فضای مجقر مسافر خونه و سرمای زمستان شیراز با اغوش گرم و دلنشین بهرام و ریحان تاثیر و زور انچنانی را در پی نداشت و لذت و شیرینی عشق بازی یک جوان در استانه ۱۸ سالگیش با یک زن خوشکل و جذابی که علیرغم بی سرو سامانی و عدم امکاناتش دست نخورده و با کیفیت مونده بود به درجه زیبایی و شور و نشاط سکسشون بیش از پیش افزوده بودسیستم و روش سکسشون اماتوری و سنتی و در قالب هم اغوشی محض و غلطیدن بیشتر نقش داشت و اصطکاک تماس بدنشون صددرصد بود و در این میون گلاب با حسرت و تشنگی زاید الوصفی نظاره گر کام گرفتن مادرش بود و ارزو می کرد هر چه زودتر نقش مادرشو در این معاشقه شیرین و زیبا بگیره و برای اولین بار تجربه سکس رو لمس کنه ..ولی بر خلاف تصور ...ریحان و بهرام قصد نداشتند گلاب رو در این بازی سکس قرار دهند چون دلایل منطقی داشتند ریحان علیرغم تعلق خاطر و احترام و عشق بهار گونه اش به بهرام و حتی در صورت تجاوز بهرام به گلاب توان مخالفت و ممانعت را در خودش نمی دید ولی از ته قلب ارزو می کرد دخترش باکره باقی بمونه ......وبهرام غیر ممکن بود به گلاب تجاوز کنه و در مرام و معرفت و مردونگیش چنین قصد و کاری جایگاهی نداشت .....ولی اصرار گلاب و هوا و هوسش مشکل ساز شده بود ودرهرفرصتی تلاش می کرد خودشو در معاشقه شون شریک کنه ....ولی بهرام و ریجان مثل چسپ دو قلو بهم کیپ شده بودند و راه نفوذی وجود نداشت در اثنای تماس انگشتای بهرام با مه مه های ریحان برای دومین باردر طول زندگیش شاهد ترشح شیر از نوک پستونای ریحان شده بود اولین بارو به یاد اورد که درقبل از سفر مامانش به توکیو و در شبی که کیرش با دهن خوشکل طاهره ساک می خورد دستش رو به عمد از زیر سوتینش به پستوناش رسوند ووقتیکه بهش چنگ زد شاهد تراوش قطرات اب شیر مه مه های مامانش شد و ارزو کرد که دهنشو به یاد ایامی که بچه بود به نوکش بگیره و اونو بمکه بهرام اه هوسناکی کشید و ....از ریحان پرسید ......ریحانم ....نکنه حامله ای ؟......اوووه نه عزیزم غیر ممکنه حامله باشم چون سال هاس با هیچ غریبه و مردی نزدیکی نداشتم ...شیر مه مه هام به عقل ناقصم مال شهوتمه ...از قدیم شنفتم که شهوت بیش از حد یک زن حتی ممکنه از سینه هاش هم تراوش کنه ....اجازه هس ازش بخورم ......واه بهرام اجازه نمی خاد نوش جونت اون یکیشم مال گلاب جوونمه ...بیا دخترم از پستون مامانت شیر بخور ....واییییییی ریحان جوون ..شیرخوشمزه تو می خورم ....اه اه اه اه اه بهرام وفتیکه شیرمو می خوری ارووم تر و یواش تر به کوسم بزن ....شیر مو بخورید نوش جونتون ....ریحان ؟......جوونم گلاب .....چیه عزیزم بگو ....میگما کیر بهرام تو کوست درد نداره اخه گاها اخ اخ هم میگی و اه کشیدنات هم مثل اخ گفتنته ......عزیزم جواب این سوالتو بهتره وقتی بزرگ شدی و شوهر کردی خودت پیدا کنی ولی فقط بدون که من لذت میبرم از کیر بهرام و دردش عین عسل ناب کوهستانه .....گرفتی حرفمو؟......ارره یه کم .....مامان ریحان تو رو خدا زودتر تموش کن تا منم کیرشو تو کوسم بکنم ..دوس دارم بدونم دردش چقدره<عزیزم فعلا شیرتو بخور به فکر کیر و کوس نباش ......در گرما گرم شیر خوردن بهرام و گلاب از نوک پستونا ی ریحان و شهوت و لذت فوق العاده فاعل و مفعول ......اب منی با حچم زیاد کیر بهرام در کوس تشنه ریحان تخلیه شد و ریحان با حلقه کردن دستاش در دور کمرش مانع خروج کیربهرام از کوسش شد و ریحان قصد داشت کیر کاملا شل شده رو از کوسش بیرون بکشه تا در نهایت گلاب رو از معرکه دور کنه ......گلاب با دیدن کیر شل ول و خیس و لزش بهرام ....بی خیال شیر خوردن شد و به طرفش هجوم برد و اونو در دستش گرفت و باهاش مشغول بازی و دست مالیش شد ....بهرام و ریحان بهم دیگه نگاه می کردند و در افکار مشترکشون در جستجوی راه کاری بودند که گلاب رو دلسرد کنند .....ریحان ..اقا بهرام اوا چرا این کیر سفت نمیشه ....؟.....بهرام خدا خدا می کرد کیرش سفت و راست نشه ولی کم کم انگار داشت در دستاش کمر راست می کرد ...به ریحان چشمکی زد و منتظر بود اون حرفی بزنه ....کلام در دهنشون انگار قفل شده بود و بالاخره کیرش چنان راست و سفت شد که به نظر میرسید که از بار اول کلفت تر هم شده ......بود......غیر ممکن بود کیری که در دو دست دخترونه با سن و سال ۱۲ مالونده میشد مگه میشدراست نشه و مثل لوله قد علم نکنه ......شادی و خنده های شهوت ناک گلاب فضای اتاقو در بر گرفته و کیر بهرام در دستش اسیر و گرو گان قرار گرفته بود ...اقا بهرام من اماده ام مثل ریحان منو بکنی ...لطفا زود باش ....گوش کن دخترم ....چیه مامان ریحان ..میدونم میخای بگی نمیشه و نمیزارم ولی من می خام ...می خام می خام ....من همه کاراتونو با چشای خودم دیدم وفهمیدم که چه لذتی از کیرش می بردی ..خب چرا من نبرم ...این لذت هم باید به من برسه ..مگه دخترت نیستم و هر چیز خوب و با مزه و شیرین رواز اول برای من همیشه در نظر می گرفتی ..وتو داری به اقا بهرام اشاره می کنی که با من اون کارو نکنه ....چرا ؟چرا ؟اصلا این کیرو ول نمی کنم .....به خدا ول نمی کنم ....فهمیدین .......اه دخترم ...چه جوری بگم ....تو بزرگ نشدی و نمی تونی ...می فهمی ..اگه اون کیر تو کوست بره پاره و خونی میشی و کارت به بیمارستان و دکتر و جراحی و امپول ردن می کشه ..اونوقت هم ابروی هر دومون میره وبعدشم همه بهمون می خندن و مسخره مون می کنن و از همه مهم تر بهرام رو هم زندونی می کنن .....تو که دوس نداری اقا بهرام بره پشت میله های زندون ؟....ها .....سن و سال این کارا به ۱۸ سال به بالا می خوره نه تو که هنوز ۱۲ سالو تموم نکردی ......و اینکه گذاشتم عشق بازی من و بهرامو ببینی ...چونکه به نظر من لازم بود چون دنیای من و تو سرشار از خطرات و اتفاقات زشت و ناپسنده و مانع شدنت تاثیرات بدتری برات به ارمغان میداشت ......گلاب ...مامانت راست میگه ...توبزرگ خواهی شد و باید شوهر کنی و زندگی تشکیل دهی و تا لحطه ازدواجت نباید به هیج مردی اجازه بدی که لمست کنه و باهات عشق بازی کنه چون ........بهرام جوون بقیه شو من میگم ...ببین دخترم ..در داخل کوست که بهش رحم میگن یک پرده نازک هست که تا وقت ازدواجت باید سالم بمونه و پاره نشه چون در صورت پاره شدن هیچ مردی تو رو به همسری قبول نمی کنه ...در ایران و مملکت ما این رسم و رسوم هست و تو اگه میخای خوشبخت بشی و منو هم خوشحال کنی باید مواظب باکره گی و سلامت کوست باشی ......اخه مامان ریحان ...باشه باشه ..فهمیدم به خدا ...ولی ولی من یه جوریم ....الان .کوسم خارش داره .و داغ کردم .چیکارش کنم ..درست مثل وقتایی که سرما می خوردم و تبم بالا میرفت الان اینجوریم و همه بدنم داغ شده ...ااینارو چیکار کنم مامان؟ها .....اه اه کاشکی ۱۸ سالم بود و این کیرو در کوسم فرو می کردم ..تف به شانسم ....اخه این چه شانسیه که من دارم گلاب بخوبی تحت تاثیر حرفای ریحان و بهرام قرار گرفته و دونسته بود که نباید بکارتشو به این اسونی از دست بده ...گلاب در تصوراتش امال و ارزوهای شیرین و طلایی و رویایی زیادی برای اینده ش در نظر داشت و نمی خواست اهدافشو با لجبازی هاش پایمال کنه ولی شهوتش بزرگترین مانع و سد بزرگی بود که فعلا رو درروش قرار گرفته بود ....هوا و هوسی که براش تازه گی و خیلی لذت بخش شده بود ....نمی دونست باهاش چیکارکنه ..و ملتمسانه از مادرش راه چاره می خواست ...ریحان به بهرام نگاه کرد و تصمیم گرفت برای اولین بار دخترشو ارضا کنه و بلافاصله سراغ شورتش رفت و خواست به پایینش بکشه ولی شورتش در چاک کون گلاب مثل چسپ غلیظی بهم قفل شده بود انگار که کتیرا به کوس و کون گلاب مالیده شده بود اب شهوت کوس گلاب که دقایق زیادی ترشح شده بود روی شورتش چنان بهم سفت و خشک شده بود که به سختی شورت از پاهاش پایین کشیده میشد دیدن چنین صحنه ای ریحان و بهرام رو مجددا حشری کرده بود کیر بهرام هنوز در دست گلاب اسیر بود و رگ هاش درشت و متورم شده در اوج نعوظ کامل قرار داشت ...و کوس ریحان علنی ازش اب شهوت می چکید بهرام در خیالش هوس سوراخ کون گلابو کرده بود و با چشماش و نگاهش به ریحان موافقتشو طلب می کرد رویای شیرین لحظاتی که گلاب با پوزیشن داگی و با کمک دستای ریحان کیرش به تدریج و و ذره ذره در درگاه سوراخ کوچولو ش تا ته فرو میرفت و فریاد اخ کونم مامان جوون رواز دهانش در خیالش تصور می کرد .....ولی این رویا رنگ واقعیت به خودش نگرفت و ریحان دهنشو روی کوس دخترش تنظیم کرد ودر حالیکه یک دستشو روی کوسش گرفته بود مشغول خوردن کوس دختر عزیزش شد ...اه و ناله و فریاد شهوت الود گلاب هر لحظه بیشتر و بلند تر میشد و چنان اوج گرفت که ریحان به بهرام توصیه کرد دهنشو با بوسه هاش ببنده و. چنین شد که بهرام خم شد و لباشو به زور و با کمک دستاش می خوردگلاب کیرشو مثل اسباب بازی گرفته بود و باهاش به اشکال محتلفی مثل مالوندن و فشار دادن و چنگ زدن به طریقی که به شدت باعث تحریک کیرش میشد بازی می کرد و دقایق کوتاه ولی بسیارداغ و حشر ناک مانندی طول نکشید که همزمان سه نفرشون ارضا شدند ....ابکیر بهرام با اب کوس گلاب با ادرارش توم شد و روی سرو صورت و سینه ریحان پاشیدوباعث قه قه های مستانه و بلند ریحان شد ....گلاب از شدت تخلیه شهوتش دچار تشنج خفیفی شده بود و در اغوش گرم ریحان ولو شد و طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفت .....فردای روز بعد با بدرقه ریحان و گلاب ......بهرام سوار اتوبوس شد و وشیراز رو ترک کرد وقت خدا حافظی بهرام به قصد هدیه و یادگاری گردن بند طلایی که برای سحر گرفته بود رو با ساعت مچی گرون قیمتشو به اضافه مبلغی پول نقد به ریحان داد و گلاب رو هم با یک گوش واره طلا خوشحال کرد گوش واره ای که برای اکرم گرفته بود و چنین فکر کرد که ریحان و گلاب مستحق چنین پاداش و کمکی هستند و ترجیح داد که کادو های سحر و اکرم رو میتونه در شهرش بخره .......بهرام احساس ارامش می کرد و در اخرین لحظات جدا شدن از ریحان ...زنی که شباهت زیادی به ایرن داشت .....ازش شنید ......که.می گفت .....بهرام خدا ازت راضی باشه از صمیم قلب ارزو می کنم به همه چی برسی ...تو کاری کردی که دیروز و دیشب بهترین لحظات برای من و دخترم بشه .....چیزی که خوابشو هم نمی دیدیم ....من چیزی ندارم بهت بدم فقط برات دعای خیر می کنم ......و اخرین کلامم ....قربون خودت و کیرت برم که فراتر از تصورم بود و لذتی بهم داد که تا حال لمسش نکرده بودم ....مواظب خودت و کیرت باش که خیلی با ارزشین .......دوست دارم همیشه .......بهرام به خونه شون باز گشته بود واحساس خوبی نداشت و و در تنهایی مطلق و در دوروز اول باز گشتش به خونه ...فقط خونه موند و حتی جواب هیچ زنگ ایفون و تلفنیو نداد و فقط به ریحان و گلاب و اینده مبهم و نامعلوم و نامطمئنشون فکر می کرد و دلش می خواست که میتونست که بیشتر بهشون کمک کنه ولی در حد توان بهشون کمک کرده بود و احساس شرمندگی نمی کرد روز سوم کادوی سارا رو در جیبش گذاشت و سراغش رفت ووقتیکه در تونل برفی که در کوچه شون از حجم بارش برف زیادی که با اهالی محله درست شده بود ...به اغوش هم فرو رفتند..لبای گرم و دلنشین ساراروبه لباش گرفت و در حالیکه یک دستشو در چاک کونش برده بود با دست دیگه اش گرد بند طلای هدیه شو در گردنش گذاشت و توام لبو لوچه و صورت و گردنشو می خورد ......سارای عزیزم ....قابل تو رو نداره ..این هدیه مال توه .....اه بهرام جووون ...زحمت کشیدی ....خودت از همه چی باارزش تری برای من .....اخ اونجام ..فشارش نده .....اووووی ....سارا جوون....اونجام نگو ..بگو کونم ......کون خوشکلت که هیشکی غیر از من بهش دست نزده ...اه ارره واقعا بهرام جوون ...فقط مال خودته ......سارا اگه بهت بگم همین جا بهم کون بده ..میدی؟......اه نمی دونم اینجا و تو تونل برف یخی مگه شدنیه ؟.....اخه بهرامم جوون سردم میشه لختش کنم ..یخ میزنم ....ولی به خاطر تو باشه ...ولی داخل نکن و به حالت لا پایی و مالوندن انجامش بده .....اووووی چه سرده بهرام ......اه اه اه بهرام ...وای وای سوراخم .....قربونت برم سارا ..چه سوراخ کونی داری ..شوخی کردم کونتو نمی کنم فقط با انگشتم می کنمش ....اووووه بهرام جوون چه شوخی و چه جدی من حاضرم اونو بهت بدم .....سارا جونم تا نگی کونمو بکن نمی کنمت ...حالیته .....نمی گم نمی گم ...ههههه.....پس با انگشت می کنمت .....سارا جوون کیرم تو دهنت ......می خوریش ....اررره درش بیار دستام یخ زده ......بزار دهنم ......اووووف چه داغه خیلی می چسپه در این تونل یخی ....بخورش سارا جوون..مکش بزن ...بلیسش ......اه ......چه خوشمزه س بهرام .....اخ جوون .....داغ و بامزه س..این چیزت ......چیز نه بگو کیر ......نمی گم نمی گم ....ههههه....کیرم کجاته سارا جوون ؟.....تو دهنمه بهرام جووونم.....کیرم تو حلقت سارا ...وای بهرام حلق چیه دیگه ....پس کیرم تو همه جات .....اووه بازم بگو ..بهرام بگو ....اووووووی ابت اومد ....چقدرم زیاد ...تفش نکن سارا بخورش قورتش بده ...نه نه نمی تونستم قورتش بدم حالم بهم می خورد...ولی عزیزم الان مد شده خیلی از دخترا و خانما اب کیر می خورن ....دفعه دیگه باید بخوریش ...تا قسمت چی بشه .....خب من برم....بای بهرامم جوونم ....قربونت برم سارا ....برو عزیزم .....فردای روز بعد صبح بسیار خوبی برای بهرام شد خواب خوب و ریلکسش بر شادابیش تاثیر زیادی گذاشته بود و تنها نگرانیش از تنبیه و جرائیم دبیرستانش بود که چند روز غیبت داشت ...لذا شال و کلاه کرد و کتاب و دفترشو زیر بغلش گرفت و به طرف دبیرستان راهی شد وقتیکه با ناظر دبیرستان مواجه شد به دفتر احضار شد و بعد از نیم ساعت سوال و جواب و تعهدکتبی مجوز حضور در کلاس رو دریافت کرد میدونست به واسطه رفاقت معاون دبیرستان با دایی هوشنگ و اینکه رئیس دبیرستان اخترام زیادی برای مامانش قایل بود در بخشش و تخفیف تنبیه و جریمه هاش تاثیر زیادی داشته وقتیکه به چشمای رئیس دبیرستان خیره شد و اندامشو برانداز کرد به این اندیشه کرد نکنه این مرتیکه عوضی وهوس باز با مامانم رابطه داشته و مثل کمال و سایرین بهش تجاوز کرده باشه .....چون مرد جذاب و خوش قیافه ای بود و لابد زیر شلوار و شورتشم کیر قابل توجهی خوابیده که توجه مامانمو به خودش جلب کرده ....مامان خوشکلم بیراه و بدونه دلیل جواب هر کس و ناکسیو نمیده و نداده ......در این افکارش غوطه ور شده بود و وقتی فارغ از این خیالات مامانش و روابطش با سایرین شد که به پشت در کلاس رسیده بود و یهو متوجه صدای نازک یک زن از داخل کلاس شد از تعجب در جاش موند ..صدای یک زن در کلاس پسرانه چیکار می کنه و چی شده ؟.......ارووم و اهسته به در زد و اجازه ورود خواست ......درو که باز کرد با یک معلم خانم زیبا و بسیار جذاب و شیک روبرو شد صورت گرد و سفید با عینک طبی و موهای شونه کرده و دراز و بلوز سفید و دامن کوتاه تنگ و بدن نمایی که پستونای درشت با سایز ۸۵ و کمر باریک و باسن برجسته و توپیشو در معرض چشمای بسیار حشری و شهوت ناک بالای ۳۵ نفر در معرض نمایش گذاشته بود ....رونای سفید و هوس انگیزش توجه و کانون چشم های حریص همه دانش اموز ها شده بود وبهرام در نهایت مطابق معمول در کنار فتح علی هم کلاسش نشست و وقتیکه به دستای فتح علی خیره شد که کیرشو بیرون کشیده بود و در جایگاه مخزن زیر میز استتار کرده و باهاش وبه عشق اندام معلم خوش اندامش جق میزد .....تبسمی کرد و از این کارش خنده اش گرفت ........اهای شما اقا پسری که دیر اومدی کلاس و ننشسته می خندی ...می تونم بپرسم به چی می خندی ؟....هیچی خانم معلم ....خنده نبود فقط تبسم معمولی بود ...خانم معلم نه ..بگو خانم استاد وطنی ......چشم استاد .....اون زیر چه خبره ؟.....فوری فتح علی کیرشو داخل شلوارش کرد و کتابی روش گذاشت و ....ببینم شما اون کتاب اونجات چیکار می کنه ....هیچی استاد همین جوری عادتمه ....فوری بزارش رو میز کتاب جایگاش اونجا نیس و روی میز باید باشه ودرضمن باید صفحه درسو بیاری و فقط به من ونوشته های کتابت توجه داشته باشی نه اون زیر شلوارت .....حالیت شد یا بفرستمت دفتر دبیرستان .....خانم استاد تهمت نزن ما حالیمونه چیا می گفتین و تازه اون زیر ایی که میگی دست خودمون نیس ماشالله شما با این قیافه و تمثال و ووو...وچی جرئت داری بفیشو بگو ....ای بابا خانم وطنی ولمون کن ..شمام فقط گیر دادی به من ...بلند شو فتح علی فوری .....خجالت نمی کشی اون چیه بلند شده بجای توجه به حرفاو کتاب و درس من .. به اونجات مشغولی وبه زیر نافت توجه می کنی ....تو اخراجی از کلاس فوری خودتو به دفتر دبیرستان معرفی کن .......اخه فقط من چرا ....ببین خانم وطنی ...فقط من مشغول زیر نافم نبودم همه بودند ...اگه باور نمی کنی همه رو بلند کن و اونجاشونو خوب ببین .....خفه شو برو بیرون پسررره بی ادب جقی .....توهین نکن خانم وطنی ...باشه من میرم ولی ...ولی چی داری تهدیدم می کنی ...بیرون می بینمت خانم وطنی .....اگه اخراجم کنن ...تقاصشو پس میدی فهمیدی خانم خوشکله .....من رفتم با اجازه همه خصوصا شما خانم وطنی ....خخخخخخخ...همه زدن زیر حنده ....کنترل کلاس کم کم از دست خانم وطنی خارج شده بود و بهرام اینو نمی خواست و بلند شد و فریاد زد ..ساکت ..ساکت ..اینجا کلاس درسه و ایشون اومدند به ما درس اموزش بدن ..دوستان بزاریم درسشونو ادامه بدن .....خانم وطنی با نگاه معنی دارش به بهرام رضایتشو از این حرکتش اعلام کرد و تبسمی که بهش زد کیر بهرامو به جنب و جوش انداخت ....ودر ادامه کلاس و بعد از نشستن در روی صندلی به نوبت همه پسرا مداد و یا خودکار و چیزیو در کف اتاق مینداختند و برای لحظاتی از زاویه زیرمیز وسطوانتهای رونای سفید خانم وطنیو دید میزدند ....بهرام هم یک بار وسوسه کرد این کارو بکنه ووقتیکه چشماش به انتهای رونای بهم چسپیده اش افتاد احساس کرد برای اولین باره چنین تصویر زیبا و هوس انگیزیو می بینه شانس باهاش یار بود که در اون لحظه پاهاشو کمی از هم باز کرد و شورت لاکچری و یک خطشو دید که در چو چوله کوسش فرو رفته بود ........بعد از خاتمه کلاس بهرام متوجه نگرانی خانم وطنی شده بود ..نگرانیش بیراه نبود چون فتح علی پسر لات و حرف نشنو و دهن دریده ای بود که بر خلاف پدر اخوندو مومنش به چنین موجود بی تربیت و منحرفی تبدیل شده بودوحتی شنیده بود که به چند دانش اموز از پشت در دستشویی مدرسه تجاوز کرده بود و هر کسیو تهدید می کرد قطعا ازش کتک جانانه ای نوش جون می کرد و این فرزند ناخلف اخوند نماز خون و خدا ترس به پسر چاقو کش و قداره بند کم کم تبدیل میشد وشاید تنها کسی که توان و جرئت مقابله رو باهاش داشت فقط بهرام بود چون با تکیه به اسم و رسم دایی هوشنگش و جسارت و مردونگیش خیلیا و از جمله فتح علی ازش حساب میبردند و به همین دلیل ناظم دبیرستان بهرام رو در کنار میزش مستقر کرده بود که تا حدودی کنترلش کنه .....خانم وطنی عین مانکن ها راه میرفت و کون قلمبه و برجسته شو از دامن چسپ و کوتاهش به شکل شهوت انگیزی برای جماعت تشنه به کوس و کون یک دبیرستان پسرانه بخوبی نمایش می داد ....اومدن خانم وطنی شور و هیجان خیلی زیادی به محیط اموزشی و تربیتی داده بود درواقع با اتفاق ناخوشایندی که برای دبیر ریاضی افتاده بود و با لیز خوردن و پیچ خوردگی مچ پاش و شکستگی استخون پای چپ اقای کبود وند باعث شده بود که معاون دبیرستان با اشنایی و نفوذش به خانم وطنی موقتا موجبات ورودش به این دبیرستان بشه ...و خانم وطنی طناز و عشوه گر بیراه نگفته بود که با عنوان استاد از خودش می گفت چون واقعا استاد علوم ریاضی دانشگاه بود و مرخصی و سفر کوتاه مدتش به شهر اقامت بهرام باعث شده بود که نقش جانشین اقای کبود وند رو داشته باشه ......وخانم وطنی بعد از ترک کلاس در تفکر ودچار اندکی نگرانی قرار گرفته بود دلواپس تهدید های فتح علی وترسی که از هیبت و چشمای دریده و سبیل چماقیش داشت و پشیمون بود که چرا باهاش کوتاه نیومده بود و میزاشت کیرشو می مالوند و عشق و حالشو می کرد ...حالا با این حرکتش در کلاس باعث شده بود دشمن خطرناکی برای خودش درست کنه ....غرورش اجازه نمی داد که این موضوع رو با معاون دبیرستان در میون بزاره ....و در قلبش فقط دعا می کرد که این اتفاق ختم به خیر بشه ...در دفتر دبیرستان وقتیکه شنید فتح علی موقتا اخراج شده بیشتر نگران شد ....ودرد معده سراغش اومد دردی که غالبا در اثر شوک عصبی و عصبانیت اذیتش می کرد ...بهرام بدجوری تشنه اندام و جذب رونای خوشکل و کوس تپلش قرار گرفته بود و در حیاط دبیرستان یک چشمش به دفتر دبیران بود و یک چشمش به رفقاش .....همه از اندام و باسن و مه مه هاش حرف میزدند و کیراشونو نوازش می کردند ....بهرام در پی فتح علی بود و پیداش نمی کرد ...میدونست که حرفاش و تهدیداش رو عملی می کنه و برای خانم وطنی احساس خطر و تعهد می کرد ...به این فکر می کرد که با حمایتش در فبال تهدیدات فتح علی میتونه جایگاهی در دنیای عشق و سکس خانم وطنی داشته باشه ....کیرش از همین لحظه واسش راست شده بود
Mohammadr7 ممنون ازاظهارنظر جالبتون.........وازکاربرگرامی torajkia بابت ابراز لطف وحمایتشون.......و ss1230 بابت پیامک گرمشون ......وmarchobe بابتحمایت همیشگیشون......و jax14بابت لطف وحمایتشون.....وSaharloveاینکه خوشحالم تونستم لحظات خوب ورضایت بخشیو برای شمادوشیزه عزیز به ارمغان بیارم ......وتشکرازسایردوستان وعزیزان با کامنتا وپیامکاشون هاشون.......مرسی.........شهره
azadmaneshianسلام و درود شهرخانم عزیزدست شما درد نکنه !بعد مدتی دوباره شاهد ادامه داستان زیبا و خواندنیتون بودیم ! دستتون درد نکنه !خیلی عالی بود
خانم وطنی با التهاب معده ای که داشت ناچار شد زودتر از وقت معین دبیرستان رو ترک کنه و با کرایه یک ماشین به منزلش برگشت فارغ از اینکه نمی دونست فتح علی و یکی از رفقای ارازل و اوباشش با موتور سیکلت در تعقیبش بودندو خونه شو به این اسونی یاد گرفته بودندسرراه و در یک نونوایی یک سنگک داغ گرفت و بلافاصله بعد از فراغت ازبلوز و دامنی که تنش بود سراغ یخچال رفت وبا خوردن پنیر و گردوپاک شده و مقداری عسل و نون سنگک خوشمزه اش موفق شد که از درد و التهاب معده اش خلاص بشه به حد کافی اطلاعات اولیه پزشکی داشت و میدونست سنگک و عسل برای درد وزخم معده موثر و مفیده و فقط مونده بود گرفتن یک حموم داغ و جون دار اونم غوطه ور شدن در وانی که پر از اب ولرم با دو بطری شیر تازه که معمولا عادتش بود و معتقد بود به لطافت و نرمی و سفیدی پوست اندامش تاثیر زیادی داره.....در وان چشاشو بست و به فتح علی و تهدیدش هنوز فکر می کرد در تلاش بود که ذهنشو ازش دور کنه و به موارد شیرین تر وبهتری اندیشه کنه ..به یاد شوهر سابقش افتاد که حدود ۹ ماه قبل ازش جدا شده بود .....و اینکه اختلاف عقاید زیادی که با هم داشتند و اهم احتلافشون در مخالفت شوهرش با کار ش در محیط دانشگاهیش بود و معتقد بود که باید خونه دار بمونه ..ولی ۱۸سال تحصیل و درس و مدرک دکتراو استاد دانشگاه شدن دستاورد کمی نبود که ازش بی تفاوت بگذره و از همه مهم تر واقعا خانم وطنی زندگی تقریبا سالم و پاکیو داشت و سوا از بعضی شیطونی های ساده و معمولیش با هیچ مردی رابطه نداشت شیطونی هاش فقط در خیابونا و بوتیک ها و پاساژها خلاصه میشد اونم با لباس های نیمه سکسی و هوس انگیزی که می پوشید و باسنی که با دامن و گاها شلوار های تنگ و چسپ ناکش و پستوناشو با بلوز و تاپ های بدن نما و تنگش به معرض نمایش چشمای شهوت الود عابرین میزاشت ازاین کارش لذت می برد و دوس داشت از باسن و پستونا و رون و پاچه هاش متلک های اتشین بشنونه و در واقع به نوعی خود ارضایی می کرد ....فقط در طول زندگی ۳۵ ساله اش از یک مرد ۴۵ ساله خوشش اومده بود که اونم در دو ملاقات رستوران و پارک خلاصه اش کرد و وقتیکه دونست این ارتباط نامتعارف غیر اخلاقی از روی هوا و هوس و معنی عشق واقعی رو نمیده قبل از رسیدن به مراحل عشق بازی و کام دادن به مرد غریبه ...خودشو ازش کنار کشید و به همون لوندی و عشوه های خیابونیش پسنده کرد ..بعد از جدا شدن از شوهرش سکسی نداشت و تنها با مالوندن نوک پستوناش و سر چوچوله های کوسش خودشو ارووم می کرد به سکس انال اعتقادی نداشت و علیرغم اعتقاد و باور به لائیک بودن و دوری از اسلامیت ..ولی با یک موضوع دین اسلام موافق بود و گاها در کلاس های درسش غیر مستقیم بهش اشاره و تاکید داشت اونم این موضوع بود که دخول از پشت زن رو غیر اخلاقی و دور از بهداشت و سلامتی میدونست وبا توصیه و فرمایش پیامبر اسلام کاملا موافق بود ..ولی هیچوقت به خودش فکر نکرده بود که با این عقیده جالبش و این همه ابراز مخالفت سکس انال و کون ندادن......چرا این همه نمایش باسن در کوچه و خیابون و مهمونیا می داد ...این سوالی بود که تا حالا هیچ کسی ازش نپرسیده بود و اگه هم پرسیده میشد قطعا جواب قانع کننده ای براش نداشت ......خانم وطنی عادت زیبایی داشت و اونم گاها قبل و یا بعد از خواب..لخت و مادر زاد بلند میشد و با حرکات موزون و دویدن و بالا پریدن هاش پستوناشو به لرزه و تکون های شدیدی می کشوند و از این حرکات مه مه هاش خیلی عشق و حال می کرد ...تا حدی ادامش می داد که یا خسته میشد و یا کسشو به خیسی می کشوند ....و همین حرکاتش نوعی ورزش و نرمش برای تناسب اندامش بود که قیافه شو ده سال جوون تر نشون می داد .....و نهایتا می دونست معاون دبیرستان بهش سو نظر داره و حتی به خاطرش اومد که همین چند روز پیش و اولین روزی که باهاش به دبیرستان اومد کف دست جانانه ای ازش روی باسن خوشکلش نوش جوون کرد و لی هیچی بهش نگفت و نخواست بهش اهمیتی بده شاید فکر می کرد اتفاقی بوده .....بهرام با وجود اینکه بارها تجربه سکس داشته بود ولی جذب زیبایی و رونای خوشکل و کوس تپل خانم وطنی قرار گرفته بود و دوس داشت هر چه زودتر به کوس خوشمزه اش برسه .....تنها کانال و نفوذ به دنیای سکس خانم وطنی ....فتح علی بود.....فتح علی خوشحال از اینکه خونه شو پیدا کرده بود به رفیق عوضیش گفت .....هی جابر این طعمه فقط مال خودمه ...گرفتی مطلبو یا جور دیگه حالیت کنم ..صابون به کیرت نزنی ...فته به جون عمه ات رفیق نیمه راه فقط خودتی و خودت ....ولی این شاه کوس یک نفر کافیش نیس ..نمی تونی سیرش کنی .....به تو مربوط نیس ..شاید اصلا نکردمش کار دیگه باهاش دارم ...حالا برنامه خونه شو داری و یا بلندش کنیم ...نمی دونم باید افکار کنم ....بگو فکر فته ..نه افکار ..البته تو مغز پوکت باید زور بزنی تا افکارت راه بیفته ...سال هاس کلاس میری و دفتر و کتاب زیر بغلته ولی رفوزه شدن تو پیشونیت هست ...خخخخخخ..خفه شو کلاس رفتنام بهونه س ...اگه نمی دونی بدون ....من فقط واسه نرفتن به سربازی کلاس میرم و تا قیوم قیامت هم کاری می کنم رفوزه بشم و سرباز نشم و تازه در دبیرستان پسر خوشکلا رو تور می کنم و کونیشون می کنم پس خوش می گذرونم فقط فقط این جنده خانمه کاری کرد منو اخراج کردن ...ولی نمی تونن بازم بر می گردم سر کلاسم ....و باید کاری کنم که جور و پلاسشو جمع کنه و بره از این شهر چون تا این جنده خانم باشه برگشتنم میسر نیس .....اره حالیم شد ..... منو خونه برسون ..کمی پول از بابام بگیرم .....خخخخخخخ...فته خنده داره و خیلی مسخره س ....بابات با اون همه عزت و احترام و ملا بودن و نماز و قران خوندن پسرش شده اخر لاتی گری ......خخخخخخ.......فتح علی که رفقای عوضیش بهش فته خطاب می گفتند روی ترکه موتور سیکلت به یاد سن و سال ۱۶ سالگیش افتاد که هنوز حسابی لات و منحرف نشده بود و در روزی که در یک اتفاق ساده دختر همسایه عموشو دید و یک دل و صد دل غاشقش شد و چنان شوریده حال شد که همون روز بعد با جسارت از پدر و مادرش خواست که به خواستگاریش برن..کاری که نشدنی و غیر منطقی بود چون دخترره نشون کرده پسر عموش بود و ۱۶ سال سنی نبود که ازدواج کنه و امکانات و توان مالی پدر اخوندش چنین اجازه کاری بهش نمی داد و همین مخالفت باعث طغیان بیشتر فتح علی شد و ودر انحرافات اخلاقی و رفتاریش تاثیر منفی خیلی زیادی گذاشت و شب ها و روز ها و در ایام خلوت و تنهایی و در هر نقطه و مکانی به یادش جق میزد و بعد از مدتی احساس می کرد که به جنس مخالف هیج تمایلی نداره و شهوت و نیاز جنسیش کم کم به هم جنس گرایی و گی رفته بود و در یک غروب گاه تابستان گرم وقتیکه با رفیقش مخ یک پسر خوشکله ۱۲ ساله رو زده بودند و در یک خرابه برای اولین بار به اتفاق هم بهش تجاوز کردند و همون راه کثیف و خیلی زشتو رو تا این لحظه ادامه داده بود ولی خانم وطنی چهره و تبسم و نگاهش شباهت زیادی به عشق اولش داشت و خاطره شیرین اون دخترره همسایه عموش براش زنده شده بود و از ته قلبش مایل بود به یاد اولین عشقش باهاش عشق بازی کنه .....و این انگیزه واقعی فتح علی شده بود و در کلاس های خانم وطنی همیشه حضور فعال داشت و اولین نفری بود که وارد کلاسش میشد و اخرین نفر هم خارج میشد فتح علی که امار غیبت ها ش در هر کلاسی خیلی بالا بود ولی در کلاس های خانم وطنی منظبط و مطیع دبیرستان شده بود ....و تنها فتح علی نبود بلکه کل دانش اموزان عاشق کلاس های خانم وطنی و اندامش شده بودند و فقط بهرام دیر وارد این بازی زیبا و هوس ناک شده بود چون شیراز رفته بود .....فتح علی اولین حرکتشو قبل از برگشتن به خونه شون انجام داده بود و با گذاشتن یک یاداشت اخطاریه در لای درب خونه خانم وطنی می خواست ترس و دلهره رو در قلبش بکاره و وقتیکه عصر گاه خانم وطنی بعد از حموم گرفتن و خواب نیم روزی و یک ارایش توپ قصد خیابان گردی و عشوه گری عادت گونه اش رو داشت که یهو متوجه نامه فتح علی شد و به یک باره دلش از ترس و اضطزاب خالی شد و دستاش به لرزش افتاد و نامه شو خوند ......سلامت نمی کنم ...خوشکله ..وقتی به سلامم میرسی که زیرم افتادی و التماسم می کنی که بهت تجاوز نکنم .....جوری می کنمت که هفت پشتتو فش و ناسزا بزنی که چرا به دنیا اومدی که بدست من ...فتح علی همونیکه باعث اخراجش شدی ........افتادی و پاره شدی ..میزارم کونت ....من عاشق کونم ..زنیکه کونی ....تا اون لحظه فعلا .......خانم وطنی بد جوری ترسیده بود و دیگه حتی در این خونه سازمانی اموزش و پرورش هم احساس امنیت نمی کرد ...یاد ش اومد که قبل از ترک دبیرستان پیشنهاد و دعوت معاون دبیرستان اقای کرمی رو رد کرده بود و اینک پشیمون بود که چرا این مهمونی رو قبول نکرده بود ..تعهد و مسئو لیت پذیری در وجودش حرف اولو میزد و امضایی که داده بود مجبورش می کرد که فعلا و تا پایان قرار داد و خوب شدن معلم ریاضی به تدریس در این دبیرستان ادامه بده وگرنه میتونست همین امشب بلیط اتوبوس تهران رو بگیره و به زاد گاهش و خونه اصلیش بر گرده .....ولی وقتیکه قیافه خندان اقای کرمی رو دید که بهش نزدیک میشد ته قلبش قرص شد و کمی ارووم گرفت ..میدونست که اومده راضیش کنه که مهمون خونه شون باشه ........سلام خانم وطنی خوبین ..می تونستم با تلفن هم احوالتون رو بپرسم و هم مجددا ازتون بخام امشبو مهمون خونه ما باشین ..ولی حضورا خدمت رسیدم ....اه اقای کرمی زحمت نمی دم ....اخه خانمتون پا به ماهه و بار دار دور از انصافه که بهشون زحمت بدم ..ای بابا خانم وطنی...همسرم خودش خواسته و گفته اگه شما رو نبرم حق ورود به خونه مو نمیده شما که نمی خای امشبو اواره کوچه و خیابون کنی وگرنه مجبورم بیام پشت همین در خونه سازمانی تا شما راهم بدین ....اوا اقای کرمی ...این چه حرفیه میزنین ایشاله به پای هم پیر بشین .....باشه میام ....شما بر گردین خونه .....نه نمیشه من باهاتون هستم ....ماشینم هست ...با ماشین من بریم .....لطفا اقای کرمی دم همین قنادی وایسین قصد خرید دارم ....نمیزارم شیرینی بگیری گرفتم ..باور کنید ...اصلا نمیشه ....میخام دست خالی نیام ....گرفتم خانم وطنی ....اخه ویار خانمنتون یک نوع شیرینیه که بهم گفته باید براشون بگیرم .....پس مخالفت نکنی لطفا ......باشه تسلیم شما هستم ....اینم ترمز به افتخار خانم خوشکلی که شما باشین .....اوا اقای کرمی این تعاریفو واسه خانمت بگو نه من ....اگه هم نخام زبونم اجازه نمیده ..ماشاله خوشکلیتون هر مردیو دیوونه می کنه ......ههههه.....لطف دارین شما .....اقا لطفا دو کیلو جدا گونه از اون و اون شیرینی میخام لطفا اسمشو بگین و از پشت ویترین بهش اشاره کنین ...زبون و کیک خامه ای .....زبون کوتاه بزارم و یا دراز ..هر دوش .....این حرفای هوس انگیز و حشر گونه اقای قناد..... خانم وطنی رو کمی شهوتی کرده بود وبه یاد اورد که در تهروون و شب های جمعه که تنها بود و کیری وجود نداشت که از کوسش پذیرایی کنه با خریدن شیرینی زبون و کیک خامه ای و در رخت خواب و با دستاش از کوسش پذیرا یی می کرد زبون رو به خامه میزد و به چوچوله های کوسش تا حدی می مالوند که ارضا بشه و بعدشم در مرحله اخر با نون خامه ای تمیزش می کرد و در دهنش می گرفت و نوش جونش می کرد این روش زیبا و باحال رو از یک استاد خانم امریکایی که مدت کوتاهی در تهران مقیم شده بود و باهاش اتفاقی اشنا شده بود یاد گرفته بود و لذتی که از این پوزیشن میبرد وصف ناشدنی بود و خوشبختانه پری نازخانم همسر اقای کرمی بهش ویار داشت و این اتفاق و تصادف جالب براش خاطره انگیز شده بود نگاه معنی دار قناد به خانم وطنی و باسن توپی و قلمبه اش که با کمر باریک و رونای کشیده و سفیدش کاملا برجسته و چشم نواز بود کیر شو راست کرده بود و در ذهنش به این فکر می کرد خوش به حال اون مردی که چنین اندامیو به اعوش می کشه و قبل از ترازو و وزن کردن شیرینی اب کیرش از زیر شلوارش فواره زد و خودشو خیس کرد ....بدتر از همه چیز نوک پوستانشو می دید که بلند شده بود و در خیالش دوس داشت گازش بزنه و به دندون بکشه ...قناده ارگاسم خوبی گرفته بود و با چشمای خمارش خدا حافظی خانم وطنی رو با بی حالی جواب داد و فوری به دستشویی رفت که گندشو پاک کنه .......شب مهمونی کیر اقای کرمی از همون ابتدا به اهتزاز درومده بود و اقای کرمی فکر کرد بهتره اصلا شورتشو بیرون بکشه که هم کیرش از زیر شلوار راحتی و خونگیش راحت تر و با میدون بیشتر کارشو بکنه و هم تخماش ازاد باشه و بهش فشار نیاد و درد تخم نگیره ..چون عادت داشت که اگه چند روزی کوس زنشو نمی کرد تخماش درد می گرفت و به مثانه و شکم و کمرش میزد و مجبورش می کرد که جق بزنه ...ارزوش بود که پری ناز کیرشو بخوره ولی غیر ممکن بود و پری ناز از طبقه متوسط و سنت گرا بود و این جور رفتار و کار ها رو اصلا قبول نداشت و حتی گناه میدونست پری ناز خانم یک زن نماز خون و با ایمانی بود که سرش به خودش و زندگیش و خدا و قیامتش بود و زندگی کاملا سالم و با بافت قدیمی خاصی برای خودش و شوهرش و بچه هاش درست کرده بود هر کسی جای پری ناز بود همون سال اول اقای کرمی رو از زندگیش بیرون می کرد و طلاقشو می گرفت چون کیرش خیلی کوتاه و معمولی بود و در اوج نعوظ بزور به ۸ سانت می رسید و بارها در ذهن خودش مونده بود که با این کیر کوتاه چه جوری چهار بچه براش به دنیا اورده و پنجمیش هم در راهه ..گاها شیطون به جلدش میرفت و خیال می کرد لابد در خواب سنگینش شاید کسی و یا همسایه ای و یا دزدی و یا مردی که شاید میدونه خواب بسیار سنگینی داره ..میاد سزاغش و بهش تجاوز می کنه و ازش بار دار میشه .....ولی ایا چنین خیال اهریمنی میتونه واقعیت داشته باشه ؟.....و این گمان بسیار زشت و ابلیسی وقتی شدت می گرفت که قیافه بچه هاشو می دید و در نظر می گرفت بجز بچه اولش ....چهره و سیما بقیه بچه هاش هر کدوم یک فرم و تیپی بود و به خودش و شوهرش شباهتی نداشت ...الله و اغلم ..معمای این موضوع رو فقط به خدایش واگذار کرده بود و خودشو شاید گناه کار نمی دونست .....اقای کرمی در چنین شبایی که مهمون خانم داشتند کیفشو می کرد و با نگاه به پرو پاچه و باسن مهمونای خانما از خودش و شهوتش و کیرش بخوبی پذیرایی می کرد و حتی قبل از ترک و رفتن مهمونا جقشو هم میزد .....به ارزوش بود که انگشتش سوراخ کون پری نازو لمس کنه چه برسه به کردن کونش ..و همیشه در خیالاتش و در کنار همسرش فانتزی کردن کونشو در ذهنش پرورش می داد و با پناه بردن به جق و یا کردن کوسش خودشو ارووم می کرد ...کیر کوتاهش در کوس تنگ پری ناز نمی تونست بهش ارگاسم کاملی بده و فقط کون کردن دوس داشت .....و حالا امشب با جلوس و تشریف فرمایی خانم وطنی ....کیر اقای کرمی چنان از زیر شلوار گشاد و خونه گیش راست شده بود که حدا رو بار هاشکر می کرد که خوب شده کیرش خیلی کلفت و دراز نیس که تابلو بشه و ابروش به خطر بیفته .....براستی اقای کرمی خیلی عشق می کرد و با دیدن هر لحظه باسن بسیار زیبا و توپی و رونای خانم کرمی و پستونای درشت و نوگ برجسته اش کیرش حتی یک ثانیه شل نمیشد و اماده و مهیا برای جقش بود .....یک بار موفق شده بود کف دستی به این باسن بزنه و حالا فرصت مهیا بود که بازم لمسش کنه ولی شرایط باید فراهم میشد نگاه های بچه هاش و پری ناز مانع سختی بود ولی شهوتش مجبورش می کرد فرصتی فراهم بیاره و باسنشو نوازشی بکنه و این اتفاق خطرناک و شیرین بالاخره پیش اومد و در لحظاتی که سفره شام رو کف اتاق می چیدند و خانم وطنی خم شده بود که دیس برنج رو بزاره چهار انگشت دست اقای کرمی بخوبی باسن سمت راست و چاک کونشو در نوردید و گرفت ....ضربان قلب هر دوشون تند شده بود خصوصا اقای کرمی از این می ترسید که پری ناز از اشپز خونه این صحنه رو دیده باشه .....نگاهشون بهم برای لحظاتی قفل شد و خانم وطنی با عصبانیت بهش نگریست و تبسم ترس گونه اقای کرمی جوابی بود که به خانم وطنی رسید .....فوری ترجیح داد اتاقو ترک کنه واجبارا به دستشویی بره و به یاد اون لحظات خیلی کوتاه و داغ و طلایی دستش در روی کون و چاکش .....اب از کیرش بکشه .......اقای کرمی در قبال این حرکت شهوت الودش منتظر عکس العمل خانم وطنی بود و و درمانده از اینکه چه جواب قانع کننده و یا واکنشی داشته باشه و شهامت و عرضه ای رو در وجودش نمی دید که مدیریت خوبی بعمل بیاره و چاره و گشایش رو در خوردن چند جرعه عرق سگی می دید بطری هایی که دور از دسترس و مخفی از پری ناز و در انبار خونه استتار و نگه داری می کرد و گاها سراغش میرفت و به اندازه ای که سرخوش میشد ازش می نوشید . و با جویدن ادامس معطر و اندکی زدن ادوکلن کلاه سر همسر ساده اش می گذاشت .و اینک برای اماده گی و مقابله در برابر واکنش های خانم وطنی عرق خورده و و سر خوش و تقریبا سرمست به سر سفره شام برگشت و با اشتهای زیادی و در حالیکه زیر چشمی نگاه رونای لخت و سفید و شهوت انگیز مهمونش می کرد لقمه ها رو پیاپی به دهنش و معده اش میرسوند و باز هم هر لحظه کیرش راستر و سفت تر میشد .....تا اخر شب و خاتمه مهمونی به اندازه کافی و وافی از باسن و پرو پاچه و اندام خانم وطنی کسب فیض کرد و اماده شد که با ماشینش مهمون جذاب و خوشکلشو به خونه اش برگردونه ..در داخل ماشین ساکت مونده بود و رانندگیشو می کرد و منتظر واکنش و حرفاش بود ولی خانم وطنی ترجیح داد که ساکت بمونه و هیچی نگه و حداقل حرمت و عزت و احترام همدیگرو نگه داره ..ولی اقای کرمی مست و سرخوش از عرق خوریش چنین ایده ای نداشت و در صدد بود دستاویز و بهونه ای به دست بیاره و کامشو بگیره .....خب رسیدیم ...خانم وطنی .. در طول مسیر خیلی ساکت بودین ......می خواستی چی بهت بگم ..لابد منتظر بودی ازت تشکر کنم برای دستی که روی باسنم کشیدین ....ها .......اهان .....راستی از زنت و بچه هات شرم نکردی که اون کارو کردی ؟.......اجازه بده من داخل بیام هم مطمئن بشم که امن و امونه و هم توضیح بدم .....نمی خام توضیح بدی لطفا برگرد پیش خانمت و دیگه حرفی از این موضوع هیچ وقت نزن و بار اخرت باشه ....ولی من اصرار دارم که بیام داخل چون عصر گاه فتح علی رو با یک موتور دیدم که دور وور اینجا ول می گشت باید از امنیت شما مطمئن بشم .....باشه من بیرون می مونم بهت اعتماد ندارم ..... اقای کرمی خیلی مایل بود خانم وطنیو با خودش به خونه گرم و راحتش بکشونه و لی نتونست وتنهایی همه خونه رو گشت و چراغ ها رو روشن کرد و به حیاط برگشت شهوت و درد تخماش خیلی بهش فشار میاورد و عرصه رو بهش تنگ کرده بود و باز دیدن باسنش و سوراخ کونش و یک عمر عقده لمس نکردن و نکردن یک کون براش یک عقده بزرگ شده بود و در درونش در این لحظات بی عرضه گی و ناتوانی رو حس می کرد از اینکه سال ها با وجود داشتن یک زن قانونی نتونسته بود تجربه لذت بخش کردن یک کون رو داشته باشه و امشب و در این مکان خلوت فرصت طلایی مهیا شده بود که این عقده حقارت انگیز رو از وجودش پاک کنه و به یک لذت خوبی برسه ...هر چه بادا باد برم ابتدا بهش پیشنهاد کردن کونشو بدم و اگه قبول نکرد اونوقت .......در این فکر خطرناک و ریسک پذیر با خودش مجادله می کرد که برای چندمین بار باسنشو ورانداز کرد و خط شورتشو وقتی از کناره ماهیچه کونش دید فشارش چنان بالا زد و به حرف اومد وابتدا با دست راستش جفت مچشو گرفت و دست دیگه شو روی بازوش کشوند و بهش گفت .........اه خانم وطنی به خدا دارم دیوونه میشم .......دیوونه کونتم و کردن اون سوراخت ......لطفا اروومم کن .....ولم کن بازومو....خجالت بکش .....واه واه..نکن ..اخ جووون چه کونی ......به جوون خودم ولم نکنی فریاد می کشم و ابرو برات نمی زارم .......اخ اخ نه نه وای وای ای هوار ای هوار کمک ...کمک ....نه نه خانم وطنی ارووم باشید ......خیلی خب خیلی خب فقط ساکت بمونید ....گوش کن که چی میگم .....من مستم و عرق خوردم و اونم فقط به عشق کون تو ..وگرنه من مشروب خور حرفه ای نبودم و نیستم .....تو رو خدا این حرفامو یک راز بودن و فقط در درونت نگه دار ...یک عمره من در کف کردن یک کون ساده هستم و همسرم سوراخ عقبش خط قرمزشه و حتی اجازه نداده با انگشت لمسش کنم این حرفا رو درد دل یک مرد عقده ای و محروم از لذت های جنسی بدون .......حالا ملتمسانه و خواهشن کونتو ازت گدایی می کنم ...صدقه سرتون و به خاطر هر چی که حسابش می کنی خواهشمو رد نکن ..........واقعا که ..تو خیلی حقارت انگیز و مشمئز کننده ای ..وای وای دارم چی می بینم....مردیو می بینم که داره گریه می کنه و دلیل اشک و گریه هاش هم چیزیه که خدا و پیغمبر ازش بیزارن ....بلند شو و خودتو جمع و جور کن و فوری برگرد پیش همسرت و حدا رو هم شکر کن که چنین همسر پاک و مطهری داری .......واه بسه دیگه عین بچه های لوس و ننر شدی ....اوا اوا زار زار گریه می کنه .......و شدتم بهش داده ...اه چیکار کنم از دست این مرد نفهم و بی شعور و شهوتی .....چه غلطی کردم که اومدم شهرشون .....بابا بسه دیگه پاهامو ول کن برم داخل ....پاهامو ول کن .....اه اه اه نه نکن نکن ....نرو بالاتر ...وای وای وای ......اخ اخ کثافت رونامو چنگ نزن ......نه نه نه نکن ....اخ اخ اب دهنتو به پوستم نزن نمی خام لیس بزنی به اب دهن حساسیت دارم .....ای وای وای کسی نیس به دادم برسه ........خانم وطنی صدای کمک خواهیشو خیلی ازووم کرده بود چون شهوتی شده بود و از ته قلبش مایل بود کوسشو در اختیار انگشتا و لبای کلفت و گوشتی اقای کرمی بزاره تا ارگاسمشو امشب در این لحظات گرفته باشه .......و چنین شد که تسلیم شد و اجازه داد که ایستاده و در حالیکه اقا ی کرمی با تکیه بر زانو هاش با لباش و زبونش از ساق پاهاش خوردن و لیس خوریشو شروع کنه ....چشماشو بست و به ماورای رویا های شیرین و فانتزی هایی که دوس داشت پناه برد و اخرین کیری که تجسمشو در زیر شلوار یک مرد به خیال و چشم اورده بود کیر رئیس دبیرستان بود که دو مین روز ورودش در دبیرستان و اتفاقی وقتیکه به ابدار خونه میرفت سایه کیر کلفتشو در شلوارش دید و به وجد و حیرت فرو رفت و در همون لحظه ارزو کرد که کیرش در کوسش حس بشه و همون شب در وان خونه سازمانی به یادش خودارضایی با مزه ای انجام داد و حالا با رسیدن لبای کلفت و گوشتی اقای کرمی به چو چوله های کوسش در خیالش کیر کلفت رئیسشو هم در کوسش بهش اضافه کرد و واقعا عشق و حالشو میبرد ......اقای کرمی وقتیکه حس کرد اب کوسش روی لبا و دهنش سرازیر شده ....به یاد سوراخ کونش و کیرش افتاد و نگاه ملتمسانه ای به خانم وطنی کرد و گفت .....لطفا بزار عقبتو هم باز دید کنم ..فقط نگاش می کنم .....به شرافتم قسم می خورم بهش حتی دست نزنم ....فهمیدم که شما هم خط قرمزت کونته و کون بده نیستی ولی نگاه کردنشو دیگه ازم محروم نکن ......خیلی خب ..مرد گنده ولی مغز کوچولو لوس و ننر ...میزارم ببینی ولی وای به حالت که اتفاق امشبو واسه کسی بگی ....چون بفهمم و بشنوم ابروتو میبرم ........بیا بر می گردم و خودت نگاش کن .......اوووووف اووووف وای خدا ..چه سوراخ کون خوشکلی داری ......حاضرم خونه مو بنامت کنم فقط به قیمت کردن این کون ......واقعا دلت میاد یعنی کونم این ارزشو داره ؟.......به شرافتم قسم دروغ نمی گم ...بابا ماشینم روش میزارم .....حاضری معامله ش کنیم ؟.......نه عمرا ....خوبه کافیه دیگه اگه ادامش بدم همه شهرو روی کونم معامله می کنی .....خب ببینم این همه عاشق کون کردن هستی کیرتو بیرون بیار تا زیارتش کنم که در چه حد و اندازه یه شاید دلم به رحم اومد و گذاشتم فقط کلاهکشو داخلش کنی ......جون من راس میگی ؟.......هههه.....درش بیار مرد گنده ......اوووا..این چیه دیگه ؟.....نکنه اسباب بازی بیرون کشیدی و اصلشو داخل گذاشتی ...خیلی کوتاه س.......واقعا این کیرته ؟......اره دیگه ....ولی به کیر شبیه نیس ....ای بابا خانم وطنی همین کیری که میگی کیر نیس ۵ بار همسرشو بار دار کرده ....می فهمی ....کیرم بد نیس به درد کونت می خوره ...ولی گمون نکنم فلانی ...چرا استاد شک داری ؟.....چی بگم والا .....هیچی شوخی کردم ........خب دیدن کونم تموم شد وبهتره برگردی خونه ت ..پری ناز خانم نگرانت میشه ...این کیر مبارک ایشون باشه ......پس خواهش اخر لطفا ابمو بیار ...چی ؟.....اصلا غیر ممکنه کیرت در حدی نیس نوازشش کنم ....پس خودم دست بکار میشم ..برگرد کون خوشکله ...اه نه نه مردک بی ادب کونمو دست نزن ..واقعا ادب نداری تو .....اوووف چنگ نزن ....خطیش نکن ....زودتر ابتو بیار تا از دستت راحت بشم .....نیگاه کیرشم کیر نیس ....والا همسرت خیلی خانمه و نجیب که قانع به چنین کیر کوتاه و معمولی شده .....اخیش اخیش راحت شدم .....ازت متنفرم کرمی کونمو نجس کردی ..برو گمشو .......نمی خام حتی باهات دیگه یک کلام حرف بزنم.......اقای کرمی فقط موفق شده بود دم و دستگاه عقب و جلو باسنشو ببینه و تا حدی لمس کنه و براش بد نشد و در واقع از هیچی بهتر بود و لی هنوز در کف کردن یک کون مونده بود وتا رسیدن به خونه اه می کشید و شاید پشیمون بود که چرا با خشونت و جبر و به زور کونشو ترتیب نداد ............بهرام تا غروب گاه در پی فتح علی بود و در نقطه و مکان و هر پایگاهی که به نظرش میرسید رو رفت ولی ملاقاتش نکرد و اون شب در حالیکه خانم وطنی کوسش با لب و لوچه اقای کرمی نوازش و خورده میشد بهرام هم در بسترش و در رویاهاش باهاش عشق بازی می کرد ....و روز بعد بهرام بی صبرانه منتظر کلاس درس ریاضی خانم وطنی شده بود و امروز در برنامه اش بود که دنبالش بیفته ...
برخلاف روز های قبل که خانم وطنی با دامن کوتاه تنگ میومد سرکلاس ...ولی امروز یک شلوار پارچه ای خاکستری چسپ از بالا و گشاد از پایین از زانو به بعد تنش کرد شاید از لج اقای کرمی ویا عادتی که داشت که طرفشو تا سرجد جنون میبرد یا دونسته بود که شاگرداش نیم تنه پایین شو نیگاه می کنن ولی وقتیکه وارد کلاس شد و پالتو خز گرون قیمتشو دراورد و باسنشو با شلوار تنگش نمایش داد دیگه لازم به انداختن خودکار و مداد و کاغذ نبود چون خط شلوار ش که در چاک کون و کوسش فرو رفته بود بخوبی و به عینه برجستگی هاشو برای پسرای کلاس قشنگ نمایش می داد و خصوصا اینکه حتی خبری از خط شورت نبود ...بدونه استثنا و همه کلاس با کیراشون مشغول بودند ...بهرام بیشتر عاشق کردنش شد و با خودش عهد کرد که قبل از اتمام ماموریتش کون خوشکلشو رو فتح کنه ....و اما بیچاره و پشیمون از اقای کرمی که با دیدن باسن خانم وطنی ....بارها به خودش فش و ناسزا داد و به بی عرضه گیش اعتراف کرد که چرا دیشب بهش تجاوز نکرد و دست خالی با کلی اه و افسوس و کیر سیر نشده اش به خونه اش برگشت و از همه بدتر از خانمش هم درخواست سکس کرد و اونم جوابش نداد و با خیال خام خانم وطنی خوابش برد و تنها چیزی که عایدش شد اون بود که در خواب خودشو خیس کرد ......فتح علی همون روز پدرشو به دفتر دبیرستان اورد که بلکه به کلاس برگرده ....ولی برگشتن فتح علی به تصمیم خانم وطنی مرتبط شده بود و در زنگ تفریح کلاس وقتیکه رئیس دبیرستان سراغ خانم وطنی اومد و وضعیت باسنشو دید برای لحظاتی فراموش کرد که دلیل اومدنش چی بوده ...کیرش مثل توپ از زیر شلوارش باد کرده بود .خانم وطنی اومد دفتر و با دیدن فتح علی و پدر اخوندش به تجزیه و تحلیل رفع این چالش افتاد و فکر کرد که بهتره با فتح علی کنار بیاد .فتح علی بر خلاف رفتار و رویه اش در دفتر مودب و سربزیر ایستاده بود و منتظر بخشش خانم وطنی بود و پدرش هم با شرمندگی محض فقط می خواست هر چه زودتر این قضیه تموم بشه که به قران و خوندن و ذکریاتش برسه ..با تعهدو قول و قراری که فتح علی داد ....این موضوع موقتاو شاید کلا تموم شد و فتح علی باز هم به کلاس برگشت و در کنار بهرام قرار گرفت ..خانم وطنی خیالش از بابت فتح علی راحت شده بود و دیگر نگرانی از تجاوز به کونش نداشت و در درونش احساس خوبی داشت ولی هنوز از اتفاق دیشبش ناراحت بود و چشم دیدن اقای کرمیو نداشت بهش محل نمیزاشت و از لجش بیشتر به رئیسش حال می داد و همین چراغ سبز باعث شد که پای اومدن رئیس دبیرستان اقای کرامت به خونه ساز مانیش باز بشه و عصر گاه همون روز با دسته گلی زنگ خونه شو به صدا دراورد ..ولی خانم وطنی خونه نبود و در خیابون ها و بوتیکی هانمایش اندام می داد و اقای کرامت دست خالی برگشت و نقشه ای که برای کام گرفتن از این خانم عشوه گر و طناز کشیده بود نقش بر اب شد ..خانم وطنی با خیال اسوده گردش و تفریح شو می کرد غافل از اینکه بهرام دنبالش بود و فتح علی و رفیقش هم در در پی ش بودند ....در فرصت مغتنم و خوبی و در حالیکه هوا تاریک شده بود و در کوچه خلوتی که به خونه اش ختم میشد فتح علی راه شو بند کرد و روبروش قرار گرفت .نترس خوشکله کاریت ندارم .چرا راهمو بند کردی من که بخشیدمت و به کلاست برگشتی ...میدونم خوشکله ..اومدم فقط بهت بگم خاطر خات شدم ...یک عمره من ازدیدن هر دختر و زنی بیزاربودم و راستش تمایلات کیریم به پسرا و مردا می چرخید ولی با دیدن تو اوضاعم فرق کرده و میخامت ..اجازه بده با بابام بیام خواستگاریت ...قول شرف و مردونه میدم نوکریتو بکنم و خوشبختت کنم ...خب چی میگی نازنینم ....اوووه ...اووووه خیلی منو ترسوندی فکر کردم بهم اسیب میرسونی .اه بزار نفس تازه کنم ..ببین اقا فتح علی ...من و تو دنیامون با هم خیلی فرق داره وبهم اصلا نمی خوریم و سطح طبقاتی خونواده من و با شما یکی نیس و نمی تونیم با هم خوشبخت بشیم و ضمنا باهم اختلاف سنی داریم و تو جوون تری بهتره تو با هم سن و سال خودت ازدواج کنی و از همه مهم تر بهت علاقه ای ندارم ...لطفا درک کن و بیشتر ازاین منو نترسون و مزاحمم نشو ...اخ خدا ..تف به این شانس و اقبالم ....سال ها قبل عاشق یک دختر شدم که قیافه اش خیلی به شما شبیه بود و خیلی راحت از دستش دادم و الان داره به یک مرد دیگه میده و همون باعث شد که از هر چی دختر و زنه متنفر بشم و تمایلم به پسرای خوشکل بره دیگه برام سخته تو رو از دست بدم ....تو بگو چیکار کنم و راهی برام پیدا کن ...من چه میدونم مشکل خودته ..این عشق شما یک طرفه س و من احساسی به شما ندارم ....ولی من نمیزارم دست خالی ترکم کنی حالیته خوشکله ..با ادب و نزاکت اومدم ازت خواستگاری کردم ولی ناامیدم کردی یادت نره این کارتو ....اوا نکن مزاحمم نشو ....بزار ماچت کنم حداقل امشبو راحت بخوابم لامصب ..اخ جووون ....حاضرم جونمو بدم واسه اون اندامت ....نکن ...ای هوار ..کمک کمک ...فتح علی نامرد ولش کن ......بهرام برو به تو مربوط نیس ....بهتره بری بهرام ...کاری نکن بهش اسیب برسونم ...ولی من نمیزارم ..اهای جابر کجایی بیا جلو بهرامو بگیر ..صداش نزن رفته کاری کردم دمشو بزاره رو کولش و بره ......ای جابر نامرد بازم در رفتی .ببین بهرام به خاطر اقا هوشنگ خیلی ملاحظه تو می کنم ولی این موضوع رو کوتاه نمیام دخالت نکن من این خانمو می خامش .ولی تا من باشم نمی تونی . حالش خوب نیس ولش کن من و تو باهم حرفامونو خواهیم زد ....لطفا.بشینی روی این سکو خانم وطنی خودم اخر کار میرسونمت ....خب فتح علی چی از جون این خانم میخای ..به تو چه مگه زنته ویا خواهرته و یا وکیلشی ..ببین فتح علی اگه به دعوا و درگیری حسابش کنی ازت زورم بیشتره و دست خالی پوزه تو به خاک می مالم کاری نکن کنفتت کنم و جلو چشای این خانم ابروت بره ...همین الان برو و دیگه هیچوقت نزدیکش نشو ..خخخخ...به همین اسونی میدون رو خالی کنم تا خودت باهاش عشق و حال کنی .برو بینم باوا ...نکنید دعوا وای وای کمک کمک کسی نیس اینارو از هم جدا کنه ....خانم وطنی روی سکوی یخی گوشه یک کوچه خلوت نظاره گر دعوای دو تا پسر طرفدارش بود و فقط دعا می کرد اتفاق بدی نیفته و به دردسر نیفته و از ته قلبش ارزو می کرد که بهرام برنده این دعوا و مرافعه بشه نگاش که می کرد که بدونه واهمه و با تموم وجود به دفاع ازش با فتح علی درگیر شده بود ..احساس خوبی بهش پیدا کرده بود کم کم ازش خوشش اومده بود ولی هنوز هم بهش اعتماد نداشت و فقط می خواست برگرده خونه ..فتح علی یه تیز بر در دستش بود و بهرام روش ولو شده بود و در تلاش بود اونو از دستش خارج کنه طبق پیش بینی بهرام ...کاملا بهش چربش داشت و اکثرا فتح علی مشت و لگد می خورد و در نهایت علیرغم زخمی شدن دست چپ بهرام ..تیز بر از دستش رهاشد و با یک لگد به نقطه تاریک و نامعلومی پرت شد و بلافاصله فتح علی با فش و ناسزا دادن و تهدیدایی که به خانم وطنی میزد فرار کرد و رفت ....بهرام موفق شده بود رقیب عشقیشو موقتا شکست بده و هم اینک خانم وطنی اومده بود سراغش و در تلاش بود زخم دستشو تمیز کنه و ببنده ....اوووه دستتون خونی شده ...بزار تو کیفم دستمالی بیارم و ببندمش تا خون ازش نیاد ...نمیخاد استاد خانم ...خودم بهش میرسم بهتره شمارو برسونم خونه تون ....ارره ولی این رو سری روبزار روش ببندم که خونش بند بیاد .....بهرام از اینکه موفق شده بود باهاش هم گام و هم قدم بشه خیلی خوشحال بود و کیرش به رقص درومده بود وبوی عطر خوب اندامش وقتی به مشامش می خورد مستش می کرد و ارزو می کرد به بهونه ای و شکلی امشب باهاش هم خواب بشه ولی ایا موفق میشد ...فعلا که بهونه خوبی دستش اومده بود و اونم زخمی شدن کف دستش ......به خونه رسیدن و خانم وطنی دعوتش کرد داخل واه بیا داخل تا به زخمت رسیدگی کنم ....اوووه زخمت خوشبختانه عمیق نیس .....الهی دستش بشکنه ....خب اینم پاک کردن خون و زخمت با الکل و فقط باند ندارم ناچارم با این پارچه نخی سفید باند پیچی کنم ....زحمت بهتون دادم استاد خانم ....دستتون درد نکنه ماشاله مثل یک دکتر کارو انجام دادین واقعا بهتون میاد خانم دکتر هم باشین ....ههههه....هندونه زیر بغلم نزار ..من کجا و پزشکی کجا ..شغل پزشکی خیلی اطلاعات و تسلط میخاد چون با جون ادمارابطه داره ...من فقط در سطح یک بهیار سطح پایین کار کردم ...خب راستی نگفتی اسمت چیه ....مگه من شاگرد شما نیستم باید بدونین ....اوا من از کجا اسم ۴۰ نفر پسرشیطون و هیزو بدونم خیلی شاهکار کنم باید کنترلتون کنم تا زیاد چشم چرونی در کلاس نکنین ...مگه میدونین که ماها نیگاتون می کنیم ....اینو که یه بچه هم می فهمه چه برسه به من که بچه قلب تهروونم .....من که بالشخصه ازتون عذر خواهی می کنم واسه نگاه های بدی که بهتون کردم ....اسم من بهرامه ....اووه چه اسم خوبی ....خب این وقت شب و تنهایی چرا دنبالم بودی مگه مامان و پاپات بهت نگفتن قبل از غروب خونه باشی ....تو که باید ازخونواده با اصل و نسب و با تربیتی بزرگ شده باشی .....درسته همه حرفاتون راستش پدر و مادرم از هم جدا شدن و مامانم ازدواج دوم کرده و با ناپدریم در خارجه و پدرم هم با من زندگی نمی کنه و فعلا تنهای تنهام ....و اووه متاسفم که ازهم جدا شدند ....ولی پسر با جرئت و با ادب و خوبی هستی ازت خوشم اومده .....ولی دیگه بهتره بر گردی خونه تون تا منم به استراحتم برسم .....چشم ولی لطفا این شماره تلفن منو داشته باش هر کاری و امری و یا مشکلی داشتی کافیه بهم زنگ بزنی اگه خونه بودم فوری خودمو بهتون میرسونم خصوصا این فتح علی ممکنه مجددامزاحمتون بشه من از پسش برمیام ....باشه بهرام شماره تو ازت می گیرم فقط فکرای بد نکن چون من از اون حانما نیستم که اهل رابطه و این چیزا باشم ....بهرام با پای پیاده راه افتاد و در بین راه و نزدیکی خونه خاله اش راحله با سیروس ..شوهر خواهرش فیس تو فیس شد ...از دهنش بوی تند عرق سگی میومد ولی بر خودش کنترل داشت و سرمست و سرخوش مچ دست بهرامو گرفت و قسم خورد که باهاش به خونه اش بیاد ..بهرام از خدا می خواست و کیرش تشنه و ناکام از رسیدن به کوس و کون خانم وطنی ...دنبال جاننشین مناسبی می گشت و هم اینک با دعوت و اصرار شوهر ش...میتونست کیرشو اروم کنه در واقع سیروس با این کارش کوس و کون زنشو به باد می داد وهمسر جوونشو به گا می داد.....ولی سیروس هم با نیم نگاه به بهرام به این فکر می کرد که کاش طاهره همسرش بود و بهرام پسرش میشد وبه یاد اون روز افتاد که با سکس به یاد ماندنیش با مامان بهرام تو نسته بود معنی و مفهوم یک عشق بازی کامل و خیلی لذت بخش و خاطره انگیز رو در درک کنه و بدونه و هیچوقت راحله نتونست حتی نصف لذت و خوشی رابطه جنسی و عاشقانه رو براش به ارمغان بیاره ...و فقط ارزو می کرد کاش میشد با طاهره باز هم سکس کنه و حتی در مقطعی که طاهره مطلقه شده بود دوس داشت راحله ازش جدا بشه و یا حتی بمیره و ازش خواستگاری کنه ...خواسته ای که بر خلاف انسانیت و مردونگی بود چون ازش سه فرزند قد و نیم قد داشت ....سیروس با بهرام به خونه وارد شدند و بعد از صرف شام و از شدت شهوتی که به خاطر یاد اوری اسم طاهره و دیدن پسرش گرفته بود به حموم پناه برد و در زیر دوش اب گرم یک جق طولانی و مشت انجام داد و در همون اثنا هم بهرام در بستر خوابشون همزمان و توام کون و کوس راحله رو می گائید و به نوبت کیرشو دردو سوراخش میزد و چنان شهوتی از خودش نشون می داد که راحله رو به وجد و شادمانی دراورده بود و بدونه ترس و واهمه اه و ناله شو واسه معشوقش میزد کون تنگ راحله..... بهرام را همیشه به یاد مامانش مینداخت و لی امشب فانتزی و خیال بهرام فقط مامانش طاهره نبود بلکه خانم وطنی هم بهش اضافه شده بود هر بار که کوسشو می کرد اسم خانم وطنیو در ذهنش می گفت و با دخول کیرش در کون راحله هم اسم شیرین طاهره و باسن خوشکل خانم وطنیو ذکر میکرد ...و در نهایت .اب کیرش رو در هردوی سوراخش خالی کرد و در خاتمه در دهنش گذاشت .......اوووه بهرام جووون خیلی شهوتی بودی .....اره خاله جوون توم امشب متفاوت بودی و بخوبی باهام راه اومدی ...از شوهرت ممنونم که منو دعوت کرد تا زنشو بکنم ...هههههه..ارره عزیزم این کارش درست بود خدا کنه همیشه از این کارا بکنه ....اه بهرام خیلی دوس دارم ازت خامله بشم نمیدونم چیکار کنم ......عزیزم قسمته .....من که همیشه ابمو در کوس خوشکلت میریزم ..دیگه بقیه اش کار خداس .....قربون تو بهرام .....امشبو اینجا بمون و نصفه شب میام پیشت تا بازم منو بکنی ...نه خاله جوون باید برگردم خونه مون خالیه و دزد هم زیاده ...وقت زیاده بازم میام می کنمت ...قول میدم بیشتر وقتی بکنمت که شوهرت خونه باشه اخه خیلی به هردومون حال و حس خوبی میده ....مگه نه ...ارره واقعا بهرام ..منم شهوتم بیشتره که منو می کنی در حالیکه شوهرم تو خونه س ....خب من برم دیگه ...و قبلش برم پشت در حموم که از اقات خدا حافظی کنم ....سیروس خان من دارم میرم کاری نداری؟.......نرو بهرام اینجا بمون ...نمیشه باید بر گردم خونه .....ای بابا بمون با هم گپی بزنیم لابد بهت خوش نمی گذره ...چرا خیلی هم خوش گذشت عالی بود همه چی .....ههههه...تکمیل تکمیل شدم ...خدا حافظ راستی عافیت باشه زیاد زیر دوش نمون بهتره برات ....چرا بهرام منظور ؟....ای بابا بی خیال ..بای .....بهرام به خونه برگشت و وقتی در بستر به خواب فرو رفت که در همون لحظات خانم وطنی هنوز بیدار بود و به بهرام و فتح علی و حتی اقای کرامت فکر می کرد ولی دیگر .اهمیتی به توجهات اقای کرمی نمی داد و ارزشی براش قایل نبود چون در نهایت کیرش چیزی برای عرضه اندام نداشت ولی جذابیت و رفتار مردونه و خوش تیپی و جوونی بهرام اپشن های بی اهمیتی نبود که ازش بی تفاوت بگذره و ضمن انکه کیر اقای کرامت میشد براش اندکی حساب باز کرد ..چون حجم و مقیاسشو در زیر زیپ شلوارش در تجسم ش گرفته بود و شخصیت لات گونه و تا حدودی منفی فتح علی هم براش جالب شده بود و ابراز علاقه و عشقی که بهش میزد شور و نشاط خاصی بهش داده بود فتح علی شباهت زیادی به شخصیت های منفی و کتک خور سینمای قدیم قبل از انقلاب داشت مو های سیاه وز وزی و پر پشتش و به اضافه سبیل خنده دار و درازش که از کنار دو طرف گوشه لباش اویزون شده بود و با چشمای دریده گونه اش عاشق سینه چاک خوبی براش شده بود انگشتای دست راستش در کوسش در جستجوی لذت نهایی می گشت و با انگشتای دست چپش که روی دو پستوناش متمرکز شده بود و با اندیشه کردن به شخصیت ها و کاندید های سوراخاش در تلاش بود به ارگاسم زیبایی برسه که رسید و با فریاد سوز ناکی که سر داد به ارامش مورد نظرش رسید و لحظاتی بعد با همون وضعیت به خواب عمیقی فرو رفت ...خانم وطنی در کلاس روز بعدش اصلا توجهی به فتح علی نکرد و سعی داشت ارامش و خونسردیشو حفظ و نشون بده ولی در درونش هیاهویی برپا شده بود و می ترسید که هر لحظه واکنشی ازش ببینه فتح علی به ظاهر ارووم بود و دیوونگی از درونش تنوره می کشید و بیش از همه از بهرام عصبانی بود و لی نمی خواست باز هم از کلاس و کلا دبیرستان اخراجش کنن که در اون صورت مساوی بود با رفتن به سربازی..و همین دلیل ساکت بودنش بود و لی تصمیم گرفت امروز که شب جمعه میشد دستشو به خانم وطنی برسونه و حالشو ببره برنامه ای که سال ها اجرا می کرد و بدونه استثنا هر شب جمعه پسریو تور می کرد و بهش تجاوز می کرد و لذا در پایان وقت اموزشیش در بیرون از دبیرستان به کمین نشست و منتظر خانم وطنی شد انتظارش خیلی طول نکشید و خانم وطنی خرامان زنان از دبیرستان بیرون اومد و با عینک دودیش و نمایش اندام طنازش به طرف خونه اش حرکت کرد ....این بار از بهرام خبری نبود و مزاحمتی برای فتح علی وجود نداشت دو کوچه مونده به خونه اش از پشت بهش نزدیک شد و بعد از اطمینان از خلوت بودن اطراف و پیرامون یک باره بازوی چپشو گرفت و به خودش چسپوند و لبه چاقوی تیزشو روی باسنش گرفت و گفت .......نازنینم اگه گفتی روی باسن خوشکلت چی هست ؟....ها ....وای وای بازم تو ....تو رو جوون مادرت دست از سرم بردار ....چی گفتی ..مگه میشه ولت کنم غیرممکنه ....ارووم و اهسته راهتو برو و منم پشت سرتم ....اخ اخ نه نه خواهش می کنم فتح علی ای وای ای وای اون چاقوه که دستته .....رحم کن قسمت میدم به جون مادر و پدر نماز خونت ....زود باش سریع تر برو ....اهان رسیدیم الان کلید رو درار و درو باز کن ...افرین ناز تو برم ...اهان اووووخ چه کونی داری نوکرشم به مولا ....اه اه نه نه ..خب الان درخونه تو ببند تا به کارمون برسیم ...خب ناز گل عشقم می کشه خودت دعوتم کنی تا کونتو بکنم ازم بخاه .....ببین فتح علی پسر خوبی باش و این کارو با من نکن ..باور می کنی تا حالا از پشت به هیچ کسی ندادم ....خب الان بده و اول نفر هم من میشم این که بهتره برای من چه افتخاری میشه که من اولین بار از کون می کنمت ......حالا مگه یه کون دادن ساده این همه ترس و لرز میخاد ...چرا می لرزی .حالمو نگیر مگه بچه شدی و اولین بارته که با یه مرد روبرو میشی ....التماست می کنم هر کاری و هر چیزی که بخای بهت میدم از پول و طلا و جواهر بگیر فقط بهم تجاوز نکن ...پس با این کیر لعنتیم چیکار کنم ...چطوره هم طلا و پول ازت بگیرم و هم دو سوراختو بکنم ...ها ....مگه من به تو نامردی کردم و تو رو نبخشیدم که با من اینجوری می کنی مرد باش فتح علی .....اخ اخ خوب بلدی خرم کنی .....ای بخشکی شانسو کاش لال بودی و حرف نمی زدی که خرم کنی ...باشه باشه از تجاور مجاوز خبری نیس ولی ولی پول خوبی بهم برسون وکیرمو مشت و مالی بده تا شهوتمو ارووم کنم اهان ضمنا حالا که نمی خای کونتو بکنم حداقل موقع نوازش کیرم عشقم می کشه با انگشت سوراختو نوازش کنم .....شیر فهم شدی که .....باشه چشم فقط لطفا اون چاقوتو غلاف کن چون خیلی میترسم ...تو که نمی خای فقط خودت لذت ببری منو هم در نظر بگیر ..ای به چشم ناز نین خانوم الان شدی یک زن رام و خوب و اهلی ....اینم چاقوم رفت تو جیبم ..خوبه راضی شدی ..اررره ...خودت کیرمو درار ...اهان خب بمالون .چطوره کیرم ..می پسندیش؟....ها ..جواب بده ..دیگه قرار بود دختر خوبی باشی من که باهات راه اومدم و کونتو نکردم ..گفتم چطوره کیرم؟.....خوبه ...کیر شوهر ت کلفتر تره یا مال من ؟.....هر دوش یه اندازه س ....ولی مال تو با رگ تره ...واقعا راست میگی ؟...اررره ...چه خوب خوشحالم کردی ..میدونی چیه دلیلش اونه که همش کیرم تو کون پسرای خیلی جووون و تازه کار میره و بهش خوش می گذره ..خخخخخخ....پاشو و پشت کن تا با انگشتم سوراختو بگیرم ...لطفا فتح علی داخل نکن فقط روشو لمس کن ...خواهش می کنم ....چرا برای یک انگشت کردن ازم خواهش می کنی این همه التماس چرا ..اخه خیلی برام مهمه ...دوس ندارم از پشت هیچ چیزی واردش بشه ..اهان ولی یک بند انگشت که زیاد مهم نیس درست مثل این ....اخ اخ اخ اخ نه نه تورو خدا درش بیار اووووف واقعا دنبه قشنگی داری .....خانم وطنی کونت معرکه س ....بزار کمی انگشتمو توش نگه دارم حالا که تو رفته زیاد خودتو اذیت نکن ....اه اه خدای من چیزی که هیچوقت نمی خواستم برام اتفاق افتاد ...گریه نکن عزیز دلم ...الان درش میارم فقط اشک نریز تا بیست میشمارم سر بیست و یک از کونت انگشتمو بیرون می کشم و به جاش سر کلاس و وقت امتحانات یک بیست مشتی به فتح علی جونت هدیه کن ...قولشو میدی ؟......اررره قول باشه فقط بیرون بکش دارم عذاب می کشم اخ جون چه معامله ای کردم من ..کجایی جابر عوضی که ببینی و بشنوی که فتح علی که می گفتی مغزش تعطیله هم با انگشت یک کون اکبند رو کرد و هم یک بیست خوشکل از معلمش گرفت ...خب اینم هیجده و نوزده و بیست واینم انگشتم که درش اوردم از سوراخ کونت اوخ جون چه بویی هم میده دوس داری انگشتمو بخوریش بخورش زود باش ..نه نه لطفا حالم بهم میخوره میگم بخورش جنده تهرانی ......اگه نخوریش کیرمو هم تو دهنت می کنم عصبیم نکن ....اه خدای من ...چشم می خورم .....افرین جنده ....نگو جنده بدم میاد ....ناراحت نشو خانم وطنی فقط جنده خودمی حداقل با انگشت کونیم شدی ...پس میگم کونی ......اه اه خدای من مرگم بده این چه بدبختیه که دچارش شدم ....نگو کونی نگو جنده بدم میاد ..فقط بزار کارمو بکنم تا زودتر از دستت خلاص بشم اهان پس میخای زودتر گورمو گم کنم فقط دو راه داره اولا کیرمو تو دهنت بزار خوب بخورش و بعدشم که ابمو اوردی پولی که قول داده بودی بهم برسون و خلاص ......افرین دختر جوون ..بخورش اهان خوب تو دهنت فرو کن و با زبونت لیس بزن ...زود باش اهان..تندتر تندتر ...اهان دارم راحت میشم همشوبخور لامصب .....نه نه اب کیر نخوردم وونمی خورم ...بخورش کیرم تو کون خودت و شوهرت میگم بخورش نخوریش ولت نمی کنم تا غروب می کنمت و به جابر و رفقام هم زنگ میزنم تا همهشون بهت تجاوز کنن پس ابمو بخور .....باشه چشم هر چی تو بگی فقط زودتر برو حالم بده .......اهان بزار دهنت و تا ته نگرش دار ..وایسا سرتو با دستام بگیرم که تا اخرین قطره شو قورت بدی .....اخ جووون چه کیفی داره کیر خوردن .....نوش جونت کونی ....دارم راحت میشم ...اومد اومد اومد ........اخیش ....تموم شد .......حالمو بهم زدی خیلی نامردی فتح علی ......خفه شو کونی بهتره بری پولتو بیاری...ولی الان ندارم تو بانکه و فردا مگه از حسابم بکشم بیرون و بهت بدم ولی دیگه مزاحمم نشو ..چشم نمیشم فقط یادت باشه پول زیاد بیار و بیستی که قول داده بودی موقع امتحان فراموش نشه ......من رفتم خیلی خوش گذشت ....برو که دیگه بر نگردی ...خخخخخخ.به همین خیال باش .....خانم وطنی حالش بهم خورد و هر چی که در معده اش بود بالا اورد و سر گیجه هم به درد معده اش اضافه شد و چهار دست و پا خودشو به اتاقش رسوند و روی تخت نیمه بیهوش افتاد دقایق زیادی طول نکشید که زنگ خونه اش به صدا درومد و یک باره ترس و دلهره همه وجودشو در بر گرفت ...دیگه قصد نداشت درو باز کنه و فقط نیم خیز شد و از گوشه پنجره بیرونو نیگاه کرد و وقتیکه چشمش به اقای کرامت افتاد که با شاخه گل در دست راستش و دست چپی که روی کیرش متمرکز شده بود خطر رو احساس کرد و فهمید اگه درو روش باز کنه قطعا بجای کمک و یاری ....بهش تجاوز خواهد کرد و لذا جوابشو نداد و حتی به این نتیجه رسید که دیگر در این خونه امنیتی ندارد ....و باید یا سریعا شهرو به قصد تهروون ترک کنه و یا به فکر جا و مکان امنی باشه و تصمیم هم نداشت که به فتح علی پول و باجی بده چون بهش زور میومد که هم ازش سو استفاده جنسی برده بود و هم قصد باج گیری رو داشت و اقای کرامت هم با این دسته گل و کیر کلفتش ول کنش نبود و بالاخره در این خونه کوفتی بهش تجاوز می کرد خسته ذهنی و درمونده به فکر فرو رفت و یهو به یاد بهرام افتاد و تنها کسی که تا حدودی میتونست بهش ارامش خاطر و امنیت برسونه اون بود و لذا بلند شد و با هاش تلفنی تماس گرفت و وقتیکه ادرسشو بهش داد کمی ارووم گرفت و تونست چشماشو موقتا ببنده ...بعد ار ساعتی بهرام با یک سنگک خاش خاشی داغ به خونه خانم وطنی رسید و ابتدا ناهارشو با سنگک و عسل و دو سیخ کبابی که براش گرفته بود براش چید و چند لقمه ای باهاش خورد و پس از اطلاع از ماجرای فتح علی ......به فکر فرو رفت و یک باره پیشنهاد ی به خانم وطنی داد.....ازتون میخام به خونه ما تشریف بیارین اتاق زیادو به اندازه کافی امکانات ما داریم اونجا هم کاملا در امنیت هستین و خودمم مراقبتون هستم ..موافقین ؟.......خانم وطنی چاره ای جز قبول پیشنهادش نداشت چون فکرش به جایی نمی کشید و از خونه سازمانی و فتح علی و اقای کرامت و حتی کرمی هم می ترسید و ممکن نبود که دیگه در چنین خونه ای خواب راحتی داشته باشه ولی برای بهرام چنین حسی نداشت و خودشم مونده بود که چرا بهش این همه اعتماد داره ...و انچه اتفاق افتاد این بود که ساکشو اماده کرد و با بهرام راهی شد و مهمون خونه شون شد..............................................................................................اما یادی بکنیم از سحر جووون که در اون زمستان سخت و سرد و پراز بارش های برف سنگین و در روستای کم امکانات مشغول اموزش و خدمت صادقانه به قشری ضعیف و ساده و پاک دل بود و با همه حس و عشق و وجودش به این طبقه محروم خدمت و انجام وظیفه می کرد هفته ها بود که ازشهر و خونه و مامان و بهرام و اکرم خبر و اطلاعی نداشت و تمرینات و ورزش و برنامه ای که بصورت یک دفترچه از شهریار یاد گاری گرفته بود بطور مستمرو روزانه در اتاقش و در دل طبیعت بکر و سرد پر از برف و سفیدی بخوبی انجام می داد و بخوبی اندامش و عضلاتش ورزیده و روبراه شده و بیش از گذشته خوش اندام تر و زیباتر و رعناتر شده بود و در این میان عزت خان دور ادور تخت نظرش داشت و حتی مواقعی که سحر به کوهستان اطراف روستا برای تمرین و ورزش میرفت تعقیبش می کرد و از دیدن اندام بسیار زیبا و خوش استیلش لذت وافی میبرد و دائما یک دستش روی کیرش بود و قاعدتا هم در برگشت به ابادی و خونه اش دق دلی کیرش و شهوت فراونشو رو زن خسته از سکس و عشق ...یعنی مه لقا خانم در میاورد ....مه لقا چند بار باهاش درگیر شد و شاکی بود که زیاده از حد کوسشو می کنه و حتی یک بار قهر کرد و به خونه پدریش برگشت که با وساطت و پادرمیانی سحر و پدر شوهرش برگشت ....ولی برنامه و شهوت نشاط گرفته اززیبایی سحر کماکان در عزت خان ادامه داشت و مه لقا چاره ای چز سازش و تسلیم نداشت سحر با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کرد و لی سختی زندگی و کمبود امکانات رو تحمل کرده و باهاش می ساخت نظافت بدن و نبودن یک حموم یکی از مشکلات بود که در همه روستاهای اون دوران کاملا مشهود بود و مردم روستا ماهی یک بار در اب انبار یک زیر زمین که تقریبا شباهت کمی به گرمابه های عمومی شهر داشت بصورت مردونه و زنونه جمع میشدند و استحمام می کردند و سحر جوون که در شهر و خونه شون اغلب روزانه حموشو میرفت اینک ماهی یک بار اب به اندام خوشکلش می خورد و این موضوع پیش پا افتاده ای نبود و تحمل چنین اوضاعیو نداشت و روزهای جمعه و با کمک و همیاری دختر ک ۸ ساله مه لقا که شبا باهاش می خوابید و با استفاده از یک تشت بزرگ و کاسه مسی و ابی که روی چراغ علاالدین مدل قدیم گرم میشد اب مختصری به موها و اندامش میزد و استحمام ساده ای می گرفت ....و عزت خان این موضوع داغ و دیدنی رو میدونست و خیلی تلاش می کرد از گوشه و سوراخ اتاقش راه نفوذی برای دیدن اندام لخت سحر پیدا کنه ولی سحرراه و سوراخ و منفذ رو کاملا بسته بود و کاملا بر اوضاع مسلط بود سحر در روستاخیلی محبوب شده بود و علاوه بر عنوان خانوم اموزگار لقب خانوم دکتر رو هم یدک می کشید و واقعا نهایت تلاششو می کرد که نقش و یاور و مددکار یک دکتر خوب و در سطح ابتدایی و عمومی رو برای مردم روستا داشته باشه ولی کمبود دارو و قرص مشکل و مانع اصلی در تحقق این کار انسانیش بود و تصمیم گرفته بود در اولین مرخصی و باز گشت به شهر با لیست دارویی مورد نیازش که می خواست به محل خدمتش برگرده .....ولی بازگشت و مرخصی گرفتن ساده و اسونی نبود و بارش برف سنگین و بسته بودن جاده خاکی روستا بزرگ ترین مانع بود بازرس و یا راهنمای اموزش و پروش گاها در مقطع یک یا دوماه و یک بار به روستا میومدو اخرین باری که به روستا مراجعه کرد دو پاکت نامه با خودش اورده بود که گیرنده اش سحر بود و با دیدن نامه ها سحر فوق العاده خوشحال شد و بلافاصله به اتاقش برگشت و روی لحافش لم داد و در حالیکه چاک باسنشو کمی می خاروند .نامه ها رو باز کرد ...از این کارش خوشش میومد و تازه گی گاها انجامش می داد..نامه اول از شهریار بود و نامه دوم ازخواهرش اکرم ....................ابتدا از شهریار خوندنو شروع کرد ووقتیکه با اشعار و جملات بسیار زیبا و عاشقانه شهریار مواجه شد چندین بار نامه شو بوئید و بوسید و روی قلبش گذاشت واز اینکه شهریار ترفیع درجه و مقام گرفته بود ابراز خوشحالی زاید الوصفی می کرد و حس خوبشو با مالوندن کوسش تکمیل تر کرد و کمی به عشق شهریارش کوس نازشو نوازش کرد ولی این خوشحالی خیلی طول نکشید و حالش بد جوری گرفته شد چون با خوندن نامه دوم که اکرم براش نوشته بود عصبی و ناراحت شده بود از اینکه اکرم براحتی و مثل اب خوردن اجازه داده بود ازش عکس های نیم سکس و کاملا لخت بگیرند چنان براشفته و غیرتی شد که تصمیم گرفت سریعا به شهر برگرده و این قضیه رو خودش شخصا حل و فصل کنه اکرم ملتمسانه ازش خواسته بود عکساشو از شاه دخت و شاهرخ بگیره چون به شدت احساس پشیمونی می کرد از اینکه اجازه داده بود ازش عکس بگیرند .سحر قبل از رفتن بازرس به ده بالایی باهاش هماهنگ کرد که وقت برگشتن به شهر .....اونم سوارکنه و قرار شد که این اتفاق فردا ظهر بیفته .....با مطلع شدن اهالی روستا با مرحصی رفتن سحر اکثرشون به جنب و جوش افتادند و هر یک چیزی و هدیه ای خوراکی مختص دهات اماده کردند و فردای وقت رقتن سحر با کلی ماست و کره و پنیر و محصولات اصل و ناب روستایی و البته نون و روغن محلی به اتفاق بازرس سوار لندرور شدند و بدرقه های ده ها نفر از اهالی روستا رو شاهد بود که صد ها متر دنبال ماشین می دویدند و از سحر می خواستند هر چه زودتر برگرده خصوصا عزت خان انتظارشو می کشید ....سحر عاشق مرام و منش و محبت و یک رنگیشون شده بود و از شدت احساساتش اشک از چشای خوشکلش جاری شده بود در طول مسیر خیلی با راننده و بازرس هم کلام نمیشد و علیرغم اینکه خیلی مایل بودند سحر رو به حرف و صحبت بیارند ولی سحر در فکر و خیال اکرم فرو رفته بود و اینکه به خودش می گفت که چرا اکرم اینقد ساده و پخمه هست که با یک اشنایی خیلی ساده و ابتدایی با یک جوون بی ادب و دست مال زن کاملا خام و مطیعش بشه وعین اب خوردن باهاش همراه بشه و بی اختیار و کاملابچه گانه اندامشو در معرض دوربین های لنز یک خواهر و برادر مشکوک بزاره ....واقعا از یک دختر تحصیل کرده و شهری و عاقل چنین کاری بعید و دور از عقل و منطق بود از اکرم و حتی بهرام عصبانی بود که باید بیشتر و با دقت تر اکرم بی تجربه رو کنترلش می کرد ....هوا تازه تاریک شده بود که ماشین لندرور به شهر رسید و سحر با وسایل و ساکش سر کوچه شون پیاده شد و قدم زنان و ساک به دست به طرف خونه راهی شد وبه پشت در که رسید دگمه ایفون رو فشار داد ....در خونه بهرام و خانم وطنی بودند و بهرام یک درصد احتمال نمی داد که این زنگ ایفون از سحر خواهرش باشه .....دیدن یک خانم جووون و زیبا در خونه با بهرام ایا چه واکنشی از سوی سحر میتونه داشته باشه ؟
وای حالا چ شود ولی من فکر کنم این اتفاق کمک بکنه به بهرام ک راحت تر به خانم وطنی برسه چون حس میکنم خانم وطنی بخواد از بهرام جلوی سحر دفاع کنه و یه جورایی رگه های عاطفی جوش بخوره خخخخودمون بهرام هم خیلی داخل مورد های خوب خوش شانس هستا خخخخسته نباشید شهره بانوی عزیز