ارسالها: 256
#62
Posted: 7 Jun 2011 07:54

دوستت دارم
نه تنها برای آنچه هستی
بلکه برای آنچه که هستم
هنگامی که با توام .
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که از خود می سازی
بلکه برای آنچه که از من می سازی .
دوستت دارم
برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی .
دوستت دارم
چون دست بر دل فسرده ام می نهی
زنگارهای بی ارزش و بی مقدار را به سویی می زنی
و نور می تابانی بر گنجینه های پنهانی که
تا کنون در ژرفا مانده بودند .
دوستت دارم
چون یاری ام می کنی
که از تخته پاره های زندگی
نه یک کپر
که معبدی در خور بنا سازم ؛
کمک می کنی
که کار ورزانه ام
نه یک سر شکستگی
بلکه ترنم ترانه ای باشد .
دوستت دارم
چون بیش از هر کیش و آیینی
به رویش من یاری رسانده ای؛
فراتر از هر سرنوشتی
شادی را به من ارزانی داشتی .
این همه را هدیه داده ای
بی هیچ تماسی، کلامی و یا اشارتی ؛
به این کار توانا گشته ای
چون خود بوده ای ؛
شاید دوست بودن در نهایت به همین معنا باشد .
( روی كرافت )
"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
ارسالها: 2465
#64
Posted: 21 Jun 2011 17:25

کنار پنجره یک مرد داشت جان می داد
غرور، قدرت خود را به من نشان می داد
کسوف بود؟ نه! خورشید دلگرفته ظهر
پیام تسلیتش را به آسمان می داد
دلم برای خودم لااقل کمی می سوخت
اگر که پوچی دنیایتان امان می داد
زمان همیشه مرا زیرخویش له می کرد
همیشه فرصت من را به دیگران می داد
پسر گرفت سر تیغ را، رگش را زد
پدر به کودک قصه هنوز نان می داد
و بعد زلزله شد، چشم را که وا کردم
میان خواب کسی هی مرا تکان می داد!
چون مات توام
دگر چه بازم ...!!؟!
ارسالها: 156
#66
Posted: 7 Aug 2011 13:20

خدایا كفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی توازجانم
مرابی انكه خودخواهم اسیرزندگی كردی
خداوندا
اگرروزی به عرش خودبه زیزایی
لباس فقر پوشی
غرئرت رابرای تكه نانی
به زیرپای نامردان بیاندازی
وشب اهسته وخسته
تهی دست وزبان بسته
به سوی خانه بازایی
زمین واسمان راكفرمی گویی
نمی گویی
خداوندا
اگردرروزگرماخیزتابستان
تنت برسایه دیواربگشایی
لبت بركاسه ی مسی قیراندود بگذاری
وقدری ان طرف تر
عمارت های مرمرین بینی
واعصابت برایر سكه ای این سووان سودرروان باشد
زمین واسمان راكفرمی گویی
نمی گوی
خداوندا
اگرروزی بشر گردی
زحال بندگانت باخبرگردیر پشیمان میشوی ازقصه خلقت
ازاین بودن ,ازاین بدعت
خداوندا تومسئولی
خداوندا تومیدانی كه انسان بودن وماندن
دراین دنیاچه دشوار است
چه رنجی می كشد انكس كه انسان است
وازاحساس سرشاراست
ویرایش شده توسط: daryoushf
ارسالها: 3118
#67
Posted: 24 Aug 2011 16:24

آزاد شو از بند خویش، زنجیر را بــاور نکن
اکنون زمان زندگیست، تاخیر را بــاور نکن
حرف از هیاهو کم بزن از آشتیها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را بــاور نکن
خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خالقی، تحقیر را بــاور نکن
بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست تقدیر را بــاور نکن
تصویر اگر زیبا نبود، نقّاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن، تصویر را بــاور نکن
خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو، زنجیر را بــاور نکن
مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
ارسالها: 106
#70
Posted: 30 Sep 2011 08:23

گاه کن چه فروتنانه بر خاک میگستَرَد
آن که نهالِ نازکِ دستانش
از عشق
خداست
و پیشِ عصیانش
بالای جهنم
پست است.
آن کو به یکی «آری» میمیرد
نه به زخمِ صد خنجر،
و مرگش در نمیرسد
مگر آن که از تبِ وهن
دق کند.
قلعهیی عظیم
که طلسمِ دروازهاش
کلامِ کوچکِ دوستیست.
۲
انکارِ عشق را
چنین که به سرسختی پا سفت کردهای
دشنهیی مگر
به آستیناندر
نهان کرده باشی. ــ
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.
۳
نگاه کن
چه فروتنانه بر درگاهِ نجابت به خاک میشکند
رخسارهیی که توفاناش
مسخ نیارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانهی تو به خاک میافتد
آن که در کمرگاهِ دریا
دست حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آن که مرگش میلادِ پُرهیاهای هزار شهزاده بود.
احمد شاملو
.:. خاموشی به هزار زبان در سخن است .:.