ارسالها: 3080
#71
Posted: 26 Mar 2014 17:38
ثروتمندان حرفه ای هستند و فقرا آماتور!
حرفه ای بودن چیست؟ چگونه می توان حرفه ای شد و به ثروت افسانه ای دست یافت؟ در این مقاله، تصمیم داریم راز واقعی حرفه ای ها را فاش کنیم و ببینیم که آنها چه کار می کنند تا ثروتمند شوند و ما هم از این مدل و الگو استفاده می کنیم و ثروتمند شویم. برای این کار لازم است به تکنیک های موثر حرفه ای ها، به شرح ذیل تسلط پیدا کنیم.
۱ هدفگذاری: اولین و مهمترین ابزار حرفه ای ها، داشتن هدف مشخص، دقیق و معین است. افراد در هدفگذاری به چهار گروه تقسیم می شوند:
گروه اول: هدف مشخصی ندارندو خودشان هم نمی دانند که چه کار می کنند؟ و به کدامین سو می روند؟ آنها همیشه در تکاپو هستند ولی مسیر خاصی را دنبال نمی کنند. افراد دیگری هدف آنها را مشخص می کنند. این گروه، افسار زندگی خود را به دست حوادث و اتفاقات سپرده اند و خود در تعیین آن نقشی ندارند. مسلما کسی که نمی داند به کجا می رود، مقصدی نخواهد داشت چرا که از قبل آن را مشخص نکرده است.
این اشخاص در زندگی خصوصی، امور مالی، روابط اجتماعی، امور شغلی و ... اصلا موفق نیستند و تنها نظاره گر گذشت عمرشان هستند.
گروه دوم: دمدمی مزاج هستند. آنها هر چند وقت یک هدف، برای خود تعیین می کنند و با تمام توانبه طرف آن حرکت می کنند و به محض برخورد با مانع، بلافاصله تغییر جهت داده و به سمت و سوی دیگری حرکت می کنند. اگر زندگی انها را بررسی کنید، می بینید که هر سال چندین هدف را تغییر داده اند و در نهایت هم، نتیجه نگرفته اند، چرا که برای رسیدن به هدف مشخص، انرژی لازم را ندارند و هدف آنها از موانع و مشکلات کوچکتر است و هدف در زاویه دید آنها قرار نمی گیرد.
گروه سوم: کسانی هستند که دارای هدف مشخص و دقیق هستند و برمشکلات متمرکز هستند. آنها به محض اینکه با مانعی برخورد می کنند به جست و جوی علت و دلیل آن می پردازند و اگر چنانچه مقصر، فردی غیر از خودشان باشد، به جای برخورد با فرد، هدف را تغییر میدهند و به سمت و سوی دیگری می روند و وقتی که از آنها علت تغییر مسیر پرسیده می شود با قدرت تمام، بیان می کنند که مشکلات، مانع حرکت آنها شده و راضی نیستند با شرایط موجود ادامه دهند. چرا باید چنین مشکلی برای آنها پیش بیاید. آنها به جای تمرکز بر راه حل، بر مشکل متمرکز می شوند و آنقدر آن را بزرگ می کنند که از پشت آن، هدف را نبینند.
گروه چهارم: گروهی هستندکه فقط و فقط بر هدف تمرکز دارند و غیر از هدف، به هیچ چیز دیگری فکر نمی کنند. برای آنها فرقی ندارد که مانع و مشکل به اندازه یک قلوه سنگ باشد یا به اندازه یک کوه بزرگ، چرا که آنها، آن را از مسیر برمی دارند و ادامه می دهند. هدف آنها بزرگ و غیرقابل تغییر است و با تمام توان به سوی آن حرکت می کنند. اگر به مانعی برخورد کردند، هدف را تغییر نمیدهند و مانع را برطرف می کنند و شاید هم اگر لازم باشد مسیر را تغییر دهند و مانع را دور بزنند. ثروتمندان و حرفه ای ها بدون شک، جزو گروه چهارم هستند و فقرا جزو گروه های دیگر.
۲ تمرکز: دومین مشخصه بارز حرفه ای ها و ثروتمندان، متمرکز بودن بر یک کار است. آنها وقتی که کاری را شروع می کنند، فقط و فقط به آن می پردازند و زمان خود را صرف کارهای دیگر نمی کنند، ضمن اینکه از نظر فکری نیز، دچار حواس پرتی نمی شوند و سعی می کنند به همان کار فکر کنند. تمرکز، دقیقا مانند ذره بینی است که اشعه های نور را جمع و روی نقطه مشخصی هدایت می کند و موجب سوزاندن آن می شود. در حالی که در حالت عادی، این نور نمی تواند دمای محیط را تا درجه اشتعال بالا ببرد.
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ارسالها: 3080
#72
Posted: 26 Mar 2014 17:47
آیا چین یک تهدید است؟
این موضوع نیازی به مقدمه ندارد. مباحثی درباره تهدیدات اقتصادی ویرانگری که ممکن است از ناحيه چین به ایالاتمتحده – یا حتی کشورهای دیگر- تحمیل شود، مطرح شده است؛ بنابراین نگرانی واقعی ما نسبت به قدرت اقتصادی و نظامی چین، چگونه و در چه مواردی باید باشد؟
تجارت به نفع همه است
آیا چین یک تهدید است؟
جواب این است که توسعه اقتصادی چین به خودی خود به هیچ وجه برای ما مضر نیست، بلکه تهدید اصلی مربوط به رفتار سیاستمداران به عنوان پاسخهای بالقوه به توسعه آنان است. در دنياي تجارت آزاد و انزواي سياسي، نميتوان از چين به عنوان يك خطر نام برد.
راههاي مختلفي براي بررسي اينكه آيا چين ميتواند تهديدي براي ايالاتمتحده باشد يا خير، وجود دارد. ما هريك از اين تهديدها را در زير مورد بحث و بررسي قرار ميدهيم.
چين به عنوان يك قدرت اقتصادي جديد
چین به عنوان یک قدرت اقتصادی به طور بالقوه خطرناک دیده میشود، اما بسيار سادهلوحانه است كه فكر كنيم يك كشور ميتواند قدرت اقتصادي كشور ديگري را به تصرف خود درآورد. در واقع چنين چيزي وجود ندارد. يك اقتصاد، مجموعهاي از افراد و مشاغل- و درجات مختلفي از مداخله دولت – است كه با همكاري يكديگر كالاها و خدماتي را توليد ميكنند و سپس اين كالا و خدمات را با كالا و خدمات ديگر و كشورهاي ديگر، مورد مبادله و تجارت قرار ميدهند. اين تجارت شامل مبادلات داوطلبانه، همكاري و منافع متقابل است. هيچ گونه اجباري در اينجا وجود ندارد.
بنابراين يك اقتصاد نميتواند يك قدرت باشد، زيرا مفهوم قدرت براي توليد و مبادله به كار نميرود. توليدات مردم و شركتها نميتواند چيزي را به ديگران تحميل كند. تنها با اتصال به قدرت دولت است كه آنها ميتوانند روي ديگران نفوذ داشته باشند. براي چين كه با ايالاتمتحده يا هر كشور ديگري به لحاظ اقتصادي درگير است، روابط اين كشور بايد به شكل تعامل داوطلبانه باشد و وقتي از اين كشور سخن ميگوييم، منظور صدها ميليون نفر از افراد مختلف است، نه فقط نهادها. در اكثر موارد، تنها افراد و شركتها در توليد درگير هستند و دولتها نقشي ندارند.
تجارت جهاني نيز به همين شيوه كار ميكند. برخي كشورها (مشاغل و صنايع مختلف در داخل مرزهاي جغرافيايي آن كشورها) روي توليد كالاها و خدماتي تمركز ميكنند كه به دلايلي از قبيل جغرافيا، فناوري، بهرهوري و غيره، در توليد آن كالا يا خدمت، داراي مزيت نسبي هستند. سپس آنچه را كه توليد كردهاند با توليدات ساير كشورها مبادله ميكنند. چين در ساخت اقلامي مانند پارچه، پوشاك، تجهيزات پردازش دادهها، آهن و فولاد، داراي مزيت نسبي است. ايالاتمتحده نيز در توليد كالاهايي مانند تجهيزات حملونقل، ابزارآلات و دستگاههاي علمي، تجهيزات مخابراتي، شيميايي و ساير فناوريها، از مزيت نسبي برخوردار است. (لازم به ذكر است كه هر دو كشور در برخي موارد، مراحل مختلف فرآيندهاي توليد كالاهاي مشابه را انجام ميدهند.)
هنگامي كه هر كشور، به توليد آنچه كه در آن داراي مزيت است ميپردازد هر دو كشور، در كل با يكديگر ميتوانند محصولات بيشتري توليد كنند. درست همانطور كه وقتي دو يا چند كارمند، روي يك مسووليت خاص تمركز ميكنند و براي انجام قسمتي از كار تلاش ميكنند، در نهايت نتيجه اين تقسيم كار، انجام گرفتن كارهاي بيشتر و بهتر است.
چين مانند همان همكار است. او به عنوان يك شريك در توليد كالا براي جهان است، كالاهايي كه همه ما تمايل به بهدست آوردن و مصرف آنها داريم. مانند هر كشور ديگر و مانند همكاران ما، چين به عنوان يك شريك اقتصادي براي ماست و بايد با همين ديدگاه به اين كشور نگاه كرد.
در واقع، اين حقيقت در اثر دخالت سياستمداران، پنهان شده است. اگر هيچ تهديدي در جهان وجود نداشته باشد، رهبران سياسي ما ديگر به راحتي قادر به حكومت بر ما نخواهند بود. به عنوان مثال، اگر چين صرفا همكار صلحآميز ما باشد. سياستمداران داخلي هميشه به دنبال سياستمداران خارجي هستند كه با آنها در تضاد باشند. در سال 2007 سناتور «باراك اوباما» در گزارشي تحت عنوان آمادگي براي مقابله با تهديدات ديگران بيان كرده است: «چين در حال رشد است و اين رشد متوقف نميشود. آنها نه دوست ما هستند و نه دشمن ما. آنها رقباي ما هستند، اما بايد از قدرت نظامي كافي در مقابل آنها و داشتن روابط مستحكم با آنها مطمئن شويم، تا بتوانيم در منطقه ثبات برقرار كنيم» (و اين جمله با تاكيد بيان شد).
بر خلاف عقايد رييسجمهور، در واقع همكاري و مبادله است كه در منطقه ثبات ايجاد ميكند و به همين دليل است كه جنوب شرق آسيا در حال حاضر نسبتا با ثبات است. داشتن قدرت براي مقابله نظامي، تنها موجب افزايش درگيريهاي نظامي ميشود.
سياستمداران معتقدند يا حداقل سعي ميكنند به طرفدارانشان اين طور نشان دهند كه ما مجبور هستيم براي منابع بجنگيم، اما راضي به اين كار نيستيم.
ما بايد براي رسيدن بيش از صد كشور به توسعه يافتگي و كارآيي از لحاظ اقتصادي - همانند كشور چين - تلاش كنيم. وقتي چنين تفكري وجود داشته باشد هر ساله ميليونها كالاي بيشتر و بهتر توليد ميشود. در نتيجه هزينه واحد هر كالا كاهش مييابد. به عبارت ديگر، هنگامي كه صدها كشور به اندازه چين و ايالاتمتحده توليد كنند، مقادير متنوع تر و بيشتري از كالاهايي كه ما بهطور روزانه در زندگي خود احتياج داريم، با قيمتهاي بهمراتب پايينتر، در دسترس ما خواهد بود و در نتيجه سطح رفاه در زندگيمان بالاتر ميرود.
علاوه بر اين، يك كشور ديگر با ميليونها فكر و ايدههاي جديد ميتواند اختراعات جديد و فناوريهاي جديد را خلق كند و در نهايت باعث بهبود و پيشرفت زندگيمان شود. تصور كنيد براي ساير كشورهاي جهان، چقدر بد ميشد اگر آنها نميتوانستند فناوري و محصولات آمريكا يا ديگر كشورهاي غربي را داشته باشند. حتي زندگي افرادي كه در فقيرترين و عقبماندهترين كشورها زندگي ميكنند، با استفاده از داروهاي غربي، خودرو، تجهيزات مخابراتي، هواپيما و مانند اينها، بهبود پيدا ميكند. توليدات جديد كشور چين، ميتواند كاميابي و خوشبختي ما و ديگران را افزايش دهد. چيزي كه ما بايد به آن اميدوار باشيم، داشتن نه تنها يك كشور، بلكه دهها كشور است كه بتوانند به بلوغ و رشد اقتصادي برسند.
تهديد از ناحيه چين به عنوان رقيب ما در استفاده از منابع
تحت شرايط تجارت آزاد و بدون دخالتهاي نظامي و انحصارات سياسيگرايانه دولتها، هيچ كشوري قادر به آسيب زدن به ديگران نيست، اما اگر مداخلات سياسي وجود داشته باشد، داستان به گونهاي ديگر است.
سياستمداران معتقدند يا حد اقل سعي ميكنند به طرفدارانشان اينطور نشان دهند كه ما مجبور هستيم براي منابع بجنگيم، اما راضي به اين كار نيستيم. صرفنظر از اين طرز تفكر و سياستمداراني كه نيروهاي نظامي ملي را به سمت مبارزه در اين زمينهها هدايت ميكنند، افراد براي بهدست آوردن منابع، نبايد به راهي جز تجارت توليدات خود بيانديشند.
چين و ايالاتمتحده براي بهدست آوردن همه مواد خام و نفت مورد نياز خود، ميتوانند به صورت مشترك يا جداگانه، براي هر مقدار از اين منابع، در بازارهاي بينالمللي، به رقابت بپردازند.
منابع محدود - مانند سایر کالاها که همیشه محدود هستند - برای استفادههای گوناگون در مناطق مختلف و بسته به ضرورت، تخصیص داده شده است. چنین رقابتهايي دقیقا مانند همان مزایده و مناقصهای است که بین شرکتها و صنایع در داخل هر کشور انجام میشود.
به همین ترتیب، ژاپن به عنوان یک کشور با منابع طبیعی محدود، توانسته است موفقیتهای اقتصادی بیشتری را با استفاده از نیروی فکر خود و تجارت، خصوصا در دوران پس از جنگ جهانی دوم، در مقایسه با دوران قبل که آنها را از چین و کره به سرقت میبرده، کسب کند.
از قضا و دقيقا، همين حفاظت دولت از منابع داخلي است كه اغلب سبب جنگ ميشود، اما هنگامي كه منابع متعلق به بخش خصوصي باشند، هيچگاه از بازار دور نگاه داشته نميشوند و در زمينه توليدات مختلف، از آنها استفاده ميشود.
حال اگر منابع كافي براي هر كشور، در جهت برآوردن نيازهايش وجود نداشته باشد چه اتفاقي ميافتد؟ تفكر منطقي نشان ميدهد كه اين مساله امكان پذير نيست. سرتاسر كره زمين پر است از عناصر شيميايي مانند: اكسيژن، هيدروژن، نيتروژن، كربن،آهن، نيكل و غيره. به معناي واقعي كلمه، انسانها تنها، منابع روي سطح زمين را خراشيدهاند و حتي به سراغ منابعي كه فقط دو مايل در اعماق اقيانوس يا در زيرزمين قرار دارند، نرفته اند (چه رسد به منابعي كه در هزاران سياره ديگر قرار دارند). جهان هر روز در حال ايجاد منابع بيشتر، در شكلهاي قابل استفاده آن است.
بنابراين آنچه كه ما به آن نياز داريم، استفاده از سرمايههاي ملي و سرمايهگذاري در جهت توليد ابزار و ماشينهايي است كه با استفاده از آنها بتوانيم به منابع جديد دسترسي پيدا كنيم، نه اينكه سرمايه مان را در جهت توليد تانك و انواع اسلحه براي مبارزه در راه منابع موجود، صرف كنيم.
آيا چين باعث ميشود محصولات صادراتي ما مصرف نشوند؟
بعضیها معتقدند که پیدا کردن بازارهای دوردست یک ضرورت است. این اشتباه است. این امر در صورتی مطلوب است که کشورهای دیگر نيز در تولید و مبادلات جهانی شریک باشند، اگر اين چنين نباشد بايد آنها را كنار گذاشت. اگر يك كشور به علت نبود كشورهاي تجارتگراي ديگر، نتواند يك بازار صادرات براي محصولات خود پيدا كند، ميتواند به مبادله و مصرف باقيمانده توليدات در كشور خود بپردازد؛ چراكه در يك كشور، هيچگاه كالا و خدمات در حد اشباع توليد نميشود.
اما دولتهايي كه در پي منافع خود هستند يا تجاري كه به فكر تامين مالي براي مبارزات انتخاباتي هستند، معمولا به دنبال پيدا كردن بازارهاي خارجي ميروند و از اينجا جنگ در ميگيرد. صنعت به خودي خود ميتواند بازارهاي خارجي را پيدا كند، اما دولتها معمولا با هدف تبديل بازارهاي خارجي به شركاي تجاري، در اين امر دخالت ميكنند. اين حركت، غيرضروري و غيراخلاقي است. علاوه بر اين، به دليل اينكه جنگ باعث نابودي كالاها و منابع و همچنين عدم توانايي در ايجاد كالاها و منابع جديد ميشود، اين دولتها به طور طبيعي شكست خورده به حساب ميآيند.
تهدید نظامی
در صورتی که کشور چین به سمت نظام سرمایه داری پیش برود و به موفقیتهای بیشتری دسترسی پیدا کند و در مقابل ایالاتمتحده، با حرکت به سمت نظام سوسیالیستی، به قهقرا سقوط کند، در آن زمان این نگرانی عمومی بهوجود میآید که چین تبدیل به یک قدرت غالب خواهد شد. براي توضيح بيشتر جمله بالا ميتوان گفت، چنانچه رشد اقتصاد سرانه چين از ايالاتمتحده بيشتر باشد، اين به نفع ايالاتمتحده است.
اما در صورتي كه رشد بيشتر به معني قدرت نظامي بيشتر باشد، نگراني قابل قبول است. در اين حالت نقشها معكوس خواهند شد. آمريكا از قدرت نظامي چين ميترسد، همانطور كه براي سالهاي طولاني، چين از تهاجم نظامي بالقوه آمريكا وحشت داشته است. (مانند روسها كه آمريكا را به عنوان يك مهاجم ميديدند).
يك نيروي نظامي قدرتمند، تنها ميتواند از دل يك اقتصاد قدرتمند بيرون بيايد. كشورهايي كه داراي سرمايه و توانايي كم براي توليد كارخانهها، ابزارآلات، ماشينها و كالاهاي مصرفي هستند، نتيجتا داراي توان ناچيز براي توليد تانك، موشك، جنگنده و سيستمهاي ماهوارهاي هستند. يك اقدام مهم براي ايالاتمتحده در اين شرايط، بهكارگيري نهايت تلاش براي تقويت انباشت سرمايه و افزايش بهرهوري نيروي كار است.
حتي اگر فرض بالا صحيح نباشد و مواردي را در نظر نگرفته باشد، تهديد نظامي، تنها از رهبران سياسي ناشي ميشود نه از شهروندان. بنابراين مساله مهم كنترل مركزي دولتها است. افراد و شركتها در مقابل دولتها، هيچگاه انگيزهاي براي رفتن به جنگ ندارند. براي آنها «مبارزه» به معني ايدههاي كارآفرينانه، توليد و بازاريابي است، آنها با ابزار قيمت و سود به مبارزه ميروند، آنها نيروي نظامي و ارتش ندارند. البته در شرايطي كه كسب و كار، تحت تسلط دولت باشد نتايج بالا نميتوانند قطعي باشند. به همين دليل است كه دولت بايد خود نيز به راحتي قوانين را رعايت كند، نه اينكه آن را به صنعت تحميل كند.
علاوه بر اين، از آنجا كه افراد و شركتها در هر كشور، هم در تجارت و هم در توليد با افراد و شركتهاي كشورهاي ديگر همكاري دارند، بنابراين هيچ انگيزهاي براي شركت كردن كشور خود در جنگ ندارند، چراكه به خطر افتادن درآمد و سود آنها به عنوان يك پيامد ناشي از جنگ است.
تهديد واقعي براي امنيت ملي ما سياستمداران هستند، نه رشد اقتصادي كشورهاي اطراف ما در سطح جهان.
در نود و نه درصد مواقع هيچ تهديد نظامي از جانب كشورهاي ديگر وجود ندارد. تهديد معمولا در اثر يكي از اين دو بهوجود ميآيد، (الف) ترس يك كشور از حمله نظامي فقط بدليل اقدامات خصمانه قبلي خود، بهطور عمد يا غير عمد موجب شكل گيري تهديد ميشود. يا اينكه (ب) يك كشور اقدام به ساخت تجهيزات نظامي ميكند به دليل اينكه كشورهاي ديگر هم اقدام به اين كار كردهاند و هر طرف ميترسد كه از طرف كشور ديگر مورد حمله قرار گيرد. هر دوي موارد بالا براي كشورهاي دو طرف پرده آهنين در دوران جنگ سرد وجود داشته است. مورد ديگر به طور خاص مربوط ميشود به ترس آمريكا از تجهيزات نظامي چين و بالعكس.
هيچ كدام از سناريوهاي بالا براي كشورهاي بيطرف رخ نخواهد داد، به خاطر اينكه كشورهايي كه بيشتر به نگه داشتن خود ميپردازند، به ندرت به فكر حمله به ديگران خواهند افتاد و تاريخ نشان ميدهد كه معمولا بيطرفي نسبت به «دفاع در مقابل ساير كشورها» بيشتر موجب حفظ زندگي ميشود.
با در نظر گرفتن كشورهاي خارجي و تروريستها، بايد بپرسيم كه، اگر ما موجب ناراحتي و اخلال در آسايش آنها نشده باشيم، چه دليلي ممكن است سبب شود كه آنها به يك كشور حمله كنند؟ آيا آنها ميخواهند به ما حمله كنند و ساختمانها و خانههاي ما را به كشور خود منتقل كنند؟ آيا آنها ميخواهند حسابهاي بانكي ما را سرقت كنند (كه در اين صورت مقادير عظيم دلار در حسابهاي بانكي آنها، تنها سبب بالا رفتن قيمتها و در نتيجه كم شدن اثر اين ثروت جديد آنها ميشود)؟ آيا آنها ميخواهند به جاي سرزمينهاي مادري خود، در ويرجينيا و اوكلاهاما ساكن شوند؟ آنها واقعا چه چيزي را بهدست ميآورند؟
آنها واقعا هيچ دليلي براي اينكه موجبات آزار و اذيت ما را فراهم كنند ندارند، مگر اينكه ما در گذشته با دخالت در امور داخلي آنها باعث ناراحتي و رنجش فعلي آنها شده باشيم يا اينكه احتمال حمله ما به آنها وجود داشته باشد. اغلب درگيريها از لحاظ سياسي طرحريزي شده و ساختگي است و قطعا نتيجه حاصل از عملكرد بازار نيست.
تهديد از ناحيه نرخ ارز و تجارت
براي بيش از دهها سال، ايالاتمتحده از اين امر شاكي بوده است كه چين نرخ ارز خود را در مقابل دلار پايين نگاه داشته است. در نتيجه سياستمداران آمريكايي ادعا ميكنند، به همين دليل است كه ما كالاهاي بسيار زيادي را از چين وارد ميكنيم و مشاغل ما تحت تاثير قرار ميگيرند، به طوري كه نيرو كار ارزانتر جايگزين نيروي كار گرانتر ميشود. با اين ديدگاه مسايل اشتباه بسيار زيادي به وجود ميآيند.
اول، تا حدودي درست است كه پايين نگاه داشتن مصنوعي هزينههاي توليد توسط چين، باعث تحرك مشاغل خواهد شد، اما نيروهاي متغير بسياري در بازار وجود دارند كه هر ساله سبب جابهجايي و تحرك برخي مشاغل در ميان كشورهاي مختلف ميشوند. به عنوان مثال، تكنولوژي در حال تغيير، ظرفيتهاي توليد، عرضه و قيمتها، رجحانهاي زماني، در دسترس بودن سرمايه و همچنين سليقه و ترجيحات مصرفكننده در كشورهاي مختلف، نمونههايي از اين متغيرها هستند.
اين متغيرها همچنين هر ساله باعث انتقال برخي از مشاغل به ايالاتمتحده ميشوند. اين جابهجايي براي مناطق مختلف جغرافيايي در يك كشور نيز صادق است. چنين تغييرات اقتصادي، بخشي از روند بازار هستند و در طول صدها سال است كه اتفاق ميافتند.
علاوه بر اين، تحريفات مبتني بر سياست آمريكا در بازار و قيمتهاي بازار، نسبت به اينكه يك كشور به طور مصنوعي نرخ ارز خود را پايين نگاه دارد، بيشتر باعث انتقال مشاغل به خارج از كشور ميشود. برخي مثالها در اين مورد عبارتند از، ماليات بر درآمد و ماليات بر شركتها در ايالاتمتحده (كه در زمره بالاترينها در سطح جهان است)، كنترلهاي حقوق و دستمزد مصوب اتحاديه، كنترل حداقل حقوق توسط دولت فدرال و ايالتها و هزاران صفحه از قوانيني كه باعث افزايش هزينههاي عملياتي ميشوند و همچنين مانع توليد برخي از محصولات در حال توليد يا برخي روشهاي توليد در حال بهرهبرداري، ميگردند (به عنوان مثال براي مورد دوم، ميتوان به ممنوعيت ساخت پالايشگاه نفت در ايالاتمتحده اشاره كرد، كه منجر به ساخته شدن آنها در خارج از كشور شده است).
ادامه دارد...
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ویرایش شده توسط: shah2000
ارسالها: 3080
#73
Posted: 26 Mar 2014 18:01
ادامه...
جدايي دولت از بازار كسب و كار، جهان را تغيير خواهد داد.
با اين وجود، فقدان مشاغل قابل دسترس در هر كشور، به اين دليل نيست كه مشاغل به كشورهاي ديگر منتقل شدهاند، در واقع هميشه تعداد كارهاي قابل انجام در داخل كشور از تعداد افرادي كه آن كارها را انجام ميدهند بيشتر است. همانطور كه قبلا هم توضيح داده شد، كشورهاي مختلف، در توليد محصولات گوناگون، مزيتهاي نسبي متفاوتي دارند. مهم نيست كه چه سيگنالهاي قيمتي مبتني بر بازار يا مبتني بر سياست، شكل گرفته اند، نتايج هميشه به اين صورت خواهد بود كه بر اساس شرايط فعلي، ايالاتمتحده در برخي از صنايع داراي يك مزيت نسبي است. ايالاتمتحده هم مانند ساير كشورها، همیشه ترکیب مناسبی از خاک، شرایط آب و هوایی، منابع طبیعی، تکنولوژی، مهارتها، یا قیمت نیروی کار را برای برخي از محصولات خاص، خواهد داشت.
هميشه براي هركس، كاري براي انجام دادن وجود دارد. تنها دليل براي وجود بيكاري - به جز بيكاري موقت يا بيكاري فصلي – اين است كه، (الف) دولت، نرخ دستمزدي بالاتر از نرخ بازار را تحميل كرده است يا (ب) توده عظيمي از بيكاري ناشي از بحرانهاي مداوم اقتصادي وجود داشته است كه بهوسيله روشهاي تامين مالي بانك مركزي، شكل گرفته و توسط سياستهاي دولت براي جلوگيري از ضرر و ممانعت از تحرك نيروي كار و سرمايه به جاهايي كه براساس قيمتهاي بازار بايد باشند، ادامه پيدا كرده است.
هر دو اين شرايط نشان دهنده چيزي است كه در حال حاضر ايالاتمتحده با آن روبهرو است و علت اصلي بيكاري فعلي ما است. سياستمداران آمريكايي، چين را مسبب مشكلات اقتصادي فعلي ما ميدانند و به سرزنش چين ميپردازند، در حالي كه اين مقامات، بايد خودشان به واسطه اين مشكلات سرزنش شوند.
واقعيت اين است كه نرخ ارزي كه بهطور مصنوعي توسط چين، پايين نگاه داشته شده است، به مصرفكنندگان آمريكايي كمك ميكند كه كالاهاي بيشتري را در قيمتهاي پايينتر به دست بياورند. سياستمداران ما، با اجبار چين براي تجديد نظر در نرخ ارز، در واقع باعث ميشوند كه ما براي واردات مبالغ بيشتري را پرداخت كنيم و در عوض صادركنندگان متصل به سياستمداران از اين شرايط منافع بيشتري به دست ميآورند. علاوه بر اين، اين نرخ ارز، براي كشور چين است نه براي ما. آنها مجبورند با اين نرخ ارز، به تمام چيزهايي كه ميخواهند برسند.
اما رهبران چيني به اين دليل دچار اشتباه شدهاند كه: ارز يك وسيله مبادله است كه توسط افراد و شركتها در امور تجاري، مورد استفاده قرار ميگيرد. نرخ ارز بايد در بازار تعيين شود، نه به وسيله ابزارهاي كنترل قيمتي دولتها.
مقامات دولت چين معتقد هستند كه به منظور افزايش صادرات، بايد نرخ ارز را دستكاري كرد. این مفهوم قدیمی طرفدار سیاست موازنه اقتصادی، به صورت مغالطه آمیز توسط آدام اسمیت نشان داده شده است. وقتي صادرات يك كشور بيش از واردات باشد، در واقع، آن كشور بيش از آنچه وارد ميكند، صادر ميكند و در نتيجه، كالاهاي كمتر با قيمت بيشتر، در داخل كشور خواهد داشت. اگر يك كشور همه كالاها را صادر كند و هيچ محصولي وارد نكند، عملا آن كشور ذخاير عظيمي از پول نقد خواهد داشت، اما هيچ كالايي براي خريد وجود ندارد. ثروت، حاصل داشتن كالاهاي بيشتر است، نه اسكناسهاي بيشتر. در حال حاضر با چاپ پول توسط ايالاتمتحده و تضمين افزايش تورم در آينده و كاهش نرخ ارز، چينيها اعتقاد دارند كه آنها نيز مجبور خواهند شد تورم بالا را تحمل كنند. دليل آنها اين است كه اگر حجم پول – و در نتيجه سطح قيمتها – در ايالاتمتحده، به نسبت ميزان ذخاير بانكي ايجاد شده توسط بانك مركزي آمريكا، افزايش يابد، چين قادر نخواهد بود بدون افزايش عرضه پول خود و بالا بردن نرخ تورم، ثبات پول خود را در برابر دلار حفظ كند. آنها مجبور هستند به بهانه پايين نگاه داشتن نرخ يوآن در برابر دلار، تورم را تحمل كنند.
و در واقع دولت چين، فقط به دليل اصرار بر ادامه دستكاريهاي اقتصادي و سياست غيرمنطقي موازنه اقتصادي، مجبور به كاهش دادن نرخ ارز خواهد شد. درد و رنج ناشي از تورم كه توسط دولت چين بايد تحمل شود، در اين مورد كاملا غير ضروري است. آنها به جاي رقابت در كاهش دادن نرخ ارز، بايد اجازه دهند همزمان با كاهش ارزش دلار، ارزش پول ملي شان افزايش يابد. اين افزايش، به وسيله نيروهاي بازار، نرخ ارز را با قيمتهاي مربوطه در هر كشور تنظيم ميكند و در نتيجه نرخ واقعي ارز بين دو كشور ثابت نگاه داشته ميشود. با توجه به وجود مساله برابري قدرت خريد (PPP) در ميان دو كشور (به عنوان مثال، ثابت نگاه داشتن نرخ يوآن – دلار در قيمتهاي تسويه كننده بازار)، صادرات چين به وارداتش نزديك خواهد شد. در چنين وضعيتي كه در آن در مقابل كالاهاي خروجي، محصولات بيشتري وارد ميشود، شهروندان چيني كالاهاي بيشتري را در قيمتهاي پايينتر در دسترس دارند و سطح زندگي آنها بهتر خواهد شد.
نتيجه
هيچ تهديدي از ناحيه چين يا هر كشور ديگري كه خواهان حركت به سمت سرمايهداري و ثروتمند شدن است وجود ندارد. بلكه بر عكس، همراه كردن يك ميليارد نفر در توليد و مشاركت در عرضه كالاها به جهان، ميتواند منجر به كاهش قيمتهاي جهاني و افزايش سطح رفاه زندگي شود. هر كسي از تجارت نفع ميبرد. تنها دليل براي اين كه شهروندان چيني و آمريكايي بخواهند با يكديگر به مبارزه بپردازند، تشويق شدن براي اين كار، توسط سياستمداران عزيز آنها است. تهديد واقعي براي امنيت ملي ما، سياستمداران ما هستند، نه رشد اقتصادي ساير كشورهاي جهان.
*Kel Kelly بيش از 13 سال از عمر خود را به عنوان معاملهگر در وال استريت، تحليلگر امور مالي شركتها و مدير تحقيقات در شركت مشاوره مديريتي (Fortune 500) صرف كرده است. نتايج تجزيه و تحليلهاي مالي او در اروپا در نسخههاي آنلاين فوربز به نمايش در آمده است.
كلي دارای مدرک اقتصاد از دانشگاه تنسی، MBA از دانشگاههارتفورد و کارشناسی ارشد اقتصاد از دانشگاه ایالتی فلوریدا است.
مترجم: حامد بهشتی
منبع: میزس دیلی
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ارسالها: 3080
#74
Posted: 26 Mar 2014 18:04
فروریزی نظریه ارزش
مارکس در نیمه دوم فعالیت فکری خود به سمت بررسی و تحلیل موشکافانه ساز و کار اقتصادی نظام سرمایه داری رفت. یکی از عوامل اصلی این امر شکست موج بزرگ انقلاب های ۱۸۴۸ بود که مارکس را ترغیب کرد تا تحلیل دقیقی از ساز و کار سرمایه داری و زمینه های بحران و اضمحلال در آن ارائه دهد. در این دوره همکاری مارکس و انگلس اوج می گیرد.
انگلیس خاستگاه فکری نسبتاً متفاوتی با مارکس داشت اما آنها معمولاً به نتایج مشترکی می رسند. انگلس تا حدود قابل توجهی تحت تاثیر جبرگرایی علمی و تفکر تکامل گرای امثال چارلز داروین قرار داشت که این تا حدودی فضای فکری او را با مارکس متفاوت می کرد اما او هم ساختمان فکری خود را با هگلیت های چپ آغاز کرده بود و تفاوت تعیین کننده ای میان این دو خاستگاه نمی دید. می توان گفت انگلس تا حدودی در جلب توجه مارکس به مطالعات عینی و انضمامی درباره ساز و کار سرمایه داری موثر بود. البته بررسی زمینه های فکری خاص انگلس از مجال این مقاله محدود خارج است.
در اینجا تلاش می کنیم به طور بسیار خلاصه به محورهای اصلی آرای مارکس در این دوره و برخی نقدهای اساسی وارد بر آن اشاره کنیم. مارکس با الهام گرفتن از اقتصاددانان کلاسیک انگلستان یعنی آدام اسمیت و به خصوص ریکاردو تئوری اقتصادی مفصل و پردامنه ای را پی ریخت. او نظریه سنتی ارزش در اقتصاد را تغییر داد. مارکس معتقد بود کار هم ملاک و منشاء ارزش در اقتصاد است و سرمایه نیز چیزی جز کار گذشته ای که اکنون تجسد پیدا کرده نیست. از سوی دیگر مدعی شد ارزش مبادله که از دید اقتصاددانان کلاسیک جدا از صرف ارزش مصرف بود و موضوع اصلی مورد علاقه اقتصاد به شمار می رفت، جزیی طبیعی و تفکیک ناپذیر از جامعه نیست، بلکه شکل تاریخی و گذرای سازماندهی تولید و توزیع است. از نظر مارکس ارزش واقعی و اصلی هر کالا در میزان کاری بود که صرف ساخت آن شده بود.
در جلد اول سرمایه، مارکس میان نرخ سود و مفهوم مهمش به نام «ارزش اضافی» تمایز می گذارد. ارزش اضافی میزانی از ارزش اقتصادی تولید شده توسط کارگر است که علاوه بر مزدی است که دریافت می کند و این در واقع جوهره استثمار است. نرخ سود نسبت ارزش اضافی به کل سرمایه صرف شده است که شامل سرمایه ثابت (ابزارآلات و مواد خام) و سرمایه متغیر (دستمزد کارگر) است. نرخ ارزش اضافی نیز نسبت ارزش اضافی به سرمایه متغیر است. (مارکس، ۱۳۸۶، صص ۲۴۲ و ۲۴۳) تنها سرمایه متغیر است که ارزش اضافی می آفریند اما شرط انجام این کار وجود سرمایه ثابت است یعنی وجود کار مرده ای که به شکل ابزار و مواد تولید است.سپس مارکس وارد بحث خود پیرامون دینامیسم درونی سرنگونی سرمایه داری می شود. گرایش ذاتی سرمایه داری به سمت سود و گسترش هرچه بیشتر، آن را به ورطه تضادهایی حل نشدنی فرو می برد. با رشد فناوری و افزایش سرمایه ثابت، تولید هر کالا به طور روزافزون به کار کمتری نیاز پیدا می کند. نسبت سرمایه متغیر به سرمایه ثابت و به همراه آن نرخ سود کاهش پیدا می کند.
از سوی دیگر رقابت روزافزون صاحبان سرمایه و رشد فناوری پیشرفته و گران سبب می شود صاحبان سرمایه برای جلوگیری از کاهش نرخ سود، استثمار را تشدید، ساعات کار را طولانی تر کرده و مزد کمتری به کارگران بپردازند. حاصل این روند تشدید استثمار و حرکت به سمت تمرکز سرمایه است زیرا برای سرمایه داران کوچک بقا هر روز دشوارتر می شود و سرمایه داران بزرگ تر آنها را می بلعند. از سوی دیگر صاحبان حرفه های کوچک و مشاغل قدیمی ناچار به صف پرولترها می پیوندند و این همان تئوری مشهور جامعه شناختی مارکس یعنی دوقطبی شدن جامعه در دوران سرمایه داری جدید و از میان رفتن طبقات میانی است که خود یکی از شروط انقلاب سوسیالیستی به شمار می رود.
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ویرایش شده توسط: shah2000
ارسالها: 3080
#75
Posted: 26 Mar 2014 18:09
10 شغل پر درآمد دنیا
در اینجا چند نمونه از مشاغلی که در بیشتر کشورهای دنیا در مقایسه با مشاغل دیگر از ابتدا حقوق خوبی داشته و حوزههای شغلی که معمولا بیشترین درآمد را دارند، عنوان میکنیم.
بیشتر مردم دلشان میخواهد که درست پس از اتمام تحصیلاتشان یا حتی حین تحصیل، شغلی با حقوق و مزایای عالی داشته باشند. بسیاری از افراد به جای اینکه سالیان دراز کار کنند تا به موقعیت شغلی بهتر و حقوق بالاتر دست یابند، ترجیح میدهند بهدنبال گرفتن مدارکی بروند که آنها را به درآمد بالا، آن هم درست از زمان آغاز کار، برساند.
مهندسی سخت افزار کامپیوتر
آنها سختافزارهای کامپیوتر یا همان قطعات را بررسی، آزمایش، طراحی و مدیریت میکنند. آنها برای موفقیت بیشتر مجبورند با توجه به تغییرات سریعی که در جهت گسترش این حوزه اتفاق میافتد، اطلاعات و مطالعات خود را مطابق با دانش روز نگه دارند.
مهندسی نفت و پتروشیمی
آنها گازهای طبیعی و نفت خام را از زمین استخراج میکنند. مهندسان این رشته پسزمینهای در رشتههای ریاضی، ژئوفیزیک، زمینشناسی و روشهای فنی استخراج دارند و در شرکتهای نفت و گاز یا شرکتهای خصوصی وابسته مشغول به کار میشوند.
مهندسی برق
گسترهکاری که این مهندسان انجام میدهند زیاد است و آنها میتوانند در زمینه دامنه وسیعی از تولیدات مانند روباتها، ماشینها، سیستمهای کابلکشی مربوط به ساختمان یا تجهیزات پزشکی فعالیت کنند.
برنامهنویسی کامپیوتر
برنامهنویسان کامپیوتر برنامههای مورد نیاز سیستمهای کامپیوتری را مینویسند و به روزرسانی یا اصلاح میکنند. با توجه به گسترش کاربرد کامپیوتر در جهان این شغل زمینه فعالیت زیادی دارد.
کارگزاری بورس
این افراد سواد حرفهای در زمینه بورس و انواع سهام دارند و کار اصلی آنها خرید و فروش سهام و فعالیت در بازار بورس است.
اقتصاددانان
این افراد معمولا مدرک دکترا در یکی از گرایشهای علم اقتصاد دارند و در مورد توزیع منابع برای تولید کالا و خدمات مطالعه میکنند. آنها همچنین وضعیت مسائل مالی و اجتماعی که بر تجارت جهانی اثر میگذارد را پیشبینی و تجزیه و تحلیل میکنند.
خدمات درمانی خانگی
این افراد فارغالتحصیلان رشتههای بهداشت و درمان هستند و با مجوزهای مخصوص، مراکز خدمات درمانی در خانه راه میاندازند تا فعالیتهای درمانی برای بیماران و سالمندان را در خانههایشان انجام دهند.
مدیران تحلیلگر
این یکی از مشاغل نسبتا جدید است که فارغالتحصیلان رشته «mba» برعهده میگیرند. آنها مطالعه و تحقیق میکنند و برای مشاغل و تجارتها، طرحهای استراتژیک میسازند. مسئولیت این مدیران حل مشکلات و ارائه توصیههای لازم به مدیران است.
مدیر امنیت شبکه
چنین فردی دادهها را با استفاده از نرم افزارهای مخصوص، جمعآوری، ذخیرهسازی و سازماندهی میکند. مهندس نرمافزاری که با عنوان مدیر امنیت شبکه مشغول کار میشود احتیاجات کاربران را تجزیه و تحلیل کرده و پایگاه دادهای ایجاد میکند که از نظر امنیت و یکپارچگی بینقص باشد.
مهندسی معماری و شهرسازی
این افراد پروژههای شهری مثل فضاهای سبز را برای ایجاد هماهنگی و هارمونی در شهر طراحی میکنند و در کل معماران فضای شهری هستند.
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ویرایش شده توسط: shah2000
ارسالها: 3080
#76
Posted: 26 Mar 2014 18:17
مقاله ای درباره ی اثر فرهنگ بر توسعه اقتصادی
رابطه فرهنگ و توسعهپيشرفت و توسعه، حاصل يك نگرش خاص به عالم است و بدون ايجاد اين نگرش خاص، پيشرفت و ترقي ممكن نيست و اين نگرش خاص بيانگر لزوم وجود يك (فرهنگ مناسب) براي توسعه است . بنابراين عامل فرهنگ از جايگاه ويژه اي در توسعه برخور دار است . بي توجهي و كم توجهي به آن تمام برنامه هاي توسعه را با ناكامي مواجه خواهد ساخت . بنابراين لازم است به صورت خاص رابطه فرهنگ و توسعه را كاملاً شناخته و در برنامه هاي توسعه به ان توجه كافي مبذول داشت .
رابطه فرهنگ و توسعه از دو ديدگاه قابل بررسي و حائز اهميت است : اول اينكه فرهنگ را مجموعه اي بدانيم كه در تمام عناصر عموماً مساعد يا مانع حركت توسعه اي هستند، در اين جايگاه، فرهنگ به عنوان يك مجموعه مؤثر بر فرآيند توسعه تلقي مي شود. دوم اينكه فرهنگ را به عنوان مجموعه اي كه در فرآيند توسعه، شكل گرفته و محصول توسعه تلقي مي شود، بپذيريم .در حالت اول فرهنگ ، از عوامل مؤثر بر توسعه است و در حالت دوم نتيجه توسعه. حالت اول رابطه فرهنگ و توسعه را مي توان به (فرهنگ توسعه) تعبير نمود و حالت دوم را به (توسعه فرهنگي.)از اولين كساني كه به شكل جدي از تأثير فرهنگ و عناصر فرهنگي در شروع و تداوم فرآيند توسعه سخن گفته اند، مي توان ماكس وبر را نام برد. وبر از راه تحقيق در رابطه بين توسعه اقتصادي در نظام سرمايه داري و مذهب پروتستان به اين نتيجه رسيد كه سه بدعت عمده در اصول فكري مسيحيان پروتستان وجود داشته كه به نظر او پروتستانها را پيشگام نظام سرمايه داري كرده است . اين سه بدعت عبارتند از :
1-منع هرگونه سلطه ميان خالق و مخلوق2-دخالت عقل در ايمان3-كوشش براي بهبود معاش و يا رسالت كار
از نظر وبر، بدعت سوم نقش اصلي را در توسعه اقتصادي نظام سرمايه داري ايفا كرده است . به نظر او اخلاق پروتستاني كه از مردم دعوت مي كند از تنبيلي و سستي در كار اجتناب كنند و با كوشش، جوامع خود را صنعتي نمايند، يكي از مهمترين عوامل پيشرفت اقتصادي نظام سرمايه داري محسوب مي شد. همين بينش است كه گردآوري مال و ثروت را مكروه نمي داند و صرفه جويي و امساك را همواره مي ستايد.
البته وبر معتقد است كه در ميان مذاهب جهان، فقط پروتستان قادر است شرايط اجتماعي و اقتصادي را براي يك اقتصادي صنعتي پيشرفته مهيا سازد. به عقيده ماكس وبر و كساني كه به ارزيابي نظر او پرداخته اند عناصري چون توجه به رسالت كار، دخالت عقل، مكروه نداستن گردآوري ثروت، امساك و صرفه جويي، اصالت فرد( فردگرايي ) ، داشتن روحيه خلاق و .. از جمله عوامل فرهنگي مؤثر بر توسعه اقتصادي است .
پيش نيازهاي فرهنگي موثر بر توسعه اقتصادي را مي بايست به ترتيب زير خلاصه كرد:1-نگرش مطلوب نسبت به دنيا و مظاهر آن2-نگرش و برخورد علمي با مسائل اهميت دادن به نقش عقل3-اعتقاد به آزادي ابراز انديشه4-اعتقاد به برابر بودن انسانها و احترام به حقوق ديگران5-لزوم نظم پذيري جمعي6-عدم تعارض فرهنگي در جامعه7-اعتقاد به توسعه
دلايل لزوم عناصر فوق به عنوان پيش نياز
1-چرا نگرش معقول و مطلوب نسبت به دنيا از پيش نيازهاي فرهنگي موثر بر توسعه است
بديهي است توسعه و رشد بايد در اين (دنيا) صورت گيرد و اين مسأله با به كارگيري عقل، به منظور تسخير نيروها و منابع موجود در طبيعت به نفع بشر، ممكن مي شود. حال اگر انسانها زندگي و حيات اين دنيا را مذموم بدانند طبيعتاً اين ديدگاه، در اعمال و افكار آنان اثر مي گذارد . مگر نه اينكه رفتارها و اعمال انسان در اين دنيا ناشي از فرهنگ و بينشي است كه بر شخصيت او حاكم است؟ و مگر غير از اين است كه رفتارهاي پايدار خاص متعلق به انسان نتيجه و متأثر از فرهنگي خاص است . اگر اين مطلب را بپذيريم و رفتارهاي انسان را معلول طبيعي افمار و اعتقادات او بدانيم به ناچار اين را هم بايد قبول كنيم كه اعتقاد به مذموم بودن دنيا در رفتار انسان موثر است، و اين امر واضحي است كه اگر كسي دنيا را في نفسه مذموم ( نامطلوب ) دانست، سعي و تلاش به منظور حداثكر استفاده ممكن از منابع موجود در طبيعت نكرده و هرگز براي دستيابي به سطح بالاتري از رفاه مادي به تلاش فوق العاده دست نخواهد زد. بلكه به حداقل اكتفا خواهد نمود كسي كه چنين كند به توسعه دست نمي يابد چرا كه يكي از ابعاد توسعه تلاش براي حداكثر استفاده از منابع موجود و سعي در دستيابي به سطح بالاتر از رفاه مادي است. بنابراين به عنوان اولين شرط براي توسعه اقتصادي بايد استفاده از دنيا را نامطلبو ندانيم.
2-چرا نگرش علمي و توجه به نقش عقل از پيش نيازهاي فرهنگي مؤثر بر توسعه است؟
به ظاهر نقش عامل فوق در فرآيند توسعه تقريباً بديهي به نظر مي رسد . بنابراين به اختصار به ارتباط نگرش علمي با توسعه اقتصادي در برخي از زمينه ها نظر مي افكنيم:در توسعه اقتصادي توليد از جايگاه خاصي برخوردار است . زيرا دستيابي به رفاه بيشتر مستلزم توليد بيشتر است . افزايش توليد، با تغيير در روشهاي توليد و افزايش بهره وري ممكن است . بنابراين بهبود در روشهاي توليد و تحولات تكنولوژيك عنصري كليدي در توسعه اقتصادي محسوب مي شود. نتيجه اينكه توسعه اقتصادي مستلزم تحول مستمر در روش هاي توليد بوده تغيير در روش هاي توليد مستلزم تغيير در روش هاي انباشت سرمايه و به كارگيري علم و دانش است ، از اين رو گسترش روحيه علمي جامعه مي تواند سهم مهمي در توسعه اقتصادي داشته باشد.
يكي از شاخص هاي مهم در توسعه اقتصادي افزايش كارايي است . اگر كارايي را به معناي استفاده ازنزديك ترين راهها و كم هزينه ترين روشها براي دستيابي به اهداف تعريف شده بدانيم در آن صورت بايد بپذيريم كه شناخت راهها و روشهاي ممكن براي دستيابي به هدف و نيز شناخت راه بهينه براي نيل به هدف. جز با توسل به روشهاي علمي ممكن نيست . زيرا شناخت راهها و تعدد متغيرهاي تصميم گيري از چنان پيچيدگي برخوردارند كه نمي توان با محاسبه معمولي توسط افراد غيركارشناس كه از تمام متغيرهاي وابسته و مستقل آگاهي ندارند، بدون آزمون و خطاي مكرر به كوتاه ترين راهها دست يافت . اما با روشهاي علمي، مي توان علل پديده ها و ميزان و نوع تأثير آنها را بر معلول مورد نظر شناخت و آن گاه از ميان راههاي ممكن، راه مطلوب را كه متضمن استفاده بهينه از امكانات است انتخاب كردو اين كار فقط با حاكم دانستن علم در محدود اي كه علم بايد حاكم باشد امكان پذير است و اين روحيه همان چيزي است كه در دنياي توسعه يافته فعلي كم و بيش ايجاد شده و زمينه تحولات بزرگ در مسائل اقتصادي و صنعتي را فراهم آورده است .
3-چرا ازادي ابراز انديشه از پيش نيازهاي توسعه محسوب مي شود؟
آزادي ابراز انديشه از لوازم حاكميت روحيه علمي است، روحيه علمي با ازادي ابراز انديشه و تضارب افكار همراه است و با اختناق و جلوگيري از نشر انديشه ها، سازگاري ندارد . در سايه آزادي ابراز انديشه است كه نظرات نو ظهور مي كند و ابتكار و نوآوري علمي حاصل ميشود و شروع و تداوم توسعه اقتصادي نيز در چنين محيطي صورت مي گيرد.
4-چرا اعتقاد به برابري انسانها و رعايت حقوق ديگران از پيش نيازهاي توسعه تلقي ميشود؟
ابتدا بايد به اجمال منظور خود را از اعتقاد به برابري انسانها و لازمه آن كه رعايت حقوق ديگران است، بيان كنيم . منظور از اعتقاد به برابري اين است كه بدون دليل، هيچ تبعيضي بين افراد قائل نشويم و از ابتدا افراد را بر اساس زادگاه يا طبقه خاص، تقسيم بندي نكنيم. بنابراين منظور از برابري اين نيست كه براي فردي كه بيشتر تلاش مي كند يا از هوش و استعداد بالايي برخوردار است و فرد ديگري كه فاقد اين صفات است، حقوق برابري قائل شويم بلكه منظور اين است كه افراد در شرايط مساوي بايد حقوق يكسان دريافت كنند و نمي بايد آنها را قبل از هرگونه رقابتي بر اساس زادگاه و يا نژاد و جنس طبقه بندي كرد . روشن ست كه اعتقاد به برابري كه يك مسأله فلسفي است يا برابر كردن انسان در مسائل اقتصادي متفاوت است . اما چرا اعتقاد به برابري افراد در توسعه اقتصادي موثر است ؟
توسعه اقتصادي به جنبه اقتصادي توسعه اطلاق مي شود و توسعه نيز حاصل حركت جمعي و اجتماعي تك تك آحاد جامعه با هر مذهب و نژاد است . به عبارت ديگر بدون مشاركت همه جانبه مردم، توسعه امكان پذير نيست . مشاركت همه جانبه مردم، موقعي امكان پذير است كه آنها احساس مشترك براي نيل به اهداف توسعه داشته باشند تا بدين وسيله بتوانند جامعه را متحول سازند. اگر از ابتدا و بدون دليل عده اي از افراد را برتر از ديگران بدانيم،اين انديشه تبعيض آميز باعث خواهد شد كه عده اي از افراد جامعه در فرآيند توسعه مشاركت نداشته و با اهداف توسعه همسو نباشند، و پيمودن مسير توسعه را نيز با مشكل مواجه سازند در اين بين عده اي از نيروهاي جامعه حذف شوند و احتمالاً طبقه اي كه خود را ممتاز ميداند نيروي خود را صرف حذف ديگران مي كند و مقداري از نيروي آنها هم از بين مي رود. اين هدر رفتن نيروها و استفاده نكردن از همه امكانات جامعه، امري است ضد توسعه. همين مسأله درباره زنان ميتواند اتفاق بيفتد. اگر جامعه اي با ديد تبعيض آميز نسبت به حقوق زنان بنگرد يقيناً مشاركت آنها را كه نيمي از نيروي انساني جامعه را تشكيل مي دهند از دست خواهد داد؛ علاوه بر اين كه توسعه به معناي انساني آن هم موضوعيت نمي يابد . در نابرابر دانستن افراد و برخورد تبعيض آميز است كه عده اي تحقير شده و نيروي ابتكار و كارآيي خود را از دست مي دهند و اين امر به خودي خود ضد توسعه است .
اعتقاد به رعايت حقوق ديگران نيز از لوازم اصلي برابر دانستن افراد است . بنابراين با درك نقش اعتقاد به برابري افراد جامعه اهميت اين عنصر فرعي نيز روشن است .
5-چرا نظم پذيري جمعي يكي از پيش نيازهاي مؤثر توسعه است؟
در سازماندهي توسعه اي ، كار جمعي نقش عمده اي در فرآيند توسعه دارد و اگر كسي نظم جمعي را نپذيرد و خود را با سيستم تطبيق ندهد، كار نظام مختل مي شود چرا كه در دنياي جديد همه امور تخصصي شده و تخصصي شدن كارها خود به معناي تقسيم كار است و در عين حال تقسيم كار خود نوعي نظم پذيري بوده و بدون اعتقاد به نظم و التزام به آن به وجود نمي آيد . توسعه نيازمند پيش بيني ، هدايت و برنامه ريزي است. اگر در جامعه اي نظم حاكم نباشد رفتارها، قابل پيش بني و هدايت و برنامه ريزي نيستند براي اينكه بتوان رفتارها را پيشبيني و هدايت كرد بايد افراد، نظم پذير باشند.
در حقيقت وجود روحيه نظم پذيري در نظام اقتصادي جامعه، نيروي انساني مصروفه در اين راه را سرو سامان مي دهد و از هدر رفتن نيروها جلوگيري مي كند . در همين روحيه نظمپذيري است كه امكان ايجاد ثبات اجتماعي ممكن مي شود، و مي دانيم توسعه اقتصادي احتياج به محيطي امن دارد چرا كه در محيط امن است كه امكان به كارگيري سرمايه ها ممكن مي شود و ....روشن است قيد جمعي كه در نظم پذيري جمعي به كار مي بريم فقط به دليل اهميت اين نظم در اجتماع و فرآيند توسعه است و طبيعي است نظم جمعي بدون نظم پذيري فردي ممكن نيست بنابراين از لوازم نظم پذيري جمعي، نظم فردي است.
6-چرا عدم تعارض فرهنگي در جامعه از پيش نيازها و عوامل مؤثر بر توسعه تلقي مي شود؟
اين عنصر بر خلاف ساير عناصر مربوط به كليت فرهنگ است نه مربوط به ويژگي يك عنصر خاص، عدم تعارض فرهنگي به معناي سازگاري عناصر فرهنگي يك جامعه به گونه اي است كه يك عنصر آن، مستلزم نفي عنصر ديگر نباشد . تعارض فرهنگي لزوماً بين دو گرو از افراد جامعه وجود ندارد. حتي ممكن است يك فرد به نسبت پذيرفتن قسمت هايي از دو فرهنگ كه منشأهايي متفاوت دارند در برخورد با مسائل دچار تعارض فرهنگي شود . اين عنصر با مسأله ثبات و امنيت رابطه تنگاتنگي دارد و همين ارتباط دليل مؤثر بودن آن در توسعه مي باشد . روشن است كه بي ثباتي مانعي در برابر موفقيت برنامه هاي توسعه است . وقتي ثبات نباشد انباشت اطلاعات و تجربيات و سرمايه گذاري صورت نمي گيرد و بي ثباتي، اميد و اطمينان به آينده را از افراد سلب كرده و باعث مي شود كه افراد به جلب منافع آني و زودگذر تمايل داشته و كمتر به دنبال طراحهاي بلند مدت باشند. در حالي كه در توسعه اقتصادي ثبات، اطمينان به آينده، به دنبال طرحهاي بلند مدت بودن و وسايلي از اين قبيل سخت مورد نياز است.
اما ثبات چگونه به وجود مي آيد ؟ تصور مي شود ثبات فقط از طريق همكاري و اعتماد متقابل آحاد مردم و مشاركت آنها در توسعه ممكن است . اعتماد متقابل و مشاركت آحاد جامعه در صورتي امكان پذير است كه جامعه دچار تعارض فرهنگي نباشد و اين تعارض فرهنگي، به خصوص در جايي بيشترين ضرر را دارد كه در مورد اهداف توسعه توافق نباشد يعني مردم بر سر اهداف توسعه، مجادله و منازعه آشتيناپذيري داشته باشند. در آن صورت است كه جامعه دچار تعارض و دو دستگي و تشتت خواهد شد و اين تشتت باعث مي شود كه امنيت و ثبات از بين رفته و نتوانيم مشاركت همه آحاد ملت را در توسعه جلب مي كنيم . در صورتي كه توسعه بدون مشاركت و ثبات اجتماعي امكان پذير نيست . اينكه چرا جامعه دچار تعارضات فرهنگي مي شود مطلبي است كه در اين مقاله مجالي براي پرداختن به آن نيست .
7-چرا اعتقاد به توسعه از عوامل و پيش نيازهاي فرهنگي موثر بر توسعه اقتصادي است ؟
اعتقاد به توسعه به اين معناست كه مردم واقعاً باور داشته باشند كه بايد توسعه پيدا كنند چرا كه توسعه يك انتخاب است و فقط در سايه تلاش كرده است كه ميتوان به اهداف توسعه رسيد. اعتقاد به توسعه با عقيده به جبر و اينكه انسان را در برخورد با پديده ها، عاري از اراده و اختيار بدانيم در تناقض است . چرا كه توسعه يك انتخاب است و انتخاب مسأله اي است كه بدون داشتن اختبار ممكن نيست و بدين جهت اگر جامعه اي معتقد باشد كه تلاش افراد آن، تأثيري در سرنوشت آنها ندارد، اين جامعه در راه توسعه گام بر نخواهد داشت و به علاوه مشكلات دوران گذار را نيز نمي تواند تحمل كند.
تا چند دهه قبل عقيده اكثر قريب به اتفاق صاحب نظران بر اين بود كه توسعه داراي مفهومي است اقتصادي. به عبارت ديگر توسعه صرفا جنبه اقتصادي داشت و كشورها در جهت دستيابي به توسعه، به تقويت اقتصاد خويش ميپرداختند. اما اين وضعيت با شكست كشورهايي كه صرفا معيارهاي اقتصادي را در برنامهريزي خود در دستيابي به توسعه گنجانده بودند تغيير يافت و موجب از دست رفتن مفهوم يك بعدي توسعه شد.
امروز محققين، آينده پژوهان و سياستگذاران به اين باور رسيدهاند كه بعد از دوران جدالهاي نظامي (در گذشته تا دهه 1970) و رقابتهاي اقتصادي (چند دهه اخير تاكنون) آينده، صحنه نبرد و رقابت فرهنگهاي مختلف است. فرهنگ يعني مجموعه پيچيده اي از بينش ها، احساسات، ارزشها، انديشه ها، عقايد و رفتارهاي نسبتاً پايدار و بادوام در يك جامعه. اين مجموعه پيچيده معمولاً در قالب آداب و رسوم، هنر ، آموزش، زبان، ميراث فرهنگي و دين متجلي مي شود. پس هر ملتي كه داراي فرهنگ برتر باشد پيروز ميدان كارزار آينده است (چه در حوزه سياست و چه اقتصاد) اين خود شاهد اين مدعاست كه توسعه فرهنگي، مقدم بر توسعه سياسي و توسعه اقتصادي است. به اين ترتيب در آغاز قرن جديد، توسعه ديگر مفهومي صرفا اقتصادي ندارد، بلكه نگاهها بيش از همه به زمينههاي فرهنگي اجتماعي كه توسعه در آن تحقق يافته و نيز شرايطي كه به آن فرهنگ خاص مربوط ميشود معطوف شده است.
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ارسالها: 3080
#77
Posted: 26 Mar 2014 23:27
دلایل پیشرفت اقتصادی آلمان
مقدمه:قبل از اینکه مستقیما راجع به دلایل توسعه و پیشرفت کشور آلمان صحبت کنیم لازم است که بگوییم در طول تاریخ ،کشور آلمان مثل سایر کشورهای اروپایی (فرانسه-روسیه-انگلستان)به طور مستمر دارای موجودیت مستقلی نبوده و تنها حدود 140سال است که بوجود آمده.
آلمان قبل از اتحاد به شکل امروزی نبوده یعنی متشکل از 15ایالت خودگردان بوده که زیر نظر امپراطوری رم اداره می شد؛ تا اینکه در سال 1871ویلهلم اول توانست این کشور را با اقداماتش از زیر سلطه امپراطوری رم جدا کرده و امپراطوری آلمان را در مرکز اروپا بوجود آورد .
مسلما اولین سوالی که مطرح میشود این است که این کشور چطور توانسته به تنهایی در 140سال به عنوان یک کشور طراز اول در سطح اروپا مطرح شود؛ و البته سؤال اصلی ما این است که دلیل اصلی پیشرفت آلمان به لحاظ اقتصادی پس از جنگ جهانی دوم چیست ؟
در راستای یافتن پاسخ این سؤال ، در ادامه به مهم ترین عواملی که باعث توسعه و پیشرفت این کشور شده اشاره می کنیم .
بیسمارک:در زمان امپراطوری ویلهلم اول ،توفن بیسمارک صدر اعظم آلمان بود ،اگر چه ویلهلم اول به عنوان امپراطور آلمان شناخته شده بود اما در واقع این بیسمارک بود که توانسته بود آلمان را با سه جنگ متوالی به کشوری واحد تبدیل کنید .
ازجمله دستاوردهای بیسمارک در حدود 28 سال صدر اعظمیش بستن قراردادهایی بود ،که باعث شد آرامش طولانی در آلمان بوجود بیاید، از میان این قراردادها می توان به اولین قرارداد او که قرارداد سه گانه (اتریش-مجارستان-ایتالیا) و دومین قرارداد که با روسیه بسته شد اشاره کرد .
این آرامش 40 ساله (به علت عدم وجود جنگ)باعث شکوفایی اقتصادی آلمان تازه شکل گرفته شد،به عنوان مثال میزان تولید زغال سنگ از 34 میلیون تن در سال به 280 میلیون تن در سال رسیده بود و همچنین میزان تولید سنگ آهن از 1 میلیون تن به 16میلیون تن ، وتعداد کارخانه ها از 127 کارخانه به 250کارخانه افزایش یافته بود .
این پیشرفت در کمیت نبود به طوری که در سال 1887 به بعد وجود برچسب ساخت آلمان به عنوان نشان مرغوبیت کالا در جهان به شمار می رفت .
بیسمارک علاوه بر این اقدامات در عرصه ی نظام اداری و شغلی کارهای مهمی انجام داد ،به عنوان مثال تاسیس اولین نظام بازنشستگی و از کار افتادگی در جهان ،تاسیس ساعات هفتگی کار ،محدود کردن میزان ساعت کار زنان ،ممنوع کردن کار نوجوانان،برگزاری آزمون دکترا در زمان آرامش نسبی در آلمان از جمله اقدامات بیسمارک در این زمینه بود .
بعد از مرگ ویلهلم اول ،ویلهلم دوم به امپراطوری رسید .در زمان ویلهلم دوم آلمان وارد جنگی شد که تا کنون تاریخ به خودش ندیده است(جنگ جهانی اول)که آلمان در آن شکست خورد .در پی جنگ جهانی اول تمام قدرت اقتصادی ،سیاسی و نظامی آلمان به شدت ضربه خورد و توسعه و پیشرفتی را که در طول 40 سال به دست آورد ، در معرض نابودی قرار گرفت ،بدتر از همه ی این موارد این بود که متفقین به دلیل پیروزی خواهان غرامت جنگی از آلمان بودند .
دولت آلمان برای حل مشکلاتش اقدام به چاپ اسکناس کرد به طوری کارخانه های کاغذ سازی شبانه روز در حال چاپ اسکناس بودند اما این سرعت هم نتوانست تورم بوجود آمده را کمتر کندبه طوری که یک دلار آمریکا برابر با 4 تلریون و200میلیارد مارک(رایش) آلمان بود .این وضع باعث شد که بعضی از کارگران دستمزد خودشان را به جای زغال سنگ در اجاق آشپزخانه بسوزانند این دوره ی اسفبار سبب گردید که امپراطور ویلهلم دوم استعفا دهد و آلمان سقوط کند .
سر انجام در سال 1919 در انقلاب نوامبر جمهوری وایمار تاسیس شد(این دوره به حد فاصل جنگ جهانی اول تا ظهور هیتلر معروف است )در این دوره مهم ترین عواملی که باعث بازسازی آلمان شد کمک های اتحادیه ملل بود که این عمل به صورت طرح ویلسون رئیس جمهور آمریکا به اجرا در آمد(که هدف اصلیش جلوگیری از جنگ بود )
این روند رشد اقتصادی تا سال 1930ادامه داشت تا اینکه این بار اختلافات داخلی در آلمان به وجود آمد و احزاب مختلفی قدرت را در دست گرفتند .
سرانجام دو سال بعد حزب ناسیونالیست سوسیالیست به رهبری هیتلر صاحب اکثریت آرا شد و جمهوری وایمار سقوط کرد .(1932)
اقتصاد آلمان نازی نه سوسیالیستی بود ونه سرمایه داری بلکه اقتصادی میانه رو بود به طوری که سوسیالیست بود ولی از سرمایه گذاری خصوصی حمایت می کرد .در دوران 10 ساله ای که هیتلر روی کار آمد تا وقوع جنگ جهانی دوم ، آلمان در حال توسعه و پیشرفت بود ولی این پیشرفت به علت اهدافی که او داشت(به دست آوردن عظمت آلمان قبل از جنگ ) بیشتر در حیطه ی نظامی بود به گونه ای که هیتلر با کمک نخست وزیر انگلستان مک دونالند با دور زدن معاهده ی ورسای ارتش نظامی را به 600000نفر افزایش دهد .
سرانجام بلند پروازهای هیتلر آلمان را دوباره وارد جنگ بزرگی کرد که همان جنگ جهانی دوم(1939) بود و حدود 5میلیون کشته برای آلمان به جای گذاشت .
بعد از جنگ جهانی دوم متفقین آلمان را به عنوان کشور شکست خورده به دو نیمه ی شرقی و غربی تقسیم کردند .در سال 1949قسمت شرقی با نام جمهوری دمکرات آلمان زیر نفوذ شوروی و قسمت غربی آلمان زیر سلطه (انگلستان-آمریکا-فرانسه)با نام آلمان فدرال بوجود آمد .آلمان غربی نسبت به آلمان شرقی به علت وجود دموکراسی و اقتصاد سرمایه داری (بخش خصوصی)به سرعت رشد و پیشرفت کرد .
قسمت اصلی موضوع مورد بحث از اینجا شروع می شود و این بدین علت است که از این تاریخ به بعد آلمان شکاف آنچنانی در خود ندیده است.
اقتصاد آلمان بعد از جنگ دچار وضع وحشتناکی بود، به طوری که تولیدات صنعتی در سال 1947تنها به میزان نصف رسیده بود .درصد زیادی از مردان نیز به علت جنگ جان خود را از دست داده بودند به طوری که در برابر هر 1000مرد آلمانی 1700 زن وجود داشت.
وجود پناهندگان ،بازار سیاه وتورم از دیگر مشکلات آلمان بود
اولین کمک ها برای بازسازی آلمان دوباره توسط ایالات متحده و این بار به وسیله ی طرح مارشال صورت گرفت که حدود 2میلیارد دلار بود(1953)
دکتر لودویک ارهاد کسی که از او به عنوان معمار اقتصاد آلمان یاد می شود ،به مکتب نئولیبرال گرایش داشت او معتقد بود که تنها راه نجات آلمان از این وضعیت سخت ، سیاست اقتصاد آزاد است .و اجرای طرح های خصوصی سازی از جمله کارهایی بود که او انجام داد ، تغییر واحد پول آلمان (مارک آلمان جایگزین مارک رایش شد که در آن زمان رایج بود )این کار باعث شد که حدود93درصد از عرضه ی بی جای اسکناس که باعث تورم می شد جلوگیری شود .
اقدام دیگری که دکتر ارهارد انجام داد ،لغو هر گونه اعمال محدودیت و کنترل قیمتی بود این اقدام او سبب گردید که مردم به جای قبض جیره بندی به مارک آلمانی احتیاج داشته باشند،به تبع آن نرخ عرضه افزایش پیدا کرد که به سیاست رفورم پولی معروف است . گفتنی است که غیبت از کار هم با این روش کاهش پیدا کرد و میزانش از5/9ساعت به 5/4ساعت کم شد ،با این احوال آلمان شرقی همچنان در حال رکود به سر می برد .
در سال 1960به دکتر ارهارد پیشنهاد ریاست جمهوری شد اما او نپذیرفت
کم کم با اقداماتی که دکتر ارهارد انجام داد در سال 1965ارزش یک مارک آلمان برابر با 1 دلار آمریکا شد. با افزایش مقدار پول و سیاست های پولی که دولت به طور صحیح انجام داد ،معاملات بازرگانی دوباره جان تازه ای به خود گرفت .این رویه یعنی افزایش معاملات بازرگانی با روش اقتصاد خصوصی،آلمان را در مسیر شکوفایی قرار داد .
سرانجام پروفسور ارهاد در سن 81سالگی از دنیا رفت ولی کارهای او همیشه به عنوان معجزه اقتصادی آلمان یاد می شد . (چگونگی بازسازی اقتصادآلمان فدرال پس ازجنگ جهانی2 ،هادی صمدی )
البته در زمینه علل وعوامل پیشرفت اقتصادی آلمان پس از جنگ جهانی دوم فرضیه های دیگری نیز وجود دارند؛ از جمله منش آلمانی از نظرروانشناسی وجامعه شناسی است .
آندره زیگفرید جامعه شناس واقتصاددان فرانسوی درکتاب « روح ملت ها» ی خود که به وسیله دکتراحمد آرام به فارسی برگردانیده شده ، درباره خصوصیات روانی جامعه آلمانی سخنان ونظریاتی دارد که بسیارگویا و قابل تأمل است ؛ ازجمله حس انظباط آلمانی را خصیصه عمده این ملت می شناسد. اکنون اشاره ای کوتاه به جوّ روانی و روانشناختی پس از جنگ آلمان خواهد شد.
الف) ارزشهای مادی: جامعه شناسان و اقتصاددانان در تأثیر مثبت ارزش های مادی در فعالیت های انسانی شک ندارند. والیش محقق نامدار آمریکایی می گوید: جامعه ای که فقط ذکر وفکر خود را صرف مواظبت از حقیقت جویی و معنویات و مواعظ اخلاقی و زیبایی ها و توجه انحصاری خود را به جهان دیگر معطوف ومتمرکز سازد، به احتمال قوی کمتر توفیق در رسیدن به سطح بالایی از تولید خواهد داشت تا جامعه ای که به خاطر رفاه مادی تلاش کند.
ب ) کار وکارپرستی : درنزد آلمانی کار عیار اخلاقی دارد، بدین معنا که به صورت احساس وظیفه شدید و محکمی درآمده است . کاریک وظیفه است نه یک اشتغال کارگر آلمانی غرور و افتخار سنتی و شغلی خود را درکارکردن می یابد و آن را به منزله نوعی امتیاز تلقی می کند و همه چیز را از دیدگاه کار ارزیابی می کند .
ج) مدیریت و روح ابتکار واختراع : علاوه برعوامل پیش گفته باید عوامل دیگری را هم نام برد که از جمله آنها توانایی آلمانی در مدیریت و پیاده کردن روح پیشرفت فنی و ابداعات و نوآوری های تکنولوژی است، می باشد.
د) استعداد سازمان دهی : سازماندهی ونظم (دیسیپلین) قدرت واقعی آلمانی است مخصوصاً در قلمرو فعالیت های اقتصادی آلمانی ها در این زمینه شاید از شهرت جهانی برخوردارباشند. گرایش های عمومی و عمیق جامعه آلمانی برای استقرار نظم و سیستماتیزه کردن کارها از خصایص عمومی روانی و فرهنگی آلمانی است .
هـ ) پس انداز وسرمایه گذاری : به طورکلی آلمانی به ذخیره کردن و صرفه جویی گرایش دارد. آلمانی از تاریخ گذشته خود آموخته است که قانع زندگی کند وتاآنجا که ممکن است ثروتمند شود. با افزایش سطح درآمد عمومی ، مردم آلمان آموختند که چگونه زیاد پس انداز کنند و براثر افزایش آهنگ پس انداز ، چگونه سرمایه گذاری های زیاد و پیشرفت های سریع اقتصادی کنند و افزایش ثروتمندی را تحقق بخشند.(همان،ص 197-189)
درمقابل ، عده ای معتقدند که پیشرفت اقتصادی آلمان مرهون زمینه های تاریخی آن است. (همانطور که بخشی از این زمینه ها در ابتدا ذکر شد.)
از سوی دیگر عده ای براین نظرند که پیشرفت های نسبتاً سریع اقتصادی آلمان بعد از جنگ به دلیل جلوگیری از داشتن ارتش وتجهیزات نظامی وامنیتی آلمان توسط کشورهای پیروز درجنگ بود که به همین سبب آلمان به سمت تولیدات صنعتی و تکنولوژیکی کشیده شد و دراین زمینه پیشرفت های قابل توجهی نیز کسب کرد.
ادامه دارد...
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ارسالها: 3080
#78
Posted: 26 Mar 2014 23:28
ادامه..
آقای علی رحمانی در کتاب خود «آلمان» ، نظام اجتماعی اقتصاد بازار را در آلمان مورد بررسی قرار داده است ؛ و آن را به عنوان یکی از عوامل اصلی درپیشرفت آلمان می داند. در این کتاب آمده که : آلمان بعد از جنگ جهانی دوم به صورت یک نظام اجتماعی اقتصاد بازار آزاد درآمد . این نظام اقتصادی به معنای کنار گذاشتن رهبری دولت از تصمیمات مربوط به سرمایه گذاری وشرکت هاست . قانون اساسی که ضامن آزادی ، ابتکار عمل شخصی و دارایی های خصوصی است ، این حق اساسی را منوط به پیوند های اجتماعی می داند . با انگیزۀ اصلی « دخالت دولت ، تنها به میزان لازم وکافی ، و نه بیشتر» در اقتصاد بازار در درجۀ اول وظیفه ای مربوط به این نظام به دولت محول می شود .
دولت باید درچارچوب شرایطی را که معاملات بازار در قالب آن انجام می گیرد ، تعیین کند. اما در این میدان میلیون ها مرکز اقتصادی و کارخانه ، اساساً آزادانه و مستقل تصمیم می گیرند که چه چیز تولید و چه چیز را مصرف کنند ، پاسخگوی این پرسش ها که چه مقدار محصول تولید شود ، و چه کسی ، چه مقدار از آن را دریافت دارد ؛ تصمیماتی است که در بازار اتخاذ می شود. دولت درترتیبات قیمتی و پرداخت حقوق دخالت مستقیم ندارد .
برای آنکه ساز و کار بازار درست عمل کند ، پیش شرطی وجود دارد و آن رقابت است . بدون رقابت اصلاً اقتصاد بازار وجود نخواهد داشت . رقابت باعث می شود تک تک افراد اهمیت خود را برای کسب سود در فعالیت هایی صرف کنند که هدفش تأمین بهینۀ محصولات مورد نظر متقاضیان باشد . رقابت ، آما دگی افراد را برای کار بالا می برد و کارخانجات را ناگزیر می سازد که با کمک قیمت های مناسب تر ، کیفیت به نسبت بهتری از محصولات و شرایط مناسب تری برای پرداخت و تحویل کالا یا ارائه خدمات اضافی را برای خریدار فراهم سازند . در عین حال ، رقابت باعث گسترش نوآوری در محصول و روند تولید می گردد و نیز سبب عقلانی شدن و اقتصادی عمل کردن ، با داشتن حداقل منابع می شود . هیچ بحثی نیست که رقابت علنی برای شرکت کنندگان دشوار است . از این رو کارخانه داران همواره برآنند تا فشارهای رقابت را چه از طریق توافق با رقبا ، و چه با به هم پیوستن شرکت ها کاهش دهند . کلیۀ این تلاش ها بایستی در چارچوب قانون مبارزه با محدودیت های رقابتی ( قانون کارتل ) مصوب 1957 انجام شود ؛ این قانون بارها به منظور تضمین کارایی در برابراستراتژی های تغییر یافتۀ کارتل ها ، تکمیل گردیده است . ادارۀ کارتل فدرال در برلین و نیز ادارات کارتل ایالات بر رعایت این قانون نظارت دارند.(علی رحمانی ،1378:صص 104-103)
هدف حکومت آلمان این است که کارخانه ها و شرکت های سهامی نظیر راه آهن فدرال، یا ادارۀ پست فدرال را گام به گام به صورت خصوصی در آورد تا در این حوزه ها نیز بتوانند به رقابت بیشتر ، کاهش فشار مالی دولت وتهیۀ مؤثرتر کالاهای مورد نیاز مردم دست یابد .
دولت نیز مراقب آن است که رقابت از نظر اجتماعی به صورت مناسبات غیرقابل تحمل درنیاید. از مهمترین ابزارهای اقدام دولت ، حمایت قانونی از مستأجر ، پرداخت هزینه های مسکن به شهروندان کم درآمد ، توسعۀ خانه سازی ، ومدرن سازی آپارتمان است. کارمندان و صاحبکاران ( که اغلب شرکای اجتماعی نامیده می شوند.) در چارچوب تعرفۀ خودمختاری در مورد قراردادهای تعرفه ای خود ، آزادانه به توافق می رسند. این قراردادها تعیین کنندۀ سطح حقوق ، زمان کار ، مدت مرخصی و به طورکلی شرایط کار می باشند. از این رو در زندگی اقتصادی ، سازمان شرکای اجتماعی ، سندیکاها و اتحادیه های صاحبکاران حایز اهمیت ویژه ای می گردند ؛ وظیفۀ اصلی آن ها این است که در مورد منافع اعضای خود تصمیم گیری کنند.
دراقتصاد بازار ممکن است تحولات ناخواسته ای بروز کند. دولت موظف است برای مقابله با آن ها ازطریق سیاست اقتصادی ، مالیاتی ،اجتماعی و رقابتی تلاش کند. با تصویب قانون ثبات در 1967 ، ابزاری به دست دولت داده شد تا با تحولات اقتصادی نامربوط و اشتباه به مقابله بپردازد. هدف این قانون تضمین قیمت های ثابت ، سطح بالای اشتغال و تعادل اقتصاد خارجی در حین رشد معلوم و متعادل اقتصادی می باشد. مسئولیت تحولات اقتصادی به مفهوم دستیابی به این اهداف به عهدۀ شرکای تعرفه ای و بانک فدرال آلمان است . این بانک مسئولیت سیاست پولی کشور محسوب می شود.
وظیفۀ اصلی سیاست اقتصادی ، کاهش بیکاری است . کلید اشتغال زایی ، در سرمایه گذاری افزونتر، قرار دارد. حکومت آلمان برآن است که به منظور تضمین بهره وری مطلوبتر از سرمایه گذاری ها ، نیروهای خود را در بازار به ویژه از طریق تشویق به انجام فعالیت های شخصی تقویت کند.
آلمان با تجارت آزاد جهانی موافق است و با هرگونه برنامۀ حمایت از اقتصادداخلی می شود، این کشور وابسته به بازارهای باز می باشد. ( همان، ص105)
به نظر من از بین این نظرات ارائه شده ، شاید مهمترین آن ها همان برگزیدن اقتصاد آزاد و نظام اجتماعی بازار است که موجب پیشرفت سریع و چشمگیر اقتصاد آلمان پس از جنگ جهانی دوم شده ، از آنجا که آلمان در ژوئن 1948 رفورم پولی انجام داد ، این موضوع اثر زیادی براین ماجرا داشت . آنگونه که به نظر می رسد ، هدف از رفورم پولی کاهش حجم عظیم پول در جریان و سازمان دادن به آن و کم کردن اعتبارات بخش دولتی و خصوصی بود . شاید عوامل دیگر مثل عوامل تاریخی یا روانی تأثیراتی براین پیشرفت داشته باشند اما به نظر من اقتصاد آلمان درصد زیادی از پیشرفت خود را مرهون برگزیدن اقتصاد اجتماعی بازار یا اقتصاد آزاد است.
درکتاب تحولات سیاسی درآلمان غربی نوشته یان داربی شر آمده که : پیشرفت اقتصادی آلمان در دوران پس از جنگ چشمگیر بوده و رشد گروه های بخش خصوصی دخیل در این رشد اقتصادی هم وضع همانندی داشته است . با وجود این ، آهنگ رشد اقتصادی آلمان ، همچون دیگر کشورهای غربی ، رو به کندی گذاشته است . تولید ناخالص ملی سرانه که طی دهۀ 1950 حدود 6 درصد افزایش یافت و در دهۀ 1960 به 4 درصد رسید . در دهۀ 1970 فقط افزایشی معادل 3/2 درصد داشت . این نرخ رشد هنوز هم نسبت به نرخ رشد بریتانیا و ایالات متحد چشمگیر است اما کاملاً از ژاپن عقب تر است . لوکوموتیو آلمان ، به ویژه از اواسط 1970 به بعد ، به وضوح از نفس افتاده 1979 ایران ، عاملی مهم در کند شدن رشد اقتصادی آلمان در این سالها بوده است. این افزایش های سریع نفت ، نقطه عطفی در تاریخ اقتصاد پس از جنگ آلمان پدید آورد و به بیش از دو دهه رشد اقتصادی بی نظیری که در نتیجۀ نفت فراوان و ارزان ، بازرگانی رو به توسعۀ جهانی ، کاهش موانع و محدودیت های تعرفه های حمایتی ، و نرخ های با ثبات ارز به وجود آمده بود پایان داد .
افزایش بهای نفت در سالهای 1974-1987 تقریباً 2 درصد از درآمد ملی آلمان غربی را از دستش ربود و موجب رکود اقتصادی شدید سالهای 1973-1975 گردید و پس از آن بود که اقتصاد آلمان دریافت که باید خود را با شرایط تغییر یافتۀ جهان پس از تشکیل اوپک تطبیق دهد .
به هرحال ، ابتدا با کمک بودجه بندی مناسب و سرمایه گذاری های مؤثر سریعاً از حالت رکود بیرون آمد و سپس در جهت چهار برابر کردن صادرات مصنوعاتش از قبیل ماشین آلات و کالاهای مصرفی به کشورهای صاحب نفت ثروتمند خاورمیانه گام برداشت و به این ترتیب موازنۀ بازرگانی اش با این منطقه را به حال نخست باز گردانید . بهبود وضع اقتصادی تا سال 1977 به وضوح مشهود است .(یان داربی شر، 1368: ص139)
جهش اقتصادی دهه 50 و 60 نه تنها به تجدید ساختار کشور و اقتصاد کمک کرد ، بلکه روند مدرنیزاسیون اقتصاد را تسریع نمود. عقلایی کردن تولید ( با به کارگیری نیروی کمتر و تولید بیشتر ) که در صنایع تولیدی شروع شده بود ، به تمام بخش های دیگر تولیدی از جمله کشاورزی و خدماتی سرایت کرد . (سیدموسی قدمگاهی ثانی،1384،ص141)
پس باتوجه به این قضایا می توانیم بگوییم که رشد اقتصادی آلمان هم فراز و فرودهایی از دوره های از رشد ورکود را تجربه کرده تا اینکه درنهایت توانسته پیشرفت چشمگیری در میان دیگر کشورها داشته باشد . همانطور که بعداً در طی مقاله به صورت عینی و با آمار وارقام میزان رشد اقتصادی آلمان را بررسی خواهیم کرد .
عامل دیگری که به پیشرفت های اقتصادی آلمان کمک کرد- که در چهارچوب رقابت آزاد همراه باتعهدات اجتماعی قابل توضیح است – رسمیت قانونی دو نیروی عمدۀ جامعه ، یعنی کارگران و سازمان های کارگری (سندیکاهای کارگری) از یک سو و کارفرمایان و سازمان های کارفرمایی ، که در قالب دو سندیکای عمده « اتحادیه فدرال صنایع آلمان » و « اتحادیه فدرال سندیکاهای آلمانی کارفرمایان » متمرکز بود ، طبق این قوانین ، دولت اجازه دخالت در امور این دو نیرو و تنظیم دستمزدها را نداشته و به کارگران این حق داده شد که برای دفاع از حقوق خود ، اعتصاب کنند. سندیکاهای کارگری از وزن سنگینی در جامعه آلمان برخوردار بوده و هست. (همان،ص139)
نتیجه گیری :
در نهایت از تمامی این مباحث و بررسی ها می توان نتیجه گرفت که مهمترین عاملی که در پیشرفت و توسعه اقتصادی آلمان پس از جنگ جهانی دوم نقش برجسته ای ایفا کرده است ، برگزیدن اقتصاد لیبرال و سرمایه داری خصوصی که در قالب رفورم پولی ژوئن 1948 و دیگر اقداماتی که آلمان فدرال پس از جنگ صورت داده ، بوده است .
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ارسالها: 3080
#80
Posted: 26 Mar 2014 23:33
نفت را کنار بگذارید، کتاب ها را باز کنید - توماس فریدمن
هر وقت از من می پرسند: «بجز کشور خودتان به کدام کشور علاقه مند هستید؟» در پاسخ می گویم: «کشور تایوان». مردم با تعجب سوال می کنند: «تایوان؟ چرا تایوان؟». در جواب می گویم خیلی ساده است جزیره تایوان به سنگی بی حاصل در دریایی طوفانی می ماند، که از هیچ گونه منابع طبیعی برای زندگی کردن برخوردار نیست (به طوری که حتی شن و ماسه مورد نیاز خود جهت ساخت و ساز را از چین وارد می کند) این در حالی است که یک چهارم بزرگترین ذخایر مالی در جهان از آن این کشور می باشد، چرا که به جای حفاری زمین و استخراج هر چیزی از معادن، تایوان به دنبال پرورش ۲۳ میلیون استعدادی است که زنان و مردان این کشور را تشکیل می دهند.
من همیشه به دوستانم در تایوان می گویم: «شما خوش شانس ترین مردم جهان هستید. اما چطور بسیار خوش شانس هستید؟ چون بدون هیچ گونه برخورداری از منابع نفتی، معادن سنگ آهن، الماس، طلا و حتی جنگل، تنها با در اختیار داشتن منابع محدود ذغال سنگ و گاز طبیعی توانسته اید نحوه زندگی و فرهنگ خود را پرورش داده و مهارت های مورد نیاز مردم خود را ارتقا بخشید، و تنها اینگونه سرمایه است که می تواند به با ارزش ترین منابع تجدیدپذیر در جهان امروز تبدیل شود. اما چطور بسیار خوش شانس شدید؟».
برای من گفتن این مطلب کمی جرات می خواهد. اما در حال حاضر باید آن را اثبات کنم. یک تیم تحقیقاتی از سازمان همکاری و توسعه اقتصادی با عنوان «oecd»، پژوهش قابل ملاحظه ای را در خصوص ارتباط بین عملکرد برنامه ارزیابی دانش آموزان در سطح بین المللی، یا آزمون پیسا، (شامل آزمونی که طی هر دو سال سوال های ریاضی، علوم و مهارتهای خواندن و درک مطلب دانش آموزان ۱۵ ساله در ۶۵ کشور را مورد سنجش قرار می دهد) و درآمد کل حاصل از منابع طبیعی و تولید ناخالص داخلی برای هر یک از کشورهای شرکت کننده، به عمل آوردند.
پژوهشگران به طور خلاصه، ارتباط مهارت دانش آموزان در حل معادلات ریاضی با مقدار استخراج نفت یا میزان حفاری الماس در یک کشور را مورد ارزیابی قرار داد.
نتایج این تحقیق نشان داد که یک ارتباط منفی معنی داری بین کشورهایی که منبع درآمدشان از طریق منابع طبیعی ملی می باشد و کشورهایی که درآمدشان از طریق دانش و مهارت جمعیت دانش آموزان خود تامین می شود، وجود دارد. «آندریاس اسچلیچر» مسئول نظارت بر امتحانات پیسا در «oecd» خاطر نشان کرد: «این یک الگوی جهانی است که در ۶۵ کشوری که در آخرین ارزیابی pisa شرکت کرده اند مورد ارزیابی قرار گرفت: نفت و آزمون پیسا با یکدیگر رابطه معکوس دارند.»
بر اساس نظر اسچلیچر، در آخرین نتایج آزمون پیسا، دانش آموزان سنگاپور، فنلاند، کره جنوبی، هنگ کنگ و ژاپن با وجود برخورداری از منابع طبیعی اندک در کشورشان از بالاترین سطح نمرات در آزمون برخوردار شدند، در حالی که قطر و قزاقستان علی رقم بیشترین درآمد نفتی دارای پایین ترین نمرات دانش آموزی در آزمون pisa بودند. عربستان سعودی، کویت، عمان، الجزایر، بحرین، ایران و سوریه همان روند مشابهی که در سال ۲۰۰۷ در مطالعه بین المللی ریاضیات و علوم داشتند، را نشان می دادند، در حالی که دانش آموزان کشورهای لبنان، اردن و ترکیه ( کشورهای خاورمیانه با منابع طبیعی محدود) امتیازبهتری را در این آزمون به خود اختصاص دادند.
دانش آموزان بسیاری از کشورهای دارای منابع طبیعی در آمریکای لاتین مانند برزیل، مکزیک و آرژانتین نمرات پایین تری را کسب کردند. در این آزمون آفریقا مورد سنجش علمی قرار نگرفت. کانادا، استرالیا و نروژ، کشورهایی با سطوح بالا از منابع طبیعی، همچنان امتیازات خوبی در این آزمون کسب کردند، اسچلینچر استدلال می کند: «این امتیاز بالا به این دلیل است که هر سه کشور، سیاست های مالی مناسبی را در جهت پس انداز و سرمایه گذاری از درآمد ناشی از منابع رانتی اتخاذ کرده اند و تنها به مصرف منابع خود بسنده نمی کنند».
موضوع «بیماری هلندی» بحثی است که مدت های زیادی در میان اقتصاددانان رایج بوده است، این عارضه زمانی رخ می دهد که درآمد یک کشور به دلایلی به صادرات منابع طبیعی شدیدا وابسته می شود و به دلیل افزایش درآمد، تقاضا نیز افزایش می یابد اگر افزایش تقاضا به صورت ناگهانی انجام گیرد و عرضه پاسخگو نباشد در نتیجه سیل بی رویه واردات ارزان آغاز می شود و صادرات بیش از حد گران می شود و در نهایت تولید داخلی را در رقابت ضعیف می کند. آن چیزی که تیم تحقیقاتی پیسا به عنوان یک بیماری مرتبط معرفی کردند شامل جوامعی می شد که به بهره برداری بی رویه از منابع طبیعی خود کاملا وابسته بودند و به نظر می رسد افراد در این گونه جوامع غرایز، عادات و انگیزه ها و مهارت های خود را در جهت انجام تکالیف مربوطه از دست خواهند داد.
اسچلیچر می گوید، «در کشورهایی با منابع طبیعی محدود مانند فنلاند، سنگاپور یا ژاپن، آموزش و پرورش از نتایج قوی و شرایط بسیارعالی برخوردار می باشد، چرا که کل افراد جامعه به این مسئله مهم پی برده اند که کشور باید توسط دانش و مهارت به حیات خود ادامه دهد و این به کیفیت آموزش و پرورش بستگی دارد. در این کشورها هر کدام از والدین و فرزندان به خوبی می دانند که تنها مهارت های یک جامعه می تواند شانس زندگی افراد آن جامعه را افزایش دهد و هیچ چیز دیگری در جهت رشد و شکوفایی آنها وجود ندارد، چنانچه آنها به تدوین فرهنگی کامل می پردازند که نظام آموزش و پرورش حول محور آن قرار می گیرد».
«کی. آر. اسرایدهر» که از دوستان هندی-آمریکایی من و از دانشمندان ناسا و بنیان گذار تکنولوژی سوخت سلولی (این تکنولوژی میتواند تحولی عظیم در تولید انرژی ایجاد کند) از شرکت بلوم می باشد گفت: «هنگامی که شما منابعی برای تولید انرژی نداشته باشید، به یک کاردان و یا مخترع تبدیل می شوید».
به همین دلیل است که کشورهای خارجی همراه با شرکت های فهرست شده دربازار بورس «نزدک» (انجمن ملی بها گذارى خودکار سهام توسط دلال هاى سهام) اسرائیلی، چینی-هنگ کنگی، تایوانی، هندی، یا کره جنوبی و سنگاپوری هستند، اینها کشورهایی هستند که فاقد منابع طبیعی می باشند.
اما در این مطالعه تحقیقاتی یک پیام مهم برای جهان صنعتی وجود دارد. در چنین شرایطی که بحران اقتصادی اکثر کشورها را درگیر خود کرده است، آن چیزی که وسوسه انگیز به نظر می رسد حفاظت از استانداردهای زندگی حتی به قیمت پرداخت بدهی های مالی برای آینده ای بهتر می باشد. اسچلیچر در ادامه متذکر می شود: «تنها راه اصلاح این است که شیوه انتخابی خود را گسترش داده و تعداد بیشتری از مردم را به دانش و مهارت مجهز کنیم تا برای رقابت، همکاری و ارتباط در مسیری که همواره کشورهای ما را به جلو پیش می برد، گام بردارند».
در مجموع وی به این نکته اشاره می کند: «دانش و مهارت به ارز رایج اقتصاد جهانی در قرن بیست و یکم تبدیل خواهد شد، اما هیچ یک از بانک های مرکزی توان تبدیل این ارز گرانقیمت به پول را ندارد. کشورها خود تصمیم خواهند گرفت که چه مقدار از این ارز را در اختیار داشته باشند. مطمئناً، با در اختیار داشتن منابع عظیم مانند نفت، گاز و الماس، امکان خریداری حتی مشاغل نیز وجود خواهد داشت اما این کشورها جامعه خود را در دراز مدت تضعیف می کنند مگر آنکه از درآمد حاصل از این منابع در جهت ساختن مدارس و ایجاد زیر ساختهای مناسب برای توسعه فرهنگ یادگیری مهارتها در دراز مدت استفاده شود؛ چیزی که حرکت رو به جلو شما را تضمین خواهد کرد.
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!