asadm: عجیبه . قبلا هر بار تاخیر داشت لااقل نویسنده میومد و اعلام میکرد ولی این بار خبری نیست!!! سلام علتش اینه که فکر میکردم این هفته تایم آپلود هستش .. ، الان کامنتها رو خوندم و چک کردم و دیدم حق با شماست ، مسافرت کاری بودم و وقت هم نکردم بنویسم اما واقعا فکر میکردم این هفته باید اپلود کنم ، با خودم همش میگفتم سه شنبه و چهارشنبه میام و مینویسم و آپ میکنم البته واقعیتش اینه که این روزها حال و روز خوبی هم ندارم و واقعا نمیخوام یه جوری داستان رو تموم کنم که حس و حال همه از بین بره ... در هر صورت از همه عذر میخوام و پنجشنبه آپ میکنم
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت یازدهم وقتی با پری وارد هال شدیم دیدم که علی سیاه و نسرین روی یه کاناپه دو نفره کنار هم نشستن و مشغول حرف زدن هستن .. ، ماندانا هم تنهایی رو کاناپه بزرگی که روبروی تلوزیون گذاشته بودن نشسته بود و چاییش توی دستش بود ، مهدی هم هنوز جلوی تلوزیون مشغول بالا و پایین کردن فیلمها بود ، من و پری هم رفتیم و کنار ماندانا روی کاناپه بزرگ نشستیم ، مهدی برگشت و به ما نگاه کرد ، اشاره کردم بیا پیش ما .. ، رو به علی سیاه گفت یه فیلم باحال نداری بزارم ؟ علی سیاه یه فکری کرد و گفت یه فیلم دارم کماندو خیلی باحاله .. ، هنوز حرفش تموم نشده بود که مهدی یه شیشکی بست و زد زیر خنده .. ، بقیمون هم به خنده مهدی خندیدیم .. ، پری گفت ولش کن شوهر ما کلا شوته .. ، نسرین دست علی سیاه رو روی زانوی خوشگل خودش گذاشت و گفت از بس که علی آقا آقاست ! ، پری با خنده گفت نسرین جون آغا رو خیلی خوب اومدی ، علی جون آغاست !! ، هممون زدیم زیر خنده و علی سیاه قرمز شد .. ، نسرین گفت هیچ هم اینطور نیست ! ، پری با خنده گفت والا این چند وقته که من با این میرم تو رختخواب غیر از آغایی چیزی ازش ندیدم ! ، نسرین گفت امشب خلافشو بهت ثابت میکنه .. ، پری خندید و رو به مهدی گفت یه فیلم هست روش نوشته رولت .. ، اونو بزار ، به علی سیاه نگاه کردم ، لبشو گزید .. ، خندیدم و نگاه کردم که مهدی کاست رو توی دستگاه گذاشت و دکمه اش رو فشار داد ، دستگاه خودش بسته شد و بعد شروع به برگردوندن فیلم به اول کاست کرد ، شما که مال این دوره زمونه هستین نمیفهمید که چه کلاسی داشت که ببینی دستگاه خودش فیلم رو برمیگردونه و وقتی به اولش رسید شروع به پخش میکنه .. ، درست مثل این بود که امروز ببینی یارو از توی تلوزیون بیرون اومده و توی خونه حضور فیزیکی پیدا کرده .. !! ، یعنی خیلی با کلاس بود ... ، مهدی پاشد و اومد سمت ما و کنار پری نشست .. ، من بین پری و ماندانا نشسته بودم ، هنوز کون مهدی به مبل نرسیده بود که فیلم شروع شد ... ، فیلم با صدای آه و ناله یه زن شروع شد وقتی تصویر روشن شد یه زن سفید پوست که روی میز خوابیده بود و لنگهاش هوا بود و یه مرد سیاه چاق کوتوله کیر کلفتشو تا دسته توی کس اون فرو کرده بود و مشغول تلنبه زدن بود سر و صدای هممون بلند شد .. ، همه مشغول خندیدن و مسخره کردن شدن ، اصلا عادی نبود که یه سیاه پوست اونهم زشت و کوتوله با یه زن سفید پوست خوشگل سکس کنه .. ، ماندانا اینقد خندید که نفسش بند اومد ، پری گفت خوش بحالش ، نسرین گفت اه اه چیو خوش بحالش ؟ حاضری جای اون زنه بودی ؟ پری گفت پس چی که حاضرم .. ، آخه ببین .. ، گفتم اه اه من یکی که اصلا زنهای سیاه رو زن حساب نمیکنم .. ، حالم بهم میخوره .. ، زن باید سفید باشه ، یکم سرم گیج میرفت ، توی ابرها سیر میکردم اما سعی میکردم خودمو سرپا نگهدارم و چیزی رو از دست ندم .. ، پری آروم گفت تو یه مرد سفید پیدا کن که اینطوری که این سیاهه داره ترتیب این زنه رو میده منو بکنه من از حرفم برمیگردم ، ماندانا که این حرفو شنید از خنده روده بر شد و گفت خدایی اینو راست میگه ، عرضه داری اینطوری بکنی ؟ دستشو گرفتم و روی کیرم گذاشتم و گفتم هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الا .. ، قاه قاه میخندید و گفت چه اعتماد به نفسی هم داره ، آخه معامله این سیاهه رو ببین .. ، اندازه بازوی توئه !! ، خندیدم و گفتم اینها همش هورمونه ، مال من طبیعیه .. ، پری با خنده گفت کم نیاری حمید جون ! ، مهدی که متوجه شده بود درباره چی داریم حرف میزنیم کنار پری نشست و گفت نه والا من تو دبی خودم دیدم ، یه سیاهه بود کارمند یکی از طرف حسابهام ، هر بار اونو میفرستاد که جنسها رو برام بیاره ، باهام رفیق شده بود ، یه شب بهش گفتم راسته معامله های شما بزرگه ؟ اونهم بی حیا قبل از اینکه حرف کامل از دهنم در بیاد شلوارشو کشید پایین .. ، بعد هم بازوش رو بلند کرد و گفت بجان خودم خوابیده اش همینقد بود !! ، دختر ها از خنده غش کردن ، پری گفت آخ آخ خوش بحال دوس دخترش .. ، مهدی گفت خودش میگفت دو تا دختر آلمانی هستن با بنز میان دنبالش و با التماس میبرنش ، یه پولی هم بهش میدن و با سلام و صلوات برش میگردونن ، وقتی مهدی اینها رو تعریف میکرد ماندانا بغل دستم از خنده غش میرفت ، پری گفت بفرمایید .. ، وقتی میگم ! ، گفتم دیگه در نبود مادر باید با زن بابا ساخت ! بیا خاله به همین رضایت بده ، بعد هم دستشو روی کیرم گذاشتم ، خندید و کیرمو از روی شلوار مالید و گفت آخی عزیزم ، مال تو که هنوز دودوله .. ، مهدی غش کرد از خنده ، گفتم خاله اگه مال من دودوله مال علی آقا چیه ؟ پری با خنده گفت سه ساعته دارم میگم اون آغاست !! ، اون که جزو مردها حساب نمیشه ، نسرین با خنده دستشو برد و کیر علی رو از روی شلوار مالید ، علی سیاه که انتظار این حرکتو نداشت چایی پرید توی گلوش و با سرو صدا شروع به سرفه کرد ، هممون از خنده غش کردیم ، علی بدبخت از سرفه سیاه شده بود و ماها از خنده !! ، نسرین هم هول کرد و در حالی که اونهم میخندید شروع کرد با دست توی کمر علی سیاه میزد ، بالاخره نفس علی سیاه جا اومد و نسرین گفت پاشو مردونگیت رو ثابت کن علی آقا .. ، علی از خجالت قرمز شد و جوابی نداد ، نسرین دست انداخت و علی رو به سمت خودش کشید و گونه اش رو بوسید و گفت این علی آقا خیلی معصومه ، اینقد اذیتش نکنید ! ، پری خندید ، مهدی دستشو روی زانوی پری گذاشت و گفت بمیرم واست پری جون چه میکشی از دست این علی ؟ پری کمی خودشو جابجا کرد و گفت صد بار میخواستم خودمو بکشم از دستش خلاص بشم ! ، مهدی با طعنه گفت حق داری والا ! ، صدای آه و اوه از سمت تلوزیون بلند شد ، ماندانا گفت دختره چقد هم خوشگله .. ، من بودم تا حالا جر خورده بودم ، خندیدم و دامن لباس بافتش رو از روی پاهای لخت و خوشگلش بالا زدم و دستمو روی بالای رونش گذاشتم و گفتم تو نمیخواد نگران اون باشی اونی که امشب بهت فرو میره بهر حال به اون کلفتی نیست ! ، ماندانا بی شرم و حیا شروع به مالیدن کیرم از روی شلوار کرد .. ، به علی سیاه نگاه کردم ، زل زده بود به برجستگی سینه های درشت و خوش فرم نسرین یهو یه چیزی یادم افتاد و گفتم مهدی بنظرت از این سه تا خانمی که اینجا هستن سینه کدومشون بزرگتره ، مهدی لبخند حریصانه ای به لبش آورد و به سینه پری و بعدش به سینه ماندانا از روی لباس نگاه کرد و بعد به سمت نسرین برگشت و گفت فک کنم باز هم ممه های زن خوشگل خودم از همه بزرگتر باشه ، پری و علی سیاه خندیدن .. ، کت لباس پری رو کنار زدم و دستمو به سمت سینه اش جلو بردم ، سینه اش رو با دست راست لمس کردم و رو به مهدی گفتم دست بزن ! ، مهدی در حالی که آب از لب و لوچه اش میریخت نگاهی به پری انداخت و وقتی دید پری مخالفتی نداره دستشو به سمت سینه پری جلو برد ، وقتی با دست سینه پری رو لمس کرد یهو گفت اوه ! ، گفتم آره سینه پری جون غلط اندازه ! ، مهدی گفت تورو خدا درش بیار پری خانم .. ، پری خندید و کتش رو در آورد و کناری انداخت و گفت در آوردن لباسم سخته ، بعد هم با دو دست یکی از سینه هاش رو از روی لباس توی دستش گرفت که بزرگیش معلوم بشه ، ماندانا هم که بغل دستم نشسته بود یهو با تعجب گفت اوه اصلا معلوم نیست .. ، با خنده گفتم واسه همین پرسیدم ، ماندانا گفت فک میکردم حداکثر اندازه مال من باشه ، سرشو به سرم نزدیک کردم و بوسیدمش و گفتم قربونت برم مال تو از همه کوچولوتره !! ، مهدی با حرص سینه گنده پری رو با دست میمالید و سبک و سنگین میکرد ، برجستگی کیرش کاملا نشون میداد که چه حالی داره ، حتی من هم با وجود مستی وقتی میدیدم که مهدی اونطور داره سینه پری رو جلوی چشمای شوهرش میماله حسابی راست کرده بودم ، یهو حس کردم دست ماندانا مشغول یه کاری هست ، نگاه کردم و دیدم داره زیپ شلوارمو پایین میکشه ، خودمو جابجا کردم و اجازه دادم کارشو بکنه .. ، ماندانا کیرمو از توی زیپ شلوار بیرون کشید و شروع به مالیدنش کرد ، به صفحه تلوزیون نگاه کردم ، یه پیرمرد پولدار نشسته بود روی صندلی و یه دختر جوون خوشگل با لباس رسمی جلوش نشسته بود روی زمین و کیر پیرمرده رو در آورده بود و با علاقه میمکید ! ، نسرین گفت پدر پول بسوزه ! ، علی سیاه نگاهی به تلوزیون انداخت .. ، در حالی که دستهای مهدی وسط پاهای خاله پری در حال کاوش بود علی سیاه حتی هنوز یه دست به سر و گوش نسرین نکشیده بود ، قیافه نسرین نشون میداد که دیگه داره کلافه میشه .. ، خنده ام گرفت .. ، بالاخره علی سیاه دل به دریا زد و دستشو از سر زانوی نسرین یکم بالاتر برد و بعد هم صورتشو به صورت نسرین نزدیک کرد و گونه اش رو بوسید ، نسرین خودشو یکم لوس کرد و توی کاناپه جابجا شد ، مهدی زیپ پشت لباس پری رو پایین کشید و کمر سفیدش و بند سوتین قرمزش معلوم شد ، مهدی سرشو به کمر سفید پری نزدیک کرد و بوسیدش ، سر ماندانا رو به سمت کیرم پایین بردم و در حالی که یه چشمم به عشق بازی مهدی و پری بود و یه چشم دیگه ام به نسرین بود که مشغول دلبری از علی سیاه بود ماندانا رو وادار کردم کیرمو ساک بزنه .. ، مهدی لباس پری رو از تنش بیرون کشید و بعد در حالی که به سمت سینه های بزرگ پری شیرجه میزد گفت اوه اوه ، عجب چیزیه .. ، بعد هم یکی از سینه های گنده پری رو با دقت از توی سوتین بیرون کشید ، یه قلپ از شراب آلبالوش رو تو دهنش چرخوند و قورت داد و بعد سرشو با هیجان به سینه پری نزدیک کرد و گفت میخوام ببینم شراب آلبالو با شیر چه مزه ای پیدا میکنه ، صدای چرخیدن رولت از سمت تلوزیون اومد ، مهدی سرشو از روی سینه پری بلند کرد و در حالی که تا حدودی علائم مستی از حرف زدنش معلوم بود گفت تا حالا هیچوقت رولت بازی کردین ؟ اینو گفت و به هممون نگاه کرد ، همگی سرمونو به علامت منفی تکون دادیم ماندانا سرشو روی کیرم جابجا کرد و خندید .. ، مهدی گفت خیلی باحاله .. ، یکی دو بار رفتم کازینو ، بعد به نسرین اشاره کرد و گفت اگه از ترس این نبود حتما یکی دو بار بازی میکردم .. ، اون شماره های روی میز رو میبینید ؟ هر کسی پولشو توی یکی از اون خونه ها شرط میبنده ، بعد رولت تندر اون دستگاه رو میچرخونه و یه توپ شروع به چرخیدن میکنه .. ، تو هر خونه ای که وایساد همه پولها رو میدن به اون شماره .. ، اینو گفت و بعد دوباره با دست سینه گنده پری رو لمس کرد و آماده مکیدن شد .. ، ماندانا سرشو از روی کیرم بلند کرد و آروم گفت ما یه دونه از اینها توی خونه داریم ، مال مامانمه ! ، همه با تعجب به ماندانا نگاه کردن ، مهدی گفت حتما اشتباه میکنی این میزها مخصوص کازینوهاست ، خیلی گرونه ! ، ماندانا شونه اش رو بالا انداخت و با تمسخر گفت آره حتما اشتباه میکنم ! ، بعد هم دوباره کیرمو توی دهن خوشگلش فرو کرد ، خندیدم .. ، مهدی با تعجب گفت واقعا میز رولت دارین ؟ ماندانا این بار حتی سرشو از روی کیرم بلند هم نکرد ، ابروش رو با بیقیدی بالا انداخت .. ، یه چیزی شبیه اینکه هر جور دوست دارین فکر کنین .. ، فقط من بودم که میدونستم راست میگه .. ، توی ذهنم اون آدمهای پولدار و متنفذ عضو انجمن اخوت رو مجسم کردم که با لباسهای فاخر اطراف اون میز حلقه زدن و دارن توش شرطبندی های کلان میکنن .. ، لبخند زدم و موهای قشنگ و مشکی ماندانا رو با دست نوازش کردم ، پری کیر مهدی رو از روی شلوار میمالید ، مهدی پاشد و شلوارش و شورتش رو نصفه پایین کشید و دوباره کنار پری روی کاناپه نشست و کار پری رو راحت کرد ، پری ابروهاش رو به علامت رضایت بالا برد و گفت اوممم ... ، کیر راست مهدی هم اندازه های مال من بود اما بنظرم میومد یکم کلفت تره ، پری خم شد و شروع به ساک زدن کرد ، گفتم خاله پری حالا که مزه اش هم زیر دندونت اومد بنظرت این خیلی از مال من بزرگتره ؟ پری با یه صدای ملچ کیر مهدی رو از دهنش بیرون کشید و گفت نه اما جا افتاده است !! ، خندیدم و گفتم باشه ، بعد هم انگشتمو سمت کونش بردم و شورتش رو با دست کنار زدم و انگشت وسطی رو بیهوا تا بند دو کردم توی کونش ، یهو یه جیغی زد و از جاش پرید ، مهدی هم گفت آخ خ خ .. ، خندیدم ... ، مهدی گفت چیکارش کردی گازم گرفت ! ، پری گفت یهو انگشت کرد تو کونم بیشعور ، همه زدن زیر خنده ، همه مشغول سکس بودیم بجز علی سیاه و نسرین که عین عاشق و معشوقها هنوز از حد بوسه و کنار جلوتر نرفته بودن ، بالاخره نسرین از جاش بلند شد و با یه قر و اطوار لباسش رو در آورد و پرت کرد روی یه مبل تکی و با شورت و سوتین خوشگل توری سفید و آبی و با جورابهای نازک و خوشگلش نشست روی پای علی سیاه و دوباره مشغول ماچ و بوسه شدن .. ، مهدی با دست سر پری رو که مشغول ساک زدن کیرش بود نوازش کرد و رو به نسرین گفت فیلم هندی راه انداختین ؟ پاشید یه کاری بکنید ! ، نسرین گفت تو به کارت برس ، مگه مرغ و خروسیم که فوری بپریم رو هم ، بعد هم کله علی سیاه رو نوازش کرد و ازش لب گرفت و گفت علی جون میدونه چطوری با یه زن برخورد کنه .. ، پری سرشو از روی کیر مهدی بلند کرد و ادای استفراغ در آورد و گفت اوع ع ع ع ... ، هممون از خنده غش کردیم .. مهدی دوباره گیلاسشو از مشروب پر کرد و رو به من گفت مال تو رو هم پر کنم ؟ گفتم نه ... ، من از مشروبهای خونه خودم هنوز مستم ! ، ماندانا آخرین نفری از دخترها بود که لباسش رو در میاورد ، بلند شد و با ناز و ادا بافتش رو در آورد و پرت کرد کنار و بعد هم شورت توری سفیدش رو از پاش بیرون آورد مهدی در همون حالی که پری داشت براش ساک میزد چهارچشمی لخت شدن ماندانا رو زیر نظر داشت ، ماندانا عمدا چرخید سمتش و شورتش رو به سمت مهدی پرت کرد و گفت از بعد از ظهر تا حالا چشمت به این شورت منه .. ، بیا بگیرش ! ، مهدی خندید و شورت ماندانا رو روی هوا گرفت و به سمت دماغش برد و نفس عمیق کشید .. ، مانی خندید و اومد سمت من و گفت پاشو که مردم ! ، گفتم امشب منو بیخیال شو .. ، گفت حمید جون جفتمون اگه الان پانشی همچین میزنمت که جای سالم تو تنت پیدا نشه ، مهدی زد زیر خنده ، گفتم مانی هر بار که من نباید بکنم ، ایندفعه تو فاعل بشو ! ، همه زدن زیر خنده و علی سیاه ریسه رفت .. ، ماندانا گفت اگه وسیله اش رو داشتم که تا حالا کونتو جرواجر کرده بودم ، پری سرشو بلند کرد و با خنده رو به ماندانا گفت الان میگم برات بیاره ، دیدم الانه که کونم به باد بره ، داد زدم بابا منظورم این نبود که ، بعد رو به ماندانا کردم و گفتم منظورم اینه که من میشینم روی صندلی تو بیا روش نشست و برخاست کن من مجبور نشم از جام تکون بخورم ، پری تخم مهدی رو با دست مالید و گفت آهان .. ، بعد گفت منم بدم نمیاد ... ، ماندانا زیاد راضی نبود اما وقتی دید واقعا حالم زیاد خوش نیست به همون رضایت داد ، دو تا پاش رو دو طرف پاهام گذاشت و کیرمو تو سوراخ کسش تنظیم کرد و نشست روش ... ، وای ی ی ، این چه حال خوشیه که به آدم دست میده ؟ هزاری هم که دستمالی کنن و بخورن و بمالنش باز کس داغ نرم یه چیز دیگه است ... ، بی اختیار اه بلندی کشیدم و گفتم آخی ی ی .. ، مانی دستشو انداخت دور گردنم و سرشو به سرم چسبوند و کون گنده و سفیدش رو سر کیرم بالا و پایین میبرد و من تو هر رفت و آمد یه آه و ناله ای از خوشی سر میدادم ، کنار دستم پری هم سعی میکرد همون کارو بکنه ، شورتشو بیرون آورد و کناری انداخت اما بجای اینکه روش رو به مهدی بکنه پشتش رو به مهدی کرد ، پاهای مهدی رو از هم باز کرد و نشست سر کیر مهدی ، مهدی از پشت دستهاش رو حلقه کمر پری کرد و به خودش چسبوندش ، بعد هم دستاش رو زیر کون گنده پری انداخت و موقع نشست و برخاست بهش کمک میکرد ، گفت آخ خ خ ، عجب کونی داری پری خانم .. ، بی اختیار و بلافاصله گفتم کون خواهرشو ندیدی .. ، پری پغی زد زیر خنده و سریع به سمتم برگشت ، ماندانا هم سرشو ازم دور کرد و پرسید خواهرش ؟ مامان کامبیز رو میگی ؟ با خنده گفتم آره ، مانی زد تو کله ام و گفت تو واسه چی کون مامان دوستت رو دید میزنی ؟ گفتم بابا دست خودم نیست کونش خیلی گنده است ، پری با خنده کونشو سر کیر مهدی چرخوند و گفت راست میگه پروانه دو تای من کون داره ، مهدی گفت اون دیگه چه چیزیه .... ، دستمو به کون پری نزدیک کردم و لپ سفید کونشو مالیدم و گفتم جووون خاله ، مهدی راست میگه خودت هم خوب کون خوشگلی داری ها ... ، مهدی که دید دستم تو کون پریه پررو شد و در حالی که ماندانا سر کیرم خودشو بالا و پایین میکرد دستشو دراز کرد و سینه ماندانا رو از توی سوتین مالید و گفت مانی جون درش بیار ببینیم زیرش چه خبره .. ، به علی سیاه و نسرین نگاه کردم ، نسرین کیر علی سیاه رو از توی شلوار بیرون کشیده بود و مشغول خوردنش بود ، یه کیر قلمی سیاه دراز ... ، به پری گفتم ببین چه راستی کرده ، پری نگاه کرد و خندید .. ، نسرین از جاش بلند شد ، علی سیاه با ولع سرشو به شکم نسرین نزدیک کرد و گفت جونمی ، حالا واقعا حامله ای ؟ بعد رو به مهدی کرد و گفت مگه نگفتی ... ، نسرین قبل از اینکه مهدی دهنشو باز کنه توی حرف علی سیاه پرید و گفت رفتیم دکتر ناباروری ، با یه متد جدید نطفه بچه رو تو شکمم کاشتن ، واسه همین هم باید خیلی احتیاط کنم ، اصطلاحا به این متد میگن پدر اجاره ای ، همه سر تکون دادن بجز من که بی اختیار لبخند زدم ... ، علی سیاه دو طرف شورت نسرین رو گرفت و پایین کشید ، بنظر من که این قشنگ ترین قسمت سکسه .. ، وقتی که دو طرف شورت یه زنو میگیری و پایین میکشی اوف ف ف ف ... مخصوصا اگه که شوهرش مشغول تماشا کردنت باشه .. ، وای ی ی لذتش صد برابر میشه .. ، اگه یه زن خوشگل و جوون و جذاب مثل نسرین باشه که دیگه هیچی ... ، بزرگترین لذت زندگی همینه ! ، علی سیاه به نسرین گفت نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره .. ، ما تا نه ماهگی اشکان همین مدلی سکس میکردیم ! ، پری دست از تلنبه زدن سر کیر مهدی برداشت و رو به علی سیاه کرد و گفت هی میخوام دهنمو بسته نگهدارم ، خوب پدرسگ ما تو تمام مدت حاملگی من که نه ماه بود مگه چند بار سکس کردیم که میگی تا نه ماهگی ؟؟ شاید دو بار یه سه بار ...!!! ، مردیکه بی عرضه ... ، همچین حرف میزنه که انگار تا نه ماهگی اشکان روزی سه بار سکس میکرده ! ، وقتی پری با عصبانیت به علی سیاه فحش میداد و سرش داد میزد مهدی از خنده غش میرفت ... ، کون گنده پری رو توی دستش گرفت و گفت خون خودتو کثیف نکن پری جون این طلای سفید رو تکون بده که دلم رفت .. ، پری تکونی به کون گنده خوشگلش داد و کیر مهدی رو توی کس خودش چرخوند و دوباره شروع به تلنبه زدن کرد ... توی فیلم نشون میداد که دو نفر از مردهایی که توی کازینو مشغول بازی بودن با زنهاشون بیرون اومدن و سر راه وارد یه مزرعه شدن و توی اسطبل و لای کاهها شروع کردن به خوردن مشروب و ور رفتن با زنهای همدیگه ، بعد هم لخت شدن شروع به سکس ضربدری کردن ، من و مهدی که رومون به تلوزیون بود یه نگاه به فیلم میکردیم و یه نگاه به طرفهای سکسیمون و حالی میبردیم ، پری هم که روش به تلوزیون بود گفت اوه چه کیفی میده .. ، همیشه این فیلم رو میدیدم فکر میکردم میشه یه روز هم من همین کارو بکنم .. ، چه کیفی میده .. ، بعد یهو خوابید روی فرش جلوی مهدی و لنگهاش رو هوا داد و از هم باز کرد و گفت بیا مهدی جون بیا منو بکن میخوام رفیقت کردنو یاد بگیره .. ، مهدی بلند شد و لباسهاش رو در آورد و پرت کرد رو مبل و افتاد روی پری و د بکن !
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت دوازدهم چند دقیقه بعد مهدی کیرشو بیرون کشیدو یه تکونی بهش داد و آبشو روی شکم پری خالی کرد .. ، زدم زیر خنده ، چند دقیقه بعد همه از حال رفته بودن ... ، ماندانا دو بار ارضا شده بود اما نمیدونم بخاطر مستی یا خستگی یا بخاطر اینکه با نسرین توی خونه سکس کرده بودم .. ، اما آبم اصلا خیال نداشت بیاد .. ، ماندانا بالاخره توی بغلم از حال رفت و گفت چته حمید چرا نمیای ؟ خندیدم و گفتم بیخیال من شو ، من مستم قرار نیست آبم بیاد .. ، پری و مهدی توی بغل همدیگه کنار مبل ولو شده بودن و چشماشون نیمه باز بود ، مهدی کورمال کورمال خودشو به بطری شراب رسوند و یه بار دیگه گیلاس خودشو پر کرد ، بعد هم یه گیلاس دیگه پر کرد و به سمت ما اومد ، فکر میکردم گیلاس دوم رو واسه پری ریخته اما به سمت من اومد و گیلاس رو به سمتم دراز کرد و گفت نخوری از دستت میره ، با وجودی که فکر میکردم اگه بخورم گوز میشم اما گیلاس رو از دستش گرفتم ، قلپ اول رو خوردم و گفتم این دست سازه ؟ علی گفت یعنی چی ؟ گفتم فک کنم دستی بهش الکل اضافه کردن ، خیلی میسوزونه .. ، مهدی ابروش رو بالا انداخت و گفت خیلی خوش خوراکه ، گیلاسم رو توی دستم چرخوندم ، به ماندانا گفتم میخوری ؟ گفت نه ، تو هم نخور حالت بد میشه ها .. ، گفتم نه بابا با یه گیلاس که دیگه حالم خراب نمیشه ، ماندانا گفت اون یه شیشه رو که تو خونه خوردی حساب نمیکنی ؟ گفتم اون که دیگه تا حالا سوخته رفته ، بعد هم گیلاسم رو یه نفس خوردم ، علی سیاه بعد از اینکه بالاخره بعد از کلی تلاش توی بغل نسرین ارضا شده بود داشت چرت میزد ... ، به ساعتم نگاه کردم ، نزدیک دو صبح بود ، گفتم پاشو بریم خونه ماندانا .. ، سر و صدای علی سیاه و پری بلند شد ، کجا میخواید برید ؟ گفتم صبح کار دارم باید برم خونه .. ، پری گفت خوب بخوابید از همینجا برید ، رختخواب میارم همگی همینجا بخوابید ، گفتم نه دیگه من باید برم ، مهدی و نسرین هم زمزمه هایی از اینکه باید برن رو شروع کردن ، ماندانا بلند شد و لباسشو برداشت و تنش کرد .. ، پری خیلی سعی کرد نگهم داره اما اصرار کردم که حتما شب باید برم خونه ، ماندانا هم مخالفتی نکرد .. ، پری و علی سیاه بالاخره با اصرار مهدی و نسرین رو نگهداشتن اما من و ماندانا پاشدیم و لباس پوشیدیم .. ، تا وقتی نشسته بودم معلوم نبود حالم خرابه اما از جام که بلند شدم از خواب و مستی چشمام سیاهی میرفت ، خوشبختانه حال ماندانا بهتر بود .. سه شنبه وقتی چشمامو باز کردم چیزی از آخرین ساعات دیشب یادم نمیومد .. ، سعی کردم تا جایی که میتونم به خاطر بیارم ، آسانسور خونه پری .. ، صدای داریوش از ضبط ماشین ماندانا و صحنه های رد شدن نورهای خیابون از کنارم ... ، اما یادم نمیومد کی منو به رختخواب رسونده بود ... ، حس کردم خیلی سرده ، رختخواب رو بیشتر به خودم پیچیدم .. ، نگاهی به اطراف انداختم ، از ماندانا اثری نبود ، فکر کردم لابد رفته خونشون ، یادم افتاد که امروز از هفت دولت آزادم ، علی سیاه میرفت ماموریت و امروز کلاس نداشتیم ، قراری هم با کسی نداشتم ، با خودم گفتم شب میرم یه سری به ناتاشا میزنم .. ، شاید هم شب رفتم پیش کامبیز و پروانه .. ، میخواستم به آزی یه زنگ بزنم اما قبلش میخواستم دوباره با سهیلا حرف بزنم ، حس میکردم سردی هوا اصلا طبیعی نیست .. ، اصلا نمیتونستم از زیر لحاف بیرون بیام ، با خودم گفتم شاید سرما خوردم ، اما حس سرما خوردگی نداشتم ، بالاخره خودمو از زیر لحاف بیرون کشیدم .. ، دست دراز کردم و ساعتم رو از روی میز عسلی برداشتم و نگاهی بهش انداختم ساعت ده و نیم صبح رو نشون میداد ، با خودم گفتم چقد خوابیدم ! ، یه بلوز برداشتم و تنم کردم ، بعد هم شلوار پوشیدم ، کاملا سرد بود و اصلا هم شوخی نداشت ، با خودم گفتم باید شوفاژها رو روشن کنم ، به سمت هال رفتم ، تصمیم داشتم سراغ ماندنا رو از سارا بگیرم و بپرسم ببینم اصلا ماندانا رو دیده یا نه ! ، صدای کرک و پرک از توی آشپزخونه بلند بود ، در رو باز کردم و وارد شدم ، پشتش به من بود و مشغول شستن ظرفهای دیشب ما بود ، با شنیدن صدای در به سمت من برگشت و سلام کرد و خندید ، گفتم چطوری سارا جون ، ماندانا رو ندیدی ؟ گفت چرا دیدمشون .. ، گفتم کجاست ؟ با لبخند گفت رفتن تو حیاط .. ، گفتم تو این سرما ؟ خندید ... ، گفتم برم پیداش کنم ، سارا گفت بنظرم یه چیز گرم بپوشید .. ، گفتم چرا ؟ به پنجره اشاره کرد و گفت داره برف میاد .. ، گفتم هان ...؟ برف این موقع ؟ گفت منم تعجب کردم به سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم و با دیدن دونه های درشت برف که از آسمون میبارید ذوق کردم ، یادمه همه میگفتن برف دونه درشت روی زمین نمیشینه اما برف دونه ریز میمونه .. ، رفتم به سمت حیاط میخواستم بدونم توی این هوای سرد و برف ماندانا چیکار میکنه سرگردوندم اما نمیدیدمش ، با شنیدن صدای شلپ و شلوپ آب کلی تعجب کردم ، اما وقتی کنار استخر رسیدم با دیدن ماندانا که لخت مادرزاد توی استخر بالا و پایین میرفت چشمام چهارتا شد ، گفتم بیا بیرون سرما میخوری ! ، گفت همیشه دلم میخواست وقتی برف میاد برم و شنا کنم ، تو هم بیا ... ، آب داغ داغه خیلی کیف میده ، از دیشب دلم میخواست یه تنی به آب بزنم .. ، امروز که دیدم داره برف میاد لخت شدم و یه حوله به خودم پیچیدم و اومدم ، بعد هم به حوله که روی پشتی یه صندلی انداخته بود اشاره کرد ، الان روش یه مقدار برف نشسته بود ، گفتم چقد هم حال میده که از استخر بیای بیرون و با حوله ای که روش برف نشسته خودتو خشک کنی .. ، ماندانا با یه حرکت پا به سمت عقب شنا کرد ، موهای بلندش که توی آب موج میخوردن و تن قشنگ و بدن سکسیش توی آب منظره هوس انگیزی رو ایجاد کرده بود ، گفتم برم لخت شم منم بیام .. نیمساعت بعد با حوله ای که سارا برامون آورد خودمون رو خشک کردیم و لباس پوشیدیم و حالا مشغول خوردن صبحانه بودیم .. ، میخواستم به آزی زنگ بزنم ، فردا باهاش قرار داشتم اما با وجود ماندانا اصلا نمیشد ، پرسید برنامه ات چیه ؟ گفتم میرم به یکی از دوستام سر میزنم و بعد میرم خونه مامانم ، ماندانا گفت باشه با هم بریم ، گفتم ماشین دارم ، تو هم که ماشین داری ، گفت با ماشین من بریم که با هم باشیم ، قبول کردم و یه قلپ چایی خوردم ، یکم سردرد داشتم ، نمیدونم سرما خورده بودم یا هنوز اثرات مشروب دیشب بود ..، وقتی بیرون اومدیم سوییچ ماشین باباشو به سمتم دراز کرد ، گفت بشین ، من معمولا تا مجبور نشم رانندگی نمیکنم ، سوییچ رو از دستش گرفتم و گفتم چرا ؟ تو که خیلی خوب رانندگی میکنی .. ! ، گفت از اول کنار دست بابام نشستم و یه مقدار این رانندگی بی کله من شبیه رانندگی بابامه .. ، گفتم بی کله بودن خودت بیشتر شبیه کیه ؟ ماندانا با خنده گفت مامانم ! خندیدم و گفتم ولی خوشبختانه از مامانت خیلی خوشگلتری !! ، گفت خفه شو ... ، نگه داشتی نگه داشتی تیکه ای که به مامانت انداختمو اینجا پسم دادی ؟ گفتم دست خودم نیست ، مادر زنه دیگه چشمشو ندارم !! جلوی خونه وحید فیلمی نگهداشتم ، ماندانا با تعجب گفت دوستت اینجا زندگی میکنه ؟ ، گفتم وضع مالیشون خوب نیست ، این خونه همون دوستمه که فیلم اجاره میده ، خواهرش هم همون سهیلاست که گیر نزول خوره افتاده بودن ، گفت آهان .. ، یه حس بدی از طرز حرف زدنش بهم میرسید ، نمیدونم بخاطر حسادت زنونه بود یا بخاطر وضع مالی سهیلا اینها .. ، گفتم میای یا میمونی تو ماشین ؟ در حالی که پیاده میشد گفت نه .. ، میام باهات .. ، در ماشین رو قفل کردم و با هیجان به صدای بسته شدن هر چهار در با هم گوش دادم و لبخند زدم .. ، در زدم صدای آهنگ از توی خونه به گوش میرسید ، شبا همش به میخونه میرم من ... ، فک کردم صدای موزیک بلنده و احتمالا صدای در زدنم و نشنیدن ، دوباره به در کوبیدم ، سراغ می و پیمونه میرم من .. ، اینبار صدای موزیک کم شد و فهمیدم که بالاخره متوجه در زدن شدن ، صدای مامان سهیلا به گوشم رسید ، کیه ..؟؟ گفتم سلام منم حمید .. ، در رو باز کرد ، به پهنای صورتش میخندید ، با خودم گفتم این همونیه که روز اول دیدمش و اونقد اخمو بود ؟ یه نگاه به ماندانا انداخت و سلام کرد ، بعدش هم بغلم کرد و بوسید و ما رو برد تو ! ، ماندانا میخندید .. ، ماندانا رو معرفی کردم ، گفتم چه خبر ؟ گفت هیچی دیگه خدا رو شکر همه چی تموم شد ، چک من رو هم دیروز وکیل بدستم رسوند و قائله ختم شد .. ، گفتم خدا رو شکر ، گفت خیلی به ما لطف کردی مامان ! ، فهمیدم این نهایت تشکرشه که خودشو مامان من خطاب کرده .. ، گفتم خواهش میکنم چه حرفیه ... ، سهیلا و وحید کجا هستن ؟ گفت تو اتاق خودشون .. ، وحید سر و کله اش پیدا شد و سلام کرد ، اونهم میخندید .. ، رو به مامان وحید کردم و گفتم وقت دارید یه ماساژی به این دوست من بدید ؟ ماندانا با تعجب نگاهم کرد ، مامان سهیلا گفت البته عزیزم ، به ماندانا که هنوز با تعجب نگاهم میکرد گفتم برو تضمینش با من ، بهت خیلی خوش میگذره ، وحید نزدیکتر شد و باهام سلام و علیک کرد ، به ماندانا معرفیش کردم ، وحید گفت بیا حمید چهار تا فیلم توپ بهت بدم ، گفتم بزار ماندانا رو تا اتاق ماساژ برسونم بعد میام ، همون لحظه سهیلا هم که با شنیدن سر و صدای ما از اتاق بیرون اومده بود و یه کتاب درسی توی دستش بود کتاب رو پرت کرد و دوید سمت من و جلوی چشمای ماندانا بغلم کرد و صورتمو ماچ کرد .. ، بعد تازه متوجه حظور ماندانا شد و ازم جدا شد و از ماندانا عذر خواهی کرد و گفت ببخشید تورو خدا ، این حمید مثل داداشم میمونه ! ، ماندانا خندید ، با ماندانا رفتم توی اتاق ماساژ و بهش گفتم لخت بشه ، باهام یکی به دو میکرد ، هنوز مطمئن نبود ، گفتم به من اعتماد نداری ؟ آروم گفت به تو اعتماد دارم اما دفعه اوله تو همچین جاهایی پا میذارم .. ، گفتم نترس لولو که نیستن ، فقط وضع مالیشون خوب نیست ، آدمهای خوبی هستن ، بالاخره با من بمیرم و تو بمیری لخت شد و لبه تخت نشست .. ، همون لحظه مامان وحید هم وارد شد و با دیدن ماندانای لخت گفت ماشالله ماشالله عجب خوشگل و ناز و خوش هیکلی ماندانا خانم ، حمید جون خیلی خوش سلیقه ای ها ... ، خندیدم و ماندانا گونه اش گل انداخت ، دمرو افتاد و مامان وحید مشغول شد .. ، دیدم ماندانا خیلی ریلکس شده ، گفتم مانی جون من یه سر میرم پیش وحید و سهیلا و یه ربع دیگه میام دوباره پیشت .. ، گفت باشه ..... ، از اتاق بیرون اومدم و در رو پشت سرم بستم ، سهیلا منتظرم بود ، آویزونم شد و لبهاش رو توی لبهام چفت کرد ، یه لباس ورزشی تنگ تنش کرده بود بالاتنه و شلوارک ، بغلش کردم و بوسیدمش و با دست کونشو از روی لباس مالیدم ، گفت بیا تو اتاقم ، در اتاقکش رو که باز کرد دیدم یه خروار ست شورت و سوتین جلوش ریخته .. ، بعد هم از توی کمد یه دسته پول برداشت و به سمتم دراز کرد ، گفتم این چیه ؟ گفت از پولی که واسه مامانم ریخته بودی بعد از دادن بدهی مامان و پول وکیل باز هم دوازده هزار تومن اضافه اومده ، خندیدم و گفتم برو بابا .. ، نگهش دار .. ، گفت نه دیگه این حسابش سواست ، با خنده گفتم پس ببر بده به میلاد !! ، گفت اوع ع ع ... ، خندیدم و گفتم نگهش دار شاید یکی رو دیدی که اوضاعش بد بود بده به اون .. ، ابروش رو بالا انداخت و دوباره پول رو توی کمد گذاشت ، مشغول بالا و پایین کردن ستها شدم ، گفت واسه مامان تو و مامان کامبیز چند تا مخصوص کنار گذاشتم ، بعد هم دو تا کیسه پلاستیک سفید رنگ که روش عکس یه زن لخت بود که فقط جوراب پاش بود رو به سمتم دراز کرد ، عکسش رو نگاه کردم و خندیدم و بعد کیسه ای رو که مال مامانم بود باز کردم و چهار تا ست رو از توش بیرون کشیدم ، بعد زیر لبی سوت زدم و گفتم اوف ف ف من فقط عکس روی اینها رو میبینم کیرم راست میشه ، خندید و گفت شورت و سوتین و جوراب و بند جوراب ست کامل مارک مادام فرانسوی .. ، گفتم اوه اوه .. ، خندید و گفت قابلی نداره عزیزم .. ، بعد دوباره بغلم کرد لبهام رو غرق بوسه کرد ، اینقد جو روحانی شده بود که دیگه جرات نکردم بپرسم چند و چون !! ، گفتم اومدم فقط خیالم راحت بشه که بدونم چکهاتون رو پس گرفتین چون احتمالا فردا میخوام آزیتا عروس میلاد رو ببینم .. ، سهیلا چشماشو تنگ کرد و گفت با اونهم ؟ گفتم نه بابا فقط اصرار داشت که حضوری همدیگه رو ببینیم منم قبول کردم ! ، سهیلا به شوخی گفت پس حواستو جمع کن اگر هم من از پست بر نیام آمارتو میدم به ماندانا و اون روزگارت رو سیاه میکنه ، خندیدم و بغلش کردم و لبش رو بوسیدم ، با سهیلا یه سر هم به وحید زدم که اونهم دوباره کار و کاسبی اش رو راه انداخته بود و مشغول فیلم کپی کردن بود ، چند تا فیلم جدید اکشن بهم داد و یه دونه پورنو .. ، بعد دوباره برگشتم سراغ ماندانا ، در رو که باز کردم دیدم مامان وحید عضلات کمر مانی رو داره با روغن و ادویه ماساژ میده و اونهم کاملا ولو شده و کم مونده خوابش ببره .. ، بی صدا وارد شدم ، مامان وحید گفت خوش اومدی عزیزم ، مانی هم سرشو گردوند و من رو دید و لبخند زد ، گفتم خوبه ؟ گفت عالیه ... ، گفتم مامان مگه حسابی ماساژش ندادی که اینقد خوش خوشانشه ؟ خندید و گفت مهمون عزیز رو که اذیت نمیکنن ! ، یکم عضلاتش شل بشه ، دفعه دیگه حسابی ماساژش میدم ، کارش که تموم شد ماندانا حتی حال نداشت از جاش بلند بشه ، گفت میشه یه بار بیاین خونمون ؟ مامانم عاشقتون میشه .. ، مامان وحید گفت معمولا جایی نمیرم اما شما مهمون حمید هستی به حمید که نه نمیتونیم بگیم .. ، مانی خندید و ملحفه رو روی خودش کشید و گفت حمید من حال ندارم پاشم .. ، گفتم میدونم چه حالی داری ، تازه بهت رحم کرده اینبار عضلاتتو حسابی نکشیده وگرنه الان حتی حال نداشتی باهام حرف بزنی ، چند دقیقه هم کنارش نشستم تا بالاخره کس و کونشو جمع کرد و از جاش بلند شد ، پلاستیک شورت و سوتین ها رو توی دستم دید و گفت اینها چیه ؟ گفتم سهیلا واسه مامانم داده .. ، نگاهی انداخت و گفت اوه همش مارکه .. ، گفتم اوهوم ، مانی گفت باز هم داره ؟ سهیلا رو صدا کردم و گفتم دوست دختر منو ببر ببین چی میخواد ، مانی وقتی شورت و سوتینها رو روی زمین دید که کپه شده بودن از خوشحالی جیغ زد و گفت اوخ جووون اینجا انبار جواهره .. ، وای خدا اینو ببین .. ، وای وای اینو باش .. ، یکی یکی اونها رو برمیداشت و سر جاش میذاشت و میگفت اینو سایز 75 به من بده ، این رو هم بده ، اینو هم بده .. ! سهیلا میخندید و یکی یکی براش پیدا میکرد و بهش میداد ، وای خدا این نقره ایه طلایی هم داره ؟ آره آره ، وای چقد خوشگله .. ، فک کنم ده تایی برداشت و بعد هم قول گرفت که یه روز مامانشو بیاره .. ، کیفشو برداشت که پولشو حساب کنه ، سهیلا خندید و گفت حمید قبلا پولشو داده ، مانی گفت حساب حمید با من سواست ، بعد هم اصرار کرد که پولشو بده ، اما سهیلا اصلا قبول نکرد گفتم سهیلا گذشته رو بزار کنار ، از الان هر چی بهم میدی باید حسابشو بگیری وگرنه دیگه هیچی ازت نمیگیرم ، گفت آخه دوست دارم بهت بدم ، گفتم میدونم عزیزم اما این کارته ، کارت رو با دوستیت قاطی کنی یهو چشمتو باز میکنی میبینی هیچی نداری ، خلاصه با کلی اصرار پول شورت و سوتینهای ماندانا رو ازم گرفت ، وقتی از خونشون بیرون اومدیم ماندانا کلی ذوق داشت ، گفت چقد خوب شد منو آوردی اینجا ، مامانشو میبرم خونمون ، مامانم عاشقش میشه ، گفتم عالیه .. ، چند دقیقه بعد من رو دم خونه پیاده کرد هر چقدر اصرار کردم نیومد تو و رفت ...
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت سیزدهم سردردم بهتر شده بود و حال خوشی داشتم ، در زدم و لیلا در رو باز کرد ، سراغ بقیه رو گرفتم ، همون موقع مامانم هم پیداش شد ، موهاش رو با روسری بسته بود و از پشت مثل شمالیها گره زده بود ، جدیدا وقتی کار خونه میکرد موهاش رو میپوشوند که هم بهم نریزه و هم بو نگیره ، خندید و اومد سمتم و بغلم کرد ، گفتم مامان من بزرگ شدم ها ! ، لیلا خندید و گفت بچه ها برای پدر و مادرها همیشه بچه میمونن ، مامانم خندید و گفت واقعا هم همینطوره ، بعد گفت بیا شیرینی تازه خریدم بردار با چایی بخور ..، گفتم آخ جون ، بعد پرسیدم رویا کجاست ؟ اخماش رفت توی هم و گفت داره درس میخونه ! ، اگه نصف این درس میخوندی من اینقد استرس نداشتم و فکر و خیال دیوونه ام نمیکرد ، گفتم فکر و خیال نداره که قبول میشم ! ، گفت کاش منم به اندازه تو بیخیال بودم ، کاش مثل آدم مینشستی درس میخوندی و همینجا تو تهرون یه دانشگاه خوب قبول میشدی و خیال منم راحت بود ، حالا اگر هم قبول بشی یه دانشگاهی میری تو دوقوز آباد سفلی !! ، خندیدم و گفتم اوه چه چیزهایی یاد گرفتی مامان ! ، یه جوری بهم زل زده بود که انگار قراره واقعا دیگه منو نبینه .. ، گفتم چته حالا ؟ گفت هیچی ... ، بعد هم یه استکان چایی واسه خودش ریخت و رفت ، از پشت بهش نگاه کردم که یه دامن روی زانوی شیری رنگ با گلهای درشت قرمز تنش کرده بود و یه بلوز بافتنی قرمز پوشیده بود که آستینش رو حالت توری بافته بودن و دستش از توی بافت معلوم بود .. ، خیلی سکسی و باحال بود ، یاد اون شبی افتادم که بابام شورتشو تا نصفه پایین کشیده بود و داشت تو کونش تلنبه میزد و فوری کیرم عکس العمل نشون داد .. ، صداش کردم و گفتم راستی مامان ، بیا .. ، برگشت سمتم و بهم نزدیک شد ، حس کردم توی چشمش اشک جمع شده ، گفتم چته خوب ؟ کی مرده ؟ گفت خفه شو کسی نمرده ! ، گفتم خوب چته غمباد گرفتی ؟ گفت نگران تو ام بیشعور ! ، گفتم بخدا میخونم مامان نگران نباش بخدا ، بعد هم کیسه ستهای لباس زیر رو به سمتش گرفتم و گفتم سهیلا واست هدیه فرستاده ، اخماش باز شد ، با دست اشک رو از گوشه چشمش پاک کرد و لبخند زد و کیسه رو از دستم گرفت ، اولی رو که در آورد گفت اوه چقد خوشگله .. ، گفتم بپوش ببینیم ! ، گفت خفه شو تو واسه چی ببینی ؟ برو واسه ماندانا بخر اونو تماشا کن ، گفتم اون جای خودش ، دلم میخواد تورو هم ببینم ! ، خندید و گفت غلط کردی ، امشب میپوشم اونی که باید ببینه میبینه ! ، گفتم جونمی میبینم که میونه شما حسابی خوب شده ! ، خندید و گونه اش گل انداخت .. ، گفتم دیدی بهت گفتم به خودت برسی و خوشگل کنی خودش پیداش میشه ؟ خندید و گفت اونم یه جونوری مثل توئه دیگه ، همدیگه رو خوب میشناسید ! ، بهش نزدیک شدم و گونه اش رو بوسیدم و گفتم مامانی نگران من نباش مطمئن باش قبول میشم ، سر تکون داد و گفت راستی حرف بابات شد یادم افتاد ، فردا گفته بعد از ظهر بیای خونه ، میخواد بره مهمونی یکی از دوستاش ، میخواد ما هم همراهش بریم ! ، ابروم رو بالا انداختم و گفتم مهمونی کیه ؟ گفت صمدی ، انگار واسه بیست و پنج سالگی تاسیس کارخونه اش مهمونی گرفته .. ، اخمامو تو هم کردم و گفتم کارخونه ویستا یدک ؟ مگه اینها کارد و پنیر نیستن ؟ مامانم خندید و گفت انگار میخواد یه جورایی آشتی کنه .. ، گفتم باشه .. ، بدم نمیومد برم همکارهای بابام و کارخونه دارهای دیگه رو ببینم و باهاشون آشنا بشم ..، قبلا که بچه تر بودم زیاد میدیدمشون اما از وقتی انقلاب شده بود یه جورایی همه از هم فاصله گرفته بودن ، گفتم مامان چی میپوشی ؟ با خنده گفت به تو چه ؟ گفتم اه دوباره برگشتیم به همون داستان تکراریه به تو چه ! ، خندید و گفت خوب آخه مگه شوهرمی ؟ چیکاره ای که میپرسی ؟ گفتم منم از وقتی هیجده سالم شده از نظر دولت و ملت مستقلم!! ، ایندفعه پرسیدی منم بهت میگم به تو چه !! ، خندید و گفت یه لباس برام خریده که من تو رختخواب هم روم نمیشه بپوشم ! ، هیجان زده شدم و گفتم اوه ، نشونم بده ! ، گفت حالا بعد ، فعلا میخوام برم به بچه ها سر بزنم ، مامانم پشتشو به من کرد و از در آشپزخونه بیرون رفت .. ، یه فکری کردم و گفتم مامان .. ، دوباره به سمتم برگشت ، گفتم بیا بریم پیش کامبیز و مامانش .. ، یه لبخندی زد و گفت نه ... ، گفتم چرا بیا بریم ، یکم دلمون وا میشه ، یکم حرف میزنیم و برمیگردیم ، گفت با رویا برو ، اونهم همش سرش تو کتابهاشه ، ببرش یکم به سرش هوا بخوره.. ، گفتم دلم میخواست با تو بریم .. ، نگاهم کرد و دوباره محکمتر یه جوری گفت نه مامان که فهمیدم جای چک و چونه نداره ، حس میکردم یه جورایی از کامبیز و پروانه فرار میکنه ، بعد هم رفت .. بدم نمیومد برم خونه کامبیز اینها ، کلی وقت بود باهاش حرف نزده بودم ، از اونروزی که رفتم پیش ناتاشا ، حالا هم که کلی تعریف کردنی واسش داشتم ، اما اگه رویا رو با خودم میبردم دیگه وقتی واسه حرفهای خودمونی نمیموند ، از طرف دیگه هم اگه بدون رویا یا مامانم میرفتم دیگه باید قید دستمالی کردن پروانه رو میزدم ، یکم با خودم دو دو تا چهارتا کردم و آخرش تصمیم گرفتم با رویا برم !! رویا خوشحال شد ، کنار میز وایسادم و گوشی رو برداشتم و رویا شروع کرد به عوض کردن لباسهاش .. ، به ساعتم نگاهی انداختم هنوز یکم به یک مونده بود ، اونوقتها همه اداره ها و بانکها ساعت دو تعطیل میشدن تلفن رو برداشتم و در حالی که لباس پوشیدن رویا رو تماشا میکردم به خونه آزاده زنگ زدم ، یکی دو تا زنگ خورد و بعد صدای دلنواز آزاده توی گوشی شنیده شد ... ، الو... ، گفتم سلام آزی جون ... ، رویا در حالی که سعی میکرد شلوارش رو پاش کنه سریع به سمتم برگشت ، اسم جدید به گوشش خورده بود و حس فضولیش بیدار شده بود ، با ایما و اشاره پرسید کیه ؟ چشمک زدم و اشاره کردم که بعدا میگم بهت .. ، خندید و سر تکون داد ، آزاده گفت سلام .. ، خوبی ؟ گفتم اوهوم ... ، چه خبر ؟ گفت هیچی ، فردا میای ؟ گفتم حتما میام .. ، خندید و گفت فیلم یادت نره ، گفتم نه یادمه واست گذاشتم کنار .. ، فقط چه ساعتی و کجا بیام ؟ گفت ساعت ده خوبه ؟ گفتم عالیه ، کجا ببینمت ؟ گفت نمیخوام بیای دم خونمون ، یا نزدیک اینجا ، من نه و نیم یه تاکسی میگیرم و میام نزدیک میدون بهارستان ، تو اونجا بیا سوارم کن ، چند دقیقه با همیم و بعد برسونم خونه مامانم .. ، گفتم باشه .. ، عالیه .. ، باهاش خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم ، رویا لباس پوشیده بود و حاضر بود ، گفت هان ؟ آزی کیه ؟ پروژه جدیده ؟ گفتم اوهوم ! ، گفت کوفت بجای این کارها بشین یکم درستو بخون اینقد عمه بدبخت منو کز نده .. ، گفتم ها طرفدار عمه شدی ؟ تا دیروز که شبها پیش شوهرش میخوابیدی یادت به عمه ات نبود ؟ عصبانی شد و گفت هر کاری دوست داری بکن ، تقصیر منه که به فکر تو ام .. ، گفتم شوخی کردم ، باشه بابا میدونم ، درس هم میخونم ، میبینی که .. ، گفت زورکی میای سر کلاس و تا کلاس تموم میشه دفتر کتابها رو میذاری تو کمد تا فردا .. ، از مسئله هایی که علی آقا داده چیزیش رو حل کردی ؟ گفتم نه هنوز .. ، گفت مال من تموم شده ، حتی با کامبیز هم حرف زدم نصفشو انجام داده اما تو حتی نگاهشون هم نکردی .. ، یکم احساس حماقت بهم دست داده بود .. ، گفتم امشب حلشون میکنم .. ، گفت امشب هم یه کار دیگه واسه خودت جور میکنی و میگی فردا انجام میدم ، بعد یهو هفته میگذره و علی آقا برمیگرده و تو هنوز هیچ کاری نکردی .. ، گفتم مامانم شدی ؟ گفت نه اما دیگه اینهمه بیفکری تو حرص منو هم در آورده .. ، امشب به مامانم زنگ میزنم و چغلی ات رو میکنم ، گفتم اوه .. ، رویا امشب من اینها رو حل میکنم ، اگر نکردم بعد هر کاری خواستی بکن ... ، خندید و گفت باشه .. ، با خودم گفتم راست میگه شب باید هر طوری شده برم خونه و مسئله ها رو حل کنم .. ، میخواستیم از خونه بریم که سینه به سینه مامانم خوردیم ، گفت کجا ؟ ساعت یک بعد از ظهره ناهار نخورده کجا میخواید برید ؟ بیاید بشینید لیلا لوبیا پلو درست کرده ، بخورید بعد برید .. ، لوبیا پلوی خوشمزه رو با یه کاسه ماست به شکمم واریز کردم و بعد چند دقیقه لم افتادم ، غذا خوردن رویا خیلی یواش بود ، فک کنم یه ربع بعد از من غذاش تموم شد ، گفتم غذای من هضم شد ، بریم دیگه ؟ خندید و با هم راه افتادیم دم در خونه پرسید پس ماشینت کو ؟ تازه یادم افتاد که ماشین ندارم ، گفتم ماشینم خونه است ، ماندانا با ماشین خودش منو رسوند اصلا یادم نبود .. ، بیا پیاده بریم ، راهی نیست ، سری تکون داد و پیاده راه افتادیم سمت خونه کامبیز ... ، توی راه یهو گفت حمییید .. گفتم هان ؟ گفت دلم واسه عمو فریدون تنگ شده ، گفتم آره دیگه خوب دیشب تا حالا خیلی گذشته ، خیلی وقته ندیدیش ، گفت نه بیشعور ... ، گفتم آهان دلت واسه غلت زدن با عمو فریدون تنگ شده ، چیزی نگفت ، بعد گفت دلم میخواد با اون دستهای بزرگش فشارم بده ، وقتی باهام شوخی های سکسی میکنه خیلی دوست دارم ، روی پاش میشینم و حس میکنم دلم میخواد لختم کنه ... ، حمید فک کنم عاشقش شدم ! ، گفتم به فقط همینمون کم بود ! ، گفت دست خودم نیست ، کلی به عمه شهین حسودی میکنم که راحت شبها میره پیشش .. ، گفتم رویا دست بردار ، حتی اگه خود بابام هم حرفهات رو بشنوه فردا میفرسته بری شیراز ! ، گفت میدونم ، گفتم سکس یه چیزه و عشق و عاشقی یه چیز دیگه .. ، کلی بهمون هشدار دادن یادت نیست ؟ گفت میدونم ، گفتم حالا تا وقتی هستی من یه کاری میکنم چند بار با بابام تنها بشی اما بهتره عشق و عاشقی رو از سرت بیرون کنی که کلی باعث دردسر میشه ! ، سر تکون داد و گفت سعی میکنم ! کامبیز یه تیشرت مشکی تنش کرده بود که روش پرچم امریکا داشت ، یعنی اگر همینو تو خیابون میپوشید میگرفتنش و میبردنش چند روز بازداشتگاه ! اوضاعی بود ، با دیدن ما کلی شاد شد .. ، خاله پروانه یه دامن گل گلی سبز و قرمز پوشیده بود با یه لباس بافتنی آستین کوتاه سبز رنگ .. ، موهای طلایی و بلندش رو مرتب شونه کرده بود و دم اسبی بسته بود و روی کمرش ولو بودن .. ، بغلمون کرد و ما رو بوسید .. ، بوی آشنای عطر کلوئه میداد ، پاهای لختش برق میزد ، معلوم بود که تازه حمام بوده و لوسیون مالیده .. ، وقتی فکر میکردم چه راحت پیش کامبیز میخوابه و روزها مادر و پسر هستن و شبها زن و شوهر حسابی به کامبیز حسودیم میشد .. ، واقعا هم وقتی همچین مامانی تو خونه داشته باشی دیگه نیازی به زن و دوست دختر نداری ! ، کیسه شورت و سوتین ها رو توی دستم چرخوندم ، با خودم فکر کردم الان از من میگیره و شب واسه کامبیز میپوشه و قر میده و حالش مال کامبیزه .. ، به کامبیز نگاه کردم ، همچین عاشقانه به رویا نگاه میکرد که بیا ببین ، با خودم گفتم همچین مامان خوشگل و تپل و نازی داره و شبها راحت میکنه بعد آویزون دختر دایی سیاه سوله و بیریخت منه .. ، کامبیز گفت پاشید بریم تو اتاق من ، با بیمیلی گفتم بریم ! ، دلم میخواست با خاله پروانه تنهام بزارن .. ، با دیدنش کیرم به ذق ذق افتاده بود و دلم میخواست قبل از اینکه شورت و سوتینها رو واسه کامبیز عوضی بپوشه خودم تو تنش ببینم .. ، رویا به خاله پروانه که سر گاز بود نزدیک شد ، خودشو لوس کرد و گفت چیکار میکنی خاله ؟ خاله پروانه با خنده گفت یه شامی درست میکنم دور هم بخوریم ..، گفتم حالا کو تا شام ، خاله پروانه گفت قرمه سبزیه ، تا شب باید جا بیفته ، رویا به کامبیز و من که تقریبا توی در آشپزخونه بودیم رو کرد و گفت شما برید من یکم به خاله پروانه کمک میکنم و بعد میام پیشتون ؛ من و کامبیز بهم نگاه کردیم و خندیدیدم ، خاله پروانه گفت نه خاله من کاری باهات ندارم خودم انجامش میدم .. ، آسیه هم تا چند دقیقه دیگه برمیگرده ، رفته خرید کنه .. ، رویا گفت باشه خاله پس لااقل تا آسیه خانم برگرده بزار کمکت کنم .. ، پروانه گفت باشه اگه خودت میخوای .. ، من و کامبیز که دیگه مطمئن شدیم رویا باهامون نمیاد با هم راه افتادیم سمت طبقه بالا و اتاق کامبیز ، توی پله ها گفتم دلم میخواست با مامانت تنها بشم بجاش با تو تنها شدم ، زد زیر خنده و گفت منم دلم میخواست با رویا تنها بشم تو نره خر نصیبم شدی ، بعد هم جفتمون زدیم زیر خنده ، گفت کاش مامانتو میاوردی .. ، گفتم منم دلم میخواست با اون بیام ، اما نیومد ، گفت میخواد به بچه ها برسه .. ، کامبیز یکم اخم کرد ، اما بعد زودی پرسید خوب چه خبر ؟ گفتم از کجا ؟ گفت خفه شو از روزی که رفتی پیش ناتاشا تا الان درست و حسابی واسم هیچی تعریف نکردی .. ، گفتم اوه اوه دیشب !!! ، گفت مگه دیشب چه خبر بوده ؟ گفتم بگو چه خبر نبوده ، بریم تو اتاق واست تعریف کنم .... کامبیز یه بادوم شور گذاشته بود گوشه لبش که نمکش رو بمکه و بعد بجوه ، عادتش بود ، همیشه اول نمک اجیل رو میمکید و بعد میجوید و قورت میداد ، اما وقتی شروع به تعریف کردن وقایع دیشب با علی سیاه و مهدی و بقیه کردم چنان تعجبی کرده بود که کلا یادش رفته بود بادوم شور گوشه دهنشه ، حتی یه کلمه هم حرف نزد ، فقط با دهن باز گوش میداد .. ، وقتی پیروزمندانه تعریف کردم که صبح در حالی تو رختخوابم بیدار شدم که یادم نمیومد چه وقت و چه کسی منو به رختخواب رسونده بالاخره بادومش رو مکید و گفت آه ه ه ه ... ، گفتم دیگه خلاصه فک کنم راهش وا شده ، دفعه دیگه دو تایی میریم خاله ات رو جلوی چشمای شوهرش میکنیم !! کیر راستشو مالید و گفت جووون ، عجب ماجرایی ! ، کاش منم بودم ، بیشتر از پری دلم میخواست یه دستی به سر و گوش نسرین بکشم ، خیلی وقته دلم میخواد ، اما شرایطش پیش نیومد ، گفتم اونهم ردیفه دادا .. ، مهدی هم اصلا بدش نمیاد ، من بهش قول دادم دفعه دیگه یه کاری کنم بالاخره بتونه به ماندانا برسه ، بد جوری تو کف مانداناست ، تا حالا چند بار ماندانا رو دستمالی کرده اما هنوز به وصال ماندانا نرسیده ، دیشب تو خونه پری هم واسه ماندانا راست کرده بود اما مجبور شد به پری رضایت بده ، کامبیز اخماشو تو هم کرد و گفت یعنی چی حالا ؟ اون ماندانای کک مکی از خاله خوش هیکل و خوشگل من بهتره ؟ گفتم حالا که من نیومدم کل کل کنم بگم خاله تو خوشگلتره یا ماندانا ... ، میگم مهدی واسه ماندانا راست کرده بود ، بعدشم ..، ماندانا هم خوشگله ، درسته از خوشگلی به پری نمیرسه اما خدایی خوش هیکل تر از خاله توئه ، به اضافه اینکه ماندانا همیشه داره لبخند میزنه و خاله تو همش اخم داره و همچین با غرور بهت نگاه میکنه که انگار طلب دنیا رو از آدم داره و ما زیردستاش هستیم !! ، کامبیز خندید و تایید کرد که لبخند ماندانا خیلی دلرباست .. ، گفتم خلاصه اینکه آخر هفته یه قرار بزار که بری با نسرین در مورد سرمایه گذاری توی اون اسباب بازیه چی بود واست تعریف کردم ، تی وی گیم ... ، هر چی فکر میکردم اسم آتاری یادم نمیومد .. ، گفتم خلاصه برو در مورد اون صحبت کن ، ماندانا رو هم با خودت ببر !! ، کامبیز زد زیر خنده و گفت دوست دختر عاریه ببرم ؟ گفتم آره دیگه ، وقتی یه بار به تو میده یه بار به من دوست دختر جفتمون محسوب میشه دیگه ! ، کامبیز خندید و گفت بد فکری هم نیست ، راستی میخوای پولمونو بدیم تی وی گیم بیاریم .. ، گفتم فک کنم نسرین راست میگفت ، این تی وی گیم خیلی داره همه گیر میشه ، من به آزاده هم که زنگ زدم گفت شوهرش میخواد یه دونه بخره .. ، کامبیز گفت باشه .. ، چند دقیقه بعد صدای پا اومد و بعد رویا در زد و اومد پیشمون .. ، صحبتها یهو عوض شد و شروع کردیم در مورد آب و هوا و درس و علی سیاه و جزوه ها صحبت کردن .... ، حوصله ام سر رفت و گفتم من یه دقیقه میرم پیش خاله پروانه .. ، رویا گفت آسیه خانم پیششه بعد هم خندید ... ، گفتم تشنه ام شده میخوام برم آب بخورم ، به آسیه چیکار دارم .. ، جفتشون خندیدن و من از اتاق کامبیز بیرون اومدم ..
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت چهاردهم پله ها رو دو تا یکی اومدم تا آشپزخونه ، در زدم و رفتم تو ، آسیه خانم شصت سالی داشت ، خدا بیامرزدش ، ده پونزده سال پیش شنیدم که فوت کرد ، این آخریا زمین گیر هم شده بود ، در قابلمه رو باز کرده بود و داشت بخارها رو بو میکشید ، سلام کردم و جواب سلاممو داد ، خاله پروانه نشسته بود و پاهای گوشتالوی خوشگلشو روی هم انداخته بود ، گفتم آسیه خانم چایی هست ؟ خاله پروانه بجای آسیه جوابمو داد و گفت آره خاله ، برو پیش بچه ها برات میارم ، گفتم نه خاله ، اینها جفتشون بچه درسخون هستن حوصله آدم پیششون سر میره ، منو پیش اونها نفرست ، همینجا پیش تو و آسیه خانم میشینم بهتره ! ، پروانه خندید و گفت پس بیا بشین برات چایی بریزم ، گفتم خودم میریزم خاله مگه غریبه ام .. ، از توی کابینتی که میدونستم استکانهاشون رو نگه میدارن یه استکان دسته دار شفاف برداشتم ، عاشق ست چایی خوری خاله پروانه بودم ، هنوز هم که هنوزه اگه یه روز همچین ست چایی خوری ببینم حتما واسه خونه خودم میخرم .. ، غیر از استکانهای کمر باریکی که روش کله ناصرالدین شاه داشت و با نعلبکی های خودشون ست بودن خاله پروانه یه سری هم نیم لیوان دسته دار داشت که شفاف شفاف بودن و وقتی چایی خوشرنگ رو توش میریختی با تماشای چایی توی اون استکانها روحت تازه میشد .. ، گفتم خاله واست بریزم ؟ گفت نه خاله تازه خوردم .. ، واسه خودم ریختم و اومدم کنارش نشستم ، به آسیه گفت واسه حمید شیرینی خونگی بیار ، گفتم نمیخواد خاله هوس کردم با قند بخورم ، چایی شهرزاد با قند !! ، نمیدونم کسی یادشه یا نه قوطی قرمز چایی شهرزاد که کله یه زن با موهای سیاه مواج از توی فنجون بی دسته بیرون زده بود ... البته هنوز هم هست ، فقط روسری سرش کردن و مثل همه چیزهای دیگه اون عطر و بو رو هم نداره .. کنار خاله پروانه نشستم ، طبق معمول چشمم کشیده شد سمت پاهای خوشگلش ، دون دونهای موهای مشکی روی ساقهای سفیدش نوک زده بودن و باعث شدن عطش دست کشیدن به اون پاهای خوشتراش توی وجود من زبونه بکشه ، به آسیه خانم نگاه کردم ، درسته پیر بود اما حواسش خیلی جمع بود ، اصلا شرط احتیاط نبود که وقتی اون هست حرکت خاصی انجام بدم .. ، فک کنم خاله پروانه فوری فهمید ، چون خندید و رو به آسیه گفت : آسیه جان دو تا چایی بریز و ببر بالا برای کامبیز و مهمونش .. ، آسیه سری تکون داد و زیر قابلمه رو کم کرد .. ، سرعتش با سرعت حلزون کاملا قابل قیاس بود ، مطمئن بودم از لحظه ای که چایی رو بریزه تا لحظه ای که بالا بدست کامبیز برسون مطمئنا چایی دیگه کاملا قابل خوردن میشه و داغ نیست ! ، ثانیه هایی که آسیه مشغول در آوردن سینی و در آوردن استکان از کابینت و ریختن چایی بود برای من هر کدوم مثل چند دقیقه میگذشت ، اینقد حرص میخوردم که دلم میخواست پاشم و بریزم و بدم دستش و بگم برو دیگه !!!! ، خاله پروانه کنار دستم نشسته بود و میخندید .. ، بهش نگاه کردم و آروم با التماس گفتم پاشو بریم تو اتاق خاله ! ، خندید و گفت بزار آسیه برگرده بعد میریم .. ، گفتم تا آسیه برگرده که ما شاممون رو هم خوردیم ! ، قاه قاه خندید .. ، بالاخره آسیه سینی بدست از آشپزخونه خارج شد .. ، فک کنم هنوز در آشپزخونه درست چفت نشده بود که پریدم تو بغل خاله پروانه و لبمو به لبهای گوشتالوش چسبوندم و یه لب جانانه گرفتم که از گرماش تمام تنم گرم شد ، بالاخره بدون مزاحم دستمو روی زانوی لختش گذاشتم و دامنشو به سمت بالا هل دادم .. ، رون سفید و براقش ، گرمی بدنش زیر دستهای حریص من ، زبری موهای تازه نوک زده ساق پاش .. ، یه شهوتی رو توی من بیدار کرد که الان هم که بعد از کلی سال یادم میفته مجبورم داستانمو با کیر راست براتون تعریف کنم ... با التماس گفتم خاله تورو خدا یکی از این ستهای سهیلا رو بپوش تو تنت ببینم ، یهو انگار یادش افتاده باشه گفت اوه راستی کجا گذاشتمشون .. ، از جاش بلند شد و یه کشوی نزدیک رو بیرون کشید و کیسه رو در آورد ، دوباره کنار دستم نشست و یکیش رو از توی کیسه پلاستیکی بیرون کشید و نگاهش کرد و گفت وای ... ، چقد هم که خوشگله .. ، خیلی سکسیه .. ، اوه شورتش بندیه ... ، چه خوب .. ، به عکس زن لخت روی جلد نگاه کردم دیدم بغل شورتش گره زده شده .. ، گفتم خاله تورو خدا من تا حالا این مدلیشو ندیدم .. ، خاله پروانه گفت منم تا حالا نداشتم ، فک کنم با این شورتها دو تا از مشکلاتم حل بشه ، دامنشو باز هم بالاتر بردم و به شورت زرد توریش که معلوم شده بود دست کشیدم و گفتم کدوم دو تا مشکل خاله ؟ گفت اول اینکه شورتهای کشی رو وقتی پام میکنم و در میارم زود خراب میشن ، زیر لب گفتم ماشالا به اون کون ... ، خندید و گفت مشکل دوم اینه که وقتی جوراب و بند جوراب میپوشم اگه شورت رو قبل از بند جوراب پام کنم اونوقت اگه یه موقع بخوام دستشویی برم مکافاته چون اصلا در نمیاد و باید حتما همه بند جورابهام رو باز کنم تا بتونم شورتمو پایین بکشم ! ، اگر هم اول بند جوراب بپوشم و بعد شورت پام کنم که دیگه مکافاته چون کشهای بند جوراب هی توی شورتم پایین و بالا میرن و اعصابمو بهم میریزن ... ، با شورت بندی هر دو مشکلم حل میشه .. ، گفتم جون حمید بریم بالا یکیشو برام پرو کن ... ، گفت تا آسیه برگرده بقول خودت یه روز طول میکشه بزار یکیشو همین الان بپوشم بعد هم منتظر جواب من نشد و بسته یه ست سفید و قرمز رو باز کرد ، نمیدونم حال منو کسی میفهمه یا نه .. ، خود اون شورت و سوتین و سفید توری که توش گلدوزیهای قرمز داشت به تنهایی برای راست کردن کیر من کافی بود .. ، حالا تجسم کنید که یه زن گوشتالوی خوشگل سفید که از قضا مامان صمیمی ترین رفیقتون هم هست و یه عمری از وقتی چشم باز کردی تو خونه اش رفتی و اومدی و همش به چشم یه مامان دیگه بهش نگاه کردی و بهت نگاه کرده حالا یهو از جاش بلند بشه و دامن کوتاهش رو بالا بزنه و جلوی چشمای حریص و هیز تو شورت توری زرد رنگ رو از روی کون گنده سفید و کس قلنبه کوچولوش به پایین سر بده و بعد از پاهای گوشتالوی خوشگلشو یکی یکی از توی دمپایی سفید رنگ در بیاره و شورت زرد از توی پاش بیرون بکشه و پرت کنه روی میز ..!!! ، چنگ زدم و شورت داغ و نمناکش رو از روی میز برداشتم و به بینیم نزدیک کردم و با عمیق ترین نفسی که میتونستم بوی تازه اون کس خوشگل و بی مو رو پایین دادم ... خاله پروانه خندید و گفت خودش اینجاست ، شورتمو بو میکنی ؟ گفتم جوون خاله بزار خودشو هم بو کنم .. ، سرمو لای پاش فرو کردم و کسشو بوییدم و بوسیدم و زبونمو به چوچول خوشگلش رسوندم ، آه بلندی کشید و سرمو به کسش فشرد و گفت حمید جون اگه ولم نکنی آسیه الان میاد و نمیرسم اینارو پرو کنم ها ! ، با بیمیلی ازش جدا شدم و عقب تر نشستم ، دامنشو یکم بالاتر زد و بند جوراب رو پاش کرد و روی کمرش محکم کرد و گفت میای بندشو از پشت محکم کنی ؟ خودمو به پشتش رسوندم و در حالی که کیر راستمو از توی شلوار به کون لختش میمالیدم گفتم چرا که نه خاله !! ، خندید و گفت بجنب آسیه میاد ها ... ، سفتش کردم و دوباره عقب وایسادم ، جوراب سفید نازک رو توی دستش گرفت و چک کرد بعد یه لنگه اش رو با دو دست جمع کرد و پای خوشگل و سکسیش رو بالا آورد و با جوراب نازک پوشوند ، بنظر من سکسی تر از دیدن موهای تازه نوک زده از توی جوراب نازک شیشه ای هیچی نیست .. ، برق پاهای سفید از توی جوراب نازک شیشه ای ... ، اون یکی جورابش رو هم به همین ترتیب پاش کرد و بعد ازم کمک خواست تا گیره های پشت جورابهاش رو توی بند جوراب محکم کنم ، با دستهایی که از فرط شهوت میلرزید و نفسهای داغی که توی هر رفت و برگشت از اعماق سینه ام آتیش بیرون میاورد گیره ها رو توی جورابها محکم کردم ، بعد هم بی اختیار خم شدم و دستی به اون کون گنده و بی عیب کشیدم و بوسیدمش و گفتم خاله آرزو به دل موندم که یه دفعه منو به وصال این کون خوشگل برسونی !! ، خندید و گفت اوه هوس کردی کونم بزاری پدر سوخته .. ؟؟ ، گفتم خاله آخه اینو رو قبر مرده بکشی پا میشه برات عربی میرقصه .. ، قاه قاه خندید و گفت شورتشو بده .. ، شورت بندی رو دستش دادم با دقت مثلثها و گلدوزیها رو نگاه کرد که بفهمه جلوش کدومه عقبش کدوم .. ، بعد هم مثلث کوچولو رو روی کسش گذاشت و بقیه شورت رو از لای کونش رد کرد و بهم گفت اونورشو من گره میزنم اینور رو تو گره بزن ، وقتی بندها رو توی دستم گرفتم گفت از زیر کشها ردشون کن .. ، بندها رو از زیر کشها رد کردم و گره زدم ، بندهای شورت هم حالت کش داشتن و وقتی گره میزدی سفت تو تن وایمیستادن .. ، وقتی کارمون تموم شد و نگاهش کردم اینقد تحریک شده بودم که مطمئنا اگه یه دست به کیرم میکشید ارضا میشدم ، بهش نزدیک شدم و کس کوچولوش رو از روی شورت جدید دستمالی کردم و گفتم جنسش هم خیلی لطیفه خاله .. ، چرخی زد و توی آیینه آشپزخونه به خودش نگاهی کرد و گفت خیلی خوشگله خاله دستت درد نکنه .. ، بوسیدمش و گفتم دست تو درد نکنه که بخاطر من پوشیدی ... ، صدای پای آسیه از پشت در بلند شد ، خاله پروانه دامنش رو روی پاش انداخت و من شورت زردشو که غنیمت برداشته بودم توی جیبم گذاشتم .. ، آسیه فس فس کنان در رو باز کرد و اومد تو ! ، چاییم رو برداشتم و یه قلپ خوردم ، آسیه نگاهی به خاله پروانه انداخت و مکث نگاهش بهم فهموند که متوجه یه تغییری توی خاله پروانه شده ، اما زود نگاهش رو دزدید رفت به کارش برسه .. ، خاله پروانه یواشکی بهم گفت شب برگرد اینجا کارت دارم ... ، خندیدم و گفتم به مامانم قول دادم شب میمونم خونه .. ، خاله پروانه خندید و گفت خود دانی اما به نفعته برگردی !! ، گفتم میدونم خاله اما از شهین میترسم .. ، با خنده گفت آره والا منم از شهین میترسم !!!