azadmaneshianشهره خانم با توجه به اینکه فردا پنجشنبه و به نوعی شب جمعه هست شبهای جمعه هم حس و حال مخصوصی دارهاز اون نظرازتون میخام خواهش کنم قسمت بعد رو کمی طولانی از حد معمول که میزاشتید بزارید طولانی تر باشه و سکسی مخصوص شب جمعهقسمتهای سکسیش لطفا برا شب جمعه زیاد باشه هیجانش بیشتر و سحر هم تو این قسمتهای سکسیش نقش پر رنگ تری داشته باشهبا تشکر امید دارم این خاسته بنده رو اجابت کنید شهره خانم
طاهره میخام خصوصی باهات حرف بزنم لطفا ......فرانک مارو تنها بزارئید...بهرام برو تو حیاط با توم حرفایی دارم هوشی جوون اووا غریبه نبودن ..نکنه میخای مثل قدیما باهم بازی کنیم نه قربونت برم خواهر خوشکلم ولی لازم میدونم مطالبیو که بهت یاد اوری کنم ببین طاهره ..من خاطرتو خیلی میخام و وکلا بهت بگم تو نباشی دنیا واسه من تموم شده س و درسته که زن و شوهر نشدیم و قسمت من فرانک شد و فرانک هم برام واقعا کم نزاشته و همسر خوب و قشنگی برای من هست و بعد از تو ..اگه به انتخاب خودم باشه بدونه شک بازهم به همسری انتخابش می کنم ولی تا لحظه ای نفس می کشم و زنده هستم تو خط قرمز من هستی و اجازه نمیدم که هیچ نفس کشی بهت دست درازی و ازت سواستفاده ای بکنه حالا میخاد اون حتی پسر خودت باشه ..من چند دقیقه پیش صحنه هایی رو از تو و بهرام دیدم که نباید میدیدم و نباید هم اتفاق میفتاد و اصولا دور از هر اصول و اخلاقیاتی هست ..و من به عنوان کسی که خودمو برادرت حساب می کنم خیلی بهم بر خورد..هرچند باید اعتراف کنم و فکرکنم قبلا یک بار هم بهت گفته بودم ...من عاشقتم و روز گار به کامم نچرخید و اون موقع که باتو اشنا شدم تو شوهر داشتی هر چند اون مرد واقعی تو و زندگیت نشد و ازش جدا شدی و اونم در مواقعی که من فرانکو گرفته بودم و کاش مجرد بودم و مال خودم می کردم ولی تو الان شوهر داری و سیامک علاوه بر اینکه برادر زنمه ...شوهر خواهرم هم حساب میشه و اینم که میدونم بهم دیگه خیلی عشق میورزین ...و هیچ بهونه ای دیگه نداری پس لطفا به هیچ موجودی حتی بهرام اجازه نده باهات چنین کاراییو بکنه ...اگه دیرتر میرسیدم لختت می کرد وووو.....برشیطون لعنت .....باور کن خیلی تحمل کردم و حتی دنده عقب هم برگشتم هههههه...اوووه هوشی جوون تووو داداش غیرتی خودمی اصلا بهتره بگم بادی گارد جووون...قربون اون مردونگی و لوتی گرت برم که با بودن تو نفسام بهترو روون تر می چرخه و همه حرفات هم برام مجترم و قابل قبوله ولی بهرام پسرمه و خودم بزرگش کردم و بزرگ کردنشم شاید مثل خیلی مادرا نبوده ...چون بعد از مرگ طاها همه امید و ارزو های دست نیافتنیم در بهرام خلاصه میشه ...بهرام از دیدگاه من تنها پسرم نیست بلکه یک عشق پاک و خالص با چاشنی مادرانه خاصه که با نفس هاش و بودنش زندگیم رنگین تر و رومانتیک تر هست یادمه از وقتیکه بهش شیر می دادم با کیر قلمی و کوچولوش ناخواسته بازی می کردم و این کارو حتی تا قبل رفتنم به توکیو هم ادامه می دادم و باید اعتراف کنم که براش هم ساک زدم ولی فقط تا این حد فقط ..نه بیشتر ..در صورتیکه برای طاها عزیزم این حس و کار رو نداشتم ..درسته من و سیامک بهم دیگه واقعا عشق میورزیم و اونو از ته قلبم دوس دارم ولی در دوس داشتنا و خواسته های هر زنی تفاوت هایی وجود داره ..مثلا در هوس و شهوتیام ممکنه سیامک سیرم نکنه و اونی که مورد انتظارمه ازش کسب نکم واین دلیل بر دوس نداشتنش نیست و الان میخام چیزیو برای اولین بار که تا حالا به هیچ کسی نگفتم و فقط گاها در ذهنیات و رویاهام جستجوش می کنم رو به تو بگم ...من خاطرات خودمو سال هاس که می نویسم بخشیش عمومیه و تیکه هایی هم خصوصی و مواردیه که فقط من و خدای خودم میدونه ..و این مطلب شامل خصوصی و درونیم هست ..راستش گاها به یک نوع فانتزی سکس خاص و منحصر به فردی فکر می کنم که داشته باشم ...شاید با گفتن این موضوع منو زن منجرف و بدی با افکار در هم ریخته و بی اساسی تصور کنی و مسخره ام کنی واگه بهش برسم ازش استقبال خواهم کرد ..... یعنی دوس دارم یک شبانه روز یعنی 24 ساعت تموم و در یک اتاق خواب بزرگ و با چهار نفر توام سکس gangbang داشته باشم..میدونی اون چهار نفر کیا هستن اولیش تووو هستی که برام مظهر مردونگی و قدرت و زور هستی و دومیش مهران هست که در اندام و سیمای خوشکلش که عین دخترا میمونه میتونه نقشی توامی از یک دختر و پسرو یا همون شمیل رو برام داشته باشه و سومیش سیامکه که به عنوان شوهر قانونی و عشق واقعیم هم باید در این نمایش فول سکسم حضور داشته باشه و چهارمیش هم و به عنوان و بابت اینکه همه نیاز و شهوات و هوسیاتم کاملا تامین و به حد کمال برسه باید پسرم هم نقش فعالی داشته باشه و این چهار نفر باید چنان منو بکنن و ارضا کنن که تا حالا هیچ عاشقی و یا زنی بهش نرسیده ...میدونم از دیدگاه تو و شاید خودم دارم چرت و پرت می گم ولی حقیقتیه که بارها بهش فکر کردم ....اه هوشنگ بهم نخند این نهایت سقف احساس و شهوت منه که شاید با تفاوت هایی در درون هر دختر و خانمی و چه بسا در شماها اقایون هم باشه ..پس با اندکی تامل و تفکر و انصاف بهم حق خواهی داد که با بهرام خیلی راحت باشم .....هوشنگ با اون خلق و خوی خاص و لوتی گرانه اش شاید توجیهات طاهره رو نمی تونست درک و قبول کنه ولی از بس به طاهره علاقه داشت که حتی قبول نمی کرد اندازه یک سرسوزن به هر دلیلی باهاش مخالفت وناراحتش کنه و از اتاق طاهره بیرون اومد و در پی بهرام می گشت که باهاش حرف بزنه ولی بهرام وضعیت رو فهمیده بود و اون شب سعی می کرد از هوشنگ دوری بگیره ..وهوشنگ و قتیکه به سالن پذیرایی اومد فرانک رو در کنار برادرش سیامک و خیلی نزدیک بهم دید و یک باره حس عجیب و غریبی بهش دست داد ...فرانک کاملا حواسش به خودش و سیامک و مهران بود و متوجه اومدن شوهرش نشد فرانک با خیالی اسوده هم به مهران حال کوچولویی می داد که روبروش لم داده بود و هم زیرکانه بابرادرش گرم صحبت بود هوشنگ فقط مونده بود این چه جملاتی هست که فرانک داره به سیامک میزنه و یک دستش هم رفته بین گودی دامن منتهی به کوسش و باخودش ور میره ونتیجه گرفت که این حرفا عادی و معمولی نمی تونه باشه تازه در این لحظه بیشتر و دقیق تر به حرفای طاهره نگریست و فکر کرد و فهمید که نیاز و تمایلات هر شخصی اعم از زن و یا مرد حد و مرز نداره و کنترل کردنش حتی برای خودش کار حضرت فیله .......هوشنگ عصبی و تا حدودی غیرتی شده بود ولی ترجیح داد که ساکت بمونه چون هنوز قضاوت زود بود و از همه مهمتر امشب ...مهمون خونه عشق واقعی و پاکش طاهره بود ونباید شب شادی و خوشحالی طاهره رو به هر دلیلی خراب و بهم میریخت حتی به خودش گفت اگه فرانک هم امشب و در این خونه بهش خیانت کنه ...خاموش و بدونه عکس العملی خواهد موند نمایش عشق و حال دادنای فرانک را در حضور فیزیکی شوهرش به مهران و سیامک فعلا کنار بزاریم و به اتفاق شما خواننده ها..بریم به اتاق خصوصی اکرم که در رویاهای فوق شیرینش با شاهرخ غرق شده بود و در روی تشک اتاق خوابش به شکم افتاده و با دو دستش کوس و چاک کونشو یک جوری می مالوند و اماده می کرد که انگار که اماده میشه از یک کیر الاغ پذیرایی کنه ...دو انگشتش از زیر شکم در دو سوراخش تا دو بند فرو رفته بود و مرتب با اسم بردن از شاهرخ خودشو ترتیب می داد...واقعا جای سحر در این لحظه خالی بود که به خاطر این کاراش سربسرش بزاره و اکرم تصمیم گرفت شماره تلفن شاهرح رو بگیره و باهاش تلفنی ادامه نمایششو بده .....الوووو ....سلام شاهرخ ..حدس بزن دارم چیکار می کنم سلام عزیز دل ....اگه حدسم درست بود اونوقت جایزم چی میتونه باشه؟هر چی تو بخای نه نمیگم ...خب الان با خودت خود ارضایی می کنی اونم فقط با یاد و اسم من ..زدی تو خال درست گفتی شاهرخ جوون ..افرین ...جات خالیه عزیزم ...اه اکرم .کاش اونجا بودم اگه میبودی چیکارم میکردی عزیزم خب معلومه کون قشنگتو می کردم ..عاشق کونتم اگه مامانم قفل بهش زده باشه و نتونی کونمو بکنی اونوقت چی اونوقت میرم سراغ کون یکی دیگه ...واه شاهرخ جوون نداشتیم این حرفارو ....ازت انتظار نداشتم ....خوشی و حالمو پروندی عزیزم ناراحت نشو شوخی کردم تازه باید بدونی اونقد میخامت که اگه یه وقت برم سراغ کون یگی دیگه به عشق و یاد تو خواهم رفت ...دوست دارم اکرم جون...اه بازم ازت دلگیرم ..توجیهاتت قابل قبول نیس اکرم جون بخای نخای تو همسرم خواهی شد و فردا شب انگشترم در انگشتت قرار خواهد گرفت پس بدون که در نهایت عشق اول و اخرم تو خواهی بود اکرم با حرفای زیبا و دلفریب شاهرخ مجددا به وجد اومد و باز به خود ارضایش ادامه داد کار خودشو ساخت ولباس عوض کرد و داخل مجلس شد و به جمع مهموناش پیوست ..........هدف از اومدن صحرا ترغیب و تشویق سحر و قول دوباره از ش و شاید مامانش طاهره برای شرکت در جشن تولدش بود که با دیدنشون بخصوص طاهره به یاد ایام شیرین و لذت بخش کودکی و نوجوونی و جوونیش میفتاد که در پشت بام نیگاه تن و بدن هردوشون می کرد و با خودش ور میرفت و این لذت و عشق و علاقه رو هیچوقت با هیچ حس و عشقی نتونست عوض کنه و کماکان بهشون تمایل داشت و اینک در حالیکه موفق شده بود تا حدودی باسحر جور بشه ولی طاهره بهش راه نمی داد و این موضوع براش عقده ای شده بود و امروز وقتیکه طاهره رو در اغوشش گرفت با زیرکی و رندی خاصی دستاشو به تن و بدن و نرمی کمر و باسن و حتی کشاله انتهای رونش برد و لمسش کرد حس و حال خیلی شیرین و لذت بخشی به خودش تزریق کرد و سقف ارزوش کماکان لز سنگین و خشونت بار با طاهره بود و فرصت رو مغتنم شمرد و ازش دعوت کرد طاهره خانم و یا بهتره خودمونی تر صدات بزنم ..طاهره جوون ....بهم قول حتمی بده با سجر جوون در جشن تولدم شرکت کنی .....من که قول نمیدم ولی سحر اختیار دست خودشه و میتونه شرکت کنه اووا تنهایی چطور دلتون میاد سحر جوونو بفرستین ...حتما باید باهاش بیاین و گرنه سحر جوونتو بجای کیک تولدم یهو دیدی نوش جون کردم .....اصلا خودم میام دنبالتون ...................بهرام جهت خلاصی و دور گرفتن از هوشنگ برای لحظاتی چندو به منظور هوا خوری و هم ارووم گرفتن و خاموش کردن شهوت فوق العاده نشاط گرفته از به اغوش کشیدن مامانش و هم خبر گرفتن از عشق دیگه اش یعنی سحر به بیرون از منزل اومده بود که با دیدن سارا مواجه شد که ازابتدای کوچه خرامان خرامان و با ناز وعشوه خاصی قدم زنان جلو میومد ..بهرام رفت در پشت یک تیر چراغ برق کمین کرد ووقتیکه سارا کاملا نزدیک شدیک باره رفت سراغش و کف دستشو به کون رسیده و نرم زیبایش که در یک شلوار پارچه ای تنگ وچسپ به معرض نمایش گذاشته بود ...زد و به خوبی به چنگ کشید و همزمان دست دیگه شو به پستوناش برد و براحتی مال خودش کرد و لحظات کوتاه ولی خیلی لذت بخش رو برای خودش تداعی و خلق کرد واییییییییییی......خدا به دور ...اهایییییی کمک......شما کی هستی؟....وای بهرام جوون ...توو هستی ..زهره ترک شدم ...داشتم پس میفتادم .....اه اه خدا رو شکر که توو بودی ..اگه من نمی کردم و پسر غریبه ای می کرد اونوقت چیکار می کردی سارا جوون...اه بهرام قلبم وامیساد و بیهوش می افتادم وبعدشم بلا سرم میومد ...بی عصمت میشدم مگه بهرام مرده باشه و در محله من کسی به تو نزدیک بشه و سو نظر بهت داشته باشه اوووف سارا زیبایتو از دور دیدم و خوب به اندامت و باسن و سینه های رسیده خوشکلت قشنگ خیره شده بودم و اگه بهشون دست نمی کشیدم دلم ارووم نمی گرفت میدونستم تو اجازه شو بهم نمی دادی اونم وسط کوچه ....لذا ناچار بودم این مدلی دست مالیت کنم منو ببخش عزیزم..اه بهرام خوب کاری نکردی دست مالیم کردی ..خوب شد کسی ندید حالا این وقت روز اینجا چرا اومدی اومدم مامانتو ببینم ....هر چی باشه مامان دوم منه و بهش خیلی ارادت دارم و به صحرای حقه باز گفته بودم که منو هم خبر کنه ولی خودش تنهایی اومد و قربونت برم سارا ...لازم نبود زحمت اومدن به اینجا رو بکشی ولی خوب کاری کردی ..دلم واست تنگ شده بود میخام ببوسمت ...نه نه اینجا خوبیت نداره ..نه خواهش می کنم ...اووووه .....دوست دارم بهرام ..نه نه اونجاهام نه ...لطفا .بهرام داری شلوارمو پاره می کنی ..سارا جوون هنوز هم به کوس و سوراخ کونت ..اونجا میگی ....ارره بهرام ....خجالت می کشم اسماشونو بیارم ....خجالت اوره ..اقا بهرام ...دختر معصوم و ساده مردمو تو کوچه گرفتار کردی و داری بدبختش می کنی تووو اینجا فال گوش ایستاده بودی فروزان ....ارره بهرام ازت توقع نداشتم خیال می کردم خیلی مرد هستی و رفتارت مثل خواهرت سحره ولی اون کجا و تو کجا ...سحر یک سرو گردن از تو مرد تره .....از چشام افتادی ...تف به تو ...وایسا برات توضیح میدم نمیخاد برای فروزان جوونت توضیح بدی باید برای من روشن بشه ایشون کی باشن سارا تو یکی باید منو باور داشته باشی از بچه گی با هم بزرگ شدیم و به تو یکی نمی تونم دروغ بگم ..این دختر دوست سحره و چند بار باهاش ملاقات هایی داشتم و نمی تونم کتمان کنم دو بار باهاش سکس از عقب داشتم اونم بدونه احساس واقعی و فقط از سر شهوت و اونم به تمایل خودش ..قسم می خورم زور کی نبوده ..ارزش و منزلت تو بالاس و پیشم ابدیه ....و اینو باور داشته باش ..و قسم به جوون مامانم که همه وجودم و قلبم بهش تعلق داره ...هیچ حس واقعی به فروزان ندارم باور می کنم ولی قلبمو بد جوری شکوندی ....گریه ام گرفته بهرام ...اه خدای من ..چقدر بدشانس و بدبختم ..امروز اومده بودم با تو و دیدن مامانت خوش باشم ولی ...چی شد .....ایا این حق منه ....ولم کن بهرام ...نوازشتو میخام چیکار ....تو که منو مالوندی ......و دراین لحظات درام و غمگین برای سارا ...سحر و نازنین سر رسیدند و سارا برای حفظ ظاهر سریعا اشکاشو پاک کرد و لبخند مصنوعی رو به خودش گرفت وسلامشون کرد ..............................و کمی به عقب برگردیم وبرسیم دقیقا به لحظات بیرون اومدن سحر و نازنین از حموم و در حالیکه با حوله همدیگرو خشک می کردند .که در نتیجه با این کار .مجددا با انجام حرکات و لمس نقاط حساس شون حس خوب و زیبایی به خودشون گرفتند ...خصوصااز لابلای چوچوله تو رفته و مخفی سحر اب سفید رنگی ترشح میشد و وقتیکه نازنین انگشتشو بهش گرفت وبه اندازه نیم قاشق چایخوری ازش اب شهوت گرفت به چشمای خمار و قشنگ سحر خیره شد و اهسته دست دیگه شو به موهاش برد و کشید و به صورتش نزدیک کرد و بهش گفت ...اوووف سحر ..این ابو می بینی ...لامصب ....اب شهوت کوس اکبنت تووه که تشنه یک کیر کلفته ...اووووف سحر خوشکله دارم از شدت شهوت دیوونه میشم ....میدونی چه ارزویی دارم ها.....اه نه نازی جوون من از کجا بدونم ارزو می کنم اون چراغی که روی میزه .....بهش دست می کشیدم و درست مثل چراغ علاالدین غولی ازش بیرون میومد و ازش یک ارزو می کردم ....میدونی غوله لابد به خیالش ازش میخام یک قصر رویایی وبا کلی طلا و جواهر و نوکر و حدم و حشم برام فراهم کنه ....نه نه فقط ..ازش می خواستم کیر کلفت و درازی بجای این کوس خیسم و کون درب و داغونم که با کیر فرهاد عوضی بی ریخت شده ..بهم می داد تا این کوس سفید و تپل و مپل و تنگتو که خیلی ها در کفشن .....بکنم ....ههههه به این خیال مشنگت بمون گشاد خانم جوون....اقا غوله اگه ظاهر بشه مطمئن باش به جای براوردن ارزوی جنابعالی ..میاد جفتمونو با کیر غولاساش ترتیب میده ..غولای قدیم مودب و باحیا بودن ..غولای امروزی دم دراوردن و اول ارزوی زیر نافی خودشونو براورده می کننمیخام اب کوستو به خوردت بدم سحر کوس تنگه اووووف از دست کوس تووووونمی خام گشاد جوون ..خودت بخور ..به درد توومی خوره که ارزوی کردن کوسمو داری زورم بهت نمی رسه وگرنه سحر کوس تنگه ....ضربه فنیت می کردم و با 5انگشتم کوستو جررمی دادم شهوتیم کردی سحر چیکارت کنم اصلا باهات کشتی می گیرم ....عمرا کون گشاد بتونی منو زمین بزنی مگه اینکه خودم کوتاه بیام ...بیا ببینم میتونی ....اووووی ......کشتی سکسی و کاملا شهوتی و زور ازمایی همراه دست مالی ها و دستکشی ها به چاک کون و کوس و مه مه و رونا و ته کشاله ها و مچ گیری ها شروع شد و تسلط سحر کاملا مشخص و معلوم و چشم گیر به نظر میرسید ولی اون از عمد و شهوتی که گرفته بود کمی کوتاه اومد و میدون رو تا حدودی به حریف حشریش که از چشماش هوس و شرارت خاصی میبارید ...رو داد و خودشو زیر اندام و دست و پاهاش رها کرد .....بیا ببینم کون گشاد خانوم ..چه کارم می کنی ...ای سحر حقه باز ...از عمد خودتو ولو کردی ....الان کاری می کنم که بزنی تو سرو کولت....اووووی اوووی اخخخخخخ.......نه نه تووورو جون مهرانت ..جوون بابا و مامانت ..وای وای ...نکن نازیییی ...نه نه .....واییییییییی خدا جووون .....مردم از خوشی ......اووووووووویییییییینازنین لبا و زبون و کلا دهنشو روی کوس سحر به شدت تمام گرفت ودر حالتی که اونو با همه زورش وحشیانه می مکید و می خورد و می لیسید ...این پوزیشن تجاوز گونه و خشونت شکلشو رو تا حدی همراه با فریاد و حرکات نشاط گرفته از شهوتش ادامه داد که اب از بالای کوس سحر چون فواره بیرون زد و صورتشو خیسوند ودر واقع سحر رو برای اولین بار به چنین تجربه خیلی لذت بخشی رسوندو این نخستین ارگاسم وحشیانه و سنگینی بود که از ناحیه کوسش تجربه می کرد و برای لحظاتی سست و بی جال روی تشک ولو افتاد و دو دستشو روی پستوناش گرفت و در صدد بود ضربان قلب و هیجانشو پایین بکشه ....برای بار دوم با هم زیر دوش رفتند و این بار نازنین لبای سحر رو تا لحظه ای که از حموم بیرون اومدند ول نکرد و کاملا خودش و شهوتشو ازش سیراب کرد و و در کنار هم و با بدن خیس روی تشک باز ولو شدند و به سقف ارزوهای خودشون و در سقف اتاق خیره شده بودند نازنین به اینده خودش و مهران می اندیشید که چگونه و به شکل میتونه از عهده غرایض و تمایلات شدید و متولد شده اش بر بیاد و کنترلش کنه و سحر هم در قالب دیگه به اینده روشن و زیبا و رویاییش با شهریار فکر می کرد که تا مدت کوتاه دیگه همسرش خواهد شد و اینکه باید ادامه زندگیشو در تهروون و در جوار و نزدیک دربار بگذرونه و ایا خواهد تونست خوشبختی که با شهریار در جستجوش بود رو بدست بیاره و یا نه .......مشکل جدی و جالبی برای سحر شکل گرفته بود و ان خیس شدن لباساش بود که به این زودیا خشک نمیشد و بدونه لباس فعلا مونده بود ...همه لباس های نازنین رو تنش امتحان کرد ولی به اندازه اش نمی اومد قد و قواره سحر با نازنین یکی نبود ..سحر با قد 175 و وزن 74 کیلو و با کمر کاملا باریک و باسن برجسته و رونای کشیده و ماهیچه ای و ورزشکاریش و سایز سینه زیر 75 که با اندام تو پر و گوشتی ولی بدون اضافه نازنین که 168 سانت و 78 کیلو وزن و باسایز پستونای 85 متمایز می گردید ..نبایستی قاعدتا هم لباس میشدندو نتیجه ان شد که ناچارا سراغ لباس های مردونه مهران برن .. چه خنده دار و جالب توجه .وبرای اولین بار اتفاق میفتاد که سحر و یا یک دختر خوشکل بلا کت و شلوار و بلوز مردونه تنش کنه .و بزنه به کوی و خیابون ...و این در واقع از سر ناچاری بود و خود سحر هم شیطون بلا بود و دوس داشت چنین چالشیو تجربه کنه و ببینه در خیابون و معابر چه واکنشی خواهد دید ..... سحر یک بلوز کاملا ست کرم کم رنگ بلوز و کت و شلوار مهران رو تنش کرد که خیلی بهش کیپ و چسپ درومده بود و خصوصا رونا وباسنشو بخوبی به نمایش خیلی داغ و هات شکلی در میاورد....وقتیکه امتحانش کرد و جلو اینه چند قدم راه رفت ..خندید و تو سرش زد وایییی ..نازی جووون بیا نیگاه کونم کن ...چه یک دویی می کنه .....بیچاره پسرا و مردا خیابون که چی می کشن از این کون و اندام من ...خدا بهشون رحم کنه .....اررره سحر خیلی خیلی شهوت انگیزه بابا حسابی کیر راست کنه ....من که با وجود اینکه امروز کون دادم و کلی با تو عشق و حال کردم و بارها ارضا شدم ولی بازم هوسی شدم جالا ....چه برسه به اون بیچاره های اواره خیابون و تشنه به کون و پستون .....به جوون خودم و خودت اگه لخت بری بیرون بهتره تا اینجوری.....والا سحر جوون رحم داشته باش هههههه خب چیکار کنم ناز ناز جوون لباس ندارم مجبورم ..بیخیال بابا بریم ..ببینیم ملت منو می بینن چیکار می کنن .........و به این شکل و شمایل و مدل سحر و نازنین از منزل مهران بیرون اومدند و همون ابتدای کار با به به و جون جون جونای یک پسر ی که داشت وارد کیوسک تلفن عمومی میشد مواجه شدند واییی وای دارم چیو میبینم ...به خدا اخر خوشکلی و نمایشی توو دختر .....چه کونی داری تو اخه چرا کت و شلوار مردونه و یک مرد با کلاه پهلوی و با ظاهر ارووم و شخصیت وخاص..به حرف اومد و اخ اخ ..این کت و شلوارو خودتو باید در موزه شهر بزاریم که همه ببینن و تحسینش کنن ...و اومد پشت سر سحر و در ادامه حرفاش چنین گفت ...واقعا این کلاه رو باید به احترام اندام و خوشکلیتون از سرم پایین بیارم بازم تحسینتون کنم .....کیرم هم به احترامتون پرچمش الان بالاس و التماستون می کنه ...ههههههه...وایییی می شنوی نازی جوون ..چه جالب و زیبا تفسیرش می کنه ....کاش میشد منم جوابشو می دادم .....هههههههنخند شیطون بلا سحر جوون داری ملتو به اتیش می کشی ...نیگاه عقبمون کن ببین چه خبره ...وایییی خدای من ....اررره بابا دیدم ..همه رو به منقلب و شهوتی کردم ...بابا سریعتر بریم تا ملت به پاخواسته و همیشه در صحنه واسه رسیدن به باسن و اندامم انقلاب به پا نکنن ....هههههه..وای خدا جوون مردم از بس خندیدمو شرایط خاص و تازه ای در خیابون مسیر و راهشون شکل گرفته بود و نازنین و سحر خنده کنان به سرعت راه میرفتند اه نازی جوون یاد یه خاطره خوب و جالب افتادم ...اون روزی که با اکرم و فروزان راه میرفتم ودر خیابون زیپ شلوارم خراب شد و باشلوار بدونه زیپ و شورت بیرون زده داشتم بی خیال راه میرفتم که همه رو مثل امروز هوایی و شهوتی کرده بودم ..اووه نازی اگه بدونی چه هیجان و کیف و عشقی کردیم که حد و مرز نداشت .....پسرا و مردا خیال می کردن از عمد واسشون شورتمو نمایش میدم نمی دونی چیا و چه متلک ها ازشون نخوردم ..اون شب تا صبح از کوسم اب ترشح میشد ..و حالا امشب هم میدونم همین بلا رو کوسم روم میاره ....هههههه......اصلا امشب خودم باهات می خوابم و تا صبح کوستو می خورم ..خوبه ....سجر جوون ...نه بابا نخواستم .....برای هفت پشتم بسمه ...جوری کوسمو خوردی که داشتم بیهوش میشدم .....ولی خیلی بهم حال داد ...دمت گرم نازی جوون و قبل از رسیدن به سر کوچه خونه طاهره این بار یک داشی و پسر لوتی ..متلک بار سحر کرد ایول ایول بزنیم به تخته ...زنگ زور خونه رو باید به عشق تو زد ...چه کپلی داری لامصب ....لقب خدای کونو باید به تو یکی داد.....کیرم با خایه هام تو کونت ...رفیقتم کم تیکه ای نیس ..کیر بابام هم تو کون ایشون .....هههههههه واییییی خدا جووون ....چه حرفایی میشنویم نازی جوون مبارکه توم هوایی کیر خوردی نوش کونت بشه ..من که از ابتدای منزلتون دارم هوایی کیر می خورم این اخریو تو داشته باش اجالتا...ارره سحر جوون منم بی نصیب نموندم ....دمش گرم که منو هم سهیم کرد .... و خنده هاشون با دیدن بهرام و سارا تموم شد و بهشون نزدیک شدند .........
تمام این تاپ اختصاص پیدا کرد به مزخرفات هوشنگ با طاهره در مورد بهرام و غیرهتازه درباره سحر دوباره لز نوشتن هم این همه زیاد واقعا بیجا و بیخود بوددر هر حال ممنون انتقاد دیگه به دل نگیر
Wondermanهمه نویسنده همین جوری هستن یه قسمت خوب مینويسن یه قسمت تر میزننانتظار یه داستان خوب برا شب جمعت داشتی که به قول خودت گوه زد توش حتما نویسنده شوهرش به اش تر زده یا راه نداده به اش به شوهرش شهرش هم ریده به روح و روانش و اعصابش خط خطی نوشته این قسمتو ریده