درسته که هممون بی صبرانه منتظر قسمت جدید هستیم اما خب آریا جون هم مثل همه ماها گرفتاری خاص خودش رو داره دیگه دوستان
درسته که هممون بی صبرانه منتظر قسمت جدید هستیم اما خب آریا جون هم مثل همه ماها گرفتاری خاص خودش رو داره دیگه دوستان
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت بیست و چهارم (ماجرای سایه 1) خاطره قبلی رو که براتون تعریف کردم یهو یاد یه ماجرایی افتادم که واسه خودم اتفاق افتاده بود ، وقتی که زنمو تازه طلاق داده بودم با یه دختری آشنا شدم که مدت کوتاهی باهاش دوست بودم ، اسم واقعیش یادم نمیاد اما اینقد مثل سایه وارد زندگیم شد و بعد محو شد که اسمشو گذاشتم سایه .. !! ، ماجرایی که از زبون سایه تعریف میکنم تقریبا عین واقعیته دخترها که رفتن تلفنو برداشتم و دوباره به کارخونه زنگ زدم .. ، آخر وقت بود ، احتمالا یا بابام دیگه راه افتاده بود سمت خونه یا دیگه کم کم راه میفتاد.. ، بابام خودش گوشی رو برداشت ، با هیجان گفتم سلام بابا .. ، گفت سلام .. ، خوبی ؟ گفتم کی میای سمت خونه ؟ گفت دیگه کم کم داشتم راه میفتادم ، کاری داری ؟ گفتم نه فقط خواستم ببینم شما اصلا رفتی ببینی اینها چی میگن یا نه ؟ بابام گفت نه .. ، نیازی هم نیست ، عجله ای هم نیست ، من به شما گفتم بسپرش به من و برو به درسهات برس ، گفتم چشم .. ، بعد گفتم بابا میتونی بیای سمت این خونه جدیده یکی دو ساعت اینجا باشی بعد با هم بریم ؟ با تعجب گفت کاری داری ؟ گفتم من نه اما رویا خیلی دلش واسه شما تنگ شده ، خواهش کرد که یه کاری کنم یکی دو ساعت با شما تنها بشه .. ، بابام خندید و گفت الان اونجاست ؟ گفتم نه اما اگه بدونم میای بهش میگم که بیاد .. ، بابام گفت باشه اما بهتره کم کم این قضیه رو فراموش کنیم ، بعد انگار داره با خودش صحبت میکنه گفت خودم باهاش حرف میزنم .. ، گفتم باشه بابا پس زنگ میزنم که یه آژانس بگیره و بیاد .. ، بابام گفت باشه .. ، تلفن رو قطع کردم و زنگ زدم خونه .. ، مامانم گوشی رو برداشت ، گفت نمیای ؟ گفتم چرا داشتم این جزوه های علی سیاه رو حل میکردم چند تاشو مشکل دارم ، رویا هست ؟ گفت آره الان صداش میکنم ، گفتم میخوام بگم بیاد اینجا با هم اینها رو حل کنیم بعد با هم میایم خونه .. ، مامانم یکم مکث کرد و گفت خوب چرا نمیای همینجا بشینید تو اتاق و حل کنید ؟ گفتم اونجا صدا زیاده ، من نمیتونم تمرکز کنم .. ، هنوز تو فکر صبح بود که منو با شورت و کیر نیمه راست کنار رویا دیده بود ، گفت حمیییید .. ، گفتم دست بردار مامان ، گفت حمید سفارش نکنما ... ، گفتم چی میگی مامان .. ، بعد نیم دقیقه ای گوشی رو توی دستم نگهداشتم تا رویا گوشی رو برداره .. ، حدس میزدم که مامانم هم گوشی رو تو دستش نگهداره که بفهمه من و رویا چی میگیم ، داشتم حرف رو توی ذهن خودم بالا و پایین میکردم که پشت تلفن چی بگم که رویا بفهمه و مامانم هم شک نکنه .. ، رویا گفت الو .. ، گفتم سلام رویا میتونی یه آژانس بگیری بیای اینجا ؟ رویا گفت واسه چی ؟ گفتم دارم این جزوه ها رو حل میکنم اما مشکل خوردم ، رویا گفت خوب بیا خونه حل کنیم ، گفتم اونجا این توله ها سر و صدا میکنن حواسم پرت میشه .. ، بعدشم کامبیز داره میاد اینجا کلید هم نداره .. ، رویا ساکت شده بود و مردد بود ، گفتم بیا دیگه .. ، گفت باشه .. ، گفتم زود بیا که اینها رو حل کنیم بعد با هم برمیگردیم خونه .. ، گفت باشه و بعد گوشی رو قطع کرد ... نیمساعت بعد رویا رسید .. ، یه مانتو شلوار گل گشاد سبز لجنی تنش کرده بود که به تنش عر میزد ، با کفش پاشنه بلند .. ، گفتم دختردایی یکم به خودت میرسیدی .. ، بهش برخورد و گفت مگه اینها چشه ؟ گفتم هیچیش نیست ، یکم گشاده ، با خنده گفت مد شده ! ، گفتم بلکه گونی مد شد ...!! ، خندید و پرسید کامبیز کی میاد ؟ گفتم کامبیز ..؟؟؟ گفت مگه نگفتی کامبیز میاد ؟ گفتم آها .. ، شوخی کردم ، اخم کرد ، گفتم بابام میاد ! ، لبهاش گوش تا گوش به خنده وا شد و پرید بغلم کرد ، خندیدم .. ، زود از من جدا شد و رفت دستشویی ، مطمئن بودم رفته آرایش کنه که بابام میاد دلبری کنه ، نیمساعت بعد بابام هم رسید ، ساعت حدود شیش بعد از ظهر بود و هوا تاریک شده بود ، بابام ماشینشو دم در پارک کرد و اومد تو ، طبق معمول با اینکه آخر وقت بود هنوز صورتش کاملا صاف بود و کت و شلوار مرتبی تنش بود ، نمیدونم چطور اینهمه راه رو رانندگی میکرد که شلوارش چروک و دفرمه نمیشد ، انگار همین الان از اتوشویی بیرون اومده ، هر لحظه آمادگی داشت بره مهمونی !! ، دستشو دراز کرد و باهام دست داد ، رویا در حالی که میدوید پیداش شد و بعد با جیغ پرید تو بغل بابام ، خندیدم و به بابام گفتم ماشینتو جلوی در گذاشتی کلیدشو بده برم یه ساندویچ بخورم و برگردم ، بابام در حای که رویا هنوز بهش آویزون بود دست کرد و از توی جیبش کلید ماشینشو به سمتم دراز کرد ، سوار ماشین بابام شدم و راه افتادم سمت تجریش ، دو ساعتی وقت داشتم و با ترافیک اون روزها میتونستم تو دو ساعت دو بار دور تمام تهران بچرخم !! ، دم ساندویچ فروشی محبوبم وایسادم و یه ساندویچ سوسیس سفارش دادم ، وقتی ساندویچم حاضر شد برگشتم توی ماشین ، شیشه نوشابه رو بین پاهام گذاشتم و یه گاز به ساندویچم زدم و نظرم به کیف سامسونت بابام که روکش چرم داشت و روی صندلی بغل گذاشته بود جلب شد ، معمولا تو وسایل بابام فضولی نمیکردم ، هیچوقت چیز جالبی توش نبود ، یه مشت مدارک و دسته چک و خودکار پارکر محبوبش ، یه ماشین حساب و یه مداد محتویات کیفش رو تشکیل میداد که بدون اینکه کیفش رو باز کنم هم میدونستم توش چی هست ، به اضافه اینکه بابام اینقد وسایلشو با دقت و وسواس توی کیفش میذاشت که اگه حتی درشو باز و بسته هم میکردم و به چیزی دست نمیزدم میفهمید که کیفش دست خورده ، اما اونروز یه پاکت بزرگ روی کیفش بود که درش رو با نخ بسته بودن ، سرمو خم کردم و نوشته روی پاکت رو خوندم ، دارالترجمه رسمی سینا .. ، اونوقتها یه سری پاکتهایی بود که روش دو تا دایره پانچ کرده بودن ، یکیش روی در و یکیش بالای پاکت و این دو تا دایره و رو با یه نخ به هم میبستن و در پاکت بسته میشد ، شبیه این پاکتهایی بود که توی بانکها میدادن که توش پول بزاری ، کنجکاوی قلقلکم داد و در حالی که ساندویچ رو به دست چپم دادم دست راستم رو با دستمال پاک کردم و پاکت رو به سمت خودم چرخوندم و نخش رو گرفتم و از دور دایره ها باز کردم ، مطمئن بودم توش پوله ، وقتی درش رو بالاخره باز کردم با دیدن چند دسته کاغذ که مرتب روی هم گذاشته بودن تعجب کردم ، معمولا هیچوقت اینقد کنجکاوی نمیکردم اما اونشب شاید از بیکاری توجهم جلب شده بود و یه دسته از کاغذها رو بیرون کشیدم ، جدولهای خط کشی شده و اسمهای انگلیسی و جلوش یه سری اعداد .. ، میخواستم بزارمش سر جاش اما با دیدن کلمات انگلیسی تعجب کردم ، متمتیکس ، فیزیکس ، جئوگرافیا ... ، هان ؟ با تعجب دوباره نگاهش کردم و اسم خودم رو بالای صفحه دیدم ، اینها کارنامه های من بودن که ترجمه شده بودن با تعجب همه رو ورق زدم و دیدم تمام کارنامه ها و مدارک درسی من از ابتدایی تا آخر دبیرستان و دیپلم ترجمه شده بودن ، حتی گواهی دیپلم من هم ترجمه شده بود ، همه مدارک مهر برجسته و مهر تاییدیه آموزش و پرورش رو داشت ، خیلی تعجب کردم ، اینها به چه دردی میخورد .. ، بابام هیچوقت کار بیخودی نمیکرد ، با تعجب مدارک رو سر جاش گذاشتم و در پاکت رو بستم ، با خودم گفتم یه سر به ناتاشا بزنم ، غذام رو خوردم و شیشه نوشابه رو پس دادم و دوباره پشت ماشین نشستم و راه افتادم سمت خونه ناتاشای خوشگل ..
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت بیست و پنجم (ماجرای سایه 2) دم خونه مامان بزرگ ناتاشا و جلوی پله ها وایسادم ، بدون خبر اومده بودم و نمیدونستم باید منتظر چی باشم ، حتی به فکرم رسید که برم و از تلفن عمومی سر کوچه زنگ بزنم و بعد اگه اوکی بود بیام ، اما بالاخره کون گشادی غلبه کرد و از پله ها رفتم بالا و زنگ زدم ، با وجود بسته بودن درها و پنجره های خونه یه صدای موزیک از توی خونه به گوش میرسید ، گوش تیز کردم که ببینم چه آهنگیه اما مطمئن شدم ایرانی نیست و مطمئن هم بودم از موزیکهای خارجی که من گوش میکردم هم نیست ، بالاخره بعد از چند بار زنگ زدن صاحبخونه صدای زنگ در رو شنید و بعد صدای موزیک قطع شد ، صدای پای زنونه با تق و تق کفش پاشنه بلند به گوشم رسید و بعد صدای دلنواز ناتاشای خوشگل .. ، کیه ..؟؟ گفتم سلام ناتاشا ، حمیدم ، درو باز کرد و با تعجب و خوشحالی نگاهم کرد ، بعد دستم رو گرفت و کشید تو ، یه لباس کوتاه آجری تنش بود روی کمرش یه کمربند کاموایی بسته بود که دو تا سرش از این گلوله های پشمالو درست کرده بودن ، توی گردنش اما قشنگترین گردنبندی که من تا اونروز دیده بودم میدرخشید ، یه بته جقه از طلای سفید و نگینهای قهوه ای ریز که با لباسش خیلی همخوانی داشت ، گوشواره های آویزش ست سینه ریزش بودن و موهای خرمایی قشنگشو مرتب و قشنگ بالای سرش جمع کرده بود و بسته بود ، کفشهای پاشنه ده سانت ورنی براق قهوه ای و جورابهای رنگ پای نازک .. ، به همه اینها یه بوی ملایم دیور و زیبایی ذاتی ناتاشا رو اضافه کنید تا بفهمید کی در رو روی من باز کرد و من چه حالی شدم ! ، ناتاشا بغلم کرد و بعد لبهای قرمزشو به لبم نزدیک کرد و بوسید ، با احتیاط لبشو بوسیدم و پرسیدم چه خبره ؟ گفت چند تا از دوستها و همکارهای قبلیم اومدن پیشم برای خداحافظی ، یادم افتاد که داره میره و اخم کردم صدای یه زن از توی پذیرایی به گوش رسید که میگفت ناتاشا .. کیه ؟ ناتاشا داد زد غریبه نیست دوستمه .. ، ضبط رو روشن کن .. ، صدای موسیقی دوباره بلند شد ، اونوقتها برک دانس تازه بین جوونها مد شده بود و طرفدار زیادی داشت اما بین بعضی از جوونها و خانواده های پولدار تهران آهنگهای لاتین و رقصهایی مثل لامبادا محبوبیت بیشتری پیدا کرده بود ، صدای آهنگ تند و ریتم رقص با صدای خواننده مردی که از حرفهاش هیچی نمیفهمیدم بلند شد ..، گفتم ببخشید ناتاشا بد موقع اومدم ، باید قبلش زنگ میزدم ، گفت عیبی نداره عزیزم ، گفتم من باید زود برم ، با ماشین بابام اومدم و تو خونه خودم منتظرمه .. ، ناتاشا گفت عیبی نداره بیا به دوستهام معرفیت کنم ، یه لبی هم تر کن و بعد برو ، گفتم آخه مگه مهمونیتون زنونه نیست ؟ خندید و زیر لب گفت یه لاشخورهایی هستن که اصلا از دیدنت ناراحت نمیشن ، باور کن ! ، خندیدم و با هم وارد پذیرایی شدیم ، با دیدن دو سه تا دختر که با سر و صدای موزیک خودشونو تکون میدادن و با حرکات عجیب و غریب میرقصیدن هم تعجب کردم و هم خنده ام گرفت ، با وارد شدن ما یه نفر موزیک رو قطع کرد و دختر ها وایسادن و گفتن اه ه ه ه .. چرا خاموش کردی .. و بعد من و ناتاشا رو دیدن و من هم فرصت کردم که اونها رو تماشا کنم ، تا حالا هیچوقت مهمونی زنونه رو ندیده بودم ، سه تا دختر وسط بودن و میرقصیدن که کوتاهترین لباسهایی رو که میشد تن یه زن کرد پوشیده بودند ، یه زن حدودا چهل ساله که همسن و سالهای ناتاشا بود و یه لباس خیلی کوتاه تنگ و سفید تنش بود و با پاهای برهنه و لخت وسط وایساده بود با دیدن من که همراه ناتاشا وارد شده بودم لبهاش گوش تا گوش به خنده واشد ، یه صدایی زنگدار از پشت سرم گفت آخ جوون پسر !!!! ، فوری به سمت صدا برگشتم ، با دیدن زن سی و هفت هشت ساله ای که با موهای بلند و صاف پشت سرم وایساده بود و یه بلوز تنگ آبی تنش بود و با یه ساپورت سفید کوتاه که یکم از جوراب شلواری کلفت تر بود و راحت میتونستی برق پوست سفیدش رو از توی ساپورت ببینی پشت سرم وایساده بود و یه طوری نگاهم میکرد که انگار شیر گرسنه داره به رون گوزن نگاه میکنه !! ، قیافه اش آشنا بود و یهو یادم افتاد این همون مهساست که توی بیمارستان اونروز داشت با آویر نظر بازی میکرد و بهم کرم میریختن ، از دیدنش توی خونه ناتاشا خیلی تعجب کردم ، سرمو انداختم پایین .. ، باور کنید برای اولین بار توی زندگیم در برخورد با زنها حس میکردم که من طعمه هستم و اونها شکارچی !! ، همه عمرم برعکس بود ، زن که میدیدم فکر میکردم گرگ هستم و اونها میش هستن اما یکی دو بار تو زندگیم کاملا حس طعمه بودن بهم دست داد .. ، یکیش هم اونشب .. ، بهتر بگم از همه بدتر هم اونشب !! ، حس میکردم دارن با چشماشون منو میخورن و لخت میبینن !!! ، مهسا گفت وای ی ی ی چه خجالتی هم هست .. ، ناتاشا گفت اصلا هم خجالتی نیست ، شماها خیلی بد برخورد کردید شوکه شد .. ، زنی که با لباس کوتاه سفید وسط وایساده بود گفت وا ا ا .. چه برخورد بدی داشتیم ، اصلا بیا پیش خودم بشین عزیزم یه قلپ مشروب بخوریم .. ، اسمت چیه ؟ سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم و سعی کردم محکم حرف بزنم گفتم حمید ! بهم نزدیک شد و دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت منم شهلام ! ، واقعا هم عجب چیز شهلایی بود ! ، مهسا دوباره از پشت سرم گفت نمیخواد بری پیش شهلا بیا همینجا پیش خودم بشین ، به سمتش برگشتم گفت من .... نذاشتم حرفشو تموم کنه گفتم مهسا هستین !! ، چشماش از تعجب گشاد شد و با خنده گفت اوه منو از کجا میشناسی ؟ ناتاشا خندید .. ، بعد رو به من گفت تا با بچه ها آشنا میشی من برم برات مشروب بیارم ، بعد به شیشه های خالی روی میز اشاره کرد و گفت اینها ته همه مشروبهای بابام رو در آوردن شهلا گفت وا .. همش دو سه تا شیشه آوردی بابا .. خسیس ... ، مهسا دوباره پرسید منو از کجا میشناسی حمید جان ؟ گفتم تو بیمارستان دیده بودمتون .. ، یهو دوباره نگاهم کرد و گفت اوه ه ه ه .. ، تو همون پسره نیستی که با اون بابای خوشتیپت اونروز اومدید و همه اورژانس رو بهم ریختید و آویر رو هم از بیمارستان انداختید بیرون ..؟؟ سر تکون دادم و تایید کردم ، بقیه دختر ها هم نزدیکتر اومدن مهسا گفت اون آقاهه بابات بود ؟ گفتم آره .. ، با خنده گفت خوب امروز هم با بابات میومدی ! ، خندیدم .. ، مهسا گفت رو به دو تا دیگه از دخترها که دورتر بودن گفت بیاید بچه ها این همون پسره است که اونروز براتون تعریف کردم ، به چهره دو تا دختر دیگه ای که تو مهمونی بودن و داشتن به حرفهای ما گوش میدادن و لبخند میزدن نگاه کردم ، یکیشون گفت من همون اول شناختمش بهش نگاه کردم ، صورتش نسبتا دراز بود و قد بلندی داشت ، رنگ پوستش به زردی میزد ، یه دامن کوتاه اسکاچ پاش کرده بود و با جوراب ساق بلند کلفت رنگ و وارنگ اسکاچ با پیرهن یقه انگلیسی ، تیپش شبیه بچه مدرسه ای های انگلیسی شده بود که اصلا با سن و سالش مطابقت نداشت دقیقتر که نگاه کردم یادم افتاد که همون پرستاریه که وقتی ناتاشا حسابی بهم ریخته بود اومد پیشش و دلداریش میداد و بهش گفت من که چند بار بهت گفتم که این چه آدمیه ... ، وقتی قیافه اش یادم افتاد سر تکون دادم و گفتم آهان الان منم شما رو یادم افتاد ..، دستشو به سمتم دراز کرد و گفت فیروزه هستم ، آخرین پرستار هم یه دختر سیاه نسبتا بیریخت بود که اندام لاغری داشت و صورتش مثل گلابی میموند و یه لباس مسخره کوتاه تنش کرده بود که پاهای لاغر و کجش بد جوری توش عر میزدن .. ، اونهم با یه لبخند مهوع خودشو معرفی کرد ، شراره !! ، تنها چیز بی عیب صورتش دندونهای سفید و مرتبش بود که حتی اونها هم توی اون صورت سیاه و بیریخت بنظر من کاملا بیربط میزد !! ، زود نگاهم رو از شراره دزدیدم .. ، تمام حسهای سکسی و لذتهای چشم چرونی رو تن و بدنهای لخت و سکسی بقیه با نگاه کردن به تن و بدن شراره از سرم بیرون میرفت ! ، وقتی نشستیم تازه متوجه شدم یه دختر دیگه هم توی اون جمع بوده ، یه دختری که روی یه مبل تکی بزرگ نشسته بود و پاهاش رو توی بغلش جمع کرده بود و به ما نگاه میکرد و یه گیلاس مشروب توی دستش بود ، بنظرم میومد اصلا شلوار پاش نیست ، کوچولو و ظریف بود ، اگه بخوام هیکلشو توضیح بدم انگار کیم کارداشیان رو بردارین و از همه ابعاد کوچیکش کنید ، قدش ، هیکلش ، کاملا متناسب بود اما کوچولو ، به نسبت هیکلش کون و سینه بزرگی داشت اما کلا کوچولو موچولو و ظریف محسوب میشد ، وقتی دید نگاهش میکنم لبخند زد و گیلاسشو بالا برد و یه جرعه خورد ، نگاهش کردم و لبخند زدم ، شهلا متوجه شد که اون دختر تنها رو نگاه میکنم گفت ایشون هم سایه خانم هستن ، از دوستای بچگی ناتاشا جون هستن ، بعد در ادامه توضیحاتش با خنده و شوخی گفت امشب ما رو هم تحویل نگرفتن !! ، سایه گفت نه بابا ، یکم حالم خوش نبود وگرنه این مدلی نیستم بخدا .. ، دختر ها خندیدن و شهلا گفت شوخی کردم سایه جون ، راستی هم که سایه مثل اسمش توی سایه بود .. ، وقتی بالاخره پاهاش رو پایین گذاشت با تعجب متوجه شدم که راستی راستی با شورت نشسته !! یه بلوز نازک آبی تنش بود با شورت آبی نخی ! ، هیچی پاش نبود البته مهمونی زنونه بود و لابد عادی بود.. ، بالاخره ناتاشا با یه گیلاس لبالب از مشروبهای قرمز و خوشمزه باباش پیداش شد و گفت مجبور شدم واسه یه بطری مشروب تا زیرزمین برم ، بعد رو به من گفت ببخشید حمید جون زیاد خنک نیست ، مشروب رو به لبم بردم و با لذت یه جرعه خوردم ، چیزی نمونده بود دندونهام از سرمای شراب توی دهنم بشکنه .. ، به ناتاشا نگاه کردم ، خندید و گفت زیرزمین خیلی سرده .. ، بابام هم جعبه مشروبهاش رو توی آب قنات میزاره ! ، خندیدم ، ناتاشا پرسید با بچه ها آشنا شدی ؟ گفتم بله ، ناتاشا با شوخی گفت نخوردنت ؟؟ شهلا بجای من جواب داد خوردنی هم هست ... ، لپام گل انداخت .. ، هیچوقت حتی در مقابل زنهای سن بالا هم اینقد بهم احساس بی دست و پایی دست نداده بود ، حس میکردم کم مونده راستی راستی لختم کنن و بجای عصرونه بخورنم !! ، مهسا دوباره آهنگ رو روشن کرد و خودش زودتر از همه شروع کرد به قر دادن و کونی تاب میداد ، با خودم فکر کردم این اصلا چطوری روش شده اومده خونه ناتاشا ، این همونی بود که با آویر روی هم ریخته بود و در حالی که میدونست نامزد ناتاشاست باهاش روابط پنهانی ایجاد کرده بود عجیبتر از پررویی مهسا برخورد ناتاشا باهاش بود که انگار نه انگار همچین اتفاقی قبلا بینشون افتاده و طوری رفتار میکرد که انگار مهسا یکی از دوستای صمیمیش هست ، آدم از کارهای این دخترها سر در نمیاره والا ! ، شهلا بدون توجه به ناتاشا دستشو روی بالای رون من گذاشت و گفت میای باهام برقصی حمید جون ؟؟ نگاهی به ساعت انداختم و گفتم من از این رقصها بلد نیستم ، یکم هم دیرم شده ، باید زودتر برم خونه ماشین بابام رو بهش بدم میخواد جایی بره .. ، شهلا انگار ذوق بچه دوساله میکنه گفت آخی ... الهی .... !! ، بعد رو به مهسا که انگار وظیفه دی جی رو بعهده داشت کرد و گفت یه آهنگ ایرانی بزار میخوام با این آقا خوشگله برقصم .. ، مهسا خندید و رفت سمت ضبط صوت و توی نوارهایی که جلوی ضبط ریخته بود یه نوار مشکی برداشت ، ضبط رو خاموش کرد و دکمه ضبط رو فشار داد و صداش رو زیاد کرد .. ، صدای لیلا توی فضای بزرگ پذیرایی پیچید .. ، جونی جونم بیا دردت بجونم ، شهلا عین جن زده ها از جاش پرید و شروع کرد با آهنگ قر دادن ، پای برهنه و رونهای سکسیش رو تاب میداد و توی کونش چرخ مینداخت و کمرش رو پیچ و تاب میداد ، سمتم اومد در حالی که همراه با لیلا همخوانی میکرد بهم اشاره کرد که پاشو ... ، شب مهتاب لب دریا سی تو آواز میخونم ... ، بزور منو از جام بلند کرد ، ناتاشا رفت سمت سایه و گفت پاشو دیگه ... ، سایه به علامت مخالفت سرشو تکون داد ، عینکی بود و یه عینک ظریف روی چشماش بود ناتاشا بزور بلندش کرد ، تو هر رفت و برگشت و چرخ زدن فقط چشمم به لای پای سایه بود که با یه شورت سفید نخی داشت اون وسط کونشو حرکت میداد ، قیافه اش بد نبود ، ظریف و نسبتا خوشگل بود ، لبهاش رو قرمز تیره کرده بود ، پوست تنش سفید بود و از پشت عینک ظریفش بنظر میومد که چشمای درشتی داره .. ، چند ثانیه بعد شراره خوشگله هم به بقیه ملحق شد و در حالی که دهنش رو گوش تا گوش به خنده وا کرده بود با پاهای کجش شروع به شلنگ تخته انداختن کرد ، همه حتی سایه که توی خودش بود انگار فقط سایه اش توی جمع بود به حرکتهای مسخره شراره میخندیدن ، اما خود شراره اصلا به خودش نمیگرفت که بقیه دارن مسخره اش میکنن و واقعا فکر میکرد همه خیلی با حرکتهاش دارن حال میکنن و به رقص خودش سرعت بیشتری میداد ، شهلا از خنده پخش زمین شد و از توی لباس کوتاه سفیدش یه لحظه چشمم به شورت قرمزش افتاد .. ، حتی اگه مهندس کشاورزی هم بودی اونجا بالاخره خروس میشدی ! ، سایه بعد از دو سه ثانیه قر دادن خودشو کنار کشید و دوباره به مبل گنده پناه برد ، و صورتشو پشت گیلاس مشروبش قایم کرد ، ناتاشا رو دیدم که با دیدن سایه آروم سری به علامت تاسف تکون داد .. ، آهنگ که تموم شد و شراره بالاخره نشست هیچکس از فرط خنده نفسش در نمیومد ، البته بجز سایه ... ، نگاهی به ساعتم انداختم ، نزدیک دو ساعت بود که از خونه بیرون اومده بودم و تا بخوام برم خونه هم لابد بیست دقیقه راه داشتم ، از جام بلند شدم و رو به ناتاشا گفتم من دیرم شده دیگه ، با اجازه برم ، بابام میخواد جایی بره .. ، اگه با ماشین خودم اومده بودم پیشت میموندم ، شهلا گفت ای جوون خودش هم ماشین داره ، یه روز بیا دنبالم بریم با هم دور دور .. ، خندیدم ، ناتاشا گفت تو با شوهر و بچه هات برو دور دور .. ، خجالت بکش .. ، شهلا با خنده گفت حالا پته مارو نمیریختی رو آب نمیشد ؟ اومدیم یه دوست پسر پولدار تور کنیم ها .. ، این رو گفت و همشون خندیدن ، سایه از جاش بلند شد و گفت منم دیگه برم خونه .. ، حالم خوش نیست شب شما رو هم خراب میکنم .. ، ناتاشا گفت نه .. ، بمون .. ، سایه گفت نه دیگه .. ، میرم .. ، بعد ادامه داد اگه حمید جون مسیرش میخوره منو تا یه جا ببره اگرنه که آژانس میگیرم ، ناتاشا یکم اخم کرد و بعد گفت نمیدونم ، بعد رو به من کرد و گفت حمید جون دیرت نمیشه ؟ گفتم نه خواهش میکنم .. ، خونشون کجاست ؟ بجای ناتاشا سایه گفت امیر آباد شمالی ، گفتم نه ... ، مشکلی نیست من داشتم میرفتم بلوار فردوس ، حالا از اونور میرم سر راه سایه جونو میرسونم .. ، ناتاشا سرشو تکون داد و گفت باشه پس ممنون .. ، سایه رفت که لباس بپوشه ، از بقیه دخترها خداحافظی کردم و با ناتاشا از پذیرایی بیرون اومدیم ، وقتی میومدیم مهسا با خنده گفت تکلیف شهلا که معلوم شد بیا حداقل شماره منو بگیر یه قرار با بابات برام بزار !! ، دخترها قاه قاه خندیدن و منم با خنده اونها خندیدم ، قشنگ منو نخودی حساب میکردن !! ، دم در ناتاشا ماچم کرد و گفت ماشین باباتو بده شب برگرد پیشم .. ، گفتم خیلی دلم میخواد ناتاشا جون اما یه اتفاقی افتاده که شب باید حتما برگردم خونه ، بعد هم سریع واسش تعریف کردم که برای سربازی خواستنم و شب میخوام برم ببینم بابام چیکار کرده .. ، گفت ای وای .. ، بعد گفت اگه زمان شاه بود عموم کارتو درست میکرد اما اوضاع خیلی عوض شده ، تشکر کردم ، ناتاشا گفت اوضاع روحی سایه خیلی خرابه وگرنه نمیگذاشتم مزاحمت بشه ، گفتم نه بابا اما تا اومدم از ناتاشا بپرسم چرا اوضاع روحیش خرابه و چشه همون موقع سایه هم رسید ، لباس پوشیده بود ، یه مانتو شلوار مشکی گشاد ، اما واقعیتش اینه که من هنوزم لخت و با شورت میدیدمش !! ، گفت مزاحمت نباشم .. ، گفتم نه خانم چه مزاحمتی .. ، با سایه از ناتاشا خداحافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم .
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت بیست و ششم (ماجرای سایه 3) یکم که راه افتادیم گفت ماشین قشنگیه .. ، گفتم ماشین بابامه .. ، یه غمی توی چهره اش نشست ، گفتم ازدواج کردی سایه خانم ؟؟ یکم اخم کرد اما بعد گفت آره ازدواج کردم اما شوهر ندارم !! ، گفتم ای وای ببخشید .. گفت نه بابا نه فوت کرده نه جدا شدیم ، گفتم آهان ... ، دیگه جرات نکردم بیشتر پاپی بشم .. ، کلا دو ساعت بود باهاش آشنا شده بودم اونهم در حد سلام و علیک به اضافه اینکه درسته که ریزه میزه و ظریف بود اما سنش حداقل ده سال از من بیشتر بود .. ، نزدیکهای امیر آباد بودیم که سایه سرشو بلند کرد و گفت نمیخوام برم خونه .. با تعجب نگاهش کردم ، گفت پشیمون شدم نمیرم خونه .. ، گفتم پس کجا میخواید برید ؟ گفت همینجا پیاده ام کن یکم قدم میزنم و بعد میرم خونه .. ، به حال و روزش نگاه کردم و دلم سوخت گفتم هر جا میرید برسونمتون .. ، گفت نه ، میخوام برم به یکی بدم !! ، فک کردم اشتباه شنیدم .. ، با تعجب گفتم چی ؟ با چشمای درشتش از پشت اون عینک ظریف نگاهم کرد و دوباره محکم گفت میخوام برم یکی رو پیدا کنم و بهش بدم !!! ، برای اولین و آخرین باری بود که توی زندگیم یه زن که تازه باهاش آشنا شده بودم ، نه جنده بود و نه بی پدر و مادر مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفتم میخوام برم به یکی بدم .. ، یکم مکث کردم و بعد با خنده گفتم خوب چرا راه دور بری بیا بریم خونه ما .. ، گفت یه لحظه نگهدار ، ماشینو توی یکی از کوچه های امیر آباد شمالی نگهداشتم ، بهم نگاه کرد و با چشمای بی حالت گفت ماچم کن .. ، با تردید سرمو بهش نزدیک کردم ، سرشو بهم نزدیک کرد ، لپشو بوسیدم ، لبشو جلو آورد و گفت لبمو ببوس .. ، بوسیدمش ، دستمو گرفت و روی پای خودش گذاشت و گفت بغلم کن ..!! ، خیابون خلوت بود اما بالاخره تک و توکی آدم رد میشدن ، گفتم سایه خانم اینجا که جای خوبی نیست ، گفت پس پیاده میشم ، واقعا هم داشت پیاده میشد ، دستشو گرفتم ، گفت بغلم کن ! ، ناچار بغلش کردم و دوباره لبهاش رو بوسیدم .. ، حسابی راست کرده بودم ، گفت باشه بریم خونه ات !! ، در حالی که از تعجب داشتم میمردم و از کارهاش سر در نمیاوردم راه افتادم سمت خونه خودم .. ، با خودم فکر میکردم به بابام چی بگم ، اما با فکر اینکه بابام خودش تازه از روی رویا پاشده و حقی نداره که بخواد بهم گیر بده فکر خودمو خالی کردم ، دم خونه وایسادم ، سایه عین منگها هیچ عکس العملی نشون نمیداد .. ، با خودم داشتم فکر میکردم شاید آوردنش به خونه اصلا فکر خوبی نبوده ، اشاره کردم که پیاده شو .. ، پیاده شد و نگاهی به خونه انداخت و گفت این خونه توئه ؟ در حالی که کلید رو توی در میچرخوندم گفتم اوهوم .. ، گفت بابات اینها نیستن ؟ گفتم بابام الان اینجاست اما این خونه بابام اینها نیست ، خونه منه ... ، کمی تعجب کرد و بعد پرسید مگه چند سالته ؟ گفتم بیست ! ، گفت حدس میزدم ، با این سن تنها زندگی میکنی ؟ گفتم تقریبا ... ، بعد یه فکری کردم و بهش گفتم یه لحظه میشه منتظر باشی ؟ فکر کردم شاید بابام و رویا تو وضعیت خوبی نباشن و اگه سایه اونها رو تو اون وضع ببینه خوب نباشه .. ، اما در خونه رو که باز کردم از همونجا دیدم که بابام و رویا توی آشپزخونه روبروی هم نشستن و چای میخورن .. ، البته رویا یه بلوز کوتاه و یه جوراب شلواری پاش بود .، به سایه اشاره کردم که بیا تو .. ، بابام متوجه برگشتنم شد .. ، بلند شد و گفت چقد طولش دادی حمید جان .. ، رفتی یه ساندویچ بخوری ... ، بعد با دیدن سایه بقیه حرفشو خورد .. ، گفتم بابا این سایه خانمه ، بابام سر تکون داد و دستشو دراز کرد و با سایه دست داد .. ، بعد بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه گفت من و رویا دیگه داشتیم میرفتیم ، تو شب میای خونه ؟ گفتم معلوم نیست بابا ... ، بابام سر تکون داد و گفت باشه .. ، رویا که صدای حرف زدن ما رو شنید از آشپزخونه بیرون دوید اما با دیدن سایه جا خورد .. ، رو به سایه گفتم این دختر داییمه ، بعد هم به رویا گفتم ایشون هم سایه خانم هستن ، رویا از همون دور سلام کرد و گفت من برم لباس بپوشم زودتر برم ، بعد رو به من با طعنه گفت اگه دلت خواست جزوه های علی آقا رو تموم کن ! ، پنج دقیقه بعد بابام و رویا خداحافظی کردن و رفتن .. ، سایه با تعجب گفت چقد با بابات راحتی ! ، گفتم اوهوم .. ، گفت حتی نپرسید که من کی هستم .. ، گفتم اوهوم .. ، شونه اش رو بالا انداخت و گفت چه خونواده عجیبی ! ، بعد انگار با خودش حرف میزنه گفت البته هیشکی از خونواده خودم عجیبتر نیست .. ، گفتم چی ؟ گفت هیچی ! دستشو گرفتم و بردم تو اتاق سرهنگ ، تا اون لحظه فقط یه چیز از سایه میدونستم ، میدونستم که میخواد بده و میدونستم که میخوام بکنمش !! ، گفتم بیا بغلم دوباره بمالمت ! ، بهم نزدیک شد ، لبهاش رو بوسیدم و سفت بغلش کردم ، آه کوچیکی کشید و تو بغلم ولو شد ، میذاشت راحت دستمالیش کنم و هر کاری دلم میخواد باهاش بکنم ، لباسهاش رو با سرعت از تنش بیرون آوردم و پرت کردم روی مبل کنار تخت ، زیر لباس نازکی که تو خونه ناتاشا دیده بودم یه سوتین سفید نخی تمیز تنش بود ، ست شورتش ، تمیز بود و بوی عطر ملایم شیرینی میداد ازش لب گرفتم و پرتش کردم روی تخت ، سینه هاش سایز هفتاد و پنج بودن که به نسبت ریزه میزگی هیکلش سینه های درشتی محسوب میشدن .. ، سوتینشو هم پرت کردم کنار بقیه لباسهاش ، نوک سینه هاش کوچولو و صورتی پررنگ بود که با یه هاله کوچیک از صورتی کمرنگ احاطه شده بود ، خیلی سینه قشنگ و خوشفرمی داشت ، سینه هاش رو توی دستهام گرفتم و مالیدم .. ، تنها صدایی که از سایه در میومد آهها و نفسهای کم صدا بود .. ، نه موافقتی میکرد و نه مخالفتی ! ، انگار با یه عروسک زنده بخوای سکس کنی ، دو طرف شورت سفیدشو گرفتم و پایین کشیدم ، کمکم کرد که شورتشو راحت در بیارم ، کسش صاف صاف بود ، تازه شیو کرده بود و بوی خوبی میداد .. ، لای پاشو باز کردم و با انگشت با کس مینیاتوریش بازی کردم ، واقعا میترسیدم که اگه بکنمش کسش جر بخوره ، با انگشت چوچولشو مالیدم و انگشتمو اروم توی کسش فرو کردم ، کس تنگش با شدت انگشتمو به خودش فشرد ، با خودم گفتم این کس هنوز آکبنده !! ، از جام پاشدم و شورتمو پایین کشیدم ، یه لحظه نفسشو حبس کرد که یه چیزی بگه ، همون موقع از توی کمد یه کاندوم برداشتم و دادم دستش ، حرفشو خورد ..، فکر کنم نگران همین بود ، کاندومو دادم دستش عین منگها نگاهم میکرد ، گفتم بکش روش دیگه .. ، گفت آهان .. ، بازش کن ، ازش گرفتم و بازش کردم و دوباره دادم دستش ، عین بچه های بی دست و پا که فرق کاندوم رو با بادکنک نمیدونن دستش گرفت و بازش کرد ، قاه قاه خندیدم و گفتم حالا که بازش کردی چطوری میخوای بکشی روش ؟ خندید و گفت مگه اینطوری نیست ؟؟ گفتم نه باید نوکشو میذاشتی و بعد بازش میکردی .. ، خندید و گفت خوب بلد نیستم .. ، گفتم یه کاندوم بلند نیستی بزاری اما میخواستی بری تو خیابون دنبال یه نفر بگردی که فقط بهش بدی ؟؟ گفت باز هم داری ؟ گفتم آره .. ، دست کردم و یه کاندوم دیگه از توی کمد برداشتم و بهش گفتم حالا اینقد حرف الکی زدی این خوابید ، راستش کن دوباره که کاندوم بزارم .. ، گفت خوب همینطوری که خوابیده که راحت تر میتونی کاندوم بزاری .. ، دیدم طرف شوت شوته .. ، دستشو گرفتم و روی کیرم گذاشتم و گفتم وقتی خوابیده اصلا نمیشه کاندوم گذاشت .. ، بجنب .. ، با دست با کیرم ور میرفت دو سه دفعه هم دهنشو نزدیک کرد که ساک بزنه اما انگار پشیمون شد ، منم اصراری نکردم ، وقتی بالاخره دوباره راست کردم اینبار کاندوم رو خودم پاره کردم و بهش گفتم نگاه کن .. ، بعد هم کشیدم روی کیرم ... ، دو تا پاهاش رو توی دستهام گرفتم و از هم باز کردم ، انگار بخوای با دختر سیزده چهارده ساله سکس کنی .. ، همه چی در همون حد مینیاتوری !! ، کیرمو با احتیاط روی کسش گذاشتم و آروم هل دادم تو .. ، دادش در اومد ، در حدی که بخوای کون یکی بزاری تنگ بود .. ، تا کیرم بخواد تو کسش جاگیر بشه بیست بار جیغ زد و هوار کشید .. ، اما بالاخره شروع کردم به تلنبه زدن توی اون کس تنگ .. ، آخ چه کیفی میداد .. ، کس تنگ و دختر خوشگل کوچولو موچولو .. ، تنها چیزی که باعث میشد خیلی لذت نبرم این بود که میدیدم سایه اصلا لذت نمیبره .. ، انگار مجبورش کرده بودن بیاد و بده !! ، مطمئن بودم تا صبح هم تلنبه بزنم و عقب و جلو کنم اون ارضا نمیشه .. ، اصلا تو باغ نبود ! ، چند بار میخواستم ولش کنم اما دلم نیومد کس به اون تنگی رو نکرده ول کنم ! ، بعد از نیمساعت که داشتم کسشو میگاییدم قیافه اش و نفس زدنهاش مثل همون لحظه اولی بود که تازه شروع کرده بودم ، بیخیال ارضا شدن سایه شدم ، پاهای خوشگل و خوشتراششو به صورتم چسبوندم و کیرمو تا ته توی کسش فرو کردم ، انگار از خواب پرید و یه جیغ کوچولو کشید ، توجهی نکردم و به سرعت کردنم اضافه کردم .. ، بعد از چند تا تلنبه دیگه نفسهام به شماره افتاده بود و به هن و هن افتاده بودم اما با شدت ادامه میدادم .. ، دو تا دلیل عمده داشت که آبم نمیومد .. ، یکیش این بود که کاندوم داشتم و دومیش این بود که وقتی به قیافه بی حالت سایه نگاه میکردم حس سکس از کله ام میرفت ، اما بالاخره به هر جون کندنی بود با دو سه تا تلنبه محکم توی کس تنگ سایه غرشی از ته دلم کشیدم و ارضا شدم ، اینکه میدونستم کاندوم دارم یه خوبی داشت اونهم این بود که میتونستم کیرمو بیرون نکشم و تا اخرین قطره آبمو توی کسش خالی کنم .. ، وقتی بالاخره از روش پاشدم و کیرمو بیرون کشیدم سایه با دیدن کیر نیمه خوابیده من و کاندومی که آبم از نوکش آویزون شده بود خنده اش گرفت و غش غش خندید .. ، بغلش کردم ، گفت میتونم اینجا یه دوش بگیرم ؟ گفتم یه فکر بهتر دارم .. ، از توی حمام یه حوله برداشتم و دور تن لختش کشیدم و دستشو گرفتم و گفتم بیا .. ، فکر کرد میخوام ببرمش تو یه حمام دیگه .. ، اما وقتی دید دارم از خونه خارج میشم وایساد و دستمو کشید .. ، گفت کجا ؟ دستشو کشیدم و گفتم بیا .. ، کشون کشون تا کنار استخر که از روی آبش بخار بلند میشد کشیدمش و گفتم بیا بجاش آب تنی کنیم .. ، نوک انگشت پاشو توی آب زد و وقتی مطمئن شد آب گرمه با خوشحالی حوله رو کناری انداخت و پرید توی آب .. ، شنا کردنش از سکس کردنش خیلی بهتر بود ، عین ماهی توی آب بیصدا اینور و اونور میرفت .. ، پریدم توی آب و شنا کردم کنارش .. ، گفتم شنا رو کجا یاد گرفتی .. ، با صدای گرفته گفت استخر دانشگاه ! ، کمی بعد از شنا خسته شد و کنار استخر وایساد ، رفتم و از پشت بغلش کردم و سینه هاش رو توی دستام گرفتم ، با بغض گفت بابام استاد دانشگاه بود .. نذاشت که ازش بپرسم مگه حالا کجاست .. ، گفت اول انقلاب گفتن کمونیسته اعدامش کردن ، اروم گفتم متاسفم ... ، گفت میشه بریم تو ؟ گفتم اوهوم ، از استخر بیرون پریدم و کمکش کردم اونم بیرون بیاد .. ، حوله رو دور تنش پیچیدم و رفتیم داخل ، گفت مشروب داری ؟ میدونستم خونه ناتاشا هم حسابی خورده .. ، گفتم یه ته شیشه دارم برو تو اتاق میارم .. ، وقتی رفت سمت اتاق سرهنگ از توی یخچال یه شیشه مشروب رو که فقط تهش یکم داشت برداشتم و با یه لیوان رفتم سمت اتاق .. ، تکیه داده بود به بالش و لحاف رو تا گلوش بالا کشیده بود ، کنارش رفتم زیر لحاف و تنمو به تن لختش چسبوندم و لیوان رو نصفه از مشروب پر کردم و دادم دستش .. ، تشکر کرد و یه قلپ خورد بعد به لیوانش زل زد و انگار که با خودش حرف میزنه سر صحبت رو باز کرد و گفت بابام که بود وضعمون خیلی خوب بود .. ، خونمون تو نیاورون بود و هر سال سه ماه تابستونو میرفتیم اروپا .. ، وقتی بابامو اعدام کردن وضعمون رو به وخامت گذاشت .. ، گفتم خواهر و برادر دیگه ای نداری ؟ گفت نه ، فقط منم و مامانم .. ، بعد با عصبانیت و زیر لبی گفت کاش اونم نداشتم !! ، با تعجب نگاهش کردم ، گفت مامانم وقتی بابام بود هم پسر باز بود ، گاهی پسر میاورد خونه اما من بچه تر از اون بودم که سر در بیارم ، حسابی هم تهدیدم کرده بود که به بابام نگم .. ، وقتی بابام مرد دیگه علنی شد ! ، میرفت پارک و اینور اونور بعد با یه مرد برمیگشت و با هم میرفتن تو اتاق تا صبح سر و صدای سکسشون دیوونه ام میکرد ، چند بار مردهایی که آورده بود تو خونه سعی کردن با من هم بخوابن اما با جیغ و داد من ول کردن .. ، خلاصه توی دانشگاه یکی از پسرها که چند سالی از من بزرگتر بود بهم پیشنهاد ازدواج داد ، چند سالی باهام دوست بود و توی خونه ما رفت و آمد داشت ، مامانم هم ازش خوشش میومد ، وقتی دانشگاهش تموم شد رفت تو یه شرکت راه سازی مشغول به کار شد و در آمدش هم بد نبود .. ، بعد بهم گفت بیا با هم ازدواج کنیم .. ، پدر و مادرش اول مخالف بودن اما بعد با دیدن من راضی شدن .. ، خلاصه یه سال پیش ازدواج کردیم .. ، اون اومد تو خونه من .. ، بعد به عنوان توضیح اضافه کرد بعد از فوت بابام خونه به من رسید و بنام منه ! ، فکر میکردم دیگه سر و سامون گرفتم ، وقتی به سام گفتم مادرم جایی رو نداره و قراره با ما زندگی کنه با کمال تعجب اصلا ناراحت نشد ، یه عروسی مختصر گرفتیم و بعد اون هم اومد توی خونه من و زندگی مشترکمون شروع شد ، یکم مکث کرد و دوباره یه قلپ از مشروبش رو مزه مزه کرد و بعد گفت مامانم همیشه توی خونه ولنگ و باز میگشت ، فکر میکردم که وقتی شوهر دار بشم درست میشه اما درست برعکس شده بود ، میرفت و شورت و سوتینها و لباسهای سکسی مارک دار میخرید و توی خونه عملا لخت میگشت .. ، چند بار بهش تذکر دادم اما عین خیالش نبود و بهم گفت مثل اینکه جامون برعکس شده ، من باید به تو تذکر بدم به تو نیومده که بخوای واسه لباس پوشیدن من نظر بدی ... ، از اونطرف هم شوهرم بعد از چند وقت دیگه با من نمیخوابید .. ، فکر میکردم خسته است .. ، زیاد به روش نمیاوردم ، بعد یهو یه هقی زد گریه کرد و بعد گفت اینقد من احمق و بی دست و پا هستم که نفهمیدم این چند وقته اینها همش با هم رابطه دارن .. ، تا اینکه چند روز پیش یه شب سام و مامانم که تو اتاق بودن و داشتن حرف میزدن صدام کردن .. ، رفتم پیششون و دیدم مامانم تقریبا لخت نشسته کنار دست سام ، شصتم خبر دار شد که چه خبره .. ، ولی چه دیر .. ، خیلی راحت و پررو گفتن که همدیگه رو دوست دارن و دیگه نمیتونن به روابط پنهانیشون ادامه بدن .. ، سام توی چشمام نگاه کرد و گفت من از اولش هم عاشق مامانت بودم ، بخاطر رسیدن به اون با تو ازدواج کردم ! ، بعدش هم گفتن دو تا راه داری ، یا همینطوری زندگیمون رو ادامه میدیم با این تفاوت که شبها سام بجای پیش من میره پیش مامانم میخوابه یا اینکه میگردن و یه جا اجاره میکنن و میرن اما سام هم منو طلاق میده و دیگه خرجی بهم نمیده .. ، اینو گفت و زار زار زد زیر گریه ، دلم با دیدن گریه اش ریش شد . ، گفتم خوب .. ، گفت خوب دیگه .. ، دو روز گریه کردم و زار زدم که بلکه اینطوری زندگیمو خراب نکنن اما تو دل سنگشون اثری نداشت .. ، حالا دو سه روزه صبحها میزنم و میرم پیش دوستام و شب برمیگردم و تو خونه تنها میخوابم ، اونها هم پررو پررو میرن تو اتاق و تا صبح صدای سکسشون دیوونه ام میکنه .. ، مغزم تیر میکشید ، با خودم فکر میکردم مگه میشه آدم با جیگرگوشه خودش این کارو بکنه .. ، سایه ادامه داد دیروز بابای ناتاشا صدام کرد ، از ناتاشا داستان منو شنیده بود ، بهم گفت خرجتو من میدم ، فعلا هم بیا تو شرکت خودم کار کن ، بهشون بگو با زبون خوش زودتر برن و طلاق تورو هم بدن وگرنه وکیل میگیرم و روزگارشون رو میکنم روزگار سگ .. ، من اینها رو به شوهرم و مادرم نگفتم ، چون میترسیدم باهام لج کنن یا کتکم بزنن ، اما بهشون گفتم کار پیدا کردم و بهتره زودتر برن .. ، امشب هم اصلا دلم نمیخواست برم خونه .. ، چون اصلا طاقت دیدن اون دو تا رو نداشتم ، دلم میخواست یه پسر رو پیدا کنم که بغلم کنه ببوسه و باهام عشق بازی کنه .. ، قرعه به نام تو افتاد ! ، بغلش کردم و فشارش دادم و گفتم حالا که بابای ناتاشا قول داده کمکت کنه دیگه مشکلی نیست .. ، اینجا هم منو به عنوان دوست قبول کن .. ، هر وقت مشکل داشتی یا نخواستی خونه بمونی بیا اینجا شب بمون ماچم کرد و تو بغلم ولو شد و من محو بازیهای روزگار به فکر فرو رفتم !
آخ آخ. داستان سایه چه گیرا بود تموم شد یا ادامه هم داره؟ من چند وقتی نبودم الان اومدم 2تا قسمت به علاوه قسمت خواهرزن رو خوندم، چه کیفی داد در ضمن من اصلا نمیتونم شما رو به عنوان یک مرد میانسال 40-50 ساله تصور کنم، هی حس میکنم 20 سالتونه و همون حمید هستید ?-: در هر صورت منتظر قسمت های جدید این داستان هستیم. موفق باشی