ارسالها: 14491
#521
Posted: 5 Nov 2013 18:48
من آقام يا الاغ؟!!
نوشته: فرزاد حسني
ناشر: افرا
معرفي كتاب:
كتاب «من آقام يا الاغ ؟!!» سيزده داستان كوتاه دارد. نويسنده اغلب داستانهاي اين كتاب را متاثر از فضاي وبلاگ مي داند و آنها را «داستانلاگ» مينامد.
داستانها بيشتر در فضاي تصويري، سينمايي و موسيقيايي به تحرير درآمده و به نوعي اداي دين به هنرهاي موسيقي، سينما و تئاتر نيز ميباشد كه در قالب داستان هاي وبلاگي نگاشته شده است.
نويسنده در بعضي داستان هاي اين مجموعه درباره چند شحصيت سينمايي ايراني و خارجي در حال و هواي داستاني نوشته. درحالي كه لحن او در بخش هايي با نگاهي فلسفي و شهودي مخلوط شده و اين كنكاش تا جايي ادامه دارد كه در گوشه هايي از متن وجوهي ناشناخته از شخصيت مورد نظرش را ارئه مي دهد.
آشفته سریم !
شانهی دوست کجاست ؟
ارسالها: 14491
#522
Posted: 5 Nov 2013 18:53
درخت عقيم و ديگر داستان ها
نوشته: اردلان عطارپور
ناشر: لوح فكر
آشفته سریم !
شانهی دوست کجاست ؟
ارسالها: 14491
#523
Posted: 5 Nov 2013 18:55
به دنبال طلا نباش طلايي شو 1
نوشته: فهيمه ارژنگي
ناشر: بهار سبز
آشفته سریم !
شانهی دوست کجاست ؟
ارسالها: 14491
#524
Posted: 5 Nov 2013 19:06
مي بخشم ولي فراموش نمي كنم
نوشته: افسانه نيك پور
ناشر: آبي
معرفي كتاب:
داستان «مي بخشم ولي فراموش نمي كنم» در مورد ماهان دختری که در بچگی پدر و مادرش را از دست داده و به همراه مادربزرگ و عمه اش زندگی می کند. او یک دوست صمیمی به نام کیانا دارد که هر دو در دانشگاه گرافیک درس مي خوانند.
در ادامه داستان ماجراهایی پیش می آید، از جمله اینکه زنی ماهان را برای پسرش که در آمریکا ساکن است، خواستگاری می کند و این موضوع روال زندگی ماهان را تغییر می دهد و ...
نويسنده به خوبي توانسته در رمان «مي بخشم ولي فراموش نمي كنم» خواننده را همراه ماهان به نيويورك برده و در لحظه به لحظه زندگي اش، خواننده را هم با او شريك كند.
آشفته سریم !
شانهی دوست کجاست ؟
ارسالها: 14491
#525
Posted: 5 Nov 2013 19:11
كبوترهاي طلايي
نوشته: فري رز جلال منش
ناشر: چشمه
معرفي كتاب:
كتاب «كبوترهاي طلايي» شامل 7 داستان كوتاه است با نامهاي: «كوچه پس از كوچه هاي دلتنگي»، «تكرار»، «دسته گل زنبق»، «گم گشته»، «كبوترهاي طلايي»، «يك روز سربي» و «فردا ساعت پنج».
همان طور كه از عناوين داستانهاي اين مجموعه بر مي آيد فضاي دلتنگي در اغلب آنها سايه گسترده است و نويسنده سعي دارد در آنها تنهايي انسانها را به تصوير بكشد؛ نوعي تنهايي كه از دوري فيزيكي آدمها از يكديگر و گاه از عدم صميميت شان با هم ناشي مي شود.
در داستان «دسته گل زنبق» مي خوانيم: باز هم دوشنبه مي شود. آسمان دودي، خاكستري و سفيد شده. گاهي غرش مبهمي سكوت را چند خيابان آن طرف تر پرتاب مي كند. همه جا خيس شده و بويي همه جا را پر كرده. بوي خاك، بوي چوب، علف و خاشاك. دانه هاي ريز باران هوا را مه آلود كرده اند.
نويسنده در ابتداي كتاب راجع به خود نوشته است: ايراني ام و ايراني تبار. مهرگان زاده قرنها پيش. دوست داشتم علوم سياسي بخوانم يا حقوق. پدر موافقت نكردند. عمران خواندم و طراحي. آرامش روح و گم شده ام را در شعر و ادبيات پيدا كردم.كتاب اول من «هميشه قهوه را تلخ مي خورم» همچون درخت قهوه، ريشه در زمين داشت؛ تلخ و گس بود مزه اش. اين بار كتاب «كبوتران طلايي» باران است كه شما را تا درياي نوشين آسمان ببرد با طعمي بهتر و گوارا.
فهرست مطالب:
» كوچه پس از كوچه هاي دلتنگي
» تكرار
» دسته گل زنبق
» گم گشته
» كبوترهاي طلايي
» يك روز سربي
» فردا ساعت پنج
آشفته سریم !
شانهی دوست کجاست ؟
ارسالها: 14491
#526
Posted: 5 Nov 2013 20:13
حرفه من خواب ديدن است
نوشته: فاطمه زارعي
ناشر: چشمه
آشفته سریم !
شانهی دوست کجاست ؟
ارسالها: 24568
#527
Posted: 11 Nov 2013 19:06
امن آبي آرام
نويسنده: شهره قوي روح
ناشر: البرز
مروري بر كتاب
تو را در بدترين روزهاي زندگيام ديدم. زماني كه در هر طرفم صفر و بنبست عميق به چشم ميخورد. آدمها گنگ و مهآلود و نچسب به نظر ميرسيدند و من به طرز ناخوشايندي بين افسردگي دردناكم گيجگيج ميخوردم.
رنجي مرا از درون ميخورد. رنجي دائمي كه جزئي از وجود من شده بود از صبح زود كه از خواب بر ميخاستم آغاز جنگ و مبارزه روزمره من بين موفقيت و ناكامي، رنج و خوشي بود. تمام روز با همان حالت مسلط و مقتدري كه در سن بيستوسه سالگي به آن عادت كرده بودم و لبخند مسلطي كه ديگران را مغلوب ميساخت.
تكرار و تكرار... و شبها... واي كه چقدر تنها و خسته و سرما زده بودم و از اعماق وجودم نيازمند محبت و گرما و گرما و... مرتب در انتظار چيزي، شايد عشق كه حتي به درستي آن را نميشناختم.
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
ویرایش شده توسط: andishmand
ارسالها: 24568
#528
Posted: 11 Nov 2013 19:08
یك عاشقانه ي آرام
نويسنده: نادر ابراهيمي
ناشر: روزبهان
مروري بر كتاب
عاشق زمزمه مي كند، فرياد نمي كشد.
بانوي گل به گونه انداخته، با لهجه ي شيرينش گفت بايد تخيل كنيم كه در مه راه مي رويم در مهي بسيار فشرده و سپيد
تمام عمر در مه در كنار هم ، من و تو مه را مي پيماييم- آرام، و به زمزمه سخن مي گوييم...
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
ارسالها: 24568
#529
Posted: 11 Nov 2013 19:10
دكه علي سورچي
نويسنده: باقر طلوعي
ناشر: كتاب گلچين
مروري بر كتاب
كتاب از صفحه ۵ شروع مي شود :
درون دكه علي سورچي يك مشت لات و لوت و آسمان جل نشسته بودند و از ننه حوا و بابا آدم و وضع هوا و كار و كسب و ساير چيزهايي كه مربوط به صحبت روز مي شد گفتگو مي كردند.
اين دكه كه استراحتگاه اين دسته از بندگان زيادي خداوند بود در گوشه جنوب غربي ميدان شوش ٬ پشت محوطه سنگ تراش ها و مجاور كارخانه شيشه سازي بني هاشمي واقع شده بود
توي دكه محوطه وسيعي بود. در آنجا تعداد زيادي چهارپايه ٬ جلد باطري قراضه و جعبه هاي كوچي ديده مي شد كه همه در اطراف ميز پهن و كوتاهي چيده شده بودند ...
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
ویرایش شده توسط: andishmand
ارسالها: 24568
#530
Posted: 11 Nov 2013 19:19
مثل هماني كه در خواب ديدم
نويسنده: سوگند دهكردنژاد
ناشر: پاسارگاد
مروري بر كتاب
توي اتوبوس نشسته ام. دخترها هم بغل دستم. فرهاد جلوي مسجد ايستاده. دست تكان مي دهد برامان. فقط مژه مي زنم. حتي حوصله اينكه انگشتم را بالا بياورم ندارم. پايين پام، ساك كوچكي است. چند تكه لباس براي دخترها توش گذاشته ام.
موقعي كه براي آخرين بار، خانه را از نظر گذراندم و قفل پشت در را انداختم، حس كردم دارم تمام مي شوم. دارم بريده مي شوم، از خودم، از خاطراتم، حس كردم كه ديگر نيستم. دلداري هاي فرهاد هم نتوانست حالم را بهتر كند. قسم خورده به محض برگشتن عماد، راهي ش كند ماه شهر، پيش ما.
اسم عماد كه مي آيد جيگرم مي سوزد. بدجور. من مي دانم. فرهاد هم خوب مي داند كه شايد عماد...
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
ویرایش شده توسط: andishmand