ارسالها: 9253
#591
Posted: 4 Mar 2014 21:20
پسرعموی نامردم
سلام این خاطره که می خوام بگم ماله زمانی هست که من 12 سال ام بود.مادر و پدرم و پدر و مادر بزرگم برای 3روز می خواستن برن تهران اما من موندم خونه ی عموم. شب اول که خوب بود چند دست pes زدیم و گذشت اما شب دوم پسرعموم گفت بیا بریم گیم نت اونجا pes 2014 داره. منم قبول کردم و رفتیم. داشتیم تو یه کوچه قدم میزدیم که یک دفه در خونه باز شد و من پرت شدم تو خونه و در بسه شد. تا به خودم اومدن دیدم دارن لباسام رو در میارم منم مقاومت می کردم. بعد از چند لحظه پرتشون کردم اونور(آخه من نسبت به هم سن های خودم خیلی بزرگتر بودم و اون دوتا کوچولو)اما یک لحظه تیزی چاقو رو روی شکمم حس کردم.اون یکی دیگه به پسرعموم گفت عجب هیکلی داره. باید کون تپلی هم داشته باشه. من هم که این مسایل رو از دوستم شنیده بودم فهمیدم قضیه چیه. به پسرعموم گفتم کس کش عوضی اگه به مادر جندت نگفتم. اما اون بدون توجه به حرفم به در آوردن لباسم مشغول شد.اول تیشرتم بعد شلوارم بعد شرتم. اول اوفتاد سوراخ کونم رو لیسید اون یکی هم داشت با کمربند منو میزد. بعد از تقریباً ربع ساعت جاهاشون عوض شد. بعد اون یکی شروع کرد شلوارش رو در آوردن که پسر عموم گفت اول خودم دیوث.شلوار و شرتش رو در آورد گفت ساک بزن عوضی منم کیرشو گاز گرفتم. یک جیغی کشید. بعد چاقو رو گرفت دستم رو برید اما من ساک بزن نبودم که نبودم آخر گفت نمی شه رفت از پشت کیرشو خیس کرد یک تف ام کرد رو وسراخ کونم و مالید بعد کرد تو کونم. یکدفعه دنیا تیره و تار شد. از همون اول به سرعت تلمبه میزد. اون یکی هم که دید دهنم بازه سریع کیرشو کرد تو دهنم.آقا از دو طرف تا تخماشونم کردن تو دهن و کونم. بعد دوباره جاها عوض شد و بعد از 1ساعت آبشونو ریختن تو کونم. بعد که تموم شد پسرعموم منو تهدید کرد که اگه این قضیه به جایی درض پیدا کنه فیلمی که گرفته تو اینترنت میره اما من همون شب فیلم رو پاک کردم و تو موبایلش فیلم سکسشو دیدم و به موبایل مامانش فرستادم و زندگیش رو نابود کردم اما خودم هنوز که هنوزه اون خاطره تو ذهنمه و همیشه منو آزار میده.
نوشته فضول خان
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#592
Posted: 7 Mar 2014 00:05
سکس با داییم
من وقتی نوجوون بودم اولین بار داییم که متاهل هم بود باهام سکس کرد البته نه کامل.اون زن داشت خیلی زود ازدواج کرده بود خیلی هم باهم سکس داشتن اما نمیدونم چرا اینقد با من ور میرفت.چند سال اول زندگیشون خونه بابابزرگم زندگی میکردن.وقتی خونه ما هم میومدن چند روزی میموندن با اینکه تو یه شهر زندگی میکردیم اما میموندن. من وقتی حمام میرفتم متوجه میشدم یواشکی از درز پنجره حمام داره منو نگاه میکنه من خودمو جمع و جور میکردم.یه شب تو خونه بابابزرگم تو اطاق اونا خوابیدم تاریک که شد دیدم داره شروع میکنه با زنداییم سکس کنه. باورم نمیشد من اونجا بودم و اونا میخواستن سکس کنن.بعد از چند دقیقه دیدم زنداییم داره صدام میکنه همش میگفت سمانه پاشو نگاه کن.من خودمو به خواب زده بودم من بجای اونا خجالت میکشیدم.خلاصه من گاهی یواشکی نگاه میکردم .تو اون سن آدم کنجکاوه.داشتم خیس میشدم کم کم کسم خیس خیس شده بود .اما کاری که نمیتونستم بکنم.دیگه کار اونا تموم شد و خوابم برد نیمه های شب یهو احساس کردم یه نفر داره باهام ور میره .
هم خجالت میکشیدم هم خوشم میومد اما خودمو به خواب زده بودم.داییم بود.اول دست کشید به تمام بدنم لبامو میخورد.عوضی خیلی خوب لب میخورد آدمو حشری میکرد.شلوارمو پایین کشید .انگشتشو میکشید لای کسم .داشتم حشری میشدم.رفت سراغ سوتینم کشیدش بالا و شروع کرد به خوردن ومکیدن سینه هام .من چشمامو باز نمیکردم .اما مطمئنم میدونست بیدارم و منم مقاومت نمیکردم.داشت خوشم میومد.من اولین بار بود که داشتم این مسائلو تجربه میکردم.داییم فوق العاده حشری بود خیلی کارا با من کرد تو نوجوونیم.خلاصه بعداز خوردن سینه هام احساس کردم سرش داره پایین وپایین تر میره دلم داشت میلرزید نمیدونستم چکارم میخواد بکنه.کم کم سرشو رسوند لای کسم .خیلی آب انداخته بود .باورم نمیشد میخواست کسمو بخوره.اولین بار بود کسی میخواست کسمو بخوره.این موضوع به زمانی برمیگرده که فقط 16 سالم بود.شلوارمو و شرتمو کامل در آورده بودخلاصه شروع کرد به خوردن کسم با زبونش چوچولمو نوازش میکرد.من یه حرکتی کردم متوجه شد بیدارم . وقتی داشت کسمو میلیسید پاهامو باز باز کردم .از پایین تا بالای کسمو میلیسید آب دهنش با آب کسم قاطی شده بود وای چه حالی میداد دلم نمیخواست تموم بشه با زبونش اینقد رو چوچولم مالیده بود وفشار میداد که مثل سنگ شده بود.دهنشو به دهانه رحمم مث غنچه میکرد و مک میزد اصلا بدش نمیومد من که داشتم از لذت دیوونه میشدم خیلی حال میداد خلاصه اینقد خورد تا من ارضا شدم با دستام سرشو گرفتم آروم گفتم دیگه بسه.اولین بار بود ارضاشده بودم.چه حسی داشت.خوابیدیم .فرداش روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم .هم بدم میومد ازش هم کلی حال بهم داده بود.بعداز اینکه ازدواج هم کردم یه شب خونشون رفته بودم شب اومد سراغم اما پسش زدم . این خاطره کاملا واقعی بود ببخشید اگر بد نوشتم
نوشته سمانه
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#593
Posted: 8 Mar 2014 22:55
زندایی رو حامله کردم
کردن زن دایی.ملیحه من امیر 22سالمه این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به۶ ماه پیش که من تازه خدمتمو تموم کرده بودم خب بریم سراغ داستان راستش منا همون بچهگی که ده دوازده سالم بود تو کف زن داییم بودم وبه همون بهانه با پسر داییم احسان دوست شده بودم یادم رفت بگم زن داییم تقریبا۴۵ سال عمرش بود واحسان هم ۲سال از من کوچکتر بود من همیشه تو کف کون گنده وسفید زن داییم بودم که هر وقت میومد خونمون من از پشت اون کون گندهشو دید میزدمو بعضی وقتها که خونشون هیشکی نبود میرفتم شرتشو از حمومشون ور میداشتمو باهاش جرق میزدم این شرایط ادامه داشتتا وقتی که احسان رفت خدمت دقیقا وقتی که من خدمتمو تموم کرده بودم واین فرصت خوبی بود برای اینکه من به خواسته برسم یه روز از همین روزها دیدم داییم داره میره شهرستان وبه من گفت که حواست به ملیحه(زن دایی)و مهدی پسر داییم که دبستان میرفت من هم از خدا خواسته گفتم چشم و روزی دو سه بار میرفتم خونشون ویه سری میزدم...
که یه روز صبح ساعت تقریبا ۹که میدونستم مهدی خونه نیست رفتم اونجا در رو باز کردم ورفتم تو دیدم زن دایی هنوز خوابه منم فرصت رو خوب دیدم ومیدونستم اون سنگین خوابه یواش یواش رفتم کنارش دراز کشیدم اون به بغل خوابیده بود من دقیقا پشت کونش بودم وااااای از نزدیک چه کون گندهی داشت اروم دستمو گذاشتم روی کونش انصافا خیلی نرم بود داشتم باهاش ور میرفتم که یهو دیدم از خواب بیدارشد و برگشت تا منو دید گفت برو گمشو بی شعور داری چیکار میکنی منم که دیدم چیزی برای از دست داشتن نداشتم افتادم به جونش و سینه هاشو گرفتم و او هی جیغ وداد میکرد ومیگفت من جای مادرت هستم منم که هیچی حالیم نبود هی سینه هاشو میمالوندم به زور شلوارشو در اوردم وافتادم به جون کسش که بعد از چند دقیقه دیدم خودشو ول کردوخبری از جیغ وداد نبودمنم بلند شدم وبهش گفتم چی میشه یه کسی به ما بدی که اون گفت باشه به شرطی که کسی خبر دار نشه منم گفتم خیلی ممنون تونمیدونی چند ساله که من به عشق کونت چقدر جرق زدم زن دایی یه خنده ایی کرده و گفت امروز به هر روشی که میخایی زنداییتو بکن
منم افتادم به جونش وسینه هاشو میخوردمو بدنش رو لمس میکردم بعد رفتم سر نقطه حساسش شرتشو در اوردم واااااااای چه کس خوشکلی سریع رفتم سرغش وزا تمام وجود می خوردمش که دیدم ناله زن دایی دراومد که هی می گفت بخورش بخورش لیسش بزن امروز باید جرجرش بکنی که یهو گفت بسه دیگه حالا نوبت منه که دیدم رفت سراغ شرتم و درش اورد که بدون معطلی کرد تو دهنش و عقب و جلو میکرد منم با دستام حرکات سرش رو کنترل میکردم اونم سر کیرمو زبون میکشید که بهش گفتم بیادیگه ساک زدن بسه میخوام به ارزوم برسم که اونمبا کمال میل رفت دراز کشیدمنم رفتم سمتش کیرمو گرفتم بردم هی میکشیدم به کسش واونبیشتر حشری میشد که اروم کردم تو کسش وااااای چقدر داغ بود یه مکثی کردم که دیدم اون یه اهی کشیدمنم کم کم سرعت تلمبه زدن رو بردم بالا که اون هی میگفت بکن بکن زن داییتو جربده امروز باید جرم بدی من جنده توام منم با این حرفها
وحشی تر شدم وسرعتو بالا بردم بهش گفتم کس بسه میخوام از کون بکنمت که اون کمی با ترس گفت باشه ولی دردم میاد مواظب باش گفتم من کارمو بلدم دیدم به پشت خوابید وااااااااااااای چه کون گنده ایی واااااااااای چقدر سفید و بی نقص بود خودمو با دهن انداختم روش و اون سوراخ کوچیک وقرمزو با زبونم لیس میزدم تا زن داییم حشری بشه بعد بلند شدم دستم رو پر تف کردم و مالوندم دم سوراخش تا لیز بشه بعد یواش کیرمو هدایت کردم دم سوراخش کیرم به زور میرفت تو واون هی ناله میکرد که من یکدفعه کیرمو تاته کردم توکونش که جیغ بلند کشید بعد من شروع کردم یواش یواش تلمبه زدن وای کونش هی میلرزید ومن بیشترحشری میشدم که دیدم داره ابم میاد بهش گفتم داره ابم میاد گفت تمومشو بریز تو کونم چون از دوستام شنیدم اب کمر کونو گنده میکنه من با خنده گفتم کون از این گنده تر میخای چکار که کلی با هم خندیدیم گفتم حالا که می خوایی باشه منم تاقطره اخر ریختم تو کونش وبی حال افتادم رو زمین بعد با هم رفتیم حموم و اونجا هم کلی با هم حال کردیم از اون موقع به بعد هر موقع دایی میره شهرستان من از خجالت زنش درمیام یادم رفت بگم که زن دایی از من حامله شده واز اونجایی که من خیلی شبیه داییم هستم هیشکی شک نمیکنه ومن دارم بابا میشم بای .
نوشته حمید
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#594
Posted: 10 Mar 2014 01:24
خواهرزن سابقم
سلام دوستان اسم من امیره سال هشتادو سه با دختر همسایمون ازدواج کردم زندگیمون بد نبود اما بعد از پنج سال که بچه دار نشدیم بطور توافقی جدا شدیم بریم سر اصل داستان خانمم ي خواهر داشت که اون موقع 17سالش بود اسمش نسیمه خیلی دختر مهربونیه در اصل همین نسیم باعث ازدواجمون شد که اون بماند خداییش با من خیلی راحت بود تو خونه اکثر اوقات با تاپ دامن میگشت اوایل اصلا اهمیت نمیدادم اما کم کم فکرم بهش مشغول شد دنبال ی موقعیت بودم تا بهش دست بزنم تا اینکه یشب با دوستام رفته بودیم شب نشینی نصف شب که اومدم تو حیاط دیدم شورت و سوتینش رو بنده چون قبلش خودم اوردمش کنار خواهرش تا تنها نمونه خلاصه کیرم همونجا راست شد وقتی لباس زیراشو دیدم شورتشو برداشتم بو کردم حسابی حشری شدم خلاصه رفتم تو کنار خانمم با فاصله یمتری خوابیده بود من رفتم وسطشون دراز کشیدم هر کار میکردم خوابم نمیبرد فکرای شیطانی ولم نمیکرد به پشت خوابیده بود منم داشتم نگاش میکردم هوا هم گرم بود پتو از روش رفته بود کنار ی تاپ بنفش پوشیده بود با ی دامن که مال خانمم بودچند بار هی دستمو میبردم تا نزدیکش ولی میترسیدم
خلاصه دلمو زدم به دریا دستمو گذاشتم رو کسش چن لحظه گذاشتم یخورده شیر شدم شروع کردم به مالیدن البته از رو دامن دیدم که هیچ عکس العملی نشون نمیده بیشتر مالیدم دگه حسابی شیر شده بودم یواش یواش دامنشو دادم بالا داشتم میمردم دلم میخواست خودمو خالی کنم از بغل شورتش با چوچولش بازی میکردم چه حالی میداد پسر دیدم خیس شد پیش خودم گفتم حتما بیداره که خیس شده دگه بیخیال شدم محکم میمالوندمش ی دفه دیدم خانمم چرخی زد به طرفم منم جفت کردم دستو کشیدم بیرون بیخیالش شدم خوابم نبرد تا صبح هنوز خواب بودن رفتم سر کار وقتی برگشتم رفته بود خونشون پیش خودم میگفتم میدونه یا نه بهر حال گذشت رفت تا اینکه خونه پدر خانمم میخواست جابجا بشه منم وانت یکی از همکارارو گرفتم تا وسایلشون رو ببرم میبایست دو سه بار بریم برگردیم تا تموم بشن سرویس اولو وسایل سنگینو بردیم سرویس دوم یخورده سبکاشو منو نسیم تنها بردیم نسیم هم ی پیراهن پوشیده بود با دامن وسطای راه بهش گفتم این چه وضعیه که اومدی گفت از ماشین که پیاده نمیشم تو راه همش نقشه میکشیدم چون موقعیت خوبی بود باید کارو یسره میکردم رسیدیم مقصد ماشینو زدم تو حیاط داشتیم کمکی میبردیم وسایلو .طرف خسته شد نشست تو خونه منم تنهایی میوردم تو فکرم بود که الکی خودمو بزنم زمین مثلا تخمام درد بگیره
داشتم یکی از وسایلو میبردم رو راه پله خودمو الکی زدم زمین آخ اوخم بلند شد نسیم سراسیمه اومد بیرون گفت چی شد منم دستم وسط پام میدویدم اینور اونور رفتم تو دراز کشیدم اومد گفت چی شد گفتم خوردم زمین گوشه پله خورد به اینجام گفت طوری هم شده گفتم دارم میمیرم گفت نگا کن ببین چیزی شده گفتم خجالت میکشم آخه خورد تو تخمام سرشو تکونی داد گفت جای حساسی خورده منم گفتم ما که بچه دار نمیشیم بیخیال کیرم داشت یواش یواش راست میشد دلم نمیخواست به این زودی راست شه ولی چکار کنم دست خودم نبود هی دست میزدم به تخمام داد بیداد میکردم گفت برم خونه همسایه آب قند بیارم برات رفت با ی لیوان اب قند برگشت گفتم خدا رحم کرد اگه ترکیده بود میمردم خوشبحال شما زنها تخم ندارین دیدم رنگش سرخ شد هیچی نگفت ما مردا هر چی میکشیم از همین چیزو خایهامونه گفت چه ربطی داره من دلمو زدم به دریا گفتم هرجا دختری میبینیم هوس میکنیم اینو که گفتم ناراحت شد گفت برا همین اون شب تو خونتون اونجوری منو میمالوندی منم از خدا خواسته گفتم اره مگه تو بیدار بودی گفت اونجوری تو میمالوندی هرکی دگه بود بیدار میشد
بهش گفتم میخوای دوباره بمالمش گفت خیلی پررویی زود باش باید بریم خلاصه وسایلو بردیم تو بهش گفتم اون شب وقتی اومدم تو حیاط شورت با سوتینتو دیدم حشری شدم میخواستم یجوری بیارمش تو راه گفتم چرا بیدار بودی چیزی بهم نگفتی سرشو انداخت پایین چیزی نگفت منم گفتم معلومه خوشت میومد گفت به ی شرط میزارم گفتم چی گفت فقط بمالی گفتم باشه دستشو گرفتم رو یکی از رختخوابها که هنور بسته بودن درازش دادم دامنشو زدم بالا آخ ی شورت قرمز پوشیده بود درش اوردم چی میدیدم وای عجب کسی داشت پسر ی کم خیس بود منم شروع کردم به مالیدن دیدم نمیشه دهنو بردمو خوردنو شروع کردم هیچی نمیگفت فقط وقتی چوچولشو میخوردم اوی اوی میکرد داشت خیلی کیف میکرد معلوم بود حشری شده اینقدر خوردم که گفت امیر تو رو خدا بسه مردم معلوم ارضا شده بود گفت بریم دیر شده گفتم منکه ارضا نشدم گفت چکارت کنم بشی گفتم تو هم بخور کیرمو درش اوردم یجوری نگاش میکرد با دستش گرفتش یخورده بازی کرد بعد با اکراه کرد تو دهنش بلد نبود واقعا. سرشو گرفتم یخورده پایین بالا کردم گفتم اینجوری دگه خوشش اومده بود کمر منم زیاد سفت نیست یخورده که خورد درش اوردم ریختم رو شرتش حسابی بهم حال داد بعدشم بسلامتی رفتیم ولی هیچ وقت نگذاشت بکنمش برام عقده شده الانم مرتب با هم در ارتباطیم پیامکای سکسی میدیم به همدیگه
فرستاده امیر
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#595
Posted: 15 Mar 2014 23:27
شب رویایی با مهتاب
من اسمم ادريس 19 سالمه قدم 182 وزنم 63 كلا بدن ورزشكاري و تقريبا لاغر دارم قيافم معمولي و پوست سبزه دارم كلا قيافم خوبه؛من يه دختر عمه دارم اسمش مهتابه از بچگي تو كفش بودم يه چند سالي از من بزرگتره خيلي خوشگله پوست سفيد ؛قدشو با سانت نگرفتم ولي 160تا170 هست وزنش فكر كنم 50؛60 باشه اندامش فوق العادس كون قلمبه و سكسي سينه شق و موهاي خرمايي چشمهاي مشكي لب هاي فوق سكسي كلا خيلي كسه؛آره من از بچگي تو كف مهتاب بودم اونم با اينكه همه پسراي فاميل تو كفش بودن ولي بامن خيلي جور بود هميشه تو جمع با من لاس ميزد البته منظور بدي نداشت كلا خاكي بود و دوستم داشت. نميدونم از كجا شروع كنم اصل ماجرا از اونجايي شروع شد كه چند سال پيش قرار بود همه فاميل بريم مسافرت من قرار بود با عمم اينا زودتر برم چون ما زياد بوديم ماشين ما جا نداشت من با ماشين عمم اينا برم خلاصه راه افتاديم كه بريم؛تو ماشين كه جلو شوهر عمم راننده بود بغل دستش پسر عمم عقبم عمم سمت راست بود و مهتاب وسط بود و من كنارش؛ عمه ي من خيلي چاقه جاي سه نفرو ميگيره بخاطر همين من و مهتاب به هم چسبيده بوديم؛تو راه مهتاب بيشتر حرف ميزد من گوش ميدادم از همه چي ميگفت از درس از دوستاش از تفريحاتش لاي حرفاش يه خاطره خنده دار گفت كه يكم سكسي بود!تا ظهر كه شد داشت اهنگاي ظبط ماشين و عوض ميكرد كه خوابش برد منم بيكار نشدم و دستمو با ترس و لرز گذاشتم رو رونش البته حواسم به عمم بود كه داشت كتاب ميخوند؛كير منم كه 16 سانتي ميشه سيخ شده بود (مثل آقايون داستان نويس نيستم كه 30 40 سانت تو پاشونه ) به خودم جرات دادم و دستمو تكون دادم به سمت لاي پاش ديدم خوابه خبري نيست يه 5 دقيقه اي نازش كردم كه يه دفه دستم بد لرزيد؛سريع دستمو كشيدم كه ديدم مهتاب با چشماي خواب آلود يه كش و قوسي به خودش داد و دوباره خوابيد من مطمئن بودم فهميده خيلي ترسيدم كه بعدا ديدم چيزي نگفت منم بي خيال شدم كه رسيديم به يه پارك واسه استراحت منم رفتم دستشويي يه جق با حال زدم كه آبم پاشيد به در؛خلاصه بعد از اين جريان مهتاب بامن همونطوري بود كه تا عيد پارسال خونه ي عموم همه بودن من اومدم با همه دست دادم كه ديدم مهتاب بامن دست داد من بچه نبودم و دست دادن با دختر تو خانواده ي ما خيلي بد بود حتي با دخترهاي فاميل من تعجب زيادي نكردم ولي بقيه ي پسرا كه داشتن ميتركيدن خيلي تعجب كردن هزار تا بهم فحش دادن كه عجب شانسي دارم؛
آخر مجلس مهتاب اومد به شوخي و حالت لوس گفت احمد من خيلي تورو دوس دارم كه يكي از پسراي فاميل شنيدو با آرنجش زد پهلوم و چشمك زد اونشب يه برقي تو چشماي مهتاب بود؛13بدر همون سال همه ي فاميل رفتيم يه جاي با صفا كه همه جوونا رفتيم وسط وسط بازي كرديم كه من با توپ محكم زدم تو كون مهتاب كه اونم با خنده ي همراه با درد كونشو گرفته بود و از بازي حذف شد كه پسر عمم گفت اي ناكس خوب نقص كونشو گرفتي ها؛البته من فقط توپو انداختم طرف مهتاب ؛خلاصه بعد از بازي رفتيم ناهار خورديم و حكم بازي كرديم آخر شب كه داشتيم جم و جور ميكرديم از روي زيلو رفتيم كفش هامونو بپوشيم هوا هم تاريك بود يهو كيرم خورد به يه چيز نرمي 2 ثانيه طول كشيد كه ديدم خوردم به مهتاب داشت كفششو ميپوشيد بهش گفتم ببخشيد نديدمت گفت اشكالي نداره عزيزم؛ اينو يه جوري گفت كه من بيشتر سيخ كردم؛هيچكسم نفهميد؛اونروز گذشت تا تابستون كه دوباره همه رفتيم مسافرت خونه ي يكي از فاميلا كه پسرش از سربازي اومده بودو جشن گرفته بود البته اين دفه من تو ماشين خودمون بودم! وقتي رسيديم شب شده بود و همه خسته و كوفته شام خوردن و خوابيدن. تو اون خونه يه حياط خيلي بزرگ داشت كه يه خونه درختي بزرگ داشت كه فكر كنم نه متري ميشد ؛تو خونه هم كه زياد جا نبود ؛تو حال خوابيدم كه با صداي خرو پف وحشتناك عموم خواب از چشمام پريد؛ به فاميلمون كه بيدار بود گفتم اگه اجازه بدين من تو خونه درختي بخوابم گفت باشه فقط درشو ببند كه جك و جونور نياد تو؛
خلاصه با بالشو ملافه رفتم تو حياطو از پله هاي چوبي خونه درختي كه ته حياط بود بالا رفتم و دراز كشيدم اصلا خوابم نميبرد نيم ساعتي گذشت داشت چشمام گرم ميشد كه ديدم صداي در زدن مياد پيش خودم گفتم حتما گربه بوده بعد به خودم گفتم آخه كسخول گربه مگه در ميزنه؟كه دوباره با صداي در زدن به خودم اومدم رفتم درو باز كردم ديدم مهتابه؛ گفتم چيزي شده اين موقع شب؟ گفت نه فقط صداي خروپف دايي (عموي جاكش من)منو ديوونه كرده حالا ميزاري بيام تو يا نه! خنديدم گفتم بفرماييد؛اومد تو گفت خوب واسه خودت جا باز كردي ناقلا؟گفتم راستي از كجا فهميدي اومدم اينجا گفت ديدم توام خوابت نبرده رفتي تو حياط ؛گفتم كسي ميدونه اومدي اينجا گفت نه بابا همه مثل خرس خوابيدن من اصلا خوابم نميبرد خواستم بيام پيشت ببخشيد بيدارت كردم؟ گفتم نه منم خوابم نميبرد؛
مهتاب_خوب بگو ببينم آقا ادريس چه خبرا؟
من_هيچي سلامتي خودت چه خبرا؟
مهتاب با خنده_لوس نشو مسخره؛درس مرس چي ميخوني يا نه؟
من_آره ميخونم خودت چي دانشگاه خوش ميگذره!
مهتاب_نه بابا همش درس و كلاس
من_آره جون خودت پسراي كلاستون كه اذيت نميكن اگه ميكنن..
مهتاب_چي كار ميكني؟
من_تشويقشون ميكنم!
مهتاب با خنده با دستش زد به شكمم گفت مسخره ي لووس
مهتاب_راستي شكمت چه سفته ورزش ميكني؟
من_آره 2؛3 سالي هست بدنسازي ميرم شكممو شيش تيكه كردم
مهتاب با تعجب_نه بابا؟
من_ بيا خودت ببين!
مهتاب_كو؟
لباسمو بالا زدم مهتاب اومد نزديك تر دستش كه خورد بهم حالي به حولي شدم؛بعد با دستاش داشت تيكه هاي شكممو از بالا ميشمرد ميومد پايين
مهتاب_وااي پسر يك دو سه چهار پنج شيش
من_هوووي! گفتم شيش تيكه نگفتم كه هشت تيكه همينجوري داري مياي پايين!
يه دفه مهتاب جوري از خنده تركيد كه فك كنم همه فهميدن
من_يواااش همه فهميدن
مهتاب به زور جلو خندشو گرفت با خنده گفت خيلي بيشعوري فكر نميكردم اينقد بي جنبه باشي اصلا لياقت نداري
من_آخه تو نميگي بچه مردم ذوق مرگ ميشه؟لياقت چيو ندارم!ها؟
مهتاب_هيچي بابا يعني تو تا حالا با هيچ دختري دوست نبودي؟
من_نه بابا اگه بودم كه الان شاگرد اول نبودم خودم نخواستم آخه دختر آدمو از همه كارا ميندازه آخرشم هيچي!
مهتاب_آخرشم هيچي!! مگه ميخواي چي بشه!
من_هموني كه تو آخر همه فيلما ميشه ديييگه!
يه برقي تو چشاي مهتاب زد گفت اي بي تربيت از اون فيلما هم نگاه ميكني؟
من با خنده_كدووم فيلما؟
مهتاب با خنده_خفه كصافط
بعد با دو تا دستاش منو هل داد منم دستشو گرفتم كه نيفتم اونم افتاد روم انقد صورتش به صورتم نزديك بود كه نفساي گرمش ميخورد به گردنم سينه هاي سفتشم چسبيده بود به سينم
مهتاب_چيكار ميكني يابو!چرا اينجوري ميكني!بخدا شوخيه ها دعوا كه نداريم!
من_بابا تو هول دادي ببخشيد حالا
مهتاب اومد خودشو از روم جم و جور كنه كه رونش خورد به كيرم كه يدفه با تعجب گفت اين چيه بي شعور خجالت نميكشي؟
منم كه بد جور سيخ كرده بودم گفتم چي آهان اونو ميگي اون تيكه ي هفتم شكممه ديگه زيادي شكم رفتم تيكه اضافي اوردم!
مهتاب با خنده_خيلي الاغي
بعد با دستش يدونه زد به كيرم گفت مرده شور خودتو تيكتو ببرن
منم كه كيرم درد گرفت اومدم بگيرمش خواست فرار كنه از پشت گرفتمش افتادم روش كيرم قشنگ لاي كون واقعا سكسي و قلمبش بود
من_ميزنيو در ميري ها!
يدونه زدم در كونش گفتم بگير
مهتاب_آي آي چيكار ميكني الاغ وايسا برگردم حالتو ميگيرم منم برشگردوندم كه با آروم زانو زد تو دلم منم افتادم روش حشرم بد زده بود بالا گفتم يكاري كنم تا آخر عمرت يادت بمون؟ اونم پررو گفت غلط كردي بعد چشاشو از ترس بست منم صورتمو نزديك صورتش كردم آرووم لبامو گذاشتم رو لباش وااااي لباش داغ داغ بود لب پايينشو ميك زدم كه ديدم با چشهاي قشنگش باتعجب منو نگاه ميكنه صورتم جدا كردم نگاش كردم منتظر بودم چيكار ميكنه نفساي تندش به صورتم ميخورد يه دفه يقمو گرفت با اون يكي دستش پشت گردنمو گرفت كشيد لباي گوشتيشو گذاشت رو لبام دوتامون وحشيانه لباي همو ميخورديم مهتاب زبونشو ميكرد تو دهنم منم زبونم ميفرستادم تو دهنش اونم محكم ميك ميزد دستامو دور گردنش حلقه كردم مهتاب چشاشو بسته بود و لبامو ميخور منم دستمو كشيدم پايين از روي تيشرتش پستونشو گرفتم دستم تازه فهميدم سوتينشو آخر شب درآورده 10 دقيقه بعد لبامو جدا كردم مهتاب هنوز تشنه بود لبامو گذاشتم رو گردن مهتاب و زير گلوشو ميليسيدم مهتاب نفسش داشت بند ميومد بعد دستامو آروم از سينش تا زير كمرش آوردم پايين بعد گردنشو ول كردم يهو تيشرتشو درآوردم اونم بلند شد نشست بغلم با دستاي نازش لباسمو درآورد و لباشو گذاشت رو لبام و محكم ميك ميزد و زبونمو ميخورد من دوباره خوابوندمش و از گردن تا سينش ليس ميزدم مهتاب داشت له له ميزد وقتي به پستوناش رسيدم يه نگاه كردم بهشون سفيد و نسبتا بزرگ و گرد با نوك صورتي كه واقعا دهنمو آب انداخت دهنمو باز كردم تا جايي كه ميشد سينشو كردم تو دهنمو ميك ميزدم با دستم اون يكي سينشو ميماليدم بعد جاشونو عوض كردم و اون يكو ميخوردم و نوكشو محكم ميك ميزدم مهتاب نفساش تبديل شده بود به آه كشيدن
مهتاب_آآآههه آه وووووي دارم ميميرم ادريس جووون بخور عزيزم
يه ربعي كه خوردم اومدم پايين تر و شكم سفيد و نرمشو ليس ميزدم و ميخوردم يه دفه زبونمو كردم تو نافش كه آهي كشيد كه ديوونم كرد زبونمو تو نافش ميچرخوندم مهتاب از لذت مثل مار به خودش ميپيچيد دستمو آوردم رو شلوارش كه تا ساقش بود و آروم كشيدم پايين تا زانوش بعد صورتمو آوردم بالا يه لب محكم از مهتاب گرفتم شلوارشو كلا از پاش درآوردم يه شورت راه راه سفيد و صورتي پاش بود واقعا قشنگ بود از روناش شروع كردم بوسيدن تا رسيدم به شورتش مهتاب فقط آه و اووه ميكرد با نفساي بلند نميتونست حرف بزنه دهنمو گذاشتم روي شرتش كه مهتاب صداي آهش رفت هوا؛خونه درختي ته حياط بود ميدونستم كسي نميشنوه؛يه ماچ گنده رو كسش كردم و با دندون شرتشو كشيدم پايين كه مهتاب با چشماي خمارش نگام كردم گفت بدبختم نكني
گفتم حواسم هست ديوونه
كسش مثل قنچه بود تميز و سفيد و دست نخورده يهو ديوونه شدم زبونمو از پايين تا بالاي چاك كسش كشيدم كه مهتاب نفسش بند اومد يدفه يه آهي كشيد كه منو بيشتر ديوونه كرد زبونمو كردم تو كسش داغ داغ بود آبشم مزه ي شيرين داشت زبونمو ميچرخوندم تو كسش و تند تند زبونمو بالا پايين ميكردم رو چوچولش مهتاب از شدت لذت جيغ ميزد و كمرشو پيچ و تاب ميداد يه دفه دستشو آورد رو سرم فشارش داد ي آه بلند كشيد و پاهاش لرزيد و شل شد منم اومدم بالا و افتادم روش و لبشو ميخوردم سينه هاش چسبيده بود به سينم بدنش داغ داغ بود
مهتاب_دوست دارم عزيزم
دوباره يه لب محكم گرفت بلند شد نشست منو هل داد خوابيد روم زير گردنمو داشت ليس ميزد بعضي وقتا لاله گوشمو ميكرد تو دهنش كه من از لذت نعره ميكشيدم گردنمو كه ليس ميزد زبونشو آروم آورد پايين رو نوك سينم ميچرخوند و ميك ميزد مغزم داشت ذوب ميشد اون يكي سينمو با دستاش آروم چنگ مينداخت با دست ديگش پهلومو نوازش ميداد داشت جونم ميومد بالا ناخناشو از بالا تا كمرم ميكشيد همه ي بدنمو بوس ميكرد زبونشو رو شكمم از پايين تا بالا ميكشيد شلوارم با دستاش گرفت يواش ميكشيد پايين و همزمان رونمو تا زانوهام بوس ميكرد بعد شلوارمو از پام در آورد كيرمو از رو شرت با دو تا دستاش محكم گرفت اشكشو درآورده بود بعد ميماليد به صورتش از خايه ليس زد تا نوكش واقعا داشتم از هوش ميرفتم بعد يه گاز كوچولو از سر كيرم گرفت كه داشتم از لذت ميمردم ديگه طاقت نداشتم مهتاب با دستاي نازش يه كمي شرتمو كشيد پايين كه سر كيرم معلوم شد يهو همونجوري يه ماچ آبدار از سر كيرم كرد بعد سريع شرتمو كشيد پايين از پام درآورد بعد با دستاش كير لختمو گرفت گفت اي جووون
صورتشو آورد جلوي كيرم لباشو غنچه كرد و دور سر كيرم حلقه كرد تو آسمونا بودم؛آروم لباشو آورد پايين تر منم موهاش گرفتم آروم به پايين راهنماييش كردم ماهيچه هاي كيرم لباشو حس ميكرد دهنش داغ و ليز و خيلي نرم بود يه لحظه حس كردم سر كيرم رفت تو حلقش يهو اومد بالا يه نفس عميق كشيد زبونشو رو خايه هام ميچرخوند بعد يكشو كرد تو دهنش يه لذت عجيبي داشت چند بار اينكارو كرد بعد اون يكي خايمو محكم ميك ميزد كه ميخواست كنده بشه واقعا خايه هامو حال آورد؛زبونشو از پايين تا بالاي كيرم كشيد يهو نصفشو كرد تو دهنش و محكم ساك ميزد منم موهاي لختشو گرفتم و بيشتر فشار دادم با دستاي نرمش خايه هامو ميماليد بعضي وقتا رونمو ميماليدو با چشاي قشنگش زل ميزد بهم داشت جونم درميومد بعد با دستاش داشت برام ميماليد كه دستشو گرفتم نميخواستم الان آبم بياد اوردمش بالا كشيدمش رو خودم و لباي گوشتيشو ميخوردم دستامو گذاشتم رو لمبرهاي كون گردش و گرفتمشون تو مشتم انقد داشت با ولع لبامو ميخورد كه داشتم كم مياوردم بلندش كردم و به رو خوابوندمش خودمم خوابيدم روش كيرم لاي كونش بود واقعا كونش گرد و بزرگ و نرم بود دوست داشتم تا آخر عمر همونجا بمونم از پشت گردنشو ميليسيدم بعد اومدم پايين رو كونش يه دفه ديوونه شدم با سر رفتم لاي كون سكسيش لاشو باز كردم سفيد سفيد بود سوراخشم كوچولو و صورتي بود با زبونمو از بالا تا پايين ميكشيدم مهتاب جيغ هاي ريز ميكشيد لمبرهاي كونشو ميخوردم ليس ميزدم لامصب سير نميشدم انگشتمو آروم كردم تو كون مهتاب
مهتاب_اوووي آه ميخواي چيكار كني
من_ميخوام بهت حال بدم حالمونو نگير
بعد انگشتمو عقب جلو ميكردم بعد از 2؛3 دقيقه يه انگشت ديگه اضافه كردم مهتاب گفت اووووف ادريس درد داره
من_حالا وايسا جا باز كنه درد نداره
با دوتا انگشتام كونش و از هم باز ميكردمو ميلرزوندمشون انقد اينكارو
كردم كه احساس كردم به اندازه ي كافي جا باز كرده به مهتاب گفتم حالت سگي بشه؛سر كيرمو با دستم گرفتم و تو سوراخ كون مهتاب فشار دادم ديدم اصلا تو نميره(نميدونم بعضي از اين داستان نويسا چجوري با فشار اول تا دسته ميكنن تو كون طرف ؛خيلي سخته ) يكم كونشو خيس كردم با آب كسش 3تا انگشت كردم توش چرخوندم بيشتر جا باز كردم دوباره سر كيرمو فشار دادم به سوراخ مهتاب به زور سرش رفت تو كه مهتاب جيغ بنفش زد كه سريع دهنشو گرفتم
مهتاب_تو رو جون من آروم بكن خيلي درد داره
من_هنوز كه نكردم حالا يه ذره صبر ميكنم جا باز كنه
3دقيقه اي وايسادم بعد از پشت سينه هاشو گرفتم آروم فشار دادم مهتاب آه و اوهش در اومده بود منم ميلي متر به ميلي متر ميكردم تو بعضي وقتا صبر ميكردم دوباره فشار ميدادم تا اينكه تقريبا همشو كردم تو؛خيلي داغ و نرم بود كيرم تمام ماهيچه هاي كون مهتابو حس ميكرد انقد تنگ بود اين دختر كيرمو يواش آوردم بيرون سوراخش ديدني بود تو اون لحظه تميز تميز خيلي حال كردم
مهتاب_اوووي وقتي ميكشي بيرون خيلي حال ميده ولي وقتي ميكني تو پاره ميشم
كيرمو ماليدم به كسش خيلي دلم ميخواست بزارم توش ولي نميشد مهتاب دختر بود
كيرم كه ليز شد دوباره كردم تو كون مهتاب ايندفه يكم بهتر رفت تو كونش داغ داغ بود كيرم داشت ميسوخت
مهتاب_آي آي آروم تر جرم دادي
دوباره كشيدم بيرون اما تا نصفه ايندفه دو سه تا تلمبه زدم مهتاب داشت ناله ميكرد ديگه كنترلمو از دست دادم سينه هاي درشتشو گرفتم خوابيدم روش تو كون نرمش تلمبه ميزدم مهتاب داشت ميوفتاد گريه منم گردنشو بوس ميكردم و تلمبه ميزدم مغزم هنگ كرده بود خيلي تنگ بود تند تند داشتم تلمبه ميزدم
مهتاب_آآخخخخ اوه اووويي پاره شدم جر خوردم آآآييي
داشتم محكم رو بدن نرم و داغ مهتاب تلمبه ميزدم كه احساس كردم جونم ميخواد از كيرم بزنه بيرون مهتاب با تمام قدرتم محكم گرفتم داشتم نعره ميزدم كه يهو آبم مثل آتشفشان شليك شد تو كون مهتاب كه مهتاب گفت اووووفف سوختم آييي
كيرم 10؛12 تا نبض زد تموم آب كمرمو خالي كردم توش يه لذتي داشتم كه نميتونم به قلم بيارم
چند دقيقه روش خوابيدم مهتاب آروم شده بود كيرمو كه شل شده بود كشيدمش بيرون كونش داشت كيرمو قورت ميداد
مهتاب_اووووي چه حالي ميده وقتي ميكشيش بيرون
مهتاب برگشت خوابيدم رو بدن لختش لبامو گذاشتم رو لباش ميخوردمشون چه حالي داشت
من_مهتاب ببخشيد اذيت شدي
مهتاب_اولش خيلي درد داشت بعد كم كم دردش كمتر شد تازه حالم كردم آخراش
دوباره رفتم تو لباش بعد از 5 دقيقه خودمونو جدا كرديم از هم مهتاب خودشو تميز كرد لباساشو پوشيد و يه بوس از لپم كردو گفت شب خوبي بود مرسي؛ يه چشمك زد و يواش رفت پايين...
يه نگاه به گوشيم كردم ديدم ساعت سه و نيمه بلند شدم لباسامو پوشيدم چراغ و خاموش كردم و خوابيدم...
ادريس.. ادريس پاشو ديگه ظهر شد چشمامو باز كردم صداي عموم بود پنجره رو باز كردم عموم گفت اون بالا چيكار ميكني؟ بيا صبحانه بخور؛ منم گفتم عمو اين خروپف شما نذاشت كه بخوابم اومدم اينجا ولي دمت گرم؛ عموم گفت چرا؟ خنديدم گفتم هيچي همينجوري!
گفت بيا پايين بابا توام مخت عيب كرده؛
اومدم پايين به همه سلام كردم صورتمو شستم اومدم سر سفره؛ فاميلمون گفت خوب خوابيدي آقا ادريس؟
گفتم عالي بود عالي!
يه نگاه به مهتاب كردمو يه چشمك يواشكي تحويلش دادم و مهتاب يه خنده ي ريزي كرد و....
خلاصه اونروزا گذشت و با مهتاب مثل هميشه رفتار ميكردم ديگه هيچوقت اونجور موقعيتي پيش نيومد و نخواهد آمد
و اون بهترين سكس زندگيم بود؛ممنونم از اينكه وقتتونو گذاشتين
نوشته ادریس
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#596
Posted: 15 Mar 2014 23:37
نسترن خواهر زنم
36 سالمه ، سکس زیاد داشتم چه داخل ایران چه خارج از ایران . معمولا آقایون خاطره سکسشون رو یه راز نگه میدارن پیش خودشون . اما برام خیلی جالب بود وقتی این سایت رو دیدم . جنسیت توش مهم نیست و آزادانه همه حرفاشونو میزنن و دوستان دیگه هم نظر میدن . کاری ندارم که راست میگن یا دروغ اما کلاٌ جالبه مخصوصاٌ تو ایران که عرف نیست این چیزا .... بگذریم .
وقتی ازدواج کردم نسترن خواهر زنم 17 ساله بود و من 24 سال داشتم . از همون روزا و ماههای اول احساس می کردم که حس خاصی بهم داره . به هر بهونه خودشو بهم نزدیک می کرد که باهام حرف بزنه . دختر زیبائی بود با پوستی کاملاٌ سفید کمی هم بلوند بود . بدن بسیار خوش تراشی داشت . سیته های برجسته و باسنی تراشیده .
زمان کنکور که رسید برای درس زبان انگلیسی میومد با پدر و مادرش منزل ما یا این که ما رو دعوت می کردن خونشون و باهاش درساشو مرور می کردم . 2-3 روزی از این قضیه گذشت . یه روز که توی سالن پذیرائی نشسته بودیم توی جمع خانواده و درس می خوندیم با هم آروم بهم گفت عطرتون خیلی خوش بو هست من از بوی عطرتون خیلی خوشم میاد . گاهی پشت سرتون راه میرم که عطر تنتون به مشامم برسه . خندیدمو زیاد جدی نگرفتم حرفشو . محیط خونه شلوغ بود . شاکی شد و مادرش گفت برید توی اتاق .نسترن انگار از خداش بود سریع وسایلشو جمع کرد رفت به من هم اشاره کرد که بیا . من هم رفتم .
تا رفتیم توی اتاق در رو از داخل قفل کرد . مادرش گفت در رو باز بزار اما گوش نکرد و گفت بچه ها اذیت می کنندو چند تا بهونه ی دیگه هم اورد .
توی اتاق نشستیم لبه ی تخت خوابش و شروع کردم به ترجمه ی متن درسش که احساس کردم خیلی نزدیکم نشسته و دائم جابجا میشه . متوجه شدم توی حال خودش نیست و دائم به یه نقطه خیره میشه انگار به چیز خاصی فکر میکرد . اعتنا نکردم و ادامه دادم تا دیدم اروم داره سینشو میماله به بازوم . بازم خودمو زدم به اون راه اما راستش منم احساس شهوت کردم . اخه عاشق اندازه ی سینه هاش بودم . چند دقیقه ای که گذشت دیدم سینه هاش عین سنگ شده و تند نفس می کشه صدای نفسش رو به وضوح میشنیدم . گفت ببخشید من یه کم خوابم گرفته میرم یه دوش سری می گیرمو میام . حمام توی اتاقش بود . گفتم تا میای منم چند تا سوال برات در میارم .لباساشو برداشت با حوله رفت حموم . شیر آب که باز شد وسوسه شدم یه نگاه به در کردم دیدم قفل در جوری چرخیده که میشه از سوراخ کلید توی حمومو دید . رفتم نگاه کردم . وااااااااااای
تمام تنشو میدیدم . سفید عین برف پشتش به من بود آب و کف از لای کونش رد میشد .
چه کونی داشت معلوم بود از این دخترائی هست که گوشت بدنشون سفته . یهو چرخید سمت من . تمام سینه هاشو میدیدم کاملا برجسته و نوک سینه هاش رو به بالا بود با نوکی کوچیک و قهوه ای کمرنگ . نا خداگاه چشمام به سمت پائین اومد نافشو شکمش و کسش کم مو بود با موهای قهوه ای کمرنگ برجسته و گوشتی . دیوونه شدم . کیرم داشت می ترکید . دستمو مالیدم به کیرم . می خواستم نسترن رو واسه ی یه سکس ناب .
دستشو به سینه هاش مالید چند دقیقه بعد اروم پاشو باز کزدو لای کسشو شست . نگاه کردم به کسش اما صورتشو نمی تونستم ببینم . حمومش تموم شد آب رو که بست اومدم نشستم سرجام اما شق درد شده بودم . اومد از حموم بیرون دیدم یه لباس راحتی گشاد یکسره پوشیده بلند بود . اومد نشست دوباره کنارم تا درسو شروع کنیم اما من دیگه حواسم به درس نبود یک لحظه سینه هاش و کسش از جلو چشمام کنار نمی رفت
چون به بدنش فکر می کردم کیرم شق مونده بود فهمید گفت حالتون خوبه ؟ گفتم آره گفت اما اتگار نیست کاری هست که من واستون انجام بدم گفتم نه ممنون دوباره نزدیکم نشست و سینشو چسبوند به بازوم یه نگاه معنی داری بهش کردم اینبار که یعنی حس می کنم سینتو اونم خندیدو گفت چیه ؟ گفتم چسبیدی بهماااااا ! گفت من که گفتم عاشق عطر تنتونم !!! نفهمیدی یعنی چی ؟ منم خودمو زدم به اون راه گفتم نه ، دیدم دست انداخت دور گردنمو لبامو بوسید گفت میشه مال من هم باشین ؟ همین جور نگاش کردم دوباره بوسید لبامو
داشتم می مردم دیگه گفتم نسترن منو اگه بخوای باید خیلی کارا بکنی . گفت هرچی که بخوای گفتم یعنی ... گفت آره منم سکس می خوام یهو لباسشو در آورد . نه کرست نه شورت هیچی منو خوابوند روی تختش یه نوار آموزش زبان گزارشتو صداشو بلند کرد تی شرتو شلوارمو در آورد و شروع کرد به خوردن تمام تنم تا رسید به کیرم از روی شورتم گازش می گرفت گفتم بخورش گفت نگران نباش و شروع کرد به در اوردن شورتم کیرمو گذاشت توی دهنش و شروع کرد به خوردنش داشتن دیوونه می شدم انچنان محکم مک میزد که چند بار از روی تخت نیم خیز شدم و افتادم بعد گفتم می خوام کستو بخورم 69 شدیم و پاشو باز کردم یه کس گوشتی و صورتی کم رنگ داشت با چوچولی کوچولو با همه ی وجودم می لیسیدمو می مکیدمش
چه بویی میداد هنوز یادمه کسش کاملا خیس بود یهو چند تا تکون به تنش داد فهمیدم ارضا شده و یه آب شیری رنگی ار کسش اومد جوری که چکه کرد روی ملحفه ی تخت خوابش گفتم ارضا شدی ؟ جون نداشت حتی حرف بزنه با سرش اشاره کرد آره من نشستم تنشو تماشا میکردم بهم آرومم گفت تو چی ؟ گفتم یادت رفته که تو دختری هنوز نه ؟ گفت آره اما اگه می خوای از کون بکن منو گفتم دادی قبلا گفت نه گفتم اذیت میشی گفت می خوام ارضات کنم ابتو بریزی توش برام . منم فکر کردم که اوکی هست حالا که خودش می خواد حالت داگ سکس گرفتو منم با کرم اول سوراخ کونشو مالیدم تا باز بشه اول 1 انگشت بعد 2 تا ناله می کرد اما بعدش اروم شد . وقتی خواستم کیرمو بکنم تو کونش سرشو کرد توی بالش که صدای جیغش در نیاد اما منم نمی خواستم ازارش بدم سر کیرمو که کردم داخل و در اوردم دادم یه کم خونی شد بهش گفتم داره خون میاد گفت بکن اشکال نداره خوب میشه می خوام کیرتو منم آروم می کردم تا کاملا باز شد 5 دقیقه ای تلمبه زدم اما از این می ترسیدم که هم نسترن اذیت بشه هم این که کسی بخواد بیاد توی اتاق . بعد 5 دقیقه آبم اومد ریختم توی کونش و خوابیدم روش . گفت من بهترم یا خواهرم گفتم معلومه که تو گفت از این به بعد باید با من هم باشی گفتم تا کی تا وقتی که شوهر کردی ؟ گفت حتی شوهر هم بکنم مال توام تو اولین سکس رو باهام داشتی قبل از تو فیلم میدیدمو خود ارضائی می کردم سریع لباس پوشیدیمو درسو ادامه دادیم البته خیلی اذیت شده بود بعدها گفت بهم از این قضیه الان 10 – 11 سالی میگذره 3 سال هست که شوهر کرده تا قبل از شوهر کردنش باهاش بودم اسم خودشو گذاشته بود نون زیر کباب می گفت من چرب ترم واست تا زنت هنوز هم می خواد که باهام باشه از این که وقت گذاشتین و خاطره ی طولانی منو خوندین ممنونم
نوشته رضا
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#597
Posted: 18 Mar 2014 15:34
کردن زن دوستم
از روز اولی که تو حیاط خونه دوست و همسایمون دیدمش خیلی ازش خوشم اومد . واقعا ناز بود البته اون موقع زمانی بود که هنوز تازه نامزد کرده بودن و زیر ابروهاش رو بر نداشته بود و اصلاح هم نکرده بود ... ولی بعد از چند روز که نگار ـ ( یک اسم فرضی براش گذاشتم ) نگار ... بعد از چند روز که به اتفاق دوستم بنیامین ( اسم دوستمم فرضیه اسمشو عوض کردم ) به خونه زنش رفتیم دیدم که نگار زیر ابروهاش رو برداشته و اصلاح کرده . از اونجایی که ابروهای پری داشت با اصلاح خیلی تغییر کرده بود و جذاب ...
جالب اینکه روزهای اولی که نگار منو با بنیامین شوهرش میدید اصلا از من خوشش نمیومد و این از رفتارش کاملا مشخص بود و خودش هم بعد ها که با من صمیمی شد بهم گفت ... این رو نگفتم که اون دوره نامزدی و عقد نگار و بنیامین من تو شهر خودمون سرباز بودم و این داستان ها گذشت تا زمانی که سربازی من هم تموم شد و بیکار شدم و بنیامین هم موتوری خرید و دائم میرفتیم دور زدن و خیلی وقت ها هم نگار با ما میومد طوری که کم کم احساس میکردم پدر بنیامین از این قضیه شاکیه که دائم با همیم اما بخاطر علاقه و اطمینانی که به من داشت بروز نمیداد و چیزی هم نمیگفت ... کمی خلاصه میکنم ...
این بیرون رفتنهای ما با موتور ادامه داشت و باعث شده بود که من و نگار هم کم کم به هم نزدیکتر بشیم و اون نظرش نسبت بهم عوض بشه .
یک روز که با نگار و بنیامین و خواهر بنیامین که اون موقع 14 سال سنش بود برای پیاده روی بیرون رفته بودیم تو راه برگشت من و نگار از بقیه چندین متر جلوتر بودیم و باقی هم با هم صحبت میکردند و از پشت سر میومدن و من شروع کردم از رابطه دختر داییم و یکی از دوستای خودم تعریف کردن تا با این حرف ها نگار رو یک مهکی هم بزنم که البته بعد ها خودش گفت که این کارم هم باعث شده که نگار بفهمه منم یه جورایی بله ...
مدتی از این برنامه ها گذشت تا زمانی که نگار تو یک آموزشگاه موسیقی که مدیرش یکی از فامیلاشون بود منشی شد و من هم گاهی با بنیامین به آموزشگاه میرفتم تا به این بهانه نگار رو ببینم البته بین ساعت 3 تا 4:30 که مدرسین و مدیر آموزشگاه میومدن ما اونجا بودیم و قبل از اینکه کسی بیاد میرفتیم بیرون ...
و در همین رفت و آمد ها به آموزشگاه من متوجه حرکات و رفتار غیر معمول نگار هم شدم که میخواست چیزهایی رو بهم بفهمونه ولی من مجبور بودم که خیلی با احتیاط جلو برم ... مثلا یکبار به صورت خیلی شهوتناک روی میزش دراز کشیده بود و منو نگاه میکرد و من هم که کیرم کاملا از جاش بلند شده بود و تابلو بود دستمو تو جیبم کردم و جوری نگهش داشتم که دیده نشه در اون لحظه بنیامین تو یکی از اتاق های آموزشگاه مشغول بازی با پیانو بود ... نگار از جاش بلند شد و اومد و سر شوخی رو باز کرد و نمیدونم چه حرفی زدم که خیلی یواش و به شوخی یه چک بهم زد و منم که فرصت رو مناسب دیدم گفتم نگار خداییش دلت اومد بزنی ؟ اونم گفت چرا ؟ گفتم نامرد دردم اومد . گفت خب حالا چیکار کنم منم با کمال پررویی گفتم بوسش کن تا دردش بخوابه ! نگار هم که شهوت از تمام وجودش و چهرش پیدا بود خیلی با احساس و یواش لوپمو یه بوس ملایم کرد و خیلی آهسته لبشو گذاشت و لبمو بوسید و رفت پشت میزش نشست و انگار نه انگار که کاری کرده و اتفاقی افتاده ... منم که حسابی حالم خراب شده بود فکری به سرم زد و بنیامین رو صدا کردم و گفتم بره یه چیزی بگیره تا بخوریم و اونم قبول کرد و رفت وقتی بنیامین رفت منم رفتم کنار نگار و شروع کردم ازش لب گرفتن و دستمو گذاشتم رو کسش و نمیدونم چی شد و به چه علت به نگار گفتم کونم میدی بهم ؟ نگار هم گفت آره ه ه عزیزم و تو همین فرصت کم شلوارشو شورتشو کشید پایین و منم کردم توش و با چند بار عقب و جلو کردن به خاطر استرسی که علتش هم اولین سکسم با نگار بود خیلی زود آبم اومد و رفتم دستشویی و تا اومدم بیرون زنگ در آموزشگاه خورد و بنیامین اومد ...
این هم گذشت تا مدتی بعد به قدری رابطه من و بنیامین و نگار نزدیک شده بود که من شب ها هم خونشون میرفتم و با هم فیلم نگاه میکردیم چون بنیامین علاقه زیادی به فیلم داشت و هر شب یک سی دی کرایه میکرد و میدیدیم و چند شبی هم بعد از دیدن فیلم میرفتم خونمون ... بعد از مدت کوتاهی شب دیر وقت که میشد دیگه نمیزاشتن من خونه برم و همونجا به زور و با اصرار نگهم میداشتن و این شد کار هر شب ما ...
بعد خوردن شام و تماشای فیلم همونجا میخوابیدم و بنیامین چون عادت داشت و غلاقه داشت که نزدیک به بخاری بخوابه نگار هم این طرف میخوابید و من هم فاصله یک متری نگار همیشه نزدیک به آخر فیلم خودمو به خواب میزدم و وقتی مطمئن میشدیم که بنیامین خوابیده من یواش خودمو به نگار نزدیک میکردمو میرفتم زیر پتوش و شروع میکردیم به عشق و حال اونم چه عشق و حالی چنان باهاش ور میرفتم که دیوونه میشد از ساعت 1 شب تا 4:30 یا 5 فقط باهاش بازی میکردم و انگشت تو کس و کونش میکردم و سینه هاشو میمالوندم و ... کسایی که یواشکی و با استرس سکس داشتن میدونن که تو این حالت لذتش صد برابر میشه ...
و وقتی حسابی حال میکردیم و به اوج شهوت میرسیدیم بعد نزدیکای صبح نیم ساعتی هم میکردمش و قبل از اینکه آبم بیاد ده دقیقه ای هم از عقب میکردمش و آبمو میریختم تو کونش و بعدم میخوابیدیم ... البته این کار خیلی با احتیاط و با استرس زیاد و حواس جمع انجام میشد تا یه وقت بنیامین بیدار نشه .
این داستان ما حدود یک سال ادامه داشت و ما دفعات بیشماری رو با هم بهترین و طولانی ترین سکس ها رو روز و شب و در جاهای مختلف داشتیم تا اینکه بنیامین و نگار تصمیم به بچه دار شدن گرفتن و نگار حامله شد ... البته تو دوران حاملگی هم دو بار نگار رو کردم ولی با احتیاط و بعد از اون رابطمون سردتر و سردتر شد تا اینکه ناخواسته و به خاطر مشکلات دیگه ای کلا رابطمون قطع شد ....
میثم
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#598
Posted: 19 Mar 2014 21:31
ماجراي سكس با زندايي نازم
من سامان هستم .25 سالمه خوش تيپ هم هستم. ماجراي سكس با زندايي نازمو ميخام براتون بگم .
زنداييم خيلي ناز و خشگل و صورت سكسي با 175 قد و 75 وزن خيلي استثنايي بود . كل فاميل تو كفش بودن ولي كسي جراتشو نداشت . داييم ادم بي حال و سردي به نظر ميرسيد. حدود 10 سالي بود با هم ازدواج كردن .داستان به دوسال پيش برميگرده موقعي كه زنداييم 28 سالش بود . منم 23
داييم اغلب بخاطر ماموريت ميرفت اين ور و اونور و اون با يه بچه خونش تنها بود. چند شبي بعضي از دختراي فاميل ميرفتن پيشش كه تنها نمونه منم چند باري رفتم.
اما يه شب كه رفتم البته از صبحش اس هاي يكم سكسي بهش دادم ولي اعتنايي نكرد. جك بود ولي اون نميخنديد.
اون شب كه رفتم بچش خواب بود اونم تيپ عالي زده بود و منتظر من. بعدا بهم گفت ازت ميترسيدم كه منو اذيت كني...
اون شب رو مبل نشستيم و يكم فيلم ديديم . من داغ داغ بودم . پاهامو به پاهاش ميماليدم و اون ميكشيدشون.
ميخاست بره بخابه كه گفتم يكم بشين. بعد بهش اصرار كردم بياد پيش من ولي قبول نميكرد . به هر حال اومد
خيلي ترسيده بود . يه دفعه بهش گفتم يه ماچ بده گفت گمشو و ميخاست بره كه گرفتمش تو دستام و گردنشو ميخوردم . خيلي تقلا ميكرد در بره ولي بلندش كردم بزارمش رو تخت اتاقش كه خيلي خاهش كرد اين كارو نكنم. بعدا فهميدم وقتي بره رو تخت ديگه از خود بي خود ميشه.
يكم گردنشو خوردم و شلوارشو كشيدم پايين
خيلي ناز بود كس نرم و داغي داشت
باورم نميشد وقتي كسشو ديدم بهم گفت توروخدا بكن توووووووش.
ديدم ازخود بيخود شده منم شلوارمو در اوردم و كيرمو گذاشتم دهنش. اونم خورد ولي فقط ميگفت بكن تو كسم
سر كيرمو خيس كردم و آروم فشارش دادم رفت تو . تاحالا كس به اين تنگي و داغي نديدم.
يك دقيقه نشده بود كه ارضا شد . و دوباره ازم خواست . 15 دقيقه كردمش و اون 4 بار ارضاشد . منم اخرش ابمو ريختم تو كسش و اونم حال كرد . بهم ميگفت خيلي دير ارضابودم ولي با من تو 15 دقيقه 4 بار شده بود .
الان دوساله باهم رفيقيم و هروقت بخام ميكنمش. البته امروز هم قراره بكنمش. ممنون كه خوندينش.
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#599
Posted: 21 Mar 2014 16:56
بهترین زندایی دنیا
سلام
یاسین هستم 18 ساله .
سه چهار ماهی هست که با سایت شهوتناک آشنا شدم.اونم به خاطر فیلتر شکنی که دوستم برام اول تابستون امسال رو لب تاب نصب کرد.
من تا حالا تجربه 3 بار گی با همین دوستم که اسمش امین هست و یک بار هم سکس با زنداییم رو دارم.
داستان های گی خودم رو دارم مینویسم اما الان این خاطره سکس با حال من با زنداییم هست.
من یه پسر سفید و خوش فرم هستم برای همین هم سه بار گی داشتم چون مردها هم از بدن من خوششون میاد.صورت زیبایی هم دارم که روی پروفایلم عکسم هست.
خاطره سکس من برای حدود دو ماه پیشه. آخرای تابستون
زنداییم اسمش نرگس هست. یک زن حدود 28 ساله هست که چهار پنج ساله که با داییم ازدواج کرده. واقعا خوشگل و خوش فرم هست.فکر کنم قدش تقریبا 165 باشه و هیکل مناسبی داره. اون اول که ازدواج کردن من سیزد چهارده سال بیشتر نداشتم برای مین هر موقع همدیگه رو می دیدیم با هم دست میدادیم و تو عید دیدنی ها هم روبوسی میکردیم.خیلی بهم حال میداد. اما یواش یواش از وقتی بزرگتر شدم و به قول معروف بالغ شدم دیگه دست نمیدادیم. اما باز جلو من خیلی پوشیده راه نمیرفت و هر وقت میومد خونمون یا میرفتم خونشون فقط یه روسری سر میکرد اما دیگه مانتو یا چادر سر نمیکرد. احساس میکردم جلو من یه کم راحت تره تا مردای دیگه.
پدر مادر من قرار بود برن شمال خونه عمه ام اینها اما من تابستون کلاس زبان میرفتم و این هفته آخر بود و بعدش هم امتحان داشتم.برای همین نمیتونستم باهاشون برم.از طرفی پدرم هم فقط برای اون تاریخ اداره شون مرخصی داده بود.
قرار شد من بمونم خونه فامیل ها و تصمیم بر این شد که خونه داییم برم.چون خود داییم هم پیشنهاد داده بود.
خیلی پکر بودم که نمیتونستم برم شمال. عاشق دریا و شنا تو دریا بودم اما کاریش نمیشد کرد.فقط اینکه میتونم تو این یه هفته زنداییم رو بیشتر ببییم یه کم آرم کرده بود
مجبوری موندم تهران و این یه هفته هم مهمون دایی اینها بودم.
بعد از ظهرها میرفتم کلاس اما صبح ها وقتم خالی برد و معمولا خ.منه که بودم میرفتم کتابخونه محل و زبان کار میکردم اما الان راهم دور شده بود و همون تو خونه دایی درس میخوندم.دو سه روز اول خیلی عادی گذشت و فقط گاهی زنداییم رو دید میزدم اما خیلی لباسهای چسبون و شهوتی جلوم نمی پوشید.برای همین خیلی تو نخ نبودم.
تا اینکه روز چهارم صبح بلند شدم. هر چی صدا زدم زندایی جواب نداد.یواشکی رفتم تو اتاق خواب یدم از حموم داخل اتاق خواب صدای دوش آب میاد.فهمیدم حموم هست.
سریع رفتم سر کمد دیواری و دنبال آلبوم عکسای دایی و زندایی گشتم.آخر بعد چند دقیقه پیداشون کردم و شروع کردم دیدن. عجب عکسایی بود.عکسای عروسی. عکسایی بود که زنداییم با یه شرت جین کوتاه و یه تاب رو تخت خوابیده بود.
عکسایی بود که زندایی یه تاب مشکی چسبون پوشیده بود و لباس تنگش سینه هاش رو نزدیک هم کرده بود و بالای سینه ش بیرون بود و شکمش با هم پیدا بود با یه شلوارک سفید کوتاه.
یه عکس بود که زنداییم یه لباس شبیه لباس بلندای هندی که اسمش رو نمیدونم پو.شیده بود و بالای سینه ش معلوم بود.
عکسای خیلی قشنگی بودن.کلی حال کردم.تا اینکه دیدم صدای دوش قطع شد.
سریع آلبوم رو گذاشتم تو کمد و اومدم تو اتاق دیگه که من شبا میخوابیدم و یه حال حسابی با خودم کردم.بعد چند دقیقه رفتم بیرون که دیدم تو آشپزخونه هست و داره چایی دم میکنه.منم که مثلا تازه از خواب بلند شده بودم سلام کردم و رفتم دست و صورتم رو شستم. اومدم تو آشپزخونه که بشینم سر میز و زنداییم هم داشت صبح بخیر میگفت که نگاهش افتاد به جلو شلوارم و لبخند زد و برگشت چایی بریزه.سریع نگاه کردم دیدم بله... آب منی من جلوی لباسم رو چند قطره ای خیس کرده.آخه آبم رو تو یه دستمال خالی کردم اما سریع که لباس پوشیده بودم یه کمش به لباسم مالیئه شده بود.
کلی خجالت کشیدم تا اینکه بعد صبحانه بهم گفت اگه خواستی بری حمام آب داغ هست.منم گفتم باشه.نزدیک ظهر میرم ک هوا ت این گرما خنک هم بشم.
سریع بعد صبحونه اومدم تو اتاق و رفتم سر لب تاب و یه سره اومدم تو سایت شهوانی و دو سه تا کلیپ دانلود کردم و چند تا هم داستان و عکس کپی گرفتم. به شکم خابیدم تو اتاق و شروع کردم دیدن کلیپ ها و عکسها و خوندن داستان
در همین حال هم خودم رو به زمین میمالیدم.
یک ساعتی میشد که داشتم با فیلم و عکس داستان حال میکردم که یک مرتبه زندایی اومد تو اتاق و منم دیدم ضایع هست اینطری خوابیدم سریع نشستم اما اصلا حواسم به کیر بزرگ شده ام نبود.
خیلی تابلو بود از رو شلوارم و ندایی فهمید جریان رو.اومد کنارم رو زمین نشست و گفت داشتی چی میدیدی؟
من فیلم رو بسته بودم اما پوشه سکسی رو فرستاده بودم پایین صفحه.زنداییم هم دید اون پایین یه پوشه هست.بازش کرد و همه چی رو دید.اسم داستانها که تابلو بود و عکس و فیلمها هم داد میزد مضوع چیه. من فقط خجالت میکشیدم.
زندایی یکی دو تا داستان که اسمش سکس با زندایی و شبیه همین ها بود و من صبح به خاطر زندایی دان کرده بودم رو دید و باز کرد و خوند.
بعد چند دقیقه گفت میدونم اقتضای سنت اینه اما تو میدونی که چقدر خودارضایی برات ضرر داره؟
بعد گفت من قبلا عکس و کلیپ دیده بودم اما داستان سکسی دفعه اولمه میبینم. جالبه
من اصلا متوجه نبودم زندایی سمانه از داستانها خوشش اومده. فقط فکرم این بود که میترسیدم به دایی یا مامان بابا بگه.
تا اینکه زندایی بلند شد و رفت بیرون.اون روز ی با استرس زیاد گذشت تا اینکه فردا صبح تو اتاقم بودم که زندایی اومد تو اتاق و گفت دیگه کاری نکردی با خودت که؟
منم با خجالت گفتم نه.
زندایی سمانه گفت یکی دو تا داستانها رو میاری میخوام بخونم.
اول تعجب کردم.بعد گفت آخه برام خیلی جالب بود.منم گفتم همه شون رو دیروز پاک کردم.راست هم میگفتم.
گفت چ.را دیوونه؟
گفتم ترسیدم به دایی بگید.منم پاک کردم که حداقل دایی نبینه چون اگه میدید بیشتر عصبانی میشد..
گفت عیبی نداره الان برو سایت چندتا کپی کن.
خیلی تعجب کرده بودم.از همین سایت دو سه تا داستان دان کردم و نشست کنارم شروع کرد به خوندن.تموم که شد گفت تا حالا تجربه سکس داشتی؟
گفتم نه بابا.
زندایی گفت خوب به جای اینکه داستانش رو بخونی برو سکس کن.
هیچی نگفتم اما تازه فهمیده بودم زنداییم هم انگار بدش نمیاد در این مورد حرف بزنیم.
بعد گفت دو سه تا کلیپ هم دان کن.
سریع دان کردم و نشستیم با هم دیدیم.کلیپش یکی ساک زنی بود و یکی هم سکسی تمام بود. دیدم خیلی حشری شده.از نگاهاش به فیلم فهمیدم.
خیلی میترسیدم اما دلمو زدم به دریا و گفتم زندایی ما هم میتونیم از این کارها با هم بکنیم؟
برگشت نگاهم کرد.گفت تا حالا به جز با داییت با کسی سکس نداشتم اما بدم نمیاد.
اینو که گفت دو تا دستم رو بردم رو رون پاهاش و میکشیدم بهشون.صورتش رو آورد جلو شروع کردیم لب گرفتن.خیلی داغ بود. زنداییم چون تجربه سکس داشت خیلی وارد بود .زبونم رو کرد تو دهنش و شروع کرد مکیدن.این کارش خیلی بهم حال میداد.منم دستام رو بردم رو سینه هاش.خیلی بزرگ نبودن اما سفت بو.دن.چند دقیقه ای لب گرفتیم و منم سینه هاش رو میمالیدم و اونم داشت کمرم رو میمالید.
گفت یاسین بلند شو بریم تو اتاق خواب خودمون رو تخت.
رفتیم تو اتاق و اون هم پرده های اتاق رو کشید و اتاق تقریبا تاریک شد.
دوباره لب گرفتیم و من تیشرتش رو از تنش در آوردم. چیزی زیرش نپوشیده بود سینه هاش رو برای اولین بار دیدم.
بدنش خیلی سفید و مخملی بود و سینه هاش سر بالا بود و سفت.خیلی داشتم حال میکردم.
اونم لباس من رو در آورد.شروع کردم مثل تو فیلما گردنش رو لیس زدن در همین حین سینه هاش میخورد به سینه خودم و حال میکردم.
انداختمش رو تخت و شلوارش رو از پاش در آوردم.عجب ساق و رون های سفید و بی مویی داشت.یه شرت سبز هم تنش بود.شلوار خودم رو در آوردم و منم با شرت خوابیدم روش.و سینه هاش رو شروع کردم خوردن.
دستم رو گرفت و یکی از انگشتام رو کرد تو دهنش و میمکید و منم داشتم سینه هاش رو میخوردم.
اونم زانوش رو میکشید به کیرم و باهاش حال میکرد.
یواش یواش اومد شکم و نافش رو لیس زدم تا رسیدم به شرتش.بوی عجیبی میداد و خیس خیس شده بود.با انگشتم از روی شرت دستم رو مالیدم به کسش که صداش بلند شد.خودش سریع شرتش رو کشید پایین و من برای اولین بار یه کس رو جلو صورتم میدیدم.معلومبود همون دیروز که حموم بوده تمیزش کرده بود چون هیچ مویی نداشت.اول با دستم براش می مالیدم بعد شروع کردم زبون زدن.داش ناله میکرد.همین طور که زبون میزدم اونم با انگشت خودش بالای چوچولش رو میمالید که یه هو دیدم لرزید و یه کم آب پاشید تو دهنم و صورتم.ارضا شده بود.من خودم چند تا کلیپ ارضا دختر دیده بودم خیلی خوشم میومد از این حالتشون.
بلند شد نشست کنار تخت و دست منم گرفت و وایسوند کنار تخت.کیر بزرگی ندارم و نهایت 13 یا 14 سانته اما اون روز بد جوری سفت شده بود.
شرتم رو از در آورد و کیرم رو گرفت تو دستش و شروع کرد مالیدن.10 روزی میشد که موهاش رو نزده بودم اما خیلی مو نداشتم. کلا بدنم کم مو بود و بالای کیرم هم خیلی مو نداشتم.بعد چند دقیقه که داشت کیرم رو میمالید اونو کرد تو دهنش و شروع کرد برام ساک زدن... گفتم که اون چون تجربه سکس داشت خیلی خوب وارد بود.منم داشتم دیونه میشدم.آب تو دهنش و گرما و حرارت دهنش مستم کرده بود.دیگه داشت آبم میومد که گفتم داره آبم میاد.
اونم کیرم رو از دهنش در آورد.از تو کشو میز کنار تخت یه شیشه بیرون آورد و زد به کیرم .فهمیدم که اسپری بی حس کننده بود.
خوابید رو تخت و گفت حالا بیا یه حالی به این جای من بده.
واقعا فکر نمیکردم که بتونم یه روزی زندایی سمانه خوشگلم رو بکنم.
به کمر خوابیده بود و پاهخاش رو باز کرد و منم کیرم رو گذاشتم جلو کسش و فرو کردم تو.چقدر داغ بود...
دو دستم رو گذاشتم کنار سرش و شروع کردم عقب جلو کردن. اسپری کار خودش رو کرده بود و خبری از ارضای من نبود.
چند دقیقه با همین حالت سکس کردیم که دستم دیگه درد اومد.
زندایی گفت حالا تو بخواب.منم خوابیدم رو تخت و اومد روم نشست.کیرم رو با دست گرفت و گذاشت زیر کسش و شروع کرد بالا پایین کردن هی ناله میکرد.صدای ناله عاش خیلی قشنگ بود. یواش یواش سرعت بالا پایین رفتنش رو زیاد کرده بود و آه و نالش هم بیشتر شده بود که دیدم کسش خیلی گرمتر شد و یه مایعی از کیرم سرازیر شد.فهمیدم ارضا شد.بعد دراز کشید روم.
بعد دو سه دقیقه با خنده گفت تو نمیخوای خالی بشی؟
گفتم نمیدونم چرا خبری نمیشه.
بهش گفتم زندایی میزاری از پشت بکنمت؟
گفت من به داییت هم از پشت ندادم.چون میترسم دردم بیاد.آخه کیر داییت خیلی بزرگه.
اما مال تو چون که کوچیکه بد نیست امتحان کنم.
خیلی خوشحال شدم.
قشنگ رو تخت قنبل کرد و کون نسبتا بزرگش رو داد بالا.تا این صحنه رو دیدم پیش خودم گفتم اصل مطلب اینجا بوده خبر نداشتیم.
اول یکی از انگشتهام رو خیس کردم و یواش کردم تو سوراخ کونش.خیلی تنگ بود.راست میگفت انگار.تا حالا به کسی از پشت نداده بود.اروم انگشتم رو کردم تو و شروع کردم عقب جلو کردن. زنداییم هم با دستش روی کسو چوچولش میکشید تا دردش کمتر بشه.
بعد که دیدم یه کم باز شده از آب رو کسش یه کم مالیدم جلو سوراخ کونش یه کم هم از آب دهنم مالیدم رو کیرم و و گذاشتم جلو سوراخ کونش.یواش فشار دادم تو که خیلی دردش نیاد.
با دستام سینه ها و لمبرهای کونش رو هم میمالیدم.
یواش یواش کیرم رفت داخل کونش .. خیلی تنگ بود. و احساس میکردم درد داره زنداییم.برای همین عقب جلو نکردم و همون جا نگه داشتم و دستم رو بردم از زیر شکمش رو کسش و براش شروع کردم مالیدن.دوباره حشری شده بود.
یواش یواش شروع کردم عقب جلو کردن و سرعت رو زیاد کردم.فشار لبه های کون زنداییم به کیرم خیلی زود منوحشری کرد.سرعت عقب جلو کردنم زیاد شده بود و داشتم خیلی حال میکردم.زنداییم هم داشت حال میکرد چو.ن ناله های شهوتیش دوباره شروع شده بود. بعد دو سه دقیق دیدم داره آبم میاد.اصلا کنترل نداشتم و دست خودم نبود و یک مرتبه تمام آبم خالی شد تو کونش...
خیال کردم ناراحت بشه اما بعد که حالم سر جاش اومد گفتم ببخشید نمیخواستم اونجا خالی کنم.
گفت خیلی حال داد.مخصوصا وقتی گرمای آبت رو حس.کردم.
نزدیک ظهر شده بود دیگه.
بهم گفت بیا با هم بریم حموم.منم از خدام بود.
تو حموم بدنش رو که دیدم باز راست کردم
. شروعکرد با دستش کیرم رو مالیدو گفت تو دو بار منو ارضا کردی منم باید دو بار آبت رو بیارم.بعد برام ساک زد.خیلی محشر ساک میزد.لبش رو رو کیرم فشار میداد و جلو عقب میکرد.داشت آبم میومد بهش گفتم اما اون ادامه داد تا اینکه همه آبم تو دهنش خالی شد.
این بود داستان اولین سکسم که شاید مثل این سکس تا آخر عمرم رو امتحان نکنم.
فرداش که مامانم اینها اومدن دایی و زندایی اومدن خونه ما دیدن بابا و مامانم.
همه اش به هم نگاه میکردیم و به هم لبخند میزدیم...
یاسین
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#600
Posted: 26 Mar 2014 22:50
شانس اوردم مرضیه زنم نشد
سال دوم دانشگاه بودم مرضیه دختر عموم شروع کرد به اسمس دادن. هر روز یه درددل داشت منم پایه حرفاش بودم راستش خیلی دوستش داشتم اما یخرده سر و گوشش میجنبید واسه همین دیگه من زیاد پی شو نمیگرفتم. خلاصه یه بار سر حرفو باز کرد که من عاشق یکی هستم اما میدونم اون منو نمیخواد حالا من اصرار میکردم که اون کیه شاید بتونم کمکت کنم اونم انکار که نه نمیگم. همشم میگفت کسیه که از بچگی عاشقش هستم ولی اون اصلا بهم توجهی نداره واسه همین منم دچار اشتباهاتی تو زندگیم شدم.
دیگه ایقد من اصرار کردم کیه... نوشت عاشق خودت بودمو هستم.نمی تونستم این حرفو هضم کنم آخه مرضیه که عاشق منه پس چرا ایقد اهل دوست پسرو این کارا بود حتی خیلی راحت میزاشت من بفهمم که دوست پسر داره. دیگه نمیخام داستان زندگیمو بنویسم فقط اینو بگم چون من تا بحال با دختری نبودمو احساس نیاز میکردمو از طرفیم دوستش داشتم گفتم من پای همه چی میمونم اما بهم قول بده دیگه باهام روراست باشی. ترم بهمن شد مرضیه دانشگاه قبول شد(علمی کاربردی) مثل من خوابگاهی شد. خیلی راحت دیگه بهم زنگ میزدیمو خوش بودیم که یواش یواش حس کردم بازم داره میزنه به خاکی. هر روز با یه بهونه یا با گریه منو خر میکرد. شروع کرد تو اسمسا به سکس چت. من حس کردم خیلی داره تند میره که همینا باعث شکاکی بیشترم میشد، تو این وضعیت خواهرم از رابطمون خبر دار شد که قشقرقی به پا کرد که مرضیه همه کاره است و با صدتا پسر دوسته و باهاشون همه کاری کرده، منم بهش گفتم گذشته اصلا مهم نیس هرکسی اشتباه میکنه و... اون بهم قول داده منم پاش میمونم.
خلاصه با فهمیدن یه جریانی تو اون مدت که با هم بودیم دیگه باهاش کات کردم بعد از یه مدت اسمس داد که نمیخام با هم ازدواج کنیم بیا با هم دوست باشیم منم ایقد بعد از این جریانا داغون بودم که قبول کردم گاهی وقتا باز میخواستم حرف ازدواجو بکشم وسط باز منصرف میشدم تا اینکه عید شد خونه بودیم که یکی از اقوام میخواست بره مکه خونواده من و مرضیه با ماشین عموم برا بدرقش رفتن اصفهان که پرواز داشت که یه گشتی هم اونجا بزنن. به مرضیه اسمس دادم خیلی دوست داشتیم یه بار تنها باشیم حالا هم بهترین وقته. گفت باشه ولی من باید مریمو(خواهر کوچیکش که 10 سالش بود) ببرم خونه داییم پیش دختر داییم که دیگه تنهای تنها باشیم. از لحظه ای که اسمسشو خوندم قلبم داشت میترکید تو اون سرما نمیدونم از ترس بود یا هیجان عرق سرد میکردمو میلرزیدم. فوری خودمو رسوندم در خونشون خواهرشو بردم خونه داییش وبرگشتم پیشش. داشت با لباسا و لباسشویی ور میرفت رومون نمیشد به هم نگاه کنیم بهم گفت برو تو هال تا کارم تموم شه منم رفتم تو پذیراییشون تو کتابخونشون هی با کتابا ور میرفتم بعد از ده دقیقه اومد با یه تیپ بلوز دامن تنگ و روسری بود من دست و پامو گم کرده بودم افتاده بودم به پتو پت که کتابو از دستم گرفت گذاشت تو قفسه. دستشو گرفتم که دیگه داشتم راه می افتادم آروم روسریشو در آوردم گفتم اینجوری خوشگل تری. دیگه داشتم آروم میشدم نشستیم کنار همو من صورتشو نوازش کردمو شروع به بوسیدنش کردم که لبامون تو هم قفل شد، یهو گفت رضا دارم میمیرم دیگه نمیتونم دراز کشیدو منم کشوند رو خودش. منم کامل روش پهن شدمو فقط لباشو میخوردم دستمو گذاشتم رو سینش که دیگه کیرم داشت منفجر میشد. محکم همو بغل کردیم تو هم میلولیدیم. من اولین بارم بود با یه دختر بودم نمیدونستم دیگه بهم اجازه داده که کامل مال خودم باشه فقط میبوسیدمشو سینشو شکمشو میمالوندم که بهم گفت رضا زود باش دارم میمیرم حساب کار اومد دستم آروم دکمه هاشو باز کردم باورم نمشد برا اولین بار داشتم بدن یه دخترو میدیدم بدنش تپلو سفید بود سینه هاش اندازه یه پرتقال بودن. بدون باز کردن سوتینش پستوناشو چنگ میزدم که دیدم نشست گفت تو نمیخای لخت بشی گفتم من تورو لخت میکنم تو هم منو.
اول بلوزشو درآوردم بعد سوتینشو باز کردم که اونم دکمه شلوارمو باز کرد و آروم کیرمو مالوند ایقد حشری بودم که بلند شدم کامل خودم لخت شدمو اونم دیگه خودش دامنشو شرتشو درآورد خوابیدم روش و صورتشو میلیسیدم با یه دستم رونشو اطراف کسشو میمالوندم کیرمم وسط دو تا رونش رو کسش میمالوندم. دستشو آورد پایین کیرمو گرفت گفت بکنش تو کسم. گفتم مرضیه تو دختری پردت پاره میشه گفت نمیشه گفتم بابا پرده با یه عقب جلو پاره میشه گفت نه نمیشه باید صدبار بزنی تا پاره شه خیلی ترسیدم با خودم گفتم میخاد خودشو قالب کنه اصرار کرد رضا زود باش هیچی نمیشه ایقد حشری بودم که دیگه هیچ اختیاری نداشتم با خودم گفتم میکنم هرچه بادا باد. کیرمو گذاشتم در کسش آروم فرو کردم تو کسش چند بار آروم عقب جلو کردم که دادش در اومد که تند بزن. منم یه سی ثانیه ای تند عقب جلو کردم که آبم داشت میومد کیرمو کشیدم بیرون ریختم رو شکمش. داشت چندشم میشد از آب ولی اون اصلا بدش نمیومد گفت اون حوله رو بده، با حوله خودشو پاک کرد منم بیحال بودم که گفت با دستت کسمو بمال. چون به زود انزالیم خیلی احساس حقارت کردم بیحالیو تحمل کردمو شروع کردم به کسمالی. خودش گرا میداد که کجاشو بمالم من بیحال بودم دهنمم خشک شده بود ولی به زور کسشو میمالوندم. هی کسشو تف مالی میکرد منم واسش میمالوندم. یه 5 دقیقه ای مالوندم کیرم که خوابیده بود داشت کم کم دوباره شق میشد که دیدم داره تند تند نفس میزنه و چشماشو محکم بسته و دندوناشو رو هم فشار میده گفت بمال بمال بمال کسکش بمال ... که یهو بخودش لرزیدو دستمو کشید عقب دیگه من افتادم روش اونم بیحال شد یه ربع بیحال تو بغلش خوابیدم و دستم رو کسش بود تو همین لحظه داشتم به سکسم فکر میکردمو اینکه چرا پردش پاره نشد. نمیخواستم حال خوشمو با سوال پرسیدن ازش خراب کنم.
بلند شدیم که بریم حموم موبایلش زنگ خورد دختر یکی دیگه از عموهام بود بهش گفت داره میاد پیشش. رید تو حالمون، زود جمع وجور کردیمو من زدم بیرون. بعد از اون جریان 3 بار دیگه هم سکس داشتیم و از پردش که پرسیدم بهم گفت قراره ما با هم دوست باشیم تو کستو بکن دیگه هم این سوالو نپرس منم که خیالم راحت شده بود که پرده نداره دیگه با قرصو اسپری کمرو سفت میکردمو میکردمش بعدش با هم دوست بودیم اما دیگه فرصت گیرمون نیومد بکنیم. بعد از یه دو سالی هم ازدواج کرد گاهی به هم اسمس میدیم ولی دیگه فقط در حد پسرعمو دختر عمو. ولی خدا میدونه ایقد تو کف کردنش هستم واقعا هم عاشقش شدم یه بارم پیشنهاد سکس بهش دادم که گفت دیگه میترسه. ولی شانس آوردم که زنم نشد چون جریاناشو که شنیدم فهمیدم به معنای واقعی جنده بوده یه بار تو دانشگاه به بهونه اردو رفتن دو شب تو یه خونه دانشجویی پسرونه پیش دو تا پسر بوده
رضا
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم