روز های اخری دوران اموزشی سخت و ولی خوش خاطره رو داشتم سپری می کردم پایان اموزشی که برای سایر دخترا مایه خوشحالی بود که از سختی و مرارتش خلاص می شدند ولی من برخلافشون ناراحت و دلتنگ بودم که از شهریارم باید جدا میشدم چاره ای نبود و باید اماده میشدیم که وارد یک دوران جدید فصل سربازیمون بشیم یعنی تقسیم و رفتن به دهات و روستاها ...من اموزگار سپاه دانش شده بودم و قرار بود به یکی از دهات تقریبا دور اطراف شهرمون منتقل بشم ......اوووه خدای من ..تا حالا تجربه زندگی در روستا رو نداشتم و اصلا فکرشو هم نکرده بودم یعنی یک سال و اندی زندگی در روستا ......در اخرین روز اموزشیم در پادگان وتمرینی که پایان معنی می داد ...شهریار بهم یک دفترچه دویست برگی داد که حاوی برنامه و ادامه تمریناتم و حرکات مختلف رزمی با نقاشی و شکل و فرم کارتونیک که بخوبی من می تونستم در غیاب استادم همچنان ادامه دهتده ورزشم باشم ...از این کارش فوق العاده خوشحال و سورپرایز شدم .......ولی باید ازهمدیگه به اجبار جدا میشدیم واین خیلی خیلی سخت و دشوار و غم انگیز برای جفتمون بود ...شهریار به مرکز باید بر می گشت محل خدمتش در دربار و گارد شاهنشاهی بود .........در غروب اخرین روز خدمتم در پادگان و در گوشه دنجی در محوطه تمرینم .....شهریار دستاشو دور کمرم حلقه کرد و به چشام خیره شده بود ......از شدت غصه و اندوه حرفی برای گفتن نداشتم و فقط عکس العملکم قطرات اشکی بود که از چشام میومد طعم و بوی و مزه این اشک ها فقط فقط اسمش عشق بود و بس .........سحرم ......میدونی امروز اخرین دیدارمونه ......خیلی سخته ازت جدا میشم ......عشق من.....نفسم .....اه خدای من .........خیلی دوستدارم .....دوس دارم تا لحظه جدا شدن در اغوشم و بغلم نگه ات دارم ..........شهریار ...شهریار ...جووونم عمرم ......لطفا با من حرف بزن ....منواز اغوشت دور نکن .....بدونه تو نمی دونم چیکار کنم ..زندگی برام سخت شده شهریار ........نمی دونم سحرم .....منم از تو بدتر ......چاره ای نداریم ..ولی باید تحمل کنیم حداقل تا نوروز امسال که بیام خواستگاریت و با هم نامزد بشیم ....عروسیمون میفته واسه بعد از سربازیت منم تا اون موقع کاملا اماده میشم برای شروع یک زندگی شیرین و رویایی با تو .......اه شهریار ....برام نامه بنویس ........سحر تو برای من خیلی ارزش مندی میتونم تا لحظه دیدار دوباره ببوسمت ؟......چرا که نه شهریار .......منو ببوس ......دوست دارم شهریار ......اووووویی.............طولانی ترین و با احساس ترین بوسه رو بهم دیگه کادو دادیم ...بوسه ای که تایم مشخصی نداشت و نمی دونم چن ثانیه ..چن دقیقه شد ..همینو میدونم چشامونو بسته بودیم دستامون دور کمر و پشت و جتی باسنم حلقه و نوازش میشد .......شهریار اشکای صورتمو با زبونش لیسید و به عنوان اخرین بوسه ایکه از لبم می گرفت به نشونه قرار داد و سند قلبی و احساسی عشقمون قلمداد کرد . ...و از همدیگه ناچارا جداشدیم .........اخرین شب پادگان شبی شد که خیلی به ماها سخت و مقرراتی نگذشت چون نه از خاموشی زود هنگام خبری بود و نه از بیدارباش صبج گاه و باقی تشریفاتش ...فقط فقط بزن و بکوب و خنده و شوخی و رقص و ووو...ولی من همه فکر و ذهنم شهریار بود و توجهی به پیرامونم نداشتم ...ندا و میترا منو که با شرایطم دیدند ازم دور شده بودند و به خوشی و کیف و حال خودشون مشغول بودند .....خوابم نمی اومد و تنها به اینده و عشقی که گرفتارش شده بودم فکر می کردم ...یهو ندا با عجله اومد سراغم .....سحر بیا کارت دارم ...چیه ندا حوصله هیچ چیزیو ندارم .....لطفا منو بی خیال باش .......ده بیا ببین چه خبره اینجا تنهایی نشستی که چه بشه .....خیلی خب ...اومدم .......وای وای ندا اینجا چه خبره ......نیگاه میترا و عطیه و ترانه و سهیلا .........اررره ندا دارن لز می کنن ....به خدا این میترا اوضاعش حیلی خرابه ......اینو باباو مامانش بایدزود شوهر بدن وگرنه همه کسو الوده می کنه ...عطیه که دختر نماز خون و سربزیری نشون می داد اوا چرا این جوری می کنه ...ارره سحر منم دارم شاخ در میارم ........برم برنامشونو بهم بزنم ...خجالت نمی کشن ...نرو سحر ....به ما چه مربوطه ....بزار حالشونو بکنن ...بری بهت میگن به تو چه و کنف میشی ......ندا تو چرا نرفتی .....سحر من از لز حالم بهم می خوره ...ههههه...ندا پس اون روز چرا از کون دادن به احمدی خوشت میومد ....خب دیگه اون فرق می کرد ...اوا ندا لز که از کون دادن بهتر و مطمئن تره ......چی بگم ....ولی سحر یه چیزی میگم به کسی نگو و اینو یه راز بدون من به تو اطمینان دارم و مثل میترا فضول و حبر چین نیستی ...همیشه بهت اطمینان داشتم ..راستش سحر از کون دادن خوشم اومده و اگه بگم بهش معتاد شدم ..شاید باور نکنی ......احمدی بیشرف ابشو که توی کونم ریخت مثل سوزنی شده که گاه و بیگاه بهم میخوره و تحریکم می کنه که باید با چیزی اروومش کنم ......خب چرا موضوعو کش میدی ..یه دفعه بگو سوراخم میخاره ......ارره سحر همونی که تو میگی ....خب لابد الان میگی بازم رفتم سراغ احمدی و بهش دادم .....نه نه اصلا ...ولی به یه نفر دیگه دادم ... به کی ؟......به گروهبان فلاحت......واه واه اون که یک پیرمرده و با اون شکم گنده اش چه جوری قبول کردی بهش بدی ..بابا توم کون اگه می خای بدی به کسی بده لااقل ارزش داشته باتشه مثلا جوون و خوش قد و بالا و با کلاس باشه ...نه فلاحت ......هههههه......خب منظورت با اون مشخصات فقط شهریار میتونه باشه ......ها ......واه ندا .....نکنه میخای بگی شهریار بوده نه فلاحت ......وای سحر چرا عصبی شدی .....نه بابا شهریار خیلی جنتلمن و با کلاسه و اهل این جور کارای کثیف نیس ......میدونم بهش احساس داری .......نه بابا حس چی .....فقط کنجکاو شدم .....ارره جون خودت ..درسته من مثل تو باهوش و زرنگ نیستم ولی می فهمم که عاشقش شدی .....ستاره هم مثل تو عاشقش شده و دو بار دیدمش که بهش اظهار عشق می کرد ..ولی شهریار ازش خوشش نمیاد و جوابشو نمی داد .......نگفتم تو عاشق شهریار شدی اینو که گفتم نفس تازه ای کشیدی و گل از گلت شکفته شد ...........سحر .میگم گرسنه ات نشده ...چرا ندا شامو خوب نخوردم ..مگه خوردنی سراغ داری ...اررره خوبم سراغ دارم ..بیا ببرمت جایی که هر چی دوس داری به عشق و میلت نوش جون کنی ......ندا حال و حوصله دردسرو ندارم این شب اخریو بزار راحت باشم ..ای بابا بیا خیالت راحت باشه اونش بامن .......ندا منو به طرف اشپز خونه پادگان میبرد و همون جایی که گروهبان فلاحت مسئولش بود ...پس این دختر کونش میخاره و و ایا به صلاحه که باهاش برم ...ولی گشنمه و هوس غذای چرب و نرم و خوشمزه ای کردم . اه خدا چیکار کنم ولی .بی خیال برم ..شکمی از عزا درارم ..الان که فلاحت باید در خواب باشه پس جای نگرانی نیس .......ندا به شکلی در ورودی اشپز خونه رو باز کرد که انگار بار اولش نبوده و این نشون از این می داد که با فلاحت بارها داشته ....وای ..وای خدای من کون دادن هم خودش یک حالت اعتیاد از نوع و کلاس سکس و سکسولژی واقعا میتونه باشه ..که من حواسم باشه باید خوب بدونم و مد نظر داشته باشم ......ولی چرا این در بازه و قفل و کلید نخورده ؟......نکنه از قبل قرار و قول داشتن ....و من امشب گرفتار فلاحت و چه بسا همکارای هوس بازش نشم .......خواستم برگردم ولی بوی خوشمزه قرمه سبزی و مرغ و سیب زمینی سرخ کرده منو میخکوب کرد و شکمم به قار و قور افتاد .....اه خدا گور پدر خطر و ترس .....من که نمی ترسم .....برم جلو و ادامش بدم ......ارره برای من زشته که بترسم هر چی باشه ورزش کارم و یه چیزایی از فنون رزمی رو یاد گرفتم ......با ورود به محوطه سالن اشپز خونه ندا از پشت سرم درو بست و چراغو روشن کرد ......وای خدای من ......در انتهای سالن فلاحت با حالت مسخره و خنده دار هیکل و شکم گنده اش برامون فیگور گرفته بود سینه هاشو مثل این داشیا و لاتا پهن کرده بود زیر پیرهنی که تنش بود از شدت گندگی شکمش تا بالای نافش بالا اومده بود و گاها انگشتاشو به شکمش می گرفت و می خاروند .....فکر کنم از بس شکمش گنده و مثل زن حامله ۹ماهه شده بود که ممکن نبود که کیرشو ببینه ..مگه با کمک ایینه ......ههههه...واقعا ندا چرا قبول کرده به چنین دکور و هیکلی کون بده من که درک نمی کنم ..........دخترای خوشکل و ناز .....این وقت شب لابد که گرسنه باشن ......بله سر گروهبان درست گفتین ........خب میدونم چه چیزایی میخای ..این دختر خوشکل هم حدس میزنم مثل خودته ......نه نه ایشون فقط غذا می خورن ......بهتره قربان بهتون بگم همون دختریه که زیر نظر شهریار اموزش می بینن ..اهان ....گفتم قیافش اشناس .......چه افتخاری بهتر ازاین ........از چشاش شهوت و مستی میبارید ..... در پادگان که نوشیدن مشروبات الکی قدغنه و من که این مدت ندیدم .....ولی هیچ چیزی غیر ممکن نیس و چه بسا این مرد چاقالو الکل خورده باشه ......امشب هم از نظم و انظباط همیشگی و طبق روال گذشته در این مکان نظامی خبری نیست .....در قلبم اشوب و نگرانی تازه ای بوجود اومده بود میتونستم با توجه به امادگی بدنی و فرز بودنم سریعا این محیط به ظاهر ارووم و غیر طبیعیو ترک کنم ولی اراده قوی برای اینکارم نبود ......فلاحت یک میزو سریعا اماده کرد و همه وسایل و امکانات رو چید و سراغ قابلمه های غذا رفت و اماده شد که از هرکدوم سرو کنه .......این کارش و لبحندی که با تکون دادن سر و دستاش به من و ندا داد باعث کمی دل گرمی و ارامشم شد ......اه خدای من توکل به تو ......من میمونم و از این سفره رنگی و خوشمزه ودراین اخرین شب اقامتم در پادگان استفاده خواهم کرد ......روی صندلی فلزی سردی نشستم و باسنم که به کف صندلی خورد حس خاصی بهم داد ....احساس هیجان و لذت خاصی که ممکنه در انتظارم باشه وبه یک باره هوس غریبی منو درگیر خودش کرد ......اه این چه حس کوفتی و عجیبیه که من گرفتم کاشکی می خوابیدم و با ندا همراه نمیشدم ....ندا شکمو شروع به خوردن کرده بود ولی فلاحت دستشو گرفت و بهش گفت ....تو یکی عجله نکن و نخور .....بهتره ارووم بمونی و بزاری این دختر خوشکل میل بکنه ...بفرمائید مادمازل لطفا .......ممنون سرکار چشم می خورم ....دختر جوون باخیال راحت غذاتو بحور ...هر چی که گذاشتم و رو میزه مال توه و نوش جونت کن ..سهم ندا خانم رو خودم میدم .......من شروع به خوردن کردم ......از دو نوع خورشت قورمه سبزی و قیمه بادمجون گرفته تا مرغ و سیب زمینی سرخ کرده و با مخلفاتش همه رو داشتم به نوبت لقمه می گرفتم و می خوردم ..اوووف چه خوشمزه و خوش طعم و چقدر هم می چسپه .......تا می تونم می خورم و کیفشو میبرم ....من که اومدم پس تعارف بی تعارف ......ندا رفته بود دستشویی و فلاحت هم ظاهرا کاری به من نداشت و در گوشه ای که فقط بالا تنه اش پیدا بود انگار داشت شلوارش و یا شایدم شورتشو عوض می کرد ولی این کارش طول کشیده بود و مثل اینکه به چیزی در اون پایین تنه اش مشغول بود نکنه داره حق میزنه و یا ....غیر از اون کار دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه .....واقعا من که نفهمیدم ....بی خیال من زودتر غذامو بخورم و برم به استراحت گاهم و لالامو بکنم ........ندا برگشت و به جای اومدن به طرف من به طرف فلاحت رفت .و فوری حم شد و از دید من کاملا گم شد یعنی ندا داره کیرشو می خوره .....کنجکاو شده بودم که این دو نفر چه غلطی می کنن ...هنوز با اشتهای خوبی غذامی خوردم .....ولی با طعم و بوی فضولی و دونستن این کارشون ......اه چیکار کنم .....یک لقمه گنده و دهن پر کن رو گرفتم و همشو در دهن خوشکلم جا دادم بلند شدم و که ببینم چیکار می کنن .....بله حدسم درست بود ندا جوون کیرشو می خورد ......اونم چه مدلی .....وای چه با حال و جالب و چقدرم تازه گی داشت من که تا حالا نه دیدم و نه شنیدم و نه در خیالم تجسم کردم ...ندا با کمک فلاجت که با انگشت و قاشق و همه غذا ها و مخلفاتی که در اطرافش گذاشته بود به نوبت میمالوند به کیرش و ندا رو مجبور که نه باید بگم دعوت به خوردنش کرده بود ...چون اجباری در این کارش نمی دیدم .واقعا نمایش دیدنی و و مهیج و هوس ناک که منو شهوتی کرده بود ......صورت و لبای ندا چرب و غذایی شده بود و کیر کلفت و گوشتی ولی کوتاه فلاحت از بس غذایی شده بود که از قیافه معمولی و کیریش اصلا خبری نبود ......وای وای ......زبون دراز ندا خوب و فعال کارشو می کرد و همه جاو اطراف و پیرامون کیرشو می خورد ........قیافه و چهره فلاحت که در اوج هوس وعشق و کیفش بود بسیار جالب و خنده دار و کمدی دکور شده بود ..کاش دوربینم بود ازش عکس یادگاری می گرفتم و به زنش به مناسبت سالگرد عروسیشون هدیه می دادم یاد زن بیچاره و مظلومش افتادم که لابد الان فکر می کنه شوهر جونش از فرط خستگی در پادگان نیمه جون افتاده .....هههههه.....ندا خسته و نالان گفت خسته ام دیگه کیرنمی خورم ...منو بکن .........اونا حالت رو عوض کرده بودند و من مجبورشدم که به میزم برگردم ..نمی خواستم فلاحت متوجه من بشه و یا بخاد هوسمو بکنه اونوقت مجبور میشدم یا در برم و یا باهاش درگیر بشم در خودم عرضه و جرئتو می دیدم باهاش جنگ کنم ......پشت میز م و در حالیکه به خوردنم ادامه می دادم متوجه شدم که در فاصله کمتر از بیست متریم ندا روی میز بزرگی به پشت خوابیده بود و در حالیکه پاهاشو از هم باز کرده و فلاحت هم روی کوس و کونش مسلط شده بود کیرش به یکی از سوراخاش فرو میرفت ..نمی دونستم کونشه و یا کوسش ..ولی باید کونش باشه چون ندا نباید کوس می داد و گرنه بکارتش در اشپز خونه به باد فنا میرفت و همه چیشو از دست می داد ...نه نه کونشه .....خودش که می گفت من معتاد به دادن کون شدم .....ندا فریاد میزد و ناله می کرد و با هر فریادی فلاحت یک لقمه غذا رو در دهنش جا می داد از هر نوع غذایی شما در نظر بگیرید ....از برنج و خورشت های قورمه سبزی و قیمه بادمجون با قاشق و تا رون پای مرغ که با دست تپلی فلاحت در دهن ندا جا خوش می کرد و با جویدناش بلافاصله با طعم و حس شهوت زیادش روانه معده اش میشد ...کون دادن با طعم بوی سرو انواع غذا و مخلفات .......اه خدای من این صحنه رو باید یک کار گردان فیلم های پور ن می دید و کپی برداری می کرد ....اونوقت چه فیلمی میشد ......فیلمی که چه بسا هزاران دلار رو به جیب دست اندر کاران میر یخت ......ندا شکمو و با اشتها تا تونست و و توان داشت خورد و کونشو داد و در خاتمه هم با پر کردن معده اش ...سوراخ کونشو هم از اب منی فلاحت پر و لبریز کرد چون وقتی کیر چرب و لیزشو از سوراخش بیرون کشید سفیدی ابشو در اطراف کیر کلفت و کوتاهش بخوبی میدیدم ......از خودم بگم این همه مدت طلایی و حساس دست چپم روی کوسم و گاها سوراخ کونم تشریف برده بود و مشغول ناز و نوازشش شده بود چیکار کنم نمی تونستم خودمو کنترل کنم ...صحنه خیلی داغ و ناب و در خیالات هم جایگاهی نداشت ولی من واقعا به عینه دیده بودم ......ندا باز رفت دستشویی تا خودشو روبراه و تمیز کنه ..و فلاحت هم خم شد و به همون مدل اوایل کارش حالت گرفت .......و این نمایش سکس انال در قالب و پوزیشن اشپزی و سرو غذا و نوش جون کردن دگمه پایان خورد
مرخصی دو روزه هدیه ای بود که گرفته بودیم و بعدشم اعزام و رفتن به روستایی که از شانس بد من زیاد به شهرنزدیک نبود ولی قسمتم همین بود و باید قبول می کردم .وقتی که به خونه برگشتم اکرم رو سرحال ندیدم .......اکرم دوست داشتنی و مهربون که همیشه به استقبالم میومد و بغلم می کرد و در اغوشش و با بوسه هایی که بهم می دادیم لحظات خوشیو خلق می کردیم هم اکنون در بسترش افتاده بود...علت بیماریش پریود حاد و سختی بود که این بار درگیرش شده بود درد کمر و شکم درد از دست و پاش انداخته بود کمی ماساژش دادم و بهش نوشیدنی گرمی خوراندم ......با این کارام و و حرفای دلگرم کننده تا حدودی ارووم شد و به خواب عمیقی فرو رفت .....در اشپزخونه و در حالیکه مشغول پختن یک سوپ مقوی برای ناهار و بهبود بیماری اکرم بودم به فکر سکس انال دیشب ندا افتادم ......واقعا ندا با کونی که دیشب داده بود انگار که درجه و مدال رو تصاحب وکسب کرده بود صبح که با میترا و ثریا دختر دیگه ای که با پوستونای درشتش و برجسته اش همه نگاه ها رو مال خودش می کرد و ندای غرور برگرفته از کون دادنای منحصر به فردش هم گام و همراه شده بودم .....متوجه تکبر و افتخار مسخره و پوچ و توخالیشون شدم که به خودشون گرفته بودند از میترای کونی گرفته که در طول این چهار ماه اموزشی به اندازه عمر یک دهه یک زن جوون سوراخ عقبشو به قیمت مرخصی تقدیم اقایون کون دوست و بکن کرده بود تا ندای بی تجربه و خامی که تحت تاثیرات و اموزش ورفتار و کارای میترا به یک کون بده خبره تبدیل شده بود و ثریا یی که تا حدودی کنترل از کف نداده بود و فقط مالوندن سینه های نرم و دزشتشو ارزونی توجهات و مرخصی هاش کرده بود ......همشون باقیافه حق به جانبشون انگار می خواستند به من ثابت کنن که من قافیه رو باختم و در صورتی که با نگه داشتن غرور و حیثیت و شرفم من ارامش درونی خوب و عالی داشتم و در حقیقت برنده واقعی من بودم ولی من خوشحال نبودم .......دوری از شهریار و عشقی که تازه گی بهش مبتلا شده بودم ارامش و شادی همیشگی رو تا حدود خیلی زیادی از من گرفته بود ......دیگه مثل قبل به هر کسی گیر نمی دادم و حتی صبح که به استانه در خونه مون رسیده بودم و منتظر باز شدن درب بودم متوجه امیر شدم که گوشه در خونه شون و در حالیکه قسمتی از لباسش معلوم بود به جق و کیر مالیش مشغول بود و لابد با نگاهش به پرو پاچه باسن و رونا و پستونام که از زیر بلوز و شلوار سربازیم کاملا معلوم بود از دستگاه تناسلیش اب می کشید ....بی خیال ..بزار کارشو بکنه ......من در اون لحظه فقط در افکار شهریار بودم و بس .و اگه غیر از این بود و مثل گذشته ها میرفتم گوششو می گرفتم و چنان حالشو می گرفتم تا مدتها دست به کیر مبارکش نبره .......بهرام بر گشته بود ووقتی منو دید خیلی ذوق زده و خوشحال شد و اومد گونه هامو ماچ کرد و خواست منو بغل کنه .......ووقتی که با نگاه خشمکین من مواجه شد باز هم دلیل همیشگیشو برام ذکر و عنوان کرد واینکه به یاد مامانمون ماچت کردم چون همیشه منو می بوسید و حالا که تو منو ماچ نمی کنی خب من می کنم .......جوابش قانع کننده که نبود ولی چاره ای نداشتم باید زیر چشمی ردش می کردم و تنها برادرم رو نمی تونستم از خودم برنجونم .....از ته دل دوسش داشتم ......البته از روی برادری ..ولی ایا بهرام هم همین حسو به من داره ؟.....و منو واقعا از روی حس خواهری دوس داره ؟من که فکر می کنم .....بهرام عاشقمه از روی هوس و شهوت زیادش منو می خاد و اگه دستش برسه بهم تجاوز می کنه .....این احساس رو به عینه درک می کنم .....در این افکارم بودم که متوجه نماس لبه دستش به باسنم شدم و حتی به خودش جرئت داد و اونو برای لجظاتی نگه داشت ...اووووه ......امون از دست این بهرام هوسی..........حوصله شو نداشتم بهش اعتراض کنم راستش کوتاه اومده بودم نمی دونم چرا این کارو می کردم لابد هنوز در حال و هوای کون دادن دیشب ندا هستم .....اه خدای من نکنه منم هوس کون دادن دارم .... نه نه خدا نکنه ..اونم کون دادن به برادرم .....وای وای .....یهو سیب زمینی که در دستم بود و پوستش می کندم از دستم افتاد و خم شدم برش دارم اتفاقی و یا از عمد لنبه باسنم به رونای بهرام خورد ........ووقتی راست شدم کیرش به باسنم تماس گرفت ...اوووووووووف چه کیر کلفتی ....اووووف ......پناه بر خدا .......چیکار کنم ......کوسم به جنب و جوش عجیبی افتاده و ازم می خاد کاری براش بکنم .......اخه چه کاری ؟......این همه ادعای شرف و پاکی و دفاع از سوراخام در پادگان در برابر اون همه مردای رشید و گردن کلفت ارتشی کردم حالا دارم برای یه دونه برادرم که هوسمو کرده کم میارم ...نه نه سحر ....به خودت بیا واز خودت خجالت بکش و بیدارشو و بزن تو سر کوس داغت که گند نزنی ......اونم چه گندی .....اگه میترا و ندا بدونن .....اونوقت چی بهم میگن ......لابد می گن تو بهتر بود به غریبه ها و مردای جان به کف ارتشی می دادی نه برادرت .......این حرفشون به حق بود .....واینو درست می گفتن .......سریعا به بهونه سر زدن به اکرم صحنه وسوسه انگیز و داغو ترک کردم و اومدم حیاط و لبه حوض صورتمو با اب خنکی خیس کردم ......اووووی ....شورتم خیس شده بود و اب شهوتی که باید با کیر برادرم امیخته میشد شورتمو کاملا خیسونده بود ......وقتی دستم به کوسم در دستشویی خورد متوجه شدم که خیلی خیلی شهوتم بالا بوده و خوب تونستم مقاومت نشون بدم این همه اب از کوسم.....ولی از شما خواننده های گلم چه پنهون کنم بازم هوسم مونده تا تخلیه بشه ..اه شهریار کجایی که به داد کوس تشنه ام برسی ....خیلی خیلی هوس کیرشو کردم با همه عشق و علاقه ام الان ارزو می کردم ..تا ساعت ها منو به انواع اقسام مدل ها و پوزیشن ها بکنه و جررررررررم بده وکاری کنه تا فردا صبح ار فرط خستگی گاییدنم بیدار نشم ......اررره این دوای دردمه ..........روز خوب و ایده الی رو من امروز تصور نمی کردم واقعا ترحیج می دادم بجای علافی و کلافگی الانم در پادگان و در جوارو کنار شهریار جای داشتم ...در دستشویی و در حالیکه کوسمو از اب شهوتم تمیز میکردم چشامو بستم و به خیال و فانتزی سکس با شهریار افتادم اندام ورزیده و خوش قد بالا و سیمای جذابش منو در اغوشش گرفته بود ...لبای خشکم که در پادگان اغلب خشک و تشنه اب بود با لبای خیس و خوش طعم با معنای عشق شهریار سیراب و تامین میشد ....کف دستاش به ارومی به منطقه حساس اندامم رسیده بود و به شیوه و استایل رومانتیک و زیبایی ماساژ می خورد ........وقتی که لباشو با زبونش همگام و هماهنگ کرد و دو دونه پستونامو به تسخیر خودش دراورد برای لحظاتی از کنترل خارج شدم و نزدیک بود در کف دستشویی ولو بشم ولی با تکیه به دیوار به خودم مسلط شدم ویکی از دستامو به پستونم بردم و به خیالم برگشتم اووووی...خدای من شهریار خیلی نوکای مه مه هامو می خورد .....ازش پرسیدم عزیزم دوسش داری بخوریش؟.......در جوابم لباشو به لبام اورد و ارووم گفت خیلی دوس دارم .....خصوصا مال تو که ازش سیر نمیشم ......همش مال توه شهریار .....اه شهریار چرا گفتی خصوصا مال تو ؟....نکنه قبلا تجربه شو داشتی ؟........با لبخند شیرینش گفت تا ده سالگیم خاله ام منو که می دید پستوناشو در اختیارم میزاشت و به من می گفت شهریار مثل خمیر و اسباب بازی باهاش بازی کن و در اخر نوکاشو با زبونت اونقدر بلیس و بخور که کارم به دادو هوار بکشه .......این اتفاق جالب رو اون شب مهمونی خونه پدر ستاره شهریار خودش و در حالیکه به شکل زیبا و قشنگی پستونامو لمس می کرد برام شرح می داد و اون لحظات دوس داشتم خودمو بهش تسلیم کنم و بکارتمو تقدیمش کنم لمس پستونامو همیشه دوس داشتم و شهریار دستشو روی نقطه حساسی گذاشته بود ........در اوج تصورات سکسیم یهو بهرام به در دستشویی زد و انگار که هواپیمای هوا و هوسم به سقوط نزدیک میشد همه خیالتم پر پر شد و از فاز م خارج شدم و به دنیای واقعی خشک و بیمزه ام برگشتم ......زنگ تلفن خونه دو بار به صدا درومد بار اول خاله راحله بود مارو به مهمونی شام دعوت می کرد ووقتی که بهرام جواب اوکی رو بدونه هماهنگی و اجازه از من بهش داد ....ازش تعجب کردم خصوصا جمله اخرش که قبل از خدا حافظی چیزایو گفت که خوب متوجه نشدم ....بهرام خیلی خوشحال بود و با دمش گردو می شکست ازش پرسیدم چرا از خودت اره گفتی و مگه نمیدونی اکرم بیماره و من خسته و حوصله مهمونی رو ندارم ....جواب خوب و منطقی اماده کرده بود و گفت ...خواهر جون خودت لازمه که هوایی عوض کنی چون روحیه خوبی نداری و سرحال به نظر نمیای و اکرم هم مطمئنم اگه بیاد مهمونی بهتر خواهد شد ..منم دلم واسه خاله ام تنگ شده ...دیدنش منو هم خوشحال می کنه .......خب جمله اخرت به خاله ام چی بود؟.....چیز مهمی نبود .....گفت اومدی دم دستت یک کیلو خیار بخر ...همین .......ارره جون خودت و خاله و یه کیلو خیارت ..تو گفتی و من باور کردم ......برو خدا رو شکر کن که حال و حوصله خوبیو ندارم وگرنه می فهمیدم چه کلکی پنهون کردی .......تلفن دوم رو از شانس بسیار خوبم خودم جواب دادم چون بهرام از اتاق بیرون رفته بود ....همون چیزی که ارزو داشتم و همونی که منو خیلی ریلکس کرد ...شهریار بود که منو می خواست ......صداش و جملات عاشقانه اش مثل امپول ویتامین فول کمپلکس به روح و روان و جسمم جون می داد و من فقط گوش می دادم و نیرو می گرفتم ازم خواست که قبل از حرکتش به تهران ملاقاتش کنم .....با همه وجودم بهش اوکی دادم .......سرحال و قبراق بلند شدم و نوار ضبط صوتو روشن کردم وموسیقی رو راه انداختم اونم چه سبک و فرمی از نوع تاپ و رقص ....رفتم سراغ اکرم و بلندش کردم و بردمش لب حوض و دست و پا صورتشو شستم و از ش خواستم تا اماده شدن و رفتن به مهمونی باهام برقصه .......اه خدای من انگار که عروسی خودم شده بود و با اکرم چنان میرقصیدم که نگو و نپرس .......اکرم هاج و واج و بیحال اجبارا باهام میومد ولی هر چه بیشتر تکون به خودش می داد بهتر و سرحال تر میشد و با این کارم چنان رو فرمش اوردم که خودش و خودمم باور نمی کردیم ......چنان باسنی تکون می داد که اگه بهرام و هر مردی حضور میداشت قطعا جلو چشام بهش تجاوز می کردند و کونشو ترتیب می داد ند......رفتم نزدیکش و بهش به شوخی گفتم ....اکی جووون تو اخرش با این باسنت و رقص کونت ...تا ۴۸ساعت دیگه سوراخ کونتو به باد میدی ...هر دومون زدیم زیر خنده ...ولی چه بسا این اتفاق هم بیفته ...پس بمونید و ادامه این داستانو داشته باشین تا به حرف من شاید برسین .........اکرم می خواست جبران مافات بکنه و اونم چیزی بهم حواله کنه و گفت ......سحر جووون توم تا ۲۴ساعت دیگه کسی پیدا میشه که همه جاتو بماله و مثل نقاش خونه زره زره اندامتو دست بکشه .......ایشاله...هههههه.ایشاله اکی جووونم ..خدا از دهنت بشنوه....در خیالاتم شهریارو نشون گرفتم که این شحص فقط اون باشه .....یک ربع به .ساعت ۵عصر باید در ترمینال شهر حضور می داشتم و بهرام و اکرم رو ساعت ۴ روانه خونه خاله راحله کردم و خودم اماده رفتن به ترمینال شدم ......بلوز و شلوار بدن نمایی پوشیدم که خیلی به چشم میومد و همه توجهاتو می تونست به خودش بگیره خصوصا پستونای سایز ۷۰ و سفتم و با کمر باریکم و باسن میزون و بر جسته ام و رونای ماهیچه ای و کشیده و ورزیده ورزشکاریم و به اضافه خوشکلی فوق العاده صورتم و با موهای دراز رسیده تا کمرم ...با ور کنید یه سر سوزن ایراد و نا همگونی و اشکالی در اندامم به جا نگذاشته بود......این مدل رو با چاشنی ارایش خوب و مناسبی فقط به خاطر شهریار زده بودم .....مبارکش باشه .......از بس عجله رسیدن به وصالم داشتم با وجود اینکه وقت کافی داشتم ولی سوار اتوبوس شهری شدم که زودتر برسم ..خطی که در اون ساعت و وقت شلوق و پر ترافیک بود و در داخل اتوبوس همه بهم چسپیده بودند ...چیکار کنم سوار شده بودم و چاره ای نداشتم که تا رسیدن به مقصد این شرایطو باید تحمل کنم چند دقیقه اول شزایطم خوب و عادی پیش میرفت و خانمی میان سال و چادری در پشتم قرار داشت و مشکلی نداشتم ...ولی با پیاده شدنش مصائب و هیجان و ادر نالینم اوج گرفت ........چون دقیقا جایگاه خانم رو یک اقای میان سال عینکی و به ظاهر با شخصیتی رو گرفت اولاش بر گشتم و نگاهی از روی کنج کاوی بهش انداختم ..ظاهرش نشون نمی داد که از اون ادمای هوس باز و دست مال باشه .......ولی اشتباه می کردم و ظاهر هیچ شخصی نشونه شناسنامه درونی و واقعیش نمی تونه باشه ......چون کم کم دستاش به کار افتاد و با تکیه به اطرافش که کیپ همدیگه شده بودند دودستی ابتدا کمرمو هدف قرار داد و سپس یکی از دستاش به طرف مه مه هام رفت و دست دیگه اش هم به همون جایی رفت که همه اقایون دوسش دارن ..یعنی باسنم .......ابتدا فقط با کف دستش به ماهیچه های باسنم فشار میاورد ولی کم کم انگشتاشو هم فعال کرد و بخوبی ماساژش می داد ....دست دیگه اش به زیر مه مه هام رسیده بود و از ناحیه زیرش بهش فشار میاورد ...گفته بودم نقطه حساسم پستونامه و در صدد بودم که از پشت بهش لگد بزنم و ابروشو ببرم ولی مالش پستونام منو تسلیم کرده بود ......هوس و شهوت و که سرچشمه اش از شهریار نشاط گرفته بود هم کمکی برای قبول کردن این دست مالی داغ و پر هیجان شده بود ......دستی که در باسنم رفته بود حالا چاکشو هدف قرار داده بود و این دست و انگشتاش اراده کرده بودندکه به هر شکلی شده به سوراخام برسند و اونجامو هم درگیر ش کنند .....واقعا میدونی نداشتم ازش فاصله بگیرم چون از جلو به میله فلزی اتوبوس اجبارا چسپیده بودم فرصت طلایی که نصیب این مرد میان سال حشری و کیر درشت شده بود رو بخوبی داشت نهایت استفاده روازش می کرد انگار که اولین بارش نبود که دست مالی دخترا و زنای جوونو می کرد چون دهنشو با جرئت و بدونه ترسی به گوشم اورد و بهم خیلی ارووم و واضح گفت .......عزیزم تا حالا همچین تیکه ای در تورم نخورده .....عین مروارید ی که در دریا اسیر ماهیگیر میشه شماهم الان اسیر من هستی فقط ازت خواهش می کنم اجازه بده تا اخر کارم عشق و حالمو ازت ببرم .......برات جبران می کنم اگه به من افتخارشو بدین ...کافیه وقتی با هم پیاده شدیم با من بمونی تا بهترین کادو و هدیه رو تقدیمت کنم ......این حرفاشو وقتی به اخر رسوند که انگشتای دستش خیلی خوب در مابین سوراخ های کوس و کونم جا گرفته و رفته بود و من به شدت تحت تاثیرات مالوند ن های مهارت گونه اش قرار گرفته بودم و قادر به دفاع از خودم حتی به کلام و صحبت هم نبودم باید اعتراف کنم از این اتفاق زشت و ناپسند متاسفانه لذت میبردم .....واین لذت و شیرینی وقتی به نقطه اوجش رسید که زیپ شلوارمو پایین کشیده بود و انگشتاشو حتی از شورتم عبور داده بود ......چشامو از شدت شهوتم مرتب می بستم و و با گاز گرفتن از لبام سعی می کردم که تا اندکی از شدت جشریم بکاهم ولی کافی نبود چون دست دیگه اش کاملا دو تا مه مه هامو مال خودش کرده بود واز دو طرف مورد هجوم شدیدی قرار گرفته بودم ....تهاجمی که تنها و فقط شهوتمو نشونه رفته بود و من در استانه از دست دادن کنترل و ایستادنم قرار گرفته بودم و اگه دور و ورم ازاد بود قطعا به کف اتوبوس ولو میشدم ....بیشتر خودمو به میله گرفتم تا توازنمو نگه دارم .......مرد ی که منو دست مالی می کرد بازم به حرف اومد و گفت ....ممنون عزیزم .......خوب باهام اومدی ......دارم با اجازه ت ارضا میشم .....ببینم ازدواج کردی ؟ ...هیچی نگو فقط با اشاره سرت جواب بده .......اووووخ جووون ...پس دختری و کوست دست نخورده .....چه افتخاری از این بهتر نصیبم شده ....به به .......توم مثل خودم ارگاسم شدی چون انگشتام خیس خیس شده ......خوشحالم که هر دومون لذت میبریم ......بازم ممنون ......دختر خوشکله ......اگه بازم مایل بودی من هر روز این اتوبوس و مسیر و ساعتو در خدمتت هستم .. ...باعث افتخاره که بازم بتونم ارضات کنم .....عزیزم خودم زیپتو پایین کشیدم و خودمم بالاش میبرم .....راستی .عزیزم اگه خواستی پیاده که شدم دنبالم بیا تا هدیتو بدم .......بازم ممنون .........با رسیدن به مقصد و ترمینال از اتوبوس هوس پیاده شدم اونم در فرمی که مثل اینکه دو بطری ابجو در معده ام خالی کرده بودم و نیمه مست و تا حدودی گیج و منگ از این اتفاق سکس گونه بیرون از خونه قدم زنان داشتم به طرف وعده گاهم میرفتم ......با صدای بوق زدنای ممتد ماشین سیاهی که با شیشه های دودیش منو به خودش دعوت می کرد متوجه شهریار شدم ...اه خدای من .......ماشین استیشنی که یک سرباز راننده اش بود و اونو به ترمینال رسونده بود شهریار سربازو برای دقایقی مرخص کرد و منو دعوت کرد که سوار این ماشین شیک بشم ......به محض سوار شدنم لبامون روی هم نقش گرفت و در اعوش هم فرو رفتیم ..نوازش هایی که بازم منو به همون درجه حشری و هوسم کشوند ولی این بار با فرق و تفاوتی که خودم می خواستم وداو طلبش بودم شهریار با دهن و زبون و کلام و گفتار به من خوب میرسید و تا به خودم اومدم درداخل ماشین تبدیل به یک دختر نیمه لخت و فقط با سوتین و شورت خیس شدم و ازفرق سرم تا بند بند انگشتای پاهام به تسخیر لبا و زبون شهریار درومد ......اه و ناله هایم محوطه ماشینو گرفته بود و بدونه واهمه ای احساساتمو بروز می دادم .......صدااز ماشین بیرون نمیرفت و هیچ کسی هم از بیرون مارو نمی دید .....اه خدای مهربون .....وقتی که با لباش و زبونش کوسمو می خورد از فرط هوا و هوسم دست و پا میزدم و بدتر از اون هم نوکای پستونامو وقتی گاز و مک میزد هم به فریاد و التماس ونکن نکن افتاده بودم ....یاد ارزو و شوخی اکرم افتادم که چند ساعت قبل بهم می گفت کسی پیدا میشه که تموم اندامتو نوازش کنه و ببوسه این حرفش رنگ واقعیت به خودش گرفته بود .نفس زنان و با نگاه های سرشار از عشق خالص و پاکمون به همدیگه جملات عاشقونه می گفتیم و وقتی که به ساعتش نگاه کرد اهی کشیدیم و ناچارا و به اجبار اماده وداع از همدیگه شدیم ...شهریار به جای اون مرد متهاجم و مال کش اتوبوسی کادوشو به من داد .......یک گردن بند طلا بااویزه قلب طلایی و بسیار خوشکل که همون لحظه در گردنم قرارش داد..و من کادومو با بوسه طولانی و گرم و سرشار از عشقم بهش نثار کردم .......اه شهریار هدیه من بمونه برای دیدار بعدمون ......این بوسه رو فقط مقدمه اش حساب کن ....دوست دارم برام نامه بنویس .......عزیزم سحر جووونم اطاعت ......من حتی قبل از رفتنم هم برات نامه نوشتم بزارش توی سوتین ووووقت خوابت و در بسترت بازش کن و بخونش .......شهریار با حرکت اتوبوسی که به طرف تهران میرفت ازم دور شد و من با قلبی غمگین ومتلاتم به طرف خونه خاله راحله روانه شدم .....اوضاع شورتم خوب نبود و در مسیرم یک شورت تازه خریدم و در دستشویی خونه شون عوضش کردم .....اکرم با دیدنم به استقبالم اومد وو منو گوشه ای برد ....سحر جووون ....چرا دیر اومدی برات نگران شدم .....اوووه این گردن بند رو کی گرفتی .....ههههه اکی جوون ..بهم کادو دادن ......اوا کی بهت داده .......همون پسری که منو در پادگان اموزش می داد ..شهریارو میگم .......خیلی قشنگه ........مرسی خواهر جووون .......به اکرم قبلا گفته بودم که بهش حس خوبی دارم و میدونستم که دهنش قرصه و به بهرام و سایر ین نمیگه .......اکرم در مورد بهرام و خاله ام می گفت و داشتم شاخ در میاوردم ...وای وای رابطه زناشویی و نا محرمی بهرام با خواهر کوچیکه مامانمون ....وای وای مگه ممکنه و میشه .........نه نه اکرم نکنه اشتباه می کنی و خیال برت داشته ...نه به جوون مامانم ......خودم با چشام دیدمشون ......ولی سحر کرم از خاله مونه و بهرام رو مقصر ندون چون اون سراغش اومد .....واه مگه خاله از تو خجالت نکشید و با بودن تو با بهرام قاطی شد ...اه سحر .من حالم خوب نبود و خوابیده بودم ولی با سرو صدا و اه و ناله خاله راجله بیدارشدم و وقتی که رفتم اتاق خوابش .........اونوقت متوجه شدم .........که راحله دست بهرامو می کشه که به اتاق خوابش ببره ..بهرام مقاومت می کرد و مرتب می گفت خاله نکن ..زشته ...اکرم خوابه اگه بیدار بشه ..ابرومون میره ..من راضی نیستم ......لطفا کوتاه بیا ....وای وای سحر...خاله راحله خیلی شهوتیه ...نمی دونم شوهرش چرا راضیش نمی کنه و یا نمی تونه ......خب بعدش ......بالاخره با کندن شلوار بهرام و لخت شدنش تسلیمش شد و اونوقت .........خب بگو ادامشو اکی جووون .....راستش ازت خجالت می کشم که ادامشو بگم .....اوا اکی ...من و تو که خواهریم و نامحرم که نیستیم و تازه هردومون دختریم ..بگو بی حیال خجالت ......اخه ....اگه نگی میبرمت پیش دکتر ترابی تا به بیماریت برسه و معاینت کنه ..تو که مریضی ....وای وای نه نه بمیرم هم سراغ اون دکتر هوس باز و حقه باز نمیرم ....ههههه..اکی جوون ..به دلم افتاده که بازم با پاهای خودت به مطبش میری ..اینو گفته باشم .......خدا نکنه ....حالا میگی ادامه اتفاقات اتاق خواب خاله رو ...باشه میگم ......
خاله راحله چنان داداشمونو گرفته بود که چندین نفر هم نمی تونستن اونو ازش جدا کنن .....من در گوشه در ورودی اتاق خوابش کمین کرده بودم باور کن خواهر.......ابتذا مایل نبودم نگاشون کنم تا ببینم چیکارا می کنن..ولی ....ولی کاراشون و اینکه داشتند همدیگه رو لخت می کردند برام موضوع تازه و عجیب و جذابی شده بود خصوصا اینکه بهرامو برای اولین بار لخت و عریان می دیدم ......خاله عین ادمی که از بیابون وکویر تشنه به اب باشه الت داداشو تو دهنش کرده بود وای وای سحر ......باور نمی کردم خاله مون این حد حشری باشه .....اخه ظاهرا خیلی سربزیر و ساده و ساکت نشون میده ولی وقتیکه با بهرام حرف میزد چیزایی می گفت که من خجالت می کشیدم .......بیچاره بهرام کمتر حرف میزد و موضوع مهمی که منو خیلی متعجب کرد این بود که اول بارشون نبود و قبلا با هم رابطه داشته بودند چون خاله راحله به داداش می گفت .....بهرام جووون ......یادته بار قبلی بهت گفتم یه جوری منو بکن که ازت حامله بشم ......ولی نشدم چون تازه گی پریود شدم ....ازت میخام الان و در اتاق خوابم همه زورتو بزنی و چنان جررم بدی که پدر واقعی بچه ام بشی ...حالیت شد .......فهمیدی بهرام ..........این جملاتشو دو بار تکرار کرد .........وبعدشم کارشون شروع شد .......ولی سحر واقعا بهرام خوب در این کارا خبره و مهارت داره .....همه حرکاتش و مدل هایی که با خاله رو انجام می داد به شکلی بود که انگار بارها و بارها کرده ........اصلا فکرشو نمی کردم داداش بهرام اینقد مسلط باشه ........هههههه.....التشم حیلی کلفته ........اررره اکی جووون منم یه بار اتفاقی دیدمش ......کلفت و خوشکله .......خوش بحال همسری که زنش میشه ...اوا اکی جووون این حرفو چرا میزنی نکنه عاشق التش شدی ......واه داداشمونه و التشم هم عین خودش دوسش دارم ........خب ادامش چی شد ......خاله راحله قبلا همه چیو در نظر گرفته بود و دوتا بچه هاشو به خونه همسایه فرستاده بود که مزاحمی نداشته باشه و لی فکرشو نکرده بود که من از سرو صداش بیدارمیشم وتماشاچی خیانتش میشم ....بیچاره شوهر خاله که از هیچی خبر نداره .......اوا اکی ....شوهرشم ادم هیزیه ....دیدم که خیلی نیگاه مامانم می کرد و تازه گی هم چشاشو خیلی به من می دوزه کثافت عوضی اگه به خاطر مامانم و خاله ام نبود میزدمش و ابروشو می بردم ...دست بهرام درد نکنه که داره زنشو ترتیب میده راستش من ناراحت نیستم که بهش خیانت می کنه چون مرد هیز و چشم چرون حتما خائن به همسرشه و اونم به خاله راجله قطعا خیانت کرده و می کنه ......اتفاقا در بین حرفاش به بهرام می گفت میدونم شوهرم منو دوس نداره وموقع سکس فقط رفع تکلیف می کنه و زورکی منو می کنه ....خاک توسرش کنن کثافت عوضی ...حالا امشب خوب نیگاش کن که چه جوری منو می پاد ......از بچه هاش شرم و حیا نمی کنه ......اررره سحر جوون .....ولی خودمونیم توم از بس خوشکل و خوردنی هستی که هیچ مردی نمی تونه بی خیالت بشه اونم با این لباس بدن نمایی که تنت کردی ........بی خیال همه چی اکی جوون ....دیگه از این به بعد هر چی دلم بخاد می پوشم چون دنیا واسم شیرین و رنگی شده .....اوووف سحر جوون حرفات بوی عشق و عاشقی میده لابد شهریار جونت تو قلبت لونه کرده .......ها .....اررره اکی جوون ...اونم چه لونه ای .......بهش امروز اجازه دادم همه انداممو ببوسه و لمس کنه .....ولی سکس کامل نداشتیم ....راستی با این کارم با شهریار شوخی امروزت درست درومد.......اوووه چه جالب .........تبریک میگم سحر جوون....مرسی عزیزم .....اه دردم شروع شد ..چیکار کنم سحر .......برو دراز بکش تا برات شربت بیارم بلکه بهتر بشیاون شب طبق پیش بینی هام شوهر خاله ام از بس منو زیر چشمی نیگاه کرد که از چشاش اب ترشح شد .....ههههه......منم کم شیطونی نکردم مرتب بلند میشدم و از چپ و راستش انداممو براش نمایش می دادم خصوصا باسنمو که با لباس بدن نمام چنان توجه برانگیز نشون می داد که بهرام هم به جمع چشم چرون ها اضافه شده بود اونم در حالیکه دوساعت قبلش سکس تمام عیار و کاملیو رد کرده بود .....کیرای هر دوشون با هنرمندی و نمایشم با اجازه تون تا اخر شب سفت و راست مونده بود ومن از ته دل چه حالی می کردم راستشو بخواهید از وقتی که من و شهریار عاشق هم شده بودیم خیلی فرق کرده بودم و دیگه تا حدودی تعصب و اخلاقیاتی که قبلا داشتم رو کنار گذاشته بودم .........شب که به خونه برگشتیم و در نزدیکای صبح با دستای لرزون و ناله های درد ناک اکرم از خواب شیرینم پریدم .....اکرم از درد به خودش می پیچید ........بلند شدم براش اب داغی اوردم و با قند حلش کردم که بخوره و بلکه بهتر بشه ....بهم گفت پشتشو ماساژبدم کمرش رو نشونم می داد و قسمت پایین تر که به باسن خوشکلش میرسیدناچار شدم لباس خوابشو بالا بزنم و کف دستام برای اولین بار به پوست کونش می خورد ......اوووه خدای من پوشکی که روی کوسش بسته بود تازه عوض کرده بود و تمیز بود ......ولی می خواست چیزی بهم بگه........اکی جووون ..خوب شدی ......تا حدودی با مالشات خوب شدم ولی سحر من قابله باید برم لطفا قبل از رفتنت به روستا منو ببر خوب بشم ......چشم اکی جوون ...اگه هم نمی گفتی خودم میبردمت پیش قابله .........روم نمیشه بگم نیگاه سوراخام کنی خودم میترسم نیگاش کنم ........ههههه ....چشم خواهر جوون ......الانه نیگاش می کنم که ببینم سوراخای خواهر کوچیکم چه جوره ........فقط باید پوشکتو بر دارم ...اهان .....اووووف .....عزیزم کوست که عین تنور داغه و لابد دلیلش پریودت میتونه باشه و سوراخ کونتم مثل نوک اتش فشون گاها نفس بیرون میده ....نکنه مشکلی از اونجات داری ...ها....نمی دونم سحر ..شاید اینو باید قابله و یا دکتر تشخیص بده ...فقط میدونم از وقتی که اون دکتر بیشرف .....ترابی بزور منو از پشت ترتیب داد گاها سوراخم این جوری میشه و کمرم به درد میاد ......اه سجر یه فکری برام بکن .......فردا صبح میبرمت پیش قابله نگران نشو اکی جوون .......صبح روز بعدش با اکرم به قصد دیدن قابله عازم شدیم ........خوشبختانه خونه بود و بلافاصله اکرم رو از پشت خوابوند و دامنشو بالا دید و معاینه اش کرد .........و جوابی که بهمون داد خیلی رضایت بخش نبود .........چون گفت ......پریود خواهرت از نوع حاد هست و بهش توصیه می کنم که در این روزاش بیشتر غذا های با طبع سرد نخوره و از مواد خوردنی گرم و تند استفاده کنه تا درد دوره قائدگیش کمتر باشه و سوراخ عقبشم رو من نمی تونم دقیق تشخیص بدم اینو باید دکتر متخصص ببینه ...شاید ممکنه از نوع بواسیر خیلی ضعیفی باشه و یا ....چی ........قابله بهم چشمکی زد که اکرم متوجهش نشد .....اینو باید محرمانه بهم می گفت ....اکرم به دستشویی رفته بود و فرصت شد که قابله حرفشو بزنه .....سحر خانم .....فکر کنم حواهرتون از ناحیه پشت مورد تجاوز سخت و بدی قرار گرفته و بابد متاسفانه بهتون بگم درمونش یا با سکس دوباره از پشت هست و یا با تشخیص مستقیم دکتر متخصص .....ممکنه با دارو هم ممکنه خوب بشه ...نفس کشیدنای سوراخش معنیش اینه که هر چه زودتر به درمونش برسی .......در راه برگشت به خونه فکر می کردم که امثال کسایی که از کون مورد تجاوز قرار می گیرن به همین شکل وادار به دادن کونشون میشن و واکرم بر خلاف میلش باید کون بده ...یعنی واقعا این فرضیه و حرفای قابله میتونه درست باشه من که مطمئن نیستم .......ولی باید اکرم رو به دکتر ببرم اونم از روی ناچاری پیش دکتر ترابی چون فقط تنها دکتر متخصص شهرمون ایشون هست ......اکرم رو به خونه رسوندم تا استراحت کنه و خودم رفتم براش نوبت گرفتم نوبتی که به اواخر ساعت کاریش می خورد و بعدشم رفتم بازار ووسایلی که برای روستا لازم داشتمو خریدم و به خونه برگشتم ...همه چیمو برای رفتنم در روز بعد اماده کرده بودم ......نیم ساعت قبل از نوبت با اکرم در مطبش حاضر شدیم ......خیلی جالب بود هرزن جوون و یا دختر مریضی که داخل اتاق دکتر میشد تایمش بیشتر بود و این نشون از شهوت و هیزی و منحرف بودن این دکتر بیشرف و عوضی می داد .....بالا خره نوبت اکرم سررسید و وارد اتاق دکتر ترابی شدیم ..........چهره خسته و خشک دکتر با دیدن من و اکرم به یک باره عوض شد و لبخند با معناو طعم و بوی هوس به لباش نقش بست و از پشت میزش بلند شد و به استقبالمون اومد .......کاملا مارو می شناخت خصوصا منو که بهم گفت .......سحر خانم ..همون دختر جسور و فرز و نترسی که سالم از این در مطبم برای اولین بار خارج شد ..خب بازم اومدی سراغم .....میدونی عزیزانم ......رک و پوست کنده بهتون بگم من دکترم و رشته و تخصصم اینه و متاسفانه و یا خوشبختانه خیلی خیلی هم شهوتیم و علاقه دارم از هرکسی خوشم اومد و یا خودش مایل بود باهاش سکس و عشق بازی کنم ....اگه هم کار به شکایت و دادگاه رفتن هم بکشه قانون حقو به من میده چون کارم مستقیم مربوط به کوس و دستگاه تناسلی و حتی سوراخ کونه ...پس سحر خانم برام دور بر ندار و مثل دفعه قبل نمایش و ادای تعصب و این مزخرفاتو نیار که اصلا حوصلشو ندارم...اول و اخر حرفای منو باید بدونه چون و چرا اجراش کنی وگرنه نباید انتظاری از درمون و بهبود بیماریتون داشته باشی ..حالا کدومتون بیمار منه ......خدا کنه سحر تو باشی و یا ارزو می کنم هر دوتون بیمارم باشین .......چون برام سورپرایز خوبی میشه ......از حرفاش هم داغ کرده بودم و هم غافلگیر ...چون انتظار شنیدن همچین حرفایی نداشتم .......واه دکتر ترابی خییلی پر اشتها موندی با وجود اینکه امروز ده ها نفرو با مدل خودت معاینه کردی ...مطمئنی از خودت که کلی تعریف می کنی ...امتحانش مجانیه سحر خانم .......صد سال هم نمی خام برام امتحان پس بدی ..به جای این ..بیا به خواهرم برس که ایشون بیمار شماس ......اه پس تو مریض نیستی این بار هم از دستم قصر در میری ......ولی فعلا من رئیسم و تو هر چی گفتم باید اطاعت کنی ....فهمیدی سحر ......بله قربان فهمیدم انگار اینجا مطب نیس ..پادگانه ....هههههه.........چشونه.........درد کمرداره به اضافه پریود حاد و شدیدی که قبلا نداشته و .......نمی خاد بقیشو بگی اولا خودم میدونم می خواستی چیو در ادامه بگی و ثانیا ترجیح میدم خودش بگه ........اوا دکتر میزاشتی حرفامو تموم کنم اصلا بگو می خواستم چیو بگم .......خخخخخخخ........می خواستی بگی که سوراخ کونش مشکل داره .....درسته؟........واه......شما از کجا میدونستی .......خخخخخخخ.......من دکترم و سال ها کارم این بوده .....خب عزیزم بخواب تا معاینت کنم تا ببینم همونه که فکرشو می کردم و به سحر خوشکله هم گفتم ....خخخخخخ........دکتر میشه کمتر بخندی .......خنده هاتون منو ناراحت می کنه .....سحر خوشکله ..هیچوقت جلو خنده و شادی هیچکسیو نگیر ....چون خنده و شادی پیام اور سلامتی و شادابی هر شخصی میتونه باشه .......فهمیدی عزیز دل دکتر ......من عزیز دل شما نیستم ....... خیلی خب سحر جوون .....اخ کاش بیمارم میشدی اونوقت میدونستم چیکارت می کردم ...به همین خیال باش دکترشهوتی ...ههههههههه........حالا من به شما می خندم .....ههههههه......اوووه اکرم خانم اسمته ؟......درست گفتم ؟....بله اقای دکتر .......کوس خوشکلی داری و خیلی هم هات و داغه و بزار سوراختم نگاه کنم ....چه جالب و زیبا چه خوب باز و بسته میشه بیچاره کونت که .......درسته حدسم همونه .......بله ...اکرم خانم .......سوراخ شما تشنه همون چیزیه که باید بهش برسه و راه حل اسون و بدونه عوارض هم اینه که شما سریعا سکس انال داشته باشی و اگه هم این راه انتخاب نکنی مجبورم براتون کرم و دارو تجویز کنم که اونم هم درمونش هم طول می کشه و عوارضی میتونه برات داشته باشه ..خب انتخاب کن .......منطق و عقل میگه راه اولو انتخاب کنی ......دکتر نمی خاد شما به خواهرم تحمیل کنی بزارش به عهده خودش و من .........سحر جوون اجازه نمیدم در انتخاب خواهرت دخالت کنی ..ساکت بمون این یک دستوره ........خب چی میگی اکرم .....نمیدونم دکتر فکرم کار نمی کنه ...لطفا بزار با خواهرم حرف بزنم ...نمی تونم تصمیم بگیرم ..میشه مارو تنها بزاری ......خیلی خب من میرم پشت میزم که یه پماد بنویسم که سحر جوون همین الان بره داروخونه برامون بگیره ......من نمیرم دکتر شهوتی...میدونم مثل اون دفعه میخای منو تمبر کنی و اون کارو با خواهرم بکنی ..اصلا این مشکلش مربوط به همون تجاوز شما به خواهرمه .......نمیزارم .......اجازه نمیدم ...باید بری سحر جوون ...فهمیدی این پماد خیلی مهمه و به سلامتی خواهرت ارتباط داره و من باید بار اول خودم به سوراخش بزنم و تاثیرشو ببینم ....فهمیدی و یا باز لج می کنی ......اصلا خود اکرم بره ....خودت با من بمون .........نه نه اکرم درد داره و نمی تونه ...باشه ....مجبورم خودم برم ولی کاری بهش نداشته باش ....قول میدی ......ببین سحر جوون ....این حرفتو نشنیده می گیرم ......به تو ربطی نداره من چه کاری با خواهرت می کنم و یا نمی کنم ...ایشون بیمار منه و تا وقتی که در مطبم هستش میتونم باهاش هر رفتاری داشته باشم ...این حرفم رو هم قانون هم کاملا قبول داره .....پس اماده شو تا پمادو برام بیاری ...........اه اکی جوون من مجبورم برای دقایقی ترکت کنم ......فقط حواست باشه نزار بهت تجاوز کنه ......فهمیدی .....راستی کدوم راهو انتخاب می کنی .......تو چی میگی سحر .....نمی دونم اکی .......اگه تو جای من بودی چیکار می کردی ....راستش خودمونیم حرفش منطقیه کون بدی بهتره تا دارو بخوری چون عوارض داره ولی به این کثافت کون نده ....دوس پسر مطمئن بگیر و بهش بده ......ولی من اولا دوس پسر ندارم و از اون کارا خوشم نمیاد ..اخ خدا چیکار کنم ......اکی جوون بعدا که به خونه برگشتیم با هم تصمیم درستی می گیریم ...فعلا فقط تسلیم این عوضی بیشرف نشو .......من رفتم ......در راه رفتن به دارو خونه فقط ارزو می کردم که خلوت باشه و زود پیش خواهرم برگردم دکتر ترابی مرد حقه باز ی بود و هر کار ناشایستی از دستش بر میومد و اکرم بی تجربه و بیمار خیلی راحت میتونست تسلیم هوا هوس های سیری ناپذیرش بشه اونم با اون باسن خوشکل و قشنگی که خواهر جوونم داشت و قطعا این کثافت از کردنش نمی گذشت .......ولی از شانس بد من و خوش اقبالی دکتر ترابی دارو خونه خیلی شلوق بود و من ناچارا در صف انتظار قرار گرفتم ..همش چشمم به ساعت دستم بود ..اه خدای من .....نزدیک نیم ساعت شده بود تا من پمادو گرفتم و با دویدن به طرف مطب اومدم ......وقتی که اتاق دکترو باز کردم با کمال تعجب به ارامش و چهره بدونه درد اکرم توجهم گرفته شد .....خدا کنه اتفاقی که نمی خواستم نشده باشه .....پمادو به دکتر دادم و دکتر ترابی پاهای اکرمو در جالیکه روی میز دراز کشیده بود با کمک من باز کرد و با انگشتاش مقداری از پمادو در سوراخش داخل کرد و خوب با هاش مالوند ......چشای اکرم خمار شده بود و مثل اینکه از این کارش لذت میبرد .......اخ جوون .....راستشو باید بگم و بایداعتراف کنم منم سوراخم در این لحظه به خارش افتاده بود و دوس داشتم حسابی با انگشتام بهش حال بدم ولی این کثافت عوضی بد جوری به من نیگاه می کرد و دنبال بهونه و حرفی بود که از لبام خارج بشه و بهم تجاوز کنه ......علت خارش سوراخم فرم و حالت بسیار شیرین سیمای خواهرم بود که از کردن کونش با انگشتای دکتر ترابی گرفته بود خب اکرم خانم ......هر شب قبل از خواب خودت و یا با کمک سحر جوونم سوراختو با این پماد انگشتی مالش بده و در واقع با مدل انگشتی کونتو باید بکنی ...تا خاتمه پماد مشکلت حل خواهد شد هر چند گاها سکس انال هم باید داشته باشی ..چون دیگه بهش بفهمی نفهمی معتاد شدی خخخخخخخخ........دفعه دیگه ارزو می کنم سحر جووون بیمارم باشه اونوقت کاری باهات می کنم که تا حالا با هیچ بیمارم نکردم ...تهدید نکن دکتر شهوتی داری فقط شعار میدی ...عمرا اگه من بیام بیمارت بشم ..بخواب تا خوابشو ببینی ...حالا می بینی که مریضم میشی ......به محض بیرون اومدن از مطب ..از اکرم پرسیدم ......چی شد ..چه اتفاقی افتاد همشو برام بگو ..بدونه سانسور ......
azadmaneshianباعرض سلام و درود عالی داره ادامه پیدا می کنه و اصلا حس تکرار و یکنواختی احستس نمیشه !خیلی ممنون و دستمریزاد .
اکرم روبراه وکاملا سرحال شده بود انگار نه انگارهمین یه ساعت پیش چنان ازدردشکم وکمر ناله وفغان میزد که اشک منودراورده بود....مطمئن بودم که دکتر بیکار ننشسته.....باابن باسن قلمبه ای که اکرم باخودش داشت هرمردی ازش بی تفاوت نمی گذشت......تبسمش هم بهش اضافه شده بود......خواهر نمیخای بگی ابن دکتر منحرف وهیزباهات چیکار کرده که حتی ازمن سرحال ترشدی......اه سحرجوون....دکترترابی رودستکم گرفتی درسته که هیز وزن باز وازاوناس که هیچکس بجزتوازدستش سالم درنرفته ولی درحرفه وشغلش مسلطه.....توکه رفتی من خیلی ترسیده بودم نگران بودم نیاد سراغم ......ولی دیدم رفت پشت میز کارش ونشست .وشروع به صحبت با من شد......اکرم خانم....میدونم که الان چه حسی داری واینکه میترسی مثل بار اول کونتو بکنم ولی نگران نباش کاری بهت ندارم چون راستش عزیزم دوساعت قبل ودرست همونجایی که الان لم دادی کون یکدختری که قراره چندروزدیگه عروس بشه وواسه گواهی بکارتش اومده بود روچنان کردم که زیرضربات کبر کلفتم ارزومیکرد من شوهرش باشم....اخ.اخ.هرچی ازلذت کردن سوراخ باسن دختری که اولین بارشه بگم بازم کم گفتم..خبلی کیف کردم..ولی باسنش مثل مال توقشنگ وزیبا نبود.....باورکن اکرم ازکردن کونت خیلی حال کردم تاچند روز مست باسنت بودم...قدر این نعمتی که داری روبدون .....ولی.اگه خودت مایل باشی که من حرفی ندارم...ها....اکرم......دوسداری به دکترت کون بدی....نه..نه دکتر.....نمی خام فقط لطفا برای مشکلم کاری بکن....خیلی خب......گفتم که ازشانسته که امروز سکس داشتم وگرنه بیخیال این کونت نمیشدم ولی برای درمون درد ومشکلت لازمه که این دارو روکه خودم دارموورهیچ دارو خونه ای نیست روبه داخل معقدشمابزنم وچون مابل به کیرم نیستی ناچارا بایدبااین وسیله انجامش بدم استعمال این کرم نجات بخش تاانتهای سوراخ شماخیلی به نفع تون خواهد بود.......واه اقای دکتر پس اون پمادچی بودکه نوشتی وخواهرموالکی به دارو خونه فرستادی نکنه خواستین یا اذیتش کنین ویادکش کنی که بامن هرکاری خواستین بکنین.....نه عزیزم..قربون اون باسن وسوراخش برم اصلا لازم نبود که خواهر توبهقول خودت دک کنم چون اولا اون پمادی که قراره از داروخونه بگبره تکمیل کننده این کرم منه وتازه من ترسی ازتو ویاخواهرخوشکلت که ندارم اگه تصمیم میگرفتم جلو چشای سحر جوون کونتومیکردم وهیچ قانون وقدرتی نمی تونست مانعم بشه ولی منم جدا ازاینهمه شهوت وهوسم هم انسانم ودکترم وهم احساسدارم وبخوبی درک میکنم که دریکدخترخوب وباحیاچه احساسات پاک ولطیفی وجود داره ونبابد من اونقد ظالم وببرحم باشم که روحیاتشو لگد مال بکنم هرچی باشه منم دختر دارم...خب حرف زدن دیگه بسه وبه کارمون برسیم.........عزبزم به همون شکلی که هستی بمون تامن بیام تامن این وسیله ای که شبیه یک الت مرده رودرسوراخ کونت فروکنم......قبلش کرم روخوب باید به وسیله که دیلدو اسمشه بزنم.....اهان.....خب اماده س که وارد سوراخت کنم........اماده ای عزبزم.......دکتردردنداره........نه...ممکنه کمی سوزش داشته باشه ولی باید تحمل کنی ....اه.تروخدادکترارووم ویواش یواش داخلش کن......اکرم جوون نمی خادنگران بشی دیلدو ازکبر من باریک تره......اخه میترسم دکتر..اوندفعه کیرتون خیلی اذیتم کرد تا چندروز دردمی کشیدم ..اخ دکترپیش مرگت بشه اگه می دونستم همونشب میومدم پیشت بازم میکردمت چون باردوم ویاسوم سوراختوخوب وقشنگ راه مینداخت که این درد هاروالکی وبیخودی نکشی....واقعاراست میگین......اره عزیزم......نمیدونستم.....حالاکه دونستی بدون که هروقت وناوقتی دردکونویاهوس دادن کون کردی ازمن مورد اعتماد تر نمیتونی گیر بیاری وتازه من دکترم خوب بلدم وخبره این کار هستم........اخ...اخ...دکتر..لطفا...ارووم.ارووم..اخ.اخ...دکترداره میسوزه......کجات عزیزم.......نفهمیدم...اونجام.......بازم نفهمیدم......اونجت اسم داره.......اه خدا....سوززش زیاده.....اخ اخ سحر کجابی به دادم برس...خخخخخخ..عزبزم سحر نمیتونه کاری بکنه فقطمن میتونم کمکت کنم....خبلی مییسوزه دکتر لطفادرش بیار.....تحمل کن....نمی تونم.....گفتم تحمل کن...نمبشهپس مجبورم اینکاروبکنم...دستتوبیار واین دیلدو رونگهدار که ازکونت درنیاد تامن اماده بشم......وای وای دکتر من این کارو نمی کنم ....میکنی..اگه نخوری دیلدوکلفتری میارمو یاکیرموتوکونت میکنم....اینکاربه نفعته چون کبرم کلفته ممکنه سوراختو خونی کنه.اونوقت دردت بیشترمیشه....اخه تاحالا نخوردم......واقعاراست میگی......ارره دکتر باور کنید.....اه خدای من چه دختر ساده ای هستی خیلی خب بعداکه شوهرکنی بایدکیر شوهرتو بخوری پس بایدیادت بدم دهننوباز کن.....اهان..افرین...خب حالاکلاهک کبرموبالبات بگیر وداخل دهنت کن انگار که کبک خامه ای میخوری وباید هم بدونی از کیک خوس مزه تره.......خخخخخ..افرین...خوبه....چه جوره اکرم.....ها چه حسی داری.......خوبه.دکتر....حس خوبی گرفنم......خب عزیزم..توکبرموبه میل وعشقت دردهنت بخوروبلیس وبمک ..ومنم به حالت تفریبا ۶۹باید حالت بگیرم و دیلدوروازدستت می گیرم تا بهتر لذت ببری......عزیزم ازم بایدتشکر کنی چونبا این کارم دردسوزش کونتوباخوردن کیرم ولذتی که ازش میبری رفع میکنم.......اه.....دکتر....سوزش کم شده.....مرسی......قربونت عزیزم...ازکبرخوردن عشق مبکنی......اررره دکتر......خوبه..اکرم لطفابه من نگودکتر خالی ......بگو دکتر جون وبابگودکترکیرکلفت.....خوشم میاد......چشمافرین....خب بهتره بدونی دیلدو تاتهش درکونت فرو رفته واگه سرت به خوردن کبر کلفتم گرم نبود ممکن نلود تحملش بکنی و الان دیگه باید بگم پمادم بخوبی درواخل کونت رفته کارشو کرده......عزیزم لطفا تلاشتو بیشنرکن تا زودتر ابم تخلیه بشه ممکنه خواهر خوشکلت سربرسه ... .اه....اییییی..اه....دکتر جون لطفاازم نخواه ابنو بخورم....چون حتی فکرشو هم میکنم حالم بهم میخوره ......اتفاقااکرم جون میخام بهت توصیه کنم ابموبخوری ..دلایلشو شاید فرصت نکنم بهت توضیح بدم.....ولی فقط بدونه چون چرایی خوب بااب دهنت قاطی کن وقورتش بده کاش پریود نبودی وگرنه منم اب کوستو میخوردم.اینکاربمونه برای جلسه بعدمون .....البته اگه مخالفتی نداشنه باشی.......افرین......اکرم.....اه دکترجوون.....سعی میکنم قورتش بدم ...افرین عزیرم منازاخلاقت خوشم اومده به همون انداره ایکه عاشق باسنت شدم......اووووووی......دارم ارضا میشم......ائیبیییییی.......نه نه ..اکرم همشو بخور......اهان......دهنتو بارنکن.....افرین..اوکی.....باریکلا.......اه دکترجوون زیاد هم بدمزه نیس حس میکنم حالموبهتر کرده .....دیگه دردی ندارم........عزبزم منم ازکیرخوربت واقعا عشق کردم ازت متشکرم جایزه ات این داروه که بهت میدم که دراوقات پریودت میتونی ازش استفاده کنی ................سحر جوون این عین اتفاقاتی بود که برمن ودکترگذشت..... a..