غزل شمارهٔ ۶۲۸ نه دل ز عالم پر وحشت آرمیده مراکه پیچ و تاب به زنجیرها کشیده مرارهین وحشت خویشم که می برد هر دمبه سیر عالم دیگر، دل رمیده مراچو آسیا که ازو آب گرد انگیزدغبار دل شود افزون ز آب دیده مراچو جام اول مینا، سپهر سنگین دلبه خاک راهگذر ریخت ناچشیده مرابریده باد زبانش به تیغ خاموشیکسی که از تو به تیغ زبان بریده مراچگونه دست نوازش مرا دهد تسکین؟نکرد کوه غم و درد، آرمیده مرابه قطره تشنگی ریگ کم نمی گرددچه دل خنک شود از باده چکیده مرا؟نگشته است دو تا پشتم از کهنسالیکه قد ز بار گنه چون کمان خمیده مرادهان شیر و پلنگ است مهد راحت منز بس زبان ملامتگران گزیده مرانثار بوسه او نقد جان چرا نکنم؟که تا رسیده به لب، جان به لب رسیده مرابه صد هزار صنم ساخت مبتلا صائبدرین شکفته چمن، دیده ندیده مرا
غزل شمارهٔ ۶۲۹ به خاک و خون نکشد خصمی زمانه مراکه تیر کج، گذرد راست از نشانه مرادرین ریاض من آن بلبل زمین گیرمکه نیست جز گره بال خویش دانه مراکجاست حلقه دامی و گوشه قفسی؟که مار شد خس و خاشاک آشیانه مرابلاست خواب پریشان دراز چون گرددچه دلخوشی بود از عمر جاودانه مرا؟چو آفتاب مرا نیست سیم و زر در کارکه هست چهره زرین خود، خزانه مرابه غیر گرد یتیمی نمانده چون گوهرامید ساحل ازین بحر بیکرانه مراعجب که راه به سر وقت من برد درمانچنین که درد گرفته است در میانه مراچگونه پای به دامن کشم درین وادیکه موج ریگ روان است تازیانه مرابه خاک شوره کند تخم پاک را باطلستمگری که برون آورد ز خانه مرابه ابر رحمت این بحر، چشم بد مرساد!که چون صدف ز گهر کرد آب و دانه مراچنان فسرده ز وضع جهان شدم صائبکه نیست لذت از اشعار عاشقانه مرا
غزل شمارهٔ ۶۳۰ شکست نقش مرادست بوریای مرانسیم فتح، قلم می کند لوای مراز بیم دوزخ اگر فارغم ز غفلت نیستکه می دهد عمل من همان سزای مرانظر به دانه کس نیست سیر چشمان رابه آب خشک بود گردش آسیای مرایکی هزار شد از وصل بی قراری دلنکرد سرمه منزل خمش درای مرارسیده است به جایی گران رکابی خوابکه توتیای قلم ساخته است پای مراچنان به پیکر من ضعف زور آورده استکه فرق نیست ز قد دوتا، عصای مراز بس که نور بصیرت نمانده در مردمبه نرخ خاک نگیرند توتیای مراز گرمی طلب از بس که داغدار شده استزمین ز خویش کند دور، نقش پای مراشود ز آب وضو تازه، داغ های ریامگر شراب نمازی کند ردای مراهلال عید شود حلقه برون درمشبی که روی تو روشن کند سرای مرامرا ز نعمت دیدار سیر نتوان کردکه ساختند نگون کاسه گدای مرانظر به صیقل مردم ندارد آینه امچو بحر، موجه من می دهد جلای مرابه سنگلاخ اگر راه سیل من افتدچنان روم که کسی نشنود صدای مرانهشت سبزه خوابیده در سراسر باغبه عندلیب چه نسبت بود نوای مرا؟قدم شمرده نهم بر بساط گل صائبز بس که خار ملامت گزیده پای مرا
غزل شمارهٔ ۶۳۱ به هر که هر چه ضرورست داده اند آن رابس است آب دهن آسیای دندان رامدار چشم تفاوت ز پله میزانیکی است سنگ و گهر، دیده های حیران رامکن به پرده ناموس عشق را پنهانکه بادبان نشود پرده دار طوفان رابه احتیاط نفس کش به عاشقان چو رسیکه ناز زلف بود خاطر پریشان راکشیده دار عنان ادب به وادی عشقکه ریگ، خرده جانهاست این بیابان رابدوز چاک دلم را به رشته سر زلفکه نیست حاجت محراب، کافرستان رابه طفل تخته تعلیم دادن استاداشاره ای است که آماده باش طوفان راغم مآل که دارد، که فکر جامه و نانگرفته است درون و برون انسان راز دل توقع آسودگی ز خامی هاستقرار نیست به یک جای هیچ پیکان رافتاده است سر و کار من به صحراییکه قدر ریگ روان نیست خرده جان راشکستگی نرسد خامه ترا صائب!که سرخ کرد ز گفتار، روی ایران را
غزل شمارهٔ ۶۳۲ احاطه کرد خط آن آفتاب تابان راگرفت خیل پری در میان سلیمان راشکار هاله بود ماه و آن خط مشکینبه دام هاله کشید آفتاب تابان راتن لطیف ترا عطر، خار پیرهن استبه بوی گل مگشا چاک آن گریبان رامشو ز حال دل ای یار تازه خط غافلکه نیست جز دل ما شمعی این شبستان رابه حکمت از لب خود مهر خامشی برداربه دست دیو مده خاتم سلیمان راز جان درین تن خاکی مجوی جوش نشاطکه در تنور، نفس سوخته است طوفان رابه ما حرارت دوزخ چه می تواند کرد؟اگر ز ما نستانند چشم گریان راز حال راهروان غافلم، همین دانمکه هست توشه ز دل خضر این بیابان راز دود آه، لب تازه خط او صائبسیاه خانه نشین کرد آب حیوان را
غزل شمارهٔ ۶۳۳ بهار شد که ببندند در گلستان راشکوفه پنبه شود گوش باغبانان راهزار بار فزون شمع آسیا کرده استغبار خاطر من آفتاب تابان راحباب نیست، که از شرم لعل سیرابشعرق به جبهه نشسته است آب حیوان راز ماهتاب بناگوش یار می آیدکه شیر مست کند ریگ این بیابان راصدف به کد یمین رزق خویش می گیردعبث به جود ستایش کنند نیسان راچه ساده ام که به دست تهی طمع دارمکه پر ز بوسه کنم چاه آن زنخدان راز جرم عشق نهان داشتن پشیمانمنمک چشیده و دزدیده ام نمکدان رابهشت سرمه ازین خاک می برد صائببه مصر و شام چه نسبت بود صفاهان را؟
غزل شمارهٔ ۶۳۴ لبت به خون جگر شسته روی مرجان راخط تو ساخته خس پوش، آب حیوان رالب عقیق به دندان گرفته است سهیلز دور دیده مگر سیب آن زنخدان را؟به آستین، سر اشکم فرو نمی آیدکفن ز اطلس خون بس بود شهیدان رابشوی نقش وطن را به رود نیل از دلکه نیست آب مروت به چشم، اخوان راجنون عشق ز فولاد پنجه دارد و منبه تار اشک رفو می کنم گریبان راهر آنچه داده قسمت بود روان پیش آرگران مکن به دل خود قدوم مهمان راصفیر خامه صائب بلند چون گردیدنشست شعله آواز، عندلیبان را
غزل شمارهٔ ۶۳۵ ببین به دور لبش خط عنبرافشان راکه چون شراب برون داده راز پنهان رابه باد دست، کلید خزانه را مسپارمده به دست صبا زلف عنبرافشان رامکن به ماه نو ابروی یار را تشبیهچه نسبت است به محراب طاق نسیان را؟درازدستی اهل هوس ز گستاخیبه ماه مصر گوارا نمود زندان راز لطف و قهر تو مهرم نمی شود کم و بیشکه پشت و رو نبود آفتاب تابان راگره به جبهه آیینه وار خویش مزنمکن به طوطی خوش حرف تنگ، میدان رااگر تو دامن خود را به دست ما ندهیز دست ما نگرفته است کس گریبان راز بس که خلق تنک مایه اند از انصافبه سیم قلب نگیرند ماه کنعان رابر آن گروه حلال است دعوی همتکه چین جبهه شمارند مد احسان راکباب حسن گلوسوز تشنگی گردم!که سرد بر دل من کرد آب حیوان راجدا نمی شود از هم، دو دل یکی چو شودنمی توان ز دل ما کشید پیکان راغلط به کاغذ ابری کنند دیده ورانفشرد بس که فلک ابرهای احسان رادر آن سری که بود خارخار شوق، کندچو گردباد به یک پای طی، بیابان راز ناقصان بصیرت بلندپروازیسر از دریچه برون کردن است کوران راخرید خون خود از ناز نعمت الوانفشرد بر جگر خویش هر که دندان راز آه دل نگشاید که از گشاد خدنگدل گرفته نگردد شکفته پیکان راسخن به مردم فهمیده عرض کن صائببه شوره زار مکن صرف، آب حیوان را
غزل شمارهٔ ۶۳۶ بود به حفظ خدا دل قوی ضعیفان راکه سهم شیر نگهبان بود نیستان راوصال کعبه کسی را که در نظر باشدبه چشم جای چو مژگان دهد مغیلان راز جسم، جان گنهکار را ملالی نیستکه دلپذیر کند بیم قتل، زندان راز اشک لعلی من کی دلش به درد آید؟لبی که خون به جگر می کند بدخشان راز خال کنج لب یار می توان دانستکه چشم هاست به دنبال، گوشه گیران رادر آن دیار که آن روی لاله گون باشدبه گل زند چمن آرا در گلستان رافروغ روی تو چون مردمک سیه سازدبه چشم روزنه ها آفتاب تابان راز شوخی عرق شرم، سخت می ترسمکه داغدار کند سیب آن زنخدان راز گفتگوی شکربار مور، نزدیک استکه مهر لب شود انگشتری سلیمان راچو گردباد به سرگشتگی علم سازدجنون دوری من خاک این بیابان رابود به سینه پر داغ عاشقان، مرهمطفیلیی که کند تنگ، جای مهمان راچو تخم سوخته دل های قانع از غیرتکنند خون به جگر ابرهای احسان راز زندگی چه به کرکس رسد به جز مردار؟چه لذت است ز عمر دراز نادان را؟فلک ز گردش چشمت چنان گریزان شدکه از ستاره به دندان گرفت دامان راز بزم می دل پر خون گرفته تر گرددکه خون فسرده کند جوش بحر، مرجان راسخن کمال پذیرد ز مستمع صائبگهر کند صدف پاک، اشک نیسان را
غزل شمارهٔ ۶۳۷ ز اشک گرم خطر نیست خار مژگان راکه چشم شیر نگهبان بود نیستان رامجوی آب مروت ز چرخ سفله نهادکه دود آه کند این سفال، ریحان رانظر ز روی لطیفش چگونه آب دهم؟که چشم شور بود شبنم این گلستان راکمند جاذبه طوطیان شیرین حرفز بند نی بدر آورد شکرستان راز دست جرأت من در وصال ایمن باشکه قرب بحر کند خشک، دست مرجان راز اشک گرم شود نامه سیاه سفیدز آه سرد بود برگریز عصیان راازان به زخم زبان از خوشامدم قانعکه به ز نقش و نگارست رخنه زندان راهمان سفینه اش از شرم جود دریایی استصدف اگر چه گهر ساخت اشک نیسان راز میوه های بهشتی گزیده شد صائبفشرد بر جگر خویش هر که دندان را