سیامک منو بغل کرد و به روی تخت اتاق هتل برد و لبامو عاشقونه بوسید و گفت ......طاهره ....هنوز باور نمی کنم واقعا مال من شدی.......این همه سال با هم رابطه نامحرمی داشتیم وهنوز خیال می کنم که زن یکی دیگه هستی .....اوا سیاه .....یعنی فکر می کنی من مال تو نشدم ؟......نه باور کن .....اه طاهره هیچوقت ازت سیر نمیشم .....عاشقتم .....سیاه بهم قول بده دیگه مراعاتم کنی ..این چه کاری بود که کردی ...سکس و کردنم تو راه رو هتل اونم جلو چشای شهوتی یک پسر گارسون ........فکر نمی کنی در غیاب تو همون پسرره منو ببینه نیاد سراغم ......عزیزم حق باتوه ولی من اختیار دست خودم نبود و کاریه که شده و سعی می کنم تکرارش نکنم .....قربونت برم ....حالا استراحت کن تا من یه دوش بگیرم و یا اصلا اگه حالشو داری توم بیا ......باشه ولی خودت منو بشور .......ای به چشم طاهره .........همدیگرو لخت کردیم و در حالیکه لبامو می مکید منو بغلش گرفت و به زیر دوش برد و من به دیوار حموم تکیه داده بودم و سیامک به اروومی لباشو از لبام دور کرد و به طرف گونه هام و زیر گردن و پستونام کشوند و بخوبی می لیسید ووقتیکه به شکمم رسید خیلی روش کار کرد واقعادر عجب بودم که چرا این همه شکم باد کرده مو می خوره ..اگه بجاش کوس و کونمو می خورد ده بار ارضام کرده بود .....ولی من حالم قاراش میشی بود و ازش دلیلشو نپرسیدم .....اصلا چرا بپرسم خب دوس داشته و میلش کشیده ...چشامو بستم و تو حال خودم رفتم ....و به یاد اون شب کاخ کامران افتادم که بدست یک پدر و پسر مورد تجاوز شیرینی قرار گرفته بودم و سکسی که در داخل ماشین با منوچ داشتم و از همه مهیج تر و دوست داشتنی تر گائیدنم در انبار دفتر خونه بدست مهران خوشکله و داماد احتمالی اینده ام ..در کمتر از ده دقیقه ای که از ازدواجم با سیامک گذشته بود ...یاد اوری این اتفاقات شیرین و شهوت ناک باعث هر چه بیشتر شدن حشریم و تحریک کوسم شده بود و از سیامک خواستم به اونجام برسه .....کیر سفت شده شو بجای دهنش بلافاصله داخل کوس ملتهبم کرد ...و این لحظه رو چنان زیبا و لذت بخش برام نقش داد که از فرط خوشیم فریاد بلندی سر دادم و اه و ناله ها و عشوه هامو به بهترین شکلی در فضای بسته حموم به معرض نمایش گذاشتم ......اووووف ......ضربات سیامک روی کوسم منو به خاطرات مختلف و متنوعی می برد ...سکس هام با صالح و فرهاد کیر کلفت و شاهین کون کن و احمد اقا پیرمردی که نوستالوژیک منو می پرستید و سیروس شوهر راحله که با کوسی که بهش دادم باعث شدم به خواستگاری خواهرم بیاد و دومادمون بشه و هوشنگ بادی گارد خوش تیپم و مهران زیبا چهره و خوش اندام و یاد شبی که از ترس از ما بهتران از خونه زده بودم بیرون و در کوچه تاریکی بدست یک مرد غریبه که حتی قیافه شم خوب ندیدم و ندونستم کیه ...مورد تجاوز دلچسپی قرار گرفتم و تجاوزات تلخ و زشتی که بدست علی و دوستاش و بشیر و جمشید و ذبیح و صابر کیر کلفت وووواز همه تلخ تر و سهم گین تر سکس ناخوشایند و اجباریم با کمال و نطفه ای که هم اینک از اون نامرد کثافت در شکمم دارم ...همه این اتفاقات به اضافه لز های متعددم ....باعث شد ...که این سکس سرپایم با سیامک خیلی لذت بخش و خوب شکل بگیره و از شدت حشریم داشتم واقعا سر شونه های شوهرمو چندین بار گاز می گرفتم ........سیامک تازه گی بکن خوبی شده بود و این چند باری که منو ترتیب داده بود کیفیتش بهتر و خوبتر شده بود و این جای امید واری برای من داشت که یه وقت هوس خیانت به سرم نزنه ........واقعا بایدازم قبول کنید که اب کوسم از اب کیر شوهرم بیشتر شده بود چون خیلی تحریک شده بودم اون همه خاطره سکسی و بکن بکنام ..چنان مورد شوزیده حال کرده بود که سیامک بیچاره از درد گاز گرفتگی شونه هاش به اخ واوخ و ناله افتاده بود .......رسما سیامک کارشو در شرکت طرف قرار دادش از روز بعدش شروع کرد ...اون روز با مساعدت و همکاری اعضای هیئت مدیره شرکت....... ما در قسمتی از خونه یک از همکارای رتبه بالا سیامک تا وقت تخلیه مکان اصلیمون اسکان گرفتیم ...خونه ای به سبک کاملا سنتی ژاپنی که شامل چهار اتاق میشد که دو اتاقش سهم ما شده بود ......و در واقع این خونه متعلق به پدر یکی از اعضا رتبه بالای شرکت تعلق داشت که تازه گی همسرشو از دست داده بود و در یکی از اتاقش عکسی از همسرشو به اضافه خاکستر سوخته اش رو در طاقچه اش گذاشته و در ساعتها رو بروش نمی نشست و با دعا و مراسم خاص خودشون بهش ادای احترام و طلب مغفرت می کرد ...پیرمردی که اغلب لباس سنتی تنش می کردجالت مدل لنگ مانندی که مردا ی هم وطن مون به وقت حموم عمومی رفتن تنشون می کردند .....سیامک صبح زود به محل کار میرفت ووقت غروب برمی گشت و من ساعت های طولانی در خونه تنها میموندم اوایل از پیرمرده می ترسیدم چون فقط تنها حفاظی که من و این پیرمرد رو از هم جدا می کرد یک دیوار نازک و دراتاقم بود ...ولی کم کم فهمیدم که نمی تونه خطری برام داشته باشه .....فقط تنها مورد قابل بحثش رفتناش به حموم بود که دقیقا روبروی اتاقم قرار گرفته بود و انگار یا از عمد و یا غیر عمد در حمومشو نمی بست و من وقتیکه از اتاقم بیرون میومدم ناخواسته اندام لختشو در وان حموم می دیدم و بارها ناظر بودم که با دستاش کیرشو می گرفت و جلو عکس همسرش خود ارضایی می کرد ...از این کار ش هیچگونه حسی نمی گرفتم فقط برام جالب شده بود و تازه گی داشت .....کیرش چندان تعریفی نبود و شاید مثل کیر پسر مستخدمه میشد .....به این کارش کم کم عادت کرده بودم ..وروزدر میون یک خانم میان سال خدماتی میومد و امورات خونه شو انجام می داد و غذایی براش می پخت و اندامشو لیف می کشید ولی هیچ کاری غیر از این بهم نداشتند ..یک روز که خانمه نیومده بودو پیرمرده در تب و تاب لیف کشیدنش به اه ناله و غرو لند افتاده بود.....کم کم دیدم که سرو صداش حسابی بلند شده و واقعا انگار کمک می خواست ......نمی دونستم چیکار کنم ایا برم سراغش و کمکش کنم و یا خودمو به کوچه علی چپ بزنم .......دلم براش میسوخت ....و تصمیم گرفتم برم و کارشو انجام بدم ....نهایتا کارش یک لیفه و خشک کردن بدنشه از اونا که بیشتر نیس ........رفتم سراغش و با احتیاط لیف و صابونشو دستم گرفتم و بهش فهموندم که میخام این کارو براش بکنم ...با بهت و کمی تعجب نیگام می کرد و کم کم چشاشو به سر تاپام گرفت و لبخندی زد ....از این واکنشش کمی ترسیده بودم ولی دیگه جای عقب نشینی برام نبود و باید کارمو شروع می کردم...لباسی که تنم داشتم به خاطر حاملگیم گشاد بود و بر جستگی اندامم فقط به پستونام خلاصه میشد و تانیمه اش تقریبا بیرون بود ولی وقتی که خم میشدم همش معلوم میشد .......چیکار کنم .....بی خیال به خاطر رضای خدا این کارو می کنم ..پیرمرده تنهاس و گناه داره که کمکش نکنم....تصمیم گرفتم سریعا انجامش بدم و بر گردم اتاقم .....سعی می کردم به کیرش نیگاه نکنم تا تحریک نشم ...کیری که وقتی دیدمش واقعا سیخ سیخ شده بود و هیچوقت این مدلی نشده بود لابد تخت تاثیر بودن منه .....لیفشو شروع کردم و و پشت و سینه هاش و رو کاملا کفی کردم و سراغ پاهاش رفتم و تا نزدیک بالای روناش پیش روی کردم ولی ا دامش ندادم و وقتی که خواستم لیفو دستش بدم که ادامشو خودش به اونجاش بزنه یهو دستمو گرفت و بهم باز لبخندی زد و با زبون ژاپنی جمله یی رو بهم گفت ..نمی دونستم چی میگه ولی وقتی باز هم خرفشو تکرار کرد و دستمو با زور به طرف کیرش برد همه چی دستگیرم شد ......فهمیدم ازم میخاد براش کیرشو بمالم .....اه ..اینو چیکار کنم .....سفت و سحت مچ دستمو گرفته بود و فشار می داد .....با تکون دادن سرم بهش گفتم نه نه ...ولم کن لطفا .....باید برم اتاقم ...ولی دیدم یکی از دستاشو به موهام برد و نوازشم کرد و باهام حرف میزد ...حرفایی با طعم و بوی گله و شکایت از تنهایی و بی کسی و نبودن یک همسر و شریک زندگی و اینکه شدیدا نیاز به ارضا شدن جنسیشو داره و چه کسی بهتر ازمن که خوشکل و تو دل برو براش درومدم . بهترین گزینه ای بودم که حتی در خواب هم نمی تونست تصورشو بکنه ...پیرمرده ول کنم نمیشد ...کم کم داشتم خرش میشدم و تسلیم .....اه خدا .....چرا این همه اتفاق از نوع سکسولوژی و این جور مسایل فقط برای من میفته ...چرا ..چرا ...داشتم یه جورایی از خدای خودم گله وشکایت می کردم ......ولی جوابمو فقط باید خودم پیدا می کردم ......جای دعوا و کشمکش نبود .اگه با زور خودمو از دستش نجات می دادم چه بسا اتفاق بد و تلخی براش میفتاد چندین احتمال ..صدمه جسمی و جتی حمله قلبی و یا سکته مغزی ....اینو چیکارش می کردم ....تنها چاره ام اینه که خواسته شو اجابت کنم ..........دستمو شل گرفتم و خودش به طرف کیرش هدایت کرد و کیرشو دستم گرفتم ......اووه خدای من ...اولین باره یک کیر غیر ایرانی به دستم می خوره .......چه کیر سفت و سختی هم هست ......پیرمرده خودشو رها کرد و با یک دستش همچنان موها و صورتمو نوازش و لمس می کرد و گاها انگشتاشو به داخل دهنم فرو می کرد و دست دیگه اش به طرف پستونام رفت و اونا رو می مالوند .....ورد کلماتش خطاب به عکس همسرش بود که جلو وان حموم گذاشته بود و گاها به من نیگاه می کرد.......حس خوبی از مالش پستونام گرفته بودم ...بعدا که از سیامک شنیدم که در عشق بازی کشور ژاپن مردان شون واقعا در امر مالوندن سینه ها خیلی استادن و علاقه مفرطی به این پوزیشن دارند ....وپیرمرده ..واقعا بخوبی این کارو انجام می داد ومنو مست و شهوتی کرده بود ...ولی کیرش نمی تونست مدت زیادی در برابر مالش دستام مقاومت از خودش نشون بده و اب کیرش مثل فواره اب حوض چنان بیرون زد که قوس حرکتش به موهای سرش و ادامش به بالا تنه لباسم خورد و اثارشو در لباسم گذاشت .........فوری بلند شدم و دستای خیسمو پاک کردم و فوری به اتاقم برگشتم .....لباسم که از اب منی پیرمرده الوده شده بود رو از تنم دراوردم و قبل از پوشیدن لباسی دیگه ...مجبور شدم خود ارضایی کنم تا ارووم بگیرم .... نوک پستونام و پیرامونش هنوز از اثار مالش های زیبای پیرمرده از التهاب نیفتاده بود و تا وقتی که به ارگاسم رسیدم ..اونو بخوبی حس می کردم از اون روز دیگه در اتاقمو همیشه در حالت بسته قرار می دادم تا چشمم به حموم پیرمرده نخوره .....و دیگر این اتفاق خاص تکرار نشد .....اقای قربانی و همسر با وقار و خوش اندامش ...یعنی فلور ....دعوتمون کرده بودند و اون شب با سیامک لباس شیکی پوشیدیم و به خونه شون رفتیم ..........این خونه سازمانی در واقع باید مال ما میشد ولی بنا به دلایلی فعلا تخلیه نشده بود ...و اون شب من دلیلشو فهمیدم .......اقای قربانی مردی جا افتاده و خوش مشرب ولی چشم و دل پاک و البته متعصب و مهندسی قابل و خوب که با همسرش فلور روابط زناشویی گرمی داشتند فلور با تعصب شوهرش خو ب تا کرده بود و به میل و خواسته اش کاملا عمل می کرد و اونشب با لباس مناسب و رفتاری درستی که می کرد کاملا شخصیت و خلق و خوشو بهمون معرفی کرد ولی وقتیکه با ذره بین و خیلی ریز و موشکافانه به یک زندگی نرمال و ظاهرا سالمی توجه و نگاه می کنی متوجه میشوی عوامل و دلایلی بوجود خواهد امد که باعث تخطی و انحرافات ناخواسته ای در روابط و ناپاکی یک ذوج موفق بشن ......و در حالیکه شایان پسر ۸ساله شون از دستشویی کمی دیر بیرون اومده بود و این موضوع باعث براشفتگی فلور شد ......دست پاچگی و دلشوره و بی تابی در حرکات فلور دیده میشد فلور ارایش نکرده پوست سفید و بی لکی داشت پستونای درشتش که با بستن سوتین مشخص نبود که تا چه حدی سفت و یا اویزونه هم به اندامش میومد کون طاقچه ایش با کمرباریکش نمای خوبی به اندامش داده بود ولی لباسی که تنش کرده بود مناسب بود و نمایش انچنانی از یک دوهای باسنش نمی داد .....پشت پای پرو گوشتیش نشون از اونی می داد که کوس تپل و پر گوشتی داره ....... و همه این ایتم ها با قد تقریبا بلندش بهش جذابیت مناسبی داده بود .......فلور به دستشویی نیاز داشت و امورات و غذاشو که روی اجاق و فر بود رو به من سپرد و رفت دستشویی........نزدیک نیم ساعت تاخیر داشت و من متعجب از این همه وقت گذرونی فلور در دستشویی شده بودم نهایت رفع حاجت معمولا از ده دقیقه بیشتر نخواهد بود و این موضوع منو به فکر برده بود ...این زن این همه مدت در اونجا به چی مشغوله ؟..........وقتیکه برگشت صورتش قرمز و اثار خستگی رو در ش کاملا می دیدم .....نکنه فلور در دستشویی سکس داشته ..ولی با کی ؟......اقای قربانی و شوهرم که در پذیرایی تخته نرد بازی می کردند و یک لحظه هم غیبت نداشتند .....یعنی چه ......راستش بهت زده بهش نیگاه می کردم ...فلور متوجه رفتارم شده بود و گفت ......اه طاهره جوون .....لابد از خودت می پرسی فلور چرا دیر از دستشویی بیرون اومد ..گفتنش و .حکایتش جاش اینجا نیس و فردا میام دنبالت و دوری تو شهر میزنیم و واست میگم ......فلور جوون ...اصلا مهم نیس..من نمی خام مجبورت کنم ..هر دلیلی داشته باشه به خودت مربوطه ولی خوشحالم می کنی که فردا پیشم میای و منو در شهر توکیو می گردونی ..راستش این روزا خیلی تنهام و بی قرارم و سیامک هم هر روز سر کارشه و گردش و تفریحی لازم داشتم .....فردا مشتاقانه منتظرت میشم .......روز بعدش و بعد از اجازه و هماهنگی با سیامک با فلور بیرون رفتیم .....لباس مناسب و شیکش و با ارایش خیلی کمش ......بازم تناسب و زیبایی خاصی بهش می داد ولی هیجوقت به حد و اندازه من نمیرسید ..با وجود اینکه شکمم بلند شده بود ولی اغلب جماعت مردای چشم تنگ کشور افتاب تابان بیشتر به من نظر داشتند ولی باسن برجسته فلور چشم نواز و کیر راست کن خوبی بود در کافی شاپ نشستیم سفارش قهوه داد ولی من اب میوه می خواستم چون به بچه ام توجه داشتم و کم کم سر صحبتش باز شد........بچه که بودم بازی گوشیو مثل همه بچه ها در خودم یدک می کشیدم ایام طلایی و خیلی رویایی رو با برادرام و خواهرام سپری می کردم خونواده سنتگرا و مذهبی شلوقی داشتیم ..چهار برادر و چهار خواهر که من ششمیش بودم .......دیپلمو که گرفتم دیگه دنبال ادامه تحصیل نرفتم و مثل سایر برادرا و خواهرام اصلا پی گرد دوس پسرو دختر گرفتن و این جور بازی ها نمیرفتیم .ومن و خواهرام از پدر و مادرو برادرام حساب می بردیم ..و رعایت همین موضوعات باعث شده بود ارامش و ثبات خاصی در خونواده مون حاکم باشه ....شوهرم اتفاقی منو با مادرم در خیابون دیده بود و عاشقم شده بود به قول خودش که میگه همون لحظه قلبم اسیر تو شد و کاری که در خیابون داشتم رو ول کردم و دنبالت افتادم تا خونه تو پیدا کنم .....دو روز بعد و قبل از غروب خانمی اومد وایفون خونه بابامو فشار داد و با تواضع خاصی اجازه گرفت که با بزرگای خونواده به خواستگاری من بیان ....شب خواستگاری از گوشه پنجره وقتی چشمم به قربانی افتاد ازش خوشم اومد و لبحند زنان و شادی کنان موافقتمو به همه غیر علنی ورسمی اعلام کردم .....سه ماه نامزد بودیم و در طول این مدت شوهرم حتی دستمو لمس نکرد چه برسه به بوسه و سایر چیزا ....شوهرم به عقاید و اصول سلفی و قدیمی خاص خودش اعتقاد داشت و ازش تخطی نمی کرد و همیشه و مدام به من میگه ظواهر و رفتار و حرکات هر شخصی اینه تموم قد از شخصیت و درون هر شخصیه و منو همیشه تشویق به صداقت و درستی و یک رنگی می کرد و منم از این اصولیاتش استقبال می کردم ....زندگی خوبی داشتیم ازامکانات و ماشین و خونه خوب و شغل ایده ال و مسافرت های داخلی واینکه شوهرم انچه که می خواستم برام فراهم می کرد و با تولد شایان خوشبختیمون کامل تر شد ..تا اینکه موضوع مسافرت و ماموریت شش ماهه به اینجا پیش اومد و با توجه به بودن شایان و اینکه شش ماه مدت کمی نبود منو مثل شما با خودش در این ماموریت همراه کرد ....اولین بار بود که از وطنم خارج میشدم و هیجان زده و با استرس توام با شادمانی سوار هواپیما شدم .....چند روز اول همه چی برام تازه گی و بوی غریبی میدادولی با بودن شایان و شوهرم مشکلی نداشتم تا اینکه یک روز که در پارک کودک شایان داشت با پدرش بازیشو می کرد من در شکمم احساس درد کردم و کم کم این درد بیشتر و بیشتر شد و مجبور م کرد که منو به خونه بکشونه .....دردی که سه ساعت منو حسابی عذاب داد ....با خوردن جوشونده و چای داغ ظاهرا خوب شده بودم وروز بعد همون دل پیچه و درد بازم سراغم اومد و این بار چهار ساعت درگیرم کرد و روزهای بعد هم تکرار میشد ...موضوع داشت جدی میشد و شوهرم در تکافو افتاد که منو به کلنیک و معاینه دکتر ببره .....با کمک و هم یاری مترجم شرکت وبا شوهرم به کلینک رفتم و تنها چیزی که دستگیرم شد و جواب گرفتم این بود که تشخیص دکتر با نغییر اب و هوا و مزاقم و دستگاه گوارشم که با شرایط این کشور وفق و جفت و جور نشده .....عنوان شد و نکته جالب این بود حتی یک قرص هم برام تجویز نکرد بهمون توصیه کرد از خوردن دارو های شیمایی حتی المقدور پر هیز کنیم اصولا مردم ژاپن اعتقاد زیادی به مصرف دارو و قرص ندارند و بیشتر تمایل به مصرف دارو های گیاهی وطب سنتی دارند .....متر جم شرکت ادرس یک مرکز طب سنتی مجهز رو گرفت و قرار شد جلسه اول رو با هامون بیاد ......مرکزی که شامل چندین بخش مختلف بود که اهمش بخش ماساژش بود .وسپس طب سوزنی و بخش معاینه عمومی بدن و استخر و سونا ش ........با دیدن امکانات ماساژ .....مترجم بهمون پیشنهاد داد که ماساژمدل ژاپنی رو تجربه و امتحان کنیم ...بلافاصله شوهرم به این شزط قبول کرد که ماساژور هم جنسمون باشه .....و مترجم با تکمیل فرم ثبت نام و ذکر این توصیه بساط این تجربه شیرین رو فراهم کرد .....ماساژِ ی که واقعا لذت بخش و با مهارت خاصی روی اندامم انجام شد و طاهره جوون از تو چه پنهون ..دختری که منو می مالوند خبره و استاد بود و وقتی که سورا خ پشتمو برای اولین بار با انگشتش می کرد حس عجیب و زیبایی گرفته بودم .بیش از سه بار ارگاسم شدم ...پنج دونه انگشتشو به تناوب چهار به یک و یا سه به دو پنج به صفر به کوسم و سوراخ پشتم فرو می کرد و سینه هامو به شکل قشنگ و دل نشینی می خورد .....دوس داشتم ساعت ها با هام کار کنه ...از درد شکمم خبری نبود و نرمال و سرحال و قبراق شده بودم و اون شب به میمنت این ماساژمون بهترین و کامل ترین سکس رو با شوهرم داشتم و قربانی هم همین حس منو داشت و بهم گفت یک بار با دستای پسر ماساژور ارضا شده .........جلسه دوم رو با توصیه دکتر مرکز با طب سوزنی برگزار کردم و جلسه سوم باز هم به سالن ماساژرفتم و با دستای جادویی یک دختر زیبای دیگه این کشور بیشتر روبراه و سرحال شدم و سه بار هم به ارضارسیدم ..از اون شب از شوهرم درخواست سکس می کردم وقربانی هم همینو می خواست و قرار گذاشتیم هر هفته برنامه ماساژزو داشته باشیم ....وواقعاماساژه تاثیر شو در زندگیمون گذاشته بود ....در همین اثنا و قبل از حلسه بعدیم در همون پارک کودک با شایان نشسته بودم که متوجه شدم دستای یک نفر روی شونه هام خورده ...برگشتم و با کمال تعجب متوجه حضور یک خانم ایرانی شدم .......بهم سلام کرد و ازم اجازه گرفت که کنارم بشینه ...از دیدنش منم ذوق زده و خوشحال شده بودم ......صحبت کردن و گفتگو با یک هم وطن در دیار غربت بهترین اتفاقی میتونه باشه که فکرشو می کنی ....خودشو ماندانا معرفی کرد و گفت با شوهرم یک رستوران رو مدیریت می کنیم و از این تعجب می کرد که چرا متوجه رستورانش نشدیم چون با دو زبون فارسی و ژاپنی دقیقا در مسیر خونه مون تابلو زده بود ..از این بهتر نمیشد..بهش تبریک گفتم و همون لجظه دستمو گرفت و باشایان به رستورانش رفتیم و اون روز ناهار رو مهمونش شدم .....اب گوشتی که با تموم وجودم هوسشو کرده بودم و خیلی بهم چسپید ماندانا زن خون گرمی بود و زودتر از اونیکه انتظارشو داشتم تونستم بهش اعتماد کنم و ووقتیکه مشکلمو فهمید .....بهم اطمینان داد که درمونم می کنه .....و تعریف از یک مرکز درمانی و طبی می کرد که خودش قبلا تجربه شو کرده بود ......و قرار گذاشتیم که فردای روز بعد با ماندانا راهی مرکز مورد نظرش بشیم ..اون شب مونده بودم که به شوهرم بگم و یا مخفیش کنم ....اگه می گفتم احتمال زیاد می دادم که با رفتنم مخالفت کنه وچون قرار و قول به ماندانا داده بودم و احساس تعهد می کردم برای اولین بار ترجیح دادم که سکوت کنم و هیچی نگم .....اه طاهره عذاب وجدان گرفته بودم و وقتی که شوهرم در حین عشق بازیش قربون صدقه ام میرفت و نوازشم می کرد پشیمون شدم و در صدد برامدم که بهش بگم و اجازه شو بگیرم ولی دهن و زبونم باهام راه نمی اومد و بازم هیچی نگفتم ودر نهایت فردای روز بعد با شایان سراغ ماندانا رفتم و به مرکز طبی راهی شدیم .......مشکل مترجم دیگه نداشتم و ماندانا دیلماج خوبی بود و بعد از تشریفات لازمه و تکمیل فرم ....رفتم اتاق دکتری که مردی بود میان سال و با قد کوتاه و لاغر و عینکی و موهای تراشیده که در ظاهر شاید شباهتی به دکتر نداشت ....قطعا با بودن ماندانا قبول کرده بودم خودمو برای معاینه در احتیار یک مرد غریبه بزارم ...موضوعی که ماندانا برای موافقتش و رضایتم روم خیلی کار کرده بود و تونست برای اولین بار در طول زندگیم چنین حکم حرامیو از دید من بهم تحمیل کنه .......ترسیده بودم و علنی دست و پام می لرزید ...و خدا خدا می کردم بهم نگه لخت شم .....
ماندانا دستی به موهام کشید و نیم نگاهی به دکتره کرد انگاری که با هم قبلا اشنایی و برو بیایی داشتند و من اینو شاید اشتباه می فهمیدم ولی خب این کارش کمی بهم ارامش داد و تونستم به خودم مسلط بشم دکتره دستشو به شکمم میبرذ و و فشار می داد و به زبون خودش حرف میزد ....حدس میزدم که منظورش شکمم هست که میگه ایا درد داره و یا نه . درحقیقت من درد شکم و دستگاه گوارشم کاملا خوب نشده بود ولی در اثر تاثیرات خوب و موثر ماساژو سکس و شهوتی که در وجودم بیشتر شده بود تونسته بودم کنترل و بهتر تحملش کنم ....هنوز لباس تنم بود و دکترنیم خیز شد و از نزدیک با چشمای عینکیش وبا دستاش به طور محسوس و زیرکانه ای انداممو از مچ پاهام تا سرشونه هام لمس می کرد ..از این کارش سر در نمی اوردم ...اخه چرا .....؟یعنی چه؟.....نگاهی به ماندانا کردم و ازش خواستم بهش بگه این کاراش بی معنیه ...من که نیومدم امتحان مدلینگ و مهمان داری هواپیمایی بدم .....وقتی دستاشو به ماهیچه های رونم و لنبه های نرم کفلم میزد یه جوری میشدم پوستم قرمز شده بود ...حتی خجالت هم نکشید و انگشتا و کف دستشو به چوچولوه کوسم کشید خوب شد شلوار تنم بود و دامن نداشتم وگرنه بهتر لمسش می کرد .....و در حالیکه دو دست گرم و نرمش به پستونام رسیده بود و مشغولش بود جواب سوالمو به ماندانا داد و دیدم هردوشون می خندند.....واقعا که.....اوا ماندانا ....این خنده هاتون چیه ...من دارم با دستاش مالونده میشم اونوقت تو با دکتره عشق و خنده می کنین.....هههههه....فلور جوون ...دکتره میگه این دوست شما خیلی میترسه و مثل بچه میمونه ...من که ترس ندارم ودکترم و این کاری که می کنم ارتباط مستقیم به معالجه ش داره ...تازه بره خدا رو شکر کنه که لختش نکردم ..اگه هم میخاد لخت بشه ...چه بهتر .....فلور جون حالا چی میگی دوس داری براش لخت بشی ؟.....اوا خاک عالم ...نه نه نه تا همین حد هم اومدم شاه کار کردم اگه شوهرم بدونه ....عمرا اگه لخت بشم .....دکتره از اون لحظه مرتب با تبسم و لبخند معنی دارش بهم نیگاه می کرد و انداممو با چشاش می خورد ....و پشت میزش نشست و نسخه مو نوشت و دستم داد و وقتی که خواستم ازش بگیرم دستمو نگه داشت و خوب نوازشش کرد و جملاتیو بهم گفت ......ماندانا باز هم می خندید ......بهش گفتم بجای خنده بهم بگو چی میگه .....فلور جوون .....بیا بریم بیرون واست میگم ......در مرکز طبیش دارورو گرفتیم و بیرون اومدیم و منتظر شدم که برام توضیح بده .......فلور جوون ...دکتره می گفت ......مشکل این خانم مربوط به دستگاه گوارششه و از نوعیه که در کمتر شخصی پیش میاد این دارو ی گیاهی رو باید مصرف کنه و امیدوارم و دعا می کنم که موثر بیفته چون تنها دارویه که بیماریشو خوب می کنه ولی همین دارو به اختمال ۵۰ به ۵۰ عوارضی ممکنه داشته باشه و این عارضه رو اگه داشت باید مجددا به من مراجعه کنه ...چون راه کارش در تخصص منه وتوصیه می کنم که به مراکز طبی دیگری مراجعه نکنه ......ولی این جملات که خنده نداشت ؟.......اخه فلور جوون من و دکتره میدونیم اون عارضه چیه ....اگه بهت بگم خودتم به خنده میفتی ..ولی بهتره ندونی و ارزو می کنم که گرفتارش نشی ......خیلی اصرار کردم که بهم بگه ولی نگفت و دلیل نگفتنشم این بود که می گفت اگه بدونی از لحاظ روانی و فکری بهم میریزی و همین افکارت باعث میشه که به عارضه اش مبتلا بشی ...حرفاش منطقی بود و دیگه اصراری نکردم ......ازهمون شب مصرف دارو رو شروع کردم و اثار مثبت دارو رو بعد از ۴۸ ساعت به عینه دیدم و دیگه درد شکمم نمونده بود و خوشحال شده بودم که مشکلم رفع شده و ظاهرا از عوارض دارو هم خبری نبود ......این موضوع رو به شوهرم گفتم ..ابتدا کمی ازم ناراجت شد ولی چون نتیجه مثبت گرفته بودم خیلی بهش اهمیت نداد و بهم تبریک گفت و خوشحال شد که دیگه بدونه تاخیر و مشکلی میتونیم به ایران برگردیم و لی چیزی که بعد از تقریبا سه روز دستگیرم شد این بود که دستگاه گوارشم وظیفشو خیلی خوب و نرمال انجام نمی داد و در واقع به قول عامه شکمم کار نمی کرد و در مراجعاتم به دستشویی دچار مشکلات و سختی های زیادی میشدم ....عوارض دارو خودشو نشون داده بود و من سه روز بود که محتویات روده بزرگم تخلیه نشده بود .......صبح روز چهارم بیشتر از نیم ساعت در دستشویی با خودم و اونجام کلنجار میرفتم تا بلکه راحت بشم و اگه بدونی طاهره ...چقدر عذاب کشیدم که تا تونستم دفعش کنم ...هزار بار مردم و زنده شدم و حتی در اواخر کار خون از سوراخم کمی اومد ......روم نمیشد به شوهرم بگم خجالت می کشیدم ...فقط دعا می کردم که همین یه بار باشه و دیگه تکرار نشه خوردن مایعات و اب و نوشیدنی ها رو زیاد کردم تا بلکه تسهیلی در وظایف دستگاه گوارشم کرده باشم ولی متاسفانه موثر نبود و باز هم یبوست سخت و حاد ادامه داشت .....عوارض ها اضافه شده بود سر درد و بی تابی و خستگی و درد کمر و شکم رو همش می کشیدم . چهار روز بعد و در تایم نزدیک یک ساعت و با تحمل درد شدید در سوراخم تونستم خودمو راحت کنم ..ولی ادامه این اوضاع برام قابل تحمل نبود ...... جتی روم نمیشد سراغ ماندانا برم .....دارو هم تموم شده بود ولی یبوستم ادامه داشت...با این شرایطم برگشتن به ایران برام خیلی سخت بود و در فکر بودم چیکار کنم که این مشکل رو حل کنم ....عارضه ای که عنوان کردن و گفتنش حتی به نزدیک ترین شخص و شریک زندگیم ..یعنی شوهرم هم سخت و مشکل بود .....یک روز صبح تصمیم گرفتم که از ماندانا کمک بگیرم .....اون لحظه شرایط روحی و روانی و جسمیم خیلی روبراه نبود و به رستوران شون رفتم شوهرش مطابق معمول مشغول کار بود و ووقتی سراغشو ازش گرفتم ..گفت به ارایشگاه رفته و باید منتظر بمونی ......چیکار می کردم حوصله بیرون رفتن هم نداشتم و رفتم گوشه رستوران و سر یک میز و منتظرش شدم ...افکارم پریشون و حواسم به اطرافم نبود فقط چند لحظه که نگاهم به در ورودی رستوران افتاد متوجه اومدن یک خانم خوشکل میان سال تایلندی شدم از لباسش فهمیدم که ژاپنی نیست........بهش اهمیت ندادم ولی پس از دقایقی که گذشت و با شوهر ماندانا به اتاقی رفتند ....حواسم بهشون رفت و کنجکاو شدم که نزدیک اون اتاق بشم ...هیچ کسی در رستوران نبود و وقت ناهار و پذیرایی از مشتریا مونده بود ......با احتیاط به اتاق نزدیک شدم و گوشمو به در گرفتم ......اه خدای من .....داشتم چیو می شنیدم ..صدای اه و اوه و noو مسیو وقتش نیس و پریود دارم از جلوم نه ارووم ارووم تر ..از عقب بهت میدم ...به گوشم می خورد .....این جملاتو می فهمیدم و در خونه و اوقات فراغتم در کتاب ها خونده و یاد گرفته بودم ...پیش خودم تصور کردم ..این خانم تایلندی پریوده و از جلو به شوهر ماندانا نمی ده و بهش میگه از پشت منو بکن ......درک و فهم سکس از پشت رو هنوز من هضم نمی کردم و این فعل و کار رو حرام و کاری زشت می دونستم و اون لحظات بارها به این زن جنده و شوهر ماندانا فش و حرفای بد زدم و می گفتم کوفتتون بشه ....الهی خیر و خوشی نبینین ..بیچاره ماندانا که چه شوهر خائن و کثیفی داره .....عشق بازیشون در ده دقیقه ای خلاصه شد و من سر جام برگشتم ......جنده تایلندی از اتاق بیرون اومد و در کمال خونسردی و نزدیک میز من نشست و اینه شو از کیفش دراورد و مشغول ارایش صورتش شد .....و شوهر ماندانا هم برگشت و به کاراش مشغول شد و در همین لحظه ماندانا برگشت و با دیدن من اومد بغلم کرد و منو بوسید ...جنده تایلندی به ماندانا نگاه خاص و معنی داری می کرد وچه بسا مسخره اش می کرد همون لحظه خواستم همه ماجرا رو به ماندانا بگم ولی جلو خودمو گرفتم چون پای بچه شون در میون بود و کانون گرم یک حونواده رو بهم میزدم .....بچه ای که با مادرش برگشته بود و با لبخند ملیح و شیرینش در اغوش بابای خیانت کارش رفته بود .....دلم به حال ماندانا میسوخت .....و به موضوع و علت اومدن خودم برگشتم و در گوشی مشکلمو بهش گفتم ......انتظار خنده رو ازش داشتم و همینم شد و خندید و قه قه هم باهاش زد و با کمال تعجب نیشگونی از کفلم گرفت و گفت دوای دردت پیش همون دکتره س ...فلور جوون غمیت نباشه ....فقط باید فعلا به ایران بر نگردی و بمونی تا خوب خوب بشی ......امروز که شنبه س و مرکز طبی تعطیله و دوشنبه اماده باش که با هم بریم پیش دکتره .....ازش خدا حافظی کردم . کمی امید وارشده بودم و ماندانا بهم اطمینان داد که خوب خواهم شد و از مهارت و تخصص این دکتره هم برام گفته بود .......ولی مونده بودم که ایا این موضوع رو باز هم از شوهرم پنهون کنم و یا نه ......به خونه که برگشتم هوس حموم کردم و در زیر دوش تصمیم گرفتم که همه ماجرا رو به قربانی بگم .....راست گویی و صداقت از مخفی کاری بهتره و خیالمو راحت تر می کنه و به همین دلیل خودمو ارایش کردم و و ساخته و پرداخته منتظر اومدن شوهر م شدم ....و انچه رو لازم بود رو براش گفتم ...قربانی ابتدا ساکت موند و به فکر فرو رفت و بعد از کمی سبیل خوردن و بازی با موهاش اومد منو به اغوشش گرفت . گونه هامو ماچ کرد ...و.گفت فلور ازت همین انتظارو داشتم که هیچیو ازم پنهون نکنی ......اگه تنها پیش دکتر میرفتی هیچوقت تو رو نمی بخشیدم ولی چون اون خانمه ماندانا باهات بود و خیالمو راحت کردی ....خیلی خب مانعی نداره که برای ادامه معالجه ات با ماندا خانم بری ...فقط لطفا زودتر خوب بشو که باید هر چه زودتر برگردیم تهران ..چون جانشینم اومده و خانمشو هم بهمراه داره و اتفاقا همسرش حامله س وباید زودتر خونه رو براشون تخلیه کنیم .....طاهره جوون اون لحظه فهمیدم که شما حامله هستی و مشتاق بودم که باهات اشنا بشم ....ارایشم و لباس شیک و بدن نمایی که پوشیده بودم باعث شد شوهرم هوس کردنمو بکنه .....اه طاهره .....انگار که اولین باربود منو تصاحب کرده بود ..چنان سریع و فرز کیرشو از شورت و شلوارش بیرون کشید که تا به حال ازش ندیده بودم .....واقعا یک زن اگه به خودش برسه و واسه شوهرش ارایش کنه تاثیر بهسزایی در عشق بازی و تحریک شدن حشریت شوهرش خواهد داشت و اینو من به عینه لمس کردم چون اون روز بسیار خوب و محکم و مردونه منو ترتیب داد ...وفقط سوزش سوراخ پشتم گاها لذت عشق بازیمو تحت الشعاع قرار می داد .....وقتیکه ابشو در مدخل کوسم خالی کرد هوس کرد که سوراخ کونمو نیگاه کنه ....شوهرم هیچوقت اعتقادی به سکس عقب نداره و منم ازش نمی خواستم و لی مشکل یبوست و دستگاه گوارشم تحریکش کرده بود که برای اولین بار بازدیدی از باسن و سوراخم بکنه .....اه طاهره منو ببخش که بی پروا و وقیحانه این چیزا رو بهت میگم چون خیلی خانم خوب و یک رنگ و با محبتی هستی و از هم صحبتی با تو واقعا لذت میبرم و احساس غریبی و بیگانگی نمی کنم .......مرسی فلور جوون ..راحت باش ...منم همین حسو باهات دارم و اتفاقا از سادگی و بی الایشیت خیلی خوشم اومده .....قربونت برم طاهره ......خب برم دنباله صحبتام .......شوهرم سوراخمو که دید .....خیلی ازش خوشش اومد ..متعجب شده بودم که چرا زبونشو به دور لباش می کشه انگار که هوس کرده بود که لیسش بزنه ......منتظر بودم که چیزی بگه .......عزیزم چرا ماتت برده ....نظرت در مورد اونجام چیه .....اه فلور ...همسر خوشکلم..نمی دونستم کون زنم تا اینقد ناز و دیدنی و زیبا باشه .....خودمونیم عجب کونی داشتی و من نمی دونستم ...واه اقا .....نکنه هوس کردنشو کردی ؟.....نه فلور ....من کون کن نیستم ولی دیگه از این به بعد و قبل از کردن کوست در برنامه هام میزارم ....یعنی فلور جوونم ..قبل از گائیدن کوست ...سوراختو خوب می بینم و لمسش می کنم و بعدش خدمت کوس خوشکلت میرسم .......همون لحظه بهش کرم نرم کننده دادم که به سوراخم بزنه تا از سوزش و التهاب بیفته ...و در حین کار ...بهش پیشنهاد دادم که واسه شام منو با خودش به رستوران ماندانا ببره ..هدفم اشناییش با ماندانا و شوهرش بود که بدونه واقعا باهاش صادق هستم ..شاید احساس می کردم که هنوز باور صددرصد نداره که زنی بنام ماندانا وجود داره ......اون شب بیشتر به خودم رسیدم و دیگه می خواستم نسبت به سایرین کم نیارم می دونستم که ماندانا با دیدن من و شوهرم به خودش میرسه و همینم شد چون وقتیکه من و قربانیو دید بلافاصله بعد ار سلام و غلیک و خوش امد گویی رفت لباسشو عوض کرد و با ارایش و لباس مجلسی بدن نمای عجیبی اومد پیشمون .......لباسی که همه برجستگی اندامشو به رخ همگان وخصوصا شوهرم می کشید قربانی گاها به خاطر بهتر دیدن اندامش عینکشو با دستمال پاک می کرد تا بهتر و رنگی تر نیگاش کنه از این کاراش خنده ام گرفته بود .....حسودیم گل کرده بود ولی جای اعتراضی نداشتم چون فقط نگاهشو به ماندانا میزد و بیشتر از اون ظاهرا در حد و توانش نبود ...انچه که منو به تعجب کشوند دیدن دوباره خانم تایلندی بود که این بار در قالب وقواره گارسن رستوران رفته بود ....و ازمون با لبخند شیطونیش بخوبی پذیرایی می کرد نگاه ش به شوهر ماندانا رو فقط من می فهمیدم که چه معنا و طعم و بویی داره .....در سر میز شام شوهر ماندانا ظاهرا تحمل دوری زن تایلندیو نداشت و به بهونه دستشویی رفت و بلافاصله دیدم دنبالش رفت ..به ماندانا نگاه کردم ..اصلا نمی دونست و بی خبر از خیانت شوهرش ....با خیال راحت غذاشو می خورد .....دوس داشتم برم ببینم چه غلطی می کنن ...اه طاهره یه جوری شده بودم ...یه کم هوس و حشریم گل کرده بود و یهو بلند شدم و گفتم دستشویی میرم ......اصلا فکر نمی کردم که دارم شوهرم و ماندانا رو تنها میزارم که با خیال راحت بهم دیگه عشق و حال و کیف بدن .....ارووم و با احتیاط در دستشویی رو باز کردم ..محوطه ای که شامل چندین کابین بود و گوشمو که تیز کردم متوجه شدم در کابین اخر دارن کارشونو می کنن .هر چه به درشون نزدیک میشدم صدای اه و ناله وواووف اووف های جنده تایلندیو بهتر می شنیدم ...شوهر ماندانا قربون و صدقه کونش میرفت و در ادامه انچه که منو منقلب و پریشون و بیشتر حشری کرد حرفاش در مورد من بود که با عشق و یاد اندام و پرو پاچه و باسن من ...داشت کون زن تایلندیو می کرد .......و می گفت .....اوووف ......عجب زن جذابیه خوش به حال شوهرش ..چه کفل قشنگی داره ...این کونو می کنم فقط به عشق کون فلور جوون .....کیرم تو کونت فلور با گفتن این جمله انگار چنان کیرشو تا ته به کون جنده تایلندی میزد که فریادشو بلند کرد و مجبور شد دستشو رو دهنش بگیره ....ارووم ارروم خوشکله ....نگران نباش بهت اضافه پول و انعام میدم ....تو دیگه کونت مال منه ....اینم اب کیرم که به خیال کون فلور در ته کونت خالی میشه ...نوش جون تو و فلور ی که الان سر میز داره شام منو می خوره .... دفعه بعدی می کنمش ..........داشتم از تعجب و البته از شهوت کثیفی که به خودم گرفته بودم پس میفتادم و برای لحظاتی تعادلمو از دست دادم ولی خوب شد خودمو کنترل کردم و فوری به خودم اومدم و به سر میز برگشتم ...ماندانا و شوهرم گرم صحبت و خنده و مزاح شده بودند ولی من هنوز در فکر هوس و خیال های کثیف و شیطانی شوهر ماندانا بودم که با تصورات و اندام و دم و دستگاه من ...زن گارسن تایلندیو از کونش جرر داده بود ........اون لحظه هم به خودم افتخار می کردم که چه لعبتیم و خودم نمی دونستم و اینکه با برگشتن شوهر ماندانا با حس تنفر زیادی بهش اصلا نگاه نمی کردم .....دلم باز به حال ماندانا میسوخت و اینکه از زیبایی و ظرافت و کون خوشکل و جذابیتش واقعا نسبت به زن تایلندی یک سرو گردن بالاتر بود ...ولی امثال این جور مردا همین جورین و کارشیون نمیشه کرد ...ماندانا و شوهرم گاها بهمدیگه با چشم و ابرو در ارتباط بودند و من هنوز در فاز حرفای شوهر ماندانا بودم .......اون شب شوهرم انگار به عشق ماندانا با شور و حرارت زیادی منو از کوسم ترتیب داد و منم با یاد اوری حرفای اتشین شوهر ماندانا بخوبی با شوهرم در سکس همراه شدم و بهترین شب سکسیو با هم رقم زدیم .....اه فلور جوون ..نوش جونت....پس اون شب بهت خوش گذشت ارره طاهره جوون ...خیلی عالی درومد .....روز دوشنبه رسید و من قبلش با تدبر و عقل و هوش خودم تصمیم گرفتم که به دستشویی برم با خیال راحت ببینم دکتره باهام چیکار می کنه ..حالا بمونه اون لحظات در دستشویی چه عذابی کشیدم تا خودمو تخلیه و راحت کردم ..بالای نیم ساعت وقتم تلف شد .....وقتی به رستوران رسیدم ترسیدم که ماندانا نباشه و ......
ترسم بیهوده بود و ماندانا ارایش کرده و شیک و با بلوز و دامن کوتاهش منتظر م بود ......این تیپی که به خودش زده بود به اون شباهت داشت که انگاری به مجلس و یا مهمونی و کلوپ رقص و خوش گذرونی میرفت ...دکتر رفتن جایگاه این جور مدلا رو به نظر من نداشت ...ولی به من ربطی نداشت و عشقش کشیده بود که این لباسو بپوشه ....جنده تایلندی کف سالن رو تمیز می کرد و با دامن کوتاهش رونای سفید و باریک بلورینشو به معرض نمایش شوهر ماندانا می داد ..و قاعدتا با رفتن ماها کیفشون کوک میشد و می تونستند حسابی از همدیگه کامشونو بگیرن ...تا مرکز طبی راهی نبود و ترجیح دادیم پیاده بریم .....نگران بودم که دکتر با من به چه روشی رفتار می کنه .ماندانا تلاش می کرد با حرفای خوب و جوک گفتناش بهم ارامش و تسکین بده ...ولی فایده ای نداشت سوزش سوراخم هم اذیتم می کرد زور زدنایی که این روزا به اونجام میزدم و فشاری که به گوشتای پیرامونش میومد باعثش میشد .....بهش گفتم ....ماندانا بجای این همه جوک و خنده و شوخی ..بهم بگو دکتر با هام چیکار می کنه بازم بهم دارو میده و یا کاری دیگه می کنه ....اوا فلور من از کجا بدونم اگه میدونستم خودم معالجه ات می کردم ..ولی گمون کنم از دارو دادن خبری نباشه و .یعنی دارو نمیده چیکارم می کنه .زیاد حرث و جوش نخور ...بالاخره هر کاری بکنه اخرش اون میشه که خوب و روبراه بشی ..پس ارووم و خونسرد باش .....دکتر هم تازه به مطبش اومده بود و داشت لباس سفید کاریشو تنش می کرد و با ماندانا خوش و بش گرمی زد و حتی گونه های همدیگرو بوسیدند بازم از رابطه صمیمانه شون متعجب شده بودم .کلا زیاد در امورات مردم فضول نبودم و گرنه هر زن دیگه ای بود سر از کارشون در میاورد ولی شاید مشکل خاد و بیماریم باعثش بود که به این قضیه شون تا اون لحظه ورود نکنم .....ولی طاهره اون لجظه طاقت نیاوردم و از ماندانا سوال کردم که چرا با دکتره صمیمیه ؟.ماندانا چرا؟؟؟......ههههه.....اوا فلور جوون ....حسودیت شده ؟.ها.....نه بابا ....تعجب کردم .اخه اون دکتره ماچت کرد و توم خوب ماچش کردی ...اون که محرمت نیس .فلور بعدا برات میگم فعلا وقتشه باهم بریم اتاق کار دکتر که کارشو شروع کنه .....اه طاهره ....ضربان قلبم تند تند میزد و انگار که وارد جبهه جنگ شده بودم دلم گواهی می داد که کارم زود و چند دقیقه کوتاه تموم نمیشه .دکتر با منشیش کمی حرف زد و بیرونش کرد و در اتاقشو از داخل قفل کرد .....تنها دلگرمیم وجود ماندانا بود که دستامو گرفته بود و بهم دلداری می داد.دکتر ازوضعیتم می پرسید و ماندا نا بخوبی ترجمه اش می کرد و جوابمو بهش انتقال می داد.به قول معروف به خودم تلقین کرده بودم که دکتر محرم اسراره و باید بدونه رودروایسی همه مشکلمو بهش بگم .پیش خودم گفتم من که در خارجم و دکتره یک مرد غریبه اس و انشالله اگه خوب بشم همدیگرو عمرا اگه ملاقات کنیم چون بلافاصله من به وطنم بر می گردم پس بهتره ارووم باشم و بزارم دکتره کارشو بکنه .خنده های دکتر شروع شده بود و با تعجب من ..ماندانا فوری علتشو بهم گفت .....فلور جووون اگه واقعا قصد داری خوب بشی بهتره راحت و ریلکس بمونی ..خنده های دکتر به خاطر سوزش کونته ...و میگه به دوست بیمارت بگو اگه همکاری نکنه و بزاره به روش خودم پیش برم ...بهش قول میدم که خوب بشه ولی غیر ازاین ..تضمینی بهش نمیدم ....اون ازت جواب میخاد .....اخه ماندانا میخاد باهام چیکار کنه ....اوا فلور بسه دیگه مگه نیومدی خوبت کنه پس سوال نکن و موافقت کن ...باشه قبول ..حرفی ندارم ...پس باید این فرمو امضا کنی .....خب چیا توش نوشته ؟......این فرم مثل رضایت نامه قبل از عمل میمونه که اگه خدای نکرده مواردی اتفاق افتاد کار به شکایت و دادگاه نکشه ..ولی بهت قول میدم هیچ مشکلی پیش نمیاد و فقط اینو یک تشریفات حساب کن ......زود باش فلور .امضاش کن که زود تر کارشو شروع کنه .....با دستای لرزونم امضاش کردم و لبخند رضایتو بر لبای دکتره اوردم ...بلوزو شلوار تقریبا تنگی تنم بود و دکتر اومد دستی به صورتم و پیشونیم کشید و این صحبتاشو تا اخر کاراش به ماندانا می گفت و بلافاصله اونم بهم می گفت ...من کمی حالت تب گرفته بودم ..ماندانا با دستور دکتر رفت سراغ یخچال کوچکی که گوشه اتاق بود و یک لیوان اب سرد رو برام اورد و در همین اثنا دکتر گوشی شو از روی بلوزم به سینه هام گرفته بود و روش فشار میاورد و به قول معروف ضربان قلبمو گوش می کرد .....یک دستشو که ازاد بود رو به دگمه های بلوزم برد و از بالا دونه دونه بازش کرد و راه سوتین مو ازاد کرد ..این بار بهتر رو سینه هام با گوشیش کار می کرد .....از این کاراش خوشم نمی اومد و احساس می کردم از دید وظایف دکتریش نیست ولی من نمی تونستم جلوشو بگیرم ...چون موافقت شفاهی و کتبی مو داده بودم که هر کاری عشقش می کشه با من بکنه ...فقط خدا کنه کار به جاهای باریک نکشه .ماندانا لیوان ابو به دهنم گرفت و کمیشو به خوردم داد و در همین لحظات متوجه شدم سوتینم باز شد و دکتره خودش این زحمت رو کشیده بود ....چشمای دکتر گرد شده بود و عینکشو از چشماش دور کرد و بهتر به مه مه هام نیگاه می کرد ....داشت با خودش حرف میزد به ماندانا نیگاه کردم که بهم بگه ....فلور جوون دکتره میگه .....اوووخ جوون چه پستونای خوشکلی داره ...معلومه که خیلی کم دست مالی شده ...شوهرش مگه چلاقه که چنین گوهریو مالش نمی ده ..بهش بگو من مشکل پستون ندارم و به اون ربطی نداره که شوهرم باهام چه کاری میکنه ...فلور جوون با اجازت اینو بهش نمیگم ....چون اگه بگم همه چی خراب میشه از مطبش احراجمون می کنه ...اوا فلور نمیشه دندون رو جیگر بزاری و اجازه بدی دکتره کارشو بکنه ...اصلا رک و راست بگم جتی اگه بهت تجاوز هم کرد هیچی نگو و عکس العمل منفی نشون نده ..هر کاری بکنه در جهت درمون و رفع مشکلت می کنه .......حالیت شد فلور......اررره بابا فهمیدم .....ولی خدا نکنه کارم به تجاوز برسه .....دکتره کمی با گوشیش رو پستونای لختم کار کرد و و سپس دستاشو جانشین گوشیش کرد و به فرم و شکل ژاپنی پستونامو می فشرد و می مالوند .اه طاهره در طول زندگیم تا اون لحظه این همه سینه هام مالونده نشده بود ...گفته و شنیده بودم جماعت مردای این کشور عاشق و کشته مرده پستون مالی هستند ولی اصلا فکر نمی کردم یک روزی گرفتار دستای یک مرد بیگانه ژاپنی بشم .....با اشاره دکتر به ماندانا بلوزم از تنم بیرون اومد و بالا تنه ام کاملا لخت شد .....دکتر جابجا شد و در پشتم مسقر شد و دو دستشو از زیر بغلام به پستونام بازم گرفت و این بار خودشو بهم چسپوند و تونستم اون لحظه کیر سفتشو روی کفلم حس کنم ...ماندانا روبروم ایستاده بود و کم کم خودشو به صورتم نزدیک کرد و اجازه می خواست که ماچم کنه ....نه نه ماندانا نمی خام حالم از این بدتر بشه ...لطفا ...ولی فلور من قصد کمک دارم ....تو باید اماده بشی تا راحت تر کارای دکترو بگیری ..نه ماندانا اصرار نکن ...اگه منظورت لزه ..من مخالف شم ....باشه فلور جوون .....بی خیال ....از مالش پستونام حالم دگرگون و یک نوع حس ترس و نگرانی توام با حشری به خودم گرفته بودم .....وداشتم اختیارو از کف می دادم.دکتر نوازش کمر و باسنمو شروع کرد و وقتی که نگاهم به سینه هام خورد پوستش متمایل به قرمز شده بود وبه این فکر کردم که در این دقایق به اندازه شاید بیست سال شوهرم ...دکتره پستونامو مالونده .....اه خدای من ....اگه قربانی این صحنه رو می دیدسقف مطبشو رو سر صاحبش خراب می کرد ...برای لحظاتی دکتر منو رها کرد و رفت سراغ میز ی که روکش نرم پلاستیکی سفید رنگی روش کشیده شده بود و در حد و اندازه یک تخت معاینه میشد تصورشو کرد و پرده ای به ارتفاع حدود یک و نیم متر که ازوسط از هم جدا شده و برروی یک میله نازک و به عرض یک متر و بیشتر از عرض میز روکشی شده اویزون شده بود رو اورد و در وسط میز قرار داد و منو به شکل داگی استایل روی میز قرار داد . پرده رو در حایل کمرم گرفت و به این شکل و حالت کفلم به طرف دکتر قرار گرفت و ایشون نمی تونست بالا تر از کمر و صورتمو ببینه و منم اگه سرمو بر می گردوندم نمی تونستم دکتر و پشت پرده رو ببینم .....شرایط کاملا برای عملیات و کار هایی که دکتر می خواست انجام بده براش فراهم و مهیا شده بود ماندانا روبروم ایستاده بود و دستامو گرفت و و گاها هم پستونای اویزون مو که دیگه مثل اونگ ساعت چپ و راست میشد رو لمس می کرد و حرفای دکترو تایید می کرد که در موردش دقایق قبل میزد .....فلور جوون حالت خوبه که؟.....نه زیاد ...حس خوبی ندارم ..احساس می کنم دکتر در صدد عشق بازی و تجاوز به منه و وظیفه دکتریشو انجام نمیده ......ای بابا فلور جوون ....بی خیال .....میدونی عزیزم .....مطمئنم در اخر کار راضی و خشنود از مطبش خارج میشی اونم بدونه درد کونت ....هههههه....اوا تو از کجا مطمئنی ......؟....نکنه با توم این کارو کرده ......شاید اره و شاید نه ...اصلا چرا حواست به خودت نیس ...داره شلوارتو پایین می کشه ........وای وای خاک عالم به سرم .....بیچاره شوهرم که از این چیزا خبر نداره ....بهش بگو تورو خدا کاریم نداشته باشه ...اوا نمی تونم ....فلور مگه نمی فهمی ....ساکت بمون لطفا ......دکتره میگه شورتش خیلی خوشکله ....چه سلیقای خوبی داره کاش زنم همچین سلیقه ای داشت .....انگشتشو حس کردم که به پیرامون سوراخم می خورد و کم کم به کوسم میرسوند .....هنوز دکتره با خودش حرف میزد و لابد قطعا در مورد کفلم و زیبایش می گفت ...اه خدا ی من ...طاهره ....احساس بی ارزشی و پوچی می کردم و دلم به حال بچه ام و شوهرم میسوخت که خبر نداشتند که من در چه شرایط نا خوشایندی قرار گرفتم .....شورتم هم مثل شلوارم تا زانوام پایین کشیده شد و دیگه انچه که ازش میترسیدم فرا رسیده بود و کاملا تشکیلات باسنم و اونی که سال ها چه در دوران مجردی و چه بعد از ازدواجم ازش حراست کرده بودم و بجز دستا و چشای شوهرم....هیچ دست و چشم خرومی بهش نخورده بود حالا مثل اوار خراب شده بود و چشامو از شدت حزن و اندوه م بسته بودم و لحظاتی بعد شاهد ریزش قطرات اشکام روی میز جلو دستم شدم ...طاهره ..من گریه ام گرفته بود اونم در حالیکه دکتره دو سوراخمو می مالوندو گاها زبونشو روشون می کشید ......گریه خاموش و بی صدا که نمی خواستم دکتر بدونه و بفهمه....ماندانا دلداریم می داد و بهونه خوبی شده بود که کاملا با پستونام بازیشو بکنه .طاهره ازت میخام بپرسم تا حالا برات پیش اومده که شهوت ناخواسته توام با شرایطی که خودت نمی خواهی ولی مجبور به قبولش هستیو بگیری ؟......اررره فلور داشتم ولی شرایط من خیلی فرق می کرد ..وضعیتی که من داشتم جنبه تجاوز و اعمال زور و شکنجه بود و مثل تو نبود که با هات با مهربونی و نوازش رفتار میشد ....ولی خب شهوت رو در همون شرایط هم تجربه کردم و لذت خاص خودشه هم باید اعتراف کنم داره و نمیشه منکرش بشیم .....ارره دقیقا منم کم کم همین حسو می گرفتم و دکتره کارشو خوب بلد بود و ذره ذره امپر حشریمو بالا میبرد ماندانا بنا به دستور دکتر باهام عاشقانه حرف میزد و درتلاش بود فکر و ذهنمو کاملا در سمت و سوی هوا و هوس هایم ببره..در همین اثنا حس کردم وسیله و یا شیی داخل کوسم شد .مدخل داخل رحمم انگار با همین وسیله و به شکل خوبی تحریک میشد......اه و ناله های ضعیفم که در تلاش بودم در گلوم نگه دارم و خفه اش کنم ناچار در اثر تاثیرات خیلی زیاد این شیی که به خیالم به یک کیر مصنوعی شبیه بود بیرون زده بود و نمی تونستم کنترلش کنم انگشتای دکتره روی سوراخم رفته بود و انگار با کرم و یا پمادی که خیلی خنک احساس میشد خیس و نرم و ولحظه به لحظه خنکیش به گرمایش خیلی شیرین و دل نشاطی تبدیل میشد ...دوس داشتم این لحظات ادامه داشته باشه از سه طرف حس حشریت و شور و حال بهم تزریق و وارد میشد پستونام توسط دستای ماندانا و شیی کیر مانندی که در داخل رحمم مثل خودکار می چرخید و کرمی که کم کم با انگشتای دکتره داخل سوراخم میشد ....اوه خدای من.....براستی در همون ابتدای این عملیات به ارگاسم رسیده بودم و حس می کردم که از کوسم اب زیاد شهوتم ترشح شده ووقتی که دکتر شیی کیر مانندشو با انگشتای دستش که برای چند لحظه در رحمم فرو کرده و اومد سراغم ونشونم داد فهمیدم حدسم درست بوده و کلی اب از کوسم تولید شده .......ازم خواست بخورمش .....اوه نه نه نه ماندانا بهش بگو نمی خورم ..من به این چیزا عادت ندارم ....اوا فلور اب کوس خودته بخورش ...الان دیگه مد شده ...امل نباش ....نمیتونم ماندانا ..حالم ازش بهم میخوره ..اوا فلور جون ..دکتره میگه براش خوبه ..بخوره بهتره ....نمی خورم اصرار نکنید ...اوا من نمی فهمم ..من شکمم کار نمی کنه و ازکونم مشکل دارم اونوقت دکتره میگه اب کوست برات خوبه ....یعنی چه؟؟؟؟..دکتره وقتی مخالفتمو فهمید دست اغشته به اب کوسمو به پستونام مالوند و در اخرین لحظه به لبام گرفت و خنده زنان به اونور پرده برگشت تا کارشو ادامه بده ...دلم می خواست بلند شم و با لنگه کفشم به جونش بیفتم ولی من تا این لحظه قافیه رو باخته بودم کوس و کونم با دستاو لبای دکتر شهوتی جسابی مالونده و دست کاری شده بود و دیگه چه فایده داشت ..بهتره تحمل کنم و ببینم نتیجه کارشو ببینم ....ابتدا یک انگشت و بعد از چند لحظه دو انگشت در کونم فرو رفت ..ووقتی که سه انگشتیش کرد فریادم بلند شد ..واقعا مدخل سوراخم اذیت میشد .....ماندانا گفت ..دکتر میگه فشار به عقبت بیار ....خجالت می کشم ...اوا میگه فشار بیار .....خجالت چیه ..شرم و خجالتو بزار کنار فلور...دکتره با ده تا انگشتش داره کوس و کونتو می کنه اونوقت تو میگی خجالت می کشم ...ههههههه....واقعا که خنده داره .....شیطونه میگه پستوناتو ول کنم منم برم با انگشتام کونتو بکنم تا نگی خجالت می کشم ......هر چی فشار اوردم بجز دو بار هوای روده بزرگه ام که با شدت خاصش بیرون زد و با صداش باعث خنده ماندانا و دکتره شد دیگه خبری نبود و بعد از لحظاتی لوله ای رو در مدخل کونم حس کردم که به داخل هدایت میشد لوله ای تقریبا دو برابر قطر نی نوشابه میشد تخمینش زد و تا حدود بالای ۱۵ سانت داخل کونم شد و بلافاصله ورود مایع شبیه به اب رو در داخل روده ام احساس کردم دکتر مراسم تنقیه و تزریق اب استریل رو در سوراخ کونم انجام می داد وباید اعتراف کنم ابتداش لذت بخش و اواخرش با درد و اذیت همراه بود چون به روده های بزرگم فشار میاورد و من مجبور میشدم با فشار همه محتویات رو در داخل کاسه ای که زیر کفلم گذاشته شده بود خالی کنم ...این کار سه بار انجام شد و هر بار دکتره با کمال وقاحت کاسه رو میاورد و نشون من و ماندانا می داد و دستاشو به اب تنقیه کونم در کاسه میزد و به پستونام و صورتم می مالوند و با خنده و لبخند مخصوصی به پشت پرده اش بر می گشت کاسه صبرم از دست این کارش لبریز شده بود و قسم خورد م که اگه بار چهارم این کارشو تکرار کنه باهاش برخورد کنم و سرو صورتشو زخمی کنم .....اینو به ماندانا هم گفتم و فقط در جوابم می خندید .....عزیزم تخمل کن ......ولی دکتر شانس اورد چون بار چهارمی در کار نبود و بجاش شیی رو داخل کونم کرد ..که گرماش مدخل سوراخمو مثل تنور داغ کرده بود و حس خیلی خوبی بهم می داد مثل اینکه کرم دارویی مود نظرشو رو هدف مند زده به داخل سوراخم وارد کرده بود ......این کارش حالمو جا اورده بود و دقایق زیادی ادامش داد و من در رویای شیرین و زیبایی فرو رفته بودم تا اینکه حس کردم وسیله و شیی دیگری جایگزین اون شده ووقتیکه با چند بار عقب جلو و تلمبه زدن ...در ذهنم مزه مزه اش کردم فهمیدم دکتره کیرشو تو کونم جا داده و داره از عقب منو می کنه ...وای وای خدای من ......اه اون لحظه طاهره دو حس در درونم شکل گرفته بود ..حس زیبا و خیلی قوی شهوتم که از قبل تشکیل شده بود و حس دومم دفاع از حرمت و شرف و ابروم که خیلی ضعیف بود و قادر به مقابله با شهوتم اصلا نبود و فقط تونستم اشک بریزم با هر تلمبه ای که به سوراخم میزد و کف دستی که به کفلم می خورد قطرات اشکم رو در کف میزجلوم میریختم ......قیافه های شوهرم و بچه ام رو تجسم می کردم و به خودم لعن و دشنام می دادم که کارم به کجاها کشیده ....کونم که تا حالا دست نخورده بود و حتی شوهرم تا این اواخر هم سوراخشو لمس نکرده بود.....حالا با کیر یک مرد غریبه مورد تجاوز قرار گرفته بود اونم با این تشریفات و به بهونه معالجه رفع یبوستم ...کاش پام می شکست و به این مطب نمی اومدم ..همه این افکارم با گریه و و اشک ریختن ولی توام با یک نوع شهوت سیاه و لذت بخشی توام شده بود .....دکتره ابشو تمام و کمال در کونم خالی کرد و بلافاصله بعد از بیرون کشیدن کیرش وسیله ای شبیه به پستونک بچه ولی در قالب درشت تر و بزرگتر رو در سوراخم جا داد و اجازه نداد ابش از کونم خارج بشه ...واومد سراغم و در حالیکه کیرشو نشونم می داد گفت ......اب منی ترشح شده از کیرم باید حداقل چهار ساعت در کونم باقی بمونه و با دادن یک کرم و یک شربت کارشو با کونم و من خاتمه داد ......و قبل از ترک مطبش بهم توصیه کرد دو بار دیگه و در فاصله سه روز ...یعنی کلا شش روز این عملیات تکرار بشه .....درواقع من باید برای تکمیل معالجه ام دو بار دیگه به دکتر کون می دادم ......همون لحظه گفتم عمرا اگه بیام این اتاق و این مطب ..........بلند شدم و خودمو مرتب کردم و در حالیکه پستونک در سوراخم مونده بود از مطبش با ماندانا بیرون اومدم .....خیلی عصبی بودم و واقعا جلو خودمو گرفتم که با ماندانا دعوا نکردم هر چند هیچ کدوم مقصر نبودیم .....از خودم و شوهرم و بچه ام خجالت می کشیدم ..ماندانا بهم پیشنهاد داد شبو پیشش بمونم و خونه نرم ..ولی نمی تونستم و اگه به خاطر شوهر هیزش نبود با پیشنهادش موافقت می کردم و اون شبو خونه نمی رفتم ...چون خیلی بهم سخت گذشت و هر چی شوهرم ازم سوال کرد ..نتونستم جواب خوبی بهش بدم و تنها جمله ام این شده بود ....قربانی حالم خوب نیس و استراحت نیاز دارم .....تا فردای روز بعد پستونک رو از سوراخم بیرون نکشیدم و ووقتیکه خارجش کردم که خوشبختانه با تخلیه مدفوعم همراه شد و احساس کردم که حالم و مشکلم رو به بهبودیه ...این شرایط روحیه مو خوب کرده بود و در تصمیمم که برای نرفتن به مطب دکتر در پیش گرفته بودم داشتم تجدید نظر می کردم ..ووقتی که فکرشو می کردم که چه خوب و با حال کونمو می کرد وسوسه میشدم بار دومو با دکتره باز هم تجربه کنم ........سه روز بعد با ماندانا به مطب دکتر رفتیم ...ووقتیکه منو دید خیلی خوشحال شد و اومد لبامو بوسید و بهم تبریک گفت و .....و این بود صحبتاش طبق ترجمه ماندانا ....تو دختر عاقل و زیبایی هستی بهت تبریک میگم خوب کاری کردی ...باسن دخترای ایرانی خیلی زیبا و کردنین ....من واقعا از کون شما لذت زیادی بردم ...خوش به حال شوهرتون .......ولی دکتر شوهرش اعتقاد به سکس عقب نداره ...ههههههه..واقعا راست میگی ...ارره باور کنید ...شوهرش تا حالا سوراخشم لمس نکرده ...باور نمی کنم ....باور کنید این یک واقعیته ...ولی از طرف من به شوهرش بگو نصف عمرش باد فناس و حیفه این کون کرده نشه .....من که نمی تونم بهش بگم مگه خود بیمارتون به شوهرش بگه .....دکتره دستی به کفلم زد و گفت به شوهرت بگواز این نعمت استفاده بهینه ببره ......بار دوم بهتر و شیرین تر و ریلکس تر و با همون شیوه و استایل دکتره کونمو کرد و ابشو کاملا در سوراخم ریخت و با یک پستونک دیگه در کونم روانه خونه ام کرد .....و حالا طاهره جوون فردا صبح قراره برای بارسوم به مطب دکتر برم تا کون بهش بدم ..ترو خدا مسخره و خنده دار نیس که این جوری شدم .....چاره ای نداشتی فلور جوون منم جای تو بودم چه بسا همین کارو می کردم ....حالا با این کون دادنات حالت خوب شده و یبوست که نداری؟......بهتر شدم ولی حس می کنم بارسوم که بهش بدم کاملا خوب خواهم شد .....خدا کنه فلور جوون .....راستی طاهره جوون میخای فردا با من بیای ...البته اگه ناراحت نشی و بهت بر نخوره
داستان مثل همیشه با قدرت و جذابیت بالا جلو میرهولی ادم یکم ناراحت میشه که چطوری زن ها و دخترهای ما ممکنه گول این افراد بخورن و به بهانه های پزشکی تن بهشون بدنفلور خانم اشک از روی شرافت میریخته...