4 قسمته گیر کردی وگیر دادی به ملاقات و استقبال فک و فامیل از طاهره چه خبره بکش بیرون میخای کل شهر رو یه دفعه دعوت میکردی
حتما ادامش اینجوری میداد شهره خانمبهرام با دیدن تیپ سحر کیرش چنان سیخ شد که بیا و ببین آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود و باز دنبال نقشه کشیدن برا سحر ولی مطمعنم باز هم کیر میخورد از سحر چون نازنین خوب ارضاش کرده بود با اومدن و وارد شدن سحر با اون تیپش هم سکوت کرده و در کف تیپه سحر فرو رفته بودن و کیر اشون تکونهایی خورده بوده مهران با دیدن لباسهایش در تن سحر چنان به ذوق اومده و کیرش راست شده بود با خودش میگفت وای اگه شرطو ببرم سحر چنان کس و کونی ازت بگام که در تاریخ بنویسن نوبت هوشنگ بود که با دیدن سحر اون هم حشری شده بود با توجه به حرفهای طاهره و دیدن دست سیامک لای کس فرانک با خودش میگفت چی میشد اگه میتونستم با سحر هم مثل مادرش سکس کنم و سیامک همسر طاهره که اون هم دست کمی از بقیه نداشت و در ذهنش میگفت حاضره و برای یه بار هم که شده کس سحر بزاره و به خودش قول داد هر جور شده بالاخره یه روز میکنتش سحر رو صحرا هم دیگه معلومه چنان حشرش زد بالا که بیشتر از گذشته عاشقش شد و چشمکی حوالش کرد فضا چنان سکسی وشهوانی شده بود که مستعد یه سکس ضربدری جانانه بین همه اعضای حاضر در مهمونی شده بود طاهره هم با دیدن سحر آرزو میکرد که بتونه با دختر خودش هم لز کنه سحر فضا رو که اینطوری دید بلافاصله رفت برا تعویض لباس بعد رفتن سحر نازنین مهران نازنین رو به طاهره معرفی کرد و نازنین با دیدن طاهره و شباهتش به سحر چنان به ذوق اومد که اون رو محکم در آغوش گرمش فشارد و به مهران حق میداد عاشق چنین کسی بشه سارا هم با طاهره سلام علیک کرده طاهره هم او را به گرمی در آغوش فشرد گفت سلام عروس خوشکلم که سارا گل از گلش گفت باعث خنده مهمانان و سرخ شدن بهرام شد سحر بعد تعویض لباس به حیاط رفت برا قضای حاجت که صحرا خودش رو به سحر رسنوند سروع کرد به ماچ و بوسه و مالیدن سحر سحر هم میگفت نکن صحرا صحرا از سحر قول گرفت برای اومدن به جشن تولدش و سحر قبول کرد
بی انصاف نباشید رفقا کاری نکنید دوباره شهره خانم قهر کنه بره بعد یه ماه دیگه بیاد یا اصلا با این حرفهاتون دلسردش کنید دیگه کلا قید نوشتن و ادامه دادن داستان رو بزنه و بره پی کار و زندگیش یه نفر هم که کلا تو لوتی فعاله رو بزارید کارش رو بکنهبا قدرت ادامه بده شهره جون به خاطر چند نفر که حرف مفت میزنن نزاری بری من معذرت میخوام از طرف اونها شهره خانم به من ببخش
azadmaneshianشهره خانم ایده ای به ذهنم درباره خیس شدن لباس سحر و موندن لباسهایش تو خونه نازنین و پوشیدن لباس مهرانحالا که لباس سحر خونه مهران جا مونده چون خیس شده میشد داستان جالبی بین سحر و مهران رو نوشت که سحر وقتی بعدا میاد لباسهایش رو ببره از خونه مهران به خیال اینکه فکر میکنه نازنین هم خونه هست میاد لباساش رو ببره که مهران در خونه رو باز میکنه سحر رو میبینه و سحر لباسهایش رو میگه اومده ببره مهران سریعا نقشه ای به ذهنش میرسه میگه آره نازنین هست بیا ببر لباساتو وقتی میاد تو سحر لباسهایش رو ببره در حال برداشتن لباسهایش مهران غافلگیر میکنه شروع میکنه زورکی باهاش ور رفتن مالیدن ودرگیری بین سحر و مهران تا بتونه مهران سحر رو لخت کنه بماله یا مثلا از کون بکنتش یا لاپایی بزنه به اش یا قبول کنه سحر حداقل ساک بزنه یکی از این چند تا کار میشه داستان جالبی در آورد از جا موندن لباس سحر تو خونه مهران
قسمت بعد رو من نوشتم دیگه نزاشت امشب زحمتشو شهره خانم نکشید یه روز استراحت کرد آفرین به خودم اینا شوخیه شهره جون