انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 57 از 94:  « پیشین  1  ...  56  57  58  ...  93  94  پسین »

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها


زن


 
حشر شیوا

سلام اسم من شیواست 18 سالمه قدم 173 و وزنم 45 با سایزه سینه ی 70
کلا کم مو هستم و در نگاه اول اصلا مو رو بدنم دیده نمیشه با این حال تند تند موهای بدنمو میزنم
این خاطره برمیگرده به حدودا دو سال پیش که با دوست پسرم احمد که احمد یه پسر قد بلند و خوش هیکل بود رخ داد
قبل از اولین سکسمون تقریبا هفته ای یه بار میومد خونمون و تو اون چند ساعتی که باهم بودیم اتفاقی به جز لب و مالیدن بینمون پیش نمیومد
چند وقت بود که من بدجوری حشری بودم اما اصلا اهل خود ارضایی نیستم شرایطشم پیش نمیومد که احمدو ببینم تا اینکه قرار شد مامان بابام برن مسافرت و منم شبا واسه خواب میرفتم خونه مامان بزرگم روزی که مامانم اینا رفتم حدودا ساعت 10 صبح بود که زنگ زدم به احمد و گفتم که بیاد خونمون خودمم یه یه لباس توری که تا زیر کونم بود پوشیدم و از زیر شورت و سوتین تنم نکردم نوک سینم بدجور تو چشم بود ، نیم ساعت نشده اومد اول که اومد مثل همیشه یکم لب بازی کردیم و بعد شروع کردم به گاز گرفتن لباش اونم همین کارو کرد زبونمو تو دهنش میگردوندم و هرچند ثانیه یبار زبونمو گاز میگرفت و بعدش مک میزد انگار احمد از من حشری تر بود کم کم دستش اومد رو سینم و شروع کرد سینمو مالیدن از لبم کشید بیرون شروع کرد به مک زدن گردن و لاله ی گوشم هم زمان لباسای منم در میاورد . وقتی لخت شدم اومد سمت سینم شروع کرد به خوردنش یه سینمو میخورد و و با دستش اون یکی سینمو میمالید منم اهو نالم رفته بود هوا انگار با اه کشیدنای من دیوونه شده بود هنوز لباس تنش بود شلوارشو در اورد اما هنوز شرتش تنش بود از روی شرتش کیرشو تنظیم کرده بود رو کسم و هی فشار میداد شیکم و دور نافمو میخورد و بوس میکرد اومد رو کسم و شروع کرد به لیسیدن چوچولم انقد خوب میخورد که احساس میکردن تو هوام کم مونده بود از حال برم با زبونش چوچولمو قلقلک میداد بعد از چند دیقه که کسمو خورد اومد روم و دوباره شروع کردیم لب بازی بعدش بلند شد و واستاد جلوم گفت نمیخوای کیرمو بگیری تو دستات؟ منم از خدا خواسته شورتشو در اوردم یه دفعه کیرش زد بیرون تاحالا کیر از نزدیک ندیده بودم به نظر 18 سانت میومد اما خیلی کلفت بود شروع کردم به مالیدن کیرش بهم گفت نمیخوریش؟ دوس نداشتم اما اون خیلی بهم حال داده بود منم مجبوری خوردم اولش خوشم نیومد اما کم کم باهاش حال کردم بهم گفت 69 بشیم منم گوش کردم... واقعا محشر بود...
یکم که گذشت یه بالش گذاشت زیر کمرم و خودشم رفت از رو میز توالتم کرم دستمو برداشت و کونمو چرب کرد . منم سوراخ کونم خیلی تنگ بود چون تا اون موقع سکس نداشتم و خو ارضایی هم نمیکردم اول با یکی از انگشتاش سعی کرد جا باز منه بعد 3 تا انگشتشو کرد تو یکم دردم گرفت اما حال داد بعد سرکیزشو گذاشت داخل که جیغم رفت هوا گفت عشقم میخوای درارم؟ منم که تو درد داشتم حال میکردن نذاشتم این کارو بکنه خیلی ارومکل کیرشو کرد تو دیگه داشتم از درد میمردم یکم صبر کرد بعد شروع کرد تلنبه زدن دیگه از اوت دردش کم شده بود و داشتم حال میکردم چند دیقه که یهو کونم داغ شد فهمیدم ابشو ریخته تو کونم کیرشو در اورد و گفت بشینم روکیرش منم نشستم یخوردم اونطوری حال کردیم که گفت ساغر من دیگه حال ندارم پاشو بریم حموم تو حمومم یکم لب بازی کردیم و اومدیم بیرون لباسامونو پوشیدیم ساعت 1.20 بود و دوتا تخم مرغ زدم و خوردیم ساعت نزدیکه 4 بود که رفت .
بعد از اون بازم سکس داشتیم که واقعا عالی بود

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
ستاره هوسناک

سلام اسم من علی 18سالمه قد 175 وزن 65 هیکلم بد نیست صورت معمولی دارم چون این داستان یه خاطرست و همه چیزش راسته نمیخوام الکی از خودم تعریف کنم(به دلایلی اسم ها مستعار هستن).
داستان از جایی شروع شد که من بعد از کات کردن باجی افم بایکی از دوستاش به نام ستاره اشنا شدم ک منو داداش صدا میزد(اینروزا دخترا بی اف ندارن جاش شونصدتا داداش دارن:D)بعد از مدتی رابطه منو ستاره نزدیک شده بود باهم زیاد بیرون میرفتیم ولی هیچ وقت نمیزاشت زیاد بش نزدیک بشم اخه یه بی اف داشت ک فامیلشون بود ولی بچه تهران بود واسه همین کم همدیگرو میدیدن هروقت میخواستم نزدیکش بشم میگفت نمیخواد به بی افش خیانت کنه.ستاره واقعا کسی بود که میخواستم شریک جنسی و عاطفیم باشه.از ستاره بگم یه دختر 17ساله قد 165 وزنش خودش میگفت 70 باستن بزرگ وتاقچه ای داشت همیشه مانتو تنگ وساپورت یا شلوار لوله تفنگی میپوشید بایه کفش پاشنه بلند واقعا هیکلش تحریک کننده بود.منم واقعا جذب ستاره شده بودم نمیتونستم ببینم بخاطر یه بچه سوسول نمیتونم بش نزدیک بشم این شد که رفتم توکار مخ زنی که اون به دردت نمیخوره تو سالی یه بار میبینیش فقط وقت و شارژتو حروم میکنی پسرا میخوان جی افشون کنارشون باشه تو که ازش دوری شک نکن که با کسی هست و از این حرفا.تقریبا یک ماه طول کشید تا از اون جداش کردم اخه خیلی محتاتانه برخورد میکردم که شک نکنه حالا نوبت به مخ زنی خودم رسیده بود بعد از این که خوب اعتمادشو جلب کردم و بش قول ازدواج دادم ازش درخواست سکس کردم ستاره واقعا دختر هاتی بود واین شهوتش کمک کرد که پیشنهادمو قبول کنه.ستاره باباش فوت کرده بود توخونه با مامانش و دوتا داداش که ازش کوچیکتر بودن زندگی میکرد چون راضی نمیشد بیاد خونمون قرار شد سر یه فرصت که خونشون خالی شد برم خونشون.یه روز خونه یکی از دوستام بودم چند وقتی بود افتاده بودم تونخ ترامادول 3تا ترامادول200 خورده بودم پا قلیون وسیگار بودم که ستاره ز زد گفت مامانش وداداشاش رفتن چهلم مادربزرگ مامانش منم سریع رفتم خونشون.تارسیدم دیدم بله خانوم بایه لباس دکولته ویه کفش پاشنه بلند با آرایش ساده ک من دوست دارم درو باز کرد توکونم عروسی بود خوشحالی توچشام موج میزد.نشستم رومبل میوه وشیرنی رو گزاشت رومیز اومد بشینه کنارم که کشیدمش روپام نشست تااون موقع من فقط از ستاره لب گرفته بودم ولی اینبار همه چیز فرق میکرد همون اولش که نشست روپام گفت علی عشقم سکسو بیخیال امروز وقتش نیست بااین حرفش زد توبرجکم ولی من دست از تلاش برنداشتم(یه همچین آدم با پشت کاریم من:D)شروع کردیم لب گرفتن اروم لبامون بهم گره خورد داشتم لب بالایشو باولع زیاد مک میزدمو میخوردم بعد یخورده مک زدن زبون همدیگرو مک میزدیم حالا دیگه ستاره داشت واسه سکس اماده میشد اروم شروع کردم به خوردن گردنش ومک زدن لاله گوشش نفسای ستاره تند شده بود دستمو کردم تولباسش وباسینه های نازو درشتش بازی میکردم اروم ازگردنش لیس میزدم و میومدم پاین تا به سینه های بلورینش رسیدم سینه هاش درشت بود طوری که بزور تو دست جامیشد حاله قهوه ای رنگ روی سینش به سفیدی سینش جلوه قشنگی داده بود شروع کردم خوردن سینش سینشو محکم میخوردم گاهی یه گاز کوچیک از ممه هاش میگرفتم یه نگاه به ستاره کردم دیدم چشاشو بسته داره لباشو گاز میگیره حالا دیگه آماده بود واسه یه سکس رویایی اروم درگوشش گفتم بریم تواتاقت سرمو بادوتا دست گرفت ازم یه لب جانانه گرفت گفت علی نمیتونم از سرجام پاشم منم که ازطرفی نشعه ترا بودم وشهوت داشت دیونم میکرد نمیدونم چطور یه دست گرفتم پشت کمرش یه دستم زیر باسنش بلندش کردم بردم اتاقش گزاشتمش روتخت لباسشم درآوردم حالا ستاره جون بااون هیکل سکسی ونازش فقط بایه شرت مشکی جلوم بود دوباره شروع کردم بخوردن سینه هاش دور سینشو لیس میزدمو اومدم پاین روشکمش زبونمو همه جامیکشیدم شهوت توچشاش موج میزد تارسیدم بنافش زبونمو اروم میکردم توش و دورشو لیس میزدم تنش یه بویی میداد که مستم کرده بود اروم رفتم پاین تارسیدم به کسش ازروی شرت بازبونم باش بازی میکردم اروم گازش میگرفتم ستاره صداش بند اومده بود وتندتند نفس میکشید شرتشو بادندون کشیدم پاین وااااااای چی میدیدم یه کس تپل ناز بدون یه تار مو صووووووورتی رنگ کسش میون سفیدی بدنش خیره کننده بود سرمو بردم نزدیکش بوی خوبی میداد همین که زبونمو کردم توش بدنش شل شد و کاملا تصلیم من شد زبونمو از بالا به پاین میکشیدم طعم خوبی داشت لای کسشو بازکردم و بازبونم چوپولشو بازی میدادم و مک میزدم دیگه نفسای تند ستاره تبدیل به اه وناله کردن شده بود سرمو بادستاش گرفته بود و به کسش فشار میداد خوب که کسشو داشتم میخوردم دیدم داره به خودش میپیچه سرعتمو زیاد کردم و با انگشتم چوچولشو بازی میدادم تابا یه اه بلند دهنم پر آب شد حالا نوبت اون بود که شروع کنه کنارش دراز کشیدم ازش یه لب گرفتم گفتم گلم نمیخوای لباسامو دربیاری ستاره یه نگاه به من کرد گفت ببخشید اصلا حواسم نبود قرق خوشی بودم بلند شد لباسامو در آورد بجز شرتم روم دراز کشید شروع کرد به لب گرفتن اروم اومد روگردنم بعد همین طور کارایی که من کرده بودمو انجام داد وقتی رسید به شرتم کیرمو بازی داد یهو شرتمو کشید پاین یه نگاه به کیرم کرد و گرفت دستش بوش میکرد وهی قربون صدقش میرفت یکم گذشت ولی کیرمو نمیخورد گفتم اگه دوست نداری نخورش اونم گفت من عاشق ساک زدنم از کل فیلم سوپر ساک زدنو بیشتر دوست دارم ولی وقتی نگام میکنی نمیتونم اینکارو کنم من سرمو بالا گرفتم که راحت کارشو کنه که یهو احساس کردم کیرم گرم وخیس شد تند تند ساک میزد خیلی حال میداد ولی چون تجربه نداشت دندوناش اذیتم میکرن یه ده مین ساک زد وکل کیروتخمامو لیسید تواین مدت من باکسش بازی میکردم دیگه صدای دوتامون دراومده بود که گفت علی دیگه تاقت ندارم میخوام کیرتو توکسم حس کنم من ازاین حرفش جا خوردم ولی بش گفتم نمیشه اخه توهنوز دختری اونم گفت چه فرقی میکنه پردمو الان بزنی یا شب ازدواج بعدم همه میگن ازکون خیلی درد داره باهزار مکافات راضیش کردم از کون آروم بکونم از رو میز آرایش یه کرم برداشتم به حالت69 خوابیدیم اون واسم ساک میزد منم سوراخ تنگ تنگ وخشکلشو چرب کردم وشروع کردم به باز کردن کونش بعد از ده مین هرکاری کردم بزور بیشتر دوتاانگشتم نرفت توش خوابوندمش روشکم یه بالشتم گزاشتم زیرش حالا سوراخش افتاده بود بیرون کیرم از آب دهنش خیس بود ولی هرچی زور زدم نمیرفت تو یهو یه فشار دادم همین که سر کیرم رفت تو یه جیغ بلند کشید واز زیرم پرید اشکش درومده بو شروع کرد لج بازی که نمیدم دوباره کسشو خوردم خوب که شهوتی شد اروم اروم کیرمو میکردم داخل نگه میداشتم جا باز کنه 15 مین طول کشید کیرمو تا اخر کردم توش اروم تلمبه میزدم اما کونش بیش از حد گرمو تنگ بود اولش درد میکشید بعد از چند مین که کونش جا باز کرد تند تند تلبه میزدم صدای هردومون در اومده بود صدای خوردن بدنمون به هم کل خونه میپیچید بعد از 15 مین(اگه هی اسم ساعتو میارم چون جلوچشم بود و گزشت زمانو میدیدم)تلمبه زدن خستم شد من خوابیدم اون اومد نشست روکیرم بالا پباین میشد وقربون صدقم میرفت وهی میگفت جون کیر عشم توکونمه علییییی میخوام جرم بدی اونقدر بالا پاین کرد که خودش خسته شد ولی مگه این ترامادولایی که خورده بودم میزاشت ابم بیاد خوابوندمش کنارتخت پاهاشو گزاشتم روشونه هام تند تند تلمبه میزدم پاهاشو از هم باز کردم انگشتمو کردم توکسش وخوابیدم روش سینش و گزاشتمش تودهنم و تلمبه میزدم ستاره اه وناله میکردو چشاشو بسته بود منم تو اسمون بودم تااین که ستاره دوباره ارضا شد کیرمو درآوردم وگزاشم لا سینه هاش عقبو جلو میکردم سرشو گرفته بود پاین نوک کیرم میرفت تودهنش بعد 5 مین دوباره خوابوندمش وکیرمو کردم توش تند تند تلمبه میزدم و باکسش بازی میکردم که صدای دوتامون بلند شد بعد 10 مین ستاره بایه اه بلند دوباره ارگاسم شد منم سرعتمو زیاد کردم دیگه خیس عرق شده بودم که حس کردم ابم داره میاد به ستاره گفتم گفت بریزش تو میخوام اب عشقم کونمو بزرگ کنه که بایه اه بلند که فکر کنم همسایشونم شنید ارضا شدم و افتادم روش کل اب بدنم ریخت توکونش دیگه بعد ازاین سکس سنگین نمیتونستم تکون بخورم یه خورده توهمون حالت بودیم و لب میگرفتیم که ستاره بلند شد رفت دستشویی که خودشو تمیز کنه منم تو این مدت بزور لباسامو پوشیدم وقتی برگشت بایه سینی بود که توش یه لیوان شیر موز.خرما.گردو و میوه بود از هرکدوم یه خورده خوردم کلی ازهم تشکر کردیم یه لب گرفتیم ومن رفتم.شیش ماه بعد ستاره باکسی دیگه ای دوست شد ورفت فقط امید وارم اشتیاق به سکس از کس کار دستش نداده باشه...
مرسی که داستانو خوندید این اولین تجربه سکس من واولین تجربه سکس ستاره بود

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
اولین دوست پسرم و سکسم

سلام .من نسیم هستم و 21سالمه و مو هایی طلایی و چشمانی طوسی دارم .
هرسال تابستون که می شد من می رفتم خانه مادر بزرگم 2 سال پیش وقتی وسایلم را جمع کردم برم مامان بهم گفت یه مشتری جدید امده خونه بالای مادر بزرگم دانش جو هست من ان موقع 18 سالم بود گفتم باشه به من چه .(منظور مامانم این بوده که حواسمو جمع کنم)
وقتی رفتم دو روز گذشت و من هنوز این همسایه را ندیده بودم. شب سوم نشسته بودم پای تلویزیون زنگ خورد چادر سرم کردم رفتم دیدم یه پسری قد بلند مو های کوتاه مشکی و چشمانی تیله ای و مشکی دم دره سلام کرد اول دست و پامو گم کرد بعد اب دهنمو دادام پایین و گفتم سلام.دستش را سمتم دراز کرد وگفت بشقابتون دستتان درد نکنه خوش مزه بود .بعدا فهمیدم مامان بزرگ از غذای که ظهر درست کردم داده بهش منم گفتم نوش جان پرسید شما درست کردید جواب دادم بله و تشکر کرد و رفت ولی مهرش در قلب من ماند .
بعد مدتی باهم دوست شدیم من غذا میبردم اون توش گل وشمارشو می زاشت.
ماه اخر تابستون بود و من عاشق احسان خودم شده بودم .
یه شب حال مادر بزرگم خراب شده بوده و زنگ زد به احسان بیاد پایین ومنم در خواب ناز په سر می بردم احسان هم شماره بابامو از دفترچه تلفن گیر اور و بهش زنگ زده مادر بزرگم را بردن بیمارستان و بابام هم که می دانست احسان پسر پاکی هست چقدر هم که پاکه منو به او می سپارد احسان هم از خدا خواسته میاد تو اتاق بالا سر من منو میبره بالا خونه خودش من اول فهمیدم تو بغل کسی هستم گرمای وجودش را حس میکردم ولی از ترسم چشمام رو باز نکردم منو گزاشت رو تخت و شروع کرد به ناز کردن مو هایم تا تصمیم گرفتم چشمامو باز کنم وقتی چشمو باز کردم خواستم جیغ بزنم که دستشو گزاشت رو دهنم و ما جرا رو برام تعریف کرد بخودم امدم دیدم با لباس خواب بندی ام هستم خودمو جمع جور کردم احسان که دید من خجالت کشیدم یه پتو انداخت دورم و کنارم نشست . گوشی را برداشت زنگ زد به بابام بعد رو به من گفت مامان بزرگت خوبه اون ها تا فردا پیشش می مانند منم فردا می برمت اونجا بهد دستش را کرد تو موهام ترسیدم اصلا نگاش نکردم سرمو اورد بالا تو چشام نگاه کرد گفت : این هفته پدر مادرم میان دیدنم می خوام ازشون بخوام برام برن خاستگاری .گوشامو تیز کردم به لباش نگاه کردم و گفت: تو مال منی و هر جور شده بدستت میارم .یک هو امد جلو اون یکی دستش را دور کمرم انداخت و مرا غرق بوسه کرد. اولش ترسیدم بلد نبودم باید چی کار کنم بعد منم شروع کردم به خوردن لباش سر انگشتام داغ شده بود انگار از سرم بخار می امد بیرون خجالت کشیده بودم دستش رفت رو لباس خواب یک سره ام و بندش را گشید از ترس چشام باز شد لباش تو لم بود ومنو سفت گرفته بود که چیزی نگم با دستاش چشامو بست و ازم پرسید پریودی؟ تعجب کردم چشام باز مانده بود و خجالت زده بهشش نگاه کردم دوباره پرسید و سرمو ناز کرد گفت بگو دیگه منم گفتم نه .
و منو دوباره در بوسه کشید و دستم را دور گردنش حلقه کردم دستش رو سینه هام بود حالا بر عکس یخ کرده بودم انگار پارچ اب سرد ریختن روم کلی فکر تو زحنم بود که همش پرید گردنم بوسه میزد قلقلکم می امد دستم را رو سینا اش گزاشتم و هلش دادم عقب گفت چیه چرا هولم میدی ملتمسانه گفتم نه این کارو نکن بزار برم .
نگران نگاه کرد و گفت نترس وبه کارش ادامه داد کم کم داشتم بی حال میشدم انگار مستم که لباساشو در اورد خودش انداخت روی من گفت بگیر گفتم چی را ؟دستمو گرفت وزد به کیرش خیلی سرخ شدم دستش روی کسم بود و هی بازی میکرد کسم وول وول میکرد کیرشو چسبون به من دیگه صبرم تمام شد گفتم نمی توانم بیشتر پیش نرو گفت نترس از پشت میکنمت منو برگرداند و با انگشت میکرد تو سوراخ کونم هی خیسش کرد بعد یه چیزی رفت تو انگار دنیا روی سرم خرابشه جیغ زدم که گفت ارام ارام خوبه حالا کاری نکردم کی باسنمو گرفته بود ضربه میزد و شروع کرد به تلمبه زدن اولش درد داشت ولی بعد کیف داد ابم داشت میومد کیرشو دراورد ریخت رو کمرم وایی چندش بود بهش گفتم ازم نخواه بزارم تو دهنم گفت باشه گلم باشه واسه بعدن ها ورفت زیرمو کسم خورد و من خوابم برد وقتی بیدار شدم لخت تو بغلش بودم سرم زیر گردنش بود و مو هامو نوازش می کرد وقتی تکون خوردم نگام کرد گفت عشقم زن شدنت مبارک ومن منظور حرفشو نفهمیدم بعد اون رفتیم بیمارستان و حال مادر بزرگم خوب بود فردا شبش امد خاستگاریم و الان یه ساله عقد هستیم و قراره لیسانس گرفتم ازدواج کنیم برام دعا کنید خوش بخت شوم.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
زن


 
عشق کثیف


چهارده سالم بود صدای زنگ تلفن منو به سمت خودش کشوند
-بله
-بفرمایید-خوبی؟
-ممنون شما
- من رضا هستم
-نمیشناسم
-خب کم کم میشناسی عجله نکن
سریع قطع کردم گفتم معلوم نیست کدوم احمقیه حتمآ یکی هست میخواد منو امتحان کنه 
دوباره صدای زنگ تلفن منو به سمت خودش کشوند
-بله
-چرا قطع کردی؟
-آقا آزار داری؟ چته مزاحم نشو
-خانوم خوشگله تپل مپلی عسلی حالا با ما راه بیا 
-اگه یک دفعه دیگه مزاحم بشی خط و میدم کنترل کنن
-اگه به تهدیده که من هم میام سراغت و....
-شما مگه خونتون اینجا نیست؟ مگه فامیلت این نیست؟
-بله شما آدرس منو از کجا داری؟
-دیدی برای من خیلی ساده است که با یک اشاره همه هست و نیستت و پیدا کنم و بریزم جلوت
وقتی دیدم که مشخصات منو دقیق داره راستش اولش ترسیدم ولی خب کنجکاو شدم ببینم کیه که اینقدر اطلاعات دقیق داره تلفنهاش هفته ها ادامه داشت تا جایی که روزی نبود که بیش از چهار ساعت باهم صحبت نکنیم از اونجایی که من خیلی مغرور بودم و به هرکسی پا نمیدادم بعد از ماهها تازه اعتراف میکردم که عاشقش شدم و دوسش دارم اون هم خیلی ابراز عشق میکرد و میگفت ماهها دنبالم بوده و از من خوشش میاد میگفت با مامانش در مورد من صحبت کرده و گفته من به زودی نامزد میکنم و دنبال زن برام نگردین من هم چهارده سالم بود و نمیخواستم تو اون سن ازدواج کنم و به حساب خودم صداقت کلام اون برام ثابت شده بود دوستی و رابطه ما خیلی صمیمیتر شده بود که حتی اگه هر روز هم همدیگر ومیدیدم باز هم کم بود شبها به عشق هم میخوابیدیم و روزها با یاد و خاطرات سر میکردیم.
خانواده من هم شک کرده بودن به تابلو بازیهای من تذکر زیادی هم داده بودن ولی من توجهی نداشتم کم کم همه فامیل از رفتارهای من متوجه موضوع شده بودن اون هم خیلی تابلو بود و حتی همسایه هاشون هم از این موضوع ما باخبر شده بودن!! خلاصه دوستی ما هر روز که میگذشت صمیمیتر میشد و این عشق در دلمون ریشه میگرفت من هم دوست نداشتم در سن چهارده سالگی ازدواج کنم ولی اگه اون اقدام میکرد برای اینکه دوست داشتم مال همدیگه باشیم جواب مثبت میدادم خانواده های هردو تحصیل کرده و وضعیت مالی هردو هم خوب بود و در یک رده بودیم و مشکلی از اون نظر نداشتیم فقط هردومون به تحصیل ادامه میدادیم تصمیم گرفته بودیم بعد از چهار سال باهم ازدواج کنیم در مورد شب زفاف و...سکس و این چیزها خیلی حرف میزدیم حتی چند دفعه هم از من درخواست کرده بود که به خونشون برم ولی من رد میکردم و این بود که باعث میشد اعتماد اون رو به خودم جلب کنم ولی من هرگز حاضر نبودم با اون قبل از ازدواج سکس داشته باشم غرور داشتم! یکروزبعد از دو سال از دوستیمون اون باز هم حرف خودش رو تکرار کرد و به من پیشنهاد سکس داد حتی منتظر نشد جواب من روبشنوه برای خودش قرار گذاشت شنبه ساعت 4 بعدازظهر ولی این حرفش رو با خشم زد یعنی اگه نرم دیگه نه من نه اون یه جوری تهدید بود نمیدونم ولی من اون موقع کور بودم و نمیفهمیدم رفتیم باهم طلا فروشی و برای من حلقه خرید و دستم کرد دیگه خر شدم که مال همدیگه ایم ولی باز هم دلم نمیخواست که شنبه من برم دوست داشتم اون روز اصلآ نمیومد نمیدونید شنبه رو چطوری گذروندم فکرش هم نمیکردم که خودم بخوام خودمو بدبخت کنم و توی منجلابی پا بذارم که خودم واسه خودم ساختم ساعت یک ظهر شد که داشتم دیوونه میشدم دوس داشتم توی اون سه ساعت بمیرم تا اینکه ساعت چهار شد و تپشهای قلب من سر به آسمون میذاشتند که چه اتفاقی قراره بیوفته و من الان چه سرنوشتی رو برای خودم رقم خواهم زد ساعت چهار رفتم سر قرار دیدم زودتر از من اونجا بود دستو پام میلرزید منو سوار ماشینش کرد و یه چرخی زدیم توی خیابون رفتیم بستنی خوردیم خیالم راحت شد که از سکس خبری نیست ولی ساعت 5 قرار داشتیم بالاخره ساعت 5 رفتیم خونه یکی از دوستاش دیگه داشتم میمردم بدنم یخ زده بود سردم بود چشام سیاهی میرفت فکر کردم جنده شدم و از این اسم حالم بهم میخورد فقط از خدا میخواستم بمیرم در اون لحظه رفتیم تو خونه اول روسری منو در آورد بعد موهامو باز کرد بعد مانتو رو در آورد و بعد لباسامو در آورد و بعد شورتمو ...ذوق کرد میگفت کس دارم کس عشقمو آخ الهی فداش شم جوووننن این حرفاش منو بیشتر میترسوند خودش هم فهمیده بود ناخواسته بوده و دارم از ترس به خودم میشاشم بعد شروع کرد به در آوردن لباسهای خودش بعد شورتشو در آورد و یه دفعه یه کیر بزرگ و دیدم وایییی ترسیدم اولین بارم بود که کیر و از نزدیک میدیدم با خودم گفتم خدایا این قراره کجای من بره؟؟؟ داشتم میمردم فقط شاید بخندید ولی حتی زمانی که داشت منو میبوسید من در حال صلوات فرستادن بودم و از خدا کمک میخواستم که سالم از این خونه لعنتی برم بیرون بعد گفت تپلی من بیا بشین روی پام منم که مثلآ نشسته بودم دستمو انداخت دور گردنش شروع کرد صورت منو خوردن چشمامو بوسید گونه هامو میبوسید لبامو خورد زبونمو لیس میزد و میخورد رسید به گردنم و حسابی گردنمو خورد ولی صدای قلب من به آسمون میرفت من مثل مجسمه نشسته بودم و تکون نمیخوردم و به جرات میگم هیچ لذتی هم نمیبردم و فقط صلوات میفرستادمو زمزمه میکردم بعد رسید به سینه هام گرفت تو دستش و قربون صدقشون رفت و نوکشون و گذاشت تو دهنشو میک میزد و با اون دستش هم اون یکی رو میمالید و از لذت داشت میمرد و حسابی تحریک شده بود ولی من بیچاره فقط در اون لحظه از خدا میخواستم از این خونه برم بیرون هرچی به پایین نزدیکتر میشد ترس من بیشتر تا اینکه منو خوابوند روی تخت و پاهامو از هم باز کرد سرشو کرد لای پاهام و حسابی کسمو لیس زد منم در اون لحظه که اصلآ نمیخواستم لذت ببرم چون تقریبآ به زور بود ولی بخاطر اون هیچی نمیگفتم ولی حتی لذت رو نفهمیدم چیه فقط بغض گلومو فشار میداد سر اون لای پاهام بود و داشت کسمو میلیسید و بدن منم سرد و داشتم میلرزیدم منتظر بودم که بزنم زیر گریه اصلآ هیچ صدایی ازم شنیده نمیشد اون هم میدید لذت نمیبرم هی خوردنشو بیشتر میکرد مثلآ بیام تو راه و شاید از این حالت در بیام ولی نتونست بغضم داشت منو میترکوند همونجا بود که احساس تنفر تو وجودم ریشه زد سرشو زدم کناردستمو گذاشتم روی کسم داشت خطرناک میشد منو برگردوند سوراخ کونمو لیس زد انگشتشو کرد توش بعد چربش کرد و انتظار داشت که کیر کلفت و درازشو بره تو کونم من که هیچی حس نمیکردم فقط میدیدم که چطور عشق داره به تنفر تبدیل میشه ولی من مقاوت میکردم تا اینکه سر کیرشو گذاشت دم سوراخمو با فشار زیاد نوکشو داشت میکرد توی کونم که صدای جیغم در اومد و سریع از روم بلند شد و کیرشو در آورد منم که دنبال بهونه بودم که خودمو خالی کنم و بزنم زیر گریه مثلآ دردو بهونه کردمو خودمو خالی کردم و فقط زار و زار مثل ابر بهار اشک ریختم تا اینکه خودش گفت ولش کن مثل اینکه نباید ادامه بدیم اومد و بدن منو پاک کرد کیرش هنوز سیخ بود بعد لباسای منو تنم کرد و از اون خونه رفتیم بیرون فقط اون لحظه که پامونو گذاشتیم بیرون داشتم خدا رو شکر میکردم و توبه بخاطر کار ناخواسته!!! ولی دیگه به روی من نیاورد ولی من روزها و شبها به این موضوع فکر کردمو اشک ریختم که ناخواسته چطور عشق آسمونیه اون تبدیل به هوس شد ولی خب در مورد اون موضع با من حرفی نزد سالها میگذشت و ماهها و روزها هم گذرا بودن تا اینکه از اون روز دو سال گذشت.
و یک روز که حرف از ازدواج رو میزدیم(با این همه یاد چهار سال زندگیم که به خاطر اون رفته بود فکر میکردم باز هم یه ذره احساس نسبت بهش داشتم) و حاضر بودم باهاش ازدواج کنم یه روز که از خاطرات گذشته حرف میزدیم گفت چهار سال از عشقمون گذشت ولی راستی آیا به این فکر کردی که چرا عشق فرهاد و شیرین پایدار موند؟ گفتم نه...گفت من بهت میگم چرا.چون هیچ وقت بهم نرسیدن!این حرفش مثل یک پتک بود توی سرم بغض کرده بودم بهم گفت منو تو میتونیم تا آخر عمر باهم دوست باشیم تا هرزمان که تو میخوای ولی هرگز نمیتونیم باهم ازدواج کنیم گفتم چرا؟ گفت چون تو اگه دختر خوبی بودی نباید با من دو سال پیش سکس میداشتی اونجا سکوت نکردم مثل دو سال پیش نذاشتم باز هم فکر کنه خرم بهش گفتم تو اگه پسر خوبی بودی به من پیشنهاد سکس نمیدادی اون به من گفت من پسرم میتونم هرکاری بکنم ولی تو نه! ولی بغض من اجازه جوابگویی رو نمیداد که این انصاف کجاست؟ خدایا پس انصافت کو؟ چرا به دادم نمیرسی؟مگه این من نبودم که حتی میخواستم خودکشی کنم ولی سکس نداشته باشم غرورمو شکستم خودم خرد کردم که اون ناراحت نشه و سکوت کردم واشک ریختم که اون ناراحت نشه پس این چرا به من میگه من خاستم آیا فراموش کرده؟اگه پسری که ادعا میکنه ایرادی نداره خودش دوست دختر داشته باشه ولی دختر نباید دوست پسر داشته باشه پس اون چطوری میتونه با دختر دوست بشه؟ درصورتی که خودش میگه دختر نباید دوست پسر داشته باشه...داشتم دیوونه میشدم همه زندگیم نابود شده بود اصرارهاش جلوی چشمم بود که چطور التماس میکرد برای دوستیمون چطور دلم براش سوخت و فکر میکردم مرده چقدر ساده بودم چطور آبروم رو پیش فامیل بردم و چطور خودمو خورد کردم و چطور با کمال پررویی به من میگه تو اگه خوب بودی با من دوست نمیشدی دیگه حتی اون احساس باقیمانده هم از تو دلم رفت و به نفرت تبدیل شد داشتم دیوونه میشدم که کارت عروسیش رو به من نشون داد که مال دو هفته آینده بود اون هم با دختر خالش و عشق چهار ساله من تموم شد و من بربادرفتم

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
اولین سکس مهدی

سلام.من مهدیم 22 ساله.خاطره ای که میخوام براتون بگم اولین سکسمه که برمیگرده به 3سال پیش.من یه جوونم با قیافه تقریبا خوب.یه دوس دختر داشتم به اسم لیدا که دوسال از خودم کوچیکتر بود.و به خاطر اینکه باباش فوت شده بود آزاد بود.ولی مشکل اینجا بود که لیدا با من حدود150کیلومتر فاصله داشته داشت و منم اونجا نه خونه داشتم نه کسیو میشناختم.تنها کاری که میتونستیم بکنیم این بود که عکسامونو واسه هم بفرستیم.یا شبا اس سکسی بدیم.خلاصه زدو ما دانشگاه قبول شدیم تو همون شهر البته ناگفته نمونه الویت اولو زدم همون شهر.تو دانشگاه با یه نفر آشنا شدم که منو برد خونشونو یه درصدی از اجاره رو میدادم و باهاش همخونه شدم.دوشنبه بود زنگ زدم به لیدا که بیاد ببینمش پارک بزرگی هم نزدیکای خونمون بود تو پارک قرار گذاشتیم.انقدر استرس داشتم که ظهر اصلا نتونستم ناهار بخورم.راس ساعت رفتم تو پارک لیداو دیدم که گوشیش دستشه و میخواد بهم بزنگه.صداش زدم و رفتم پیشش.تو پارک مامور بازار بود و بهونه خوبی که بکشونمش تو خونه.وقتی پیشنهاد خونه دادم اول رد کرد ولی با اصرار من قبول کرد.باهم رفتیم تو خونه با فاصله ازم نشست منم اصلا روم نمیشد که بهش دست بزنم.با کلی استرس بهش گفتم بیاد پیش خودم بشینه اونم قبول کرد کنارم نشست دست انداختم لای گردنش مغزم داغ شده بود تا حالا به یه دختر دست نزده بودم ولی خدا خیرش بده خودش رو زمین گرفت خوابید بهش گفتم میشه بیام پیشت بخوابم.رفتم پیشش خوابیدم دستمو گذاشتم رو صورتش لبامو بردم جلو اونم آورد جلو لبامون رفت رو هم ده دقیقه ای لب گرفتیم دستمو گذاشتم رو کونش دیدم خوشش اومده شروع به مالیدن کونش کردم.بعد دستمو از جلو بردم تو شلوارش کسش خیس خیس بود.چندشم شد.دستمو خواستم بکشم بیرون که دستمو گرفت.شروع کردم باز کردن دگمه هاش مانتوشو درآوردم.و بقیه لباساشم همینطور خودمم لخت شدم.چشاشو بسته بود و ناله میکرد از جلو خوابیدم روش کیرمو گذاشتم لای پاش و شروع کردم گردنشو خوردن خیلی داشت حال میکرد.لای پاش خیلی خیس بود داشت بهم حال میداد.سینه هاشو میمالدونم و اون فقط ناله میکرد.بعد ازش خواستم بچرخه و اون انگار بردم باشه هر چی میگفتم گوش میکرد.چرخید از پشت گذاشتم لای پاش ولی زیاد حال نمیداد بیخیال کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش خواستم فشار بدم که لیدا گفت توش نکن دردم میاد.ولی منو میگی ندید پدید یه توف زدمو فشار دادم تو کونش جیغش در اومد ولی دراز کشیدم روش آروم تر شد روی شونه هاشو میبوسیدم وآروم تلمبه میزدم دستمو از زیر شکمش رد کردم و شروع کردم مالیدن کسش تا ارضا شد خودمم شروع کردم تلمبه های سریع و واسه اینکه ترامادول خورده بودم آبم دیر اومد وقتی که خواست آبم بیاد کشیدم بیرون و ریختم رو کمرش و بعد با شرتم پاکش کردم.بعدشم خودشو انداخت تو بغلم شروع کردیم لب گرفتن.هر دومون سکس اولمون بود و بهمون خیلی خوش گذشت بعد از اون هفته ای یه بار باهم سکس کردیم.البته الان عروس شده و تو شهر خودمون زندگی میکنه.Kiss

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
مرد

 
رمانتیک ترین داستان من


داستاني رو که ميخوام بنويسم ماجراي زندگي حقيقي خودم و عشقمه اگه در مواردي داستان رو نيمه کاره رها کردم ديگه واقعا قادر به تايپ نبودم. اگه کسي از خوندنش احساس ناراحتي کرد من ازش متشکرم وعذر ميخوام از همدردي همه ممنونم ) در ضمن از آوردن اسم خود داري کردم...(. جريان از يه مراجعه به واحد ساختماني شروع شد من که يک جوان 24 ساله و مهندس الکترونيک بودم از طرف شرکت براي نقشه کشي شبکه بندي واحد 18 طبقه اي رفته بودم و ... يک لحظه چشمم به يک پري افتاد)دختري 23 ساله بود( اولش فکر کردم خيالاتي شدم از روي کنج کاوي به تعقبش افتادم که ديدم با چند نفر در گوشه اي بحثش شده قفل کرده بودم که ديدم با صدايي به خودم اومدم : آقا ... وقتي متوجه هنگ کردن من شد با لبخندي گفت امرتون. من که تمام وجودم قفل کرده بودم فقط گفتم هان... گفت اگه کارگر جديديد ما اينجا به کسي احتياج نداريم. من که تازه خودم رو جمع وجور کرده بودم گفتم بزرگترتون رو مي خواستم.


با تعجب گفت چي... ديدم که خراب کردم خواستم درستش کنم که گفتم شما اينجا چه کاره ايد. وقتي ديدم دوباره خراب کردم آخه قلبم داشت وا ميساد متوجه خنده کارگرا شدم .گفتم اگه ممکنه لطفا يک لحظه .گفت تشيف داشته باشيد الان خدمت مي رسم دوباره نگاهم نا خوداگاه قفل شده بود که ديدم به کارگرا با باز کردن نقشه يه چيزايي گفت منم از فرصت استفاده کردم حسابي با صد دل ديدمش : درخدمتم .دوباره حول کرده بودم که با لبخندي که ديدم خودم رو جمع کردم وگفتم جهت نقشه برق خدمتتون رسيدم که ديدم زد زير خنده من که ديگه داشتم ميمردم قرمز شده بودم)اين خندهش هيچ وقت از يادم نميره( که با دست جلوي دهنش رو گرفت و ما رو از ديدن اين صحنه محروم کرد و گفت : ببخشيد وقتي مي خنديد دو چندان زيبا ميشد... خلاصه فهميدم که مهندسه و نقشه ساختمان از خودشه و باباش مالکه بعد با هم جهت آشنايي من از واحدها به هر طبقه سري زديم و چون سازه در مراحل اوليه بود و واحدها تازه تکميل و از آسانسور خبري نبود حسابي من حال کردم تازه متوجه شدم تو واحد همکفيم دوباره با لبخندي از برخوردش معذرت خواهي کرد و گفت که ديگه بايد بره منم که از ديدن دختري با اين مرتبه وطرح وسيع اجرايي تو کف بودم گفتم که اجازه بديد با ماشين برسونمتون که ديدم در پاسخ گفت ماشين همراهشه بعدش با 206 از کنار پرشيام رد شد...



خلاصه تو بازديد بعدي با پدرش هم ملاقات کرديم که ديدم بعد از پوزش از رفتار دخترش در برخورد اول که تازه دوزاريم افتاد همه چيز لو رفته. هول شده بودم که گفت جووني از اين چيزا داره... با لبخند وسلام دختره منم سلام کردم که ديدم دستش جولومه منم باهاش دست دادم داشتم نگاش ميکردم که باباش گفت راحت باشيد. خلاصه منم نقشه واحدها و جاهايي که بايد کار ميشد رو علامت گذاري کردم و در آخر کار رو قبل از موعد تحويل دادم که پدرش خيلي خوشش اومد و آدرس رو ازم گرفت که از زحمتم تشکر کنه و دختره هم تا دم در همراهيم کرد و رفتم... دو شب بعد به خونه اومدم گفتم ماماني ماماني ... قفل کردم دختر آرزوهام جولوم بود سلام کرد منم باهاش دست دادم و يه بوس از دستش کردم ديدم دوباره يکي گفت راحت باشيد ديدم بله با خانواده اومدن بعد از سلام دور هم نشستيم اينم بگم که پدرم تو سازمانه و مادرم مديره و خيلي خوش زبان گير دادنن که برو و شامت رو بخور وقتي که سير برگشتم ديدم که بحث تعريف از منه. خودم رو گرفته بودم که مادر گفت: عروسم خيلي سره ... من گفتم ماماني ... پدر گفت که خانوم مزاح گفتن خودشون گفتن که دخترشون ما رو به زور اينجا کشونده من ديگه ديوونه شده بودم گفتم شوخي بسه من قصد ازدواج ندارم که همه زدن زير خنده مخصوصا عشق گلم... خلاصه همه چيز به همون شب ختم شد ومن در عين اينکه به خواستگاريم اومده بودن به عشق رسيدم... همه چيز به خوبي گذشت و من روز از روز عاشق تر ديگه پسر 2تا خانواده بودم و... ازدواج برگذار شد فاصله کمتر و کمتر نمي تونستم چشم از تو چشمش بر دارم دور و وري هام هم که نمي دونم کي بودن گير دادنن ببوسش ببوسش ... به شب رسيديم و خلوت.




گفت که دارم تو رويا به سر مي برم منم که ديگه حالش رو نداشتم ولو رو تخت/ گرما رو حس ميکردم نمي تونستم ببينمش عشق بود و عشق. گفتم فقط يک خواهش دارم گفت جون بخواه گفتم جونت مال خودت يه زوري به من بزن که از خستگي مردم با ورتون نميشه که تا نشست روپشتم و دستش به سر شونه هام خورد پريدم هوا خنديد از همنايي که مخصوص چهره ي پرياست و گفت بالاخره برق گرفتت دوباره تکرار شد و من از روي لذت نمي دونم کي خوابم برد... بيدار که شدم ديدم دستش دور گردنمه با بوسه اي از غنچه ي لبش يواش طوري که بيدار نشه رفتم کنار تازه متوجه شدم که هنوز تو لباس داماديم چشمم که به اون که خورد ديدم عروس قصه هام روي تخت با لباس عروسه و کت منم روش کشيده زنگ که خورد بازم محروميت منو گرفت ماماني ومادرش با خنده تو اومدن و گفتن نوش جونت گفتم چي رو با خنده گفتن خودتي ... منم گفتم تحويل بگيريد در و که باز کردم گفتن يعني خاک حيف که ما جات نبوديم گفتم که خانوما حشري نشيد شما خانوميد و داماد منم... ماماني گفت که ميدونستم بي بخاري ولي نه به اين حد ... ناجيم گفت که آهاي نبينم که عزيزم رو ناراحت کنينا و با بوسه اي تو بغلم جا گرفت بعد کت رو روي شونه هام انداخت و گفت حال کردي منم گفتم ما که فداتيم مامانم اينا صدا شون در اومد که اگه رعايتتون رو کرديم پر رو نشيد منم که يک هفته مرخصي بودم گفتم که خانوما درسهاتون رو بديد و ما که رفتيم شرکت هنوز کامل بر نگشته بودم که لباش رو لبام قفل شد و گفت نرو بلندش کردم بعد از يک دور چرخ گفتم ديگه ديونم نکن که از دست ميرما و زدم بيرون ... به خونه که رسيدم حالم گرفته شده بود ديدم که بله ميز چيده شده و شر شر آب ... باورتون نميشه که چي ديدم زدم به سيم آخر گفتم شکرت خدا چي ساختي گفت چه فايده که به چشم تو نمياد گفتم که ديگه نذار به جاي غذا تو رو بخورم گفت ما که از خدا مونه حمله کردم که در رفت گفتم چيه ترسيدي گفت اگه که ميترسيدم که عروست نمي شدم دوباره دور ميز رو زد که زنگ خورد گفتم لعنت به هر چي مزاحمه در رو که باز کردم ديدم که بله پدر و پدر شن.



ببام گفت که فکر نکني که نشنيديم پدر خانوم هم گفت که داشتيد گرگم به هوا بازي مي کرديد يا خونه خالي گير آورده بودين من به قول خودش گفتم که جوني ديگه که همه زدن زير خنده ... غروب که شد همه رفتيم سالن که موبايلم زنگ خورد و از طرف شرکت براي رفتن به لندن منتخب شده بودم )چون زبانم کامل بود( که هر چي دليل آوردم نشد بعد از شام موضوع رو که گفتم از همه بيشتر حال عزيزم گرفته شد و خلاصه قرار شد فرداش راهي سفر يک ماهه بشم شبش به خونه مامانم اينا رفتيم و من طرح ها رو جمع کردم و صبحش بعد از خدا حافظي از همه/ بهش گفتم آهاي خيال نکني که در رفتي بعد از برگشت به حسابت ميرسم که گفت از ترست در رفتي پر رو نشو ديگه موبايلوکه رومينگ کردم با خودم بردم و لحظه به لحظه در جريان اوضاع بودم... تلفني خيلي اذيتم مي کرد هر بار که گير ميدادم اي نامرد چرا اذيت مکني ميگفت چون نامردم ديگه... شب شد و تو فرودگاه بودم که ديدم دريغ از يک نفر که به استغبال بياد پيش خودم گفتم لابد چون دير وقته کسي نيومده رفتم خونه در رو که باز کردم چشمم به قبضهايي پشت در خورد شکه شدم ... چند بار صداش زدم که ديدم نيست مثل ديونه ها اين در و اون در کردم که ديدم داره روبه روم ميخنده نفس عميقي رو کشيدم و گفتم دختر تو که منو کشتي بازم خنديداز اون خنده ها که صورتش رو زيبا مي کرد... و گفت تو که خيلي وقته کشتمي گفتم اه حالا که اين جور شد بايد تنبيه شي الان خانومت ميکنم... بعد از يه حال اساسي اونم با زيباترين دختر دنيا تازه ديدم که گفت چيزي نديدي گفتم تورو زد زير خنده که بايد يه چشم پزشکي ببرمت... خوب که ديدم بله لباس عرسيمون رو پوشيده وحسابي آرايش کرده بود گفتم که اينا الان که خوني ميشه. يه مرتبه ديدم که تو بغلم شل شد گفتم نازي ترسيدي؟ گفت که يه چيزي ازت بخوام قبول ميکني جواب دادم تو جون بخواه که گفت جونت مال خودت... با لبخندي گفتم که منتظرم. گفت دلم ميخواد تو طبيعت اين کارو بکنيم که هميشه يادت بمونه جواب دادم کدوم کارو ميگي که خودش رو انداخت تو بغلم و گفت امشب رو به حال قناعت کن تا فردا.

ادامه دارد
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
  ویرایش شده توسط: shomal   
مرد

 
ادامه رمانتیک ترین داستان من



منم روي دستام خوابوندمش و انداختمش روي تخت قرار شد که مرتبه اي لخت شيم تا ببينيم کي کم مياره و همين طور هم شد که با در نظر نگرفتن کروات و کمر بند و جوراب براي من و در نظر گرفتن تور و تاج براي اون با هم مساوي شديم کار به جاهاي حساس که رسيد خواست چراغها رو خاموش کنه که من نذاشتم خلاصه سوتين وشرتش ديونم کرده بود گفتم که اين دو رقم کار خودمه و اونم چشم به شرتم داشت... تو نخ عروس قصه ام بودم که خدا چي ساخته سينه هاي سر بالا لب غنچه اي/ ابشار مو/ چشم هاي عسلي/ بيني سر بالا و اندام کشده و تن برنزه که گفت خوب چيزي براي خودت هستي تعريف از خود نشه اما منم وزنم 80 کيلو بدني ورشکار دارم چون 8 سال تخصصي بکس کار ميکردم و قد 188 وموهاي نسبتا متعادل که هميشه صورتم صافه و بينيمم مثل همهيه پسرا)به کسي بر نخوره( ضايع نيست که بين رفيقا به آلن دلون مشهورم ...

قفل کرده بودم که گفت هنگت از روز اول بيشتره که گفتم کيه که با ديدنت هنگ نکنه گفت که خيالت راحت تنهاييم گفتم نگو که الان سر ميرسن خنديد وگفت نکنه بازم خسته اي گفتم نه ميخوام اين دفعه خستگي تو رو در کنم که گفت پس چرا معتلي نذاشتم بهونه اي جور کنه و در بره انداختمش رو تخت که شروع به لب گرفتن ازش شدم ديدم حشرش زده بالا خواست زيرم جابه جا بشه که نذاشتم و گفتم نوبت کشف اجزات رسيده سوتين سفيد ست با شرتش رو با دندان کشيدم که آهي کرد وگفت اين جوري دردم مياد گفتم اين لعنتي رو تا نبرم ولش نميکنم که خودش آزادش کرد واي خدا... تمام بدنم به لرزه افتاده بود که گفت هنگت اساسيه باور کنيد گريم گرفته بود جرعت دست زدن نداشتم که گفت يه ماهه که آتيش گرفتم منم خواستم کامل يکيشون رو بخورم که ديدم به محض خوردن زيرم لرزيد حسابي با شون حال کردم و ليسيدم که صداش در اومده بود همينطور روي هم بوديم که به شرتم دست زد و گفت: هي يه مرتبه من از تو جلوترم حالا نوبت خودته منم گفتم دوست دارم خودت آزادش کني که با ناز کردنش تمام بدنم لرزيد يه هو گفت ترسيدي چيزي نگفتم فقط آهي از ته دل کشيدم خودش رو درست روش جا داد و با سينه هام ور ميرفت منم با لبش . محکم گرفتمش و پستونش رو ميخوردم و اونم هي خودش روبه من ميمالوند و گفت اين از درسهاييه که ياد گرفته گفتم دختر نمي خواي ببينيش که گفت حالا که تمام وجودم حسش کردم ميبينمش با زبون سعي به تحريکش داشت و انصافا هم موفق شد و گفت اين چقدر بزرگ ميشه ميگفتنا ولي باور نمي کردم گفتم معلومه خوب آموزش ديدي يه هو کشيدش بيرون و با تعجب به هش نگاه ميکرد گفت حيووني واقعا بزرگه من گفتم حيووني به تو که چه طور مي خواي تحملش کني انگار که برق گرفتش و رفت عقبو در حين نشستن پاهاش رو تو سينه جمع کرد که اين منظره واقعا منو حشري کرد منم يه هو شرتش رو از پاش بيرون کشيدم و گفتم حالا مساوي شديم سعي کرد خودشو با پتو بپوشونه ولي من نذاشتم بعدش دوباره تو اون حالت قرار گرفت و ... دوسه باري که برق گرفته بودم اما تا حالا اينطور نشده بودم به خودم اومدم و سعي کردم آرومش کنم با ناز کردن موهاش به اون نزديک شدم. گفت خيلي درد داره... با بوسيدن لبش گفتم لذت داره همين.
اونم گفت مگه نميدوني دختري که اظطراب داشته باشه حشري نميشه پيشش نشستم و سعي کردم با نوازش آرومش کنم اونو خوابوندم و دستم رو زير سرش گذاشتم گفتم هنوزم باورم نميشه که به دستت آوردم متوجه شدم سينه هاش سفت شدن مدتي تو اين حال بوديم که گفت ميخواد به اوج لذت )اورگاسم( برسه و حس همسر داشتن رو بفهمه منم که نمي خواستم بترسه آروم دست به کار شدم با لب گرفتن حس اطمينان رو بهش دادم و برش گردوندم اولش ترسيد که مي خوام... ولي وقتي روي پشتش قرار گرفتم و مالشش دادم دوباره شل شد بعد از يه مشت و مال حسابي گفتم دختر خستگيات در رفت که گفت چرا خانومي)مثل ماماني( نمي گي که گفتم اخه هنوز خانوم نشدي...خنديد از اون هايي که منو ديوونه مي کرد و چيزي نگفت ...به رو خوابوندمش و بعد از لب گرفتن پستوناش رو تودست گرفتم چشامون به هم دوخته شده بود يه لرزش ضعيفي کرد و يه بوس ازش گرفتم دوباره خوردنش شروع شد که با آهش همراه بود کارم ادامه داشت تا به نافش رسيدم با اشکي که از گوشه چشمش راه افتاده بود گفت يالا ديگه منم ديوونه کرد نمي فهميدم دارم چي ميکنم رفتم پايين به خودش مي پيچيد بد جوري خوشش اومده بود به هدف زندگيم رسيدم نمي دونم چي شد که يه بوس کوچيک به هش زدم که پاشو بست دستاش رو گذاشت روش نگاهش کردمو گفتم زن و شوهر از اين چيزا ندارن گفت من زن نيستم دخترم...از روي لذت داد مي زد ... با لبخندي که بهش زدم پاهاش رو باز کرد و منم کنجکاو به کاووش پرداختم اين بزرگترين پروژه عمرم بود... چوچول < لپ < کس < پرده بکارت < آب<<<... چون خدايش صاف وتميز بود بد جوري وسوسه مي کرد بعد از کلي خوردن با فرياد و ناله و تکون شديد وآهو و اوم به ارگاسم رسيد منم کيرم رو به کسش مالديم و مي گفت سوختم فقط روش خوابيدم ولب ازش گرفتم بعد که حالش خوب شد ازم تشکر کرد و تو بغلم آروم گرفت منم که گفتم نا مرد پس من چي که بلند شد اولش خودش رو تميز کرد و بعد روم نشست/ گفتم باز که داري خودت رو ارضاع مکني
که زد زير خنده که من نامردم ديگه اين دفعه که ترسش ريخته بود خودش رو مماس با من کرد و مستقيم روم نشست که غنچه اش رو حس کردم واي که چه گرم بود محکم بغلش کردم و پستونش رو مي خوردم / که گفت بازم که داري منو ارضاع مکني ... اين بار اون سينه هام و لبم رو خورد ومن بي حرکت بودم با دستش کيرم رو لمس مي کرد و ما رو حالي به حالي گفت که ميشه ببوسمش گفتم مال خودته عزيزم يه بوس از سرش که کرد رفتم هوا وقتي که خوردش مردم ديگه با عقب زدنش فهميد نبايد ديگه ادامه بده وقتي فهميد دارم ميام با خوشحالي از موفقيتش گفت که بايد به ارگاسم برسم و روم خوابيد با عقب و جلو کردن خودش آبم رو در آورد منم چند لحظه محکم گرفتمش که گفت ترکيدم بعد که ولش کردم با تعجب به من نگاه مي کرد... اينو ببين اه چه لزجه خيلي داغه همش رو به کسش ماليد و پستوناش و کمي رو مزه کرد... با هم به حموم رفتيم که بعد حسابي هم رو ماليديم و يه بار ديگه از خجالت هم در اومديم
واقعا تو رويا بودم بعد که بيرون اومديم از فرط خستگي هر دومون لبامان به هم دوخته و بدنامونم به هم تا صبح تو آغوش هم خوابيديم بدون تعارض من از قولم. صبح با صبحونه خوبش تقويت شدم و قرار شد براي عصر به }طبيعت{ بريم چيزي که خيلي انتظارش رو هر دومون مي کشيديم وتا عصر خودمون رو به هم ميماليديم. کاش که نمي رفتيم... ساعت 4 راه افتاديم ودو ساعت بعدش به بهشت رسيديم يه جاي توپ و بکر. نهري که خروشش ميومد درختايي که سايه انداخته بودن و بادي که توي علفزارمي پيچيد وخورشيدي که چشمو نمي زد همه چيز واقعا عالي پيش مي رفت ... )از اين جا به بعد رو مي خواستم ننويسم چون ميدونستم حالم بد ميشه وچشام گريون در حالي که دستام روي کي بورد مي لرزن بد جور يادش افتادم آخه خدا چرا اون..........................( صداي ضبط رو بلند کرده بوديم و آهنگ} قسمت{ از حميد عسگري رو گذاشته بودم ... لاي درختا بود حس اينکه يه پري تو قاب يه دختر بود بد جورمخمو زده بود ... لباس سر تا پا صورتي پوشيده بود ... گفت که نمي خواي وارد بهشت بشي جوابش دادم بهشت بي حوري درد نمي خوره... لبخندي زد... تو علفا پر مي زد ... وارد بهشت اون شدم هر چي جلو ميرفتم اون دور تر مي شد ... بهش که رسيدم لبخندي نصيبم کرد ... گفتم معرکه اي دختر ... نفسام بلند شده بود رو علفا خوابيديم نفسم که جا اومد گفت حالا وقتشه با بوسه اي دور شد داد زد مي خوام زنم کني بلند شدم گفتم پس کجا در رفتي گفت بايد به دستم بياري توي رودخونه مدويد منم دنبالش ... شرايط بهشت و نزديکي به خدا و خوشبختي.......................... چند قدمي فاصله نداشتيم که تو آب افتاد
بهش رسيدم طوريت که نشد ... نه... بلندش کردم به سمت پرشيا رفتيم در حالي که دستش حلقه دور گردنم و تنش رو دستم بود گفت که اذيت نمي شي گفتم نه اينکه خيلي سنگيني ... هنوز نرسيده بوديم که حس کردم شل شد... دستاش از گردنم رها شد منم لبش رو بو سيدم و گفتم ديگه لوس نشو... جوابي نداد ... کمي نگران شدم تکونش دادم ... وقتي فهميدم موضوع جديه بد جوري حول کرده بودم اشک تو چشام موج مي زد خودمون رو به ماشين رسوندم... رو صندلي جلو خوابوندمش دندهها رو پر کردم در حالي که با دستم مدام تکانش مي دادم از زور اشک جولوم رو نمي ديدم ... به جاده که رسيديم تا 200 تا پر کرده بودم...از ايست پليسم رد شدم که يه سمند دنبالم کرد خودمون رو به نزديک ترين بيمارستان رسوندم در حالي که اون رو تو آغوش گرفته بودم به اورزانس رسوندمش که بلا فاصله به بخش مراقبت هاي ويژه بردنش خواستم با هاش برم که مانعم شدن مدام خدا خدا ميکردم منو به بخش پذيرش فرستادن يارو اصلا عين خيالش نبود و دري وري ميگفت که جريان رو اعتراف کنم منم زدم بيرون که گفت هزينتون حالم دست خودم نبود يقشو چسبيدم که مرتيکه زنم داره مي ميره ... يه پير مرده سعي مي کرد آرومم کنه... دکتر به سمتم اومد که اينجا بيمارستانه و منم ولش کردم و يک چک سفيد امضا تو صورتش زدم و گفتم هزينتو بنويس ... پليسم سر رسيد که راننده يه پرشيا خودمو که معرفي کردم منو از پشت گرفتن منم يه مشت راست تو صورتش خوابوندم که ولو شد در ماشينو بستم همه جمع شده بودن ... سربازه ايست داد و من بي خيال رفتم تو... گريم راه افتاده بود با خدا خدا عرض سالنو ميرفتم ديگه داشتم ديونه ميشدم تازه يادم اومد که بايد خبر بدم که کجاييم... نيم ساعت بعد با اسلحه در حال بازداشت بودم که سر رسيدن ... چي شده جريان چيه ماشينو چرا دارن ميبرن و... منم مقاومت مي کردم که حکم بازداشت نداريد و قاضيکشيک همراتون نيست.

اون مامور که زده بودم از راهنمايي بود وبنده خدا که جريان رو فهميد و علت سرعتم و درگيري با خودش چون پدر به اون گفته بود اگه خودت اين شرايط رو داشتي چي ميکردي ضمن عذر خواهي شخصي از من رظايت داد و بازداشت منم منتفي شد... همه که حالم رو درک مي کردن چيزي نمي پرسيدن ... پدر خانومم سعي داشت آرومم کنه که چيزي نيست يکم حالش بد شده و ... }ادامشو با گريه و خون دل مينويسم چون فقط اين مي تونه ارومم کنه{ علت رو تومور مغزي تشخيص دادن دکتره مستقيم به خودم گفت ديگه ناي ايستادن نداشتم شونم رو گرفت :خيلي پيشرفت کرده کاري از دست ما بر نمياد خدا صبرتون بده... داغون شدم گوشه اي نشستم و دو دستم نا خوداگاه رو صورتم قفل شد ... با هزار بد بختي رو سرش رفتم تاريک و روشن بود... فقط دستش رو گرفتم و گريه کردم ... مي خواستم تا ابد اونجا بشينم تختش رو خيس کرده بودم ... فهميدم که چشاش بازه از ديدن من انگار که همه چيز رو فهميد ... اکسيژن رو کنار زد و لبخندي به من... نمي تونستم تو اين حال بمونم اشکهامو پاک کردم ولبخند تلخي بهش زدم که هق هق گريم راه افتاد ... چشامون تو چشاي هم قفل شده بود که نتونستم خودمو نگه دارم از ترس اينکه گريم رو ببينه رومو برگردوندم شيون پشت درحالم رو بدتر ميکرد... با نوازشي به دستم عشق رو از چشام تمنا ميکرد ... ديگه نتونستم خودم رو نگه دارم داد زدم خدا .......................... اخ که چه پشيمونم منو که ميخواستن بيرون کنن نذاشتم اما با آمپولي نفهميدم چي شد... به هوش که اومدم همه رو سرم بودن و کيلويي به من وصل تا چشام باز شد منو تو آغوش گرفتن و با شيون گفتن که همه چيز تمام شد ... بلند شدم... واقعا ديونه شده بودم گفتم کجاست داد زدم کجاست... از زور گريه جلومو نمي ديدم... تو آغوش باباش بودم که با گريه ميگفت خودت رو کنترل کن... تو سرد خونه بوديم ... بالاي سرش بودم جرئت کنار زدن پارچه رو نداشتم ... گفتم که ميخوام تنها باشم ولي توجهي نکردن داد زدم ميخوام تنها باشم... دستام رو پارچه مي لرزيد... اونو که کنار زدم خدا حدا ميکردم که اون نباشه... سيل اشکام راه افتاده بود... مثل اين که خواب بود ولي يه خواب عميق چشماش بسته بود لبخندي گوشه ي لبش نقش بسته بود ... دوباره قفل کرده بودم ولي اين بار ديگه رفع شدني نبود ... با تمام وجودم توي آغوش گرفتمش بدنش سرد بودصداي گريه هام بلند شده بود بد جور ميلرزيدم ... درآهسته کنار رفت صدام زدن/ داد زدم که ميخوام تنها باشم ... بالا رو نگاه کردم: آخه خدا چرا اون با تمام وجودم فرياد زدم ... پدر دستش رو شونم بود ديگه بايد بريم گفتم که تنهاش نمي زارم
دستش رو کنار زدم دوباره اسرار کرد ولي مگه ميشد ... گفتم ديگه نمي خوام اين جا بمونه توبغلم گرفتمش و بلندش کردم ... از جلوي همه رد شدم رو صندلي جلو ماشين بابا گذاشتمش يارو داد زد کارهاي ترخيص که گازش رو گرفتم ... نمي دونستم کجا برم جولوم رو نمي ديدم تمام حواسم به اون بودمدام تکونش مي دادم سرش روي شونه هاش رها شده بود ... موبايلم دائم زنگ ميخورد که پرتش کردم بيرون ... به محلي که آرزوش رو داشت بردمش بهشت خودش ... درها رو باز کردم رو دستام گذاشتمش حرفهاي دلمو بهش مي گفتم ... پاک اومد وپاکم رفت... به غروب زل زده بودم داغم رو تازه تر مي کرد... اخرين بوسمو از لبهاش گرفتم بد جوري دوباره گريم گرفت... نمي دونم با چه حالي به خونه برگشتم وساعت چند شده بود ... روي تخت خوابوندمش مدام موهاش رو نوازش مي کردم اختيارم دست خودم نبود سرم رو روي سينش گذاشتم زدم زير گريه ... تلفن زنگ خورد بايد خبري ميدادم پدرش بود از حالم پرسيد که گفتم خوبم گفت که تا صبح کسي مزاحمتون نميشه ... تمام طول شب رو مدام نگاهش ميکردم دستش رو ميفشردم صداشمي زدم تکونش ميدادم و هر مرتبه بدتر از پيش گريه مي کردم ... صبح که شد ديدم رو سرم اند تو آغوش گرفته بودمش همه يه طوري مي خواستن آرومم کنن ... مقدمات رو انجام داده بودند يک ساعتي از هم دور مونديم ... تو لباس سفيد که ديدمش رو پام بند نشدم... مي خواستم بدوم به سمتش که مانعم شدن ... پدرو باباش زير بغلم رو گرفته بودن ... به محل که رسيديم گفتم مي خوام باهاش وداع کنم
حالم رو خوب درک کردن براي آخرين بار بوئيدمش دستش رو گرفتم يه بوس از صورتش کردم ... از اشکام خيسش کرده بودم ... از محل دورم کردن ... وقتي که تو بردنش حالم بد شد دويدم که بيام اما مانعم شدن مرتب صداش مي کردم با گريه از همشون التماس مي کردم ... وقتي رسيدم همهچيز تمام شده بود راهي برام باز کردن به هش که رسيدم رو خاکها ولو شدم گلها رو کنار زدم و زمين رو چنگ مي زدم بعدشم با مشت روي خاکها مي زدم از زور سيل اشک جولوم رو خوب نمي ديدم زير بغلم رو خواستن بگيرن که برگشتم و گفتم مي خام پيشش بمونم ... جز آشنايان کسي نمونده بود گفتن بلند شو که مراسم داريم داد که زدم مي خوام تنها باشم ازم دور شدن پدرم برگشت و گفت من پيشت ميمونم که با خواهش من اونم رفت ... تازه معني رنگ مشکي رو درک کردم تا شب گلها رو پرپر روي مزارش ميکردم خندهش و صورتش مدام جولوم بود بد جوري دلم گرفته بود نيمه شب که شد دنبالم اومدن و به زور مرا کشاندن و بردن يک هفته کامل پيشش موندم و ماهش هر روز... دنيا ديگه برام ارزشي نداشت اگه مي تونستم ... هر جا وهروقت که اسمش ميومد داغون ميشدم اشکم در ميومد... همکارها خواستن با کار مشغولم کنن که از پيششون رفتم پدرخانومم هر چي سعي کرد منو آروم کنه موفق نشد چون پاره اي از وجودم از دست رفته بود ... هر روز با هميم بخصوص 5 شنبه ها.

بهش قول دادم که هميشه پيشش ميمونم و به هش وفادارم . حالا که اون نيست شبا هم صحبتم همون} قسمت{ از حميد عسگريه ... از همه ي شما که حالم رو درک کرديد متشکرم اگه حتي يه قطره اشک تو چشمتون جمع شده ازتون تمنا دارم اون رو به اون تقديم کنين... قربون اون اشکتون ... به اونايي که عشق رو به مسخره مي گيرن و مي گن عشقوتجربه و درک نکردم فقط مي گم يک ثانيه هم کافيه چه به يک روزيا يک شب... هميشه دنبال عشق واقعي باشيد .هيچ دختري ديگه برام معني خاصي نداره .......................... فقط عشقه که با اون زندهم... اين اولين و آخرين داستان زندگيمه
پایان
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
  
مرد

 
کس دادنم به شاهین

من ستاره ام.دفعه قبل یادم رفت بگم اسم دوست پسرم شاهینه.
دفعه قبل خاطره اولین رابطه مونو براتون تعریف کردم.اینبار میخوام اولین باری که کس دادم رو براتون بگم.
بعد از اون روز نزدیک 3ماه به هم سکس داشتیم اما فقط از کون!
من دانشگاه شهر دیگه ای قبول شدم و رفتم. هر وقت میومدم خونه با شاهین هماهنگ میکردم و اول 2 ساعتی میرفتم پیشش و بعد میرفتم خونه.


ترم اول که تموم شد بهانه گرفتم که خوابگاه سخته و برام خونه بگیرین.مامانم هم قبول کرد و من ترم جدید و تو خونه خودم شروع کردم. خوب که آبها از آسیاب افتاد شاهین اومد پیشم.
من با همخونه ام هماهنگ کرده بودم و رفته بود پیش دوست پسرش که ما راحت باشیم.شاهین با خودش مشروب آورده بود.نشستیم با شام خوردیم. بعد رفتم تو اتاق و یه لباس قرمز سکسی حریر پوشیدم.شورتم لامبادا بود و وسطش باز بود. دیگه واسه کردن لازم نبود شورتمو دربیاره...


شاهین و صدا کردمو دراز کشیدم رو تخت.شاهین از در اتاق اومد تو و تا منو دید گفت میخوای منو دیوونه کنی؟ گفتم آره!
شاهین لباسهاشو در آورد و دراز کشید روم وشروع کرد به لیسیدن و مکیدن لبام و گفت پس اینبار از کس بده خانومم.
منم مست بودمو وهیچی به اندازه سکس آرومم نمیکرد.ته ریش شاهین رو گردنم کشیده میشد و میرفت سمت سینه هام.کیرشو که به پاهام میمالید حس میکردم. عین سنگ شده بود.با دستهاش لباسمو کنار زد وسینه هامو گرفت و شروع کرد به مالیدن و مکیدن.تمام تنم مورمور میشد.یکدفعه چرخیدمو نشستم رو شکمش.با انگشتهام نوک سینه هاشو فشار دادم و لیس زدم.زبونمو رو تنش میکشیدمو میرفتم پایین سمت کیرش.لباس خوابمو در آوردم ویکم کیرشو با دست مالیدم و گذاشتم لای سینه هامو سرشو کردم تو دهنمو مکیدم.کیرش دراز تر و سفت تر میشد.مثل بستنی از خایه هاش تا نوکشو لیس زدم و خوردم اما چون دراز بود نمیتونستم تا تهشو بکنم تو دهنم. شاهین مست بود و صدای ناله هاش میومد که معلوم بود داره حال میکنه.دستهاشو کرد لای موهامو سرمو فشار داد پایین. کیرش تا ته حلقم رفت. نزدیک بود بالا بیارم . سرمو کشیدم کنار.ناز کردم که دیگه نمیخوام. واسه اولین بار اون روی وحشی و حشری شاهین و دیدم.پرید دور کمرمو گرفت و پرتم کرد رو تخت.گفت مگه دست خودته دختر؟ تو ماله منی. هرچی من بگم همونه!منم تریپ مقاومت ورداشتم و گفتم نه! راستش از اینکه وحشی شده بود خوشم میومد و دوست داشتم وقت سکس خشونت داشته باشه.شاهین منو به شکم خوابوند و نشست روی باسنم.کیفش کنار تخت بود.از توش 1 کرم در آورد وبه انگشتش کرمو مالیدوانگشتشو فرو کرد تو کونم.جیغ کشیدم و سعی کردم یکم مقاومت کنم.همین شاهینو عصبانی کرد پاشو گذاشت لای پامو با 1دست موهامو گرفت و صورتمو به بالشت فشار داد با انگشت دست دیگه اش هم کونمو چرب میکرد. 2 تا انگشتشو کرد تو کونم که دوباره جیغ زدم.سعی کردم دستشو کنار بزنم. اونم با دست محکم زد رو باسنم.درد داشت .5 تا ضربه زد و گفت داد بزنی تنبیهت میکنم.باسنمو کشید بالا و پاهامو جمع کردم تو شکمم.لای شورتمو باز کرد وبا زبون کونمو خیس کرد و با دست باسنمو نگه داشته بود که فشار سر کیرشو حس کردم.همیشه آروم میکرد تو کونم اما ایندفعه تا دسته فشار داد تو و من ضعف کردم از درد خواستم تکون بخورم که 2 تا ضربه محکم به باسنم زد.گریه ام گرفته بود.با دستش آروم کسمو میمالوندو دردم کمتر شد.3 ,4 دقیقه تلم زد و چند بار دیگه هم همون کارو کردو داشت خوشم میومد و کسم خیس میشد.با دستش کسمو مالید و چند تا ضربه محکم به کسم زد.کیرشو کشید بیرون.گفت میخوام از کس بکنمت.بعد هم 1 کاندوم کشید روکیرش!گفت وقتشه 1 زن بشی!یکم نگران بودم میترسیدم درد داشته باشه. فهمید و گفت نگران نباش از کون دادن بدتر نیست.سرشو گداشت لای پاهامو کسمو لیس زد زبونش و رو کس داغم حس میکردم.آروم انگشتشو گذاشت سر کسم و یکم فشار داد توداد زدم. با دست زد رو کسم و گفت ساکت!


چند بار محکم با دستش زد رو کسم. خوشم اومد و شل شدم.گوشیشو آورد و گفت میخوام از پاره شدن بکارتت فیلم بگیرم.نشست لای پاهامو آروم سر کیرشو گذاشت تو کسم.یکم فشار داد تو.درد تو کسم میپیچید. رو تختی و چنگ زدم دستشو گداشت روی شکمم و با انگشت شصتش کسمو میمالید.یکم سر کسم کیرشو عقب جلو کرد و خوب که کسم خیس شد کیرشو تا دسته فشار داد تو.حالم داشت بد میشد.کیرشو کشید بیرون .خون از کسم قطره قطره میریخت روی رو تختی. با دستمال کسمو تمیز کرد.و گوشیشو داد تا من فیلم و ببینم. پاهامو گداشت رو شونه هاشو کیرشو کرد تو کسم . شروع کرد به تلم زدن.صدای آه و ناله هردومون اتاق و پر کرده بود. همینطوری که کیرشو عقب و جلو میکرد میگفت چه کس داغ و تنگی داری!منم ناله میکردم و میگفتم چه کیر کلفتی .چقدر درازه. همین وحشی ترش میکرد و با شدت کیرشو میکوبوند تو کسم. صداش مثل دست زدن بود. تق و توقی راه انداخته بودیم.بلندم کرد و کنار تخت وایستادیم منو خم کرد و دستامو گداشتم روی تخت.کیرشو کرد تو کسم.از لای پاهام میتونستم خایه هاشو که میخوره به پاهام ببینم .حتی حرکت کیرشو تو کسم میتونستم از بالا پایین رفتن شکمم ببینم.کیرش حدود 20سانت طول داشت و 5 سانت قطر.5 دقیقه بدون وقفه تلم زد که آبم اومد و داد زدم. تن هردومون خیس عرق بود ونفسمون بالا نمیومد.کیرشو کشید بیرون و کرد تو کونم. ناله میکردم. اونم تلم میزد. بعد4 دقیقه ارضاء شد و کشید بیرون. هردومون رو تخت بیهوش شدیم از خستگی.صبح که بیدار شدیم...
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
  
مرد

 
کردن افسانه در حموم
محمدم الان 27سالمه داستان که میخوام براتون بگم مال 4سال پیشه من به دلیل شرایط خانوادگی که داشتم مجبور به ترک تحصیل شدم وکار کردم ودر عرض 6ماه از پسر خالم کاشی کاریرو یاد گرفتم واولین صاحب کارم مرد پیری بود که بهش میگفتن دکتر چون کمی علم طبی سنتی بلد بود وپسر25ساله ای داشت که پیشتر اون پیشمون بودمنم یه تیپ خوبی ویکم هم خوش قیافه ام ولی از همه بدتر حرفمو زبونمه که اگه به گوش دختری برسه کارش تمومه نکنمش راحت نمیشه
اون موقعه یه کارگری داشتم اسمش محمد بود وپشت خانه ای که کار میکردیم یه خونه ای بود که 2طبقه بود ولی پشت بومه طبقه اول حیاط طبقه بالا بود ودیواری هم نداشت وجای که من کار میکردم پشت بومه طبقه اول یا حیاط راحت دیده میشد...


همش میدیدم که نگاه محمد و رحیم اونجاست ولی چیزی نمی دیدم البته زیادم پا پی نمیشدم چون من همیشه یه چندتا دوست دختر داشتم ولی یه بار که داشت میرفت داخل دوتایمون هم زمان هم دیگرودیدیم یه کم برگشت عقب تا خوب ببینیم درجا خشکم زده بودانگار برق 3فاز بهم وصل کرده بودندن وای خدا این دیگه کیه الانم که براتون مینویسم تمام موهای بدنم سیخ شده وای خدا چقدر زیبا چه هیکلی چه استیلی تمام موهام سیخ شده بعد چند ثانیه دید زدن هم رفت داخل انگار کا ما عشق تویه نگاه شدبه ممل و رحیم گفتم تموم شد مخشو زدم مسخرم کردن باور نمی کردن غروب شد میخواستیم بریم که دیدیم اومد ظرف بشوره چند دقیقه ای گوشه ای ایستادم دیدش میزدم اونم کم نمیاوردزیر چشمی میخورد منو منم همیشه توجیبم یه شماره داشتم داشت میرفت که پریدم انداختم پشت بوم رفتم خونه منتظر تماسش بودم تا صبح نتونستم بخوابم صورتش همش جلوم بود یادم نمیرفت داشتم دیونه میشدم از طرفی خودش از طرفی نزنگیدنش صبح شد رفتیم سر کار ای خدا امروز ساعت رد نمیشه کی ساعت 10میشه ببینمش رفتم به هزار زور زدن پشت بومو دید زدم شماره اونجا بود دستم بهش میرسید ورش داشتم اومد بیرون دیدمش اونم ایستاده داره منو دید میزنه تودلم یه حس غریبی داشتم هم میلرزید دلم هم میترسیدم شماره رو از جیبم در اوردم نشونش دادم اشاره کردم میخوای اسرش گفت اره داشتم از خوشحالی پس می افتادم رفتم شماره رو دوباره انداختم ورداشت رفت تو ...



دیگه کار وبی خیال شدم گوشی دستمه فقط منتظرم از طرفی دارم درو میپام یه نیم ساعت منتظر بودم که دیدم پسر جونی از خونشون اومد بیرون رفت بعد رفتن اون صدای گوشیم بلند شد گوشی رو ورداشتم الو چه صدای داشت الانم توگوشمه حسابی حرف زدیم گفت که اسمش افسانه استو اون برادرشو پدر مادرش تهران هستنو اون با با برادرش اینجا زندگی میکنن البته فقط پاییزها اینجوریه منم از رحیم پرسیدم که این کیه که گفت نمی دونم وقرار شد پرسو جوکنه بگه اون روز م گذشتو غروب دوبار زنگیدم باز بعد نیم ساعت حرف زدن ازش خواستم یه قراری بزارم که بریم یه جای که حرفی زد که اصلا انتظارشو نداشتم گفت میخوای ببینیم یاشیطونی کنی منم گفتم فقط میبینمت بدون اضافه کاری گفت بیرون نمیشه ولی غروب که شد میتونی بیای خونمون چون برادرم شب دیر میاد من از خدا خواسته قبول کردم ای خدا این همه خوشبختی منو محاله محاله امروز شماره بدم فردا برم خونش محاله محاله خوب خداحافظه ای کردیم وتاشب اس بازی فردا شد ورفتیم سر کار محمدم که اول مسخرم میکرد حالا حسودی میکنه میگه ممل حالا بهت ایمان اوردم رحیم اومد وصبحانه اوردو با امار افسانه که اسمش درسته پدر مادرشم اینجانو اون پسره شوهرشو کرایه کش است اون روز افسانه صبح زود پاشدو اومد یه کم نشستو حسابه همو دید زدیمو رفت اون روز کارو زود تموم کردمورفتم یه دوش گرفتمو صافو صوف کردمو ساعت6:30و7بود که هوا تاریک شد...



رفتم طرف خونشون دم در بود تا منو دید اشاره کردو رفت داخل منم دنبالش رفتم تو در وزدخدایا جلوم کی بود باورم نمیشدیه دامن کوتاه مشکیه خوشکل زیرش یه شلوار مشکیه چسبی یه بلوز مشکیه که یهو اینه دیونه ها پریدمو بغلش کردمو وبوسیدمش گفتم خوب کجا بریم حرف نمی زد با دست به جلو اشاره کرد دستمو انداختم گردنش دارم میریم جلو که منم دارم دوروبرو دید میزنم که راه های در رو ببینم کجاست یه راه در روی خوب پیدا کردمو گفت بریم حموم که طبقه پایین توحیاط بو که اگه برادرش(همون شوهرشو میگفت)اومد بره بالا ومتوجه من نشه منم بزم بیرونمنم قبول کردمو رفتیم همون حموم درو بستیمو تکیه دادم به دیوار که یهو دستشو انداخت گردنمو بغلم کرد سرشو گذاشته بود رو گردنم باورم نمیشد رو ابرا بودم هر چند وقت یک بار سرشو برمیداشت میگفت بزار خوب ببینمت بعد یه سیلی یواش میزد یه بوس میکرد سرشو میزاشت روشونم منم هی انگشتش میکردم یعنی دستم همش روکونش بود حال میکردم واسه خودم ولی به جلوش که دست میزدم خودشو جمع میکرد حال میکردیم ولی بصورته نامحسوس ولی یه بار دلوزدم به دریا و وقتی که خودشوجمع کرد گفتم چرا اینکارو میکنی که گفت یه جوری میشم قلقلکم میادخوب بعد 20دقیه که بغل هم بودیم سرش روشونم بود که اروم تو گوشش گفتم گلم میدی اونم همینجوری اروم گفت که چی منم با لرز ورک گفتم که کس صدای ازش نی اومد ترسیدم گفتم که حتما ناراحت شده ولی چیزی نگفت چند دقیقه ای گذشت سرش هنوز رو شونم بود دوباره گفتم نمیدی گفت میخوای گفتم میدی دوباره گفت میخوای گفتم بدی اره گفت باشه همین که اینو گفت شدم حار حمله کردم بهش لبو گرفتم دست کردم که دامنشو باز کنم ولی چون تاریک بودو منم رمز دامنشو نداشتم نتونستم باز کنم



گفتم که رمز دامنت چنده یهو خنده ای زد که دیونم کرد خودش دامن وشلوار وشرتشو دراورد چون از امدن شوهرش میترسیدم زیاد وقت نداشتم رفتم سر اصل مطلب شلوارمو کمی پایین کشیدم وتکیه دادم به دیوار وافسانه رو رودرروورداشتم پاهاشو انداختم اینطرف اونطرف پای خودم وکیرمو اب زدمو گذاشتم سر سوراخ کسش واجازه دخول خواستم که اجازه دادو اروم اروم کردم تو یه چند تا که طلمبه زدم دیدم که اذیت میشه واز اونجای که نمیخواستم بار اخرم باشه گذاشتم زمین وبرای خود شیرینی گفتم نمیکنم گفت چرا گفتم اذیت میشی گفت بیا ولش کن بیا پس گفتم هر طوری که اذیت نشیو دوست داشته باشی گفت باشه وخم شد چون قدش کوچیک بودمنم خم میشدم که کمی اذیت میشدم ولی تموم شد اون روز دوبار افسانه یه روزم من خالی شدیم وبه خوشی از همون دری که اومده بودم زدم بیرونو راه درو هم نیازم نشد.
تمام اسم ها مستعار بودو اینم داستان نبودو خاطره بود ببخشین که سرتونو درد اوردم این خاطره چندین باره دیگه تکرار شده که یکی از یکی بهتره اگه خوشتون بیاد باز مینویسم .
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
  
مرد

 
دعواهای سکس ما
منو دوست دخترم یه جورایی میشه گفت با هم زندگی میکنیم آخه اونم مثه من مجردی زندگی میکنه. ولی بیشتر وقتا پیش من میمونه از وقتی که هم خونه ایش ازش جدا شد.
مهسا با سکسی بودن خودش منو روانیه خودش کرده . طوری که دعوا هامونم با سکس تموم میشه !
یه روز با مهسا دعوامون شده بود . شب اومدم خونه دیدم میخواد بخوابه. خیلی قیافه میگرفت برام اعصابمو خورد کرده بود بش گفتم پاشو برو خونه ی خودت! نیش خند زد گفت : هه! فک کردی ! تو برو بیرون آشغالا هم با خودت ببر بیرون !!!!! منو بگی دلم میخواست بکشمش ! وقتی دید واقعا میخوام برم یه هو خیلی سکسی گفت : آرااااد ؟؟؟ اگه میخوای بمون !!!! گفتم : باشه ! پتو برداشتم برم رو کاناپه بخوابم . بش گفتم : اگه ترسیدی بیا پیشم ( آخه مهسا خیلی ترسو تشریف داره) . همون موقع گفت : میشه رو مبلِ تو اتاق بخوابی من میترسم !! گفتم باشه . اومدم که بخوابم . دیدم گفت میای بند سوتینمو باز کنی ؟؟؟ چشایه خمارشو که نگا کردم کیرم داغ کرد ...گفتم : چشتم عشقم ... اومدم انگشتامو کشیدم به کمرشو بند سوتینشو باز کردم ... آروم دستامو بردم رو سینه هاش ... یه آآآآه کوتاهی کشید که حس حردم الان آبم میاد !لبامو گذاشتم پشت گردنش شروع کردم به زبون زدن ..



دیدم نفس داره میزنه و میگه : عوضی ولم کن ... کثافت من بات قهرم . ولم کن .. اوف این حرفاش بدتر حشریم میکرد .. نوکه سینه هاشو میمالیدمو گردنشو مک میزدم ... آروم خوابوندمش . خوابیدم روش .... لباشو شرو کردم به خورده ... که دیدم داره دست میکشه رو کمرم .. رفتم تو گوشش نفس زدم دیدم حشرش باز چسبیده به سقف .. همون مووقعه منو خوابوند رو زانو ایستاد با ائن چشا خمارش نگام میکرد و زبونشو رو لباش میکشید و آروم دست میکشید رو شورتش .... آروم شورتشو در آورد و چوچولشو جلوم میمالید ... اوف تا ته شق کرده بودم ....که دست گذاشت از رو شورتم رو کیرم ... کیرمو میمالید و آه میکشید و میگفت : جووووووووون این فقط مال خودمه ..... اووووخ ...
کیرمو از کناره شورتم آورد بیرون . سرشو میمالید داشتم میترکیدم ...شرتمو در آورد نگام کرد گفت : بخورمش : گفتم آره تا ته مثه همیشه بخورش .... کیرمو گذاشت تو دهنش و زبونشو توری میزد به سر کیرم که مویرگا سرم داشت میترکید .. حال دنیا مال من بود ... کیرمو مک میزدو از اونجایی که من به تخمام خیلی حساسم . تخامامم با دست میمالیدو کیرمو میخورد ... کیرمو از دهنش آورد بیرون .. چسبوند کیرمو به شکمم از تخمام لیس میزد تا زیر کرمو که میرسید به پشت سر کیرم ... عشق میکنم با این کاراش ...
دیگه نوبت من بود .. خوابوندمش . قبل اینکه کس خوشگلشو بگاییم دست گذاشت رو کسش و خیسی کسشو گرفتو گذاشت رو تخمامو مالیدش که تخمام خیس شده بود ....


مثه دیوونه ها افتادم روش و چوچولشو مک میزدم و لیس میزدم و سینه هاشو میمالیدم .. از پایین کشس میخوردم زبونمو تو سوراخش میچرخوندم و میومدم تا چوچولش که صدای آه و اوووهش بیشتر دیوونم میکرد .... سرمو گرفت رو کسش فشار میداد میگفت بخورش همش ماله توا . همشو بخور عوضی .. پارم کن .. که یه هو سرمو بلند کرد کیرمو گرفت سر کیرمو مالید به چوچولش یه هو سر کیرمو گذاشت رو سوراخشو گفت : اینجا رو میبینی باید بره اینجا .. میخوام کیرت پارم کنه ... اوووف آراد خیلی کیرتو میخوام کلفته حال میکنم باش ... وحشی شدمو کیرمو فروو کردم تو کسش که صدای جیغش داغووون ترم کرد ... خوابیدم روش سینه هاشو میخوردمو تلمبه میزدم ... انقد محکم تلمبه میزدم که تخمام محکم میخورد به به تنش و صدای شلپ شلوپه کسش راه افتاده بود ... مهسا یه تکونی خورد تنش فهمیدم ارضا شده و گفت : آخ آراد جرم دادی آشغال کیرت پارم کرد دوباره .. همون موقع آبم داشت میومد که کشیدمش بیرون مهسا کردش تو دهنشو شروع کرد به مک زدن که آبم با فشار ریخت تو دهنش ... یکمشم رو سینه هاش رویخت . دیگه جووون نداشتم لخت افتادم روش .. که گفت : آراد میشه تا صبح روم بخوابی نری رو مبل ؟؟؟؟داشتم واسه این دلبریاش میمردم گفتم : آره عشقم مگه میشه تنهات بزارم ... کیرم که آروم گرفته بود وفتی خوابیدم روش روو تنش بود داشتم از حال تا صب میمردم مثه همیشه که تا صب تو آسمونام باهاش ...
ببخشید اگه بد بود
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
  
صفحه  صفحه 57 از 94:  « پیشین  1  ...  56  57  58  ...  93  94  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA