غزل شماره ۶۶۵۶ ای در آتش از هوایت نعل هر سیاره ایاز بیابان تمنای تو خضر آواره ایمی تواند مهربان کرد آن دل بی رحم راآن که سازد آب و آتش جمع در هر خاره ایبی قراری گر کند معذور باید داشتنهر که دارد در گریبان چون دل آتشپاره ایدر شکست ماست حکمت ها که چون کشتی شکستغرقه ای را دستگیری می کند هر پاره ایدر سخن پیچیده ام زان رو که چون طفل یتیمغیر اشک خود ندارم مهره گهواره ایقطع کن امید صائب یارب از اهل جهانچند جوید چاره خود را ز هر بیچاره ای؟
غزل شماره ۶۶۵۷ می کشد دل را ز دستم دلربای تازه ایدر کشاکش داردم زورآزمای تازه ایافسر سرگرمیم از طرف سر افتاده استساغری می گیرم از گلگون قبای تازه ایگو صبا از خاک کویش کحل بینایی میارنقش خود را دیده ام در نقش پای تازه ایگر ز مشت استخوان من نمی گیری خبرسایه خواهد کرد بر فرقم همای تازه ایدر خم دین که دارد، در پی ایمان کیست؟در سر زلف تو می بینم هوای تازه اینیستی خار سر دیوار، پا در گل مباشهمچو شبنم خیمه زن هر دم به جای تازه ایصائب از طرز نوی کاندر میان انداختیدودمان شعر را دادی بقای تازه ای
غزل شماره ۶۶۵۸ نیست در مغز زمین چون گردبادم ریشه ایجز سفر در دل نمی گردد مرا اندیشه ایفارغ از ملک سلیمانم که از روشندلیدر نظر دارم پریزادی ز هر اندیشه ایگلعذاران می ربایندم ز دست یکدگرجز نظربازی ندارم همچو شبنم پیشه ایگر نسازم کار عشق از ناتمامی ها تمامکار خود را می کنم آخر تمام از تیشه ایگر چه از خط دور حسن او به آخرها رسیدچون تنک ظرفان مرا کافی بود ته شیشه ایسنگ را هر چند می سازم به آه گرم نرمدر دل سخت تو نتوانم دواندن ریشه ایتلخی عالم مرا صائب شراب تلخ بودگر درین وحشت سرا می بود عاشق پیشه ای
غزل شماره ۶۶۵۹ ای جهانی محو رویت، محو سیمای که ای؟ای تماشاگاه عالم، در تماشای که ای؟عالمی را روی دل در قبله ابروی توستتو چنین حیران ابروی دلارای که ای؟شمع و گل چون بلبل و پروانه شیدای تواندای بهار زندگی آخر تو شیدای که ای؟نعل در آتش ز سودای تو دارد آفتابای سمن سیما تو سرگردان سودای که ای؟چون دل عاشق نداری یک نفس یک جا قرارسر به صحرا داده زلف چلیپای که ای؟تلخی زهر از حلاوت های عالم می کشیچاشنی گیر لب لعل شکرخای که ای؟چشم می پوشی ز گلگشت خیابان بهشتدر کمین جلوه سرو دلارای که ای؟نشکنی از چشمه کوثر خمار خویش رااز خمارآلودگان جام صهبای که ای؟نیست غمازی طریق عاشقان پرده پوشورنه صائب خوب می داند که رسوای که ای
غزل شماره ۶۶۶۰ ای ز روی آتشینت هر دل آتشخانه ایاز لب میگون تو هر سینه ای میخانه ایآبروی خود عبث خورشید می ریزد به خاککی سر ما گرم می گردد به هر پیمانه ای؟حرف تلخ عاقلان ما را نمی آرد به هوشمی کند هشیار ما را نعره مستانه ایابر نیسان را ز استغنا کند خون در جگردر صدف آن را که باشد گوهر یکدانه ایشور محشر گر چه می ریزد نمک در چشم خواببر گرانجانان غفلت می شود افسانه ایتیر بی پر در کمان آن به که باشد گوشه گیرنیست مرد آن را که نبود همت مردانه ایخاک پای بیخودی را سرمه گر سازم رواستمی کند هر آشنا را معنی بیگانه ایاین خمارآلودگان کوتاه بین افتاده اندورنه باشد در گره هر قطره را میخانه ایحسن عالمسوز بی تاب است در ایجاد عشقدارد از هر ذره آن خورشیدرو پروانه ایلاله دلمرده بیرون آمد از زندان سنگتو همان چون صورت دیوار، محو خانه ایکی نظر سازد به آب زندگی صائب سیاههر که را چون لاله هست از خون دل پیمانه ای
غزل شماره ۶۶۶۱ ای زمین از سبحه ذکر تو کمتر دانه ایاز خرابات تو مهر گرمرو پیمانه ایاز جلالت برق عالمسوز در هر خرمنیوز جمالت آفتابی فرش در هر خانه ایبا که گویم، ور بگویم هم که باور می کندکاین صدف ها پر شده است از گوهر یکدانه ای؟دل چو بردی از کفم ای زلف دست از جان بداراین مثل نشنیده ای کز خانه ای دیوانه ای؟آسمان نیلگون یک مشت خاکستر بودگر به قدر همت خود رنگ ریزم خانه ایمی کند چشم سیاهش سرمه سایی، ورنه هستنغمه منصوریی در هر لب پیمانه ایآسمانها در شکست ما چه یکدل گشته اندکشتی نه آسیا افتاده چپ با دانه ایدر سر این غافلان طول امل دانی که چیست؟آشیان کرده است ماری در کبوترخانه ایصائب آزاده را مگذار در قید جهانچند در زنجیر باشد عاشق دیوانه ای؟
غزل شماره ۶۶۶۲ هر که دارد با پریزادان معنی خلوتیهمچو مارش می گزد هر حلقه جمعیتیدر بساط هر که باشد ساغری از خون دلکی چو مینا سر فرود آرد به هر کیفیتی؟فقر اگر فرمانروای عالم ایجاد نیستاز چه می گیرند شاهان از فقیران همتی؟خارخار سیر گلشن نیست در خاطر مراکز دل بی مدعا در سینه دارم جنتیبخت شور ما ز اشک لاله گون شرمنده نیستبر زمین شور باران را نباشد منتیمی توانستیم کردن سایلان را بی نیازگر سخن در عهد ما می داشت قدر و قیمتیچون ندانم آیه رحمت خط سبز ترا؟کز برای دفع ارباب هوس شد تبتیزهر در زیر نگین چون سبزه باشد زیر سنگچون لب لعل تو نوخط شد به اندک فرصتی؟شکر کز جمعیت خاطر پریشان نیستمنیست صائب گر مرا چون دیگران جمعیتی
غزل شماره ۶۶۶۴ یک نفس فارغ ز وسواس تمنا نیستیاز پریشان خاطری یک لحظه یک جا نیستیفکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال و توپیر گشتی و همان در فکر فردا نیستیگر چه شد محتاج عینک دیده بی شرم توهمچنان چون کودکان سیر از تماشا نیستیمی کند از هر سر مویت سفیدی راه مرگدر چنین وقتی به فکر زاد عقبی نیستیاز ندامت برنیاری آه سردی از جگرهیچ در فکر رسن در چاه دنیا نیستیاز جمال حور مردان چشم پوشیدند و تواز عجوز دهر یک ساعت شکیبا نیستیدر مبند این خانه تاریک را یکبارگیچشم عبرت باز کن از دل چو بینا نیستیگرچه تیرت با کمان از قد خم پیوسته شدهیچ در فکر سفر از دار دنیا نیستیگر چه دندان را ز نعمت های شیرین باختیجز به حرف شکوه های تلخ گویا نیستیخامشی را از خدا خواهند دانایان و توخون خود را می خوری یک دم چو گویا نیستیخواب سنگین تو صائب کم ز کوه قاف نیستگرچه از عزلت گزینان همچو عنقا نیستی
غزل شماره ۶۶۶۵ دوش با ما سرگران بودی چه در سر داشتی؟باده می خوردی و خون ما به ساغر داشتیسبزه باغ و بهار ما زبان شکر بودبر مسلمانان اگر رحمی تو کافر داشتینیست امروز این گرانی پله ناز تراشیر در گهواره می خوردی که لنگر داشتینونیاز ناز چون خوبان دیگر نیستیدایم از شوخی تو در پیراهن اخگر داشتیماه رخسار تو ناگردیده در خوبی تمامهر طرف چون ماه نو صد صید لاغر داشتیاین زمان با غیر همدوشی، وگرنه پیش ازینتیغ در یک دست و در یک دست خنجر داشتیجان نثارت کرد و از اخلاص می کردی نثارصائب مسکین اگر صد جان دیگر داشتی
غزل شماره ۶۶۶۶ سرو من گر بر سر خاک شهیدان آمدیدعوی خون هم درین عالم به پایان آمدیتنگ شد بر من جهان از عشق، ورنه پیش ازینچشم مورم در نظر ملک سلیمان آمدیشوخی از حد می برد چابک سوار روزگارکاش طفل نی سوار من به میدان آمدیدر وطن گر می شدی هر کس به آسانی عزیزکی ز آغوش پدر یوسف به زندان آمدی؟گر به صید لاغر آن شمشیر کردی التفاتخضر با لبهای خشک از آب حیوان آمدیتنگ گشتی آسمان از موج آغوش امیدگر در آغوش کس آن سرو خرامان آمدیکی شدی پروانه ما را مجال پر زدن؟شمع اگر از جامه فانوس عریان آمدیدانه ای از خرمن هستی نمی ماندی بجابی حجاب ابر اگر آن برق جولان آمدیگر نمی شد جلوه او را لطافت پرده دارسرو را هر طوق قمری چشم حیران آمدیدر کمند آه می آمد گر آن وحشی غزالدر رکاب آه عاشق را به لب جان آمدیگر عنان سیر خود گردون توانستی گرفتاین سر شوریده ما هم به سامان آمدیگر غریبی سرمه سازد استخوانت را رواستصائب از بهر چه بیرون از صفاهان آمدی؟