واسه دیدن من بیاد پس چرا من جوابش رو با یک سورپرایز خوب ندم؟!!
از روز قبلش کلی دلهره و استرس داشتم. وقت آرایشگاه گرفتم و صورت و ابروم رو اصلاح کردم و کلی به خودم رسیدم. دوست نداشتم توی برخورد اول امل و بی کلاس به نظر بیام. با اینحال سعی کردم تیپ و ظاهرم طوری نباشه که فکر کنه از این دخترای خیابونی هستم.
بالاخره روز موعود فرا رسید. شب قبل کلی برنامه ریزی کردم و خیلی هشیارانه کلید خونه خاله رو به بهونه سرکشی و آب دادن به گلهای خونشون از مامان گرفتم. صبح هم بهش گفتم که با چند تا از دوستای دوران دانشگاه ناهار رو بیرون میخوریم و بعدش به خونه خاله میرم. چون چندبار دیگه این کارو انجام داده بودم مادرم شک نکرد. اتفاقا یه جورایی ازینکه ییرون برم خوشحال بود. چون همش توی خونه و پای کامپیوتر بودم. قرارمون نزدیک ظهر توی یکی از میدونهای اصلی شهر بود. نمیخواستم جای خلوتی باشه. از طرفی همش دلهره داشتم که نکنه دوست یا آشنایی مارو باهم ببینه. چون شهرمون شهر بزرگی نبود و از این حیث باید تمام جوانب امر رو در نظر میگرفتم. بعد از حموم، یه دست شورت و سوتین ست اسپرت صورتی کمرنگ که برای امروز خریده بودم رو تنم کردم. یه تاپ زرد رنگ تنگ هم پوشیدم تا گردی سینه هام رو بهتر نشون بده. یه ساپورت مشکی رنگ تنگ پام کردم. اینقدر تنگ بود که تمام برجستگی ها و فرورفتگی های پایین تنم مشخص بود. یه مانتوی بلند آبی رنگ هم پوشیدم و دکمه پایینش رو باز گذاشتم. اینطوری وقتی راه میرفتم رونهای تپلم از لای مانتو بیرون میفتاد و وسوسه انگیز میشد. وقتی جلوی آیینه خودم رو برانداز میکردم قند توی دلم آب میشد. از دیدن خودم توی اون لباسها خیلی حال کردم. مطمئن بودم که اون هم از من خوشش میاد. بعد از خداحافظی از مامان از خونه زدم بیرون. کنار خیابون چندتا ماشین مزاحم جلوی پام ترمز کردن و هر کدومشون سعی داشتن تا منو سوار کنن. بالاخره یه تاکسی گرفتم و به محل مورد نظر رسیدم. دل توی دلم نبود. همش میخواستم زودتر زمان بگذره و ببینمش. با اینکه اولین بارم نبود ولی خیلی هیجانزده بودم. حس میکردم صدای ضربان قلبم رو میشنوم. صدای گوشی تلفنم منو به خودم آورد و متوجه شدم خودشه.
ـ الو سلام. خوبی؟! کجایی؟!
ـ سلام من دور همون میدونی هستم که گفتم بودم. تو کجایی؟
ـ منم چیزی نمونده برسم. این کمربندی رو که رد کنم وارد شهر میشم. فکر کنم تا 10 دقیقه دیگه برسم.
لبخندی زدم و گوشی رو قطع کردم. خدا میدونه این ده دقیقه رو چه جوری گذروندم. چشم به ماشینهای خیابون دوخته بودم و منتظر بودم که یکیشون جلوی پام ترمز کنه. اینقدر هول بودم که یادم رفت بپرسم ماشینش چیه و چه رنگیه؟ توی همین فکرها بودم که یهو یه 206نوک مدادی کنارم ایستاد. اروم شیشه سمت شاگرد رو پایین داد و پرسید: مهناز خانوم؟!
نگاهی به راننده ش کردم که عینک دودی خوش فرمی به صورتش زده بود. شک و تردیدم رو که دید عینک و برداشت گفت: منم بابا. بیا بالا..
وقتی توی ماشینش نشستم عطر مردونه ش به همراه بوی سیگار ملایمی بینیم رو نوازش کرد. وقتی دستم رو توی دستش گرفت تمام تنم مورمور شد. میدونستم که با دیدنش حالی به حالی میشم اما انتظار نداشتم تا این حد. نگاهی خریدارانه به سر و وضعم انداخت و گفت: نه مثل اینکه همونطوری که میگفتی هستی. زیبا و جذاب..!
ازین حرفش تعجب کردم و گفتم: وااا مگه قرار بود نباشم؟!
لبخندی زد و گفت: آخه همه پشت تلفن و چت خودشون رو جنیفر لوپز و تام کروز توصیف میکنن ولی وقتی از نزدیک می بینیشون میخوره توی ذوقت. درست مثل تو که الان خورده توی ذوقت!!
حالا نوبت من بود که خریدارانه نگاهش کنم. دقیقا همونطوری بود که توی عکسهاش دیده بودم. فقط پوست صورتش سبزه تر بود. اندام خوب و ورزیده ای هم داشت. موهاش رو هم حالت داده بود که سنش رو کمتر نشون میداد. بعد از صحبتهای اولیه و حرفهای اشنایی نگاهی به ساعتش کرد و گفت: مهناز دیگه ظهر شد مردم از گشنگی. مگه قرار نبود امروز ناهار رو مهمونت باشم؟ ببینم توی این شهرتون جایی برای یه پسر گرسنه پیدا میشه تا دلی از عزا در بیاره؟!
نگاهی بهش کردم و گفتم: چه خبرته شکمو؟ هنوز نیومده غذا میخوای؟ بذار یه دوری بزنیم بعد میریم.
از روز قبل یه رستوران خوب رو نشون کرده بودم که هم غذاهاش خوب بود و هم قیمتش مناسب بود. نمیخواستم توی همین ابتدای کار زیر خرج برم. به هر حال یه تعارفی کرده بودم و تعارف هم اومد نیومد داره. و حالا اونم مهمونم بود. یه مقدار که توی خیابون چرخیدیم به سمت رستوران رفتیم. ناهار رو در حالیکه نگاه خریدارانه ش رو روی خودم حس میکردم خوردیم. معلوم بود که خیلی ازم خوشش اومده و این منو راضی میکرد. هرچی بیشتر از بودن باهاش میگذشت بیشتر حس میکردم که میخوامش. خیلی راحت و ریلکس رفتار میکرد. با اینکه اولین بار بود همدیگرو میدیدیم ولی انگار مدتها بود که باهم بیرون میومدیم. بعد از ناهار اجازه نداد که حساب کنم و صورتحساب رو پرداخت کرد. وقتی بهش اعتراض کردم که مهمون من بود و من باید حساب میکردم لبخندی زد و گفت: یک مرد جتلمن هیچوقت اجازه نمیده که یک خانوم محترم صورتحساب رستورانش رو پرداخت کنه..
با این حرفش لبخندی زد و دستش رو به نشونه اینکه زیر بغلش رو بگیرم جلو اورد. منم خندیدم و بازوش رو گرفتم و باهم از رستوران بیرون اومدیدم. حالا وقتش بود که سورپرایزش رو براش رو کنم. همونطور که توی خیابون میچرخیدیم و در مورد همه چیز حرف میزدیم. اتفاقات توی سایت و داستانهایی که مینویسه. توی صحبتامون حرفهای سکسی هم میزدیم. دستم رو توی دستش گرفته بود آروم نوازش میکرد همین موضوع باعث شد که هردومون شهوتی بشیم. توی یک کوچه خلوت نگه داشت و توی چشمهام نگاه کرد. با تمام وجود میخواستم که لبای قلوه ایش رو به لبم بگیرم. تمام وجودم شده بود یک تیکه آتیش. وقتی گرمای لبش رو روی لبم حس کردم دیگه از خودم بی خود شدم. از خودم دورش کردمو توی همون حالت بهش گفتم که کلید خونه خالم دستمه و میتونیم اونجا بریم. با تعجب نگاهی بهم انداخت و به چشمام زل زد. انگار که میخواست صحت حرفم رو توی چشمام ببینه. بعد از چندتا کوچه وقتی نزدیک خونه رسیدیم ازش خواستم نگه داره و چند دقیقه بعد از اینکه من رفتم تو خونه بیاد. چون خونه ویلایی بود و ممکن بود همسایه ها متوجه بشن. خیلی آروم به طوریکه کسی شک نکنه وارد خونه شدم و درب حیاط رو باز گذاشتم. وقتی وارد خونه شدم هیجان ناشی از اتفاقی که چند لحظه دیگه میخواست بیفته تمام وجودم رو پر کرده بود. حس کردم طپش قلب گرفتم. سریع مانتو و شالم رو در آوردم و موهام رو باز کردم. رژ لبم رو تجدید کردم و منتظر موندم تا بیاد داخل. چند دقیقه بعد در حیاط صدا کرد و صدای پاش رو پشت در ورودی شنیدم. وقتی وارد خونه شد و درب رو پشت سرش بست با دیدن من چند لحظه سرجاش میخکوب شد...

همونطور که آروم به طرفم میومد، نگاهش رو به تمام اندامم میدووند. وقتی نزدیکم شد دیگه نای ایستادن نداشتم. از هیجان تمام هیکلم خیس عرق شده بود. ناگهان منو توی آغوشش گرفت و لباش رو به لبم چسبوند. از لحاظ قدی فقط چند سانت ازش کوتاه تر بودم و این کمک میکرد تا بهتر بتونیم ازهم لب بگیریم. دستاش رو از دو طرفم به سمت کمرم هول داد و منو چسبود به خودش. یک لحظه از برخورد بین پاهام با برجستگی بین پاش موی تنم سیخ شد. چشمام رو بسته بودم و خودم رو به دستش سپرده بودم. میخواستم توی آغوشش به آسمون و اوج لذت برم. خودم رو جای یکی از شخصیتهای داستانش تصور میکردم که داریم یه سکس واقعی رو تجربه میکنیم.
چند دقیقه همونطور سرپا باهمدیگه ور رفتیم. دستاش رو خیلی حرفه ای به تمام بدنم میکشید و از روی لباس برآمدگیهای بدنم رو لمس میکرد. وقتی دستش رو روی دوتا لپ کونم گذاشت و به خودش فشار داد حس کردم دارم ارضا میشم. از خودم جداش کردم و توی چشمهای قهوه ایش که شهوت درونش موج میزد نگاه کردم. دستش رو گرفتمو به سمت اتاق خواب دخترخاله م که یک تخت خواب یک نفره توش بود رفتیم. همونطور ایستاده دوطرف تاپم رو گرفت و منم دستام رو بالا بردم تا از تنم بیرون بیاره. وقتی بالا تنم رو با سوتین قشنگم دید نفسی کشید و کمی بهم نگاه کرد. میدونستم که داره لذت میبره و منهم نخواستم که عیشش رو خراب کنم. هولش دادم روی تخت و کمی عقب رفتم و ساپورتم رو مثل بازیگرای فیلم های پورنو از پام درش آوردم. خودمم از این کارهایی که میکردم تعجب کرده بودم. ولی انگار خصیصه های سکسیش روی من اثر گذاشته بود. حالا با همون شورت و سوتین صورتی رنگی که هر مردی رو دیوونه میکرد جلوش ایستاده بودم.اروم گیره سوتین رو از پشتم باز کردم و سینه هایی که چندین سال تمنای همچین روزی رو داشتن ازاد کردم. سینه های بلورین و سفیدم که هاله ای قهوه ای کمرنگ نوکشون رو احاطه کرده بود با تکونهای آرومی که بهشون میدادم میتونست هرکسی رو دیوونه خودش کنه. همونطور که روی تخت دراز کشیده بود نگاهش رو از سینه هام به سمت بین پاهام انداخت. از رفتار حرفه ایش خیلی خوشم اومد. روی تخت به حالت نیم خیز نشسته بود و در حالیکه فقط نگاهم میکرد منتظر بود تا کارم تموم بشه. شاید اگه کس دیگه ای جاش بود حتی فرصت لخت شدن هم بهم نمیداد. ازین جهت از انتخابم لذت بردم و اینکه درموردش اشتباه نکردم.
چرخی زدم و کون خوش تراشم رو به سمتش گرفتم تا نشونش بدم به جز سینه های خوش فرم چیزای دیگه ای هم دارم. پشت بهش کمی خم شدم. سینه هام کمی آویزون شد. دستم رو دو طرف شورتم بردم و کمی پایین کشیدمش. نمیخواستم یهو لخت شم. میدونستم که اینکار بیشتر شهوتیش میکنه. برآمدگی کیرش رو از روی شلوار کاملا میدیدم که منتظره کارم تموم بشه. نخواستم که زیاد معطلش کنم. دوباره پشت بهش کردم و اروم شورتم رو از پام درآوردم و همزمان با خم شدن رو به جلو از پشت کون و کس کوچیکم رو به سمتش نمایش دادم. وقتی به طرفش برگشتم، شورتم رو با پا به سمتش پرت کردم که با یک حرکت روی هوا گرفت. به سمت بینیش برد و در حالیکه چشماش رو بسته بود خیلی آروم بو کشیدش. اینبار من بودم که از حرکتش لذت میبردم. هرچقدر که من سعی میکردم حرفه ای رفتار کنم اون از من حرفه ای تر بود. حالا وقتش بود تا کیرش رو از بند شلوار آزاد کنم. میدونستم که خودش هم همینو ازم میخواد. به طرفش رفتم و در حالیکه سینه هام رو اروم تکون میدادم جلوی پاش زانو زدم. دستم رو به شلوار جینش کشیدم و کمربند و دکمه های جلوش رو باز کردم. یه شورت اسپرت نو پاش کرده بود. معلوم بود که اونم به خودش رسیده. برجستگی کیرش نشون از بزرگیش میداد. جلوی شورتش کمی خیس شده بود وقتی شلوارش رو کاملا از پاش دراوردم پاهای مردونه و پر مویی که داشت منو جذب خودش کرد. همیشه از هیکلهای مردونه خوشم میومد و از مردهایی که توی بیشتر عکسها و فیلمهای پورنو که بدنشون مثل زنها بدون مو بود متنفر بودم.
حالا فقط با یه شورت و تی شرت روی تخت دراز کشیده بود. خیلی اروم دو طرف شورتش رو گرفتم و درحالیکه خودشم با بلند کردن کمرش به دراوردنش کمک کرد. حالا دیگه کیر بزرگش بدون حجاب جلوی روم بود. موهای اطرافش رو کاملا زده بود. معلوم بود که پیش بینی همچین چیزی رو کرده بود. بیضه های بزرگش رو توی دستم گرفتم و مالیدم. از واسه دوست پسرای قبلیم خیلی بزرگتر و خوش فرمتر بود. لبام رو به پوست نرم و لطیف بیضه هاش رسوندم و نفس عمیقی کشیدم. بوی عطر مردونه ش حتی زیر تخماش هم به مشام میرسید. از زیر بیضه هاش شروع به زبون زدن کردم و تا نزدیک کلاهک کیرش ادامه دادم. هنوز ترشح شیشه ای رنگی از نوک کیرش روانه بود. اینقدر شهوتی شده بودم که بدون اینکه پاکش کنم زبونم رو به نوکش رسوندم و طعم شورش رو به درون دهنم کشیدم. از هر لحظه و هر نقطه از بدنش لذت میبردم. بعد از چند بارلیسیدن کاملا درون دهانم بردم. چی
"حیف نمیشه به عقب برگردیم به شبای پرسه و در به دری

کافه چی دکمه ی برگشتو بزن به روزای خوب کافه لوتی "
     
  
مرد

 
عشق و نابودی

این دومین داستانمه که آپ میکنم ولی متن این داستانو یکی بخاطر گفته های مکرر من براساس سرنوشت زندگیش نوشته و بهم داده تا بزارم اینجا .امیدوارم دوست داشته باشید.
علیرضا هستم 25 ساله.
هرروز ظهر ساعت یک ازخونه میزدم بیرون بادوستام یه جا پشت یه دکه سیگارفروشی جمع میشدیم و درمورد همه چیز حرف میزدیم وسیگارمیکشیدیم.
هرروز راس ساعت یک ونیم یه دختر خوشگل وبه قول خودمون فنچ ازمدرسه تعطیل میشد وازجلومارد میشد.
خلاصه گزشت تا عاشق شدم وباهزارزحمت باهاش آشناشدم.
هرروز عشق بین مابیشترمیشد وحتی وقتی باپدرومادرم درموردش صحبت کردم نظرم رودرمورد ازدواج گفتم وموافقت کردن عشق عاطفه نسبت به من بیشترشد.
چندماهی باهم دوست بودیم روزهای خوب وبدون سکسی داشتیم.
اصلا فکرسکس باهاش به سرم نمیخورد.
خلاصه،
یه شب که مثل همیشه باهاش قرارگزاشتم، از بخت بدم موتورم روشن نمیشد ،هرکارکردم باهاش تماس بگیرم گوشیش سه تا بوق میخورد وقطع میشد، یکی از دوستام امد وموتورش رو ازش گرفتمو با سرعت رفتم دنبالش
توی راه با یه پیکان جوانان تصادف کردم و من رو بی هوش به بیمارستان رسوندن
وقتی به هوش امدم سه روز کامل رو خوابیده بودم وفقط گیج بودم که چی شده که انقدر درد دارم نمیتونم تکون بخورم
بهترین رفیقم پیشم بود ازش خواستم گوشیمو بهم بده که گفت گوشیت نیست. بعد ار حدود 12ساعت به هوش امدنم من روبه اطاق عمل بردن ووقتی دوباره به هوش امدم جفت پاهام توی گج بود .
درد زیادی داشتم وفقط ناله میکردم ،موچ دستم و پاهام وکتفم شکسته بود درد بدنم یه جور اذیتم میکرد دوری وبی خبری ازعاطفه یه جوردیگه ،هرچی ازمادرم میپرسیدم ازعاطفه چه خبر ؟
اون هم هیچی نمیدونست.
بعد ازده روز مرخص شدم شمارشو روی گوشیم داشتم که گوشیم گم شده بود ،اونها توی یه خونه مستاجری زندگی میکردند که 118 اطلاعات درستی ازشماره خونشون بهم نداد.
هفت ماه گزشت باوجود اینکه همیشه خوابیده بودم واستراحت میکردم بهترین غذارو خوردم روز به روز اب میشدم
.بعدازگزشت هفت ماه تازه میتونستم به کمک عصا وفیزیوتراپی کم کم راه برم.
به امید این که راه بی افتم وبرم عشقمو ببینم زودترازپیش بینی دکتر مثل سابق راه میرفتم.
دل تودلم نبود وقتی تصمیم گرفتم برم دم در مدرسشون ببینمش.
انگار به تمام آرزوهام رسیده بودم
ظهر شد ساعت یک از بخت بدم توی کوچه مدرش موتور میگرفتند ومجبور شدم برم موتورم رو یه جا بزارم برگردم وقتی زنگ مدرسه خورد یکی یکی دخترهاامدند بیرون تا نوبت به عاطفه رسید داشتم ازشدت خوشحالی بی هوش میشدم داشتم نگاهش میکردم که امدم ازجلوم رد شد مات ومبهوت مونده بودم یعنی چی چرا پیشم وانساد .
رفت سمت خیابون سواریه پراید مشکی شد ورفت به هر جون کندنی بود شمارشو پیداکردم باهاش تماس گرفتم
گوشیو جواب داد وبی روح مثل یه ادم غریبه گفت بفرمایید
سلام کردم و بهش گفتم نشناختی و درجواب گفت به جانمیارم گفتم علیرضا هستم که گوشی رویه پسر گرفت به نحوی باهام صحبت کرد که هیچ کس توی عمرم باهام اینجوری حرف نزده بود قطع کردم.
دلم شکست اشک از چشام سرازیر شد رفتم خونه بدون حرفی رفتم توی اطاغم چندروز بیرون نیومدم باکسی هم حرفی نمیزدم تا کسی جویای حالمدمیشد باگریه بغض توگلو میگفتم چیزیم نیست.
عادل بهترین رفیق امدم پیشم بیش از چهار ساعت باهام حرف زد بلعخره قانع شدم فراموشش کنم.
یه چند روز گزشت بازبونم میگفتم به درک ولی دلم آشوب بود.
ازفکرزیاد سردرد های شدیدی میگرفتم . حالو حوصله هیچ کس وهیچ چیز رو نداشتم ولی به ظاهر چیز دیگه ای نشون میدادم.
توی اوج خوشی به فکرش بودم تواوج سختی به یادش.
هرروز دورادور خیابون جلومدرسشون منتظرش می ماندم تا بیاد رد بشه ومن یواشکی نگاهش کنم.
شدم یه روانی وخودم روبستم به مشروب وگراس به شکلی که یاهمیشه نعشه بودم یا سیاه مست.
آمار پسر پرایدی رو درآوردم پسری بود به اسم پدرام .
هرشب تعقیبش میکردم تا یه جا خلوت ببینمش تا یه شب که مست مست بودم توی جاده صحرا(باغ) جلوشو گرفتم و سیرکتکش کردم به قدری که روی زمین خس خس میکرد ونای حرف زدن نداشت چند روز گزشت توی پاتوق پشت دکه منتظر بقیه دوستام بودم که دیدم پدرام باچند نفر دارندمیان روبه من
وقتی بی مقدمه باهاشون درگیرشدم نمیدونستم بایدبه کی بزنم وفقط کتک خوردم که یه لحظه دیدم هرچهارنفرشون روی زمین افتادند ولقت میخورند رفیقام ازراه رسیده بودن وبه دادم رسیدن
وقتی پدارم رواز روی زمین بلندش کردم تمام صورتش خونی بود کشوندمش تا درمدرسه عاطفه زنگ خورده بود عاطفه منتظر پدرام بود که مثل سگ انداختمش جلو پاهای عاطفه احساس پیروزی میکردم ازاینکه دوباره خودمونشون دادم .
وقتی عاطفه باموشت گزاشت توی صورتم به خودمدامدم که دیدم دست پدرامو گرفت بلندش کرد گفت ،یه هفته منتظر زنگت بودم توکثافت گوشیتوخاموش کرده بودی من قرص خوردم خودکشی کردم چندروز خونه خوابیدم ولی تونیومدی حتی بهم یه سرربزنی
معلوم نیست این یه سالو کجا دنبال خوش گزرونیت بودی که حالا دوباره مثل سگ سروکلت پیداشده وداری دوباره زندگیم روتباح میکنی گم شو دیگم دنبالم نیا
از اونها دور شدم رفتم خونه
روز ها پشت سر هم میگزشت هفته هفته هفته
وقتی متوجه شدم چندوقت گزشته گفتم
علیرضا....90روز پاکی تریاک
ازکمپ امدم بیرون بدون اینکه بفهمم چجوری معتاد شدم کی امدم کمپ همیشه توی فکربودم روزهای عمرم بدون معنی رقم میخوره .
بااینکه دوساله ندیدمش ولی هنوز نمیتونم ازش دل بکنم وفراموشش کنم
دیگه تصمیم به خودکشی دارم که خودمو داربزنم وخلاص بشم.
"حیف نمیشه به عقب برگردیم به شبای پرسه و در به دری

کافه چی دکمه ی برگشتو بزن به روزای خوب کافه لوتی "
     
  
مرد

 
اولین سکس ام با شیما

ميخوام اولين سكسمو براتون تعريف كنم،واقعي!
من بچه كم حرفي هستم،ولي رك و راحتم با همه خجالتم سرم نميشه!
سمش شيما بود تو چت باهم آشنا شديم بعد يه مدت قرار گذاشتيم همو ديديمو ازهم خوشمون اومد،پشت تلفن و sms حرفاي سكسي باهم ردوبدل ميكرديم ولي با شوخي و خنده! روز اولي ك ديدمش بعد كلي قدم زدن تو خيابونا و حرف زدن رفتيم تو يه پاركي نشتيم لحظه هاي آخر بود خوشحاليمون به بغض تبديل شده بود،گفت حرفاي آخرو بزن ك بريم،ت چشاش زل زدم نگاهش كردم آروم آروم لبامو چفت كردم به لباي نازش،صورتشو داد پايين ك جدا بشم ازش ولي من با ولع لباشو ميمكيدم. . .دستمو گذاشتم رو سينه هاش و ميمالوندمشون. . .ديگه چشاش مست شده بود،منم چونشو تا زير گردنش ميبوسيدمو ميليسيدم. . .خوشمزه بود! دستمو گذاشتم لاي پاهاش. . .چقد نرمو داغ بود! آروم ميماليدمش و لباي عسليشو ميخوردم. . .
اونروز تموم شد چندبار ديگه هم باهم رفتيم بيرون درحد همون لب و مالوندن بود كارامون،جفتمون تو كف بوديم ولي جاشو نداشتيم! يه روز ك ميخواستيم باهم بريم بيرون و قبلش هماهنگ كرده بوديم زدو شانس ما مادرم با خواهرم سر صبح رفتن خريد،پدرم ك سركار بودو خواهر ديگمم مدرسه! بهش زنگ زدم گفتم شيما مياي خونمون كسي نيست؟! گفت من ك ياد ندارم مگه خودت بياي دنبالم! تازه از خواب بيدار شده بودم لباس كردمو رفتم دنبالش.بعد ١ ساعت رسيديم خونمون! اومد تو خونه،خونمونو اتاقمو بهش نشون دادم،بعد رفتيم خونه ديگمونو بهش نشون دادم،رفتيم تو اتاق رو تخت نشستيم،هردومون ميدونستيم از هم چي ميخوايم! دستشو گرفتم تو دستم و نوازش ميكردم. . .نرمو لطيف بود. . .همين جور ك دستاشو نوازش ميكردم صورتمو بهش نزديك كردم و لبامو چسبوندم به لباش. . .شيرين بود. . .لباشو ميخوررم دستمو پشت كمرش حركت ميدادم. . .خوابوندمش رو تخت شالشو باز كردم دستمو بردم لاي موهاش لب تو لب شديم. . .دستشو برد تو موهام نوازش ميكرد،لپاشو بوسيدمو شروع كردم به ليسيدن صورتش. . .ميبوسيدمو ميليسيدمو ميرفتم پاينتر. . .چونشو. . .زير گردنشو. . .داشت لذت ميبرد،به خودش ميپيچيد. . .مانتو شلوار تنش بود،ازم خواست تا لباساشو در بياره،دونه دونه دكمه هاي مانتوشو باز ميكرد و من داشتم نگاش ميكردم ك چجهري لخت ميشه! مانتشو در اورد زيرش يه تاپ صورتي پوشيده بود،دوباره خوابيد رو تخت و با نگاه شهوت آلودش بهم فهموند ك به كارم ادامه بدم! از رو تاپش سينه هاشو ميمالوندم،سوتين نبسته بود،سينه هاشو گرفتم تو مشتم و عين وحشيا چنگ ميزدم. . . صداي آه و نالش بلند شده بود. . .تاپشو كشيدم بالا دستاشو گرفت بالا تا راحت در بيارمش،براي اولين بار بود لخت ميديدمش. . . سر سينه هاش بزرگ تر از خود سينه هاش بود!!! دستمو گذاشتم رو سينه هاش داغ بود و نرمو كوچولو،با اينكه ٢٠ سالش بود ولي اندامش ريز بود! سينه هاشو يكم مالوندم بعد سرمو گذاشتم رو سينه هاش. . .چه بويي خوبي ميداد بدنش. . .سينه هاشو از پايين بطرف نوكش شكل دايره اي ميليسيدم. . .نوك سينه هاش تيز شده بود. . .زبونمو گذاشتم رو نوك سينه هاش. . .لرزيد. . .يكم بيحال شده بود. . .نوك سينه هاشو عين ني ني ها گذاشتم تو دهنم و ميمكيدم. . .صداي ناله هاش شهوتيم ميكرد. . .دستاش لاي موهام بود و ميگفت بخور عزيزممممم. . .مال خودتههههه. . .سينه هاشو ول كردم و همينجوري ميلسيدمش. . .گردنشو ميك ميزدم،گفت مواظب باش كبود نكني! دندونامو ميكشيدم رو گردنش،ازين كارم خيلي خوشش اومده بود،سرشو داد بالا تا كل گردنشو دندون بكشم،چشاشو بسته بودو ميخنديد. . .يه لب ازش گرفتم و لاله گوششو جا كردم تو دهنم و ميك ميزدم. . .پشت گردنشو ميليسيدم. . .با اين كارمم لذت ميبرد. . .زير بغلاشو ميليسيدم،اونم آبدار. . .بي اختيار تمام بدنشو ميبوسيدمو ميليسيدم،چون از صميم قلب دوسش داشتم پرستشش ميكردم. . .با سوراخ نافش بازي ميكردم. . .يه ليس سرتاسر از رو نافش تا چونش كشيدم لباشو گرفتم تو دهنم و عين وحشيا ميخوردم. . .آروم گاز ميگرفتم. . .دستمو گذاشتم لاي پاهاش و ميمالوندم. . .از رو شلوارم نرم بود!!! شلوارشو تا زير زانو هاش كشيدم پايين پاهاشو كشيد تو شيكمش تا در بيارم،شورتش صورتي بود،با تاپش ست بود! از رو شورت زبونمو گذاشتم رو كوسش و محكم ميليسدمش. . .داشت ناله ميكرد. . .آي ي ي ي ي . . .شورتشو كشيدم پايين. . .حسابي تميز كاري كرده بود،بدون مو،تميز،از لاي كوس صورتيش آبش داشت ميرفت لاي كونش،پاهاشو از هم باز كردم و سرمو گذاشتم لاي كوسش،يه ليس كشيدم لاي پاهاشو تا رو كوسش و همه آبشو خوردم،دفعه اول بود ك طعم كوس ميچشيدم،خوشمزه بود،يه ترشي بخوصوصي داشت در عين شيرينيش! لاي كوسشو ميليسيدم. . .اوم م م م م. . . لبه هاشو محكم ميليسيدم و ميمكيدم. . .دوطرف كوسشو با دست گرفتم و ازهم باز كردم،صحنه خوشگلي بود،زبونمو تا ته جا كردم تو كوسش. . .ميچرخوندم زبونمو تو كوسش بدجور داغ كرده بود كسشو ميچسبوند محكم تو صورتم و با دستش سرمو محكم فشار ميداد. . .داشت آه و اوه ميكرد. . .حسابي صورتم خيس شده بود. . .بهش گفتم بيا 69 رو هم بخوابيم. . . اومد روم خوابيد. . .كوس خوشگلش جلو دهنم بود. . .سرشو برد سمت دودولم. . .وقتي لباشو گذاشت رو دودولم حس خوبي داشتم،اروم مك ميزد و زبوبنشو دورش ميچرخود. . .تا ته ميكرد تو حلقش. . .با خايه هام بازي ميكرد. . .ليسشون ميزد. . .خيلي خوب ساك ميزد! منم كوسشو ميليسيدم. . .با صداي حشيريش گفت عشقم كيرتو بكن تو كوسم! قبلا بهم گفته بود جلوش بازه،ميگفت ارتجاعيه بعده ها فهميدم مطلقه بود! از روم بلندش كردم خوابودمش رو زمين پاهاشو باز كردم انگشتمو يواش كردم تو كوسش و همزمان ميليسيدم
"حیف نمیشه به عقب برگردیم به شبای پرسه و در به دری

کافه چی دکمه ی برگشتو بزن به روزای خوب کافه لوتی "
     
  
زن


 
داوود و کون زهرا

سلام...
این اولین باره که من مینویسم اگه دست به قلمم خوب نیست ببخشید ولی به جان خودم واقعیته و تخیلی نیست امیدوارم لذت ببرید.
من داوود 27از خوزستان هستم...میخاستم جریان سکس خودم رو با دوست دخترم زهرا براتون بگم...
جریان من و زهرا جون از 5 سال پیش شروع شد ...حدود یه سالی میشد که از خدمت برگشته بودم....و در مغازه بابام کار میکردم...مغازه ی خشکبار فروشی....توی این یه سالی که کار میکردم ماهی دو سه مرتبه یه خانوم میومد در مغازه و خرید میکرد....یه خانوم قد بلند ....فقط میدونستم عربه و البته همیشه روبنده داشت و صورتش پوشیده بود..و البته من توی محیط کار به هیچ عنوان دنبال برنامه ی دختر بازی یا خانوم بازی نیستم...بگزریم ...توی این یه سال مرتب میومد خرید میکرد و میرفت ..بعد یه سال یه روز موقعی که میخاست بره گفتش آقا داود اگه امکانش هست میخاستم راهنمایی ازتون بگیرم...گفتم در چه مورد گفت :حقیقتش من در حال نوشتن یه رمان هستم میخاستم ببینم شما میتونید راهنماییم کنید که بتونم کتابم رو جایی تایپ کنم ...منم با کمی من من کردم گفتم چشم ...تشکر کرد و رفت...بعد از چند روز دیدم یه خانوم شیک پوش قد بلند با یه تیپ کاملا سانتال مانتال و باز و سکسی و شهوتی اومد توی مغازه گفت سلام منم جواب سلام دادم و گفتم بفرمایید چی میخایین ...یه لحظه با اخم نیگام کرد و گفت آقا داوود نمیشناسی...گفتم اختیار دارین در خدمتیم...گفت منم خانوم دلجو..یه خورده مث کس خلا نیگاش کردم و گفتم کدوم خانوم دلجو ببخشید بجا نمیارم گفت ..بابا منم همون که قرار بود نوشته هام رو بیارم تایپ کنید...یه لحظه جا خوردم و به خودم اومدم گفتم بببخشید به جا نیاوردم...بعد از سلام احوال پرسی بدون هیچ مسخره بازی و مشنگ بازی یا اینکه تعجب کرده باشم درباره نوشته ها صحبت کردیم و نوشته ها رو گرفتم...خداییش اونقدر زن جدی و جا افتاده و خشکل با ابهتی بود که تو خیالم هم نمیتونستم دربارش فکر الکی کنم...وقتی خداحافظی کرد رفت تازه متوجه شدم تمام مغازه دارا دارن مغازم رو دید میزنن و چندتا بچه جوون هم دختر رو دنبال کردن و رفتن...خداییش وقتی میرفت نیگا هیکلش کردم و ور اندازش کردم...یه کون کاملا سکسی عربی کمر باریک تنگ و باز پوست سبزه ی روشن.......وایییییی ... ولی خداییش به خودم نیهیب زدم و به کارم رسیدم بعد از چند روز اومد دم مغازه و برگه هایی رو که براش تاپیپ کرده بودم رو تحویل گرفت ...برای اولین بار توی مغازه روی صندلی نشست و شروع کرد به صحبت و در مورد کتاب و اینجور حرفا و خیلی با جدییت تمام منم گوش میدادم و صحبت میکردیم.... خدا شاهده واسه اولین بار یه لبخند کوچیک زد ولی من جرعت نکردم سبک بازی در بیارم...بعدش گفت آقا داوود شمارتون ر رو بدید من اگه کاری داشتم بتون باهاتون تماس بگیرم...منم با احترام منش کامل بهش دادم و تا دم در مغازه همراهیش کردم و جنس هایی که خریده بود رو واسش گزاشتم توی تاکسی و سوار شد بره ..سوار تاکسی که شد نیگاهم دنبال تاکسی بود که دیدم برگشت انگشتاش رو به حالت خداحافظی های خیلی خودمونی تکون دادم لبخند زد و رفت....دیگه کم کم شک کردم ..چند روز با خیال این که این زنه چه مرگشه خواب نداشتم...تا یه شب توی یه عروسی بودم ...کلی به خودم رسیده بودم و مجلس رقص عروسی رو هم توی دست گرفته بودم با همه ی دخترا میچرخیدم و توی کوس و کونا وول میخوردم....مست مست بودم...دقیقا یادمه شب جمعه بود..دیدم گوشیم زنگ خورد جواب دادم الو توی شلوغی بود متوجه نشدم قطع کرد...محل نزاشتم نمیدونستم کیه بی خیال شدم...دوباره زنگ خورد رفتم بیرون صحبت کردم...گفتم الو بعد از چند لحضه مکث گفت سلام آقا داوود خوبین ..گفتم سلام شما..گفتم منم خانوم دلجو...دلم یهو ریخت...خودم رو ولی نباختم...گفتم به به خانوم نویسنده خوبی شما چطوری در چه حالی بابا ما تو آسمونا دنبالتیم ...تحویل بگیر و از این جور شیرین بازیا اونم میخندید گفت :چه عجب اقا داوود یه بار ما شما رو سر دم دیدیم گفتم ما همیشه سر دم هستیم ...گفتش بله پس حتما چشمای ما ایراد داره...گفتم خدا نکنه گوش شیطون کر..چشم شما ایراد نداره ولی به جاش روبنده داره...دوباره زد زیر خنده و گفت ای ول خیلی با حال بود ..بعدش کلی حرف زد و از همه دری حرف زد درباره ی زندگیش ...که تازه فهمیدم مجرده و ازدواج نکرده...حدود 28 سالش بود...وای کلی سختی کشیده بود و از این جور حرفا...بهم گفت برام دعا کن منم گفتم امشب دعا مستجاب نمیشه گفت چرا امشب؟؟؟ گفتم نمیتونم بگم خیلی بده ..بی ادبی میشه گفت تو رو خدا بگو و اسرار پشت اسرار منم گفتم آخه شبای جمعه این قدر پا بالاست که خدا دستا رو نمیبینی.....دیگه زد زیر خنده و ربع ساعت پشت تلفن میخندید و میگفت چه جونوری هستی و چه با حال ولی بار آخرت باشه از این حرفا میزنیا گفتم چشم و خلاصه بعدش چندتا از شعرهایی که گفته بود رو برام خوند و بعدشم خداحافظی کردیم ...
دیگه این چند روز همش اس میفرستاد و شعر عاشقی و از این حرفا یه حدود یه ماهی میگذشت و روزی بیس تا اس عاشقونه میفرستاد و ماهم مقابلا جواب میدادیم . ...شبا هم تا دیر موقع صحبت و بگو بخند و از همه دری حرف میزدیم....یه شب بهش گفتم فردا بیا بریم بیرون ..گفت نه نمیام....گفتم باشه...قطع کرد اس ام اس داد شوخی کردم میام ...فردا عصرش رفتیم بیرون ...دیگه به اسم کوچیک هم دیگه صدا میزدیم....رفتیم کنار رود خونه.. با هم کنار رود خونه نشستیم ...واسش گیتار زدم با هم چیپس خوردیم ...من مشروب خوردم ....و کلی لاس خشکه زدیم کلی بهش خوش گذشت....فقط کنار رود خونه تونستم واسه یه دقیقه دستش رو بگیرم...شب که رفت خونه واسم زنگ زد و پشت سر هم میگفتم دوست دارم و عاشقتم...
بگزریم یه ماهی هم با صحبتای عاشقانه و لاس خشکه گزشت کمکم توی صحبتای تلفنیمون حرفای سکسی میزدیم که ...کاش بودی لبت رو میخوردم عزیزم...اونم میگفت بیا بخور عزیزم و صداش رو پشت گوشی میکشد معلوم بود با خودش ور میره...منم همش درباره لباش و صورتش حرف میزدم و اونم درباره تیپش توی خونه میگفت که چه جوری میگرده...میگفت شبا لخت میخابم..و از این جور حرفا....
دیگه داشت طاقتم تموم میشد یه شب بهش گفتم فردا بیا خونمون گفت بیام چیکار گفتم بیا میخام لبات و بخورم...گفت فقط لبام رو میخوری گفتم مگه چیز دیگه ای هم واسه خوردن داری ..گفت گیریم که داشته باشم تو دندون خوردنش رو داری بهش گفتم تخم سگ زبونت رو مار بخوره ....خداییش کم میاوردم...
دیگه بریم سر اصل مطلب:
زهرا جون اومد خونه واییییییییییییییی وقتی وارد خونه شد به خدا نمیشناختمش یه دختر دست نخورده جا افتاده قد بلند با کون بزرگ و قنبل فنگ با پستونای بزرگ و آرایش سکسی ...موهاش رو انداخته بود بیرون با مانتو کوتاه که تمام کونش معلوم بود ...به خدا داشتم سکته میکردم.....درجا لباش رو بی مقدمه بوسیدم....و ازش لب گرفتمم...اونقدر بوش سکسی بود که تمام فضا پر شده بود.....روسریش رو در آوردم نشوندمش رو مبل و فقط لباش رو میخوردم آروم دکمه های مانتوش رو باز کردم دستم رو بردم رو سینهاش و لباش رو میخوردم یه دفه دستم رو زد کنا ر و گفت برو کنار ببینم چه خبرته هول کردی.....
گفت بشین سر جات تکون نخور....بلند شد رفت تو اتاق و بعد از چند ددقیقه اومد بیرون ...وایییی چی میدیدم .. یه هیکل سکسی کمر باریم با یه لباس سکسی که جنده های هالیوود میپوشن ....شرت تو مشکی ساق شلوار تا زانو با کرست مشکی درو گردنی ...
اومد جلوم و شروع کرد به حرکات سکسی و دور میخورد ..چنان با کفش پاشنه دار جلوم میرقصید و کونش رو قنبل میکرد که انگار صد ساله جنده ی درجه اول شبکه ی سکسی بوده...واییییییییی یه کون گنده و سکسی با یه کوس ناز دست نخورده جولوم بود اومد نزدیکم کون گندش رو داد سمت صورت و تکنش میداد..بوسش کردمووونازش کردم...اروم گازش گرفتم................واییییییییییی بلند شدو خابوندمش رو مبل ....بدون اینکه بگم خودش قنبل کرد واسم کونش رو باز کردم نیگاش کردمم.....وای داشتم دییوونه میشدم ....فقط کونش رو میبوسیدم و گاز میگرفتم .....گفت داوود جون پستونام رو نمیخوری مگه....واسم بخورش و بمالونش ...تو رو خدا کونم و بمالون پستونم و بخور ....کوسم رو گاز بگیررررررررررررر.........منم هر کاری میگفت میکردم.....خابوندمش روی زمین کونش رو واسم آورد بالا و گفت مثل توی فیلم سوپر کیرت رو بکن توی کونم عزیزم.....من کیر میخام...کیر تو رو میخام داوود جون.........یه ساله تمومه دنبال این بودم که بهت کون بدم...میخام همیشه کونم مال تو باشه............داشته با حرفاش دییونم میکرد.....کیر کلفتم رو یه خورده تف زدم و گزاشتم لای کونش آروم نزدیک سوراخش کردم و آروم فشار دادم...آروم آروم میرفت توش .....میگفت آخ جوننننننننننن داوود جون بکن توش...آی ا اآیییییییی درد داره آیییییییییییی خیلی درد داره داوووددددد...داوود جون درش بیار دوباره بکن...تا چند دقیقه فقط آروم میکردم توش و دوباره درش میاوردم ...........تا دیگه با التماس میگفت داووووود بکن تا ته بکننننننننننننننن ....بکن توش کونم ماله توهه عزیزم......اگه دوس داری جرش بده ....همش روووووووووووووو جررررررررر بدهههههههه.............دیگه توی حال خودم نبودم.........تا ته کیرم و فرو کردم توی کونش و آبم رو ریختم توش ....زهرا جون هم کونش رو فشار میداد به کیرم و اصلا نمیزاشت کیرم رو در بیارم....واییییییییییی تا شب که پیشم بود یه مرتبه دیگه کردمش و بعدش رفت.............و .........تا الان که الانه هنوز پام ایستاده و بهم کون میده ...............

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
شیما سبزه کمرباریک

یکی از سکس هایی که داشتم سکسم با یه دختره سبزه و کمر باریک به اسم شیما بود.
یه چند سالی میشد که باهم آشنا شده بودیم و هر دوتامون یه جورایی خوشیمون میومد که با هم باشیم البته اون موقع فکر سکس باهاش رو نداشتم ولی خوب بماند یکی از فراموش نشدنی ها شده برام . یه روز که داشتم از سمت خونشون رد میشدم پیش خودم گفتم که بزار یه سری هم به علی بزنم ( علی دوستم بود و پدر مادرش از دوستان خانوادگی ما محسوب میشدن اسم خودمم محمد هستش ) و همین شد که رفتم زنگ خونشونو زدم و شیما جون جواب داد . گفتم علی خونست صداش کن بیاد یه دوری با هم بزنیم که از قضا علی طبق معمول رفته بود ول گردی داشتم خدافظی میکردم که شیما جون گفت وایسا محمد آقا مامانم کارت داره گفتم که چه کار داره گفت نمیدونم منم گفتم باشه و رفتم داخل خونه که مامان علی صدام زد که برم تو اتاقشون یه جعبه که توش وسایل سنگنیه از بالای کمد براشون بیارم پایین منم رفتم کار مورد نظر انجام دادم ولی وقتی که داشتم مرفتم دیدم جون شیما جلوم با یه شربت وایستاده اینم بگم که این جیگر من همیشه بدون روسری بود و چادر جلوی من . شربتم خوردمو با یه چشمک ازش تشکر کردم و چون دستام کمی کثیف شده بود رفتم تو آشپز خونه که نزدیکم بود دستمو بشورم همون موقع شیما هم اومد تو آشپز خونه همیکنه میخواستم از کنارش رد بشم چون مسیرم باریک شده بود تنامون بهم خورد همون موقع هور ری دلم ریخت اخه دستم بی هوا خورد به کون شیما جون عجب کونی بود همین که از تو اشپز خونه اومدم بیرون مامان شیما گفت محمد جون یه چند لحظه وایسا از تو انباری چنتا وسیله هستش که میخوام بزارم بالای کمد منو میگی همونجا یه کیر خر فرستادم تو کون علی اخه لامصب کونی چرا خونه نیستی اینا کار تو ه لنتی نه من عجب کاری کردم اومدم دنبالش شیما هم که داشت از خنده میترکید خوب چه میشه کرد همین که مامانش رفتم انباری رفتم به شیما گفتم ها چیه میخندی یکی زدم در کونش از هرسم یه دفه دیدم صدای مامان شیما اومد که شیما من رفتم خونه عسل خانوم که بچش ..... منم نفهمیدم چی گفت فقط همینو فهمیدم که رفت حالا من موندمو شیما جون تو همون لحظه یاد کونش افتادم پیش خودم گفتم که چی میشد با شیما سکس داشته باشم که شیما اومد جلوم وایستاد و بهم گفت میخوای برات شربت بیارم منو میگی میگی همین طور زلزدم بهش گفتم تو خودت شربتی و رفتم بغلش کردم نمیدونم چی شد وقتی به خودم اومدم دیدم جون افتادم رو شیماو از رو شلوار دارم تلمبه میزنم اولش کمکی خجالت کشدم ولی دیدم شیما چیزی بهم نگفته منم ادامه دادم جون یه دختر سبزه زیرت باشه با مو های فرفری و سینه های تازه ور اومده جون چه حالی میده وقتی که خالی شدم از روش بلند شدم و گفتم ببخشید نمیدونم چه کار میکردم شیما وقتی شنید این حرفو زد زیر خند و گفت تو نمیددددددددونی اره جون عمت شلوارشو نگاه خیس شده منو میگی حل وای من دیدم یه لک گنده رو شلوارم افتاده همونجا سریع زدم به چاک جاده وقتی رسدم خونه سریع رفتم تو حموم دیدم وای چه ابی ازم اومده بیرون پیش خودم گفتم اخه لامصب از رو شلوار کردی از تو کسش میکردی سیل راه میافتاد خودم شستمو اومدم بیرون از حموم ولی از فکر شیما نه تا اخرشب همش به فکر شیما بودم جون عجب هیکلی داره چی میشد لخت میدیدمش با همین فکر خوابم برد و همین طور روزایی که میومدنو میرفتن تا اون روز که منتظرش بودم رسید صبح همون روز علی رو دیدم و کلی باهم خوش بودیم که یهو باباشو صدامون زد و به علی گفت زود سواره ماشین شه که دارن میرن خونه عموش برای کمک چون عموش داشت از سوریه بر میگشت و انگار قرار شده بود ما هم به اونجا بریم و وقتی که شیما جونم از دبیرستان برمیگرده اونم با خودمون ببریم وقتی که اینو شنیدیم فهمیدم اون روزی رو که منتظرش بودم فرا رسیده . سریع رفتم خونه که مطمئن شدم که درست شنیدم درست بود درست . به همین خاطر سریع رفتم یه دوش دامادی گرفتمو به سر و وضعم رسیدمو جاهای مخصوص هم ادکلن زدم روی زیپ شلوارم روی دکمه های سینم و کنار گوشام هرکجا سرشو گذاشت حالشو ببره . دیگه دمدمای برگشتن شیما جون از دبیرستان بود وقتو جوری تنظیم کردم که همون موقع که میاد خونه منم اونجا باشم .وقتی که شیما داشتم شق میکردم جون لامصب چه قری میداد میومد اومد جلو سلام و احوال پرسی بهم گفت که چند لحظه صبر کنم که کارم داره منم وایستادم که با دوستاش خدافظی کنه همینه اومد پیشم بهم گفت که مامنش زنگ زده قرار شده چندتا وسیله است که اونارو باید ببریم خونه ما که بعد از اونجا بریم خونه عموش منم از خدا خواسته گفتم خوب شد پس همو دیدیم و باهم رفتیم تو خونه شیما گقتم محمد اقا تا شما یه استراحت کنی منم لباسمو عوض میکنم زود بریم منو میگی حالا عجله ای نیست تا شما امادشی منم نشستم همینو گفتم موندم چطور دوباره بخوابونمش صبر کردم ببنم چطور میشه اخه دوست نداشتم مثل وحشیا بکنمش ولی کیرم هی میگفت بوی کوس میاد من کوس میخوام منم هی میزدم رو سره شقش تا یهو شیما جلوم اومدو گفت لباسم خوبه سرمو که بالا اوردم جون شیما با یه دامن کوتاه و یه لباس نیم تنه جلوم وایستاده جون گفتم چی شدی شیما محشر شدی گفت اره بزار یکمی هم آرایش کنم بعد بگو ولی وقتی که حواسش به شلوارم رفت گفت شلوارت چرا این طوری شده یهو که نگاه کردم اوف کیرم داشت شلوارمو جر میداد همچین راست کرده بودم که نگو رفتم جلوش دستامو گذاشتم رو بازو هاشو گفتم ببین شما اینم فهمیده که چقدر نازی بخاطر همینه که این طوری شده اینو گفتم و یه بوس از لپاش کردم وقتی که بوسش کردم احساس کردم یه داره داغ میشه بغلش کردم و گفتم شیما همیشه دوست داشتم بغلت کنم و ببوسمت اونم گفت محمد دوست داشتم باهم باشیم همیشه همین گفت شروع کردیم از هم دیگه لب گرفتن وای چه لبای چه مزه ای داشتم دیگه بیهوش میشدم انقد که خوش مزه بود لباش همین طور که لب میگرفتیم زبونامونم بهم میزدیم که ان کار بیشتر حشریمون میکرد شیما بجور داغ شده بود حرارت تنش تن منو هم داغ کرده بود بردمش رو کانپه شروع کردم با سینه هاش بازی کردن همین طور که داشتم سینه هاشو میمالوندم دارزش کردم بعد دیدم اینطور جامون رو کاناپه نمیشه بلندش کردم بردمش تو اتاق خواب همین که رو تخت دراز کشیدیم شروع کردم به در اوردن لباساش جون چه سینه های نازی داشت البته چندان بزرگ نبود ولی سفت و شق شده بود سینه هاش وقتی که سوتنشم در اوردم تونستم طمع سینه هاشم بچشم چون چه عطر بوی داشت سینهاش همینطور که با سینه هاش ور میرفتم دامنشو بادست دیگم کشیدم پایین جون از شورت خبری نبود عجب کوسی داشت وای حلاکش شدم دستمو که روش گذاشتم شیما یه آهی کشید و گفت فقط دستتو روش بزار انگشت نکنی توش گفتم باشه هواسم هست همین طور که با دستم کوشو میمالوندم احساس کردم دستم داره میسوزه خیلی داغ شده بود گفتم بخاطر همینه نمیخوای انگشتمو بکنم توش گفت اره انگشتت میسوزه همینو گفتو دوباره شروع به لب گرفتن کردیم که یهو محکم بغلم کرد ودستم که رو کسش بود خیس شد فهمیدم که ارضا شده چند دقیقه ای بغلش کردم و گفت حالا نوبت منه شروع کرد لباسمو در اورد بعد شلوارمو همین که شلوارو کشید پایین شورتم همزمان کشید پایین وای باورم هنوز نمیشد که دارم جلوی شیما لخت میشم همین که کیرم اوفتاد بیرون حسابی برای خودش شق شده بود دوست داشتم میتونستم بکنم تو کوسش ولی حیف که دختر بود نمیشد ولی هنوز دو راه دیگه برام باقی مونده بود خوب بماند دیدم شیما دستشو گذاشته رو کیرم دراه باهاش بازی میکنه گفتم دوست داری بخوریش گفت اخه .. گفتم که حالا یه مزه ای کن ببین چه طعمیه همین که لبلشو گذاشت رو سرش داشتم دیونه میشدم جون نخورده چه حالی میده همین طور که مزه مزه میکرد شروع کرد به ساک زدن جون چه خوب ساک میزد البته اینش بماند که گاه گداری هم گاز میگرفت هم خسته میشد دهنش ولی تو عمرم تا بحال این طور کسی برام نخورده بود جوری میک میزد که انگار داشت وجودمو میک میزد وای یه چند دقیقه ای داشت برام ساک میزد دیگه نتونستم تحمل کنم همونطور سریع کشیدم بیرون نزاشتم تو دهنش خالی بشه ولی هرچی اب تو کمر بود با فشار ریخت رو سینه هاش دیگه از کمر افتاده بودم خالی خالی شده بود چشمام از هم وا نمیشد ( درسته که کارای زیادی برای هم انجام ندادیم ولی برای اولین سکسمون کلی حال کرده بودیم ). همینطور تو بغل هم خوابیده بودیم که تلفن زنگ زد تازه فهمیدیم که وای باید سریع بریم خونه ما که دسته جمعی خونه عموی شیما دعوتیم . از اون موقع به بعد چتد باری هم با هم حال کردیم ولی نشد که بشه بتونم یه سکس تمام با شیما جونم داشته باشم یعنی بتونم از کوس باهاش حال کنم.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
دوش باور نکردنی

سلام به همه دوستان صبح چهارشنبه بود میخواستم برم تهران کار داشتم بلیط اتوبوس داشتم..اونم ساعت 5 و نیم صب حرکتش بود..سوار اتوبوس که شدم به تنها چیزی که فکر نمیکردم دختر بود.تا اینکه سوار شدیمو دیدم به به ی دختر کوس و خوش هیکل تو اتوبوس نشسته پیش مامانش.تا اینکه تصمیم گرفتم باهاش دوست شم و با تمام جسارت رفتم نشستم کنار صندلی کناریشون البته اتوبوس خالی بود مسافر زیادی نداشت..و خلاصه تونستم شمارشو بگیرم باهاش دوست شم.دیگه بماند چطوری.تا اینکه همو روز با همون اتوبوس بازم بادوس دختر جدیدم به اسم مرجان{اسم مستعار} برگشتیم شهرمون..یکی دوهفته ای باهم دوست بودیم بیرون زیاد میرفتیم رابطمون خوب شده بود خیلی سکسی بود خیلی اهل حال بود توی بیرون همش اذیتم میکرد قلقلکم میداد بازوهامو فشار میداد{دور بازوم 30}تا اینکه ی روز بردمش یه جای خلوت و پرت از ماشین پیاده شدیم رفتیم تو یه جایی که درختای کهن زیاد داشت نشستیم رو ی تخته سنگ همش میخواستم اون لبای سکسی و جیگرشو بخورم اون سینه هاشو بمالم دستمو بکنم بین پاهاش اما استرس داشتم تا اینکه یخم شکست رفتم جلو اونم از چشماش معلوم بود دلش میخواد.تا اینکه روی جفتمون باز شد رفتم سمت لبای خوشگلش تا تونستم خوردم.. خوردم ..خوردم بعد اومدم زیر گلوشو خوردم. دیدم داره از خود بی خود میشه دیگه کاری نکردم چون جایی که بودیم خطری بود تا اینکه اون روزم تموم شد..چند هفته بعد خونه تنها بودم خیلی فکر چند روز قبل بودم و همش با خودم میگفتم کاش این کارو میکدم کاش فلان کارو میکردم تا اینکه بهش اس دادم عزیزم میخوام ازت دعوت کنم بیای خونمون وقتی این حرفو شنید اول خیلی ناراحت شد بعد متقاعدش کردم که خونه خیلی خوبه امنه استرس نداریم با هم ی لذت واقعی رو تجربه میکنیم..تا اینکه قبول کرد من خیلی خوشحال بودم و هزار تا نقشه کشیدیم که خونه چیکار کنیم. لحظه های خوبی بود تا اینکه بالاخره خونمون خالی شد. اونم واسه 5 ساعت..اس دام جیگرم اماده ای بیام دنبالت؟گفت اره عزیزم بیا. بهش گفته بودم لباس چی بپوشه..به شما هم میگم..
بهش گفتم اون ساپورت مشکیه و مانتو سفیدشو شال ابیشو سر کنه سوتین هم نبنده.. تو اون لحظه اصلا سلیقه و خوشتیپی مهم نبود و فقط به خونه و سکس فکر میکردم..تا اینکه وااااااااااااااااااااااای اومد خونمون..اول واسش قهوه اوردم بهد ی خورده میوه و خوراکی عجله نداشتم هنوز و همینطور ذره ای استرس نداشتیم..تا اینکه چند دقیقه ای گذشت نشستم پیشش دستمو انداختم دور گردنش حرفای رمانتیک زدم اخه خیلی قشنگ این کارو بلدم..شالشو باز کردم خیلی دوس داشت من این کاراو بکنم اروم از روی مانتو سینه هاشو میمالیدم دیگه تعریف کردنامون تموم شد دیگه حرف نمیزدیم..
فقط میمالیدم نه تخت داشتم نه مبل دراز کشیدیم رو زمین خیلی ریلکس و راحت مرجان به پشت خوابید منم باشکم خوابیدم روش وای چه حس خوبی بود خواستم دکمه های مانتوشو باز کنم گفت نه منم اهمیتی ندادم مانتوشو دراوردم بعد ی تاب خوشگل سبز تنش بود سینه هاش میخواست تابو پاره کنه انصافا سینه هایی جیگری داشت..وقتی مانتوشو دراوردم شرو کردم به خوردن لباشو سینه هاش خیلی دوس داشت کارای منو..دیگه اصلا کاری به کارای من نداشت..تابشو هم دراوردم سوتین نداشت وای چه حالی کردیم همینطوری داشتم میخوردمش سینه هاشو گرفته بودم میمالیدم دسمو بردم که کوسشو بمالم مخالفت کرد باز اهمیتی ندادم..تا اینکه دسمو بردم تو ساپورتش کوسشو مالیدم هی مالیدم از بالا هم داشتم لبو سینه هاشو میخوردم.دسشو حلقه زده بود به کمرم دیگه نتونستم طاقت بیارم کیرمو دراوردم گذاشتم بین پاهاش خیلی نرم بود هردو داغ داغ بودیم تا اینکه تو این حال توپ و معرکه بهش گفتم کاش میشد دوش بگیریم فکر نمیکردم موافقت کنه اما چون تو اون حال خوب بودیم فقط گفت اخه مامانینات نیان منم گفتم هوراااا نه نمیان پاشو بریم دوش بگیریم بعد دوتایی تو همون حال رفتیم حموم اول من لخت شدم بعد مرجان لخت شد وای چه استیل نایسی داشت کیرم به بزرگترین سایزش رسیده بود مرجان گفت نباید موهام خیس شه برم خونه مامانم شک میکنه منم مواظب بودم خیس نشه مرجان وارد حموم شد نشست زمین اخه لخت لخت بود ی خورده هم معذب بود باور کنین من از خوشحالی نمیدونستم از کجا شرو کنم..اب داغو باز کردم روم حسابی حشری تر شدم همدیگرو بغل کردیم بدنامونو میزدیم به هم حس توپی داشتم کیرم میرفت بین پاهش در میومد سینه هام میخورد به سینه هاش تا اینکه تصمیم به ارضا کردن هم گرفتیم مرجان وایساد سرپا منم نشستم تا میتونستم کوسشو خوردم دیگه پاهاش جون نداشت وایسه سرپا دستمو گرفتم از رونش و کوسشو میخوردم.فقط اهو ناله میکرد منم تشدیدتر میشدم دیگه نتونست بیشتر طاقت بیاره ارضاشد اروم اروم نشست منم بغلش کردمو دوباره سینه هاشو لباشو خوردم تا اینکه نوبت من رسید که ارضا شم. اصلا نمیدونستم از کدوم روش ارضا شم. تا اینکه بهش گفتم میخوام از پشت بکنم گفت نه خیلی مخالفت میکرد تا اینکه قبول کرد باسن گنده و جیگری داشت تا اینکه کیرمو میخواستم رد کنم تو دیدم خیلی تنگه اول با انگشتم ی خورده نرمش کردم بعد اروم سرشو فرستادم تو اه بلندی کشید همش میگفت اخ یواش.تا اینکه اروم اروم نصفه کیرم رفت تو معرکه بود دستمو حلقه کردم دور کمرش و کیرمو عقب جلو کردم.مرجان هم اه و ناله میکرد..ابم داشت میومد کیرمو دراوردم دوباره لباو سینه هاشو خوردم ی خورده هم کوسشو مالیدم 5 دقیقه بعد دوباره کیرمو رد کردم تو کونش این بار راحت تر رفت توش.. باز عقب جلو کردم این بار دردش واسه مرجان کم تر شده بود بهش مزه میداد..وای اینجاست که دیگه اخرای داستانه داغ داغ بودم ابم اومد تمام و کمال ریختم تو کونش نهایت حس و حالم بود بعد ی دوش اب داغ گرفتیمو مرجان هم موهاش خیس شد

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
من و دوست دخترم با رفیقم و مامانش

یه رفیق داشتم تو دانشگاه اسمش آرمین بود. بچه خوبی بود اما اخلاق خاصی داشت.برا همین بچه ها اسکولش می کردند.
مثلا برا بچه ها تعریف می کرد که دیشب مامورا منو مامانمو با هم گرفتند آخه مامانم خیلی جوونه و خیلی به خودش می رسه و خیلی خوشگله .
راست هم میگفت مامانش خیلی خوشگل بود.اما مهمتر از همه هیکل رسیده و زنونه اش بود.هیکل پری داشت.از جلو و عقب هم که زده بود بیرون.خلاصه پسر خودش به زبون اومده بود چه برسه به بقیه مردا.اونم مردای بی معنی ایرونی خودمون...
من زیاد تو نخش نبودم چون هیچ جوری احتمال نمی دادم که مامان دوستم با من رابطه داشته باشه.
اما من یه دوست دختر داشتم آرمین خیلی تو کفش بود همیشه ازش تعریف می کرد و منم گفتم تو عالم رفاقت که این حرفا نیست.گفتم بزار من که کاراشو کردم بعد تو برو رو کار.
بعضی جمعه ها با آرمین میرفتیم کوه.یه هفته قرار شد دوست دختر من مرضیه هم بیاد.از اون طرف آرمین هم گفت مامان منم میاد.اولش گفتم نه من پیش مامانت خجالت میکشم با دوست دخترم بیام.آرمین گفت نه مامانم اصلا اینجوری نیست .
دوست دخترم خیلی خوشگل بود اما ریزه میزه بود هیکل نداشت.اونروز تو کوه مامان آرمین افسانه خانم اتفاقا با همه گرم گرفت. یه سویی شرت و شلوار گرمکن مخملی پوشیده بود لامصب کونش تو این سر بالایی دو متر از خودش عقب تر بود.
با هر قدم که بر میداشت لمبرای کونش از رون تا کمر مثل ژله تکون میخورد.بس که این کون لامصب بزرگ بود و خوش تراش و شهوتی نمی تونستم ازش نگاهمو بردارم.همش به این فکر می کردم که بابای آرمین اگه بخواد این کونو بکنه باید دو متر کیر داشته باشه وگرنه که کیرش به نزدیکای سوراخم نمیرسه.
هر کسی که از کنارمون رد میشد تا صد متر پایین تر عقب عقب میرفت و کون افسانه خانمو نگاه میکرد.
از جلو هم یه وضعه دیگه .زیپ سویی شرت تا نصفه باز بود و روسریش که کنار میرفت سینه هاش تا نصفه پیدا بود. سینه های سفید و گندشم که اینجوری تو چشم بود .دیگه داشتم کسخول میشدم.
کلی رفتیم بالا بعد یه سایه پیدا کردیم برا استراحت.یه خورده آت و آشغال خوردیم .آرمین گفت من سر مامانشو گرم کنم تا اون یه خورده بره رو مخ مرضیه. مرضیه کلا خیلی بی محلش می کردآخه فهمیده بود.مرضیه یه جورایی می خواست به من بفهمونه که آرمین تو نخشه.
مرضیه گفت بچه ها ها بیاین یه چرت بزنیم.من گفتم خوب پس تو دراز بکش ما یه ذره میریم تا بالاتر .آرمین یه چشمک زد به من گفت منم خستمه.به افسانه گفتم تو دیگه نگو خستمه.گفت باشه بریم.
راه افتادیم یه ذره که دور شدیم مسیر یه خورده سخت تر شد.بعضی جاها دستشو میگرفتم بعضی جاها تا زیر بغلشم می گرفتم و تو زور زدنام یه گوشه هایی از سینه هاش میخورد به دستام. بیشتر اون جلو می رفت منم نگاهم فقط تو کونش بود.یه چند بار لیز خورد منم سریع از پشت می گرفتمش.اما از عمد فقط دستم رو کونش بود .دستم که به کونش خورد و خواستم هلش بدم جلو یه حالی شدم.خیلی نرم بود.یه نگاه کرد عقب گفت میشه تو جلو بری من هول میشم گفتم نه خطرناکه اینجوری می تونم بگیرمت. شیب خیلی تند بود دوباره لیز خورد اینبار کونش چسبید به کیر شق شدم.دستمو حلقه کردم دور شکمش زیر پستوناش .گفتم مواظب باش خیلی زود ولش کردم.ولی تو همین چند ثانیه کیرم رفت لای لمبرای کونش و در اومد.داشت آبم میومد.افسانه هیچی نگفت همون جا نشست رو زمین گفت خسته شدم من نمیام دیگه.روسریشو در آورد موهاشو ریخت بیرون .من که جلوش ایستاده بودم تا سینه هاشو دیدم کیرم جلوش علم شد.نفس نفس که میزد سینه هاش بالا پایین میشد.با روسریش عرقای گردنشو پاک کرد.بعد یه خورده بیشتر زیپ سویی شرتو باز کرد دستشو برد تو دور تا دور سینشم پاک کرد تو همین لحظه یه نگاه به من کرد گفت شما یه خورده اونطرفم نگاه کن.منظره به این قشنگی.صبح تا حالا نگات تو سینه منه.
منم خجالتو گذاشتم کنار گفتم آخه مگه میشه این سینه های خوشگلو نگاه نکرد.اگه بزاری اون نصفه دیگشم ببینم خیلی ممنون می شم.
گفت حات بد نشه.در ضمن من شوهر دارم .تو هم که خودت دوست دختر داری.خلاصه رومون تو رو هم باز شد خیلی حرف زدیم یه چند بار نشستم پیشش دستمو کشیدم روی روناش اما هلم میداد کنار اما بازم میخندید و شوخی میکرد.جامون یه مقدار گود بود دور و برم پیدا نبود.دستمو کردم توی سویی شرتش سینشو گرفتم یه مکث کرد بعد دستمو پس زد.می گفت نکن.برو گمشو دیوونه.اما دیگه داشت ناز میکرد.آروم آروم سویی شرتشو باز کرم.سینه هاشو از سوتینش در آوردم .عجب سینه هایی داشت گرد و گوشتی و نرم و بزرگ .انقدر خوردم و مکیدم که سینه هاش قرمز شده بود.گفت بسه دیگه پوستشو کندی...
یه کوله کوچیک داشتم با یه زیر انداز .یه جا صاف پیدا کردم و افسانه رو خابوندم شلوارشو درآوردم تو یه چشم به هم زدن شلوار و شرت خودمم در آوردم و سر کیرمو از رو شرتش می مالوندم در کسش.همش حرفای سکسی میزد.می گفت جون عجب کیر بزرگی داری. این بزرگترین کیریه که تا حالا دیدم.گفتم مگه تا حالا چند تا کیر دیدی؟
گفت منظورم کیر شوهرمه .آخه اون خیلی کوچیکه.گفتم دروغ نگو غیر شوهرت با کس دیگه ای خوابیدی؟
گفت چه کا به این کارا داری.اصلا دیگه حرف نزن فقط بکن مردم از شهوت.شورتشو در آوردم و کیرمو هل دادم تو.عجب کس داغ و لیزی داشت .یه چند دقیقه کردمش و آبمو خالی کردم تو کسش. برش گردوندم رو شکم .چار دست و پاش کردم .کونشو خودش داد عقب گفت کونمو دوست داری؟گفتم آره کیه که همچین کونیو دوست نداشته باشه.گفت خودم میدونم همه بهم میگن.گفتم مثلا کیا؟گفت باز شروع نکن.منظورم همین مردای تو خیابونن.هر جا که تنها راه میرم بهم متلک میگن.
لمبرای گندش بهم چسبیده بود .تا کیرمو گزاشتم روی کونش یه تکون خورد کونش یه جوری لرزید که داشت دوباره آبم میومد منم برای اینکه تابلو نشه سریع کیرمو هل دادم تو کونش و آبمو خالی کرم تو کونش.کونش خیلی گشاد بود.تابلو بود که خیلی داده.خوب که خودمو خالی کردم توش خوابیدم کنارش کیرمو گذاشته بودم لا پاش و با پستوناش بازی می کردم گفتم خوب جنده خانم داشتی می گفتی تو با این هیکل عمرا اگه با کیر کوچولوی شوهرت ارضا بشی.راستشو بگو.
گفت آخه شوخی نمی کنم خیلی کوچیکه.گفتم خوب پس به بقیه هم میدی؟گفت بعضی وقتا.اما جنده نیستم.تا حالا به غیر از تو به دو نفر دیگه دادم.گفت حالا زود باش برگردیم.بچه ها شک می کنن .گفتم به شرطی که قول بدی برام تعریف کنی.
وقتی برگشتیم دیدم آرمین نیست.مرضیه هم تنها نشسته.افسانه نشست رفتم دنبال آرمین دیدم مثل این عاشقا خیره شده به افق گفتم چته پسر.گفت که به مرضیه گفته که با هم دوست باشن.مرضیه هم گفته اصلا من ازت خوشم نمیاد.خیلی حالش گرفته بود.
اما من عجب حالی داشتم.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
صفحه  صفحه 54 از 94:  « پیشین  1  ...  53  54  55  ...  93  94  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA