مراسم عروسی و جشن و رقص و پای کوبی به اوج خودش رسیده بود و در این راستا بجز طاهره .....همه شخصیت های این رمان به اهداف امروز و امشب شهوت الود خودشون رسیده و در استانه رسیدن قرار گرفته بودند...از هما گرفته که بکارتش توسط بهرام گرفته شد و مهسا که تا حدودی شهوت نیمه تمومشو که از بهرام استارت زده بود در حین رقص با دست های پسری بنام محسن به اتمام رسوند..و سوا از فرانک و مهران که شرح ماوقعش گفته شد ....و شرافت که بعد از جدا شدن از طاهره در گوشه ای از باغ بزرگ و درن دشتش سرپایی کوسشو با کیر معشوقه اش مجتبی به وصال رسوند و شایسته هم بیکار نبود وسهمی از لذت سکس و عشق بازی نصیبش شد ...و توسط دو نفر از نوچه های هوشنگ دو بله و به شکل سنتی جاهل گونه یی و با نظارت و اگاهی مخفیانه پسر بی غیرت و بی بخارش امیر مارچوبه جقی گائیده شد و سارا هم توسط بهرام و در حین رقصشون به ارگاسم رسید و فروزان هم با دوس دخترش ناز گل ..و در پشت درختی از همدیگه لزگونه و سرپایی ارگاسم گرفتند و شاه دخت هم با دخترش شیرین و در حالیکه در واقعیت با نگاهش به رقص حضار و در خیالش به پیشنهاد بی شرمانه برادرش و حس جذابی که از ملاقات با طاهره گرفته بود دستش ناخواسته و دور از دید شیرین و اطرافش روی کوسش رفته بود و به اروومی و به شکل دلخواهش می مالوند و حالشو میبرد وهوشنگ هم با خوش شانسی محض فرانک که متوجه خیانتش نشده بود ...و درست کمتر از یک دقیقه بعد از جدا شدن مهران و فرانک ...همسرشو مشاهده کرد و فرانک به خاطر اینکه بهش شک نکنه فوری خودشو در اغوشش پرت کرد و با فریاد ازش درخواست سکس کرد و منتظر جواب هوشنگ نشد وسریعا زیپ شلوارشو پایین کشید و کیرشو دراورد و در دهنش گرفت و سریعا با مکیدن و لیسیدنش سفتش کرد وایستاده کونشو به طرف کیرش قمبل کرد و با بالا دادن دامن مجلسیش و با هدایت دستش ...کیر هوشنگو دقیقا به جایی فرو کرد که مهران دقایقی قبل ابشو درش ریخته بود ...یعنی کونش......و هوشنگ که غافلگیر شده بود فقط یک کار براش مونده بود اونم تلمبه زذن روی سوراخ کون خیس و مملو از اب کیر بهترین دوستش مهران ..و دو دقیقه و اندی طول نکشید که اب کیر هوشنگ هم با اب منی مهران در سوراخ کونش قاتی شد و تراژدی جالب سکسولوژِ ی قابل بحثی بوقوع پیوست وسحر و اکرم و نازنین هم در استانه بهترین سکس رویایی خودشون قرار گرفته بودند و فقط طاهره با شهوتش همچنان در گلاویز و کشمکش بود و طبق عادت همیشگیش تله پاتی با کوسش صحبت می کرد ....حرفایی که سال ها بود بهم میزدند وطاهره حشری و کلافه و کمی خشمگین از غیبت عشقش سیامک سرگشته و غمگین در باغ و حوالیش سرگردان و به اطرافش همچنان نیگاه می کرد تا بلکه به وصالش برسه که یهو با پسرکی خوش لباس و هیپی و لاغر اندام سینه و سینه شد و اتفاقی و شاید از عمد دودست پسره پستوناش رو کاملا لمس و در چنگال دستاش اسیر کرد و خسرو که از این اتفاق شیرین غافلگیر شده بود مثل یک حرفه ای در اون لجظه عمل کرد و ابتدا خونسردیشو حفظ کرد و به بهونه اینکه طاهره رو از افتادن بگیره پستوناشو بیشتر و بهتر گرفت و پای راستشو برای کنترل بهتر اندامش در پشت رون راستش لنگر کرد و عملا طاهره رو غیر مستقیم در اغوشش قرار دادو برای لحظاتی صورتشون بهم دیگه نزدیک شد و هردوشون بخصوص طاهره مات و مبهوت مونده بودند و در این لحظات انگشتای خسرو که حالت چنگال گرفته بود ماهرانه پستوناشو فشار می دادو چنگ میزد ........طاهره با توجه به شرایطی که داشت واز این رفتار و حرکات خسرو عافلگیر و از هر لحظه اش لذت غریبانه و خاصی میبرد و ارزو می کرد بیشتر و با کیفیت تر مه مه هاشو بچلونه ...لبخند رضایت ابتدا بر لبای خسرو و سپس با درصد خیلی کمی بر لبای طاهره نقش گرفت خسرو وقتیکه واکنش نرم و موافقت طاهره رو دید یکی از دستاشو به طرف باسنش برد و کمی مالوند و سپس به طرف زیپ شلوارش کشوند و پایین کشید و کیر راست و سفتشو ازاد کرد وتو چشمای طاهره بخوبی خیره شد و با نگاهش و بدونه کلام بهش اشاره کرد که کیرشو نگاه کنه .....طاهره خیلی زود و سریع منظورشو گرفت و سرشو خم کرد و کیرشو دید ...کیر قهوه ای و دراز وسفت و رگ دار و خم شکلی که از نوکش اب رقیقی می چکید ....این کیر شاید لیاقت کوس ویا کون طاهره رو داشت چون کلفت و جون دار بود ولی طاهره در قلبش عشقی حکومت می کرد که شکست دادنش خیلی همت می خواست و سخت میشد از سدش رد شد ..یعنی .عشق سیامک ...و در این لحظه به یاد سیامک افتاد و چشاشو بست و بلافاصله خودشو از اغوش خسرو ازاد کرد و گفت ....نه نه نه من شوهر دارم ......من از اونا نیستم ....نه نه نه ..سیامک کجایی ....اه کجایی شوهرم و دوان دوان از ش دور شد و خسرو که هنوز دستش روی کیرش مونده بود کماکان به اندام و نمایش باسن و لرزش پستوناش که در حین دور شدن نمایش می خورد نگاه می کرد و ناخودگاه کیرشو می مالوند و تا لحظه ای که از دیدگانش محو شد کیرمالیشو ادامه داد تا اینکه برای ادامه جق دادنش به درختی تکیه داد و چشاشو بست و به خیال کردن کوس طاهره کیر مالیشو به نهایت رسوند و ابشو مثل فواره به کف باغ پاشوند و در خاتمه اهی کشید و افسوس خورد که چه فرشته ای نصیبش شده بود ......خسرو لذت بخش ترین جقشو تجربه کرده بود ...طاهره به جلو در ورودی خونه رسید و اونجا رو نیگاه کرد و یهو چشمش به حنا افتاد که با حسام موز و سیب می خوردند و بهشون نزدیک شد و از این فضای صمیمی و گرم و مهر انگیز و محقرانه شون خیلی خوشحال لذت برد و دستی بر موهای قشنگ و قهوه ای حنا کشید و گفت ......حنا جوون برادرته ؟.....بله خانم .....اسمت چیه پسرم ؟....حسام هستم .....اووه اسم توم قشنگه .....حنا جوون دخترم فروش داشتی؟......نه زیاد خانم ......به داداشم گفتم کاش خیابون میرفتیم بهتر بود ......قربونت برم دخترم خدا کریمه ....انشالله تا تاریکی شب همه رو می فروشی ...خانم مهربون خدا کنه ....حتما می فروشی .....شما مگه فال گیر هستین خانم که با یقین و اطمینان حرف میزنین ....خدا نکنه فال گیر باشم چون الله فقط از اینده و سرنوشت بندگان خودش خبر داره ...فهمیدی حسام جوون ....فال گیرا و رمال ها و حساب بگیر ها فقط از بیسوادی و بی فرهنگی و عدم اگاهی بعضی ادما به الله سو استفاده می کنن ...ولی این جمله منو تا قبل از تاریکی شب کاملا درک خواهی کرد که چرا میگم با توکل به الله و به حتم و یقین همه رو می فروشین ......وای داداش می شنوی خانم مهربونه یه چیزی میدونه که میگه همه رو می فروشیم و با پول خوب برمی گردیم پیش بابا و مامان ...اره حنا خدا کنهوطاهره با ناامیدی از دیدن سیامک به خونه باغ برگشت و حسام از اینکه سهم میوه بابا و مامانشو نیاورده بود به هوس افتاد که تا قبل از غروب و تاریکی هوا به همون اتاق برگرده و این بار با دستی پرتر برگرده ....و قصد و کارشو به حنا گفت وبهش تاکید کرد تا برنگشته از جاش تکون نخوره و باز هم از همون مسیر راهی اتاق حجله سحر شدو در حالیکه بهرام هنوز با سارا ی عزیزش میرقصید و ازوقت و لحظات همدیگه عاشقانه لذت میبردند صحرا از فرصت و وقت باقی مونده تا غروب ...استفاده کرد و نصمیم گرفت برای اجرای بهتر نقشه و اهدافی که در نظر داشت ..به اتاق حجله برگرده و بدین گونه حسام و صحرا از دو مسیر جدا گانه به یک هدف مشترک حرکت کردند که حسام زود تر به اتاق رسید و برای اینکه با کمترین ریسک و خطر مواجه بشه سریعا کیسه ای که به همراه داشت رو از سیب و موز و شکلات و کمی اجیل پر کرد و وقتیکه خواست از اتاق خارج بشه با شنیدن صدای پایی ناچارا خودشو در گوشه ای مخفی کرد و از شانس بد خودش نالید و لباشو گاز گرفت ....و زیر چشمی متوجه ورود یک خانم شد ...و این خانم همون صحرا بود که... به بهونه بررسی اتاق حجله و دیدنش و برخلاف حسام براحتی وارد اتاق شده بود و نگاهی دقیق به اطراف و پیرامون اتاق کرد و به این فکر می کرد که بهترین مکان مخفی و راحت و با دید خوبشو انتخاب و در نظر و طراحی کنه .....صحرا جسارت و این نوع ماجرا جویی ها رو از بچه گی در تخصص خودش داشت و از چنین چالش هایی که با روح و روان و مرام و عشقش هم خون بود به خوبی استقبال میکرد و با دو بار نگاه دقیق به کل اتاق بالاخره محل و اسکان خودش و بهرام رو پیدا کردو بلافاصله استتار و پوشش جایگاهشو طراحی و اجرایی و درست کرد و در واقع همه اسباب و امکانات و وسایل در خود اتاق موجود بود و صحرا به اسونی دکور جایی که با بهرام باید مخفی میشدند رو با تغییر مکان یک مبل سه نفره و گذاشتن چند دست تشک و لحاف جمع و ردیف شده در روی هم و با قرار گیری سه عدد بالش در بین شون به منظور ایجاد پنجره ای برای نگاه و دیدن زدن از جنس تشک و لحاف رو به خوبی به مرجله اجرا گذاشت وبرای اینکه کارش با اومدن احتمالی کسایی دیگه خراب و بهم نخوره در لحظه خروج از اتاق ناچارا در رو از بیرون بست و در واقع حسام در اتاق ناخواسته بدست صحرا اسیر و زندونی شد.....حسام مضطرب و نگران و هول و هراس برش داشته بود و از اینکه راه خروج براش مسدود شده بود هر لحظه بیشتر میترسید و بعد از لحظاتی به اروومی به گریه افتاد و لی گریه راه حل نهایی نبود و فقط کمی تسلای درونش شده بود و ناچارا باید تحمل می کرد و بالاخره قبول کرد که باید اون هم جایی رو برای مخفی شدن در نظر بگیره و مثل صحرا به جستجوی موقعیت و مکان خوب کمر همت بست و درست در نقطه مقابل مکان صحرا و بهرام .....جاشو پیدا کرد و این مکان با هوش و ذکاوتی که داشت نزدیک ترین مکان مطمئن به محل در ورودی اتاق بود و فکر کرد با باز شدن درب اتاق میتونه به سرعت خودشو از این اسارت خلاصی ببخشه و اینچنین منتظر شد و فقط بیشتر غصه حنا رو می خورد که با تاریکی هوا و از ترس چه شرایط سختی خواهد داشت ..........صحرا با خیال تقریبا اسوده به مراسم داخل محوطه خونه باغ برگشت و منتظر موند که سحر و شهریار عازم اتاقشون بشن ..هنوز دقایقی کوتاهی مونده بود ومهران و نازنین هم بودند ولی شاهرخ و اکرم در استانه رفتن به اتاق زفاشون بودند وشاهرخ در حالیکه گیلاس شراب قرمز رنگشو با دست راستش جرعه جرعه می نوشید و با دست چپش مودبانه اکرم رو همراهی می کرد از مادر زن خوشکل و جذابش کسب اجازه کرد و با چشمک و تکون دادن گردنش به شهریار در واقع براش ارزوی موفقیت و لحظات لذت بخشی کرد و شهریار هم به رسم ادب بلند شد و براش دستی تکون داد .....طاهره با چشمانی اشک بار و از شدت شوق و ذوق و خوشحالیش گونه های اکرم رو بوسید و دستاشو گرفت وبراش ارزوی خوشبختی و کامرانی کرد و بهش گفت ....دخترم توکل به الله کن و ازش بخواه زندگی شیرین و خوبیو بهتون هدیه کنه ..و شما اقا شاهرخ لطفا مواظب دخترم باش .......چشم مادر زن جون مهربونم ...اووه چرا گریه کردین و اصلا جای نگرانی نداره البته اگه خیلی نگران هستین میتونین اکرم جونو امشب همراهی کنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟......این جمله شاهرخ در عین حال که به ظاهراز روی ساده گی و در جواب اشک های طاهره گفته میشد ..خیلی معنی ها می داد و در واقع شاهرخ حرف قلبشو میزد و ارزو داشت طاهره و یا سحر رو با اکرم امشب در این اتاق داشته باشه و مثل یک قهرمان و سوپر مندانه هردوشونو ترتیب بده ....طاهره جمله شو بخوبی گرفت و درک کرد ولی به خودش تلقین کرد که لابد از روی احساس بدونه منظور و هم دردی محض ...چنین جمله ای یو گفته و براحتی ازش گذشت و شاهرخ به محض اینکه وارد راه رو اتاق حجله شون شد اکرم رو بلند کرد و در بغلش گرفت و بدین شکل با هم وارد اتاق عشق و لونه شون شدند و اما مهران که ساعاتی قبل فرانک رو به شکل دراماتیک و زیبایی و در محوطه طبیعت بخوبی از دو سوراخش گائیده بود ....باز هم شهوتی شده بود و این بار از همون محوطه باغ و در جلو چشای طاهره ...نازنین رو به همون مدل شاهرخ ..بلند کرد و در اغوشش گرفت و سراغ طاهره رفت و در روبروش همسرشو رو از لباش بخوبی بوسید و نازنین هم بخوبی باهاش اومد و بیشتر بوسش کرد و اینو از روی حسادت طبیعی زنونه اش انجام می داد..و خوشحال و سرمست از اینکه در جلو دیدگان رقیب عشقیش ...بوسه و نوازش می خورد ...احساس غرور وبزرگی و پیروزی می کرد ....و مهران گفت ....طاهره جوون به عنوان میزبان این مراسم و بهترین دوست من و اینکه در گذشته مظهر عشق و امیدم بودی ولی الان با وجود نازنین جووون امید و عشق و اینده ام متعلق به همسر خوشکلم هست که نشونه اش بوسه هایی هست که بهم دیگه تقدیم می کنیم .....لذا ازت میخام لطفا افتخار همراهیت رو تا اتاق عشق و ارزوهامون به من و همسرم بدید ......طاهره میدونست که مهران حرف دلشو نمیزنه و فقط از سر لج چنین جملات زیبایی رو در مدح و ثنای نازنین عنوان می کنه چون در زیبایی نازنین به گرد پاش نمیرسید ولی براش خیلی اهمیت نداشت و در جواب گفت ......مهران جون خیلی خوشحالم که بهترین دوست و مشاورم همسری نصیبش شده که واقعا بهش عشق میورزه و این احساس رو هم دقیقا در وجود نازنین جوون هم خوشبختانه می بینم و براتون از صمیم قلب ارزوی خوشبختی می کنم و با خوشحالی تا اتاق خوابتون همراهیتون خواهم کرد ......و طاهره با قلبی سرشار از شور و هیجان و با لبخند و تبسم زیبایش ...مهران و نازنین رو تا در اتاق حجله شون هدایت کرد و در اخرین لحظات هم ابتدا لبای نازنین رو ماچ کرد و خواست فقط با مهران دست بده که مهران پیش قدم شد و خواست لباشو ببوسه ولی طاهره به خاطر نازنین فوری مانعش شد .....نه نه مهران .....این بوسه هاتو منبعد فقط باید به نازنین جوون بدی نه هر کسی دیگه ......باید عادت کنی ...فهمیدی ..برید داخل خوش بگذره ...ههههه.....نازنین جوون کاری کن مهران نتونه از جاش بلند بشه نفسشو بگیر ببینم چیکارش می کنی ....چشم طاهره جوون ..میدونم چیکارش کنم ....و این چنین مهران و نازنین وارد اتاق امید و ارزوهاشون شدند .........و اما شهریار و سحر .....رو بزاریم واسه بعد از عشق بازی پرنفس شاهرخ و اکرم ...که به محض ورود و بستن درب اتاق ...شاهرخ اکرم رو روی تشک نرم و مخملی و طلایی پرت کرد و برش گردوند و لباس سفید عروسیشو تا ناحیه کمرش بالا داد و باسن سفید و خوشکلشو نمایون کرد و دست در بغل کتش برد و یک شیشه کوچیک ودکارو بیرون کشید و قلوپی ازش خورد و تا نصفشو روی کون اکرم ریخت و با حرص و ولع زیادی شروع به لیسیدن و خوردنش کرد ..و با هر لیسی که به پوست کونش میزد اووفی می گفت و اح جوونی دنبالش میومد و به اکرم توصیه کرد با صدای بلند اه و ناله کنه .....هدفش اون بود که اگه طاهره صداشونو در پشت در میشنوه به شور و حال و هوس و شهوت خوبی که در اهدافش داشت برسه .....و این چنین شاهرخ روی کونی که عاشقش بود شروع استارت سکسشو زد ...و کم کم کارو به جایی کشوند که از باسن و روناش گاز می گرفت دو لنبه گوشتی و توپی اکرم رو به سختی با دو دستش مرتب و بارها باز می کرد و زبونشو از ابتدای کمرش تا زیر انتهای کوسش می لیسید و اونقد این کارو ادامه داد که اکرم به دست و پا زدن افتاد و خواهش کرد که کارشو تموم کنه ...شاهرخ سوراخ کونشو هدف گرفت و با انگشت کوچیکش تا ته و سه بندشو فرو کرد ونگرش داشت و با دست دیگه اش شیشه ودکارو اورد و سرشو روی سوراخش و انگشتی که تو رفته بود گرفت و باکمی فشار و تلاش اندکی از اب ودکارو در کونش ریخت و یهو اکرم فریاد بلندی زد و گفت اخ اخ سوختم ...وای وای شاهرخ این چی بود ریختی تو کونم تو رو خدا ارووم کن ..دارم میسوزم .....وایییی ..واییییی ..خدای من ....شاهرخ لبخندی از روی شهوت به خودش گرفت و زیپ شلوارشو پایین کشید و با همون شلوار و لباس و کرواتش کیر کلفت و سفتشو روی سورا کونش تنظیم کرد و یک ضرب و بدونه ملا حظه ای تا ته در مدخل کونش فرو کرد و بلافاصله تلمبه های قوی و شدیششو وارد کرد ....اکرم با داد و فریاد بلند در ارزوش بود که فقط سوزش الکل داخل کونشو با کیر کلفتی که واردش شده..... کم و از بین ببره و این کار واقعا طول می کشید و شاهرخ هم همینو می خواست یعنی سکس انال توام با درد با وقت طولانی و در حدی که دلش می خواست ....ولی نکته جالب و زیبای این پوزیشن درد اور و ناب لذت فوق العاده اش بود که هر چه طولاتی تر میشد ...درجه لذتش به نهایت میرسید و سهمی که اکرم از این لذت میبرد به مراتب بیشتر بود و اینچنین شد که کم کم اه ناله زجر اور اکرم تبدیل اه و ناله های عاشقانه و شیرین گردید و بعد از اینکه شاهرخ در چندین پوزیشن مختلف و به اندازه کافی و دلبخواه کونشو کرد ....ابشو تا قطره اخر در سوراخش خالی کرد و از خستگی روش ولو شد ..یکی از پوزیشن های زیبا و خوب شاهرخ این بود که به پهلو اکرم رو حالت داده بود ویکی از پاهاشو به پستوناش کشونده بود و پای دیگه شو هم به دو پاهاش قفل کرده بود و بدین شکل کیرشو به شدت ترتیب میداد ...و در نهایت اکرم مجبور شد که به حالت داگی قرار بگیره و اب کیر شاهرخ رو پمپاش بیرون کنه و اونم در حالی بود که گیلاس ودکای شاهرخ در دهانه کونش منتظر بود که اب منی داخلش بشه که با کمی ودکا نوش جوون اکرم بشه و با اصرار و خواهش شاهرخ ..هم روانه معده اش شد و با خوشحالی قورتش داد....اکرم با خوردن ودکا و اب منی کیر شوهرش کمی گرم شده بود و شاهرخ رو لخت کرد و سراغ کیرش رفت و در دهنش گذاشت و شروع به ساک زدنش کرد .....و شاهرخ بعد از سیر شدن از کون اکرم دراز کشیده و با چشمای بسته در رویای طاهره و سحر رفته بود و با خیال تجاوزشون کم کم حس شهوت به خودش گرفت و با ساکی که کیرش می خورد مجددا دودولش سیخ شد و این بار نوبت اون شد که اکرم رو لخت کنه و این بار ترجیح داد که خشونت نشون نده و ریلکس و کلاسیک با اکرم رفتار کنه و لذا ابتدا سراغ لباش رفت و روش ولو شد و با بوسیدن گونه ها و صورت و لبای قرمزشو با نوازش کردن اندامش و با کمک گرفتن از دستاش ..خودش و اکرم رو به شور شوق و هیجان خیلی زیادی کشوند و در حالیکه گاها روی هم غلط می خوردند اماده شد که بالاخره کیرشو داخل دهانه کوسش کنه و با ورود کلاهک کیرش به داخل مهبل اکرم بهش گفت ...عزیزم الان جای مامانت خالیه که این صحنه رو شاهد باشه دیدی که چقدر نگران تو بود ....دوس داری یک بار امتجان کنیم که مامانتم هم حضور داشته باشه و صحنه گائیدن دخترشو فقط ببینه ......منظور بدی ندارم ...یه وقت ناراحت نشی فقط تحت تاثیر گریه های مامانت قرار گرفتم ......اماده شو که پرده تو بزنم ...اخ اخ اخ شاه رخ دردم گرفت ...قربون اون اخ گفتنت بشم من ........
شهره خانم گل و عزیزخواهشا درخواست دوپینگ دارماگه میشه لطفا این قسمتهای شب زفاف اکرم شاهرخ و شهریار سحر رو این قسمت شب زفاف این دو رو لطفا هر روز بزارید داستان و قسمت جدید روفقط این شب زفاف شون رو شاهرخ اکرم با سحر شهریار این داستان زفاف شون رو چون هیجانی و خاص شده و منتظر برای چنین روزی سکس اکرم و سحر زمان زیادی هست که خوانندها منتظرش بودن و هستن رو این ساعات زفاف شون رو هر روز قسمت جدیدی بزاریو بعد از پایان شب زفاف شون روال داستان گزاشتن رو هر طوری که خودتون صلاح میدونید بزارید یه روز در میون و یا هر جوری که میخاییدمیدونم سخته نوشتن هر روز فقط این ساعات شب زفاف شون رو هر روز بزارید لطفا بعد طبق روال معمول بزارید حتی این چند قسمت رو هر روز بزارید و بعد یه چند روز یه هفته استراحت کنید بعد برگردید دوباره بزاریدامید دارم این خواهش بنده رو اجابت کنید اگر هم نکردید فدای سرتون تا همین جاش هم لطف بزرگی میکنید که داستان رو ادامه میدید با تشکر از قلم طلایتون شهره خانم
سلام خدمت شهره خانم گل گلابامشب و امروز هم منتظر ادامه داستان با قسمت جدیدو پرهیجان هستیم چشم انتظارمون نزارید لطفا با داستان زیباتون کاممون رو شیرین کنیدبا تشکر از زحماتتون با قلم طلایتون برای نوشتن این داستان زیبا امید وارم این قسمت دیگه داستان سحر رو روایت کنید و بنویسید که خیلی وقته منتظر چنین روزی هستیمممنون شهره خانم
haj_tosiiاتفاقا شاهنامه خیلی هم طولانیه حتما نخوندیکلا یه نفر مرتب تو سایت داستان مینویسه و باید ازش تشکر کرد نباید نا امیدش کرد با این حرفها که طولانی شده و نویسنده رو مجبور به ماست مالی کردن داستان برا پایانش کرد داستان خیلی هم زیباست و طولانی بودنش هم زیباتر کرده اگه هم زمانی تموم بشه منتظریم تا فصل دومش که زندگی شهریار و سحر تو تهران بعد از ازدواج و رفتن از شهرش به خاطر کار شهریار جداگانه روایت بشه و نویسنده بنویسهامیدوارم فصل دومش رو بعدها بعد از پایان این داستان بعد سالها بنویسه و نباید بزودی این داستان تموم بشه سه سال با این داستان روزگار میگذرونیم سه سال دیگه هم ادامه پیدا کنه مشکلی نیستبا تشکر از شهره خانم با قدرت به نوشتن ادامه بده و منصرف نشو از ادامه و پایان این داستان بزودی