غزل شمارهٔ ۶۳۸ گرفت خط تو دلهای بی قراران راغبار، جامه فتح است خاکساران راز خوان عالم بالاست رزق خاموشانسحاب آب دهد تیغ کوهساران رالب تو پرده راز مرا تنک کرده استشراب دشمن جان است رازداران راهمین نه پشت من از بار دل، شکسته شده استشکست خامی این میوه شاخساران راچه طرف بست می از صحبت نمک، زنهارمده به مجلس می راه، هوشیاران راحضور دایمی از هجر دایمی بترستز وصل گل چه تمتع بود هزاران را؟ز ماجرای خط و زلف یار دانستمکه رفته رفته خورد مور مغز ماران راگران چو ابر شب جمعه است بر خاطروجود محتسب شهر، میگساران راازان ز داغ نهان پرده بر نمی دارمکه دست و دل نشود سرد، لاله کاران راهمای عالم توحید، دانه پرور نیستز ما دعا برسانید سبحه داران راگرفته نیست دل صائب از گرفت حسودمحک بلند کند رتبه، خوش عیاران را
غزل شمارهٔ ۶۳۹ گل است باده گلرنگ باده خواران رامدام فصل بهارست میگساران راز پای خم چو شدی سر گران، سبک برخیزگران مگرد به خاطر بزرگواران رارخ شکفته، هوای گرفته می خواهدبه خوشدلی گذران روز ابر و باران راز گریه ابر سیه می شود سفید آخربس است اشک ندامت سیاهکاران راکنند بی نمکان با شراب کار نمکمده به مجلس می راه، هوشیاران راز بحر رحمت حق مشربی طمع دارمکه خوشگوار توان کرد ناگواران رامرا چو صبح ز روز جزا مترسانیدهمیشه روز حساب است دم شماران رابه آن غبار خط سبز، چشم بد مرساد!که داد مرتبه سرمه خاکساران راقدم شمرده نهد عقل در قلمرو عشقز سنگلاخ خطرهاست شیشه باران رامسیح را به فلک همت بلند رساندمده ز دست رکاب فلک سواران راچه حاجت است به سنگین دلان بدآموزی؟فسان ز خویش بود تیغ کوهساران راکمال کوهکن از بیستون یکی صد شدمحک تمام کند سنگ خوش عیاران رافریب گریه زاهد مخور ز ساده دلیکه دام در دل دانه است سبحه داران رایکی هزار شد امید من ازان خط سبزکه وقت شام بود عید، روزه داران رابه سود خلق شود همت کریمان صرفکه باخت به بود از برد، خوش قماران راازان گروه طلب چون شکر حلاوت عیشکه در رکاب دویدند نی سواران رادر آن ریاض که صائب به نغمه گرم شودخزان نیفکند از جوش نوبهاران را
غزل شمارهٔ ۶۳۹ گل است باده گلرنگ باده خواران رامدام فصل بهارست میگساران راز پای خم چو شدی سر گران، سبک برخیزگران مگرد به خاطر بزرگواران رارخ شکفته، هوای گرفته می خواهدبه خوشدلی گذران روز ابر و باران راز گریه ابر سیه می شود سفید آخربس است اشک ندامت سیاهکاران راکنند بی نمکان با شراب کار نمکمده به مجلس می راه، هوشیاران راز بحر رحمت حق مشربی طمع دارمکه خوشگوار توان کرد ناگواران رامرا چو صبح ز روز جزا مترسانیدهمیشه روز حساب است دم شماران رابه آن غبار خط سبز، چشم بد مرساد!که داد مرتبه سرمه خاکساران راقدم شمرده نهد عقل در قلمرو عشقز سنگلاخ خطرهاست شیشه باران رامسیح را به فلک همت بلند رساندمده ز دست رکاب فلک سواران راچه حاجت است به سنگین دلان بدآموزی؟فسان ز خویش بود تیغ کوهساران راکمال کوهکن از بیستون یکی صد شدمحک تمام کند سنگ خوش عیاران رافریب گریه زاهد مخور ز ساده دلیکه دام در دل دانه است سبحه داران رایکی هزار شد امید من ازان خط سبزکه وقت شام بود عید، روزه داران رابه سود خلق شود همت کریمان صرفکه باخت به بود از برد، خوش قماران راازان گروه طلب چون شکر حلاوت عیشکه در رکاب دویدند نی سواران رادر آن ریاض که صائب به نغمه گرم شودخزان نیفکند از جوش نوبهاران را
غزل شمارهٔ ۶۴۰ چه حاجت است به خال آن بیاض گردن را؟ستاره نقطه سهوست صبح روشن راهمیشه تهمت نظاره می کشد عاشقز آفتاب خبر نیست چشم روزن رافغان که خار علایق ز تیزدستی هاامان نداد که سازیم جمع دامن راگره به جبهه میفکن که رشته همواربه قطع راه بود تازیانه سوزن رازبان پاک بود لازم دل روشنکه برگ از ید بیضاست نخل ایمن راگشاده دار دل و دست را که لنگر سنگازین دو شیوه شود بادبان فلاخن راچو ماه نو، قد خم گشته بر سپهر وجوداشاره ای است که آماده باش رفتن راز جمع دانه که خواهد نصیب خاک شدنمساز تنگ به خود همچو مور مسکن راکنون که قوت بازوی رستمی داریبرآر از چه بیژن روان روشن راغبار دیده جان است پیکرت صائببه آه زیر و زبر ساز، خانه تن را
غزل شمارهٔ ۶۴۱ز کوه غم دل و دست گشاده را غم نیستکه سنگ، بار نگردد به دل فلاخن رادلیل جوهر ذاتی است با ضعیفان خلقکه تیغ تیز رباید ز خاک سوزن رانکرده سیر دل و چشم خوشه چینان رابه خانه نقل مکن زینهار خرمن راگناه ماست شب وصل اگر بود کوتاهکند به موسم حج کعبه جمع دامن رابه کفر و دین شده ام از صفای دل یکرنگکه رنگ ظرف بود آبهای روشن رامیان قهر خدا و عدو مشو حایلبه انتقام الهی گذار دشمن راچنان ز چشم بد خاکیان هراسانمکه میل می کشم از آه، چشم روزن راکشید هر که ز خصم انتقام خود صائبز انتقام خدا امن کرد دشمن رامکن دلیر نگاه آن بیاض گردن رابه تیره شب مکن اندوده صبح روشن را
غزل شمارهٔ ۶۴۲ ز هوش برد چنان حیرت تو گلشن راکه سبز کرد خموشی زبان سوسن راکسی ز قید خزان و بهار شد آزادکه همچو سرو ازین باغ چید دامن رانظر ز روی تو خورشید برنمی داردکه نیست خیرگی از مهر، چشم روزن راز قید چرخ ترا عشق می کند آزادکه رستم آرد بیرون ز چاه بیژن رانبرد روح گرانی ز جسم یک سر موینداد فایده قرب مسیح سوزن راخوش است دفع گرانان به هر روش باشدملال نیست ز سرگشتگی فلاخن رابه رنگ خویش برآورد روزگار، مراکه رنگ ظرف بود آبهای روشن رامدام بر سر حرف است خامه صائبهمیشه جوش بهارست نخل ایمن را
غزل شمارهٔ ۶۴۳ چه حاجت است به گلگونه، روی گلگون را؟نشسته است به خون هیچ ساده دل خون رابه می چه سرخ کنی چشم های میگون را؟نشسته است به خون هیچ ساده دل خون راز پشت پای ادب چشم برندارد عشقسر فکنده بود بار، بید مجنون راچسان به خاک نبندند عشقبازان نقش؟که بار عشق دو تا ساخت پشت گردون راحضور گوشه دل مغتنم شمار که نیستحصار عافیتی به ز خم فلاطون رابه گریه از دل پر خون غبار می شویمنشسته است به خون گر چه هیچ کس خون رادرین ریاض به بی حاصلی بساز چو سروکه غیر دست تهی نیست بار موزون رابه فکر دنیا خلق آن قدر فرو رفتندکه جا به زیر زمین تنگ گشت قارون رااگر چه شیوه همچشم نیست خونگرمیشکست چشم غزالان خمار مجنون رانمی رسد به سرافکندگی رعونت نفسز سرو بیش بود فیض، بید مجنون راسبکروان به نظرها گران نمی گردندکه گردباد به دل نیست بار، هامون راکم است اگر سر هر موی من شود نشتربه قدر خوردن (خون) کم کنم اگر خون راز عشق، دشمن خونخوار مهربان گرددکه چشم شیر چراغ است بزم مجنون راز ساکنان خرابات شو که خلوت خمسرآمد حکما می کند فلاطون رازمین به نرم روان مهربان بود صائبغبار نیست به خاطر ز ریگ هامون را
غزل شمارهٔ ۶۴۴ بس است تیغ تغافل من بلاجو رامکن به خون من آلوده تیغ ابرو راکجاست جاذبه طالع سلیمانی؟که آورد به سرای من آن پریرو راچو داغ لاله به خون کعبه غوطه زد آن روزکه غمزه تو کمر بست تیغ ابرو راکناره کردن مجنون ز خلق، تعلیمی استکه می توان به نگه رام کرد آهو راکسی سرآمد گلزار غنچه خسبان استکه بشکند سرش از بار درد، زانو رانهال قامت چابک سوار من تیری استکه هست خانه زین، خانه کمان او راملایمت سپر و جوشن ضعیفان استز زخم تیغ خطر نیست خامه مو رااگر نه رتبه نظم است، از چه رو صائبمقام بر سر چشم است بیت ابرو را؟
غزل شمارهٔ ۶۴۵ ز داغ نیست محابا به درد ساخته راکه آتش است گلستان، زر گداخته راچنان به عهد تو آیین سرکشی شد عامکه در بغل ندهد سرو جای، فاخته راچو گل ز چهره رنگین به خار غوطه زدیمشناختیم کنون قدر رنگ باخته راز شرم خنجر مژگان بر کشیده اوبه خاک کرد نهان مهر، تیغ آخته رابه یک دو هفته مه چارده هلالی شددوام نیست ازین بیش حسن ساخته راشکسته حالی ما شد حصار ما صائبکه از خزان نبود بیم، رنگ باخته را
غزل شمارهٔ ۶۴۶ ز حرف سرد چه پروا روان سوخته را؟که هست مرهم کافور، جان سوخته راز بس که اهل سعادت گرسنه چشم شدندهما به سگ ندهد استخوان سوخته رانظر به نعمت الوان چرا سیاه کند؟به خون چو لاله زند هر که نان سوخته رابه حرف عشق دل داغدار من زنده استکه آتش آب حیات است جان سوخته رابه داغ سینه من دست آشنا مکنیدکه می چکد ز نفس خون دهان سوخته رادهن به شکوه خونین چو لاله باز مکنکه مرهم است خموشی زبان سوخته راملایمت طمع از زاهدان خشک مدارکه مغز، آه بود استخوان سوخته راتوان چو آهوی مشکین به بوی مشک شناختز حرفهای جگرسوز، جان سوخته رابه داغ عاریه محتاج نیست سینه گرمز خود چراغ بود خانمان سوخته رانسوخت هر که درین ره نفس، نمی داندکه سوختن پر و بال است جان سوخته رااگر چه خط دم صبح جزاست خوبان راشب وصال بود عاشقان سوخته راز داغ لاله سیاهی نمی رود هرگزز دل چگونه برآرم فغان سوخته را؟به عشق رغبت من تازه می شود صائبز هر که می شنوم بوی جان سوخته را