ارسالها: 289
#31
Posted: 21 May 2024 20:26
ماه و پلنگ (قسمت هشتم) نوشته ی داورک
گوشی همینطور که توی دستمِ اونقدر زنگ میخوره، تا ارتباط قطع میشه و من حیرون دارم بهش نگاه میکنم!
-سارا موبایل کجا بود؟ این کیه داره تماس میگیره؟
اما سارا فقط داره گریه میکنه و جواب نمیده! میرم طرف اتاقم و خودم رو ول میکنم روی تختم. حس میکنم توی تنم خالی شده. دیگه انرژی ندارم! از اینهمه کشمکش خسته م. مطمئنم کسی که زنگ میزد میلاد. اما نمیدونم باید چیکار کنم. به داروک میگم:
-یعنی این چند وقت سارا داشته من رو فریب میداده و با این پسره در ارتباط بوده؟! یعنی میتونه اینقدر پست و احمق باشه؟
من فکر نمیکنم شهروز! سارا تا قبل از ارتباط با این پسره همیشه عاقلانه رفتار میکرد.
-پس این تلفن کجا بوده؟! چرا باید با میلاد در ارتباط باشه؟!
سارا فیر فیر کنان وارد اتاق میشه و میاد پایین تخت پشت به من مینشینه و تکیه میده به تخت و سعی میکنه آروم باشه، تا بتونه حرف بزنه و میگه:
امروز صبح مرجان اومد دم خونه.
به پهلو میچرخم و سعی میکنم ساکت باشم، تا حرفش رو بزنه.
این تلفن رو اون آورد. با اصرار زیاد داد بهم و گفت که میلاد باهات تماس میگیره به حرفاش گوش بده. من خیلی مخالفت کردم. اما اون گریه افتاد و التماس کرد. صبح تا حالا چندبار تماس گرفته. اما من جواب ندادم. یعنی فکر میکنم حتی حرف زدن باهاش هم به معنای خیانت به توئه. شهروز من دیگه هیچ وقت فریب هیچ مردی رو نمیخورم. به خاک نادیا قسم میخورم. تو زندگیم فقط به تو اعتماد دارم. الان هم میدونم این آشغال میخواد دل من رو بدست بیاره، که تو باش کاری نداشته باشی. برای همین هر کاری صلاح بدونی میکنم.
-آفرین دختر عاقل. همین رو از تو انتظار داشتم. حالا کاری که میگم رو بکن. همین حالا بهش پیام بده و بگو شهروز پیشم بود و نمیتونستم حرف بزنم و حالا تماس بگیر.
سارا مضطرب برمیگرد سمت من. همونطور که آروم آروم از چشماش اشک داره میجوشه میگه:
شهروز من میترسم ازش. من متنفرم از حرف زدن باهاش.
-آروم باش عزیزم. من کنارتم. به حرفم گوش بده. زنگ که زد جوابش رو بده. اما سرد و با دلخوری، که نفهمه دارم براش تله میذارم. فقط به حرفاش گوش بده. هر وقت بهت اشاره کردم، بگو شهروز اومد و تلفن رو قطع کن.
سارا برای میلاد پیام ارسال میکنه و میلاد زنگ میزنه به حرفاش گوش میدم.
بله؟
سلام سارا.
سلام.
خوبی؟
حرفت رو بزن.
آه. چی بگم عزیزم؟
عزیزم؟! از کی برات عزیز شدم؟!
سارا تو همیشه برا من عزیز بودی، خودتم میدونی.
هه. معنی عزیز بودنم فهمیدیم. چی با خودت فکر کردی میلاد؟ بازم میخوای با چرب زبونی فریبم بدی؟
سارا اینجوری نیست بخدا. من عاشقتم. همیشه بودم. میخوام دوباره با هم باشیم. میخوام همه چی رو جبران کنم. این یارو شهروز داره ازت سوءاستفاده میکنه. اون میخواد تو همیشه خدمتکارش باشی. اگه من اون رفتار رو کردم از حرص همین مرتیکه بود. وگرنه من عاشقتم سارا. باور کن. میخوام اینبار با هم زندگی تشکیل بدیم. میخوام بچه دار بشیم عزیزم. میدونم اون بچه رو انداختی. اما دوباره بچه دار میشیم.
به سارا اشاره میکنم.
شهروز اومد. نمیتونم فعلا ادامه بدم.
وقتی تلفن رو قطع میکنه با صدای بلند میزنه زیر گریه و خودش رو میندازه تو بغلم.
شهروز من متنفرم ازش. من متنفرم. میترسم. اون به تو میگه مرتیکه. اون به تو میگه سوءاستفاده گر.
میگیرمش توی بغلم و دست میکشم روی موهاش.
-آروم باش فرشته کوچولو. نگران نباش عزیزم.
من نمیخوام صداش رو بشنوم. من رو مجبور نکن باهاش حرف بزنم. اون یه دیو. تو نمیدونی چقدر پست شهروز. نمیدونی.
-آروم باش. نمیذارم دیگه دستش بهت برسه. قول میدم عزیزم.
اونقدر ناز و نوازشش میکنم، تا آروم میگیره.
-سارا عزیزم بخاطر من فقط یکی دو بار دیگه باش حرف بزن. خواهش میکنم.
همونطور که اشکاش از زیر چونهش میریزه رو بلوز من، با صدایی از ته گلوش میگه: هرچی تو بخوای.
-وقتی وارد خونه شدم بوی قرمه سبزی میومد. دلم ضعف رفت. خدمتکار من امروز سنگ تموم گذاشته. ههه
شهروز حرفای اون کثافت رو تکرار نکن. من تا آخر عمرم خدمتکارت میمونم با همه وجودم.
-اوه اوه. چه جوگیر شده! پاشو پاشو گشنمه. فرصت پیش بیاد شوورت میدم. انگار من حوصلهی کسی رو دارم.
سارا میون اشک ریختن میخنده و میره طرف آشپزخونه.
********************************
لپتاپ رو باز میکنم و شروع میکنم فیسبوک و آی دیم رو چک کردن تا ببینم خبری از پرتو هست یا نه؟
اما هیچ خبری نیست و من مثل یکماه گذشته ناامید میشم. همین موقع آی دی افروز روشن میشه و بلافاصله برام پیام میاد.
سلام نامرد..
-سلام دختر خارجکی. چطوری؟
شهروز بخدا خیلی بیمعرفتی.
-آره میدونم. ههه
کوووفت.. واقعا تو خجالت نمیکشی؟ گوشیت که دائم خاموش. فیسبوک هم که نیستی. اینجاهم که هرچی میام خبری ازت نیست.
-گرفتار بودم افروز. گله نکن..
میتونی بیای تهران؟
-فکر نکنم. برا چی؟
گوشیت روشن؟
-آره.
"حالا بهت زنگ میزنم." چند لحظهی بعد گوشیا شروع به زنگ خوردن میکند.
-سلام افروز. خوبی؟
سلام آقای نویسندهی خودخواه و بیمعرفت..معلوم هست کجایی؟
-درخدمتم. چه خبر؟
سلامتی. راستش دارم ازدواج میکنم..
-ئه! واقعا؟!
آره بخدا.
-اون بدبخت کیِ که حاضر شده تو آتیشپاره رو بگیره؟ هههه
کوفت با اون خنده های چندشت.
-آخه تو هم دیگه پیره زن شدی سی و دو سه سالته. هههه
خیلی لوسی شهروز. همهش تو ذوق آدم میزنی. خودت که هنرش رو نداشتی من رو بگیری. حالا بقیه رو هم مسخره میکنی؟هههه
-چی من تو رو بگیرم؟ خدا بگیردت ههه. بابا من بچه پایین شهر اصفهان چه ربطی به تو دختر بالاشهری تهرونی دارم؟ ههه
اه. فقط بلدی تیکه بندازی.
-باشه باشه ببخشید. دارم شوخی میکنم. چرا ناراحت میشی؟
آخه بعد چند ماه که پیدات کردم، فقط داری اذیتم میکنی.
-خب گفتم ببخشید. تمومش کن دیگه.
پنجشنبه مراسم نامزدیه. دوستدارم که باشی.
-افروز من از این خاله بازیها متنفرم عزیزم. باورت میشه عروسی سیمین نرفتم؟
تو دیگه چه جونور بی احساسی هستی! یعنی چی که خاله بازی؟ بابا دونفر دارند با هم یه زندگی شروع میکنند. اونوقت تو میگی خاله بازی؟! واقعا که.
-افروز عزیزم. از همینجا تبریکات بنده رو پذیرا باش و به همسرتم از طرف من تبریک بگو و ماه عسلتون رو هم اگه از ایران بیرون نمیرید، اینجا درخدمتتون هستم. اما دست از سر من برا این بازیها بردار. اوکی؟
میبینم افروز برا چند لحظه ساکت میشه و نفس عمیقی میکشه و با یکم دلخوی میگه:
باشه بی معفرفت. فکر میکردم دوستم داری!
-افروز. آخه این چه حرفیِ که میزنی؟ معلومه که دوستت دارم. اما بخدا.
باشه باشه شهروز. ادامه نده. خب نمیتونی بیای دیگه. آه
-منو ببخش آنجل انگیلیسی.
فعلا از دستت عصبانیم. میرم سر کتی خودم رو خالی کنم. فعلا بای و قبل اینکه من جوابی بدم ارتباط قطع میشه.
سارا میز غذا رو چیده و من رو صدا میکنه.
**********************************************
سلام عزیزم..
سارا هم جواب میده. سلام.
سارا جون جایی که من زندگی میکنم، در حال حاضر خوب نیست. باید برگردم اصفهان.
خب برگرد. به من چه ربطی داره؟
میخوام برگردم اما اول تو باید شهروز رو بپزی، که دنبال ماجرا رو نگیره و بهش حالی کنی که من میخوام باهات ازدواج کنم..
اگه میخوای شهروز کاری باهات نداشته باشه، باید یه مدت خودت رو مخفی کنی تا من باش حرفام رو بزنم.
داروک تو ذهنم میگه: شهروز این آشغال برگشته اصفهان. مطمئن باش.
به سارا اشاره میکنم بگه وقتی برگشتی من اول باید ببینمت. سارا هم همینکار رو میکنه.
از کجا معلوم من رو به شهروز نفروشی؟
سارا همینجور که گریه میفته میگه: من تو روانی رو دوست دارم. میفهمی؟ من تو رو دوست دارم. اگه میخواستم بفروشمت، همون وقت که تهران اونهمه بلا سرم آوردی میفروختمت. هیچ وقت به این فکر کردی با بلایی که تو سرم آوردی، شاید هیچوقت نتونم ازدواج کنم؟ پس چرا باید بخوام که تو دست شهروز بیفتی؟ دوستدارم تو آدم شده باشی. این برام بهتره..
وای سارا منم دوستت دارم عزیزم. گریه نکن.
حس میکنم بازی سارا خیلی خوب روش تاثیر گذاشته و من دارم به هدفم نزدیک میشم. میلاد ادامه میده:
سارا راستش من چند روز که اصفهانم. هر وقت هر جا خودت میدونی قرار بذار تا ببینمت عزیزم.
به سارا اشاره میکنم که بگه اون مکان ملاقات رو انتخاب کنه.
میلاد من نمیدونم کجا. خیلی میترسم شهروز بفهمه. بخدا اینبار منو میکشه.
میلاد جواب میده: غلط کرده مرتیکهی آویزون. ببینم بهت که دست نذاشته؟
نه شهروز اینجوری نیست. بخدا خیلی امن. اما دیگه نمیخوام پیشش باشم.
خب پس میای دیگه؟
کجا بیام عزیزم؟
ببین مرجان یه دفتر بازرگانی زده. کی میتونی بیای؟ البته هنوز دفتر راه نیفتاده و من اونجا تنهام. مرجان گفته فعلا اینجا باشم تا آبها از آسیاب بیفته.
باشه عزیزم آدرسش رو بده.
یاداشت کن. بلوار آینه خونه، کوچه ی رهبران..... کی میتونی بیای؟
نمیدونم. باید یه وقت باشه که بتونم شهروز رو بپیچونم. اوه اومدش. بهت زنگ میزنم میلاد.
باشه باشه. منتظرتم..
داروکی داره تو ذهنم قهقهه میزنه. دیدی شهروز خان؟ این دیوث اصفهان.
-آره، بذار یه آشی براش میپزم که یه وجب روغن روش باشه کثافت رو.
سارا بازم میزنه زیر گریه و میگه: میترسم شهروز. میترسم.
بغلش میگیرم.
-نترس عروسک خوشگلم. اینجا که بدتر از بندر لنگه نیست. هست؟
میونه گریههاش میگه: نیست. اما میترسم.
****************************************
پشت در دفتر مرجان ایستادهایم و سارا با وحشت زیاد زنگ رو میزنه. آیفون تصوریِ و من خودم رو از سارا دور میکنم. میلاد بدون تامل در رو باز میکنه و میگه بیا تو عزیزم. طبق قرار قبلی که با سارا گذاشتهام، سارا وارد میشه و در ساختمان رو میزنه بهم تا آیفون قطع بشه و سپس در رو آروم باز میکنه و میاد بیرون و من بجاش وارد ساختمان میشم و طبق سفارش قبلم سارا اون حدود رو ترک میکنه و من میرم که برم طرف واحدی که میلاد توی اونه..
ادامه دارد..
داروک
آی دی تلگرام
@shahrooz_shahrooz
ارسالها: 289
#35
Posted: 26 May 2024 21:19
ماه و پلنگ (قسمت نهم ) نوشته ی داورک..
پاگرد ردیف اول پله رو که میپیچم، تو آستانهی واحد رو به رو با میلاد چشم تو چشم میشم! پشت سرش مرجان رو میبینم که اونم منتظر ساراست. میلاد چنان دستپاچه میشه که میخواد در رو ببنده. اما یه قدم بلند برمیدارم و پام رو میذارم لای در. از فشار در به ساق پام، درد زیادی توی تنم میپیچه. مرجان که تازه متوجه شده چه خبره، شروع میکنه با لحن التماس و بغض آلود از پشت در حرف زدن.
آقا شهروز خواهش میکنم آروم باشید. بخدا قضیه اونطور که شما فکر میکنید نیست. آروم باشید تا در رو باز کنیم.
چون عصبانیم انگار قدرتم چند برابر شده و بلاخره من با فشار در رو باز میکنم و میرم تو. مرجان از هولش میچسبه به من و بغلم میکنه و ادامه میده: خواهش میکنم آروم باشید. میلاد پشت سر مرجان رنگ پریده ایستاده و داره به من و خواهرش که محکم چسبیدیم بهم نگاه میکنه. بازوهای مرجان رو میگیرم و با فشار از خودم جداش میکنم.
-بچه کونی گه زیادتر از دهنت میخوری و چنان چکی میزنم زیر گوشش، که کف دست خودم شروع میکنه سوختن.
صدای میلاد همینطور که داره صورتش رو میماله و منم دارم آماده میشم که کپ کنم رو سرش بلند میشه. آقا شهروز بخدا دارید اشتباه میکنید. دوباره مرجان از پشت من رو بغل میکنه. به هر زحمتی هست یه مشت میزنم تو دماغ میلاد، که به سرعت خون راه میافته و دوتا دستش رو میذاره رو صورتش. مرجان داره گریه میکنه و التماس میکنه. یه خیز دیگه برمیدارم با لگد میزنم زیر دوتا پای میلاد. مثه توپ میخوره زمین. خم میشم روی سرش و چندتا مشت پشت سرهم حواله سر و صورتش میکنم. مرجان همچنان التماس میکنه و من هنوز دارم مشت میزنم. که یباره یه در باز میشه و یه صدای آشنا میشنوم..
شهروز بابا داری چیکار میکنی؟
سرم رو بلند میکنم. فرخی رو میبینم که متحیر داره من رو نگاه میکنه و از صورت خون آلود میلاد یکم وحشت کرده.
نزن بابا. صبر کن.
-من میکشم این بچه قرتی رو.
اما نمیدونم چرا با دیدن فرخی از عصبانیتم کم شده! مشتم رو پر میکنم که یکی دیگه بزنم تو صورتش. میلاد دستاش رو میاره بالا و حائل سر و صورتش میکنه. مرجان هم نالان میگه نزن. به روح نادیا قسمت میدم نزن.
برمیگردم تو صورت خیس از اشک مرجان نگاه میکنم و میگم: آخه این گه اینقدر التماس داره؟
مرجان دستای من رو میگیره و میگه نزنش دیگه. خواهش میکنم. من همه چی رو جبران میکنم.
صدای فرخی بلند میشه و میگه: "شهروز بابا من اینجام. رعایت من پیرمرد رو بکن. صبر داشته باش. تو که اینقدر عجول نبودی!" بعد خطاب به مرجان میگه: "یکم آب سرد براش بیار" و بعد میاد طرف من و من رو بغل میکنه. تموم تلاشم رو میکنم که بغضم نترکه.
بیا بشین بابا. بعد خطاب به میلاد میگه: توام خبر مرگت پاشو برو صورتت رو بشور همه جا خونی شد.
آروم من رو از بغلش جدا میکنه و میکشه طرف صندلی و مجبورم میکنه بنشینم. مرجان همونطور که داره اشک میریزه، با پارچ آب سرد میاد طرفمون و یه لیوان پر میکنه. فرخی ازش میگیره و میده دست من و بعد به مرجان اشاره میکنه که میلاد رو رد کنه بره.
با دست لرزون لیوان آب رو میگیرم و لاجرعه سر میکشم. حالم بهتر میشه. فرخی مینشینه روی یه صندلی رو به روم و مرجان هم میره طرف میلاد که توی دستشویی داره صورتش رو میشوره. جو ساکت و سنگینِ و فقط صدای زمزمهی مرجان میاد که داره به میلاد میگه: زود باش خبر مرگت جنازهت رو از دفتر ببر بیرون.
دارم تو دلم به زمین و زمون فحش میدم، که چرا فرخی باید اینجا باشه؟! بلاخره میلاد با صورتی داغون و یک مشت دستمال کاغذی از دفتر میره بیرون.
مرجان میاد طرف ما و فرخی بهش میگه: بشین دخترم.
مرجان همچنان اشک از چشماش در حال جوشیدنِ. فرخی من رو مخاطب قرار میده و میگه:
میدونم چقدر عصبانی. میدونم چقدر سر سارا سختی کشیدی تا رسوندیش به اینجا. میدونم خودت رو مدیون نادیا میدونی. همهی اینها رو میدونم بابا. اما یه اتفاقی افتاده که باید یه جوری درست بشه. این بچه هم از کاری که کرده پشیمون. میخواد جبران کنه. فرصت بده بابا.
نگاهم رو به زمین دوختهم و ساکتم. صدای مرجان بلند میشه.
آقا شهروز از خطاش بگذر. بخدا اگه بازم بزنی لهش کنی، من فقط بهت التماس میکنم. فقط التماست میکنم که نزنش. چون میدونم حق داری. اما کتک مشکل این احمق و سارا رو حل نمیکنه.
سرم رو بلند میکنم و تو چشمای پر اشک مرجان نگاه میکنم.
-اونوقت که سارای من رو زیر مشت و لگدش له میکرده، که باید شیشه بکشه، کدوم گوری بودی پتیاره؟ اونوقت که من در حال مرگ تو خونهی تهرون پیداش کردم کدوم جهنمی بودی؟ اونوقت که مرد و زنده شد تا بچهش رو بندازه و نیفتاد، مثه داداش کونیت تو بغل کدوم هرزهایی بودی؟ اونوقت که بعد از کورتاژ تموم ملافههای تخت غرق خون بود کدوم مهمونی در حال جور کردن دختر برا داداش جونت بودی؟ بخدا حیف که زنی و گرنه گردنت رو میشکستم. چشمات رو به همه چی بستی و فقط این میمون معتاد رو میبینی؟
گریه ی مرجان شدیدتر شده. لابه لای گریههاش با صدای مبهم میگه: بخدا فقط همین کثافت از همهی زندگی برام مونده. هرچی بگی حق داری. هرچی بگی هستم. اما منم یه دختر تنهام، که نمیدونم چه غلطی باید بکنم. منم درک کن. میگند خیلی مردی. همه میگند مردتر از شهروز ندیدیم. پس منم درک کن. پس در حق منم مردی کن.
-بذارم راست راست راه بره و هر گهی میخواد بخوره و اونوقت که گیر میافته تو با اشک و آه و ناله بیای پیش مرگش بشی؟ اونوقت مردی کردم؟ اونوقت شهروز میشه مرد؟ سگ برینه تو این اقبال من، که همه عمرم رو با شنیدن مردی کن مردی کن نابود کردم به پای یه مشت بیمار روانی. فرخی باز به حرف میاد ومیگه:
حرص نخور بابا میدونم عصبانی. بیا من رو برسون دفتر و برو. این پسره که برا روندن ماشین استخدام کردم، امروز نیومده. منم سختمِ رانندگی کنم. آروم که شدی بیا دفتر کارت دارم.
******************************************
اصلا حال خوشی ندارم. دارم تو مسنجر چتهای قبلم با پرتو رو میخونم. نمیدونم باید گریه کنم یا بخندم! سارا هم تو آشپزخونه سرگرم. بازم آی دی افروز روشن میشه.
سلام دیوونه..
-سلام دختر خارجکی. ههه
کوووفت. من از این کلمه خوشم نمیاد..
-اونوقت من باید از دیوونه خوشم بیاد؟
احمق دیوونه یعنی خیلی دوستت دارم.
-این معنی جدید ابراز علاقهس؟
خب حالا توام. شهروز جون افروز بیا عروسیم.
-هههه. یکی دیگه میخواد یه لقمه چپت کنه به من چه؟
خیلی بی شرمی..
-خب مگه دروغ میگم؟ برا من هی ناز کردی. ههه
وا.. شهروز؟ داری جدی این حرفا رو میزنی؟
-خب مگه من دل ندارم؟
گمشو.. تو اصلا درمورد من اینجوری فکر نمیکنی.
-کی گفته؟ هههه
شهروز جون افروز اذیت نکن.. اه
-ههههه.
کوووفت. روانی. اصن خوشش میاد بره رو اعصاب آدم.
-ههه. تحفه چه به خودشم گرفته. دختر قحط که چشمم دنبال تو باشه؟
نخیر من تو رو خیلی خوب میشناسم. میگم خبر مرگت پاشو بیا عروسی.
-قول نمیدم..
جون افروز بیا دیگه. بخدا دلم برات تنگ شده. الان سه سال دیگه ندیدمت. تازه بعد عروسیام که میرم لندن. خب بیا تا قبل رفتنم ببینمت دیگه.
-سعی میکنم.
مرررگ. بخدا اگه نیای من میدونم و تو.
-واااای افروز دست بردار. اگه بتونم میام.
خیلی بدی.. همهاش بد اخلاقی میکنی. اصلا به درک. میخوای بیا نمیخوای باید بیای. منتظرتم و آی دیش رو خاموش میکنه.
گوشیم زنگ میخوره. نگاه میکنم میبینم سروشِ. خنده مینشینه رو لبام. خط رو باز میکنم.
-سلام دراز بی خاصیت.
سلام. الهی قربون صدات برم دادا. از همینجا دستت رو میبوسم و میزنه زیر گریه.
-عه! چته سروش؟
همینطور که عین پسر بچهها گریه میکنه میگه: تو دیدیش؟ چه شکلی بود؟
-هههه. چه مرگته. مثه همه پیرمردای دیگه.
وای دادا نمیدونی چه حالی دارم.
-آروم باش. پشت تلفن اسم نیاری.
نه حواسم هست. فقط میخوام پرواز کنم.
-پس چرا خبر مرگت گریه میکنی؟
از خوشحالی دادا. از خوشحالی.
-خیلی خب رو خط نمون. خودم باهات تماس میگیرم.
چشم. قربون مرامت برم. چشم. هر چی تو دستور بدی.
-کرخره خودت رو لوس نکن. قطع کن..فعلا
ادامه داد..
داروک
آی دی تلگرام
@shahrooz_shahrooz
ارسالها: 289
#38
Posted: 8 Jun 2024 00:17
ماه و پلنگ (قسمت دهم) نوشته ی داروک..
لباسهام رو از کمد بیرون کشیدهام و ریختهام کف اتاق. هاج و واج دارم نگاهشون میکنم. دیگه چیز حسابی توشون نیست! سارا وارد اتاق میشه و تعجب میکنه.
ئه! چرا اینجوری کردی؟
برمیگردم تو صورت مهربونش نگاه میکنم و جواب میدم: لباس ندارم.
یعنی چی؟
-میخوام برم عروسی.
واقعا میخوای بری عروسی افروز؟!
-آره. چون میخواد بره از ایران. نمیشه دلش رو شاد نکنم.
خب بریم لباس بخریم.
-با کدوم پول؟
پول نداری؟
-دارم، اما نه اونقدر که بخوام لباس بخرم و همینطور کادو بدم.
هاهاها.. زندگی بیریخت داروکی.
-کوووفت، من رو مسخره نکن.
واقعا گاهی با خودم فکر میکنم، که مثلا تو یه جایی غیر از دفتر مجله و نوشتن سرکار بری و پول دربیاری. اما..
-اما چی؟
همینطور که لباش رو از روی تفکر عمیق بهم فشار داده، یکی از ابروهاش رو بالا میبره مستقیم توی چشمام نگاه میکنه و میگه: هیچ جوری نمیتونم توی ذهنم جفت و جورش کنم که شهروز سرکار میره، مثه همه مردای دیگه. تو لعنتی ساخته شدی فقط برا تنه لشی. وشروع میکنه بلند خندیدن.
-سارا اگه یه کلمه دیگه زر بزنی خودم خفهت میکنم.
خب واقعیت رو گفتم. خم میشم یه لنگ کفش از تو لباسا برمیدارم، تا خدمت این بچه پرو برسم. همینطور که قهقه میزند، پا میذاره به فرار.
واقعا بی فایدهس چیزی از توی لباسها در نمیاد، که دلم بهش خوش بشِ. اما چارهایی هم نیست. یه پیراهن و شلوار سرمهایی از تو لباسها جفت و جور میکنم و میبرم که اتو کنم. سارا ازم میگیره و میگه: بده به من برات اتو میکنم.
-زحمتت نشه بچه پرو؟
در جوابم فقط میخنده!
*****************************
طبق قرارم با فرخی اومدم دفتر مجله و چون مهمون داره نشستهام پشت در اتاقش، تا موقعیت فراهم بشِ.. یه شماره از مجله رو برداشتم و دارم میخونم.. صدای مرجان رو میشنوم.
سلام عرض کردم.
سرم رو بلند میکنم، میبینم شیک و تمیز جلوم ایستاده. با مانتوی آبی روشن و یه شال سفید. یه آرایش ملایمی هم داره که بدکش نکرده.
-سلام خواهر فداکار.
لبخندی مینشینه رو لباش، میگه: اجازه میدید؟ و به صندلی رو به روم اشاره میکنه.
همینجور که نفس عمیقی که معناش بیچاره گی میکشم بهش اشاره میکنم و میگم:
-بفرمایید..
مینشینه رو به روم. عطر خوشبویی زده. یخ. داروکی داره تو مغزم زر زر میکنه:
اوف شهروز چه تیکهایی این دختره! چشماشو ببین. رضایت ازش میباره.
-خفه شو آشغال. تو هر کی رو میبینی دلت میخواد.
من؟ عجب پفیوزی هستی! این فکری بود که خودت الان با خودت کردی.
-ای خدا من رو از دست این یکی نجات بده.
حالا زیادم که بد نیست. چی میخوای مگه؟ هم خوشگل هم تروتمیز. الان هم که دیگه فکر میکنه کون آسمون سوراخ شده و حضرت شهروز ازش افتاده پایین. سپس میخنده و میگه: راستی فکرش رو بکن. حضرت شهروز. منجی عالم بشریت. و باز قهقهه میزنه!
-گفتم خفه شو آشغال.
لامصب باهاش سر بخور دیگه. دختر به این خوشگلی. تازه میتونی تلافی سارا رو سر این دربیاری.
از این فکر چندشم میشه. دندونام رو روی هم فشار میدم. صدای مرجان من رو به خودم میاره.
دماغ میلاد شکسته.
-هه. باید کمرش رو میشکستم..
آهی میکشه و ادامه میده: درکتون میکنم. اما من یه فکر خوب دارم.
مجله رو میندازم روی میز جلوم و تو چشماش زل میزنم و میگم: خب؟
همینطور که از شرم نگاهش رو به مجلهایی که من انداختم رو میز دوخته و ابروهاش رو در هم کشید، معترض میگه: نمیشه اینقدر سرد و بیتفاوت رفتار نکنید؟ اه، دارم سعی میکنم خرابیها رو درست کنم و کوتاهیهای قبلم رو جبران. پس خواهش میکنم یکم به حرفها و افکارم اهمیت بدید. توی این مدت که هر توهینی خواستید بهم کردید و به هر چیزی خواستید متهمم کردید. از آدم بی مسولیت گرفته، تا بغل خوابی با هرزهها. که حتما معنیش هرزه بودن خودمم هست.
داروک میگه: خاک تو سرت شهروز. دلشم شکستی. راست میگه دختره.
احساس شرمندگی دارم! نگاه تند و طلبکارانهام رو از روش برمیدارم و میدوزم به همون مجلهی روی میز که عکس امام جمعه ی اصفهان روش و تیتر زده، که با مساله ی حجاب باید با قوهی قهریه برخورد کرد. یه جورایی تو دلم خالی میشه. قوه ی قهریه چیِ دیگه؟! مگه تا حالا برای مساله ی حجاب با ناز و نوازش رفتار میکردند؟ نگاه میکنم به صورت مثه دیوش.. با خودم فکر میکنم زن بیچاره ش چطور شب میتونه کنار این هیولا با این ریخت و قیافه ی کریه بخواب؟!
داروکی میگه: مرتیکهی عوضی حواست کجاست؟! جواب این دختره رو بده.
به خودم میآیم و با همان شرمندگی پاسخ میدهم: بابت حرفایی که از روی عصبانیت زدم عذرمیخوام. به هیچ وجه اعتقاد واقعیم اون حرفا نیست. برعکس از نگاه من شما خانوم محترم باوقار و زیبایی به نظرم میایید.
داروکی قهقهه میزنه و میگه: راستی که پرتو خوب میشناختت، که میگفت: "بیشرفترین آدمی هستی که تو زندگیش میشناسه." با همین حرف دختره رو تور کردی کثافت.
-خفه شو داروکی. تو که خودشیفتگیت از منم بیشتر شده. از بس بهت رو دادم فکر میکنی واقعا خری هستی!
صورت مرجان از شرم برافروخته شده و لبخند کمرنگی روی لباش نشسته.
-خب حالا فکرتون رو بگید؟
نفس عمیقی میکشه و سعی میکنه رو افکارش مسلط بشه. یکم نگاهش رو به جایی نامعلوم میچرخونه، که بیشتر حالت دلبری داره و سپس شروع میکنه حرفزدن.
ببینید آقا شهروز، یبار این دوتا با هم بودند. بدون هیچ قید و شرط و قراردادی. خب نتیجهاش این شد که حالا میبینیم. میدونم که سارا له شده. من خودم یه زنم و خیلی خوب میفهمم چطور غرور یه زن پامال میشه و فکر میکنم که این داداش احمق من بهترین دختری که میتونست تو زندگیش داشته باشه رو له و لوردهاش کرد. اما بنظرم هنوز فرصت جبران هست و میشه با بزرگتری و هدایت صحیح یبار دیگه به با هم بودنشون فرصت داد. به اضافه اینکه، میلاد خیلی عوض شده. مخصوصا تو این چند روز. روزیکه از مرز برگشت اصفهان، هنوز باد توی دماغش بود و میگفت: قصد داره در صورت مزاحمت براش از طرف شما، جلوتون سفت و سخت بایسته. خدا شاهد که من چقدر حرص خوردم.
به اینجا که میرسسه بغض گلوی مرجان رو میگیره و چشماش پر از اشک میشه. نفسش رو حبس میکنه که اشکش سرازیر نشه. چند لحظه مکث میکنه و ادامه میده:
اما دو روز بعدش نمیدونم چی شد که شب از بیرون برگشت خونه و رفت تو اتاقش و در رو بست. به نظر داغون میومد. فکر کردم شاید دوباره رفته دنبال شیشه بازی. داشتم سکته میکردم. بی هوا رفتم در اتاق رو باز کردم. دیدم نشسته تو تاریکی. چراغ رو روشن کردم. دیدم صورتش خیس اشک. ترسیدم. پرسیدم: باز چه غلطی کردی؟
دیدم حالش بدتر شد و گفت: مرجان من خیلی پستم. به خاک مامان برا جبران اشتباهم در حق سارا هر کاری لازم باشه میکنم. فقط کمکم کن.
بازم مرجان سکوت میکنه و چند قطره اشکی که از چشماش بی اراده سرخورده پایین رو با دستش پاک میکنه و ادامه میده: آقا شهروز باور کنید خیلی پشیمونه. میلاد من مثه قبل نیست. من این بچه رو بزرگ کردم. حرفم رو بپذیرید و اجازه بدید یبار دیگه خودش رو نشون بده. من به شما قول میدم که خیلی زود نظرتون عوض بشه درموردش.
همین وقت منشی فرخی میاد نزدیک و میگه: آقای فرخی گفتند تشریف ببرید داخل.
تو چشمای مرجان نگاه میکنم و میگم: امیدوارم همین باشه که شما میگید. از جام بلند میشم که برم اتاق فرخی. مرجان هم از جاش بلند میشه و میگه: یه خواهش دارم.
-بفرمایید؟
میشه خواهش کنم فردا شب برا شام با سارا تشریف بیارید خونهی من؟
-به چه مناسبت؟
دستپاچه میشه و میگه: میخوام خود میلاد حرف بزنه.
یکم فکر میکنم. یه جورایی قلبم به آرامش رسیده. میگم: "باید با سارا حرف بزنم.. اگه موافق بود خبر میدم" و سپس باهاش وداع میکنم و میرم داخل اتاق فرخی.
توی اتاق فرخی به غیر از خودش سه نفر دیگه هم حضور دارند. فرخی طبق روال همیشه از جاش بلند میشه و میاد طرفم و من رو بغل میزنه و صورتم رو میبوسه و خطاب به اون سه نفر میگه: من پسری ندارم. اما شهروز سالهاست که برام حکم اون رو داره. به اون سه نفر ادای احترام میکنم و با دوتاشون که مرد هستند دست میدم و ارادت ویژه خدمت اون یکی که خانوم موقر و موجهی به نظر میاد ارائه میدم. فرخی به من و اون سه نفر تعارف میکنه برای نشستن.
وقتی روی صندلی جای میگیرم و نگاهی کنجکاوانه به صورت اون سه نفر میندازم با لبخند مهربون اون خانوم مواجه میشم، که بدون درنگ شروع میکنه حرفزدن.
خوبید آقای....
-ارادت دارم خانوم.
فرخی معرفی میکنه: خانوم موحد. آقای شریعت و آقای سعادت از روابط عمومی صدا وسیما.
یه جواریی میفهمم باید خودم رو جمع جور کنم. خانوم موحد خطاب به من ادامه میده: غرض از این جلسه اینِ که ما با شما آشنایی بیشتری پیدا کنیم. حقیقتش من نوشتههای چند سال پیش شما رو توی این مجله خوندم و بعد با همکارهام درمورد نوشتههاتون صحبت کردم و بعدا نوشتههای دیگری در جاهای دیگه ازتون خوندم. به اینجا که میرسه بهم یه چشمک معنادار میزنه و میخواد ادامه بده، که فرخی با تعجب میگه: ئه! شهروز کجا دیگه مینویسی؟
قلبم به تپش افتاده! میخوام حرف بزنم، که خانوم موحد میپره وسط حرفم و میگه: جناب فرخی نوشته های آقای.... توسط یکی از دوستام به دستم رسید. نوشتههای شخصیشون بود که لطف کرده بودند و داده بودند به دوستم.
دیگه مطمئن میشم که این خانوم دقیقا میدونه داره چیکار میکنه و چی میگه! نترسیدهام. اما هیجان دارم..
بعد دوباره من رو مخاطب قرار میده و میگه: آقای..... نظر من اینِ که به راحتی توانایی نوشتن فیلمنامه رو دارید. حقیقتش اومدیم اینجا، تا ازتون دعوت کنیم، که برای صدا و سیما سریال بنویسید. سپس سکوت عجیبی حاکم میشه و خانوم موحد با کج کردن سر و اشارهی ابرو خواهان جواب از من میشه!
من که تقریبا تو حالت شوکم. متوجه میشم اداره کردن این جلسه رو به این خانوم سپردند، که اعتماد من رو راحتتر جلب کنند. یکم جابجا میشم و سعی میکنم رو افکارم مسلط بشم، تا بتونم جملههایی که میخوام رو بگم.
-من نمیدونم شما چطور به این نتیجه رسیدید. اما نوشتههای چند سال پیش من تو همین مجله، خیلی مبتدی و آماتور. در حدی نیست که کسی ازش نتیجه ی این رو بگیره که من میتونم حتی فیلمنامه بنویسم و درمورد نوشتههایی که میگید از طرف دوستتون به دستتون رسیده، باید عرض کنم، بنده به هیچ عنوان نوشتهایی به شخصی ندادهام و مطمئنا شما بنده رو با شخص دیگه اشتباه گرفتید.
خانوم موحد لبخند زیرکانهایی میزنه و دست میکنه توی کیفش و چندتا برگه از کیفش بیرون میکشه و میده دستم و میگه: مطالعه بفرمایید.
نگاه میکنم روی برگهها و چندتا جملهاش رو میخونم.. وقتی دارم اینکارو میکنم، متوجه میشم که خانوم موحد گوشیش رو از کیفش بیرون میاره و با اون ور میره و چند لحظه بعد اون دوتا آقا گوشیاشون رو چک میکنند. میفهمم که بهشون پیام داده. توی برگهها قسمتی از عصیان! جایی که میرم حافظیه. نوشته: دست میکنم توی کولهام و بطری کوچیک عرقی که به همین نیت با خودم آوردم رو بیرون میکشم. به حافظ سلامتی میدم و میرم بالا.. یه ضرب نیمهی بطر سیصد سی سی رو خالی میکنم. به سرعت الکل وارد رگهام میشه و کرختی باحالی توی تنم مینشینه. چند تا دونه خیاری که صرفا برای این کار با خودم آوردم رو از کوله در میارم و یدونهاش رو میچپونم تو دهنم، تا شاید کمی تندی عرق رو ببره.
اونقدر دلم گرفته، که حس میکنم سینهام سنگین.. چند دقیقه ساکت کنار قبر در حالی که تکیه دادم به ستون مینشینم و سعی میکنم غزلهایی که به سقف نوشته شده رو بخونم. اکثرشون رو از حفظ دارم. باز بطریعرق رو به دهنم نزدیک میکنم و یبار دیگه مقدار زیادیش رو به معدهام هدایت میکنم و باز خیار و باز کرختی بیشتر و حزن بیشتر. حلق و گلوم آتیش میگیره. اما اونوقت صبح روی اونهمه کله پاچه عرق خوردن، یه حال خوبی داره، که دارم ازش لذت میبرم. رو به حافظ میکنم و میگم: حضرت حافظ من با می اومدم. مطربش باتو.
هنوز جملهام تموم نشده، که صدای ظریف سه تار به گوشم میرسه! به دنبال صدا نگاه میکنم. میبینم اونطرف مقبره تو ردیف پایین پلهها، جوونی با ریش و موی بلند داره ساز کوک میکنه! قلبم فرو میریزه! کولهام رو برمیدارم و میرم طرفش. وقتی دارم از کنار مقبره رد میشم، نگاهی به سنگش میندازم و به طعنه بهش لبخند میزنم و میگم: تو دیگه کی هستی!
با دلخوری برگهها رو میندازم روی میز. همین وقت اون دوتا آقا از جاشون بلند میشند و خطاب به فرخی میگند: "با اجازتون ما رفع زحمت میکنیم. کاری پیش اومده که باید برگردیم اداره. خانوم موحد خودشون با آقای..... صحبت رو ادامه میدند" سپس خیلی سریع با من و فرخی دست میدند و اتاق رو ترک میکنند.
خانوم موحد به حرف میاد و میگه: خب نظرتون چیه آقای داروک؟
میبینم فرخی گوشاش تیز میشه. من که کلافه شدهام، با یکم تندی میگم: این نوشتهها مال من نیست خانوم محترم.
باز ابروهاش رو بالا میندازه و میگه: بهتون نمیاد ترسو باشید.
از حرص دندونام رو روی هم فشار میدم و ناخودآگاه چشمام میره طرف فرخی که تو دهن خانوم موحد زلزده. گویی خانوم حال من رو درک میکنه و برایی همین فرخی رو مخاطب قرار میده و میگه: جناب فرخی اجازه میدید من با ایشون چند کلمه خصوصی حرف بزنم؟ فرخی که حس کنجکاویش تحریک شده، با کمی اکراه میگه: "بله چرا نمیشه و از جاش بلند میشه و از اتاق بیرون میره.
خانومه با چهره ی خندون و پیروزمند با لحن خودمونی میگه: بهم اوکی میدی یا به جمهوری اسلامی بفروشمت؟ هههه
من بدون معظلی خانوم موحد رو مخاطب قرار میدم و میگم: خانوم محترم این بار اول نیست که چنین تقاضایی ازم میشه. چند سال پیش توی نت از طرف صدا سیما ازم دعوت به همکاری شد. شاید نون جمهوری اسلامی از گلوی شما پایین بره، اما تو گلوی من گیر میکنه. خفه م میکنه. متوجهی منظورم هستید؟
اونوقت تا کی میخوای توی سایتهای سکسی و فیسبوک ارائه ی افاضه کنی؟ خجالت نمیکشی؟
-هه، ترجیح میدم که توسط تو و امثال تو به واسطهی نوشتنم توی سایت سکسی تحقیر بشم، تا اینکه خودم رو بفروشم به صدا سیما.
اونوقت چی میشه؟ حس خود بزرگ بینیت ارضا میشه؟ دلت خوش میشه که مخاطبینی که حتی نمیدونند کی هستی بگند داروک آدم بزرگی؟ این میشه برا تو شهرت؟ این برا تو نون و آب میشه؟
-من نه دنبال شهرتم نه نون و آب. اشتباه شما خودفروختهها اینِ که میخوایند همه چی رو با شهرت و نون و آب بسنجید.
اوه مثه اینکه اشتباه میکردم، که از ترس داری خودت رو انکار میکنی.
-به قول اون هنر پیشه دوست داشتنیِ، ببین عزیز دل برادر، اشتباه گرفتی. شنیدی بوی کباب میاد، اما نمیدونی خر داغ میکنند. اول حرفام گفتم اشتباه گرفتی. اگه با شعور باشی میفهمی که رو حرفم هستم. بیشتر از این هم وقتت رو تلف نمیکنی.
عجب آدم سرتقی هستی. دیوانه زندگیت عوض میشه. به یه اسم و رسمی میرسی. اونجوری هم میتونی خودت رو مطرح کنی.
-هه، چجوری؟ اینکه بیام سریال مذهبی براتون بنویسم؟ ماه رمضون؟ هر شب؟ یا برا انرژی هستهاییتون مایه بذارم؟ نه خانوم جون. من نه به مذهبتون اعتقاد دارم و نه انرژی هستهاییتون. اشتباه گرفتید و از جام بلند میشم و با نزدیک کردن نوک انگشتام به شقیقهام براش ادای احترام میکنم و میگم: البته این احترام هم به حکم زن بودنته. خوشباشی خانوم روابط عمومی و از اتاق بیرون میام. فرخی داره با منشی حرف میزنه. با دیدن من میاد طرفم و میگه چی شد پسر؟
-هیچی آقا. این بابا من رو با یکی دیگه اشتباه گرفته.
ئه! منم بهشون قبل اومدنت گفتم: "اگه شهروز جایی بنویسه حتما من خبردار میشم" راستی ببین مرجان چی میگه. یبار به حرفش گوش بده.
-امروز باش حرف زدم. باید با سارا حرف بزنم.
اوکی عزیزم. هرجور صلاح میدونی. من بهت اعتماد دارم.
-لطف دارید آقا، با اجازه من رفع زحمت میکنم.
مواظب خودت باش عزیزم.
-چشم.
توی مسیر برگشت به خونه، یک جفت جوراب میخرم. آخه میخوام امشب برم عروسی افروز. رو ساعت گوشیم نگاه میکنم، چیزی نمونده تا نه صبح. باید زود برم و آماده بشم برای رفتن به تهران.
ادامه دارد..
داروک
آی دی تلگرام
@shahrooz_shahrooz
ارسالها: 289
#40
Posted: 10 Jun 2024 21:01
ماه و پلنگ (قسمت یازدهم) نوشته ی داروک..
سلام شهروز جان.
-سلام عزیزم. صبا خانوم امروز چطور؟
خیلی خوبم.
-واقعا؟
اوهوم. مگه میشه با تو باشم و بد باشم؟
-دلبری نکن پدرسوخته. میدونیکه هلاکتم.
دوباره جوزده شدیا. آخه من به چه درد تو میخورم؟ عین یه تیکه گوشت بی مصرف شدم.
-خب، باز شروع نکنیا و یه شکلک عصبانی براش میذارم، که فکر کنه ناراحتم کرده.
باشه بابا، اگه دل تو با این چیزا خوش میشه؟ من خفه میشم.
-ای خدا باز این از روی دنده چپ بیدار شده. صبا من دارم میرم تهرون.
ئه! تصمیم گرفتی بری عروسی افروز؟
-آره. اونهفته که زنگ زد خیلی ناراحت شد گفتم نمیام. داره میره از ایران. کاری که از دستم براش برنمیاد. دلش به این خوش که من برم عروسیش.
اگه یه روزی بتونم روی پاهام بهایستم، دونه دونه گیسهای این دخترای دور و برت رو میکنم.
-دخترهی حسود. اینجوری حرف نزن.
حالا نگران نشو. من هیچ وقت نمیتونم روی پاهام بهایستم. خیالت راحت باشه. تو خری که دلت رو به من خوش کردی.
-امروز تصمیم گرفتی که سفت و سخت حالم رو بگیریا!
نه بخدا. من کی باشم که بخوام ناراحتیت رو ببینم؟ اما خب خیلی زور بهم میاره میبینم اینجا روی این ویلچر بی مصرف نشستم و اونهمه دخترای رنگ و وارنگ دورت رو گرفتند.
-حالا نه اینکه منم اهل مراودهام؟
دلت که میخواد.
-مرده شو اون زبون تند رو نبره.
هه، قبل اینکه تو نفرین کنی از کار افتاده.
-صبا بسه. امروز چه مرگته قربونت بشم؟
هههه، نه به چه مرگته، نه به قربونت بشم.
-آخه داری بی جهت اوقاتمون رو تلخ میکنی، اه.
باشه باشه ساکت میشم.. تو هم برو به کارات برس تا دیر نشده حرکت کنی. فعلا بای.
-صبا؟ صبا؟
اما چراغ آی دیش خاموش میشه و انگار تو دل من یه حفره ایجاد میشه.
***********************************
مثه بیشتر مواقع ترمینال جنوب پیاده میشم و یجورایی گیج میزنم. روی ساعت نگاه میکنم، شش بعد از ظهرِ. آخرای پاییز و هوا سرد شده. کاپشنم رو تنم میکنم و میرم طرف خیابون.
در خونهی افروز بازِ و من یبار زنگ میزنم. اما کسی از آیفون جواب نمیده! دوباره زنگ رو فشار میدم. اما بازم خبری نمیشه! از توی حیاط سر و صدا میاد. آروم در رو که نیمه بستهس باز میکنم و سرک میکشم. کاترینا رو میبینم، که داره با چندتا خانوم آقا حرف میزنه. در واقع داره دستور میده. نگاهش با من گره میخوره و کلام تو دهنش خشک میشه. کلا رشتهی کلام از دستش در میره و با صدایی شبیه به آه کشیده و با همون لهجهی بامزهش میگه: شهروز.
سپس میاد طرفم. با لبخند و بشاش. وقتی به من میرسه دستش رو بلند میکنه تا دست بده و وقتی دستش رو میگیرم آروم و مهربون آغوشش رو باز میکنه و آهسته من رو کمی به خودش فشار میده و گونهام رو میبوسه و میگه: "باورم نمیشه اومدی. صبح افروز خیلی گریه کرد. میگفت شهروز دیگه نمیاد. بهش گفتم زنگت بزنه. گفت من بهش دیگه زنگ نمیزنم. اگه براش ارزش داشتم با اون چندبار که زنگ زدم حتما میومد." سپس دست من رو میگیره و میکشه به طرف ساختمان.
-افروز کجاست؟
آرایشگاه.
-آهان.
همین وقت پسری که شاید چهار یا پنج سال از من جوون تره، از ساختمان میاد بیرون. خوش تیپ و بلند بالاس. با کت و شلواری به رنگ سیاه و یه پاپیون انگلیسی. کتی با صدای بلند میگه: سیاوش شهروز اومده.
از اسمش میفهمم که داماد همین آقاست. برام جالب که سیاوش گل از گلش میشکفه و همینطور که داره به سمتمون میاد با صدای بلند میگه: "ایول داداش. ایول به مرامت. چقدر خوب کردی اومدی" و چند قدم مونده به من دستش رو بلند میکنه و گرم و صمیمی دستم رو فشار میده و صورتش رو میاره جلو تا ایشونم گونهام رو ببوسه و ادامه میده: افروز خیلی خوشحال میشه که اومدی. خیلی کار خوبی کردید.. من عذرخواهی میکنم. باید برم دنبال افروز و بعد بریم باغ. یکم دیر شده. ایشالا توی باغ درخدمتم.
-خواهش میکنم. به کارتون برسید.
کتی باز دست من رو میگیره و به دنبال خودش میکشه طرف ساختمان. سیاوش هم با عجله دست میده و میره.
کاترینا من رو میبره به همون اتاقی که چند سال پیش شب رو توش استراحت کردم و میگه: دیگه خودت که میدونی چجوریِ. من میرم آماده بشم که بریم باغ.
-مگه تو نمیری دنبال افروز؟
نه، قرار شده هیچکس نره. تو آماده شو تا نیمساعت دیگه با هم میریم باغ.
-باشه.
پس زود آماده شو پسر.
تنها که میشم، یه نگاه به فضای اون میندازم. همچنان همه چیز مثه قبل. ساکم رو میذارم گوشهی اتاق و مینشینم لبهی تخت. خاطرات آخرین روزی که تو این خونه بودم مثه فیلم از جلو چشمام در حال رد شدنِ.
داروک میگه: خیلی سخت، اما سخت نگیر. حرف دایی یادت نره. تقدیر رو با تدبیر نمیشه عوض کرد.
لبخند مینشینه رو لبام و جواب میدم: میدونی؟ یه چیزی این وسط جور در نمیاد. من هنوزم تو بازیم. یعنی حسم این رو میگه.
آره میدونم منظورت چیِ. پرتو تو جلد صبا و تصادف و ضایع نخاعی و از دست دادن حنجره و زنگ زدن شهره و نبودن خونواده پرتو و و و و یعنی چی آخه؟
-اوهوم. نمیتونه همه چی اینقدر با هم جور باشه. یه جای کار میلنگه.
گوشیم شروع میکنه زنگ خوردن. نگاه میکنم رو صفحهش که نوشته: مرجان درخشنده.
داروکی میگه: شهروز غلط نکنم خانوم دلش گیر کرده هه.
-خفه شو خودشیفته بد دک و پوز. خط رو باز میکنم.
-بله؟
سلام شهروز خان.
اولین بار که به اسم کوچیک خطابم میکنه! صداش هم مثه صورت و اندامش ظریف. قبلا توجه نکرده بودم! سعی میکنم همون لحن خشک و خشن و رسمی رو حفظ کنم.
-سلام خانوم درخشنده
مرجان ادامه میده: حالتون خوبه؟
لحن کلامش لوندی داره. جلف نیست. اما هیجان دخترونه داره! برای همین بدم نمیاد.
-سپاسگزارم. شما خوبید؟
آهی کوتاه میکشه و ادامه میده. به لطف شما منم خوبم. من امشب برای شام منتظرتونم.
یاد دعوتی که از من و سارا کرده بود میافتم.
-ای وای.
چیزی شده شهروز خان؟
-راستش من کلا فراموش کرده بودم و الان هم تهران هستم. باید ببخشید.
برای چند لحظه سکوت میکنه. حس میکنم خورده تو پرش. سینهاش رو صاف میکنه و با لحن تمسخر آمیز میگه: هه، مگه شما عذرخواهی هم بلدی؟
حالا من از لحن کلامش جا میخورم! دنبال جواب میگردم که ادامه میده:
اشکال نداره جناب مغرور. با اینکه من کلی تدارک دیده بودم.
-من به شما قولی ندادم که میایم. گفتم باید با سارا صحبت کنم.
خب؟ اونوقت با سارا صحبت کردید؟
دیگه به تته پته میافتم!
-راستش میخواستم، اما.. ای وای چی بگم؟ وای باور کنید.
میپره وسط حرفم و میگه: تا حالا شده تو زندگیت مسائل رو از دید دیگران هم نگاه کنی؟
میخوام جواب بدم که فرصت نمیده.
تا حالا شده یکم از اون جایگاه پر افاده ذهنیت بیای پایینتر و سعی کنی این رو درک کنی که تو بهتر از بقیه نیستی؟
لحنش تند و جسور. بازم فرصت حرف زدن بهم نمیده و میگه: تا حالا شده با خودت فکر کنی، یکی که توی یه موضوع تقصیری داشته، اما منظوری نداشته، حالا که پشیمون شد و قدم پیش گذاشته رو از دید یه مقصر نگاه نکنی و بابت پذیرش اشتباهش بهش احترام بذاری؟
من همچنان ذهنم قفل شده و جوابی پیدا نمیکنم. با این حال میگم: مرجان خانوم.
اما بازم میزنه وسط حرفم و میگه: اصلا تا حالا شده تو زندگیت برای آدما احترام قائل بشی؟ ولشکن. اصلا تو دخترا رو آدم حساب میکنی؟
دیگه واقعا درمونده شدهام از جواب و مرجان با همون لحن و با همون گستاخی ادامه میده: خیلی هم مردی تو وجودت نمیبینم. اونقدرا که میگند نیستی. مرد اونه که برا همه ارزش قائل باشه. نه فقط برا اوناییکه تو زندگیش نقشای خوب بازی کردند. خدانگهدار جناب...... و ارتباط رو قطع میکنه!
هاج و واج دارم به صدای بوق بوق قطعی خط گوش میدم و به داروک میگم: این الان به من چی گفت؟! نه این الان به من چی نگفت؟ دیگه چیزی نموند که بگه!
گوشی رو میندازم روی تخت و ولو میشم. چشمام رو میبندم و سعی میکنم ذهنم رو خالی کنم.
نمیدونم چه مدت تو این حال میمونم، که صدای کاترین رو میشنوم که میگه: تو که هنوز آماده نشدی! چرا خوابیدی؟!
چشمام رو باز میکنم، میبینم تو آستانهی اتاق ایستاده. لبخندی میزنم و دستام رو به طرفش باز میکنم و میگم کتی یکم بیا بغلم کن.
چشماش رو با تعجب گشاد میکنه، لبخند شیرینی مینشینه روی لباش و و کشیده میگه: شهروز حالت خوبِ؟
-نه کتی، اصلا خوب نیستم. برا همین بغل میخوام.
پسرهی هیز! چشمت دنبال مامان دوستتِ؟
-کتی تو که مامان افروز نیستی، بیا بغلم کن بابا.
آروم میاد و کنارم روی تخت مینشینه. همچنان لبخند خوشگلش روی لباش و چشمای سبزش برق تعجب داره. گوشههای چشماش خطهای ریزی افتاده. با اینکه زیباش کرده، اما نشونهی میانسالیشِ.
دستام رو از هم باز میذارم روی تخت. مثه صلیب.
کاترینا انگشتای ظریفش رو میاره و میکنه لای موهام و میگه: تو حالت خوب نیست، میفهمم.
فقط بهش لبخند میزنم.
چشماش اشکآلود میشه و بغض میکنه.
-چته بانوی انگلیسی؟
افروز داره میره. من دیگه افروز رو نخواهم داشت.
با خنده میگم: رفتیم خونه خاله دلمون واشه، خاله چسید دلمون پوسید.
در حالیکه دوتا قطره اشک از گوشه چشماش میغلطه روی گونههای سرخ و سفیدش، سعی میکنه لبخند بزنه. ابروهای باریکش رو در هم میکشه و میگه: اینکه گفتی معنیش چی بود بی ادب؟
دست دراز میکنم بازوش رو میگیرم و میکشمش کنارم. مقاومت نمیکنه و راحت پشت گردنش رو میذاره روی بازوم و به سقف خیره میشه.
-کتی؟
بله؟
-مردی توی زندگیت هست؟
نیم نگاهی بهم میکنه و اخم میکنه و میگه: تو مگه فضولی؟
-آره، دقیقا.
میخنده و میگه: نه شهروز. بعد از ددی افروز من با مردی ارتباط نداشتم.
به پهلو میشم تا صورتش رو بهتر ببینم. بازوم رو از زیر سرش بیرون میکشم و کف دستم را میذارم زیر سرم و به صورتش خیره میشم.
بازم نیم نگاهی بهم میندازه و میخنده و میگه: چرا اینجوری بهم نگاه میکنی؟
-دارم فکر میکنم.
به چی؟
-به اینکه پس چیکارش میکنی؟ و اشاره میکنم به پایین تنهاش.
صورتش برافروخته میشه و میگه: خیلی بیشرمی و باز میخنده.
با اشارهی دست و چشم و ابرو بهش میگم جلق میزنی؟
با همون خنده چشماش گشادتر میشه و میگه: چی داری میگی بدجنس؟
-آره؟ اعتراف کن.
منظورت چیِ؟
-خودتو میمالی؟ و بهش چشمک میزنم.
اونم برمیگرده طرفم و مستقیم توی چشمام نگاه میکنه.
شهروز تو خیلی بدجنس هستی.
-آره خودمم میدونم.
از جام بلند میشم و شروع میکنم پیراهنم رو درآوردن و خطاب به کاترین میگم: کتی از اتاق برو بیرون، تا من برم دوش بگیرم.
همینطور که چشماش رو روی سینه برهنهی من زوم کرده میگه: مردای ایرانی بیشترشون سینهشون مو داره.
-پاشو برو چشم چرونی نکن. منم حالم خوب نیست، یهو یادم میره تو مامان دوستمی.
اما منکه مامان افروز نیستم.
دست میبرم گوشیم رو برمیدارم و برای افروز مسیج میدم.
-افروز خاکتوسرت ننهت یه جقیه.
بلافاصله جواب میاد: شهروز بخدا دست بهش بذاری خودم میکشمت. اون زنیکه حشری رو از خودت دور کن.
گوشی رو میندازم روی تخت و شروع میکنم شلوارم رو درآوردن. کاترین از جاش بلند میشه و میگه: "انگار واقعا باید برم و میخنده." منم وارد حمام میشم.
فضای سالن غرق نور و ملت دارند تو هم میلولند و با موسیقی میرقصند. همه با لباسها و تیپ های شیک و مجلسی. هیچ وقت با چنین فضاهایی مانوس نبودم. کاترین یه ماکسی بلند سیاه پوشیده و به حق که داره تموم تلاشش رو میکنه، تا نقش مادر رو به خوبی ایفا کنه. من روی یه صندلی بلند، کنار بار سالن نشستم و لیوان مشروبم دستمِ. مثل همیشه تلاش میکنم صحنهها رو توی ذهنم حک کنم. البته خیلی هم نیاز به تلاش ندارم.
همین وقت ول وله ایی تو جماعت میافته، که عروس و داماد اومدند. همه جز من به پیشواز میرند و افروز و سیاوش همون وقت وارد سالن میشند. صدای سوت و دست به هوا بلند میشه.
هیچ وقت افروز رو با آرایش ندیده بودم. همیشه صورتش ساده و بدون گریم بود. اما حالا تو اون لباس سفید و با اون گریم، فقط میتونم به این فکر کنم، که زیباییش کم نظیرِ. افروز تیپ مورد پسند من نیست. بلوند و هیچ وقت زن بلوند برای من جذابیت چندانی نداشته. اما باز هم سلیقهی من چیزی از ارزش زیبایی ظاهر و باطن این دختر کم نمیکنه. افروز و سیاوش تقریبا با همهی سالن دست میدند و رد میشند. حتی از برابر من هم فقط با یه خوشآمد گویی و بوسیدن صورتم رد میشه. اما تو چشماش یه برق کنجکاوی شدید موج میزنه.
مهمون ها به فعالیت خودشون برمیگردند و منم باز تو جایگاهی که بودم مستقر میشم و به باده گساری ادامه میدم. این رباعی خیام میاد توی ذهنم
می نوش که عمر جاودانی اینست خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و مل است یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی اینست
کتی میاد کنارم.
شهروز پاشو برقص.
خندهام میگیره.
چرا میخندی؟
دست دراز میکنه و مچ من رو میگیره و از روی صندلی میکشه پایین و میگه: باید برقصی. افروز خوشحال میشه.
دارم باش کلنجار میرم، که سرو کله ی افروز پیدا میشه و خطاب به کاترین میگه: کتی ولشکن. شهروز نمیرقصه. این احمق تو عروسی خودشم نرقصیده.
کتی دست من رو رها میکنه و یکم میکشه عقب. افروز یه نگاه تندی به چشمای من و کاترین میندازه و میگه: شما با هم خوابیدید؟
رنگ کاترین ارغوانی میشه و من نزدیک از خنده بترکم.
یه جرعه از ودکای تو لیوانم سر میکشم و به چشمای فضول افروز خیره میشم.
کتی تته پته کنان میگه: افروز این چه حرفیست؟ من مامی توام.
-افروز مامی خوش سکسی داری.
افروز با اینکه به ظاهر عصبانی، اما خنده ش میگیره و میگه: شهروز تو واقعا با کتی سکس کردی؟
-واقعا که نه، اما خب گناه داره بابا. بعد سرم رو جلو میبرم و آروم ادامه میدم: تا کی جق بزنه طفلک؟
افروز دیگه بلند میزنه زیر خنده و میگه: اینقدر پست و بیشرم نباش. دیگه چهل سالت شده. یکم عاقلانه حرف بزن.
کتی از حرف من هم عصبانی شده و هم خندهاش گرفته.
افروز ادامه میده: شهروز بهم قول بده با این پتیاره سکس نمیکنی.
کتی میگه: من هیچ وقت معنی پتیاره رو نفهمیدم چی هست.
-پتیاره یعنی خیلی زیبا . هه
کاترین مشکوک میپرسه واقعا؟
-آره.
همیشه افروز به من میگه پتیاره. من فکر میکردم حرف زشت بهم میزنه.
-آره یادمه روز اولی هم که دیدمت، افروز همین کلمه رو برات بکار برد.
کاترین با سادگی تمام افروز رو بغل میکنه و میبوسه و میگه: قربونت بشم. تو از همهی دنیا زیباتری.
با تاسف سرم رو برای افروز تکون میدم و میگم: واقعا خجالت داره.
افروز یباره احساساتی میشه و کاترین رو بغل میکنه و میزنه زیر گریه و میگه: من قربون تو بشم که جوونیت رو گذاشتی برای من و صورت کتی رو غرق بوسه میکنه و اشک میریزه!
کاترین میگه: افروز عزیزم، گریه نکن میکاپت خراب میشه.
طبیعی که منم مثل همیشه بغض کنم.
صدای یه مرد بلند میشه. چه خبره مادر و دختر؟
به طرف صدا برمیگردم. همایون رو میبینم. با همون قد بلند و اندام درشت و زیباش و همون صورت و نگاه معصومی که اولینبار دیده بودمش. تو درگیریهای هشتاد و هشت. فقط پخته تر و جا افتاده تر شده.
چشمش به من میافته. میخکوب میشه. برای چند لحظه ساکت و داره به من نگاه میکنه. بهش لبخند میزنم. قدم بلندی برمیداره و من رو تو بغلش میگیره. وای وای. چقدر دلم برات تنگ شده بود مرد.
صورتش رو میبوسم. آروم رهام میکنه. من رو برانداز میکنه و میگه: فقط چند دقیقه دیده بودمت. اما برای همیشه تو ذهن و قلبم جا گرفتی.
-همایون احتمالا گی که نیستی؟ من از همین حالا بگم جوابم نه.
هر سه تایی میزنند زیر خنده.
پسر جوونی حدود سی سال پشت همایون ایستاده. به بلندی همایون، اما با اندام ظریفتر. همایون برمیگرده و دست پسر رو میگیره و شروع میکنه به کاترین و افروز معرفی کردن.
این آقای خوشتیپ آرمین. قرار با هم یه بیزینس راه بندازیم. آرمین با همه دست میده و احوالپرسی میکنه. لهجه اصفهانی داره و این من رو کنجکاو میکنه.
ادامه دارد..
داروک
آی دی تلگرام
@shahrooz_shahrooz