انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 81 از 108:  « پیشین  1  ...  80  81  82  ...  107  108  پسین »

یک تابستان رویایی



 
سلام آریا جان
آره لطفا حرف از تموم شدن داستان نزن تو رو خدا
ما بیشتر از یکسال هست که به خوندن این داستان عادت کردیم هرچی ک میتونی ادامه بده
     
  

 
دستت درد نکنه و خسته نباشی
آریا خان اگه بعد از اتمام این داستان میخوای داستان جدیدی را شروع کنی به نظرم از خواننده هات بخوای که فانتزی هایی که در ذهن دارن را در همین تاپیک اعلام کنند تا ازشون ایده بگیری . یه مورد دیگه هم اگه بتونی داستان های آیندت را در یک فصل تمام کنی به نظرم جالبتره . یعنی یک فصل مثلا 30 قسمتی داستان را ببندی و یه داستان جدید با موضوعی جدید آغاز کنی دقیقا مثل کاربر "ایرانی" که قبلا در هین سایت داستان می نوشت
     
  
مرد

 
عالی بود دمت گرم
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn

 
آقا ادامه بده دیگه
نن
     
  

 
علي بود
زودزود اپ كن بي زحمت
     
  

 
عالي
     
  
مرد

 
سلام به آریای عزیز قلمت عالیه دمت گرم. حرف از تموم شدن داستان نزن داداش.
1-تو یکی از قسمتا گفته بودی که با مهدی و نسرین رفتی دبی ميتوني اونو ادامه بدی
2-سکس با شهين با حمید یا سکس چهار نفره حمید و شهين و پروانه و کامبیز
3-اگر اشتباه نکرده باشم گفته بودی علی سیاه رفقایی تو ارتش داره ميتونه اون کاری کنه خدمت حمید تو تهران بيفته و اون وقت شاید بتونی حمید رو وارد رابطه با خانواده مافوق کنی معمولاً زناي نظامیا از نبود شوهرشون مینالن و حشرین
4-انتقالی سولماز و شوهرش به تهران و برگشتنش به داستان

اگر چیز ديگه ای به زنم رسید ميگم
دوست
     
  
مرد

 
سلام
منشی خانم مجرد آشنا به حقوق برای دفتر وکالت نیاز دارم .لطفا فقط خانم اگر کسی بود پیام بده

MEH_LAW
     
  
مرد

 
نیومدیا
     
  
مرد

 
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت بیست و یکم

پنجشنبه
خواب که نمیشه گفت .. ، تا صبح کابوس دیدم ، یه دفعه تو میدون صبحگاه داشتم بشین و پاشو میرفتم ، یه بار تو خیابون ژاندارمها گرفته بودنم و میگفتن سرباز فراری هستی ، یه بار یگان ویژه ریختن توی خونه و بهم دست بند زدن .. ، هر بار با ترس از خواب پریدم و با دیدن میکی ماوس که توی پریز برق بود و با لبخند احمقانه اش بهم نگاه میکرد فهمیدم که فقط خواب دیدم و فعلا خبری نیست .. ، دوباره دمرو شدم و بالشم رو بغل کردم و سعی کردم چشمامو نبندم .. ، چون هر بار که خوابیده بودم با یه کابوس بدتر بیدار میشدم .. ، آخرین باری که ساعت رو نگاه کردم عقربه های درخشان و سبز رنگ ساعت گرون قیمتم ساعت چهار صبح رو نشون میدادن ، واقعا نمیدونم کی خوابم برد اما اینبار هیچ خوابی ندیدم .. ، با سر و صدای دوقلوها از خواب بیدار شدم که داشتن از روی من به نوبت میپریدن و سعی میکردن پرششون هر چی بلندتر باشه .. ، با عصبانیت گفتم یعنی توی این خونه هیچ مانعی بهتر از من واسه پریدن پیدا نمیشد ؟ فرود که همیشه از فراز جسارت بیشتری داشت بدون توجه به سر و صدا و اعتراض من پاهاشو جفت کرد و دوباره از روی من پرید ، پامو از زیر رختخواب بلند کردم و سعی کردم توی هوا تعادلشو بهم بزنم اما رختخواب سنگین باعث شد به پاش نرسم و به سلامت اونور من فرود اومد ، رختخوابو با عصبانیت انداختم کنار و گفتم الان حسابتو میرسم پسره لوس .. ، خندیدن و مثل جن از جلوی چشمام دور شدن .. ، از جام پاشدم و ساعتو نگاه کردم ، نزدیک ده صبح بود ، رختخوابمو جمع کردم و از اتاق بیرون اومدم ، مامانم یه بلوز دامن سبز تنش کرده بود و موهاش رو پشت سرش دم اسبی بسته بود ، توی آشپزخونه پشت میز نشسته بود و از فنجون چایی که جلوش گذاشته بودبخار بلند میشد و سرش توی روزنامه بود .. ، اونوقتها هنوز روزنامه های صبح در نیومده بود و روزنامه ها فقط روزنامه های عصر بودن .. ، کیهان و اطلاعات .. ، همین !! ، واسه همین هم مطمئن بودم که مامانم داره روزنامه ای رو که بابام دیشب با خودش آورده میخونه ، و البته که فقط قسمت خانوادگی و بخش حوادث رو !! ، سرشو از روی روزنامه بلند کرد و چنان بهم لبخند زد که انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و منو واسه سربازی خواستن ! ، حرصم گرفته بود ، گفتم سلام ، نامه رو به بابام نشون دادی ؟ چی گفت ؟ مامانم بجای جواب گفت بیا بشین صبحانه ات رو بخور .. ، گفتم من دیشب تا صبح نخوابیدم از ترس ، گفت بابات صبح نامه رو از من گرفت و گفت بعدا یه سر میره ببینه حرف حسابشون چیه .. ، با ناراحتی سر میز نشستم و گفتم فکر میکنی حرف حسابشون چیه ؟ سرباز کم آوردن و میخوان سربازگیری کنن ! ، اخماشو توی هم کرد و گفت چند صد بار گفتم بشین درستو بخون ؟ گفتم حالا مگه فرصت دادن من کنکور بدم و قبول نشدم .. ، مامانم هم با همون لحن ناراحت گفت با این وضع درس خوندنت هیچ فرقی هم نمیکرد ! ، گفتم دستت درد نکنه .. ، لیلا وارد آشپزخونه شد و سلامی به من کرد و از توی کابینت یه لیوان برداشت و باهاش نخود و لوبیا پیمونه کرد و ریخت توی سینی که پاک کنه .. ، شما یادتون نمیاد ، اما اونوقتها نخود و لوبیا و برنج و بقیه حبوبات با مقادیر معتنابهی شن و سنگ فروخته میشدن و یکی از وظایف وقت گیر خانمهای خانه دار پاک کردن این حبوبات از سنگ و شن بود ! ، مامانم چنان حرف میزد که انگار اونی که دیشب بدتر از من با دیدن نامه شوکه شده بود و ترسیده بود احتمالا یکی دیگه بوده ، با خونسردی به لیلا گفت لیلا جون قبل از اینکه نخود و لوبیا رو پاک کنی بیا صبحونه این شازده پسرو بده ! ، سرمو با ناراحتی تکون دادم ، گفت بابات گفت از انگلیس که برگردم پیگیر این نامه میشم ! ، گفتم چی ؟ از انگلیس که برگرده من لابد دو سه ماه غیبت و اضافه خدمت خوردم ، مامانم گفت بابات گفت نمیخواد بری خودتو معرفی کنی .. ، تا دو سه هفته هیچ اتفاقی خاصی نمیفته .. ، بعد یه قلپ چایی خورد و گفت فریدون اگه هر عیبی داره اما حرفهاش کاملا قابل اعتماده و از سر شکم حرف نمیزنه ، لیلا یه ماهیتابه کوچیک رویی رو که توش سه تا تخم مرغ در حال جلز و ولز بود روی میز جلوی من گذاشت ، میدونست که عاشق اینم که قسمتهای سرخ شده و چسبیده سفیده تخم مرغ رو از ته ظرف بتراشم و بخورم .. ، واسه همین هم وقتی واسه من تخم مرغ میپخت توی ظرف نمیکشید ..، بوی غذا دست و پامو سست کرد ، یه تیکه لواش کندم و روی تخم مرغ نمک پاشیدم و یه لقمه بزرگ درست کردم که ازش روغن میچکید .. ، لقمه رو توی دهنم چپوندم و با لذت جویدم ..، صبحانه رو که خوردم واقعا حالم بهتر بود .. ، نگران بودم اما نه اونقدر .. ، بقول مامانم وقتی بابام یه چیزی میگفت میشد روش حساب کرد .. ، لباس پوشیدم که از خونه بیرون برم مامانم گفت کجا ؟ خوب بمون تا بابات بیاد .. ، گفتم تا بابام بخواد پیداش بشه من از استرس میمیرم ، لبخند زد و گفت نترس عزیزم نمیزارم ببرنت سربازی ، بعد زیر لب گفت لااقل الان نه !! ، دم اتاقم که رسیدم در زدم و بعد درو باز کردم ، رویا پشتش به من بود و داشت لباس میپوشید ، هول هولکی برگشت اما وقتی دید منم خیالش راحت شد ، نزدیکش شدم و یه دستی به کونش کشیدم و صورتشو بوسیدم منو بوسید و با خنده گفت مهمونی دیشب خوش گذشت ؟ گفتم نه بابا همه پیر و پاتال بودن ! ، با خنده گفت یعنی عمو فریدون و عمه شهین پیر و پاتال هستن .. ، گفتم حرف نزن .. ، منظورم چیز دیگه ای بود ، خندید و گفت فهمیدم ، شوخی کردم ، به سمت تلفن روی میزم رفتم و گوشی رو برداشتم و رو به رویا گفتم میخوام زنگ بزنم به شوهرت ! ، خندید و زبونشو لای دندونش کرد و شیشکی بست ، خندیدم ، گفتم اگه جرات داری تو روش شیشکی ببند ! ، خندید .. ، تلفن چند تا زنگ خورد و بعد کامبیز گوشی رو برداشت ، عین ننه مرده ها گفتم کامبیز .. ، گفت هان ؟ گفتم نامه برام اومده واسه سربازی خواستنم !! ، گفت چی ؟؟؟؟ بعد زد زیر خنده ..، گفتم بخدا راست میگم ، گوشهای رویا هم تیز شد ، کامبیز گفت جدی ؟؟ گفتم آره بخدا .. ، گفت چه حرفها .. ، جک نگو .. ، گفتم بخدا راست میگم ، کامبیز گفت چی نوشته بودن ؟ گفتم نوشته بود تا دوشنبه با کلیه مدارک به اداره نظام وظیفه ارتش خودتو معرفی کن وگرنه غایب محسوب میشی .. ، کامبیز چند ثانیه سکوت کرد و گفت حمید جون من داری شوخی میکنی ؟ گفتم نه جون مامانم .. ، رویا هم زیپ دامنشو بالا کشید و گفت راست میگی حمید ؟ گفتم آره بخدا .. ، بعد رو به کامبیز توی تلفن پرسیدم چرا باور نمیکنی ؟ گفت چون تا حالا هیچوقت نشنیدم نظام وظیفه واسه کسی نامه بفرسته که بیا سربازی !! ، اصلا از کجا خبر دارن که خونه شما کجاست ؟؟ کمی ساکت شدم و گفتم خوب چمیدونم حالا که آدرس داشتن و نامه هم فرستادن ، کامبیز گفت چی نوشته بود ؟ گفتم که نوشته بود حداکثر تا دوشنبه مورخه فلان به بهمان آدرس مراجعه کنید .. ، کامبیز گفت والله چی بگم ، دفعه اوله میشنوم اداره نظام وظیفه واسه کسی نامه فرستاده که بیا سربازی ، مردم خودشون میرن خودشون رو معرفی میکنن یا اینکه این دژبانها و ایست بازرسی ها توی خیابون گیر میدن و اگه سربازی نرفته باشی میفرستنت سربازی ، اینجوریشو دیگه ندیده بودم .. ، بابات چی گفت ؟ گفتم بابامو ندیدم ، دیشب نامه رو دیدم و دادم به مامانم اونهم صبح داده به بابام ، گفته از انگلیس که برگشتم میرم ببینم چی میگن .. ، گفت مگه نگفتی نوشته تا دوشنبه ؟ گفتم اوهوم ، گفت بد نشه واست .. ، گفتم چی بگم ، میترسم خودم برم بگیرنم و دیگه نزارن برگردم خونه ! ، کامبیز با ناراحتی گفت خوب آره احتمالش زیاده .. ، حالا پاشو بیا اینجا .. ، گفتم نه .. ، میخوام یه سر برم خونه ارواح .. ، یه آبتنی بکنم .. ، اگه حوصله ات میشه تو بیا بریم اونجا .. ، کامبیز گفت آره .. ، میام ، تو برو من باید مامانمو ببرم خرید ، وقتی برگشتیم میزارمش خونه و بعد میام سمت تو .. ، با خنده گفتم خوب با هم بیاید .. ، خندید و گفت فک نکنم بشه .. ، امشب مهمونی دوره ای داره ، دوستاش امشب همه میان خونه ما .. ، سعی کردم خودمو به بیخیالی بزنم و با خنده گفتم آخ جون پس امشب منم میام خونتون .. ، کلی زن سن بالای اهل حال جمع میشن ، از این بهتر نمیشه ، درد یه پس گردنی صدا دار توی بدنم پیچید .. ، برگشتم و دیدم دست رویا روی هوا داره تاب میخوره و نزدیکه که دومین پس گردنی رو هم بخورم ، خندیدم و جاخالی دادم و به کامبیز گفتم زنت داره با پس گردنی سیاهم میکنه .. ، گوشی .. ، بعد گوشی رو به سمت رویا دراز کردم ، رویا در حالی که گوشی رو از دستم میگرفت گفت خودت کمی کامبیز رو هم داری از راه بدر میکنی ؟ بعد هم گوشی رو در گوشش گذاشت و به کامبیز سلام کرد ، صداش وقتی با کامبیز حرف میزد آروم و دلبرانه شد ، خندیدم .. ، اما دلشوره ام برگشت ، از توی کمد یه شلوار لی و تیشرت برداشتم لبه صندلی گذاشتم و شلوار پلو خوری رو که صبح از روی ناچاری دوباره پوشیده بودم در آوردم و سر جاش توی کمد گذاشتم و با شورت به سمت صندلی رفتم که شلوارمو بردارم و پام کنم اما با دیدن رویا که با دامن نسبتا کوتاه و بدون جوراب وایساده بود و با کامبیز یواشکی تلفن صحبت میکرد شیطون گولم زدم و دستمو بردم زیر دامنش ، حمید کوچیکه بلافاصله تکون خورد و یکم قد کشید ، هنوز دستم لای کون دختر داییم جاگیر نشده بود که یه نفر در اتاقو زد و تقریبا بلافاصله در رو باز کرد .. ، فقط فرصت کردم که دستمو از لای پای رویا بیرون بکشم ، مامانم سرشو از لای در تو آورد که ببینه چیکار میکنیم اما با دیدن من که با شورت وسط اتاق وایساده بودم و دستمو به سمت شلوارم دراز کرده بودم ساکت شد ، نگاهش یه لحظه روی برجستگی کیر نیمه راستم ثابت موند و یکم اخم کرد ، نگاهی به رویا انداخت که داشت تلفنی حرف میزد ، رویا دستی واسه مامانم تکون داد و مامانم با لبخند جوابشو داد ، بعد گفت بیاید چایی تازه و شیرینی بخورید و قبل از اینکه سرشو از لای در بیرون بکشه بهم اشاره کرد که بیا کارت دارم .. ، مامانم که رفت رویا در حالی که هنوز گوشی توی دستش بود با لگد آروم به پام زد ، نگاهش کردم و با عصبانیت اخماشو توی هم کرد ، منظورش این بود که خیلی بی احتیاطی کردم ، راست هم میگفت ، با خودم داشتم فکر میکردم اگه مامانم خفتم کرد بهش چی بگم ، خیلی تیز تر از اون بود که بخوام فکر کنم متوجه نشده که کیرم تقریبا راست بوده و با شورت وسط اتاق وایساده بودم .. ، ابرو و شونه ام رو بالا انداختم ، لباسمو پوشیدم و به رویا گفتم من میرم تو آشپزخونه تو هم بیا .. ، با اشاره سر گفت باشه .. ، از اتاق بیرون اومدم و چرخیدم سمت آشپزخونه اما یه دست از پشت دستمو گرفت ترسیدم و برگشتم ، مامانم دستشو روی بینیش گذاشت و گفت بیا .. ، تقریبا منو میکشید .. ، با خودم گفتم خدا رحم کنه ، تو ذهنم دنبال جواب میگشتم اما هیچی به فکرم نرسید ، گفتم بزار اول ببینم چی میگه .. ، توی اتاق خودشون فوری نشست گوشه تخت و من جلوش وایساده بودم ، با چشمای عصبانی بهم نگاه کرد و بلافاصله پرسید تو با رویا رابطه ای داری ؟؟ خودمو زدم به اون راه و با تعجب گفتم چه رابطه ای ؟ گفت حرف نزن میدونی چی میگم ، گفتم نه بابا ، خواهرمه ، چه رابطه ای .. ، گفت حمید جون من قسم بخور که کاری نکنی .. ، کل فامیل بهم میریزه ها .. ، این از اون چیزها نیست که به این راحتی کسی ازش بگذره .. ، بعد دستشو روی صورتش گذاشت و انگار با خودش ناله میکنه گفت خدایا آخه چه گرفتاری کردی منو ... ، گفتم واسه خودت میدوزی و میپوشی ؟ چی میگی اصلا ؟ مگه چیکار کردم ؟ گفت با شورت و چیز راست وایسادی وسط اتاق جلوی دختره بعد میگی چیکار کردم ؟ گفتم بابا من که همیشه جلوش لباس عوض میکنم ، بعد هم با بی حیایی تمام شلوارمو جلوش پایین کشیدم و به کیر خوابیده ام اشاره کردم و گفتم اینهم بفرما ... ، خواب خوابه !!! اشتباه دیدی ! ، رویا اگه دختر داییم نبود و مثل خواهرم باهاش بزرگ نشده بودم اصلا نگاهش هم نمیکردم ، من اصلا از دختر سیاه و لاغر خوشم نمیاد ! ، مامانم که با دیدن کیر خوابیده من خنده اش گرفته بود و ظاهرا از حرفهای من قانع شده بود خندید و نگاهی به کیر خوابیده ام انداخت و بعد گفت حالا جمعش کن بی حیا ! ، گفتم حالا که وادارم کردی درش بیارم خودت بیا جمعش کن .. ، خنده اش گرفته بود اما میخواست نشون بده که عصبانیه ، اخماشو توی هم کرد و گفت میگم جمعش کن کیرمو که حالا با این حرفها یکم راست شده بود به بازوش مالیدم و گفتم حالا دیگه راست شده حداقل بخوابونش .. ، میخواست نخنده و نشون بده که ناراحته ، از جاش بلند شد و با اخمای توی هم به سمت در اتاق رفت .. ، اما میدونستم تو دلش دیگه فکر بدی در مورد من و رویا نمیکنه و از سرم گذشته و حالا هم حسابی از کارم خنده اش گرفته ، بدون توجه به اینکه شلوارم پایینه و کیر نیمه راستم آویزونه و از توی شلوار بیرونه در اتاق رو باز کرد که باعث شد از جام بپرم و سعی کنم هول هولکی شلوارمو بالا بکشم ، نگاهم کرد و از ته دلش خندید و از اتاق بیرون رفت ..
AriaT
     
  
صفحه  صفحه 81 از 108:  « پیشین  1  ...  80  81  82  ...  107  108  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

یک تابستان رویایی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA