انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 656 از 718:  « پیشین  1  ...  655  656  657  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۶۶۵۶

ای در آتش از هوایت نعل هر سیاره ای
از بیابان تمنای تو خضر آواره ای

می تواند مهربان کرد آن دل بی رحم را
آن که سازد آب و آتش جمع در هر خاره ای

بی قراری گر کند معذور باید داشتن
هر که دارد در گریبان چون دل آتشپاره ای

در شکست ماست حکمت ها که چون کشتی شکست
غرقه ای را دستگیری می کند هر پاره ای

در سخن پیچیده ام زان رو که چون طفل یتیم
غیر اشک خود ندارم مهره گهواره ای

قطع کن امید صائب یارب از اهل جهان
چند جوید چاره خود را ز هر بیچاره ای؟
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۶۶۵۷

می کشد دل را ز دستم دلربای تازه ای
در کشاکش داردم زورآزمای تازه ای

افسر سرگرمیم از طرف سر افتاده است
ساغری می گیرم از گلگون قبای تازه ای

گو صبا از خاک کویش کحل بینایی میار
نقش خود را دیده ام در نقش پای تازه ای

گر ز مشت استخوان من نمی گیری خبر
سایه خواهد کرد بر فرقم همای تازه ای

در خم دین که دارد، در پی ایمان کیست؟
در سر زلف تو می بینم هوای تازه ای

نیستی خار سر دیوار، پا در گل مباش
همچو شبنم خیمه زن هر دم به جای تازه ای

صائب از طرز نوی کاندر میان انداختی
دودمان شعر را دادی بقای تازه ای
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۶۶۵۸

نیست در مغز زمین چون گردبادم ریشه ای
جز سفر در دل نمی گردد مرا اندیشه ای

فارغ از ملک سلیمانم که از روشندلی
در نظر دارم پریزادی ز هر اندیشه ای

گلعذاران می ربایندم ز دست یکدگر
جز نظربازی ندارم همچو شبنم پیشه ای

گر نسازم کار عشق از ناتمامی ها تمام
کار خود را می کنم آخر تمام از تیشه ای

گر چه از خط دور حسن او به آخرها رسید
چون تنک ظرفان مرا کافی بود ته شیشه ای

سنگ را هر چند می سازم به آه گرم نرم
در دل سخت تو نتوانم دواندن ریشه ای

تلخی عالم مرا صائب شراب تلخ بود
گر درین وحشت سرا می بود عاشق پیشه ای
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۶۶۵۹

ای جهانی محو رویت، محو سیمای که ای؟
ای تماشاگاه عالم، در تماشای که ای؟

عالمی را روی دل در قبله ابروی توست
تو چنین حیران ابروی دلارای که ای؟

شمع و گل چون بلبل و پروانه شیدای تواند
ای بهار زندگی آخر تو شیدای که ای؟

نعل در آتش ز سودای تو دارد آفتاب
ای سمن سیما تو سرگردان سودای که ای؟

چون دل عاشق نداری یک نفس یک جا قرار
سر به صحرا داده زلف چلیپای که ای؟

تلخی زهر از حلاوت های عالم می کشی
چاشنی گیر لب لعل شکرخای که ای؟

چشم می پوشی ز گلگشت خیابان بهشت
در کمین جلوه سرو دلارای که ای؟

نشکنی از چشمه کوثر خمار خویش را
از خمارآلودگان جام صهبای که ای؟

نیست غمازی طریق عاشقان پرده پوش
ورنه صائب خوب می داند که رسوای که ای
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۶۶۶۰

ای ز روی آتشینت هر دل آتشخانه ای
از لب میگون تو هر سینه ای میخانه ای

آبروی خود عبث خورشید می ریزد به خاک
کی سر ما گرم می گردد به هر پیمانه ای؟

حرف تلخ عاقلان ما را نمی آرد به هوش
می کند هشیار ما را نعره مستانه ای

ابر نیسان را ز استغنا کند خون در جگر
در صدف آن را که باشد گوهر یکدانه ای

شور محشر گر چه می ریزد نمک در چشم خواب
بر گرانجانان غفلت می شود افسانه ای

تیر بی پر در کمان آن به که باشد گوشه گیر
نیست مرد آن را که نبود همت مردانه ای

خاک پای بیخودی را سرمه گر سازم رواست
می کند هر آشنا را معنی بیگانه ای

این خمارآلودگان کوتاه بین افتاده اند
ورنه باشد در گره هر قطره را میخانه ای

حسن عالمسوز بی تاب است در ایجاد عشق
دارد از هر ذره آن خورشیدرو پروانه ای

لاله دلمرده بیرون آمد از زندان سنگ
تو همان چون صورت دیوار، محو خانه ای

کی نظر سازد به آب زندگی صائب سیاه
هر که را چون لاله هست از خون دل پیمانه ای
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۶۶۶۱

ای زمین از سبحه ذکر تو کمتر دانه ای
از خرابات تو مهر گرمرو پیمانه ای

از جلالت برق عالمسوز در هر خرمنی
وز جمالت آفتابی فرش در هر خانه ای

با که گویم، ور بگویم هم که باور می کند
کاین صدف ها پر شده است از گوهر یکدانه ای؟

دل چو بردی از کفم ای زلف دست از جان بدار
این مثل نشنیده ای کز خانه ای دیوانه ای؟

آسمان نیلگون یک مشت خاکستر بود
گر به قدر همت خود رنگ ریزم خانه ای

می کند چشم سیاهش سرمه سایی، ورنه هست
نغمه منصوریی در هر لب پیمانه ای

آسمانها در شکست ما چه یکدل گشته اند
کشتی نه آسیا افتاده چپ با دانه ای

در سر این غافلان طول امل دانی که چیست؟
آشیان کرده است ماری در کبوترخانه ای

صائب آزاده را مگذار در قید جهان
چند در زنجیر باشد عاشق دیوانه ای؟
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۶۶۶۲

هر که دارد با پریزادان معنی خلوتی
همچو مارش می گزد هر حلقه جمعیتی

در بساط هر که باشد ساغری از خون دل
کی چو مینا سر فرود آرد به هر کیفیتی؟

فقر اگر فرمانروای عالم ایجاد نیست
از چه می گیرند شاهان از فقیران همتی؟

خارخار سیر گلشن نیست در خاطر مرا
کز دل بی مدعا در سینه دارم جنتی

بخت شور ما ز اشک لاله گون شرمنده نیست
بر زمین شور باران را نباشد منتی

می توانستیم کردن سایلان را بی نیاز
گر سخن در عهد ما می داشت قدر و قیمتی

چون ندانم آیه رحمت خط سبز ترا؟
کز برای دفع ارباب هوس شد تبتی

زهر در زیر نگین چون سبزه باشد زیر سنگ
چون لب لعل تو نوخط شد به اندک فرصتی؟

شکر کز جمعیت خاطر پریشان نیستم
نیست صائب گر مرا چون دیگران جمعیتی
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  ویرایش شده توسط: andishmand   
زن

andishmand
 
غزل شماره ۶۶۶۴

یک نفس فارغ ز وسواس تمنا نیستی
از پریشان خاطری یک لحظه یک جا نیستی

فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال و تو
پیر گشتی و همان در فکر فردا نیستی

گر چه شد محتاج عینک دیده بی شرم تو
همچنان چون کودکان سیر از تماشا نیستی

می کند از هر سر مویت سفیدی راه مرگ
در چنین وقتی به فکر زاد عقبی نیستی

از ندامت برنیاری آه سردی از جگر
هیچ در فکر رسن در چاه دنیا نیستی

از جمال حور مردان چشم پوشیدند و تو
از عجوز دهر یک ساعت شکیبا نیستی

در مبند این خانه تاریک را یکبارگی
چشم عبرت باز کن از دل چو بینا نیستی

گرچه تیرت با کمان از قد خم پیوسته شد
هیچ در فکر سفر از دار دنیا نیستی

گر چه دندان را ز نعمت های شیرین باختی
جز به حرف شکوه های تلخ گویا نیستی

خامشی را از خدا خواهند دانایان و تو
خون خود را می خوری یک دم چو گویا نیستی

خواب سنگین تو صائب کم ز کوه قاف نیست
گرچه از عزلت گزینان همچو عنقا نیستی
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۶۶۶۵

دوش با ما سرگران بودی چه در سر داشتی؟
باده می خوردی و خون ما به ساغر داشتی

سبزه باغ و بهار ما زبان شکر بود
بر مسلمانان اگر رحمی تو کافر داشتی

نیست امروز این گرانی پله ناز ترا
شیر در گهواره می خوردی که لنگر داشتی

نونیاز ناز چون خوبان دیگر نیستی
دایم از شوخی تو در پیراهن اخگر داشتی

ماه رخسار تو ناگردیده در خوبی تمام
هر طرف چون ماه نو صد صید لاغر داشتی

این زمان با غیر همدوشی، وگرنه پیش ازین
تیغ در یک دست و در یک دست خنجر داشتی

جان نثارت کرد و از اخلاص می کردی نثار
صائب مسکین اگر صد جان دیگر داشتی
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۶۶۶۶

سرو من گر بر سر خاک شهیدان آمدی
دعوی خون هم درین عالم به پایان آمدی

تنگ شد بر من جهان از عشق، ورنه پیش ازین
چشم مورم در نظر ملک سلیمان آمدی

شوخی از حد می برد چابک سوار روزگار
کاش طفل نی سوار من به میدان آمدی

در وطن گر می شدی هر کس به آسانی عزیز
کی ز آغوش پدر یوسف به زندان آمدی؟

گر به صید لاغر آن شمشیر کردی التفات
خضر با لبهای خشک از آب حیوان آمدی

تنگ گشتی آسمان از موج آغوش امید
گر در آغوش کس آن سرو خرامان آمدی

کی شدی پروانه ما را مجال پر زدن؟
شمع اگر از جامه فانوس عریان آمدی

دانه ای از خرمن هستی نمی ماندی بجا
بی حجاب ابر اگر آن برق جولان آمدی

گر نمی شد جلوه او را لطافت پرده دار
سرو را هر طوق قمری چشم حیران آمدی

در کمند آه می آمد گر آن وحشی غزال
در رکاب آه عاشق را به لب جان آمدی

گر عنان سیر خود گردون توانستی گرفت
این سر شوریده ما هم به سامان آمدی

گر غریبی سرمه سازد استخوانت را رواست
صائب از بهر چه بیرون از صفاهان آمدی؟
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 656 از 718:  « پیشین  1  ...  655  656  657  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA