غزل شمارهٔ ۷۰دلبران اخترند و تو ماهینیکوان لشکرند و تو شاهیچندگویی دلت چگونه بودتو درون دلی خود آگاهیبس درازستی ای شب یلدالیک با زلف دوست کوتاهیاول از دشمنان برآورگردآخر از دوستان چه میخواهیماه نو خوانمت از آنکه به حسنمیفزایی همی نیمکاهییوسف ار با تو لاف حسن زندگو تو هرچند صاحب جاهیلیک من چاه بر زنخ دارمکف به زیر زنخ تو در چاهیلاف طاقت مزن دلاکه تراشیر پنداشتیم و روباهیگفتی از طاقتم چوکوه گرنچون بدیدم سبکتر ازکاهیپنجه با باد کمترک میزنای که از ضعف کمتر ازکاهیچونی از هجر دوست قاآنیتن پر از زخم و دل پر از آهی
غزل شمارهٔ ۷۱به هر چه وصف نمایم ترا به زیباییجمیلتر ز جمالی چو روی بنماییصفت کنند نکویان شهر را به جمالتو با جمال چنین در صفت نمیآییبه ناتوانی من بین ترحّمی فرماکه نیست با تو مرا پنجهٔ تواناییمگر معاینهات بنگرند و بشناسندکه چون ز چشم روی در صفت نمیآییبه حد حس تو زیور نمیرسد ترسمکه زشتتر شوی ار خویشتن بیاراییتفاوت شب و روز از برای ماست نه تواز آن سبب که تو خود مهر عالمآراییشب وصال تو دانستم از چه کوتاهستتو خود ستارهٔ روزی چو پرده بگشاییمگس ز سر ننهد شوق عشق شیرینیبابرویی که ترش کرده است حلواییز خاکپای عزیز تو بر ندارم سرکه نیست از تو مرا طاقت شکیباییبه قول مدعیان از تو برندارم دستوگر ز عشق توکارم کشد به رسواییمگر تو با رخ خود بعد ازین بورزی عشقاز آنکه هم گل و هم عندلیب گویاییبه سرو و ماه از آن عاشقست قاآنیکه ماه سروقد و سرو ماهسیمایی
غزل شمارهٔ ۷۲تو در خوبی و زیبایی چنان امروز یکتاییکه خورشید ار به خود بندی به زیبایی نیفزاییحدیثروز محشرهرکسیدر پرده میگویدشود بیپرده آن روزی که روی از پرده بنماییچهنسبتبا شکرداری کهسرتا پای شیرینیچه خویشی با قمر داری که پا تا فرق زیباییمگر همسایهٔ نوری که در وهمم نمیگنجیمگر همشیرهٔ حوری که در چشمم نمیآییبههرجا روکنی در روشنی چون ماه مشهوریبهرجا پا نهی در راستی چون سرو یکتاییچنین روشن ندیدم رخ یقین دارم که خورشیدیبدین نرمی نیفتد تن گمان دارم که دیباییجمال خوبرویان را به زیور زینت افزایندتو گر زیور به خود بندی به خوبی زیور افزاییز بس در حسن مشهوری کس اوصافت نمی پرسدکه ناظر هرکجا بیند تو چون خورشید پیداییچنان شیرینی ارزان شد زگفتارت که در عالمخریداری ندارد جز مگس دکان حلواییاگر قصد لبت کردم بدار از لطف معذورمز بس شیرین زبان بودی گمان بردم که حلواییاگر خواهد خدا روزی که هستی را بیارایدتراگوید تجلی کن که هستی را بیاراییگنه کن هرچه میخواهی و از محشر مکن پرواکه با این چهره در دوزخ در فردوس بگشاییبده دشنام و خنجر کش برون آ مست و غوغا کنکهبا این حسن معذوری بهر جرمی که فرماییبه روی ماه خنجر کش به ملک شاه لشکر کشکزین حسنت که میبینم به هرکاری تواناییخداوندکرم بر حال مسکینان ببخشایدبه مسکینی درافتادم که بر حالم ببخشاییز چشم هرچه خون بارد رقیب افسانه پنداردنهیب موج دریا را چه داند مرد صحرایینشان عشق بیهوشیست بیهوش ای که هبثبیاریکمال وصف خاموشیست خاموش ای که گویاییبحمدالله که از خوبان نگاری زرد مو دارمکه بر نخل قدش شیرین نماید زلف خرماییمگرهندوست زلف او که برخود زعفران سایدکه جز در کیش هندو رسم نبود زعفران ساییمگر زان زلف خرمابی مذاق جان کنم شیرینکه جز دیوانگی سودی نبخشد زلف سوداییزبان بربند قاآنی که شرینی ز حد بردیروا باشد که طوطی را بیاموزی شکرخابیبه صاحب اختیار ار کس سخن های تو برخواندترا چندان فرستد زرکه از غمها بیاسایی
غزل شمارهٔ ۷۳تو را رسمست اول دلربایینخستین مهر و آخر بی وفاییدر اول مینمایی دانهٔ خالدر آخر دام گیسو می گشاییچو کوته مینمودی زلف گفتمیقین کوته شود شام جداییندانستم کمند طالع منز بام وصل یابد نارساییبرآن بودم که از آهن کنم دلندانستم که تو آهنرباییمن آن روز از خرد بیگانه گشتمکه با عشق توکردم آشنایینپندارم که باشد تا دم مرگگرفتار محبت را رهاییمرا شاهی چنان لذت نبخشدکه اندر کوی مه رویان گداییسحر جانم برآمد بیتو از لبگمان بردم تویی از در درآییچو دیدم جان محزون بود گفتمبرو دانم که بیجانان نپایی
غزل شمارهٔ ۷۴نامدی دوش و دلم تنگ شد از تنهاییچه شود کز دلم امروز گره بگشاییور تو آیی نشود چارهٔ تنهایی منکه من از خوبش روم چون تو ز در بازآییکاش از مادر آن ترک بپرسند که توگر نیی از پریان از چه پری میزاییشاه بایدکه خراج شکر از وی گیردکه دکان بسته ز شرم لب او حلواییتو بهل غالیه بر موی تو خود را سایدتو به مو غالیه اینقدر چرا میساییچه خلافست ندانم که میان من و تستکانچه بر مهر فزایم تو به جور افزاییبعد ازین در صفت حسن تو خاموش شومزانکه در وصف تو گشتم خجل ازگویاییدرفشانی تو قاآنیم از دست ببردآدمی در نفشاند تو مگر دریایی
غزل شمارهٔ ۷۵این چه حالست که از سرکله انداختهایمست و بیخود شده از خانه برون تاختهایتبغ صیقل زده در مشت و سپر از پس پشتنرد کین باخته و ساز جدل ساختهایساق بالا زده و ساعد کین برچیدهرخ برافروخته و تیغ برافراختهایگاه با دوست درآویخته گه با دشمنچون حریفان دغا نرد دغل باختهایبیم آنست که از پارس برآید غوغااین چه فتنه است که در شهر درانداختهایما چو پروانه کمر بسته به جانبازی توتو چرا شمع صفت این همه بگداختهایهیچ کس را به جهان مهر تو باقی نگذاشتحالی ازکینه پی قتل که پرداختهایمگرت گفت کسی ماه فلک همسر تستکه تو مریخ صفت خنجرکین آختهاییاکسی گفت قدت سرو چمن را ماندکه تو در ناله چو بر سرو چمن فاختهبیماه کی جام کشد سرو کجا تیغ زندخویش را از دگران حیف که نشناختهایهست مداح امیرالامرا قاآنینشناسی مگرش هیچ که ننواختهای
غزل شمارهٔ ۷۶دارم نگار سنگدل سیم سینهایکز فرط مهر او به دلم نیست کینهایاو همچو کعبه ساکن و خلقی بسان حاجاحرام بسته سوی وی از هر مدینهایچون زلف عنبرین که بود زیب گردنشدر شهر کس نشان ندهد عنبرینهایران پلنگ طعمهٔ من بود و همچو مرغاز ضعف عشق قانعم اکنون به چینهای پایان
مسمطات شمارهٔ ۱بنفشه رسته از زمین به طرف جویبارهاو یاگسسته حورعین ز زلف خویش تارهاز سنگ اگر ندیدهای چسان جهد شرارهابه برگهای لاله بین میان لالهزارهاکه چون شراره میجهد ز شنگ کوهسارهاندانما ز کودکی شکوفه از چه پیر شدنخورده شیر عارضش چرا به رنگ شیر شدگمان برم که همچو من بدام غم اسیر شدز پا فکنده دلبرش چه خوب دستگیر شدبلی چنین برند دل ز عاشقان نگارهادرین بهار هرکسی هوای راغ داردابه یاد باغ طلعتی خیال باغ داردابه تیره شب ز جام می به کف چراغ دارداهمین دل منست و بس که درد و داغ دارداجگر چو لاله پر ز خون ز عشق گلعذارهابهار را چه می کنم چو شد ز بر بهار منکناره کردم از جهان چو او شد ازکنار منخوشا و خرم آن دمی که بود یار یار مندو زلف مشکبار او به چشم اشکبار منچو چشمهای که اندر او شنا کنند مارهاغزال مشکموی من ز من خطا چه دیدهایکه همچو آهوان چین از آن خطا رمیده ییبنفشهبوی من چرا به حجره آرمیدهاینشاط سینه بردهای بساط کینه چیدهایبساز نقل آشتی بس است گیر و دارهابه صلح درکنارم آ، ز دشمنی کناره کندلت ره ار نمیدهد ز دوست استشاره کنو یاچو سُبحه رشتهای ز زلف خویش پاره کنبر او ببند صدگره وزان پس استخاره کنکه سخت عاجز آمدم ز رنج انتظارهانه دلبری که بر رخش به یاد او نظرکنمنه محرمی که پیش او حدیث عشق سر کنمنه همدمی که یک دمش ز حال خود خبر کنمنه بادهٔ محبتی کزو دماغ تر کنمنه طبع را فراغتی که تن دهم به کارهاکسی نپرسدم خبر که کیستم چکارهامنه مفتیم نه محتسب نه رند باده خوارهامنه خادم مساجدم نه مؤْذن منارهامنه کدخدای جوشقان نه عامل زوارهامنه مستشیر دولتم نه جزو مستشارهابهشت را چه می کنم بتا بهشت من توییبهار و باغ من تویی ریاض و کشت من توییبکن هر آنچه می کنی که سرنوشت من توییبدل نه غایبی ز من که در سرشت من تویینهفته در عروق من چو پودها به تارهادمن ز خندهٔ لبت عقیقزا، یمن شودیمن ز سبزهٔ خطت به خرمی چمن شودچمن ز جلوهٔ رخت پر از گل و سمن شودسمن چو بنگرد رخت به جان و دل شمن شوداز آنکه ننگرد چو تو نگاری از نگارهابه پیش شکرین لبت جه دم زند طبرزداکه با لبت طبرزدا به حنظلی نیرزدخیال عشق روی تو اگر زمین بورزداز اضطراب عشق تو چو آسمان بلرزداهمی ببوسدت قذم بسان خاکسارهابت دو هفت سال من مرا می دو ساله دهز چشم خویش میفشان ز لعل خود پیاله دهنگار لاله چهر من میی به رنگ لاله دهز بهر نقل بوسهای مرا به لب حواله دهکهواجبست نقل و می برای میگسارهابهل کتاب را بهم که مرد درس نیستمنهال را چه می کنم که ز اهل غرس نیستمشرابم آشکار ده که مرد ترس نیستمبهحفظ کشت عمرخود کم از مترس نیستمکه منع جانورکند همی زکشتزارهامن ار شراب میخورم به بانگ کوس میخورمبه بارگاه تهمتن به بزم طوس میخورمپیالهای ده منی علی رؤوس میخورمشراب گبر می چشم می مجوس می خورمنه جوکیم که خو کنم به برگ کو کنارهاالا چه سالها که من می و ندیم داشتمچو سال تازه میشدی می قدیم داشتمپیالها و جامها ز زرّ و سیم داشتمدل جواد پر هنر کف کریم داشتمچه خوش به ناز و نعمتم گذشت روزگارهاکنون هم ار چه مفلسم ز دل نفس نمیکشمبه هیچ روی منّتی ز هیچ کس نمیکشمفغان ز جور نیستی به دادرس نمیکشمکشیدم ار چه پیش ازین ازین سپس نمیکشممگر بدانکه صدر هم رهانده ز افتقارهاکریمهای که ازکرم سحاب زرفشان بودصفیهای که از صفا بهشت جاودان بودعفاف اوست کز ازل حجاب جسم و جان بودفرشتهٔ زمین بود ستارهٔ زمان بودگلیست نوش رحمتش مصون ز نیش خارهاسپهر عصمت و حیا که شاه اوست ماه اوشهی که هست روز و شب زمانه در پناه اوسپهر در قبای او ستاره در کلاه اوالا نزاده مادری شهی قرین شاه اوبه خور ازین شرافتش سزاست افتخارهایگانهای که از شرف دو عالمند چاکرشز کاینات منتخب سه روح و چار گوهرشبه پنج حس و شش جهت نثار هفت اخترشبه هشت خلد و نه فلک فکنده سایه معجرشبه خلق داده سیم و زر نه ده نه صد هزارهامیان بدر و چهر او بسی بود مباینهاز آنکه بدر هر کسی ببیندش معاینهولیک بدر چهر او گمان برم هر آینهکه عکس هم نیفکند چو نقش جان در آینهخود از خرد شنیدهام مر این حدیث بارهابه حکم شرع احمدی رواست اجتناب اووگرنه بهر ستر رخ چه لازم احتجاب اوحیای او حجاب او عفاف او نقاب اووگرنه شرم او بدی حجاب آفتاب اوشعاع نور طلعتش شکافتی جدارهازهی فلک به بندگی ستاده پیش روی توبهشت عدن آیتی ز خلق مشکبوی توتو عقل عالمی از آن کسی ندیده روی تونهان ز چشم و در میان همیشه گفتوگوی توزبان به شکر رحمتت گشاده شیرخوارهاخصایل جمیل تو به دهر هرکه بنگردوجود کاینات را دگر به هیچ نشمردچو ذره آفتاب را به چشم درنیاوردبه نعمت وجود تو ز هست و نیست بگذردهمی ز وجد بشکفد به چهرهاش بهارهاز بهر آنکه هر نفس ترا به جان ثنا کنمبرای طول عمر خود به خویشتن دعا کنمحیات جاودانه را تمنی از خدا کنمکه تا ترا به جان و دل ثنا به عمرها کنمز گوهر ثنای خود فرستمت نثارهاچه منتم ز مردمان که اصل مردمی توییچهصرفهام ز این و آن که صرف آدمی توییجهان پر ملال را بهشت خرمی توییبه جان غم رسیدگان بهار بیغمی توییهمی فشانده از سمن به مرد و زن نثارها
مسمطات شمارهٔ ۲مگر باز بر فروخت گل از هر کنار نارکه هردم ز سوز دل بگرید هزار زارنسیمی که در چمن شدی رهسپار پارهم امسال یافتست بر جویبار بارکه گویدش تهنیت بهر شاخسار سارز فراشی صبا ره باغ رفته بینچو روی سمنبران سمنها شکفته بینگل نو شکفته را مه نوگرفته بینپس از هفتهٔ دگرش چو ماهی دو هفته بینکه جرمش پس از خسوف شود یکسر آشکارچو پیچنده اژدریست گریان زکوه سیلز بالا سوی نشیب دو صد میل کرده میلبه ظارهاش ز شهر دوان خلق خیل خیلزبان پر ز های و هوی روان پر ز وای و ویلکه این مارگرزه چیست که آید زکوهسارچو رعد از میان ابر دمادم بغردادل و زهرهٔ هزبر ز سهمش بدردابه شمشیر صاعقه رگ که ببرّداسپس چون شراره خون از آن رگ بپردامگر خون آن رگست که خوانیش لالهزاربه طفل شکوفه بین که بر نامده ز شخدمد مویش از عذار به رنگ سپید نخچو پیران به کودکی سپیدش شود ز نخوز آن موی همچو برف دلش بفسرد چو یخکه زودش سپیدکرد سپهر سیاهکارز مه طلعتان شوخ ز گلچهرگان شنگز هرسو به طرف دشت گروهی زده کرنگبه سر شور نای و به دل شور جام و چنگنه در فکر اسم و رسم نه در بند نام و ننگشگفتا که نادر است همه صنع کردگارکنون از شکوفهام شک افتاده در ضمیرکه گر شیرخوارهاست به صورت چراست پیرو گر شیرخواره نیست چو طفلان شیرگیردمادم چرا خورد ز پستان ابر شیرهمه مست و می پرست همه رند و بادهخواربده باده کز بهار جهان گلستان شدهگلستان ز سرخ گل همه ملستان شدهیکی بین به شاخ سرو که صلصلستان شدهنه صلصلستان شده که غلغلستان شدهز بس بانگ رعد و برق که پیچد به شاخسارچو آبستنان کند همی ابر نالهاکه تا خرد بچگان بزاید ز ژالهاپس آن ژالها چکد برآن سرخ لالهاچو در دانهای خرد بلعلعین پیالهاو یا قطرههای خون به گلگون رخ نگارالا یا پریوشا الا یا سمنبراسمن سرزد از چمن چه خسبی به بسترابه نظارهٔ بهار برون آ ز منظراهمه راغ مشکبوست ز مشکو درآ درابشو چهر و شانه کن سر زلف مشکبارشبستان چه می کنی به بستان خرام کنبه گل تهنیت فرست به گلبن سلام کنبه گل از زبان مل پس آنگه پیام کنکه زخم فراق را به وصل التیام کنکه چون عارضت شده دلم خون ز انتظارهمیدون من و ترا فزونتر شدست داغمن اینجا اسیر خم تو آنجا مقیم باغمگر بهر چاره را کنی حیلهای چو زاغکه مستان شهر را به هر جا کنی سراغپس وصل من بری مرآن حیله را به کارببوی از ره مشام به رنگ از ره بصربه مغز و دماغشان چو دانش کنی مقرکه منهم ز کامشان دوم زود در جگرو ز آنجا دوان دوان درآیم به مغز سردر آنجا بگیرمت چو جان تنگ درکنارالا ای که قوت تو شب و روز هست میگل آمد به شاخ هان چه خسبی به کاخ هیبه سالوس و زرق و مکر مکن عمر خویش طیبزن جام یک منی به آواز چنگ و نیدو رخ کن دو گلستان دو عارض دو نو بهارپس آنگه نظاره کن ز اعجاز ذوالمننپر از چشم شرزه شیر ز لاله همه دمنپر از گوش زنده پیل ز زنبق همه چمنهم از سرخ رنگ آن دمن تالی یمنهم از نغز بوی این چمن تالی تتارهلا ابر فرودین شب و روز دمبدمبنشکیبد از عطا نیاساید از کرمببارد همی گهر بپاشد همی درمچنان چون به صبح عید ملکزادهٔ عجممه برج احتشام در درج افتخارفلک فر علیقلی که گیتی به کام اوستخداوند اختران کهینتر غلام اوستبهر نامه نامها همه زیر نام اوستزمین شرق تا به غرب پر از احتشام اوستجهانیست با ثبات سپهریست با وقاربکینتوزی آسمان بدیو افکنی شهاببرخشندگی سهیل ببخشندگی سحابگه حزم با درنگ گه عزم با شتابکرم هاش بیشمر هنرهاش بیحسابچو ادوار آسمان چو اطوار روزگاربر حکم نافذش اگر چرخ دم زندسرانجام دست غم بسر از ندم زندهمان پیک و هم کیست که با او قدم زندنزیبد حدوث را که لاف از قدم زندندارد ستور لنگ دو اسب راهوارچه صدیق متقی چه زندیق متهمچه خوانندهٔ صمد چه خواهندهٔ صنمبهر یک کند عطا بهر یک دهد درمبلی نور آفتاب به هنگام صبحدمبتابد به برگ گل چنان چون به نوک خارز سر تا قدم چو عقل کمال مجردستجمال مجسمست جلال مجردستعطای مصورست نوال مجردستچو تسنیم و سلسبیل زلال مجردستبدانگه که سرکند سخنهای آبداربه هر علم و هر هنر به هر فن و هر مقالکند طی هر سخن کند حل هر سوالگرفتهست و یافته به تایید ذوالجلالریاضی ازو رواج طبیعی ازو کمالهمان پایهٔ علوم ازو جسته انتشاربیان بدیع او معانی چو سرکندسخن گر مطولست چنان مختصرکندکه هرکس که بشنود تواند ز بر کندهمان حل مشکلات در اول نظرکنداگر ده اگر صدست اگر پانصد ار هزاربه هر علم بیبدل به هر کار بیبدیلبر دانشش عقول چو نزد علی عقیلنه در زمرهٔ عدول توان جستنش عدیلنه در فرقهٔ قبول تنی بوده زی قبیلسخنسنج و پاکمغز گرانسنگ و هوشیارزهی ای به ملک فضل خداوند راستینسپهرت بر آستان محیطت در آستینامیران شه نشان به خاک تو رهنشینمهانت به هر زمان ثناگو به هر زمینبه نزدست سما حقیر چو نزد هما حقارتویی دستگیر خلق به هنگام پای لغزتنت همچو جان پاک سراپا لطیف و نغزهمه جان خلق پوست همه پیکر تو مغزحسد در دل عدوت چو چرکاندرورن چغزبهجوش آردش همی دمادم ز خار خارچو هنگام کارزار به چهر افکنی گرهچو گیسوی گلرخان بپوشی به تن زرچو ابروی مهوشان کمان را کنی بزههمی چرخ گویدت که احسنت باد وزهازین یال و بال و برز و زین فرّ و گیر و داربدانگه که از زمین همی خون بجوشداتن چرخ را غبار به اکسون بپوشداز تفّ سنان و تیغ به یم نم بخوشداستاره به زیرگرد دمادم بکوشداکه بیرون برد بجهد تن خویش از غبارزمین زیر پای اسب چو گردون بجنبداتکاور به میخ نعل زمین را بسنبداشخ و کوه را به سُم چو رنده برنددامخالف بگریدا موالف بخندداسنانها روان شکر اجلها امل شکارچو ساز جدل کنند قوی بال و برزهاکتفها ورم کند ز آسیب گرزهابیاماسد از هراس به پهلو سپرزهاچو اطراف مرزها چو اکناف کرزهاکه برجسته و بلند نماید به کشتزارتو چون با کمان و گرز برون آیی از کمینمه نو درون چنگ زمانه به زیر زینهمی چون ستارگان عرق ریزی از جبینبه چرخ آفتاب و ماه نمایندت آفرینکه بخ بخ ازین دلیرکه هی هی ازین سوارچو روز و شب جهان کهگردند بیش وکمکنی جیش خصم راکم و بیش دمبدمدو را گاه یکی کنی بدان تیر راست چمسه را گاه شش کنی بدان تیغ پشت خموزینسان برآوری از آن بیش وکم دماراز آنجاکه هست رسم به جبر و مقابلهکه گر جذر با عدد نماید معادلهعدد را کنند بخش بَرو بی مساهلهچو تیر دوشاخ تو دو جذرند یکدلهز هر هشت تیغ زن بههریک رسد چهارالا تا بروی بحر نشاید کشید پلالا تا به کتف باد نشاید نهاد غلالا تا بهر بهار برآید ز خاک گلالا تا درون خم شود خون تاک ملمُلت باد در قدح گُلت باد درکنارنشستنگهت مدام دلفروز قصر بادکمالات بیشمر به ذات تو حصر بادبه هر کار ناصرت شهنشاه عصر بادز اقبال ناصری نصیب تو نصر بادکه جاوید در جهان بماناد روزگارچو قاآنیت به بزم ثناگو هزار بادگهرهای نظمشان همه آبدار بادز جودت به جیبشان گهرها نثار بادچو تیغ تو جمله را گهر درکنار بادبماناد نظمشان ز مدح تو یادگار