ارسالها: 3080
#151
Posted: 7 Apr 2014 18:34
سیگاری آتش بزن
میان لبهات بگذار
تا نیمه بکش.
باقیش را
من میسوزم!
::::
اینهمه خط نوشتم وُ
یکی نستعلیقِ چشمهای تو نشد!
::::
شیرینترین گناهِ منی.
از تو
به خدا هم پناه نمیبرم!
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ارسالها: 3080
#152
Posted: 7 Apr 2014 18:39
بگذار ببووسمَت
نگران نباش
کسی ما را نمیبیند
این شعرها همهْ سانسور میشوند!
::::
راه میروم
و شهر
زیر پاهام تمام میشود.
تو،
هیچکجا نیستی!
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ارسالها: 3080
#153
Posted: 7 Apr 2014 18:57
اَخم میکنی
سرد میشوم
لبخند میزنی؛ گرم.
کمر به قتلَم بستهای مگر؟!
::::
دارند تکراری میشوند عاشقانههام
بیا دوباره اتفاق بیفتیم!
::::
اینجا
هوا ابر است
گلدانها تشنه ،
خیابانها خلوت ،
من
در انتظار .
*
درها و پنجرهها را باز گذاشتهاَم ،
نمیخواهی بباری؟!
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ارسالها: 3080
#154
Posted: 7 Apr 2014 18:59
اینقدر به زندهگیاَم سَرَک نکش!
کوتاهتر از خوابهای من
دیواری ندیدهای؟!
::::
هیچ ماشینی به مقصدِ تو نمیرسانَدَم.
مسافرکِشها هم فهمیدهاند
خیالی بیشْ نبودهای!
::::
شبهایی که به خوابم میآیی
ماهْ کامل است
باقیِ شبها، هلال.
نظمِ جهان را بههم زدهای دختر!
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ارسالها: 3080
#155
Posted: 7 Apr 2014 19:01
باران میبارد
و من
تمامِ روز را بدونِ چتر
به تو فکر میکردم.
::::
کار سختیستْ دوست نداشتنِ تو.
باید برای خودم
کار دیگری دست و پا کنم!
::::
میروی
بیآنکه بدانی میانِ سینهاَت
دلِ من است که میتپد!
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ارسالها: 3080
#156
Posted: 7 Apr 2014 19:03
با « یکی بود یکی نبود » شروع میشود این قصه
با یکی ماند یکی نماند، تمام.
یکی، من بودم یا تو؛ مهم نیست
مهمْ
قصهایست که تمام میشود!
::::
گاهی دلَ ت می گیرد، و هرچه ذهن و خیال ت را زیر و بالا می کنی دلیلی برای این دل گرفته گی پیدا کنی، نمی شود... آقا جان گاهی دل ت می گیرد دیگر. همین!
::::
چهقدر تنهاست
شاعری که عاشقانههاش
دست به دست میروند
به دست تو اما،
نمیرسند!
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ارسالها: 3080
#157
Posted: 7 Apr 2014 19:06
دوور شدهای، خیلی دوور
ولی باور کن اصلن سخت نیست به تو رسیدن
... فقط
کمی باید این ساعت را دستکاری کنم!

Reza Kazemi
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ارسالها: 3080
#158
Posted: 7 Apr 2014 19:09
تنها شدهاَم
مثلِ یک فانوسبانِ پیر
وقتی آخرین کشتی
بندر را ترک میکند!
::::
برف میبارد
کودکان خوشحالَند
منْ غمگین.
دارد ردِّ پاهات را میپوشاند برف!
::::
غم
ردِّ نگاهِ تو است
در ازدحامِ خیابانها،
وقتی هیچ مردی
من نیستم!
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ارسالها: 3080
#159
Posted: 7 Apr 2014 19:10
عاشق نیستم،
شاعرم.
فقط نمیدانم چرا وقتِ نوشتن از تو
بال درمیآورم!

Reza Kazemi
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
ارسالها: 3080
#160
Posted: 7 Apr 2014 19:12
به قبر پدرم خندیده باشم اگر
دوباره از اِشراق و کشف و شهود،
دَم بزنم
وقتی در خیابانِ کوچکی
به راحتی گُمَت کردم!

Reza Kazemi
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!