ارسالها: 8911
#71
Posted: 25 Oct 2012 13:12
سرزمین پاک
ای سرزمین پاک
با اولین شکوفه ی هر سال ،
در دشت چشم های تو ، بیدار می شود
باغ پر از شکوفه ی اندیشه های من .
در دشت چشم های تو - این دشت های سبز -
هر باغ شعر من
پیغام بخش جلوه ی روزان بهتریست .
هر غنچه ،
هر شکوفه ،
هر ساقه ی جوان ،
دنیای دیگریست .
ای سرزمین پاک
من با پرندگان خوش آوای باغ شعر
در دشت چشم های تو ، سرشار هستی ام .
من با امید روشن این باغ پر سرود
در خویش زنده ام .
دشت جوان چشم تو ، سبز و شکفته باد .
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#72
Posted: 25 Oct 2012 13:13
پیـــــوند
از قلب من که دشت بزرگیست ،
- دشتی برای زیستن باغ های مهر -
غم ، با تمام تیرگیش کوچ می کند .
در نور پاک صبح
اندام من ، ز خواب گران می شود تهی .
در دستهای من
گویی توان گمشده یی ، یافت می شود .
از قلب من که دشت بزرگیست ،
- دشتی برای زیستن باغ های مهر -
اینک گیاه دوستی جاودانه ای
سر می کشد ز نور توان بخش آفتاب .
آوند این گیاه پر از خون آشتی است .
من این گیاه را
تا بارور شود ؛
با نو گیاه دوستی دستهای تو ،
پیوند می زنم .
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#73
Posted: 25 Oct 2012 13:14
شــــعر یکــــشنبه
عصر غم انگیزیست .
یک عصر پاییزیست .
من هستم و تقویم روی میز و نازی - گربه ی زردم -
پایان شعر دیشبم را زیر لب آهسته می خوانم :
« هر لحظه می میرم هزاران بار
مرگی که یکبارم رهاند ،
آه،
این هم امیدیست »
نیلوفرین دودی ز پیپم در فضای تنگ می میرد .
در خاطرم طرح سوالی رنگ می گیرد :
- در پایان شعرم گر نه این بود ؟
- آغاز شعرم گر سرودی از حکایتهای نغز و دلنشین بود ؟
گویی طنین خنده ام در گوشهای خوابناک گربه می ریزد .
او ،
بیمناک از خواب می خیزد .
عصر غم انگیزیست .
یک عصر پاییزیست .
من هستم و تقویم روی میز و نازی - گربه ی زردم -
بر می گشایم برگی از تقویم
در زیر شعرم می نویسم :
یکشنبه شب
بیست و یک آذر
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#74
Posted: 25 Oct 2012 13:15
طرح 22
صبح یکشنبه .
گرمی مرداد .
دودی از کومه .
عطری از جنگل.
بژ ساحل .
کبود تند آب .
خط اندام ها ، رها از خواب .
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#75
Posted: 25 Oct 2012 13:16
تندیس ، الگو
درفضای نیمروز شهر ،
جز دو خط روشن ممتد
هر خط دیگر ، سواد نقطه ی گنگی است .
در فضای نیمروز شهر ،
جز زنی با بازوان روشن ممتد
هیچکس روییدن خورشید را از خاور قلبش
نخواهد دید .
ای شما ،
- تندیس خوبیها ! و پاکیها ! -
ای شما ،
- الگوی پرهیزی که مرز باور من نیست -
در کدامین صبح آیا رویش خورشید را در قلب خود دیدید ؟
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#76
Posted: 25 Oct 2012 13:18
مرثـــــیه
اما
هرگز صلیب قلب بزرگت را
در سینه ی بلورین ،
تنها نیافتی .
اما
یک دم در آبگینه ی دستت نگاه کن
پیداست ،
تصویر یک صلیب
در پشت یک حصار بلورین .
بنگر ،
مسیح - فرزند نا امید خدا - را
مسلوب یک امید دروغین :
- جاوید زیستن -
اما
یک دم در آبگینه ی دنیا نگاه کن
پیداست ،
اندام زرد آدمیان ، بر صلیب ها
آنان صلیب های امید دروغ را
با میخ آرزوی خود ، بر پای داشتند .
اما
در شانه های خویشتن ، احساس می کنند ،
رود خروشناک تپش های مرگ را .
اما
یک دم در آبگینه ی دستت نگاه کن
پیداست ،
تصویر یک صلیب
در پشت یک حصار بلورین ،
شاید
مسیح - فرزند نا امید خدا - را
مصلوب یک امید دروغین نیافتی .
اما
مسیح - سرگشته ی امید دروغین -
از آسمان به سوی زمین باز گشته است !
اما در باغ جتسه مانی
در پهنه ی زمین
مردم
درنگ تلخ شب انتظار را
در نبض خواب خویش فراموش کرده اند ،
دیگر امید معجزه یی نیست .
اما
صلیب قلب بزرگ ما
با زخم میخ ها
در پشت یک حصار بلورین ،
در انتظار ...
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#77
Posted: 25 Oct 2012 13:19
... و ســـرخ ها
از همه سبزی که در من زیست ،
از همه سرخی که در او زیست ،
در شبی :
- پرخنده .
- پرفریاد .
- بی تشویش .
سرخ ها و سبز ها ،
آمیزه ای خواهد شد و جاوید خواهد زیست .
رنگ ها
رنگین این شب را ،
در نهفت باور خود ، نطفه می بندند !
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#78
Posted: 25 Oct 2012 14:18
آغـــــوش
از این کتاب یک هزار نسخه در پاییز 1335 در چاپخانه ی اتحاد تهران به طبع رسید
شعــــــر هــــــای موجـــــود در مجمــــــــوعه ی آغــــــوش
- تمنای گناه
- نامه ی سرخ
- من و تو
- نیاز
- بی نشان
- گردن بند
- پنجره
- یک شب
- نفرین شده
- عطش
- ننگ
- سرود باران
- یار
- مینای آرزو
- تصویر
- علف هرزه
- دیوار مرگ
- مرداب چشم او
- زنجیری برای دست شعرم
- با نسیم بهار
- دکل شکسته
- گل ناز
- کولی رام
- شراب جلفا
- حماسه
- آفتاب
- دود
- نهفته
- ره آورد
- در باز
- پله
- کیجا
- آتش پا
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ویرایش شده توسط: paaaaaarmida
ارسالها: 8911
#79
Posted: 25 Oct 2012 14:22
تمنای گناه
خزد لرزان ، درون بستر من
ز شرمی خفته می گوید که : - بفشار
چنان بفشار بر خود پیکرم را
که بشکوفد هوس های گنه بار
به دندان گیر و شادی بخش و می نوش
ز خون این لبان بوسه گیرم .
ببین از گونه سرخم بریزد ؛
شرار خواهش آرای ضمیرم .
درنگی کن در آغوشم که امشب
فروزانست بزم عشق دیرین
نمی خوابیم و می نوشیم تا صبح
ز جام بوسه ها ، بس راز شیرین
چنان گنجد در آغوشم که هر دم
بیندیشم که او غرقست در من
و یا در حلقه ی بازو ، اثیریست
به جای پیکر عریان یک زن .
اتاقی هست و ما و خلوت و می .
صدای بوسه ها ؛ آهنگ دل ها.
نمی رقصد بدین آهنگ تبدار
به جز رقاصه ی مست تمنا ....
چو بشکوفد گل زرین خورشید
مرا خواند بدان چشم فسونگر .
گشاید بازوان گوید که - : باز آ
گنه شیرین بود ... یک بار دیگر !
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#80
Posted: 25 Oct 2012 14:26
نامه سرخ
دیشب به یاد آن شب عشق افروز
حسرت ، درون مجمر دل می سوخت
حرمان ، به زیر دخمه ی پندارم
شمع هوس ، به یاد تو می افروخت
یاد آمدم چو بوسه ی آتشگیر
می تافت از لبان تو ، لرزیدم .
یا چون به روی دو سنگ پستانم
دندان زدی بگرد تو پیچیدم .
در زیر آبشار بلند ماه
گیسوی من به روی تو می خوابید .
وز کهکشان دیده ی شبتابت
راز نگاه شیفته ، می تابید .
« میگون » خموش بود و سکوتی سرد
خوابیده بود در دل صحراها
بر گوش آن سکوت نمی آویخت
جز نغمه ی تپیدن قلب ما .
پاینده باد لذت آن لحظه ،
کز جذبه اش دو دیده چو آتش بود .
هوشم رمید و روی تو غلتیدم .
سر تا به پام لرزش و خواهش بود .
یاد آوری که پیکر عریانم
رنگین ز خون سبز چمن گردید ؟
دست تو بهر شستن رنگ آن
چون مه ، بروی قامت من لغزید ؟
آشفته بود زلفم و می گفتم
خوانند راز شام هوس رانی .
خوانند و از ملامت همسالان
گیرد دلم غبار پشیمانی .
خندیدی و به طعنه نگه کردی
یعنی که دختران همه می دانند .
« سرمگو » ز شیوه ی ما پیداست
راز درون ز حال برون خوانند .
« فرخ» سه ماه می گذرد زانشب
دردا ، کنون ز شهر شما دورم .
دورم ولی هنوز تو را جویم
دانی که از فریب و ریا دورم .
باور بکن مصاحب و همرازم
جز خاطرات عشق تو ، یاری نیست .
جانم ازین شکنجه ی تنهایی
بر لب رسید و راه فراری نیست .
گاهی به خویش گفته ام ای غافل
با انتحار می رهی از این دام .
اما دوباره یاد تو می گوید ؛
آید زمان عشق و وصال و کام .
« شیراز » با تمام دل افروزیش
در چشم من ستاره خاموشی است .
بیگانه ام ز مردم و حیرانم ،
کاین سر نوشت عشق و همآغوشی است .
منظورم از نوشتن این نامه
بشکستن صراحی دردم بود .
دردی که سرنوشت پریشانی
دیریست تا به ساغر جان افزود .
چرخیده شب ز نیمه و ناچارم
کوته کنم حدیث دل ناشاد .
پایان نامه عهد قدیم ماست :
«نوشین » شراب ساغر « فرخ » باد !
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)