زبان قاصره واقعا. هیچی نمیشه گفت به جز اینکه منتظریم حالا بعدا عقلم به کار افتاد میام نکاتی که به نظرم رسید رو میگم.
سلام من فقط و فقط بخاطر تو عضو شدم که بهت بگم کارت عااااااالیه فقط کاش زود به زود داستانو اپ میکردی حتما ادامه بده
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت پانزدهم پروانه یه چشمک کوچولو بهم زد و از جاش پاشد ، فهمیدم که موقعش رسیده که بریم بالا و به این حمید کوچیکه که داشت خودشو جر میداد یه حالی بدیم .. ، درست همون لحظه صدای زنگ آیفون بلند شد ، اخمام خود به خود رفت تو هم ، هر کی که بود خیلی بد موقع پیداش شده بود ، پروانه لبخند زد و به من گفت بشین برم ببینم کیه .. ، آیفون درست پشت یکی از درهای آشپزخونه بود ، اون دری که به راهرو سمت بیرون باز میشد ، البته یه آیفون هم طبقه بالا داشتن ، پروانه در آشپزخونه رو باز کرد و گوشی آیفونو برداشت و گفت اه .. ، سلام ، بعد هم در رو باز کرد .. ، بعد اومد و از روی میز آشپزخونه کیسه شورت و سوتینهاش رو برداشت و توی کشو انداخت و رو به من و آسیه گفت پری اومده .. ، چنان چک و چیلمو هم کشیدم که پروانه بی اختیار قاه قاه خندید .. ، پری در حالی که اشکان توی بغلش بود وارد آشپزخونه شد و با دیدن من که پشت میز نشسته بودم به پهنای صورتش خندید .. ، به احترامش از جام بلند شدم و نزدیک شدم و سلام کردم .. ، جواب سلام من و پروانه رو داد و یه سلامی هم به سمت آسیه خانم پرتاب کرد ! ، دستمو دراز کردم که اشکان رو از دستش بگیرم .. ، خندید و اشکان رو که توی پتو پیچیده بود داد بغل من ، نگاهش کردم میخندید ... ، خندیدم و گفتم انگار علی آقا کوچیک شده دادینش بغل من .. ، پروانه خندید و پری گفت آره مرده شور .. ، ارث نداشت بده به این بچه ، سیاهی و زشتیشو داد !! ، گفتم نگو خاله بامزه است ، زشت نیست که ، پری گفت چون شبیه اون انتره زشته ! ، خندیدم ، پروانه اشکان رو از دستم گرفت و با لبهاش بازی کرد و گفت سلام خاله .. ، قربون خنده ات برم من ، به حرفهای این مامان نفهمت گوش نکن ، تو خیلی خوشگلی عزیزم .. ، اشکان انگار که حرفهای پروانه رو میفهمه با حرفهای پروانه میخندید .. ، پروانه رو به پری کرد و گفت دلت میاد این طفل معصوم به این خوشگلی و با مزگی این حرفها رو میزنه .. ، پری خندید و بغلش کرد و گفت هر چی هست عمرمنه ، جون منه ... ، فقط آخه چرا به اون مردیکه خر رفته ؟؟ پری دوباره اشکان رو داد بغل پروانه خانم و بعد مانتو و شلوارش رو همونجا جلوی من در آورد و انداخت روی دسته صندلی ، یه تاپ آستین بندی تنگ زرد رنگ تنش کرده بود و زیر شلوارش یه شلوارک کوتاه زرد ، خاله پروانه با تعجب به لخت شدن پری نگاه میکرد ، پری هیچوقت قید و بند زیادی نداشت اما همیشه توی خونه کامبیز اینها منو مثل یه مهمون غریبه در نظر میگرفت و مسلما هیچوقت جلوی من لباس عوض نمیکرد .. ، خاله پروانه هم از همین موضوع تعجب کرده بود که ببینه چی تغییر کرده که پری منو خودی محسوب میکنه و جلوی من مانتو و شلوارشو در آورده .. ، پری که انگار فهمیده بود رو به من کرد و گفت دیگه ببخشید نمیدونستم تو اینجایی وگرنه یه چیز مناسب تر میپوشیدم ! ، گفتم خاله پری ببخشید اما من تا حالا هیچوقت ندیدم شما یه چیز مناسب تر بپوشید ، پروانه از حاضر جوابی من خندید و آسیه هم سر تکون داد و لبخند زد ، پری گفت حالا هر چی !! ، بعد هم نشست روی صندلی و گفت علی سیاه امروز رفت ماموریت .. ، یه هفته نیست ! ، پروانه گفت پیدات نیست ... ، پری در حالی که سعی میکرد نگاهش به نگاه من نیفته گفت یکم مشغول بودم ، پروانه گفت خدا رو شکر مثل اینکه از خر شیطون اومدی پایین .. ، پری بلافاصله گفت اصلا هم اینطور نیست هنوز هم طلاق عاقلانه ترین گزینه است ! ، میدونستم دیگه داره واسه بقیه فیلم بازی میکنه و الان به بهترین حالتی که میتونسته تو زندگیش برسه رسیده ! ، یکی مثل علی سیاه که هم خیلی دوستش داره و هم داره مثل خر کار میکنه و ساپورتش میکنه تو زندگیش هست ، هم اینکه شرایط یه طوری شده که میتونه راحت به زندگی بی بند و بار سکسیش ادامه بده ، دیگه چی میخواد ؟ واسه همین هم وقتی به پروانه گفت طلاق عاقلانه ترین کاره فهمیدم که داره فیلم بازی میکنه ! ، چند دقیقه بعد کامبیز اومد پایین ، فکر کنم میخواست ببینه من چرا دیگه برنگشتم ، با دیدن پری خندید و نزدیک شد و ماچ و بوسه کردن ، گفتم رویا نمیخواد بیاد پایین ؟ ما دیگه بریم .. ، کامبیز گفت کجا میخواین برین ، شام بمونید .. ، گفتم نه دیگه مامانم منتظره ، تا شام هم خیلی مونده ، پروانه گفت من قبلا اصرار کردم اما میگه که باید بره ...، کامبیز گفت رویا بالا منتظره ، بعد رو به من کرد و گفت بیا با هم بریم بالا ، یه دقیقه بشین پیشمون بعد اگه خواستید برید .. ، گفتم باشه ، سری واسه پری و پروانه تکون دادم و با کامبیز رفتیم طبقه بالا .. ، رویا تاپ و شلوار تنش بود و ولو شده بود روی تخت کامبیز ، ما که رسیدیم از جاش بلند شد ، روی زمین جزوه های علی سیاه ولو بود ، به رویا گفتم کامبیز رو هم مثل خودت معتاد کردی ؟ کامبیز گفت نه بابا ، دو سه تا اشکال داشتم ازش پرسیدم ، گفتم رویا پاشو کم کم بریم ، رویا از جاش بلند شد و مانتوش رو از روی صندلی کامبیز برداشت و تنش کرد ، بعد هم روسریش رو پوشید و کیفشو برداشت و گفت من حاضرم .. ، کامبیز گفت ماشینتو کجا پارک کردی ؟ دیروز تو کوچه ما دزد اومده بود ، دفعه دیگه که اومدی بگو در حیاط رو باز کنم ماشینتو بیار تو .. ، گفتم ماشینم تو خونه ارواحه ، صبح ماندانا با ماشین خودش منو رسوند ، اینه که ماشین ندارم .. ، کامبیز بلند شد و گفت پس چرا زودتر نگفتی .. ، بعد هم شروع کرد به لباس پوشیدن ، گفتم یه وجب راهه خودمون میریم بابا .. ، گفت نه ... ، بعد هم شال و کلاه کرد و گفت بریم .... توی آشپزخونه از پری و پروانه خداحافظی کردیم و رفتیم توی حیاط سوار ماشین کامبیز شدیم و راه افتادیم ، گفتم کامبیز جون حالا که زحمت کشیدی یهو منو ببر خونه ارواح ماشینمو بردارم ، کامبیز سر خر رو به سمت بلوار فردوس کج کرد .. ، پیاده که شدم بهش گفتم تو رویا رو برسون من خودم آخر شب با ماشینم میام .. ، کامبیز هم از خدا خواسته قبول کرد که رویا رو برسونه .. ، ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود .. ، خونه خیلی ساکت بود و صدایی نمیومد ، سارا رو صدا زدم اما جواب نداد ، حدس زدم که زودتر رفته .. ، توی اتاق سرهنگ که حالا دیگه اتاق خودم بود لباسهام رو عوض کردم ، خونه خیلی سرد بود ، شیر شوفاژ اتاق رو باز کردم و منتظر شدم که ببینم گرم میشه یا نه .. ، سیستم شوفاژهای قدیم با پره های بزرگ و بیریخت علاوه بر سایر مشکلات خیلی سرعت گرم شدنش پایین بود .. ، از اتاق خودم بیرون اومدم و در اتاق ربکا رو باز کردم که شیر شوفاژ اون اتاق رو هم باز کنم ، با دیدن سارا که طاقباز روی تخت ربکا خوابیده بود تعجب کردم و خنده ام گرفت ، ظاهرا کارش تموم شده بوده و اومده بود روی تخت استراحت کنه که خوابش برده بود ، از سرما قوز کرده بود و دستهاش رو بین پاهاش قایم کرده بود ، بهش نزدیک شدم و با شیطنت دامن کوتاه لباس فرمش رو بالا زدم ، یه شورت سفید نخی پاش بود ، کیرم راست شد اما دلم نیومد بیدارش کنم ، از توی کمد اتاق ربکا یه پتو برداشتم و روش انداختم ، شوفاژ اتاق رو شیرش رو باز کردم ، میخواستم از اتاق بیرون برم اما یه حس شیطنت توی وجودم بیدار شد ، خصوصا که خاله پروانه آتیشم زده بود اما ارضام نکرده بود ، شلوارکم رو در آوردم ، از توی کمد یه بالش برداشتم و رفتم توی تخت و کیر راستمو به کونش چسبوندم و از پشت بغلش کردم ، تکونی خورد و بیشتر قوز کرد ، خندیدم و دستمو بردم زیر لباسش و سینه اش رو از روی سوتین مالیدم ، با یه صدای خفه گفت نکن سپید .. ، دستمو به سمت لای پاش جلو بردم ، دوباره گفت نکن سپید .... خوابم میاد .. ، کسشو با دست گرفتم و فشار دادم و بلند گفتم سپید کیه ؟ مثل برق گرفته ها از خواب پرید و منو دید که کنارش خوابیدم ، چند ثانیه منگ بود و بعد گفت شما کی اومدی ؟ گفتم نیمساعتی میشه ، خواب بودی بیدارت نکردم اما بعد دیگه شیطون گولم زد اومدم کنارت خوابیدم ، خندید ، دستشو گرفتم و دوباره خوابوندمش و گفتم بیا زیر پتو ، هوا سرده ، خندید و خزید زیر پتو ! ، گفتم سپید کیه ؟ خودشو زد به اون راه و گفت سپید ؟ گفتم اوهوم .. ، گفت چمیدونم ؟ من گفتم ؟ گفتم آره .. ، بعد با شیطنت گفتم با سپیده هم میخوابی ؟ سریع گفت نه !! ، جواب خودمو گرفتم و سینه اش رو با دست مالیدم و گفتم آها .. ، فهمید و با خنده گفت خوب بعضی وقتها ، زیر پتو شورتمو پایین کشیدم و دستشو روی کیر راستم گذاشتم و گفتم تعریف کن .. ، با دست کیرمو مالید و گفت خوب از بچگی با هم میرفتیم حموم .. ، هنوز هم همیشه با هم میریم .. ، سپیده خیلی شیطونه .. ، همیشه دلش میخواست منو بشوره .. ، وقتی به جاهای حساسم میرسید دستشو از توی لیف در میاورد و با دست میشست .. ، منم خوشم میومد .. ، منهم دستمالی اش میکردم و نوک سینه هاش رو میمالیدم .. ، بعدا که بزرگتر شدیم موهای لای پای همدیگه رو میزدیم و دیگه حسابی توی حموم با هم ور میرفتیم .. ، بعضی وقتها که کسی نباشه تو رختخواب هم با هم بازی میکنیم .. ، حالم از وقتی خاله پروانه ست سکسی رو جلوی من پرو کرده بود بد بود .. ، توی ذهنم تجسم میکردم که سپیده هم لخت شده و با سارا دارن به سر و کون همدیگه ور میرن .. ، گفتم تو که با سپیده اینقد صمیمی هستی نمیدونی با شاهرخ هم رابطه داره یا نه ؟ کیرمو فشار داد و گفت قبلا هم بهت گفتم ، بدم نمیاد با هم بخوابن قبلا هم بهش گفتم اگه دلت میخواد باهاش بخواب ، اما سپیده زیاد از شاهرخ خوشش نمیاد .. ، گاهی سر به سرش میذاره و تحریکش میکنه ، اما خوشش نمیاد که باهاش بخوابه ... ، گفتم اهان .. ، بعد شورتشو با دست پایین کشیدم و کسش رو مالیدم ... ، گفتم میتونی جورش کنی یه بار اینجا با سپیده با هم ور برید و من یه جورایی تماشا کنم ؟ خندید و گفت چطوری مثلا ؟ گفتم چه میدونم ، دارم از تو میپرسم ... ، گفت آخه بهش نگفتم با تو میخوابم ... ، گفتم خوب بهش بگو !! ، سارا گفت نمیدونم .. ، شاید بهش گفتم ... ، کمکش کردم که بدون اینکه پتو رو کنار بندازه شورتشو در بیاره ... ، گفت کاندوم آوردی ؟ گفتم نه ... ، بعد اضافه کردم حالشو هم ندارم از جام بلند بشم ! ، خندید و گفت بزار من برم بیارم .. ، گفتم بیخیال ... ، تا خواستم ارضا بشم درش میارم ... ، بجای جواب کونشو بهم کرد و اجازه داد از پشت بغلش کنم و کیرمو به لای چاک کونش بمالم .. ، حالم بد جوری خراب بود ، گفتم اوضاعم اصلا خوب نیست من زود میام .. ، خندید و گفت بهتر .. ، چون منم دیرم شده باید زود برم خونه ، شب مهمون دارم .. ، گفتم باشه ، پتو رو کنار انداختم و یه پاش رو با اون جوراب مشکی نازک کیر راست کن توی دستم گرفتم و بلند کردم و کیرمو از پشت به کسش نزدیک کردم ، با دست کیرمو روی کسش تنظیم کرد و من فقط یه فشار دادم .. ، آه و ناله اش بلند شد ، چند بار کیرمو توی کسش بالا و پایین کردم و همونطوری که خودم هم حدس میزدم خیلی زود فهیدم به ارضا شدنم چیزی نمونده کیرمو از توی کسش بیرون کشیدم و دستشو گرفتم و روی کیرم گذاشتم و طاقباز خوابیدم ، افتاد روم و دو تا تف انداخت کف دستشو شروع به مالیدن کیرم کرد دستمو روی رونش گذاشتم و دامن کوتاه رو به بالا هل دادم و لپ کونش رو توی دستم گرفتم و مالیدم ، وقتی داشتم ارضا میشدم همچین لپ کونشو توی چنگم فشار دادم که دادش در اومد ... ، سرمو به جلو خم کردم و....، لعنتی ....!! ، بی اختیار بوی بدنش به دماغم رسید ... ، سارا یکم گوشتالو بود ، فقط یکم ، از صبح تا حالا هم کار کرده بود ، خوب مسلما یه مقدار عرق کرده بود و بدنش یکم بو میداد ، مثل همه آدمهای دیگه .. ، اشکال از اون نبود اشکال از من لعنتی بود ، این شامه تیز من که خیلی جاها بدردم میخورد درست مثل یه یه تیغ دو لبه بعضی وقتها هم مثل الان باعث دردسرم میشد ، بویی که به بینی خیلی آدمها اصلا مهم نیست و بیشتر اونها میتونن راحت ندیده بگیرنش تا اعماق مغز من رسوخ میکنه و مثل سوهان به جون روحم میفته ، فقط دو ثانیه به ارضا شدنم مونده بود ... ، اما الان انگار صد کیلومتر باهاش فاصله داشتم ، کیرم به آنی خوابید .. ، سارا از تعجب چشماش چهارتا شد ، بدون اینکه ارضا بشم کیرم عین یه تیکه گوشت وارفته پس افتاده بود ، باز یکم باهاش ور رفت اما برای من مثل این میموند که یکی بخواد با اره ختنه ام کنه .. ، خیلی آزار دهنده شده بود ، با تعجب نگاهم کرد ، گفتم ولش کن سارا جون این مودیه .. ، یهو حسش رفت ، با تعجب گفت آخه چرا ؟ گفتم هیچی ، من اینجوریم ، یکم غیر عادی هستم ، گفت یعنی دیگه ولش کنیم ؟ با بیچارگی گفتم آره ، ولش کن ، از همون لحظه میدونستم چه شب بدی در پیش دارم ، شکمم درد میکرد ، به کونش نگاهی انداختم ، جای پنج تا انگشت من روی کونش مونده بود ، با تعجب دوباره نگاه کردم و گفتم سارا ببخشید حواسم نبود اینقدر محکم فشارت دادم ، گفت عیبی نداره ، گفتم مواظب باش فعلا جلوی شاهرخ لخت نشی کار دستمون بدی .. ، گفت باشه .. ، بعد رو به من که بیحال توی رختخواب افتاده بودم کرد و گفت میشه من برم ؟ گفتم آره آره ... ، برو ، میخوای برات آژانس بگیرم ؟ گفت نه نیازی نیست ، گفتم باشه .. ، از اتاق که بیرون میرفت گفت در رو ببندم ؟ گفتم نه بزار باز باشه که اگه صدای زنگ تلفن یا زنگ آیفون اومد بشنوم .. ، چراغ رو خاموش کرد و با دست برام بوس پرت کرد و رفت ... ، چشمامو بستم و توی تخت جابجا شدم ، به خودم فحش میدادم و لعنت میفرستادم ، آخه کثافت لعنتی مگه تو سگی که همه چی رو اینطوری بو میکشی ؟ دستمو بردم پایین و کیرمو لمس کردم ، درد توی تمام تنم پیچید .. ، لعنتی .. ، لعنتی .. ، یه لحظه ، فقط یه لحظه دکمه خاموش اون قسمت مغزت رو میزدی و ارضا میشدی و الان راحت خوابیده بودی ، کمی جابجا شدم و غلت زدم ، توی تخت سرهنگ که الان دیگه تخت خودم بود راحت تر بودم اما حال نداشتم از جام بلند شم و تا اتاق سرهنگ برم ، اونوقتها فکرمون راحت بود و صد تا فکر و خیال نداشتیم ، چشمامو بستم و با وجود دردی که اون پایین مایینها احساس میکردم چیزی طول نکشید که از خستگی و بیحالی بیهوش شدم ...
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت شانزدهم با صدای بلند زنگ تلفن که از اتاق سرهنگ میومد از خواب پریدم ، چشمامو مالیدم ، همه جا تاریک بود ، چراغ رو روشن کردم و با کله منگ به سمت اتاق سرهنگ رفتم ، گوشی رو برداشتم و صدای نگران مامانم از اونور خط شنیده شد ، کجایی یه ساعته دارم زنگ میزنم ... ، گفتم حالم زیاد خوش نبود خوابیدم .. ، ساکت شد و گفت برای چی حالت بده ؟ گفتم هیچی !! ، میدونستم پاپی میشه که بفهمه چی شده ، گفت یعنی چی هیچی ؟ گفتم میگم هیچیم نیست ، همینطوری حالم خوش نبود ! ، گفت میگی چه مرگته یا پاشم بیام ؟ گفتم هیچی بابا .. ، بعد گفتم تا توالت رفتن آدمو هم میخواد بفهمه !! ، دو روزه ماندانا پریوده ، امروز بهت گفتم این ست شورت و سوتین رو برام بپوش اونطوری جوابمو دادی .. ، وقتی رفتم خونه خاله پروانه باهاش که تنها شدم اینقد التماسش کردم که بلند شد و جلوم لباس زیرهاش رو عوض کرد و پوشید ، اما فرصت نشد کاری بکنیم چون رویا و کامبیز عین شورت نشسته زود پیداشون شد ، خیلی تحریک شدم و ارضا نشدم ، حالا یکم بیحالم !! ، خیالت راحت شد ؟؟ دیگه فهمیدی چمه ؟ ساکت شد و میدونستم اونور خط خنده اش گرفته ، یکم مکث کرد که از لحن صداش نفهمم که خندیده .. ، گفت خوب حالا پاشو بیا خونه .. ، گفتم همینجا خوبه .. ، میخوام مسئله هام رو حل کنم ، گفت پاشو بیا تا بابات نیومده یه فکری برات بکنم ، گفتم تو اگه میخواستی فکری برام بکنی اونوقتی که التماست کردم برام بپوش میپوشیدی ، یا حداقل باهام میومدی خونه کامبیز اینها که یه فرصتی پیدا کنم با خاله پروانه ده دقیقه تنها بشم !! ، بعدشم ده دقیقه دیگه لابد بابام میاد ، میدونستم دیگه از پررویی رد کردم و وقیح شدم اما باز خوشم میومد که با مامانم اونطوری حرف بزنم .. ، ساکت شد ، گفتم الان اگه اجازه میدی برم دست و صورتمو بشورم و یه فکری واسه شکمم بکنم و بشینم مسئله هام رو حل کنم ، بعد واسه اینکه یکم بارشو سبک کنم گفتم نگران من نباش مامان میرم یه دوش میگیرم حالم بهتر میشه ..، گفت باشه .. ، اما معلوم بود اعصابش خورده .. ، گفتم فردا عصری میام خونه فقط اگه زحمتت نیست نگاه کن ببین قراره شب چی بپوشم لباسمو قبلش چک کن که کثیف نباشه تازه بخوام دنبال لباس بگردم ... ، گفت خوب صبح بیا .. ، گفتم فردا ظهر مامور شهرداری میاد باید خونه باشم ، خدا خدا میکردم از بابام نپرسه .. ، گفت باشه و بعد تلفنو قطع کرد ...توی حمام چشمامو بستم .. ، آب سرد توی زمستون .. ، تمام تنم دون دون شده بود و موهام از سرما سیخ شده بود .. ، چند ثانیه اولش که شوک آوره و سخته اما بعدش بدن عادت میکنه و میتونی راحت یه ربع زیر آب سرد بمونی ، چشمامو بستم و به صدای شرشر آب و برخورد قطره های آب سرد به سر و کمرم گوش دادم و سرما رو توی تنم جذب میکردم ، حالی که بعد از خشک کردن خودم بعد از یه دوش آب سرد داشتم همیشه عالی بود ، ریلکس میشدم و راحت .. ، اینو وقتی بچه بودم از بابام یاد گرفته بودم ، عصبانی که میشد یا وقتی میومد و ناراحت بود مستقیم میرفت توی حمام و آب سرد رو باز میکرد و زیر دوش وایمیستاد ... ، خودمو خشک کردم و حسابی پوشوندم ، حالم خیلی بهتر بود .. ، از توی کمد جزوه های علی سیاه رو برداشتم و جلوم گذاشتم .. ، مسئله اول رو راحت حل کردم و زیرش خط کشیدم .. ، مسئله بعدی و بعدی ... ، مثل همه امتحانها سوالهای اول آسون و چند تا سوال آخر مشکل بود ، دو تا مسئله آخری خیلی مشکل بودن ، هنوز هم اینطوری هستم ، تا یه مسئله رو کامل حل نکنم نمیتونم برم سراغ مسئله بعدی ، این اخلاق توی زندگی خیلی مشکل سازه .. ، یه مشکل باعث میشه کل زندگیت بره رو هوا .. ، اینقد درگیر یه مسئله میشم که کل مسائل دیگه رو از یاد میبرم .. ، اینقد بالا و پایینش کردم که بالاخره حلش کردم اما ساعت یک صبح !! ، با خودم گفتم بقیه اش فردا ! ، از توی کمد کتابچه ایرج رو برداشتم و با خودم گفتم حالا که قراره پسش بدم بزار یه نگاه اجمالی بهش بندازم ، از اونجایی که علامت گذاشته بودم رو باز کردم و چون دیدم چیز جالبی توش نیست چند صفحه رو با هم ورق زدم و جلوتر رفتم و شروع به خوندن کردم ، دیشب رسما عضو جدید انجمن شدم ، در جلسه دیشب در مقابل اعضای قدیمی و رده بالای انجمن و پدر بزرگ سوگند یاد کردم که به مرام انجمن وفادار بمانم و در راستای تحقق اهدافش با جان و دل تلاش کنم و در هر موقعیتی که باشم اهداف انجمن را بر مطامع شخصی ارجهیت دهم و اگر از طرف انجمن اخوت چیزی از من درخواست شد در هر مقامی که باشم سعی کنم که آن درخواست در اسرع وقت انجام شود ، اسرار انجمن را در عمیق ترین سیاهچاله های قلبم مدفون کنم و از وجود این انجمن با صمیمی ترین دوستان و افراد هم صحبت نکنم مگر با خود اعضای انجمن قسم یاد کردم و نامم در انتهای نامهای افراد بزرگی که قبلا به این افتخار نائل شده بودند درج شد ، به اعضای بلند پایه انجمن معرفی شدم و مهمانی رسمی با حضور بعضی از اعضا و خانواده اشان برگزار شد ، خانمهای مهمانی با دیدن من در گوشی صحبت میکردند و بعضی با محبت به من لبخند میزدند ... ، میدانستم که بزودی مهمانی دیگری در راه است .. ، چهارشنبه این هفته روز دیگریست ، کتابچه رو ورق زدم تا به چهارشنبه برسم ، دستمو پایین بردم و حمید کوچیکه رو که حالا دیگه حسابی بزرگ شده بود مالیدم ..، چشمام یکم میسوخت ، چشمامو بستم و با خودم گفتم چند دقیقه دیگه بقیه اش رو میخونم ... زن عمو هوروش از روی پله ها پایین میومد ، همه اعضای انجمن با زنهاشون میومدن ، چون من هنوز ازدواج نکرده بودم زن عمو خودش داوطلب شده بود که امشب بجای زن من باشه .. ، با هم سوار ماشین سیاه رنگ بنتلی شدیم ، هوا تاریک بود و پاسی از شب گذشته بود ، تنگ کنار زن عمو نشسته بودم و دستش رو توی دستهام گرفته بودم ، راننده هیچ حرفی نمیزد و از کوچه پس کوچه های تهران به سمت مقصد رانندگی میکرد ، هوروش نگاهی به من کرد و گفت امشب من زنت هستم نمیخوای زنتو ببوسی ؟ بجای جواب دستمو توی کمرش محکم کردم و لبم رو به لبهای قرمزش چسبوندم و مکیدم ، راننده توی باغ بزرگی پیچید و در انتهای باغ عمارت بزرگی نمایان شد ، چراغها روشن بود دو مستخدم ما رو به داخل هدایت کردند ، احترام زیادی به زن عمو هوروش میگذاشتن .. ، راهرو پر نور بزرگی معلوم شد ، با زن عمو به سمت یه اتاق راهنمایی شدیم ، زن عمو گفت باید بریم لباسهامون رو در بیاریم توی مهمونی امشب همه برهنه هستن .. ، توی اتاق بزرگ یه مستخدم زن و یه مستخدم مرد ایستاده بودن ، مستخدم زن به سمت من و مستخدم مرد به سمت هوروش رفتند ، تخت بزرگی در وسط اتاق به چشم میخورد مستخدم زن کت من رو از تنم در آورد و به رخت آویزی که کنار یه کمد توی اتاق بود آویزون کرد و مستخدم مرد شروع به در آوردن لباسهای هوروش کرد ، با دیدن تن لخت هوروش و مستخدم مرد که بی هیچ تردید و خجالتی یکی یکی لباسهای رو و زیر هوروش رو از تنش در میاورد حسابی راست کردم ، مستخدم زن من رو روی تخت نشوند و کفش و جوراب و بعد هم شلوارم رو از تنم بیرون آورد ، بعد هم دو طرف شورتمو گرفت و اون رو پایین کشید ، لخت مادر زاد با کیر راست گوشه تخت نشسته بودم و به هوروش نگاه میکردم که توسط مستخدم مرد لخت شده و حالا اون داره شورتشو هم پایین میکشه ، کیرم میسوخت ، یه لحظه حس کردم کیرم داغ شد ، به پایین نگاه کردم و دیدم مستخدم زن که بدکی هم نبود و قیافه قشنگی هم داشت کیرمو توی دستش گرفته و سخت مشغول مکیدنه .. ، همون موقع بود که هوروش هم کنار من روی تخت نشست و رون لختش رو به پام چسبوند و پاهاش رو از هم باز کرد و به مستخدم مرد اشاره کرد که کسشو بلیسه ، همینکه روش رو به سمت من گردوند لبم رو به لبش چفت کردم ، کیرم رو از توی دهن مستخدم بیرون کشیدم و سر مستخدم مرد رو هم از روی کس هوروش بلند کردم و به هر دوتاشون اشاره کردم که از اتاق بیرون برن ، هوروش رو بغل کردم و روی تخت بهم پیچیدیم ، امروز زنم شده بود و باید حسابی از خجالت کیرم در میومد ، سینه بزرگ زن عمو رو توی دستم گرفتم و مکیدم ، عجب تن داغی داشت ، پاهاش رو از هم باز کردم ، کسش حسابی مو داشت ، با دست لبه کسش رو از هم باز کردم و با چوچولش بازی کردم ، پاهاش رو بالا دادم و خودمو بهش نزدیک کردم ، دیگه موقعش شده بود که مزه کس خوشگلشو به کیرم بچشونم ، کیرمو به کس مودارش نزدیک کردم و با یه فشار فرو کردم .. ، تمام تنم از لذت لرزید ، دوباره بیرون کشیدم و فرو کردم ، نمیدونم چرا اما کیرم یکم درد میکرد و میسوخت اما با لذتش می ارزید ، دوباره بیرون کشیدم و توی کس هوروش تلنبه زدم ، خم شدم و در حالی که توی کسش تلنبه میزدم گفتم هوروش جونم تو باید از خودم حامله بشی ، میخوام آبمو بریزم تو کست ، یه دختر خوشگل بیار عین خودت ، سینه گنده اش رو توی دستم گرفتم و محکمتر توی کسش تلنبه زدم ، وقتی آبم میومد کیرمو تا دسته توی کسش فرو کردم ، میخواستم همه آبم بریزه توش ، قیافه ناتاشای خوشگل اومد جلوی چشمم و تمام آبمو توی کس مامانش خالی کردم ، احساس کردم تماما شکمم داغ شد ، تعجب کردم و کیرمو توی کس هوروش چرخوندم ، احساس کردم باز هم آب بیشتری ازم بیرون اومد اما شکمم باز هم داغتر شد .. ، یه لحظه چشمهام رو باز کردم و توی تاریکی به اطراف نگاه انداختم ، از هوروش و اون اتاق بزرگ اثری نبود ، بجاش تاریکی مطلق و احساس گرما و خیسی توی شورت و شلوارکم .... ، اه دوباره گند زدم به خودم ... ، با خودم گفتم حداقل خوبیش به این بود که راحت شدم و از اون شق درد لعنتی خلاص شدم ... ، پتو رو کنار انداختم و سرمای سوزناک اتاق بهم حمله کرد ، خودمو به حمام رسوندم و شورت و شلوراکم رو با هم در آوردم و یه گوشه انداختم ، با خودم گفتم اگه خونه بودم یواشکی مینداختمش قاطی رخت چرکها توی ماشین لباسشویی ! ، الان چیکارش کنم ؟ احتمالا خودم باید میشستمش ! ، آب رو باز کردم که گرم بشه ، حسابی سردم شده بود ، با آب گرم خودمو شستم روی شلوارک و شورتم یکم شامپو ریختم و لگدش کردم که تمیز بشه ، بعد آب کشیدم و چلوندم و گذاشتم لبه وان مرمری سرهنگ ، خندیدم و با خودم گفتم خوب شد بالاخره یه دستی هم به سر و گوش مامان ناتاشا کشیدم ، هر چند تو خواب !! خودمو خشک کردم و از توی کمد یه شورت و شلوار گرم برداشتم و پوشیدم ، چراغ رو خاموش کردم و باز دوباره به گرمای رختخواب و لحاف گرم پناه بردم .... هنوز فصل نرگس نشده بود ، تو حرفهاش گفته بود که از گل نرگس خیلی خوشش میاد .. ، یه گل فروشی توی تجریش بود که خیلی معروف بود ، اسم فروشنده اش بسیم بود که یه جورایی رفیقم بود ، رفتم پیشش و گفتم که نرگس میخوام .. ، خندید و گفت منم هوس چاقاله بادوم دارم ... ، گفتم حرف مفت نزن ، گفت والا دیگه اول پاییز اومدی گل زمستونی میخوای ، منم الان چاقاله بادوم میخوام !! ، اخمامو تو هم کردم و گفتم حالا یه فکری برام بکن بسیم ، گفت بیا .. ، بعد دستمو گرفت و برد ته مغازه و یه دسته گل بزرگ نرگس رو که توی گلدون بلند گذاشته بود نشونم داد ، گفتم تو که گفتی نیست .. ، گفت مصنوعیه .. ، با تعجب نزدیک شدم و دیدم با اینکه خیلی طبیعی بنظر میاد اما مصنوعیه ... ، گفتم ای ول همینو بده .. ، گفت چند تا شاخه میخوای ؟ گفتم همشو میبرم .. ، خندید ، با دیوونه بازیهای من آشنا بود ، فک کنم پنجاه تا شاخه ای میشد ..، گلها رو برام خیلی قشنگ بست و دسته کرد ، از مغازه روبرو که یه عطر فروشی بود دو تا اسپری بدن و دو تا مام زیر بغل خریدم ، میخواستم بدم به سارا ! ، از ترس اینکه یه دفعه دیگه دوباره وسط سکس بوی عرق تنش به مشامم بخوره ! ، اینطوری بدون اینکه از دستم ناراحت بشه بهش میفهموندم که بدنش بوی عرق میده ...، میدون بهارستان خیلی شلوغ بود دو تا پاسبون با کلاه ولباسهای دودی و کثیف هم وایساده بودن و حتی نمیذاشتن یه لحظه توقف کنی ، روبروی مسجد هم که با آزاده قرار داشتم حسابی شلوغ بود ، با خودم گفتم آخه با چه عقلی فک کردم که اینجا قرار گذاشتن خوبه ؟ تا الان دوبار دور مسجد و میدون گشته بودم اما آزی هنوز پیداش نشده بود ، فکر کردم اگه اینبار هم ندیدمش میرم ماشینو میزارم پشت مسجد و پیاده میام دنبالش میگردم ، تو فکر و خیال خودم بودم که دیدم یه دختر چادری هم قد و قواره های آزاده داره اینور و اونورو نگاه میکنه .. ، آروم کردم و نزدیک شدم ، آره خودش بود ، قلبم دوباره با صدای طبل شروع به تپیدن کرد ، نزدیکش شدم و نگهداشتم ، زیبایی خیره کننده اش حتی از توی چادر هم مشخص بود ، پوست صورتش از سفیدی به برف سور زده بود ، چشمای درشت رنگی و مژه های بلند ، دهن کوچیک و لبهای عقیق ... ، صدای قلبم مثل صدای پتک بلند شده بود ، به اینور و اونور نگاهی انداخت و بعد نزدیک شد ، نگاهش روی من چند لحظه ثابت موند ، مطمئن شدم منو شناخته ، اما بعد با لحن نامطمئن پرسید آقا حمید ؟ ، گفتم آره آزی خانم بیا بالا .. ، سوار شد و همون لحظه چادر از سرش افتاد ، سعی نکرد ورش داره .. ، زیر چادر یه روسری نیمدار خاکستری و سفید سرش کرده بود ، موهای خوشگل و مواجش که خرمایی روشن بود معلوم شد ، گفتم نمیدونستم چادری هستی ، خندید و گفت مگه چی میدونی ازم ؟ گفتم راست هم میگی زیاد در مورد خودت حرف نمیزنی ، حرف تو حرف آورد و گفت ماشین باباته ؟ گفتم نه .. ، ماشین خودمه .. ، بعد گفتم بابام بنز داره ، مثل همه دخترهای خوشگلی که من تو زندگیم دیدم یکم لوس بود ، خندید و گفت اوه اوه مگه از یه مغازه تو بازار چقد پول در میاد .. ؟؟ ، گفتم ببخشید پدر شوهر خودت کم پول داره یا کم پول در میاره ؟ با ناراحتی گفت راست هم میگی ، خیرش به ما نمیرسه وگرنه خیلی پولداره .. ، دیگه مطمئن شده بودم منو نشناخته ، اما همون لحظه گفت قیافه شما خیلی آشناست انگار قبلا یه جا دیدمتون .. ، خندیدم و گفتم نمیدونم والا... ، البته بنظر خودم هم طبیعی بود که منو نشناسه ، اون موهای کثیف و نامرتب بلند ، لباسهای گل و گشاد کامبیز و قیافه دهاتی و لهجه غلیظ شیرازی .. ، با این پسر اتو کشیده ای که بدون لهجه حرف میزد و مثل بچه پولدارها لباس پوشیده بود و موهای مرتبش رو ژل زده بود هیچ شباهتی نداشت ، بعد گفتم آزی جون بابای خودت چیکاره است ؟ گفت کارمند اداره داراییه .. ، گفتم چی شد زن حسین شدی ؟ گفت مامانش خدا بیامرز با مامانم توی مجلس روضه آشنا شده بود و قرار گذاشته بودن ، زن خوبی بود ، حیف شد ، گفتم خدا بیامرزدش ، گفت آره آدم خوبی بود .. ، ادامه داد میلاد هم با وصلت ما خیلی مخالف بود اما وقتی فهمید بابام کارمند داراییه رضایت داد .. ، از اون موقع تا حالا صد بار پاپیچ بابام شده که یه کاری کنه همین دوزار ده شاهی هم که ازش مالیات میگیرن رو نده ! ، گفتم کلا آدم چندشیه .. ، قاه قاه زد زیر خنده ... ، با خودم فکر کردم اینقد هم که حرفم خنده دار نبود ، وقتی خنده اش تموم شد در حالی که هنوز صداش از خنده میلرزید گفت میدونی مامانم تو خونه اسم میلاد رو چی گذاشته ؟ گفتم نه ؟ گفت چندش !! ، حالا نوبت من بود که قاه قاه بخندم و گفتم چقد نظر مامانت به نظر من نزدیکه .. ، آزاده نگاهم کرد و گفت چند سالته حمید ؟ تقریبا رسیده بودیم میدون ژاله ، از میدون بهارستان تا میدون ژاله راهی نبود ، گفتم برم بالا ؟ گفت نه اگه بری بالا تو ترافیک امام حسین گیر میفتیم حالا حالاها نمیتونیم در بریم ! ، گفتم پس همون بریم بالا !! ، خندید و گفت نه دیگه برو ته پیروزی دور بزن منو برسون ، تا بریم و برگردیم نیمساعتی میشه ، بسه دیگه .. ، مستقیم از پیروزی ادامه دادم .. ، دوباره پرسید نگفتی چند سالته ؟ گفتم بیست .. ، بعد بلافاصله گفتم تو چی ؟ گفت منم بیست و یک .. ، پشت چراغ قرمز دست انداختم و از صندلی پشت یه پلاستیک رو دادم دستش ، نگاهی انداخت و گفت اوه چه فیلمهایی ! ، گفتم آره همش اوریجیناله .. ، یه فیلم هندی و یه فیلم ماجرایی و اون فیلم امانوئل رو هم تنهایی نگاه کن ! ، گونه اش گل انداخت و گفت باشه .. ، گفتم آزاده کاش وقت داشتی میرفتیم خونه من ! ، گفت خونه تو ؟ مگه با پدر و مادرت زندگی نمیکنی ؟ گفتم نه .. ، من خونه زندگی خودمو دارم .. ، با تعجب گفت خونه ات کجاست ؟ گفتم سمت آریاشهر .. ، سری تکون داد و گفت شاید یه روز بیام که خونه ات رو ببینم .. ، گفتم آره تورو خدا ..!! خندید.. ، بعد گفتم میای الان بریم ؟ خندید و گفت دیگه چی ..؟؟ ، گفتم مگه چی میشه ؟ با ناز و ادا گفت من یه زن شوهر دارم .. ، گفتم کشتی مارو با این شوهر زپرتی !! ، اوایل پشت سر حسین حرف میزدم عصبانی میشد اما اینبار خندید .. ، گفتم والا بابا !! ، گفت حالا دیگه اینطوریه .. ، یهو یاد دسته گل افتادم و گفتم آهان راستی ، بعد دستمو دراز کردم و از جلو پای صندلی عقب دسته گل بزرگ رو برداشتم و دادم دستش ، ذوق کرد و با هیجان خندید و گفت اوه ... ، بعد گفت نرگس این موقع ؟؟ گفتم این از اون نرگسهاست که تو خونه بزاری و هیچوقت دلت واسه نرگس تنگ نشده ، با دقت بیشتری به گلها نگاه کرد و گفت اوه چقد طبیعی بنظر میان ..! ، گفتم اوهوم ... ، اتفاقی که بعدش افتاد از بهترین پیش بینیهای من هم بهتر بود ، آزاده به سمتم خم شد و گونه ام رو بوسید ، بعد هم در حالی که گونه اش گل انداخته بود سریع ازم دور شد ، پر رو شدم و دستم رو آروم روی زانوش گذاشتم ، نه لاغر بود و نه چاق بنظرم خیلی خوش اندام بود ، قدش حدود صد و شصت و پنج سانت و وزنش بنظرم حدود شصت کیلو ، زیر چادر مانتو نپوشیده بود ، یه شلوار اسپورت چسبون خاکستری تیره و یه بلوز بافتنی نسبتا کلفت سفید رنگ با ناز و ادا گفت نکن حمید ، درست نیست .. ، گفتم اولا که دست خودم نیست ، خیلی قبل از اینکه تو منو بشناسی من از تو خوشم میومد .. ، بعدشم یکم شیطونی که کسی رو نکشته ! ، چیزی نگفت اما گونه های گل انداخته اش بهم میفهموند که بدش هم نیومده ، با خنده گفت واقعا بیست سالته ؟ گفتم آره خوب چرا شک داری ؟ گفت خوب واسه یه پسر بیست ساله زیادی شیطونی ! ، خندیدم ، گفت دیگه کم کم منو برسون خونه مامانم .. ، گفتم نه .. ، به این زودی ؟ بیا با هم حداقل یه ناهار بخوریم .. ، گفت نه دیگه مامانم منتظره بعد نگران میشه و زنگ میزنه اینور و اونور نمیخوام به گوش حسین برسه که دیر کردم .. ، با اخم گفتم باشه ... ، خندید و دستشو گذاشت روی دستم و گفت پنجشنبه یه قرار میزارم دو سه ساعت با هم باشیم .. ، گفتم آخ جوون .. ، خندید و گفت پنجشنبه حسین با دوستاش میره جاجرود باغ یکی از دوستاشون ، دیروقت میاد .. ، دستهام رو بهم مالیدم و گفتم آخ جوون ، با خجالت گفت قول بده اتفاق بدی نمیفته ! ، گفتم قول قول ! ، خندید ... ، دور زدم و دوباره رفتم سمت میدون ژاله ... ، وقتی میخواست پیاده بشه گفتم میشه اونی که بهم دادی رو پس بدم ؟ از خجالت سرخ شد اما گونه اش رو بهم نزدیک کرد و من در حالی که بالای بازوش رو توی دستم گرفته بودم لبهام رو به گونه اش چسبوندم و اولین بوسه رو ازش گرفتم ... ، نرمی لپ تپل و بوی ملایم یه عطر شیرین و سکسی رو زیر لبها و توی بینیم احساس کردم ، چادرشو سر کرد و سریع از ماشین پیاده شد ...
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت هفدهم توی راه برگشت خیلی حال خوشی داشتم ، اولین ملاقاتم با آزی خیلی خوب پیشرفته بود ، یه نگاهی به ساعت انداختم ، حدودای ظهر بود ، اگه میخواستم برم ناهار بخورم و برم خونه ارواح و برگردم خیلی طول میکشید ، وقتی رسیدم خونه حال خوشی داشتم ، اما در راستای ننه من غریبم بازی ای که دیشب واسه مامانم در آورده بودم قیافه اخمویی گرفتم و وارد خونه شدم ، بوی قرمه سبزی اما قیافه گرفتن رو از یادم برد ، رد بو رو گرفتم و خودمو به آشپزخونه رسوندم .. ، وقتی لباس بلند و گل گلی مامانمو دیدم فکر کردم مامانمه که سرش تو قابلمه است اما زود یادم افتاد که مامانم دیگه این لباسهای قدیمیش رو تنش نمیکنه .. ، لیلا قاشق چوبی رو توی قابلمه چرخوند و بعد در قابلمه رو گذاشت و برگشت یهو با دیدن من نیم متر به عقب پرید و گفت وای ...!! ، بعد هم دستشو روی قلبش گذاشت ، خندیدم و گفتم مگه جن دیدی لیلا خانم ؟ خندید و گفت شما کی اومدی حمید آقا من صداتو نشنیدم .. ، گفتم دو سه دقیقه پیش ، بوی قورمه سبزی منو تا اینجا کشوند ! ، خندید و گفت تا نیمساعت دیگه برنجم هم میپزه بعد دیگه ناهار حاضره .. ، گفتم دستت درد نکنه ، صدای مامانم از پشت سرم گفت دیروز زنگ زدم به پروانه دیدم قرمه سبزی گذاشته هوس کردم .. ، اخمامو توی هم کردم و برگشتم سمتش ، لبخند به لبش بود ، موهاش رو شونه کرده بود و با یه گیره سر وسط سرش جمع کرده بود ، یه بافت آستین بلند پوشیده بود که تا پایین زانوش رو میپوشوند ، گفتم زمستونو آوردی مامان ؟ گفت سرد شده دیگه ، دیروز هم که برف اومد ... ، دیگه چه فرقی میکنه وقتی سرده باید لباس پوشید ، گفتم باشه .. ، بعد سرمو انداختم که از آشپزخونه بیرون برم ، گفت نیمساعت دیگه ناهار حاضره .. ، بابات هم میاد ! ، تو ذوقم خورده بود ، فقط بابامو کم داشتم ! ، گفتم بابام این موقع میاد خونه ؟ گفت آره ، میخواد بره یه هدیه واسه صمدی بخره .. ، قرار شد بیاد با هم بریم .. ، اخمامو بیشتر تو هم کردم ، گفت حالا چته بغ و سغ داری ؟ گفتم هیچی ... ، کونمو کردم که برم .. ، باهام بیرون اومد و خفتم کرد و گفت خوب چته ؟ طلبکاری ؟ گفتم خوب صبر میکردی من میومدم با هم میرفتیم میخریدیم .. ، گفت تو اصلا معلوم هست کی میای و کی میری ؟ من تا شب منتظرت نبودم ، حالا یهو افتخار دادین و تشریف آوردین .. ، همون بابات هر چقد هم که سر به هوا و بی صاحابه اما حداقل میشه روی حرفهاش حساب کرد ! ، گفتم باشه .. ، چند قدم دیگه باهام اومد و بعد انگار که میخواد یه چیزی بگه و پشیمون شده برگشت و رفت دنبال دوقلوها که صداشون از توی پذیرایی میومد .. ، دم اتاق خودم وایسادم و در زدم ، رویا گفت بفرمایید .. ، در رو باز کردم و رفتم تو ، با تعجب دیدم که کتاب درسی دستش نیست ، کتاب آناکارنینا رو دستش گرفته بود و توی رختخواب تکیه داده بود و مشغول خوندن بود ، گفتم اوه .. ، تو مگه غیر از کتاب درسی چیز دیگه ای هم میخونی ؟ خندید و گفت من رمان خیلی دوست دارم .. ، موهاش رو شونه کرده بود اما نبسته بود ، یه تیشرت آستین حلقه ای سفید و صورتی تنش کرده بود و پاهاش زیر پتو بود و نمیدیدم که چی پاشه .. ، کنارش روی تخت نشستم و پتو رو آروم کنار زدم و خندیدم ، هیچی پاش نبود بجز یه شورت نخی صورتی ، خندید .. ، گفتم به به حیف که الان موقعیتش نیست ، لپاش گل انداخت .. ، یهو یه فکری کردم و گفتم زنگ بزن کامبیز عصری بیاد پیشت .. ، گفت نه بابا .. ، دیگه چی .. ، لیلا هست ، آبروم میره .. ، بعدشم اینجا خودم مهمونم .. ، گفتم حرف نباشه مهمون چیه .. ، اما راست میگی جلو لیلا ضایع است .. ، خوب تو برو پیش کامبیز .. ، یکم اخم کرد و گفت نه ... ، گفتم چرا ؟ چیزی نگفت ... ، گفتم آهان .. ، دلت واسه یکی دیگه تنگ شده ، کتابشو تا جلوی صورتش بالا برد ، کتاب رو کنار زدم و دیدم بغض کرده ، گفتم رویا خل شدی بخدا ... ، با بغض گفت دست خودم نیست .. ، گفتم فردا پس فردا یه برنامه جور میکنیم با بابام تنها بشی ولی تورو خدا این ادا اطوارها رو بزار کنار ، گرفتار میشیم ها ! ، با شنیدن وعده تنها شدن با بابام صورتش دوباره خندید و گفت باشه .. ، قول ..! ، میدونستم این از اون قولهای قماربازهاست که وقتی کلی میبازن به خودشون قول میدن که دیگه سراغ ورق و قمار نرن ، اما همینکه دوباره یه جای دیگه بساط قمار رو میبینن پاشون شل میشه و دست میکنن تو جیبشون و پولهاشون رو روی میز میزارن ... ، دستمو بردم لای پاش و از روی شورت کسشو مالیدم ، خندید و پرسید راستی از آزی چه خبر ؟ گفتم خوب بود .. ، با نگرانی گفت حمید این دیگه کیه ؟ از کجا پیداش شد ؟ یه وقتی هم وسط این کارها واسه درسهات بزار ... ، گفتم آزی فقط یه ماجراجویی ساده است ، زود تموم میشه ، بعد با افتخار گفتم یکی از امتحانها رو دیشب تموم کردم ، پغی زد زیر خنده و گفت ماشالله ، فقط یکیشو ؟ اینجوری که یه ماه وقت میخوای که همشو انجام بدی .. ، گفتم نه بابا اولیش یه مسئله سخت داشت ، اونی که میگفت معادله دایره مماس بر خط قاعده این مثلث را بنویسید .. ، رویا ابروش رو بالا انداخت و گفت آهان .. ، گفتم سه چهار ساعت گیر اون بودم ، بینهایت جواب داشت .. ، سرشو تکون داد و گفت آره یکم سخت بود منم روز اول نتونستم حلش کنم ، فرداش حلش کردم ، گفتم من اینجوریم ، یه مسئله که پیش میاد تا حل نشه نمیتونم برم سراغ بعدی ، رویا گفت خیلی بده .. ، همه وقتت هدر میشه .. ، صدای در زدن اومد فقط فرصت کردم که دستمو از لای پای رویا بیرون بکشم و رویا هم سریع پتو رو روی پاش داد ، مامانم درو باز کرد و لای در وایساد ، با لبخند به ما دوتا نگاه کرد و گفت ناهار یه ربع دیگه ناهارو میکشیم ، بعد رو به من گفت بابات هم اومده .. ، ابروم رو بالا انداختم و گفتم باشه .. ، لبخندی زد و گفت پس زودتر بیاید .. ، بعد هم رفت و در رو پشت سرش بست .. ، دستمو دوباره بردم لای پای رویا ، شورتشو کنار زدم و بیواسطه با انگشتهام کسشو نوازش کردم ، کونشو روی تخت جابجا کرد و آه کوتاهی کشید .. ، گفتم تو هم بدجوری دلت میخواد ها ...! ، با خجالت گفت اوهوم ... ، گفتم بسپارش به من ، امروز و فردا یه کاری میکنیم فریدون خان یه دستی به این کوچولوی خیس بکشه .. ، کتابشو کنار گذاشت و گونه ام رو بوسید .. ، دستمو از توی کس خیسش بیرون کشیدم و انگشت خیسمو توی دهنم بردم و مکیدمش ، خندید و برجستگی کیرمو با دست از روی شلوار فشار داد ... روی صندلی عقب لم داده بودم و با آهنگ ملایمی که از پخش ماشین بابام به گوش میرسید توی فکر و خیالهای دور و دراز فرو رفته بودم ، بابام هیچوقت موسیقی راک و پاپ گوش نمیداد ... ، موسیقی کلاسیک رو دوست داشت و به موسیقیهای ملل هم علاقه داشت .. ، باخ و موتزارت گوش میداد ، اگه قرار بود در مورد موسیقی حرف بزنه میتونست مثلا بدون مکث یه ساعت در مورد سمفونی نه بتهوون صحبت کنه ..، و البته اینهم به سایر محسنات بابام اضافه میشد و باعث جلب توجه خانمها میشد .. ، به چهره مامانم نگاه کردم ، نگاهش به بیرون بود اما خوشی از سر و روش میبارید ، آی به بابام حسودی میکردم !! ، هر چقد هم که سر مامان بدبختم شیره میمالید و با این و اون حال میکرد باز مامانم عاشقانه دوستش داشت ... ، نه فقط مامانم که بیشتر زنهایی که میشناختم با یه اشاره ابروی بابام حاضر بودن سینه خیز تا پیشش بیان ! ، اون از زندایی خوشگلم که عاشقش بودم این از دختردایی خل و چلم ، اون از عاطفه که اینقد ناز داشت که به کونش میگفت دنبالم نیا بو میدی اما واسه بابام میمرد !! ، تازه اینها کسایی بودن که من شاهد سکسشون با بابام بودم ، خیلی از زنها توی فامیل رو میدونستم که دورادور عاشق بابام هستن ، یکیش هم دوست دختر خودم ، ماندانا هم اصلا پنهان نمیکرد که بابام به نظرش خیلی جلوه کرده .. ، یا خاله پروانه ، هروقت در مورد بابام حرف میزد لحنش عوض میشد ! ، رو به بابام کردم و گفتم بابا چرا اینوری میری ؟ مگه خونشون عوض شده ؟ بابام با تعجب گفت مگه خونه قبلیش یادته کجا بود ؟ گفتم آره فک کنم نزدیک بازار بود ، بابام ابروش رو بالا انداخت و گفت دفعه آخری که با تو رفتم خونشون فقط پنج سالت بود .. ، چطور آدرس یادت مونده ؟ بادی به غبغب انداختم و گفتم ما اینیم ، حتی یادمه که یه مجسمه اسب برنزی وسط هال گذاشته بود که یه نفر سوارش بود و کلاهش رو تاب میداد .. ، بابام با تعجب گفت آره یادمه ، مجسمه ناپلئون بناپارت بود ، مامانم هم قاطی بحث شد و گفت منم یادمه یه زن هاف هافو داشت که همش چشمش به این بود که ببینه من کی سرمو میچرخونم که دنبال کون تو راه بیفته ! زنیکه بی حیا نمیبینه زن و بچه داری !! ، زدم زیر خنده ، مامانم گفت فریدون بجون حمید اگه ببینم دنبال زنهای این و اون راه افتادی یا منو ول کردی و وایسادی هرهر و کرکر با این و اون همون لحظه راه میفتم و برمیگردم خونه آبروت میره ، خلاصه از من گفتن ! ، بابام گفت تو هم اگه یکم از این حساسیت های الکیت کم کنی اونوقت میبینی که همه جا بهمون خوش میگذره .. ، مامانم با عصبانیت گفت خوشت میاد منم برم تو کون صمدی و براش شراب بریزم و همپیاله اش بشم و باهاش هرهر و کرکر کنم ؟ بابام لبخند زد و گفت تو با اینهمه غرور اینکاره نیستی ، مامانم خندید و گفت حالا ببین ، تو چپ بچرخ اونوقت میبینی که این کارها واسه منم کاری نداره .. ، بابام گفت حالا ولش کن جلوی حمید این حرفها رو نزن منم امشب دربست در اختیار شما هستم ... از بغل کاخ گلستان پیچیدیم سمت راست اونوقتها هنوز اونجاها خیلی خونه نساخته بودن و البته خیلی هم بالا نشین محسوب نمیشد .. ، بابام یه کاغذ از توی جیبش در آورد و به آدرس نگاهی انداخت ، بعد یه خیابون باریک رو به سمت پایین ادامه دادیم ، دم یه در آهنی دو لنگه بزرگ مشکی رنگ وایسادیم ، توی در آهنی بزرگ یه در کوچیک هم در آورده بودن که معلوم بود در پیاده رو هست .. ، قبل از اینکه زنگ بزنیم در باز شد و یه مرد مفنگی با کت و شلوار قدیمی در کوچیک رو باز کرد ، بابام شیشه رو پایین کشید و گفت منزل آقای صمدی همینجاست ؟ طرف گفت بله بله .. ، شما ؟ بابام گفت مهندس ... ، یارو گفت بفرمایید ، اجازه بدید من در رو باز کنم .. ، بعد هم برگشت داخل و درب بزرگ رو باز کرد .. ، حیاط بزرگ با گلکاری و باغچه دو طرف و یه عمارت بزرگ که بنظرم دو طبقه بود یا بهتر بگم یه طبقه و نیم !! ، توی حیاط پر از ماشینهای خوش آب و رنگ آمریکایی و آلمانی بود که کنار هم پارک شده بودن .. ، بابام ماشینشو کنار یه موستانگ قهوه ای پارک کرد و گفت فهیمی هم که اینجاست ! ، مامانم گفت فهیمی کیه ؟ بابام گفت مدیر عامل بانک ملی !! ، بابام رو به من کرد و گفت حمید جان یادت باشه توی کار و بیزینس روابط و اعتبار خیلی بیشتر از سرمایه بدردت میخوره ، عین آدمهایی که خیلی میفهمن سرمو تکون دادم اما مدتها طول کشید تا روح حرف بابام رو بفهمم .. ، بابام گفت سعی کن آدمها رو بشناسی و باهاشون ارتباط مثبتی برقرار کنی .. ، بابام پیاده شد و در رو برای مامانم باز کرد ، تا اینجا که خوب تونسته بود تقاضاهای مامانمو بر آورده کنه ! ، رو به من کرد و در حالی که به سمت ورودی ساختمون میرفتیم گفت نمیشه که آدم از همه خوشش بیاد ، اما وقتی بگردی توی همه آدمها نقاط مشترک با خودت پیدا میکنی ... ، یه مرد لاغر و نسبتا جوون که کت و شلوار به تنش زار میزد به استقبالمون اومد ، مامانم هم از دیدن قیافه یارو خنده اش گرفت ، بابام متوجه شد و گفت اینها کارگرهای کارخونه اش هستن ، کت و شلوار پوشونده و آورده که بجای خدمتکار کار کنن ! ، خندیدیم ، یارو ما رو به داخل راهنمایی کرد ، یه هال بزرگ گرد و بدون فرش ، یه جاکفشی بزرگ قهوه ای یه گوشه کنار در ... ، و یه راه پله بزرگ به سمت بالا و یه راهرو سمت راست .. ، خدمتکار پیزوری رو به مامانم کرد و گفت اگر میخواید لباس عوض کنید بفرمایید توی اون اتاق ... و با دست یه در سفید نسبتا بزرگ رو یه طرف راهرو نشون داد بعد گفت وگرنه که بفرمایید بالا .. ، مامانم گفت پس من برم لباس عوض کنم و بیام .. ، بابام گفت بریم بالا یا همینجا منتظرت وایسیم .. ، مامانم گفت برید بالا ، خودم میام .. ، بعد انگار پشیمون شده باشه گفت نه صبر کنید زود برمیگردم .. ، بابام خندید و گفت باشه .. ، سه چهار دقیقه ای یه لنگه پا وایسادیم تا مامانم بیاد .. ، بابام گفت سعی کن همه رو بشناسی و یادت بمونه ، اگه یه روز خواستی توی کارخونه مدیریت کنی یا حتی اگه بخوای بیزینس خودتو راه بندازی بدردت میخوره .. ، انتظارمون طولانی شد اما وقتی مامانم اومد فکم افتاد .. ، یه لباس مخمل نسبتا کلفت قهوه ای تیره پوشیده بود که آستینش کوتاه بود و دامنش یه وجب بالاتر از زانوش وایساده بود ، یه جوراب شیشه ای رنگ پا پوشیده بود که تقریبا بلافاصله فهمیدم یکی از همون ستهاست که سهیلا داده بود .. ، آب از لب و لوچه ام راه افتاد .. ، موهاش رو شینیون کرده بود و یه گردنبند الماس گردنش انداخته بود که برقش چشمای همه رو در میاورد و یه گل سینه کوچیک الماس رو به سینه لباسش سنجاق کرده بود ! ، بابام به پهنای صورتش لبخند زد .. ، بی اختیار گفتم واو ! ، گونه اش سرخ شد و لبخند زد ، رو به بابام گفت آخه این لباسه ؟ خوب میگفتی لخت بیام !! ، بابام گفت لباس به این قشنگی .. ، بابا و مامانم جلو و من از عقب به سمت بالا راه افتادیم ، مامانم وقتی راه میرفت چاک دامن کوتاه لباسش باز میشد و رونهای گوشتالوش معلومتر میشد ، یه صحنه سکسی درست کرده بود که حالمو بد کرده بود ...، طبقه بالا یه سالن خیلی بزرگ بود که فقط چند تا ستون گرد وسطش داشت و با پنجره های سرتاسری بزرگ و شیک محاصره شده بود و هر طرف سالن یه در که معلوم بود به یه اتاق باز میشد به چشم میخورد ، جلوی پنجره ها پرده های توری سرتاسری آجری خیلی روشن با نقش گلهای درشت رز آویزون کرده بودن ، چند تا لوستر چندین شاخه چینی نور اونجا رو تامین میکردن ، یه طرف سالن یه میز خیلی بزرگ ناهار خوری گذاشته بودن و درست روبروش این طرف سالن یه میز کوچیکتر که چند تا مرد اطرافش بودن و مشغول یه کاری بودن که من اولش متوجه نشدم چه کاری .. ، دور تا دور بقیه سالن صندلیهای شیک و میز چیده بودن و وسط سالن و روبروی ما یه میز بزرگ با یه سینی بزرگ پر از میوه و چند تا سینی انواع شیرینی و دو تا کاسه بزرگ آجیل و یه گلدون بزرگ پر از گلهای رز و گلایل ... ، قبلا هم گفتم اونوقتها هنوز گلایل تبدیل به گل قبرستون نشده بود ... !! ، سالن پر بود از زنها و مردهای مسن و میانه سال که سعی کرده بودن بهترین لباسهایی رو که میشد بپوشن ، اما راحت میتونستی بفهمی که خیلی از مهمونها با اینکه خیلی پول خرج لباس خودشون کرده بودن اما باز هم دهاتی بنظر میومدن .. ، طبیعی هم بود ، انقلاب شده بود و پولدارهای الان خیلی هاشون دهاتی های دیروز بودن و هنوز به پولدار بودن عادت نکرده بودن و بقول کامبیز تازه به دوران رسیده محسوب میشدن ... ، یه مدتی طول میکشید تا اینها هم یه چرخی توی پول بزنن و بعد یاد بگیرن که مثل آدم لباس بپوشن و اینقد توی ذوق نزنن .. ، زن صمدی به استقبالمون اومد ، تو این چند سال چقد پیر شده بود ، اسمش سوزان بود چون چشماش کوچیک بود مامانم اسمشو گذاشته بود سوسن کوری ! ، موهاش رو مشکی مشکی رنگ کرده بود و هفت قلم آرایش کرده بود ، یه لباس نازک بلند نازک مثل لباس هندیها تنش کرده بود و به پهنای صورتش میخندید ... ، مامانم آروم طوری که فقط ما بشنویم گفت درد بگیری !! ، من و بابام خنده امون گرفت و سوزان فکر کرد با دیدن اون داریم لبخند میزنیم ! ، نزدیک شد و اول با مامانم روبوسی کرد و کلی از لباسش تعریف کرد و بعد سراغ بابام رفت و گفت بخدا به صمدی گفتم اگه مهندس نیاد این مهمونی اصلا صفا نداره ، چشم مارو روشن کردید ، بعد هم سراغ من اومد و گفت اوووووه ماشالله ... حمید جان خودتی ؟ لبخند زدم .. ، به مامان و بابام نگاه کرد و گفت آدم اینها رو میبینه تازه میفهمه چقد خودش پیر شده ، بعد زیر لب گفت ماشالا ماشالا .. ، بعد رو به بابام گفت همه رو که میشناسی ولی بیا به آقای فهیمی معرفیت کنم .. ، بابام لبخندی زد و دنبال سوزان خانم راه افتاد .. ، ما هم به دنبالشون رفتیم ، فهیمی چاق و ریشو بود با موهای نسبتا نامرتب ، اما نامرتبی موهاش باعث نمیشد فکر کنی آدم بیشخصیتیه ، یه کت و شلوار کرم رنگ و پیرهن آبی روشن تمیز و مرتب تنش کرده بود اما کراوات نزده بود ، از دور که بابامو دید دستاشو از هم باز کرد و گفت به به ببین کی اینجاست ، سلام مهندس چطوری ؟ ، سوزان حسابی تو پرش خورده بود ، فکر میکرد میخواد این دو تا رو بهم معرفی کنه اما متوجه شد که اونها از قبل کاملا همدیگه رو میشناسن و یه جورایی دوست هم محسوب میشن ، با خنده گفت منو باش که میخواستم شما دو تا رو بهم معرفی کنم .. ، بعد رو به مامانم گفت شهین جون بیا ما بریم من تو رو به چند تا از خانمها معرفی کنم .. اینها همشون با هم آشنا هستن نیاز به معرفی ندارن .. ، مامانم با اشاره دو انگشت به چشمای خودش به بابام فهموند که حواسم بهت هست .. ، این اشاره باعث شد که فهیمی و سوزان یهو از خنده بترکن .. ، فهیمی گفت فریدون خان نگفته بودی اینقد زن ذلیل هستی ها !! ، بابام خندید و مامانم و سوزان از ما دور شدن .. بابام منو به فهیمی معرفی کرد و بعد از چند دقیقه حرف زدن بابام از دور یکی رو دید و دست تکون داد و بعد به فهیمی گفت علیرضا جان بزار من یه دقیقه برم این مردیکه اسحاق رو اینجا گیر آوردم دو سه هفته است قراره سیصد تومن به من بده تلفنهاش رو جواب نمیده بزار برم خفتش کنم تا در نرفته دوباره ، فهیمی خندید و گفت باشه برو فقط بعدش بیا بریم تو اون اتاق یه سری به خمره بزنیم هیشکی به خوبی تو با آدم همپیاله نمیشه !
AriaTسلام دوست من . خسته نباشی ایولا داری . مثل همیشه خوب و عالی مثل همیشه گلایه دارم از کم بودن داستان . باور کن میدونم خیلی مشغله داری ولی اینم در نظر داشته باش این داستان چقدر طرفدار داره و بعد از دوهفته همه دوس دارن حداقل ۳ برابر این مقدار از داستان جدید رو بخونن
سلام و خسته نباشید خدمت دوست گرانقدر آریای عزیزدستت درد نکنه بابت داستان قشنگت ولی یادت رفت قرار بود تاخیر یه هفته ای رو جبران کنی و داستان رو برگردونی به روال عادیش الانچند وقته که داستان رو با یه هفته تاخیر آپ می کنی و با توجه به نظام بانکداری اسلامی دیرکرد این یه هفته ها رو باید پرداخت کنی دیگه تا دیرکردات بیشتر نشده بهتره که این یه هفته رو جبران کنیالبته من چون از دستانت خوشم اومده دارم بهت این حرفها رو میزنم والا هر کس دیگه ای بود بهش نمیگفتم تا جریمش بیشتر بشه موفق باشی