ارسالها: 2517
#301
Posted: 19 Nov 2012 13:45
کردن خواهر زن به روش عالمانه
سلام .میخوام قصه کردن خواهر زنم رو براتون بزارم .حدس زده بودم بیرون میره و اهل عشقه منتظر زمانش بودم تا اینکه یک روز عصر اومد خونه مون .زنم نبود انگار میدونست اونجا نیست دراز کشیده بودم تلویزیون میدیدم نشست کنارم و شروع کرد با موبایلش ور رفتن اهمیت ندادم سرشو اورد جلو و گفت ببین این عکس قشنگه نگاه کردم عکس کارتونی دختری در حال کیر خوردن بود فوری کیرم شروع کرد به حرکت کردن و بزرگ شدن .بلند شدم و نشستم و همچنان که موبایل نگاه میکردم یه کم بهش نزدیک شدم عقب نرفت نزدیکتر شدم و گفتم این که کارتونیه گفت مگه اصلش وجود داره موبایلمو اوردم و یه عکس خفن کیر سیاه وبزرگی که تا نیمه رفته بود تو یه کون سفید خوش ترکیب رو نشونش دادم گفتم این هم اصل تازه واقعیش هم موجوده گفت یعنی فیلمش گفتم هم فیلمش هم اصلش تو میخوای کدوم رو ببینی .گفت فیلمش رو شاید داشته باشی ولی اصلشو بعیده .گفتم چرا بعیده .گفت اخه خیلی بزرگه .گفتم اگه داشته باشم کی جوابشو میده .گفت اگه اینقدر تا حالا خواهرمو جر میدادی.گفتم تو چکار داری اگه بود جوابشو میدی .حالا کیرم دیگه داشت میترکید اونهم فهمیده بود و داشت عذابم میداد.گفت اگه اینقدر بود سفارش میکنم خواهرم جوابشو بده .گفتم چرا از خودت مایه نمیزاری .خندید و رفت عقبتر رفتم نزدیکش عقب نرفت دستهاشو گرفتم تو دستم و شروع کردم به مالش دادن دستهاش .کم کم رفتم رو به بالا وبزوش اعتراضی نکرد جسورتر شدم کشیدمش طرف خودم چسبید بهم شروع کردم به نوازش موهاش و بو کردن گردنش .کیرم داشت منفجر میشد نشوندمش روی باهام طوری که کیرم بهش نخوره سرشو اوردم بالا و صورتشو با لبهام میمالیدم کم کم لبم رو به لبهاش نزدیک کردم اعتراضی نداشت و مثل اینکه منتظر این لحظه باشه لبهامون قفل شدن به هم حالا بمک کی بمک بالبش و زبونش دهنم رو باز کرد و زبونش رو کرد تو دهنم . از بالا وضعم خوب بود ولی از بایین کیر و تخمهام در حال ترکیدن بودند دستم رو از زیر بلوزش بردم و سینه های بزرگش رو گرفته و حالا نمال کی بمال .در حالیکه زبونش توی دهنم بود اه و ناله با حالی میکرد دستم رو یواش یواش بردم طرف دکمه و زیب شلوارش یه دفعه کشید عفب شاید در عرض چند ثانیه 100 تا فحش به خودم دادم که چرا زود رفتم طرف شلوارش .نگاهش کردم که یه طوری ماست مالیش کنم.داشت میخندید دلم قرص شد گفت اهه اگه اونقدر نبود چی .مثل اینکه تازه متولد شده باشم گفتم امتحانش فقط ممکنه مجبورت کنه درد تحمل کنی عیبی نداره خندید و گفت من باید تحمل کنم تورو سنننه.گفتم باشه ولی باید چشمهاتو ببندی خندید و چشمهاشو بست سریع لباسهامو کندم و کیر در حال انفجار رو بردم نزدیک صورتش و گفتم باز کن .چشمهاشو باز کرد و از دیدن کیر کلفت و درازی جلوی صورتش بود شوکه شد جیغ کوچولویی کشید و گفت خوش بحال خواهرم که این کیر کوس و کونشو یکی میکنه .من که از خوشحالی نزدیک به غش کردن بودم گفتم خواهر بی سلیقه شما بزور هم تو کسش تحملش میکنه تو که نصف اونهم هیکل نداری حتی نصفش رو هم تحمل نمیکنی .گفت خیال میکنی شرط بندی کنیم گفتم سر چی اگه تحملش نکردم قول بده هر طوری شد تو کون خواهرم بزاری ولی اگه تحمل کردم 3 بار متوالی منو بکنی .خلاصه شرط بندی کردیم و سر کیر داده دستش که بخوره و من هم شروع کردم به دراوردن لباسهاش با یه دست تخمهامو گرفته و میمالوند و با دست دیگه همزمان که می مکید کیرم رو بالا و بایین میکرد حدود 10 تا 20 دقیقه خورد و مالوند البته منم توی این مدت کسش رو میخوردم و با انگشتهام در حال اماده کردن کونش بودم بلند شدم و عقب شروع کردم کیرم رو در کونش مالش دادن شل شده بود ولی میترسیدم یه دفعه کیرم رو بکنم توی اون کون کوچولو و سفیو تنگ سر کیرم رو یواش گذاشتم در کونش و ارام ارام شروع کردم به فشار دادن با هر فشار من کمی میرفت جلو و این کار رو سختتر میکرد گفتم کوچولو داری شرط رو میبازی . مثل اینکه بهش بربخوره گفت کارتو بکن ببینم میتونی بدون اینکه جررم بدی کیرتو بکنی تو کونم .دلم قرص شد فشار بیشتر کردم اونهم دیگه نمیرفت جلو و تازه با تکون دادن سوراخ کونش روی کیر من کمکم هم میکرد با کمی فشار کله کیرم توی کونش جا دادم از درد به خودش کش و قوس میداد .کیرم رو به همون حالت گذاشم و بهش گفتم تکون نخور تا جا باز کنه با دستش که گذاشته بود روی شکمم تا زیاد بهش فشار ندم علامت رضایت رو اعلام کرد بعد از 1 یا 2 دقیقه یه کمی فشار دادم درد میکشید ولی چون باور نداشت که این کیر کلفت چطوری رفته تو کونش چیزی نمیگفت خلاصه یک سانت یک سانت کیر تا ته کردم تو کونش .حالا دیگه کله ام از زور شهوت داشت میترکید بهش گفتم حالا تلمبه بزنم گفت اروم بزن چون خیلی درد داره گفتم الان که جا باز کنه دردش از بین میره .با ترس و لرز شروع کردم به تلمبه زدن اول دردش میومد ولی بعد از چند لحظه که دردش از بین رقت ناله های لذتش بلند شد منم از خدا خواسته چنان کیرم رو تو کونش جولان میدادم که صدای ملج ملج کونش بلند شده بود دیگه به هیچی فگر نمیکردم دیگه کونش باز شده بود بهش گفتم زانو بزن زانو زد با یه حرکت کیرم رو تا اخر کردم تو کونش داشتم تلمبه میزدم گفت ایستاده بکنم بلند شد کیرم گذاشتم لای درز کونش و فشار دادم چون ایستاده بود تنگ شده دستهاشو زد به دیوار منم با اخرین قدرتم داشتم میکردمش .درازش کردم و از جلو کیرم رو گذاشتم در کونش و فرو کردم تو حاتش طوری بود که کیرم تا اخر رفت توی کونش .من تلمبه میزدم و اون ناله ابم داشت میومد بهش گفتم گفت بریزش تو کونم تا باز هوس کنم بهت کون بدم منم ریختم تمام بدن هر دومون خیس عرق بود کیرم در اوردم با دستمال خودش تمیزش کرد و شروع به ساک زدن کرد چنان میخورد مثل اینکه اصلا کیر ندبده بود و مدام قربون صدقه کیرم میرفت بی حال شده بودم ولی قولم یادم بود گفتم دو بار دیگه مونده با حرص و ولع در حال کیر خوردن گفت من بردم هر چی من بگم باشه قبول کردم اخه راست میگفت کیر رو تا اخر توی گونش جا داده بود گفت میخوام بجای ان دو بار کیر بخورم شما اعتراضی داری من که دیگه نای کون کردن در اون لحظه رو نداشتم کیرم رو در اختیارش گذاشتم تا سیر بخوره اینقدر کیر خورد تا دوباره ابم این دفعه توی دهنش اومد من بی حال شده بودم ولی اون توی اسمون ها بود بعد از اینکه رفت دستشویی و اومد دو باره هوس کون کردن بجونم افتاد فهمید گفت نمی تونم چون کونم رو جر دادی بزار یه کم خوب بشه دوباره بکن لب جانانه ای ازش گرفتم و اونم رفت البته هراز گاهی هوس کیر میکنه میاد و من هم از خجالت کونش در میام.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#302
Posted: 19 Nov 2012 14:07
سکس در ویلای شمال
سلام من امین هستم میخوام یه داستان براتون تعریف کنم امیدوارم که همتون از شنیدن این داستان واقعی خشنود بشید...
تو جاده چالوس بودیم و داشتیم به سمت شمال حرکت میکردیم دوتا ماشین بودیم یکی ماشین ما و دیگری ماشین پسر عمه ام که کلا میشدیم 9 نفر من تو راه هدفون توی گوشم بود و مدام به دختر خالم فکر میکردم اخه من خیلی دوستش داشتم هم خوشگل بود هم اخلاقش خیلی خوب بود اما من واقعا پسر خجالتی هستم و هیچ وقت نتونستم از شدت علاقه ام به اون چیزی بگم و همیشه این عشق در دلم بود شب بود که به شمال(چالوس_نمک ابرود)رسیدیم انقدر خسته بودیم که هممون زود خوابیدیم صبح که بیدار شدیم تازه دیدیم شوهر خالم اقا سعید چه ویلای بزرگ و قشنگی اجاره کرده مادر و خالم مشغول درست کردن صبحانه بودن منم داشتم باگوشیم ور میرفتم بعد هم حدود ساعت 11:30 بود که رفتیم بیرون برای خرید و تفریح هر جا که میرفتیم من پشت کون دختر خالم الناز راه میافتادم کارمون که تموم شد ساعت 3 برگشتیم خونه از بیرون غذا گرفته بودیم جاتون خالی چون گرسنه بودیم خیلی بهمون چسبید بعد هم همه تا ساعت 5-6 خوابیدن اما منو الناز بیدار بودیم منم برای اینکه خودم را نشان بدم از برنامه های گوشیم براش چیز های باهال فرستادم اونم از برنامه ها بدش نیامد راستش اینطوری که من با الناز صحبت میکنم با بابام صحبت نمیکنم
ساعت 6 که همه بیدار شدم داداشم حمید پاسور اورد منم که تو حکم خدا...جلوی الناز هم بود و داشت بازی را نگاه میکرد منم میخواستم خودمو نشون بدم منو داداشم باهم و بابام و شوهر خالم هم با هم بودن خلاصه سرتون را درد نیارم 7-4 بردیم فکر میکردم دارم خودمو به الناز اثبات میکنم ساعت 9 بود که منو الناز با خانوم پسر عمه ام رفتیم لب دریا فضای رمانتیکی میشد اگه زن اسکل پسر عمه ام میرفت که خدارا شکر شوهرش صداش زد و رفتن بعد سعی کردم یه کم سر صحبت را باز کنم یه کم درباره ی درسا صحبت کردم بعد به طور کاملا حرفه ای صحبت را به سمت سکس کشیدم من قبلا که بچه بودم میدیدم که دختر خالم با پسر خاله ی بزرگم سکس میکنن و به خاطر همین از پسر خالم متنفر بودم بهش گفتم تو قبلا با شاهین سکس کردی من خیلی ناراحت شدم اونم گفت اگه تو هم میخوای اعتماد به نفس داشته باش و پاپیش بزار من که هول شده بودم من من کردم و گفتم باید چکا....ر کنم گفت هیچی خودم خبرت میکنم من که تو کونم عروسی بود میخواستم برای اولین بار سکس کنم رفتیم توی ویلا و نمیدونم چطوری شام خوردم و منتظر شدم تا شب بشه خودمو با تلویزیون و گوشیم سرگرم کردم شب شد ساعت 1 بود و مرد ها و زنها داشتن کم کم میخوابیدن.راستش خالم خیلی حساس بود و بخاطر حساسیت های اون مرد ها پایین تو حال خوابیدن در صورتی که بالا 3 تا اتاق خوب داشت خانوم همه تو اتاق بزرگه یعنی اتاق اولی بودن و اتاق دوم درش کلا قفل بود و سومی هم که خالی بود و دو تا تخت تک نفره داشت الناز متولد سال1371 و من 1374 بودم ساعت 1:45 بود که اس ام اس داد بیا بالا اتاق اخر داشت حلقم از تو کونم میزد بیرون.با خودم میگفتم دارم میرسم و یکی یکی پله ها را بالا میرفتم تا به اتاق رسیدم در تا نیمه باز بود رفتم تو دیدم الناز دو تا تخت هارو بهم چسبونده بود و با یه تاپه زیر نافی خوابیده بود و یه شلوارک هم پاش بود منو که دید با انگشت بهم اشاره کرد اروم و بدون هیچ مکسی منو گرفت و چسبوند به دیوار و شروع کرد به لب گرفتن وای این من بودم که داشتم با یه دخی لب میدادم باورش برام سخت بود راستش من خیلی خجالتی هستم ولی کم کم روم باز شد و لباسشو زدم بالا وای سوتین تنش نبود مثل دیوونه ها داشتم سینه هاشو میخوردم وای که چقدر خوشمزه بود و او.....م او.....م میکردم بد بردمش رو تخت و بازم سینه هاشو خوردم قول داده بودیم که پای خودمونو از گلیم دراز تر نکنیم اما خودش اینقدر حشری شده بود که شرتمو در اورد و چند ثانیه دیگه شورت خودشو هم در اورد و کیرمو با دستاش گرفت یه کمی جلق زد و بعد گذاشت توی کسش و گفت بکن عزیزم داشتم از خوشحالی میترکیدم یه دستم رو پستونای خوب و تو دست بیافتش بود و یه دستم روی کونش داشتم میکردم که دیدم داره نفس نفس میزنه و میگه ای....ای ....ای بسه پاره شدم منم نا مردی نکردم و تا جایی که میتونستم کردم بعد هم افتادیم رو هم و شروع کردیم به لب گرفتن من ترسیده بودم و گفتم جیگرم یهو حامله نشی این وسط... گفت نه قرص میخورم تو نگران نباش نیم ساعتی خوابمون برد بعدش سریع پاشدیم و لباش بوسیدم و رفتیم پایین و خوابیدم راستشو بخوای خیلی حال کردم یه حال اساسی

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#303
Posted: 20 Nov 2012 16:47
سکس با زن پسردایی
باسلام خاطره ای که براتون میذارم کاملا"واقعی و در سال 85 اتفاق افتاد..ماجرا به این صورت رقم خورد:من یک فیلم نامزدی اقوام رو تو کامپوتر پسر دایی ام به طور اتفاقی دیدم ودر اون رقص زن پسر داییم توش بود....لامذهب از اون لباس های ناف بیرون پوشیده بود....خلاصه رفتم تو کفش ونخش گفتم چطور میشه بهش نزدیک شد.........توی دفترچه تلفن خونه ی مادربزرگم تونستم تلفن خونشونو پیدا کنم....خلاصه کار ما شده بود روزی چند دفعه زنگ زدن بهش خیلی کنجکاو شده بود بدونه من کی ام.....بعد از سه ماه تازه کمی راه افتاد چسته گریخته جوابمو میداد اما هنوز براش سکرت بودم.......بعداز گذشت چار ماه یکدفعه گفت: اگه معرفی نکنی خودتو دیگه بهت جواب نمیدم حالا فکرشو بکن همه چی رو داره خراب میکنه خلاصه یه هفته رومخش کار کردم تا بفهمه من آشنای عاشق پیشه ام ............خیلی سخت بود اما دلشو به دست آوردم .......تافهمید من کی ام خیلی جا خورد.......اما معلوم بود از طرف شو شوش خیلی ناراحت بود........چند ماه باهاش حرف زدم که بعد بهش پیشنهاد دادم بیاد مغازه ام.....اول قبول نمی کرد اما به هزار زور راضیش کردم.......وقتی اومد اصلا باورم نمیشد دست پاچه شده بودم .....درو بستم واسه اطمینان.....دستاشو گرفتم اون لحظه باورکردنی نبود .....بعد از کمی صحبت به زور لباشو گرفتم هی هولم میداد اما محکم سینه هاشو چسبیدم اشک حشرتو چشماش حلقه بسته بود. حشری حشری شده بودمنم طاقت نیوردم خوابوندمش روی موکت مغازه لختش کردم خیلی زود....زمان مثله برق میگذشت کوسشو خوردم کمی تلخ بود طبع ام نگرفت کیرو دراوردم کردم تو کسش ....خیس بود توش راحت رفت اما زود ابم اومد چون هم استرس داشتم هم باورم نمیشد که دارم کیومیکنم زود اب رو ریختم توش البته قبلش اجازه گرفتم ازش........خیلی حال داد بعد از اون ماجرا نمی دونم کدوم زن بی پدر مادری رای شو زد دیگه بامن رابطه نداشته باشه شانس ما می رفت جلسه مثل اینکه توبه کرد و مارو تو کف گذاشت الان چند ساله بعضی وقتها به عشقش کف می زنم.....

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#304
Posted: 20 Nov 2012 16:52
رویایی که با زنداییم به حقیقت پیوست
سلام ،این اولین داستان منه که میخوام برای دوستان عزیزم تعریف کنم ، امیدوارم خوشتون بیاد!!من زیاد به حاشیه نمیرم میخوام اصل ماجرا رو براتون تعریف کنم ... اسمم منصوره، 26 سالمه ، مهندس عمرانم و تو یه پروژه ای تو غرب کشور کار میکنم و پنجشنبه و جمعه برای دانشگاه میام تهران ، پوست سفید و موهای خرمایی دارم و قدم حدودا 180 سانته ...
یه دایی دارم که تو تهران استاد دانشگاهه و چون همه فامیلای ما تو شهرستان هستن من بیشتر وقتا اگه تهران باشم به جای خوابگاه خونه اونا میرم خیلی رابطمون با خانواده ی داییم صمیمیه چون من تقریبا 4 سال میشد که عاشق دختر داییم بودم وهمه فامیل این ماجرا رو میدونست و خیلی ها که دختر داشتن سعی میکردن نظر من رو عوض کنن و حتی پیشنهاد دخترهای دیگه ای رو بهم میدادن و حتی خواهرام از عوض من خواستگاریم رفتن که من اون موقع خیلی ناراحت شدم ...
من واقعا عاشق بودم و دختر داییم که اسمش شیدا هست رو خیلی دوست داشتم و رابطمون فقط صحبت تلفنی و اس ام اس معمولی و گاهی طنز و نهایتش یه دست دادن رسمی بود ولی تو این مدت علاقم نسبت بهش هر روز بیشتر میشد ولی چون از من تقریبا 7 سال کوچیکتره گاهی وقتا حرف همدیگرو نمیفهمیدیم و این برام کمی سخت بود ...
از زنداییم بگم اسمش زیباست و یه زن کاملا خوش اندام و چون تو سن کم تقریبا 17 سالگی ازدواج کرده و فقط یه بچه داره و تو رفاه کامل بوده خیلی خوب مونده و پوست سبزه و اندام سکسی داره و تو فامیل به مهربانی و خوش اخلاقی معروفه ... و این اخلاق و مهربانیاش باعث میشد که من شیدا رو خیلی بیشتر دوسش داشته باشم تا اینکه عید امسال بود که برای دیدن خانواده به شهرستان برگشتم در ضمن یه مدت بود رفتار دختر داییم با من سرد بود ولی چون خودم هم زیاد درگیر کار و درس بودم دنبال علتش نبودم ولی تو این تعطیلات عید و تو یکی از مهمونی ها متوجه شدم رفتارش خیلی مشکوکه و هی با گوشیش ور میره و اصلا منو تحویل نمیگیره خلاصه منم خیلی ناراحت شدم و صداش زدم تو حیاط و گفتم که چرا این رفتارو میکنی و اون کیه که هی اس ام اس بازی میکنید اول گفت دوستمه بعد گوشیرو ازش گرفتم و دیدم آره اون چیزیی که نگرانش بودم اتفاق افتاده اون با یه پسر دیگه دوست شده بود و بهم اس عاشقانه میدادن ... یه پسر بچه لات پشت کنکوری که پسر همسایشون بود و من حتی گوسفندامم واسه چرا به اون نمیدادم تونسته بود مخ دختر دایی مارو بزنه خلاصه من خیلی بهم ریختم و بدون اینکه به کسی بگم مهمونی رو ترک کردم چون من به خاطر اون از خیلی از خواسته هام گذشته بودم از خیلی از دخترا که خودشم میشنواخت فاصله میگرفتم حتی خواهر یکی از دوستام که دندانپزشکی میخوند و خیلی از من خوششون اومده بود رو پیش خودش تلفنی به دوستم جواب رد دادم ولی اون .... بگذریم...
زندایی من چون من رو واقعا دوست داشت از رفتن من نگران شده بود چون من اون شب احساس میکردم زیبا روسرم خراب شد و همون شب به همون شهرستانی که کار میکردم وسط مرخصیم برگشتم .... یه مدت بعد تقریبا دو ماهی خونه داییم نرفتم و ارتباطم رو قطع کردم ولی تو این مدت زنداییم هم دلداری میداد هم به دخترش فوحش میداد و هم به هر نحوی میخواست دل منو بدست بیاره و حتی اس های عاشقانه و گاهی سکسی میفرستاد تا اینکه من و زنداییم از راه اس ام اس رومون به هم باز شد و حتی به راحتی تجسسم سکس با هم رو هم بیان کردیم تا اینکه یک ماه پیش دیگه نتونستم جولوی خودم رو بگیرم رفتم خونشون تو اون ساعت دختر داییم خونه نبود داییم ولی خونه بود وقتی رسیدم خونشون از دیدن من خیلی خوشحال بودن چشای زنداییم از شدت خوشحالی برق میزد ،بعد داییم حاضر شدو گفت من جلسه دارم و رفت و بعد رفتن داییم زن داییم رفت جلو پنجره مطمءن بشه از رفتن داییم بعد من پاشدم دیدم زن داییم اومد طرف من بیمقدمه بغلش کردم و هیچی نمیگفتیم تو چشای هم زل زدیم و لبام رو گذاشتم رو لباش خیلی داغ بودن روسریشو باز کردم و اروم دستمو انداختم دور کمرش یه هو دیدم با دستش کیرم رو که سفت شده بود رو بررسی میکنه و بلافاصله درش اوردم بیرون خیلی تعجب کرد و گفت از مال داییت خیلی کلفت و خوشگله .... منم سینه هاشو میمالیدم که زود پیراهنش رو در آورد و سوتینش رو باز کرد من شروع کردم به خوردن سینه هاش بهد دامنش رو زدم بالا دستم رو کردم تو شرتش که خیس خیس بود یه کس صاف و تپل بعد دامنش رو کشیدم پایین و خوابوندمش رو کاناپه و اوفتادم روش و شروع کردم به کردنش و بعد چند دقیقه تمام آبم رو تو کسش خالی کردم و خیلی حال کرده بود ....
از اون روز دیگه ناراحت جدایی دختر داییم نیستم یعنی به چشم ندیدن گذاشتمش و هر چند وقت یه بار میرم مادرشو میکنم و از اینکه وقتم رو با دختر قدر نشناس و بیجنبه ای مثل اون هدر دادم ناراحتم

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#305
Posted: 21 Nov 2012 13:47
حس یه خاطره
سلام. اسمم پارسا هست (البته اسم مستعارم). من 19 سالمه. داستانی که می خوام براتون بنویسم مربوط میشه به داستان من و عمه ام.
14 یا 15 سالم بود. احساس بلوغ جنسی میکردم. بعضی موقع ها به زنها و دختر های اطرافم خیره میشدم. بی اختیار وقتی زنی رو با یه تاپ یا شلوارک (لباسی که بدن زن دیده بشه) میدیدم، حس عجیبی پیدا میکردم. اون موقع درباره سکس چیز زیادی نمیدونستم. ولی طی بزرگ شدنم چیزهای زیادی یاد گرفتم. وقتی تو تاکسی یا جایی بدنم با بدن یه زن برخورد میکرد احساس خوبی داشتم. برای همین از اون به بعد سعی کردم خودم رو به زنها و دختر های اطراف بیشتر نزدیک کنم. اکثر زنها از این کار من خوششون نمیومد. مثلا وقتی رو مبل نشسته بودم پاهام رو به پاهای یکی از دختر های فامیل نزدیک کردم، سریع پاهاش رو کنار کشید. ولی من دست بردار نبودم. بالاخره یکی از این روزها تونستم کسی رو گیر بیارم که از این کار من نارحت نمیشه. اون عمه ام بودحالا یکم از عمه ام براتون تعریف کنم.(البته چون این داستان بر اساس واقعیت هست، توصیفات داخل داستان نیز به همین صورته) عمه ام زنی با قد 170 سانتی متر و وزنی 60 کیلویی. با موهای بلند. سینه های درشتی داره ولی باسنش معمولیه. چادریه ولی خودش این رو نمی خواست. این رو میشد از طرز لباس پوشیدنش فهمید. با اینکه خانواده اش خانواده مذهبی بودن ولی اکثر مواقع لباس های تنگ میپوشید. یه بار یه تی شرت مشکی پوشیده بود و سینه هاش کاملا معلوم بودن. میشه گفت تقریبا از اون موقع به بعد به عمه ام بیشتر دل بستم. عمه ام با دختر عمه ام برای برای صفره خونه ما اومده بودن، وقتی همه ی مهمونا رفتن تنها من، عمه ام،دختر عمه ام و مادرم خونه بودیم. فاصله من و عمه ام از هم زیاد نبود. دوباره فکرهایی به سرم زد. هر دوتامون رو زمین نشسته بودیم.من این ور عمه ام بودم و دختر عمه ام و مادرم اون ور.پس برای همین اگه کاری میکردم کسی متوجه نمیشد. آروم آروم پاهام رو نزدیک عمه ام کردم. وقتی پاهام به پاهاش خورد عکس العملی از خودش نشون نداد. بیشتر باهام رو به پاهای نازش نزدیک کردم. اون موقع یه شلوار لی تقریبا تنگ پوشیده بود که از روی شلوارش راحت میشد اندامش رو حس کرد. دیگه تقریبا خیلی بهش نزدیک شده بودم.(امید وارم کسی نگه که یارو چقدر امل بوده که با این کارا حال میکرده، ولی این رو بگم که اکثر بچه های هم سن خودم همین کارا رو میکردن). یه تصمیمی گرفتم. تصمیم گرفتم که دستم رو ببرم رو پاهاش. شاید بگم 5 دقیه ای طول کشید تا تونستم دستم رو بذارم رو پاهاش.احساس خیلی خوبی داشتم. چون این اولین زنی بود که من تونستم اندامش رو حس کنم. وقتی عمه ام می خواست بره مادرم زیاد اسرار کرد که بمونن. عمه ام که بهش 2 تا تعارف میزنی میمونه، موند. منم تقریبا خوشحال شدم.یادمه که عمه ام میخواست اون موقع ها گوشیش رو عوض کنه. منم تقریبا هر ماه یکبار یه بسته اینترنت ایرانسل میگرفتم. شانس ما اون روز اینترنت داشتم. به عمه ام گقتم اگه میخواد میتونیم بریم با گوشی من اینترنت گوشی ها رو نگاه کنیم. اون هم به راحتی قبول کرد.نسشتیم رو یه مبل سه نفره عمه ام وسط بود و دختر عمه ام و من کنار مبل نشسته بودیم. وقتی نشستیم عمه ام تقریبا خودش رو به من چسبونده بود.پامو رو پام انداختم و تونستم پاهای ناز عمه ام رو حس کنم. بعد که یه کم پرو تر شدم، دستم رو گذاشتم رو رون پاش(وقتی داشتم عکس گوشی هارو بهش نشون میدادم(البته پشت دستمو)). دیدم عمه ام اروم دستش رو گذاشت تو دستم بدون اینکه کسی بفهمه. دیگه تقریبا من و عمه ام داشتیم حال میکردیم. تو اون موقع نمیدونم دختر عمه ام هواسش بود یا نه. آروم دستم رو بردم رو شیکمش.سعی کردم دستم رو ببرم زیر لباسش.قریبا موفق شدم پوست نازش رو حس کنم. دوست نداشتم اون لحظه تموم بشه. ولی موتسفانه تموم شد.وقتی عمه ام بلند شد. هر کاری کردم تا 2باره به عمه ام نزدیک بشم نشد. هر بار که عمه ام میومد خونه مون من یه کارایی میکردم. دیگه کلی روم باز شده بود. یه بار که خیلی رو باز شده بود دستم رو بردم نزدیک باسنش. باسنش تقریبا سفت بود. تو جمع این کارو کردم ولی چون عمه ام پشتش به من بود کسی متوجه نشد(اونقدر احمق بودم که به خودم نگفتم ممکنه کسی ببینه). خلاصه دیگه تو فکر سکس با عمه ام بودم. تقریبا 18 سالم بود. دیگه قوای جنسی داشتم. من از سن 16 جلق میزدم.(خواهشا نگید جلقی،چون خیلی از شماها مثل یه سگ هر روز جلق میزنید.)هر بار که با عمه ام کاری میکردم میرفتم دستشویی و خودم رو خلاص میکردم. خوب داستان اصلی از اینجا شروع میشه و برای اینکه شما تو داستان قرار بگیرید این قسمت رو به صورت محاوره ای نوشتم.
خدا به این سفره هایی که زنها تو خونشون میندازن برکت بده. یه روز مادرم صفره داشت و عمه ام رو هم دعوت کرده بود.منم تقریبا خوشحال بودم.
مادرم: پارسا من میرم بیرون سریع بر میگردم. اگه کسی از مهمونا اومد بگو بیان داخل.
من: باشه
مادرم: خداحافظ
من: خداحافظ
خونه تنها بودم.چون برادرم دانشگاه بود و پدرم سرکار. بعد نشستم و تلویزیون نگاه می کردم. زنگ در خورد. یکم ظاهرمو مرتب کردم و رفتم در رو باز کنم. خوشبختانه عمه ام بود.
عمه: سلااام
من: سلاممم
عمه: خوبی؟ چه خبر؟
من: ممنون سلامتی.شما چه خبر؟ راه گم کردین
عمه: ما هم خوبیم. نه که شما راه گم نمکنین.
من: والا انقدر سرم شلوغه که .....
عمه: باشه.تو راست میگی
بعد از روبوسی ازم پرسید: مامانت کو؟
من: رفته بیرون بر میگرده
عمه: کسی نیومده؟
من: نه
عمه: ساعت چند مراسم شروع میشه؟
من: 2:30(اون موقع ساعت 12 بود.)
عمه: گفتم یکم زود تر بیام خودتونم ببینم.
من: شما لطف دارین.
من: چه خبر از بچه ها؟
عمه: اونام خوبه ان.
بعد عمه ام مانتو شو در آورد به من داد آویزو کنم. عمه ام 45 سالش بیشتر نبود ولی مثل یه زن 37 یا 8 ساله بود. یه شلوار پارچه ای کمی تنگ با یه بلوز نسبتا باز پوشیده بود که به راحتی میشد سینه هاشو دید.
من: خوب چه خبر؟
عمه: سلامتی. مامانت رفته کجا؟
من: نمیدونم. گفت میرم بیرون و بر می گردم.
تقریبا نزدیک هم نشسته بودیم. یا اون موقعی که رو مبل بودیم افتادم. دیدم عمه ام رو زمین نشسته تعارف زدم که رو مبل بشینه. رفت رو مبل دونفره نشست.
منم بعد از اینکه ازش پذیرایی کردم از قصد رفتم کنارش نشستم.
عمه: امروز مثل اینکه زیادی کار کردی؟
من: نه، کاری نکردیم. فقط دو سه تا این کاغذ هارو چسبوندیم. بیرون گرمه. نه؟
عمه: آره. از دم خونه تا اینجا داشتم شر شر عرق میریختم.
من: این شربت رو بخورین خنک میشین
بعد اینکه عمه ام شربت رو خورد ازش پرسیدم: راستی پاتون چطوره؟(عمه ام پاش چند وقتی بود درد میکرد.)
عمه: هیچی بابا. هر روز دردش بد تر میشه.
من: خوب چرا دکتر نمیرین؟
عمه: این هفته وقت گرفتم باید برم.
من: کجا پاتون درد میکنه؟(وقتی این سوال رو پرسیدم خودم یکم بهم شوک وارد شد)
عمه: اینجا.( بعد با دست به بالای زانو نزدیک رون اشاره کرد.) دستتو بده؟
نگید که به این زودی رفتی تو کار را. من فقط صحبت های اصلی رو نوشتم.
من: آها
بعد دستم رو برد روی اونجایی که درد میکرد. گفت: میبینی، دقیقا همین جاست.
من: آره مثل اینکه سفته!
بعد یه دفعه ای یه آهی کشید. فهمیدم پاش درد گرفت.
من: میخوایین یکم ماساژ بدم دردش اروم بشه.(اون موقع قصدم ناز و نوازش کردن نبود)
عمه: دستت درد نکنه.آه ه ه آه
من: خیلی درد می کنه؟
عمه: آره.
بعد وقتی که داشتم ماساژ میدادم کلی حال کردم. از قصد محکم هم ماساژ میدادم که.....
عمه: پارسا جان. یکم بالاتر.
من: چشم. الان خوبه؟ (دستم نزدیک باسنش بود)
ولی جواب نداد هی آه ناله میکرد. یه چتد دقیقه ای ماساژ دادم. دیدم آروم شد. ولی من هنوز داشتم ماساژ میدادم. دیدم چشماشو بسته. خونه خالی، من و عمه ام تنها، منم که دارم ماساژش میدم................
فکرهایی به سرم زد. یکم رفتم طرف های باسنش.به پشت خوابیده بود. داشتم سعی میکردم که تحریکش کنم. ولی قبل از اینکه من تحریکش کنم خودش تحریک شده بود.میخواستم یه کاری کنم که بتونم سکس کنم. دیگه حسابی باسنش هم ماساژ دادم. بعد خودم رو الکی انداختم کنارش طوری که یکی از پاهام رو پاش بود و دستم رو کمرش.
من: آه. خسته شدم. بهترین؟
عمه: اره عمه جون.دستت درد نکنه. خوب بود،ولی مثل اینکه بلد نیستی ماساژ بدی؟ میخوایین یکم ماساژت بدم تا بدونی باید چطوری ماساژ بدی؟
من: نه دستتون درد نکنه!ممنون.
عمه: این طوری که تو ماساژ میدی آدم که خوب نمیشه هیچی بدتر هم میشه(با کنایه بهم گفت) نه بخواب ماساژت بدم تا بفهمی باید چطوری ماساژ بدی.
بعد رو شکم خوابیدم.آروم آروم شروع کرد به ماساز دادن. منم چیزی نمیگفتم.
عمه: خوبه؟
من: ممنون.
عمه: من یکی از همسایه هامون کارش ماساژ درمانیه. از اون یاد گرفتم.
من: آره خوب ماساژ میدین.
عمه: اینطوری نمیشه عمه، باید پیرهن تو در بیاری. چون نمیشه اینطوری ماساژ داد.
من همیشه برای کارا تعارف میکنم. ولی این دفعه تعارف رو گذاشتم کنار. سریع در آوردم.البته چون اولین بارم یه جوری بودم. بعد خیلی قشنگ شروع کرد ماساژ دادن.
من داشتمم کلی حال میکردم. با اون دستای ظریفش داشت تمام بدنم رو حال میداد.
عمه: برعکس شو !
نمیدونم چرا اون لحظه چیزی نگفتم!!!!
من:باشه.
عمه: ممه هاشو نگاه
بعد من خنده ام گرفت. ولی خیلی باحال ماساژ میداد.
من: میشه به من هم یاد بدید.
عمه: آره ولی طول میکشه.
من: نه بصورت کلی.
عمه: باشه. ولی این طوری نمیشه. باید یکی دیگه باشه.
بعد یکم فکر کرد و گفت: من دراز میکشم هم بهت یاد میدم هم اینکه خودم حال میکنم.
وقتی گفت حال می کنم خیلی تعجب کردم. یه جوری بودم.
عمه: فقط نباید به کسی بگی.
من: چرا؟ باشه.
عمه: الان میفهمی
بعد لباسش رو در آورد. یه سوتین تقریبا طوری سبز بود.من چشام داشت از حدقه میزد بیرون.
عمه: به کسی نگیا؟چی شده؟ مورچه گازت گرفته؟
من: چ ش مم م .نههههه. چیزی نیست.
بعد اومد جلوم دراز کشید. اولین باری بود که یه زن یخت رو از نزدیک میدیدم.
عمه: دستت رو بده
من: بفرما
دستم رو گرفت شروع کرد آموزش دادن چیکار باید کنی و چطوری باید ماساژ بدی. ولی اصلا حواسم به این چیزا نبود. فقط داشتم بدنشو حس میکردم. کیرام که سیخ شده بود از زیر شلوارم زده بود بیرون.
عمه: چرا همچین شده
من: چی؟
عمه: اون چیه که زده بیرون؟
من: او ن ن ن. چ ی زی نیس ت.
عمه: خیلی بی جنبه ای.
من: نههههههههه
عمه: اولین باره نه یه زنه لخت میبنی؟
سرم رو انداختم پایین و گفتم آره.
عمه:مثل اینکه خیلی هم بزرگه
من داشتم آب میشدم.
عمه: میخوای اونم برات ماساز بدم.
من اولش سرخ کرده بودم ولی دیگه روم باز شده بود.
من: باشه. حالا که این طوریه منم باید یه چیز دیگه ای رو ببینم.
دیدم نگفته دکمه شلوارش رو باز کرد. اولین باری بود یه کس از نزدیک میدیم. تمیز تمیز نبود یکم مو داشت ولی بد نبود می شد یه چیزهایی دید. یکم هم خیس بود.
بعد دستش رو انداخت و شلوارم رو کشید پایین کیر سیخ شده بنده زده بود بیرون.
دستم رو گذاشته بودم رو سینه هاش و داشتم میمالوندم.
دهنشو باز کرد و کیرم رو تا نصفه کرد تو دهنش. یه 2،3 دقیقه ای این کار رو کرد. بعد وقتی رفت کنار من رفتم سر وقت کسش. تو فیلم ها دیده بودم چیکار میکنن تقریبا همون کارا رو کردم. دیدم کیرم بد جوری کس میخواد، خیلی آروم کردم توش.30 ثانیه ای کاری نکردم. خیلی داخل کس نرمو گرمه. بعد اروم آروم شورع به عقب جلو کردن. بعد در هین کردن شروع به لب گرفتن کردم....................
بعد که کارامون تموم شد رفتم یه شربت دیگه از داغی هوس خوردیم لباس هامونو پوشیدیم. یکم دیگه با هم حرف سکسی زدیم یه کم دیگه لب بازی که زنگ در خورد و مادرم بود .........................

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#306
Posted: 21 Nov 2012 13:53
شوهرخاله جذاب من
سلام من 23 سالمه داستان از اونجایی شروع شد که من 19 سالم بود خالم ازدواج کرد یه شوهر خیلی خوشگل که هر دختری ارزوشو داشت اسمش مهران بود خالم بعد عروسیش همش با مامانم از سکساشون حرف میزد منم میشنیدم چند ماهی از عروسیشون می گذشت خالم از زندکیش راضی نبود همش با مهران مشکل داشت به خاطره سرو وضش اخه خالم خیلی با حجابه با مشروب و این حرفا مخالفه مهرانم عاشقه ازادی و خوش تیپی . مامان بزرگمم چون خارج شهر بودن واسه قهر میومد خونه ما .مامانم میگفت این جوری که نمشه به خالم گفت بیا با هم یه مسافرتی بریم تا مهدی{بابام} یه کم باهاش حرف بزنه
بالاخره رفتیم سفر سرعین نمیدونم بابام باهاش حرف زده بود باهاش یه نه اما خیلی مهربون شده بود با منم خیلی شوخی میکرد یه روز که مامانم و خالم رفته بودن استخر و من چون پریود بودم نرفتم منو باباو مهران تو هتل بودیم مهران گفت:اقا مهدی بیاید بریم دنباله بچه ها حوصلمون سر رفت بابام گفت :شما برید من حوصتشو ندارم منو مهران با هم رفتیم مامان اینا خیلی دیر اومدن ما هم تو ماشین مشغوله حرف زدن شدیم ازش راجع به اختلافشون پرسیدم اونم گفت :یه زنه روشن فکر میخواد یه کم که صحبت کردیم بی مقدمه گفت یه کیو میخوام اینه تو... منم که شوکه شدخ بودم کفتم اقا مهران حالت خوبه؟ بهم گفت تا حالا اینقدر خوب نبودم اینقدر ازم تعریف کرد که یه ان احساس کردم ازش بدم نمیاد اما اخه چه جوری امکان داره منو اون.......؟ بعد بهم گفت میخواد خالمو طلاق بده میخواد بره خارج گفت کهه منم میخواد با خودش ببره منم خام حرفاش شدم بعد از اینکه برگشتیم تهران با هم تلفنی رابطه داشتیم البته گاهی میومد دمه دانشگاه دنبالم میرفتیم یه روری میزدیم تو این 3 مماه اینقدر دوسش داشتم که هیچ چیزو هیچ کس دیگه واسم مهم نبود و اونم هیچ وقت چیزی راجع به سکس نمیگفت و تنها تماس جنسی ما دسته همو گرفتن و موقع خدافظی لپ همو بوسیدن بود
یه روز بعد از ظهر که کلاس داشتمو خالمم خونه ما بود قرار گزاشتم که برم خونشون وقتی واسه اولین بار رفتم یه کمی ازش خجالت میکشیدم و اینکه از خودم بدم میومد بعد از اینکه شربت اورد برام اومد کنارم نشست دستشو دور گردنم حلقه کرد بعد شروع کرد به خوردن لبام منم که تا اون روز یه همچیت تجربه ای با هیچ کس نداشتم و حالا لبای عشقم مهرانم رو تبام بود داشتم حال میکردم بد دستشو برد زیر پیرهنم و شروع کرد به ما لوندنشون احساس خوبی داشتم منو خوابون رو مبل شروع کرد به خوردنه سینه هام انگار مست شده بودم یواش یواش شلوارو شرتمم در اورد و شروع کرد به خوردنه کسم منم از لذت اه اه میکردم یه هو نگاش کردم دیدیم اون حالش ار من بد تره من وقتی داشت کسمو میخورد ارضاع شدم کفت مارال اجازخ میدی بزارم پشتت من گفتم نه مهرهن جون دوس دارم زنت بشم ما همو دوس داریم دلیلی برای اینکه از هم لذت نبریم نمیبینم با اصرار من اونم راضی شر رفت یه دسمال اورد اینداخت زیرم که خونم جایی نریزه کیرشو با کرم چرب کرد و هل داد تو کسم اولش خیلی خیلی دردم اومد اما وقتی کیرش تو کسم جا گرفت خیلی حال کردم اون هی تلمبه میزد منم همش اهو ناله هی میگفت مارال چه کسه تنکی داری؟ بعد از وفتی میخواست ارضا بشه کیرشو در اورد همه ابشو ریخت رو شیکمم بعد یه کم که کنار هم خوابیدیدم بعد من حاضر شدم اومدم خونه خاله هنوز خونه ما بود ازش خجالت میکشیدم
بعد از اونم کلی با هم سکس کردیم همه مدلشو امتحان کردیم
نوشته: مارال

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#307
Posted: 22 Nov 2012 11:50
دیوانه وار دنبالش بودم
سلام به دوستان عزیر:
بهزاد هستم 26 سالمه از تهران الان دیگه متاهلم این خاطره بر میگرده به دوران مجردیم. من داستان ننوشتم اما چند تایی رو خوندم دیدم قانون نانوشته ای ایجاد شده که دوستان ابتدا خودشون رو توصیف میکنن حتی سایز آلتو، سینه و قد اینا و خوشبختانه همه هم از بچه های خوشتیپ و پول دارو داف و مخ زن هستن. اما بنده با اجازتون این چیزا رو خیلی اجمالی توصیف میکنم چون فکر میکنم زیبا یا زشت بودن کوتاه یا بلند بودن من فقیر یا غنی بودن من به حال شما فرقی نداره و شما اومدید فقط خاطره بخونید و امیدوارم لذت ببرید.
من و خواهرم دو قلو هستیم خواهرم دوستی داشت به اسم نگار. نگار و خواهرم خیلی با هم صمیمی هستن. نگار اون موقع زیاد به خونه ی ما رفت و آمد داشت چون خونه هامون تو یک کوچه بود. اولا حس خاصی بهش نداشتم تا اینکه سال پیش دانشگاهیمون بود که اونجا میومد بعضی وقتا اونجا درس میخوندن با خواهرم. دختر زیبایی بود یعنی به دل من مینشست قدش از من حدود 5 سانت پایین تر بود و نه زیاد لاغر بود نه چاق. یه مدت روش زوم کرده بودم خیلی هیکل خوبی داشت کون خوش فرم و سینه های خوش تراش، بدنسازی هم که می رفت و دیگه هیکلش ساخته و پرداخته شده بود یک روز خواهرم رفته بود خونشون زنگ زد به مامان گفت به بهزاد بگو وسایل شنای منو بیاره مامان وسایلشو گذاشت تو یه ساک داد به من که براش ببرم .زنگ و که زدم در و باز کردن رفتم تو حیاط منتظر بودم شیرین بیاد وسایلشو بگیره درب ورودی ساختمون باز شد و شیرین اومد بیرون پشت سرش نگار اومد، از این حوله های سرتا پایی تنش کرده بود من همین جوری محو تماشای نگار بودم که صدای شیرین منو از افکارم بیرون کشید. وسایلو دادمو حواسم به نگار بود که داشت از پله ها پایین میرفت دوباره شیرین شروع کرد صحبت کردن منم چند کلمه ای باهاش صحبت کردمو اومدم بیرون. تو راه همش به این فکر می کردم چی میشد اگه نگار مال من بود اما افکار منفی نمیذاشت زیاد بهش فکر کنم این که یه وقت آقا و خانوم میرزاده فکر کنن به دخترشون نظر بد دارم و رابطه هامون بهم بخوره این که شیرین چه فکری درباره ی من میکنه. گدشت تا نتیجه ها اومد شیرین رتبش از من و نگار بهتر شده بود تو انتخاب رشته اول تهران و زده بود بعد یزد، چون ما اصالتا یزدی هستیم نگار اینا هم یزدی هستن ولی برعکس خیلی از یزدی ها خیلی مومن نیستیم البته بی بند و بار هم نیستیم. من و نگار هم اول تهران و زدیم بعد یزد. نتیجه ها که اومد شیرین تهران قبول شد من و نگار یزد. واسه ثبت نام من با آقای میرزاده و نگار رفتم یزد کارای ثبت نامو که انجام دادیم برگشتیم تهران تا آماده بشیم برای رفتن چند ماهه به یزد. ما اونجا خونه داریم نگار اینا هم همینطور. خانوم میرزاده تصمیم گرفت همراه نگار بیاد یزد اما پدرش نمیتونست کارای کارخونشو بزاره زمین و با اونا بیاد.زوری که میخواستیم حرکت کنیم به سمت یزد آقای میرزاده منو کشید به یه گوشه گفت بهزاد جان اونجا که هستی اگه نگار مشکلی داشت کمکش کن هر چند مادرش هست اما تو هم مثل برادرش باش. این حرفش یه آشوبی توی دلم به پا کرد همش فکر میکردم که آیا خود نگارم همین دید و نسبت به من داره ؟ گذشتو ما کم کم داشتیم به محیط انس می گرفتیم، بعضی وقتا خانوم میرزاده میومد تهران و یه مدتی رو پیش شوهرش میموند اما وقتایی که یزد بود بعضی وقتا با نگار میومدن پیش من که شام و دور هم باشیم و احساس تنهایی نکنیم. یه مدت که از دانشگاه گذشت میدیدم پسرا بعضاشون میخوان خودشونو به نگار نزدیک کنن منم خیلی سختم بود چون تا اون موقع به نگار درباره ی احساسم نسبت بهش چیزی نگفتم از طرفی هم میترسیدم اونم مثل پدرش منو برادر خودش بدونه. یه روز که دیگه تحمل این وضع واسم سخت شده بود بهش زنگ زدم گفتم نگار بعد از کلاس وایسا با هم بریم یه گشتی بزنیم تو شهر گفت باشه. بعد کلاس سوار ماشینش شدیم و رفتیم یه کافی شاپ اولش خیلی طفره رفتم از همه چی حرف میزدیم .همین طور سرم پایین بود نفسمو دادم تو سینم و بلافاصله هوای گرم سینمو با شدت ب به بیرون هل دادم. نگار نگاهم کرد و با خنده گفت چی شد پیر مرد منم یه لبخند زد مو گفتم هیچی عزیزم .تا لون موقع شده بود که به هم بگیم عزیزم اما همش از روی دوستی چند ساله ی خانوادگیمون بود نه از روی احساس قلبی اما اون عزیزم واقعا از صمیم قلبم بود چون فکر نمیکردم انقدر بهش علاقه داشته باشم که حتی نتونم ببینم با پسر دیگه داره حرف میزنه آدم حسودی نبودم اما روی اون حساس شده بودم که از روی دوست داشتن بود نمیتونستم ببینم بعد این همه مدت اون مال کس دیگه بشه از همین رو همه ی توانمو جمع کردمو گفتم نگار جان امشب به حرفام فقط گوش کن اونم با یه حالت بچگانه گفت من به گوشم قربان. شروع کردم حرف زدن هر چی بیشتر پیش میرفتم اون قیافش جدی تر میشد از حالت چهرش ترسیده بودم. به حودم که اومدم دیدم دارم بهش این حرفا رو میزنم:
نگار یه مدتیه میخوام یه چیزیو بهت بگم اما میترسم ترس از دست دادن یه چیز با ارزش گفت چی بهزاد از چی میترسی ؟ گفتم نگار چطوری بهت بگم گفت راحت باش بهزاد من هر چی بگی رو میشنوم.دوباره برای لحظاتی تردید تمام وجودمو گرفت اما یاد گرفته بودم اگه میخوام حسرت چیزیو نخورم باید براش تلاش کنم. اگر نگار بهم جواب رد میداد خیلی واسم سخت بود اما سخت تر از اون این بود که یه عمر تو حسرت حرفای نزده ای بمونم که شاید با گفتنش مسیر زندگیم همون جایی رقم میزد که باب میل من بود. دوباره صدای نگار منو از افکارم بیرون کشید که گفت بهزاد نمیخوای چیزی بگی ؟ دیر میشه ها باید بریم گفتم چرا میگم. دوباره همه ی جراتمو جمع کردم و اینبار بهش گفتم :
نگار یه مدته که نسبت به تو حسی دارم، نمیخوام با کسی باشی. با تعجب گفت من که با کسی نیستم گفتم میدونم فقط گوش کن دوباره ساکت شدو من شروع کردم. گفتم نگار من دوست دارم از تو خوشم میاد نمیتونم تو رو با کسه دیگه ببینم همیشه آرزوی با تو بود ن و داشتم آرزوی این که داشته باشمت حس من به تو واقعا از ته دلمه. چند لحظه ای منو نگاه میکرد. منم ساکت شدم اما فقط در ظاهر. درونم پِر هیاهو بود. تا اینکه اون سکوت و شکست. بهزاد من میفهمم اما نمیخوام خونواده هامون فکر بدی راجع به ما بکنن پریدم وسط حرفش و گفتم قرار نیست کار خلافی بکنبم من فقط تو رو میخوام مطمئن باش انقدر دوست دارم که به خاطرت هر کاری بکنم . یه مقدار دیگه اون حرف زد و بلند شدیم که بریم گفتم فکر کن به حرفام. تو راه زیاد حرف نزدیم از ماشینش که پیاده شدم گفتم زیاد منتطرم نذار و خدا حافظی کردمو چند گامی رو به عقب برداشتمو رفتنش رو تماشا کردم اون شب یه ساعت توی رخت خوابم همش با خودم فکر میکردم که جوابش چیه ؟ بالاخره بعد از کلی کلنجار با خودم خوابم برد صبح بیدار شدمو با کلی استرس صبحانه خوردمو رفتم حمام . بعد اومدم و حاضر شدم برم دانشکاه یه اس ام اس دادم به نگار که کجایی گفت دانشگاهم منم راه افتادم به سمت دانشگاه وقتی رسیدم بلافاصله رفتم سر کلاس و دیگه بی خیاله اس ام اس و اینا شدم چون استرس داشتم .ظهر که کلاس تموم شد گوشیمو از تو جیبم درآوردم دیدم یه میسدکال دارم دیدم نگاره. زنگ زدم بهش گفتم کجایی ؟ گفت پارکینگم گفتم بیا جلو دانشگاه گه با هم بریم گفت باشه الان میام. وقتی اومد رفتم بالا و نشستم رو صندلی یه ذره جا به جا شدم و سلام کردم اونم سلام و احوال پرسی کردو گازشو گرفت به طرف شهر.تو راه گفتم موافقی ناهارو بیرون یزنیم گفت باشه فقط مهمونه تو منم با خنده گفتم اگه بزارم. رفتیم رستوران سنتی شبستان نشستیم اهل قلیون نبودیم یه خورده از این تنقلاتشو خوردیم تا غذا آماده بشه حرف زدیم . گفتم خوب نگار خانوم چی شد جواب ما با خنده گفت بزار 12 ساعت بشه بعد. بعدش گفت بهزاد من میترسم بابام فکر بد کنه میشناسیش که روی من حساسه منم رو حرفش حرف نزدم تا حالا گفتم اونش بمونه واسه بعد اما بزار فعلا همو بشناسیم . با یه حالت با مزه گفت نه اینکه دفعه اولمون همو میبینبم منم خندیدم گفتم آره اما خوب از الان به بعد فرق می کنه. با یه حالته لوندی گفت چه فرقی ؟ منم واسه اینکه دلشو بدست بیارم گفتم از الان به بعد به چشم عشق بهت نگاه می کنم ساکت شد و خودشو مشغول آجیلای پیش روش کرد منم دیگه حرفی نزدم.ناهارو خوردیمو اومدیم بیرون یه دوری زدیمو رفتیم سمت خونه. از اون روز به بعد رابطمون صمیمی تر شده بود و تا سال اول اتفاق خاصی بیتمون نیفتاد اما بعد از اون وقتایی که مامانش میرفت تهران میرفتم پیشش و شبو پیشش بودم البته نمیزاشت زیاده روی کنیم و فقط لبو عشق بازی بود حتی نمیذاشت لباساشو در بیارم. تا اینکه 22 سالمون شد و سال آخر دانشگاه دیگه خیلی به هم وابسته شده بودیم. شب تولد من بود بعد از اینکه تو شهر کلی چرخیدیمو با چند تا از دوستای مشترکمون شب و گذروندیمو واسم تو کافی شاپ یه تولد کوچیک گرفتن اومدیم به سمت خونه نگار اینا چون مامانش تهران بود . رفتیم تو و نگار دوباره یه جشن تولد جداگونه واسم گرفت و البته بهتر از قبلی یه آهنگ گذاشتو با هم رقصیدیم .اوایل زمستون بود و چند وقتی تا امتحانای ترم آخر مونده بود هوا سرد شده بود اما انقدر ورجه وورجه کردیم که گرممون شده بود بعد پخش و خاموش کردمو اومدم نزدیکش دستمو انداختم دور گردنش و تو چشماش نگاه می کردم بهش گفتم به خاطره همه چی ممنون، به خاطره اینکه تو زندگیم هستی واسه اینکه دارمت اون چیزی نگفت فقط خودشو کشید سمتم و منم آروم سرم رو بردم جلو چشماشو بست و لبام رو گذاشتم رو لباش نمیدونم چرا لباش یخ بود بعد چند ثانیه از هم جدا شدیم. بهش گفتم نگار تو سهم منی واسه همیشه لبخند زدو گفت دوست دارم عزیزم.یه بوسه از گونش کردم و دوباره اومدم رو لباش با دستم موهاشو گرفته بودم و سرش رو یه کم عقب کشیدم بوسه هامو بردم رو گردنش نفسهامون پوست همدیگرو نوازش میداد . تو اون حالت سختمون بود .ازش جدا شدمو بهش گفتم عشق من بریم تو اتاق اونم با سر تایید کرد .با هر قدم که به سمت اتاق بر میداشتم نفسم به شماره می افتاد نگارم تو چشماش میشد علاقش نسبت به منو دید دیگه بعد از این چند سال واقعا عشقمون به هم عمیق شده بود به اتاق پدر مادرش که رسیدیم نشوندمش رو تخت مجلل اونا دستاشو گرفتم و بوسه زدم بهشون گفتم همه دنیام تویی نگار. نشستم کنارش گفتم بعد این سالا تو تمامه جونم ریشه دواندی دیگه بدون تو نمیتونم زندگیمو تصور کنم. اونم دستاشو انداخت دور گردنم گفت بهزاد قول بده همیشه کنارم باشی قول بده حالا که عاشقم کردی پام وایسی قول بده مسئول کاری که کردی باشی و سرشو گذاشت رو شونم منم دستمو بردم پشت سرش و گفتم قول میدم عزیزم. بعد چند دقیقه سرشو از شونم بلند کرد تو چشمام نگاه کرد گفت امشب تولد بهترین آدمه زندگیمه امشب تولد توئه کسی که دیگه با هیچی عوضش نمیکنم. اینو گفتو لباشو گداشت رو لبام چند دقیقه با تمام وجود لبای هم دیگرو میمکیدیم که دیدم دستاشو می کشه رو لباسم جدا شدیم از هم. نگاهم کرد گفت امشب میخوام بهترین هدیه عمرتو بهت بدم امشب میخوام شروع با هم بودنمونو با هم رقم بزنیم دستاشو برد سمت دکمه ی بالای پیرهنم شروع کرد به باز کردن من برای چند لحظه مونده بودم چون تو این مدت تا این حد پیش نرفته بودیم. به خودم اومدم دیدم داره دکمه ها مو باز میکنه آخریشو که باز کرد پیرهنمو از تنم در آوردم زیر پوشمم در آورد و دوباره اومد رو لبام. لبای همو می خوردیم و اون با دستش تنمو نوازش میکرد دیگه از اون سردی خبری نبود لباش گرم شده بود انگار که خون دویده توش.منم دست انداختم تی شرتی که تنش بود و در آوردم و انداختم کنار تخت برای چند لحظه به بدنش خیره شدم حرف نداشت.بی نظیر بود دست انداختم پشتش بند سوتینش رو باز کردم و سوتینشم در آوردم دیگه هنگ کرده بودم دو تا سینه ی خوش تراش جلوی روم بود نه بزرگ و نه کوچک سفت و ورزشکاری بی اختیار خوابوندمش و شروع کردم از گردنش خوردن اون خودشو کاملا در اختیار من گذاشته بود. با تمام وجود تنش رو میمکیدم اونم دستش رو روی شونه هام گذاشته بود و با چشمان بسته زیبا ترین شب زندگیمون رو تجربه می کرد همون جور اومدم پایین تر و به سینه هاش رسیدم شروع کردم به مکیدن یکی از اونا و یکی دیگشو با دست میمالیدم.بعد از چنددقیقه حالت رو بر عکس کردم و شروع کردم به خوردن اون یکی سینش بعد از اینکه حسابی سینه هاشو خوردم رفتم ما بقی تنش رو لیسیدن با زبون ازراف نافش می کشیدم تا رسیدم به شلوارش کمر بند و دکمه ی شلوارش و باز کردم و شلوارش رو کشیدم پایین و انداختم یه گوشه ای بلافاصله شرتشم در آوردم و حالا دیگه عشقم کاملا زیرم لخت بود.گفت شلوارتو میخوام در بیارم از تخت اومدم پاییت و وایسادم اونم بلند شد و روی تخت نشست یه نگاه تو صورتم کرد خم شدم و لبام روگذاشتم رو لباش دوباره بلند شدم اون دستشو آورد سمت کمربندم و اونو باز کرد دکمه ی شلوارمو باز کرد و با دو تا دستاش شلوارمو کشید پایین. خودم کمکش کردمو شلوارمو کامل از پام در آوردم دستشو گذاشت روی کیرم و با کنار صورت مالید بهش از روی شرت سرش و بلند کرد و شرتمم در آورد.حالا منم کامل لخت بودم.دوباره خوابیدم روش و کل تنش رو خوردم صداش کم کم داشت در میومدرفتم پایین با دستام کسش رو که کامل بسته بود کمی باز کردمو آروم زبونمو کشیدم تو چاک کسش و شروع کردم با تمام قدرت کسشو مکیدن .صداش بلند شده بود و آه می کشیدبا دستاش لای موهام رو چنگ چنگ می کرد کیر خودم هم سفت شده بود خودمو کشیدم روش و کاملا بهش مسلط بودم کیرمو گداشتم لای پاش و عقب جلو میکردم و ازش لب می گرفتم . دوباره اومدم پایین و با ولع کسش رو می خوردم که احساس کردم یه لرزش خفیف کرد.و یه آهه بلند کشید منو کشید رو خودش و در گوشم میگفت دوستت دارم.چند دقیقه روش خوابیده بودم و اونم دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود. سرم و بلند کردم و نگاش کردم اونم چشماشو باز کرد و یه بوسه از لبش گرفتمو گفتم ارضا شدی عزیزم ؟ خوب بود ؟ که با سر تایید کرد. گفت بلند شو میخوام ارضات کنمو بلند شدم وایسادم اونم اومد لبه ی تخت کیرمو با دستش یه کم بازی داد تا خوب بلند بشه.بهش گفتم عزیزم اگر دوست نداری نمیخوام اذیت بشی و ساک بزنی. گفت نه من واسه عشقم هر کاری میکنم. اون زیاد خوشش نمیاد تو سکس حرف بزنی و میگه دو طرف باید بفهمن چی میخوان از هم با رفتارشون و تو سکوت سکس باید آرامشتو پیدا کنی . برای همین زیاد توی سکس بهش نمیگم چه کار بکن چه کار نکن.خلاصه کیرمو با دست گرفت و گذاشت تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن. چشمامو بسته بودمو لذت میبردم اما بعضی وقنا دندوناش میخورد به کیرم و اذیتم می کرداحساس کردم آبم داره میاد تا ومد بگم آبم اومد تو دهنش. خیلی ناراحت شدم امااون چیزی بهم نگفت و رفت دستشویی وقتی برگشت ازش عذر خواهی کردم اما اون گفت اشکال نداره عزیرم طبیعیه.گفت بهزاد امشب میخوام کامل باهات باشم دخترگیمو ازم بگیر من میخوام زنت باشم من هم از خدام بود هم هیجان داشتم .کانذومم نداشتم چون فکرشو نمی کردم اون شب اون طوری بشه. بعد از کلی معاشقه گفتم آماده ای ؟ گفت آره عزیزم.دراز کشیدم و سرمو تکیه دادم به بالای تخت و اون اومد که بشینه رو کیرم. کیرم لذج شده بود کس اونم که خیس بود یه پتو هم انداخته بودیم رو تخت که خونی نشه و بشه حداقل پتو رو شست.کیرمو با دستش تنطیم کرد رو کیریم و نشست یه کم اومد پایین و یه آه کشید و دوباره بلند شد چندین بار این حالت تکرار شد تا بار آخر که با دست پهلوهاشو گرفتمو یه کم به سمت پایین فشار آوردمکه یه جیغ کشید و زد زیر گریه داشت اشک میریخت منم نوازشش میکردمو بهش میگفتم که الان تموم میشه یه چند دقیقه کیرمو تو کسش نگه داشتم و درش آوردم کیرم و لای پای نگار خونی شده بود پتو هم خیلی کم خونی شده بود دوباره خوابوندمشو پاهاشو باز کردمو کیرم گذاشتم رو کسش و با کمی فشار فرستادمش تو دوباره یکم سرو صدا کردوقتی یکم آروم شد شروع کردم عقب جلو کردن احساس میکردم داره اذیت میشه اما واقعا تو اون حال نتونستم بکشم بیرون همین جوری داشتم میکردمش که احساس کردم میخوام ارضابشم کیرمو در آوردمو آبمو خالی کردم و ریخت رو پتو آروم افتادم کنارش اما اصلا خسته نبودم چون بهترین شب زندگیمو با عشقم تجربه کردم .نگار و بوسیدم و گفتم نمیخواستم اذیت بشی اما تو انقدر واسه من جذابی که نتونستم مقاومت کنم اینو گفتمو لباشو بوسیدم با هم رفتیم حمام صبح و خودمونو شستیم و دیگه مثل زن و شوهرا زندکی میکردیم وقتی مامانش نبود. درسمون هم که تموم شد برگشتیم و من رفتم سربازی تو دوران سربازی هم با مادر حرف زدمو بعد از خدمتم برای خواستکاری پا پیش گذاشتیم و الان دارم کنار همسرم زندگی خوبی رو میگذرونم . با آرزوی موفقیت برای همگی ،ایام به کام.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#308
Posted: 22 Nov 2012 11:52
او یک فرشته بود
سلام میخوام داستانی رو واستون تعریف کنم که خودم هر وقت یادش میوفتم کلی حال میکنم. من اسمم بهراد و22 سالمه2 ساله پیش که فقط 20 سالم بود واسه عروسیه دختر عموم باید میرفتیم تهران خودمون کرج هستیم دختر عموم با من خیلی صمیمی بود طوری که زنگ میزدو با دوست دخترام حرف میزد منم اونو خیلی دوست داشتم اما داستانه من راجبه اون نیست .دختر خاله ی اون اسمش یاسمن بودو فقط 17 سالش بود اون خیلی خوشکل بود و هیکل خیلی خوشکل و پوری داشت و منو خیلی تو کف می گذاشت .تا این که عموم همه رو دعوت کرد واسه نهار یه باغی گذشت تا موقع رفتن من تو نخه سینه هاش بودم که یهو یکی از پشت زد رو شونم برگشتم دیدم دختر عمومه بهم گفت به چی نگا میکنی منم خندیدمو گفتم هیچی اونم خندیدو رفت.تا فردا بعد از ظهر که خونه پره پر بود دختر عموم .راستی یادم رفت بگم اسمش النازه .الناز با یاسمن داخله اتاق بودنو در هم بسته بود کناره در یه ایینه بود من ایستادم اونجا که مو هامو درست کنم موهامو درست کنم که یهو توجه ام به حرف هاشون جلب شد مو هامو ول کردمو از پشته در گوش ایستادم زیاد چرت پرت گفتن تا رسیدن به اصله کاریا الناز از یاسمن پرسید که بی اف داره اونم گفت داشته اما 2ماهه که نداره الناز ازش پرسید که تاحالا باهاش خوابیده بود اونم گفت نه .اینجا بود که من حال کردم اما بیشتر حال کردم وقتی الناز از یاسمن پرسید که بی اف میخواد یا نه اونم جواب داد اگه پسر خوبی باشه چرا که نه الناز بهش گفت بهراد پسر عموم پسره خوبیه؟من دیگه داشتم دیونه میشدم اخه اون میدونست که من جی اف دارم یاسمن جواب داد من زیاد نمیشناسمش اما خشکله در زدمو رفتم داخل که یعنی تافتو بر دارم چپ الناز رو نگاه کردم و النازخندیدو چشمک زد .همون شب نوار گذاشته بودن و داشتن میرقصیدن تا الناز اومد و گفت مگه نمی خوای واسه عروسیه سروت برقصی خندیدمو گفتم رقص که بلدنیستم اما میام زفتم سمته دامادو ازش پول واسه مشرب فردا شب گرفتم و اومدم نشستم یاسمن اومد بهم گفت میخواد برقصه اگه میشه گوشیش رو واسش نگه دارم یکم تعجب کردم ..گوشیش رو گرفتم و اون رفت منم از فرصت استفاده کردم و از گوشیش زنگ زدم به گوشیه خودم تا شمارش اوفتاد رو گوشیم عروسی فردا شب بود بابام گفت که بریم کرج و فردا بیایم گوشیش رو دادم بهشو ما اومدیم کرج وقتی رسیدیم من زنگ زدم بهش اما گفت که نمیتون صحبت کنه ساعت 3 شب بود و من خواب بودم که زنگ زدو از خواب بیدارم کرد ازم پرسید کاری داشتید فکر کردم نشناخته بهش گفتم من بهراد ام پسر; حرفمو قطع کرد و گفت فهمیدم.امرتون .موندم چی بگم زد به سرم و بهش گفتم من ازت خوشم اومده با کمال تعجب دیدم جواب داد اقا بهراد خجالت بکش و قطع کرد من شبیه علامت سوال شده بودم انقدر فوشش دادم تا خوابم برد. فردا شب همه تو سالن بودن من تو ماشین شراب خوردمو داشتم اهنگ گوش میکردم که دیدم یاسمن دره ماشین رو باز کرد و نشست تو ماشین و سلام کرد من رووم نمیشد نگاش کنم جواب سلامم ندادم که دیدم گفت خیلی پرویا جواب سلام واجبه من گفتم سلام (خیلی شب فوشش داده بودم و از دستش کفری بودم) یاسمن گفت چیه پنچری؟ واسه دیشبه؟ دیشب باید اینجوری بت میگفتم که پر روو نشی .منم تمامه مدت سرم پایین بود یاسمن بهم گفت نمیخوای نگاهم کنی بهش گفتم حالا تو پر روو شدی .خندید دستش رو گذاشت روی دستم یهو ته دلم خالی شد سرم رو اوردم بالا یاسمن از همیشه خشکل تر شده بود اون واسه عروسی حسابی خشکل کرده بود یه لباس صورتیه تقریبأ لختی تنش بود منم به اسرار الناز که عروس بود کت و شلوار پوشیده بودم. بهم گفت چشمات رو ببند بهش گفتم جا زدی میخوای فرار کنی گفت خواهش میکنم ببند چشمام رو بستم که دیدم سریع بوسم کرد .پیشه خودم گفتم این یاسمنه دیشبه؟ گفت بلند شو بریم داخل الناز منتظره نری تو ناراحت میشه بهش گفتم باهام؟ گفت اره چه اشکال داره گفتم زشته ها جواب داد من رفتم نیومدی بام، دیگه اسمم رو نیار رفت پایین منم پیاده شدم و رفتم از دوستیمون 4 ماه گذشت به لبو لاس بسنده میکردم و هرجا که میدیدم کار داره جنسی میشه به یه بهونه ای تمومش میکردم اخه میترسیدم تو شهوت کاری کنم که دیگه مجبور شم با همین ازدواج کنم. که دیدم الناز زنگ زد گفت بیا خونم گفتم چرا گفت میخوام برم بیرون بمون پیشه ندا(دختر عمویه 7 سالم که خونه الناز بود) یه تاکسی گرفتمو رفتم من رفتم تو دیدم الناز گفت بهراد ندا خوابه من میرم بازار و میام گفتم باشه اون رفت
10 مین بعد زنگ زدن تعجب کردم اخه یاسمن بود اومد تو .پرسیدم اینجا چیکار میکنی گفت منم میخواستم از تو بپرسم الناز بهم گفت بیام پیشه ندا 2زاریم افتاد که الناز چیکار کرده.من رفتم پای تلویزیون که اونم اومد رو مبل تو بغلم ؟شروع کرد به لب خوردن .من عاشق این کارش بودم میبردم فضا وقتی لب هاشو میخوردم یاسمن گفت بهراد امروز دیگه تنهایم بهونه نه یار دلو زدم به دریا و خابوندمش رو کمر رو مبل دست هاشو بردم بالا و گردنش رو خوردم ولیس میزدم اون لحظه انگار دنیارو داشتم اون لباس من رو در میورد و من ماله اون بدنش خیلی سفید و ناز و بدون مو بود اون شرت و سوتینش باهم ست نارنجی بود که رو بدن سفیدش داد میزد(شک کردم میدونه تنها میشیم)منم فقط شرت پام بود که من روش خوابیده بودم و تمام بدنش رو میلیسیدم سینه هاش بزرگ بود سوتینش رو باز کردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش و اومدم پایین شکمش رو میخوردم که اه اهش تبدیل شده بود به جیغ های بلند اومدم
پایین خودش کمکم کرد شرتش رو در بیارم کسش رو که دیدم خشک شدم اون
سفیدو بدون حتی یه مو بود(شک ام بیشتر شد که می دونه اخه 2 ساعت قبل از اینکه بیاد حمام بوده و حال داده به خودش)من کلی خوردم کسش رو اونم کیره منو حسابی خورد خیلی حرفه ای ساک میزد اونو رو چهار دست و پا گذاشتمش(سگی)بعد سر کیرم رو گذاشتم دمه سوراخه کونش هنوز فشار نداده بودم که جیغ کشید گفتم که اگه دردت گرفت بالشت های روی مبل رو گاز بگیر اونم بالشت رو گذاشت داخل دهنش یکم فشار دادم که دیدم خیلی دردش گرفت خواستم بهش بگم اگه می خواد نکنم توش که دیدم گفت بدو دیگه مردم .منم کیرم رو تا ته کردم توش که دیگه داشت خیلی بلند جیغ میزد تو کونش داغ بود داشتم میرفتم فضا تلمبه زدن رو شرو کردم تا فهمیدم دارم ارضا میشم .کیرم رو کشیدم بیرون گفت چرا در اوردی گفتم دارم ارضا میشم یاسمن گفت بریزش تو کونم من کیرم رو
کردم تو تا قطره اخرش رو خالی کردم توش.روش یه 20 مین بی حال خوابیدم.بعد بلند شدیم و رفتیم حمام.اونجا هم بیکار نموندیم حسابی از خجالت هم در اومدیم وقتی الناز اومد من یاسمن تو بغل هم جلو تلویزین بودیم الناز گفت ها! هنوز شروع نکردید بلند شدم رفتم الناز رو بوس کردم بهش گنتم جبران میکنم رفتم الان هم من و یاسمن با هم نامزدیم. الناز یک فرشته بود

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#309
Posted: 22 Nov 2012 11:55
عاشقم بود
.۲۰ سالمه،۱۸۰ قد،۸۰ کیلو وزن،سفید پوست.میخوام بهت درباره ی سکس با کسی بگم که عاشقم بود ولی من نبودم(حداقل اون اولاش)اسمش شیرینه،دخترعمه دوست داشتنی من!سفید،۱۷۰ قد و وزنش حدودای ۶۰،باسنش بد نیس ولی یه کوسی داره که بیا و ببین،سینه هاشم تقریبا برجسته ست.آها!یک سال هم ازم کوچیکتره.موضوع مال سال پیشه.موضوع از اون زمانی شروع شد که تولدم بود،چون تک فرزندم بابام به شهاب(پسرعمه م،که ۱ سال ازم بزرگتره)و شیرین گفت بیان پیشم که بهم بد نگذره و تنها نباشم(حداقل اونروز رو).خلاصه اومدن خونه ما،که من و شهاب رفتیم یکم کامپیوتریدیم،بعدشم هم سه تایی رفتیم بیرون.یهو یادم اومد با دوست دخترم قرار داشتم.بهش زنگ زدم،گفتم میشه بذاریش واسه یه روز دیگه؟که گفت عمرا.در اوج بدبختی بودم.رفتیم تو یه کافی شاپ(من وشهاب و شیرین)بعدش یه چیزی خوردیم.من اون موقع نظری به شیرین نداشتم با این که خیلی خوشگل بود ولی فقط به چشم دخترعمه نگاش میکردم.تو کافی شاپ هی به دوست دخترم اس میدادم که امروز بیخیال شه ولی دست بردار نبود.شیرین ازم پرسید:داری چی کار میکنی؟چقد اس بازی میکنی؟گفتم:هیچی دوستمه چند تا سوال کامپیوتری داره،دارم جواب اونو میدم.شهاب که میدونست کی اون ور خطه(چون از جیک وپوک هم خبر داریمو باهم دوستیم،صمیمی!)به شیرین گفت:تو برو خونه دایی،به زندایی کمک ماهم بریم مردونه یه دوری بزنیم.راضی نشد.بهش گفتم:شیرین جان(به دوست دخترام هم جان نگفته بودم.این جوری گفتم که شاخو بکشه)برو خونه ما،ماهم سریع برمیگردیم.گفت:چشب رییس!امروز روز شماست.بالاخره رفتو،من و شهابم رفتیم پیش دوستمو برگشتنی مختصر وسایلی گرفتیمو برگشتیم خونه.جشن برگذار شد و شد موقع گرفتن کادو و روبوسی.تک تک اومدن کادو ها رو دادن و نوبت رسید به شیرین.نمیدونم چی شد ولی یه بوس گنده گذاشت رو لپم که علامت رژش روش موند.کلا فامیلامون باهم راحتن.کیک خوردیم و همه رفتن خونه هاشون.داشتم کادو هار جمع میکردم که چشمم به کادو شیرین افتاد که یه ساعت گرفته بود.برداشتمش،این قدر خوابم میومد که جعبه ساعت از دستم افتاد دیدم توی جعبه(یه جایی هست که یه چیز مقوایی میذارن تا ساعت بالاتر بمونه،زیرش)یه شماره بود.موقع خواب بود.مامان و بابا رفتن خوابیدن و منم رفتم که بخوابم که یهو یاد شماره افتادم.به شماره زنگ زدم گفتم:الو سلام...گفت:چقد دیر کردی میدونی از کی منتظر زنگتم!دیدم شیرینه.(آخه شمارشو نداشتم)گفت:ببین،من چند مدته که نمیتونم بهت فکر نکنم.زیاد بلد نبود حرف عاشقونه بزنه ولی دوزاریم افتاد.باهام قرار گذاشت تو همون کافی شاپ.به بهانه سینما از خونه جیم زدم.رفتم کافی شاپ که دیدم،نشسته منتظرمه.یکم حرف چرت وپرت زدیم بعدش گفت:میدونی چیه،عاشقتم!من که هیچ حسی نسبت بهش نداشتم گفتم:خوب...که چی؟باش.با ناراحتی از کافی شاپ زد بیرون.خیلی ناراحت شدم که اونجوری باهاش صحبت کردم.بهش تلفن زدم و از دلش در آوردم نمیدونم چم بود ولی نسبت به صداش حس عجیبی پیدا کرده بودم فکر کنم،عاشق شده بودم!دیگه هر روز میدیدمش و باهم لاس میزدیم.تا اون موقع که بابا به خاطر کار باید یه هفته ای میرفت دبی،مامان هم باهاش رفت.من بهانه کلاس هامو گرفتم و نرفتم،از طرفی دوست داشتم برم ولی ترجیح میدادم با شیرین باشم.عمم گفت بیا خونه ما،درسته که شهاب نیس(رفته بود ترکیه برا آوردن جنس) ولی شیرین که هست.قبول نکردم،عمه گفت:پس ما میایم اونجا.گفتم:باشه.من طبق معمول داشتم PMC میدیدم که صدای درو نشنیدم که دیدم یه چیزی اومد رو چشم،دستای شیرین بود.گفتم:چرا اینجوری میکنی؟گفت:مامان یادش رفته بود که شام خونه دوستش دعوته،به خاطر همین منو فرستاد که تنها نباشی(قابل اعتماد ترین پسر خانواده من بودم،جون خودم!)گفتم:حالا چرا خوشحالی؟گفت:خیلی...خنگی بابا.من که از حرفاش سر در نمی آوردم چیزی نگفتم.شیرین گفت:من میرم حموم،صدات کردم حوله رو بده.بعد یک ساعت گفت:حوله!حال نداشتم این همه پله رو برم بالا ولی مجبور بودم.حوله رو آوردم بهش بدم،که دیدم در حموم نیمه بازه،منم که تاحالا بدن دختر اونم به این خوشگلی ندیده بودم،که رفتم تو.گفت:داری چی کار میکنی؟روتو برگردون اونور.داشت با کوسش بازی میکرد.گفتم:فکر کردم رفتی سونا اومدم تو.اومدم بیرون و ولی تو هوای شیرین بودم.با حوله اومد رو مبل کنارم نشست ویهو گفت:من عاشقتم تو چی؟گفتم:ای همچین(با پوز خند).گفت:دروغ نگو،دروغ میگی دماغت قرمز میشه.گفت:داری یا نه؟گفتم:عاشقتم!که یهو یه چیز نرم و گرم رو لبم حس کردم.لباشو گذاشته بود رو لبام!باورم نمیشد.قشنگ ۵ دقیقه ای لب دادیم که دیدم حولشو در آورد!منم از فرصت سوء استفاده کردمو سینه هاشو گرفتم.خیلی نرم بودن.همین جور که سینه هاشو گرفته بودم و داشتم لباشو میخوردم،اونم داشت شلوارکی که پام بود رو میکشید پایین.کیرم زیاد بزرگ نیست،فقط ۱۵سانته.نشست و داشتم برام ساک میزد،دندوناش گاه گاهی به کیرم میخورد ولی چون بار اولمون بود،طبیعی بود.تو اوج بودم.که دیدم آبم داره میاد.گفتم:داره میاد!تا اینو گفتم کیرمو تا جایی که میتونست کرد تو دهنش و تمام آبمو خورد.بهش گفتم:تو که پرده داری،حالا چه جوری بکنمت؟گفت مگه نمیخوای باهام ازدواج کنی،چه فرقی داره الان بزنییش یا اون موقع.رفتم یه پارچه آوردم زیرمون پهن کردم که اگه پرده پاره شه،خونش رو مبل نریزه.آروم کردم تو.وای...انگار تو جهنم بودم.تمام تنم داغ شد،تو یک لحظه.آروم تلمبه زدم،جوری که به پرده نرسه.آه و نالش فضای خونه رو پرکرده بود،کوسش تنگ بود ولی حال میداد.گفتم:درد داره،پاره کنم؟گفتم:بکن دیگه،جرواجرش کن،د یالا،آه..آه..بدو دیگه کثافت...در یک آن جوری پرده رو پاره کردم که صدای جیغش تا ۷تا خونه اون ور تر رفت.خون پرده که ریخت ومنم کیرمو از خون پاک کردم،مهلت ندادم،تلمبه میزدم.هی آه آه میکرد..

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
ارسالها: 2517
#310
Posted: 23 Nov 2012 13:11
دختر عمه همسرم
سلام دوستان من هم مي خواهم يكي از ماجراها موبراتون تعريف كنم
اميد وارم خوشتون بياد
اين ماجرا ي حدود 7 سال پيشه ، و تقريبا 6 ماه از ازدواجم گذشته بود
خانوم من يك دختر عمه داره بنام نازنين كه اين دو تا از بچه گي خيلي با هم رفيق بودن و بعد از ازدواج ما هم همچنان اين صميميت برقرار بود به طوري كه نازنين گاهي بشتر روزهاي هفته را خونه ما بود و اين صميميت بين من و نازنين هم ايجاد شده بود ، وقتي مي خواستيم سه نفري جايي بريم اون دو تا برايي نشستن روي صندلي جلو كلي تو سرو كله هم مي زدند و گاهي آخر هم هر دو جلو مي شستن و يا چند روز كه نازنيين رو نمي ديديم اون همون جوري كه با خانومم ديده بوسي مي كرد با من هم ديده بوسي مي كرد ، يا چند شب كه خونه ما نبود و مي آمد خونه ما مي گفت اخي هيچ جا خونه خود آدم نمي شه ، و . . . شبا كه خونه ما مي موندصبح كه من مي رفتم دفتركارم ، اونو هم سركارش مي رسوندم يك جورايي سه تايي بهم عادت كرده بوديم ، من و نازنين زياد تو سروكله هم مي زديم و باهم شوخي مي كرديم و خانومم از قضيه نه تنها نارحت نبود بلكه باعث باني هم مي شد .
من به نازنين علاقه داشتم ولي مثل يك دوست ، اون با اين حالي كه دختر زيبا و خوش اندامي بود ولي از ديد من مورد سكس نبود.
داستان از شبي شروع شد كه فيلم خوابگاه دختران كه اون موقع تازه امده بود و نازنين گرفته بود و شب آورد و سه تايي ديديم ، از اون جايي كه هم خانوم من و هم نازنين خيلي ترسو هستن ، سوژه خوبي دست من داده بودن و من هم براي تفريح كمي ادا و اسولاي فيلمو درمي آوردم و هر دوشون خيلي ترسيده بودن حتي يادم كه همسرم رنگش پريده بود و حالش خوب نبود . وقتي خواستيم بخوابيم كه معمولا نازنين تو حال روي كاناپه مي خوابيد ، من و نازنين جامونو عوض كرديم و اون رفت تو اطاق جاي من و من روي كاناپه خوابيدم ولي همچنان كاراي من و ترسيدن هاي اونها ادامه داشت تا ديگه خانومم از ترس و شوخي هاي من عصبي شده بود ، به من گفت تو هم بيا رو تخت سه تايي بخوابيم من هم از خدا خواسته رفتم تو اطاق و خانومم وسط و من و نازنين هم دو طرفش خوابيديم ، خلاصه بعد كمي شوخي خوابمان برد اما من بر خلاف همشه كه با صدا ساعت بزور از خواب بيدار مي شدم ، اون روز صبح زود از خواب بيدار شدم و با كمال تعجب ديدم نازنين با يك تاب گله گشاد چرخيده تو تنش كه پتو هم روش نيست وسط خوابيده و زنمم هم تو اطاق نيست ، متوجه شدم كه نازنين كه خيلي شبا تو خواب لنگ و لگد ميندازه ، زنم مجبور شده بره روي كاناپه بخوابه ، خانوم من هم ماشا.. خيلي خوش خوابه و دوست داره جاش راحت باشه ومعمولا تا ظهرمي خوابه ، خلاصه سرتونو درد نيارم شيطون رفت تو جلدم ومن به هواي دست شويي رفتن از اطاق رفتم بيرون ، تا از خواب بودن خانومم مطمعن بشم و برگشتم تو اطاق و روي نازنين پتو كشيدم و كنارش خوابيدم و از زير پتو آروم شروع كردم با دستاش بازي كردن و عكس العمل صورتش هم نگاه مي كردم كه كي بيدار ميشه ، به بازو هاش كه رسيدم ديگه داشتم تحريك مي شدم و اون هم كشو غوص مي امد ولي هنوز خواب بود ، دو دل بودم كه خلاصه دستم به سمت سينه هاش رفت و هنوز سنيه هاشو لمس نكرده بودم ، كه نازنين لاي چشاشو باز كرد و ديد كه تقريبا توبغل منه ، با چشم هاي خواب آلوده يك چم غره توام با خجالت به من رفت ، و دستشو از تو دستاي من در آورد و پشتشو كرد به من و به ظاهرا خوابيد ، من هم دوباره خودم بهش نزديك كردم و خودم چسبوندم به پشتش و دباره شروع كردم باهاش بازي كردن ، اين بار بلند شد و نشست و با چشماي لنگه بلنگه دور و ورشو نگاه كرد و خودشو خم كرد و تو حال نگاه كرد و ديد كه زنم رو كاناپست ، با تغيير چهره اشاره كرد كه اون اونجاست تا منو آروم كنه ، معلوم بود نمي دونست بايد چيكار كنه خلاصه بلند شد و كاراشو كرد كه بره سركارش من بهش گفتم كه خيلي زوده كه ، اونم بدون اينكه به روي خودش بياره چه اتفاقي افتاد ، گفت نه امروز بهتره زود تر برم ، من هم سريع لباسامو پوشيدم و گفتم كه با هم مي ريم ، از خونه زديم برون و نه من برو خودم اوردم چي شده و نه اون تا اينكه من كه مي دونستم 2 ساعت اون زود تر داره مي ره سركار مسير دفتركارمو رفتم ، وقتي اون متوجه اين مسله شد و اعتراض كرد ، گفتم مي ريم دفتر با هم صبحانه بخوريم بعد مي رسونمت سر كارت ، از اون انكارو از من اسرار ، رفتيم دفتر ، بساط صبحانرو روميز چيدم ، اون ساكت و مظلوم شده بود ، من هم ساكت بودم و فقط به جناب شيطون فكر مي كردم ، خلاصه چندتا لغمه اي خورديم ، من به باهانه از نازنين چيزي خواستم و اون مجبور شد بره به آشپز خانه و وقتي برگشت و خواست بشينه رو مبل من دستشو گرفتم و اونو به طرف خودم كشيدم و مجبرش كردم تو بغلم بشينه و محكم گرفتمش و شروع كردم به بوسيدن صورتش ، اونم حي خودش عقب مي كشيد و به من مي گفت خيلي بدي و خواهش مي كرد كه ولش كنم ، من هم با چند تا كلمه عاشقانه شروع كردم ازش لب گرفن ، اول مقاومت مي كرد ولي بعدش رام تر شد ، دفتر من يك ساختمان قديمي دنج با حال بود كه سه تا اطاق داشت و من زمان مجرديم اونجا هم خونم بود و هم دفتر كارم ، يك اطاق مبله با تخت و امكانات داشتم ، من دست نازنين رو گرفتم و به سمت اطاق بردمش و اون هم با مقاومت كم و بيشي امد ، چون مي دونست من دارم كجا مي برمش ( اون اتاق براي خيلي ها خاطره انگيزه) ، نازنين بر عكس من ورزش كاره و من دلم خوش بود كه اگر واقعا نخاد بياد من نمي تونم مجبورش كنم، خلاصه برد مش تو اطاق و روي تخت نشوند مش و كنارش نشستم و شروع كردم به لب گرفن زوري از اون و چون دلم شور امدن كارمندام مي زد يك كم عجله داشتم و زود خوابوندمش روي تخت و كنارش دراز كشيدم و با دودستم مچاشو گرفتم و شروع كردم خورن صورت و گردن و لباش و اون هم با قربون صدقه از من امان مي خواست ولي خيلي جدي نبود ، تي شرتشو دادم بالا و از روي سوتين شروع كردم خوردن سينه هاش ، سينه هاش خيلي بزرگ نبود ولي اون موقع بهترين چيز براي خوردن من بود خيلي تقلا مي كرد ولي وقتي سوتينش كشيدم بالا و سينه هاي مرمريش رو مي خوردم ، نازنين آروم شد ، شايد فكر مي كرد اختتاميه كارمه ، ولي همچنان نشونه شهوت درون ديده نمي شد ، همين جوري كه سينه هاشو مي خوردم ديگه دستاشو ول كردم و اون فقط ازم خواهش مي كرد كه ديگه بسه ، و من خوردنم رو به سمت پايين شيف دادم تا به اطراف نافش رسيدم، آثار شهوت تازه در نازنين داشت خود نمايي مي كرد ولي معلوم بود از قصد فكر خودشو عوض مي كنه و نمي خواد شهوتي بشه ، و دوباره دستاش بكار افتاد ، ولي من دكمه و زيپ شلوار لي تنگشو باز كردم و دوباره مچ هاي دستشو گرفتم و با چونه و زبون قسمت فتح شدم رو مي مالوندم و ديگه طاقتم طاق شده بود و دستاشو ول كردم و بازور شلوارش از پاش در آوردم اون هم دو دستي جسبيده بود به شرتش كه از پاش در نياد ، و دوباره دستاشو گرفتم و شروع كردم از روي شرت خوردن ، اون كه آمادگي براي همچين عملياتي نداشت ، نرمي موهاي كسش از زير شرت حس مي كردم ، در همون حالت كه دستاشو گرفته بودم با زحمت شرتشو كمي پايين كشيدم و صورتمو چسبوندم به كسش و شروع كرم با زبون درز كسش و مالوندن و در اون موقع نازنين چند تا نفس عمق كشيد و ديگه هيچ تقلايي نكرد و چشماشو هم بست و هيچ حرفي هم نمي زد و من كه داشتم منفجر مي شدم ، لباسامو به سرعت در اوردم و شرت نازنينو هم از پاش درآوردم و رفتم روي نازنين كيرم به كسش مي مالوندم و شروع كردم خوردن لب و گردن و سينه هاش ، دست نازنينو گرفتم و به سمت كيرم بردم ولي تا دستش به كيرم خورد دستشو كشيد ، واقعا خجالت مي كشيد من تصور نمي كردم كسي در اين موقعيت بتونه همچين حالي داشته باشه ، خلاصه دوباره رفتم پايين پاي نازنين و زانوهاشو خم كردم و پاهاشو از هم باز كردم ، كسشو دست كشيدم ديدم هنوز خشكه ، آب دهن ماليدم به كس نازنينش و شرع كردم سر كيرم مالوندن به درز و سوراخ كسش ، ديگه هيچ اعتراضي نمي كرد و من داشت خيالم راحت مي شد كه اون پرده نداره (چون اون دو سال با كسي نامزد بود و بهم خورده بود و تازه ، دختراي تهرون 90% پرده ارتجايي و حلقوي دارن كه پردهاشون با 5 تا شيكم زايدن هم پاره نمي شه) يواش يواش شروع كردم فشار اوردن كيرم به سوراخ كسش ، و بالاخره بعد از چند دقيقه صداي نازنين درامد و شروع كرد به آه و اوه كشيدن ولي نه از روي شهوت بلكه از شدت درد من هم كه حشر حسابي بالا زده بود كيرم فشار مي دادم تا اينكه تا ته رفت توي كس نازنين و اونم جيغي كشيد ، واقعا كسش مثل سوراخ كون تنگ بود ، به آرومي كه خيلي دردش نياد چند تا تلمبه زدم اونم جيغ و ناله درد و شهوت مي زد ، ولي هنوز خيلي تحريك نشده بود كه من احساس كردم آبم داره مياد ، نمي دونم چم شده بود ، به سرعت كيرم بيرون كشيدم و آبم ريختم روي شكم نازنين ، بعد رفتم كنارش خوابيدم و بوسيدمش و ازش تشكر كردم بابت حالي كه بهم داده و ازش معذرت خواستم بابت كاري كه باهاش كردم و هم اينكه آبم زود امد و اون هنوز ارضا نشده و چون ديگه وقت زيادي نداشتيم بهش گير ندادم اون هم سريع بلند شد جالب تر از همه كه اين صحنه رو هيچ وقت يادم نمي ره ، وقتي كه از بغلم بلند شد و خواست بره دست شويي بازم خجالت مي كشيد كه من لختشو ببينم و يك لباس جلوي خودش گرفت و بدو رفت از اطاق بيرو.
ببخشيد بچه ها اگر بد نوشتم ولي واقعا سخت بود نوشتن ، و هر چي از سرو تش زدم ديگه كمتر نشد و شايد محتواي سكسي ضعيفي داشت ولي يكي از بهترين خاطره ها و شروعي براي من بود.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash