انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 32 از 94:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  93  94  پسین »

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها


زن


 
بالاخره سکس کردم

سلام اسم من کسری 28 سالمه مجرد.2سال پیش با سحر آشنا شدم.رابطه ما یجورایی خیلی سخت برقرار شدم .من آدم تعصبی بودم ودائم به سحر شک میکردم.خیلی تول کشید تا ماجرای ما به حرفای سکسی برسه.اینم بگم که رابطه ما به خاطر اینکه سحر عاشق من بود شکل گرفت البته من خیلی خوش قیافه نیستم ام خیلی مهربونم و با وفا .تا اینکه 1 روز وقتی تنها بودم زنگ زدم اومد پیشم .بهش گفتم میخوام لب بازی کنیم قبول کرد.شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه کم کم رفتم پاینتر به سینه هاش رسیدم دیدم داره لذت میبره ادامه دادم خوب که دیدم آویزوون شد خواستم دکمه شلوارشو باز کنم نذاشت کفت تا همینجا کافیه.بعد ازس پرسیدم احساست چیه گفت بد نبود اما همین که تورو بغل میکنم لذتش بیشتره.این اتفاق بارها تکرار شد و من در حسرت سکس.آدمی هم نبودم که برم با کسی دیگه چون رابطه ام برام مهم بودیکسال میگذشت تو این مدت همینکارو ادامه میدادم و چیزی نداشت جز کمر درد تا اینکه 1 قوز کفتم من دیگه خسته شدم دلم سکس میخواد بعد از کلی کلنجار رفتن قبول کرد اما گفت خودم میگم کی .هر بار که با هم تنها بودیم میگفت باشه 1 دفعه دیگه.1بار وقتی حواسش نبود یواشگی دستمو بردم تو شرتش اولش بهش بر خورد ولی داشت لذت میبرد.یواش یواش دیگه با اینکه دستمو ببرم تو شرتش مشکلی نداشت.تا اینکه دومین سالگرد آشنایمون رسید.اینبار حودش گفت بزودی سکس میکنیم.3روز بعد تنها بودیم طبق معمول شروع کردیم به لب بازی رفتم سراغ سینه هاش همینطور که شکمشو میخوردم با دستم دکمه شلوارشو باز کردم هیچ اعتراضی نکرد باورم نمیشد شلوارشو درآوردم اومدم شرتشو دربیارم گفت خالا نه بیا تو بغلم یذره با دست مالیدمش بعد بازم بی هوا شرتشو درآوردم سفت بغلم کرده بود به هر زحمتی که شده بود خدمو جدا کرم و رفتم پایین یکم با زبون باهاش ور رفتم دیدم خیس شد حالا نوبت من بود بعد از 2 سال لذت ببرم نمیحواستم دست به پردش بزنم.به خاطر همین شروع کردم به درمالی خیلی لذت بخش بود دیگه انگار بیهوش شده بود پوزیشنمو عوض کردم انگار خسته شده بود گفت از اینجا به بعدش فقط به خاطر تو ادامه میدم منم که نمیخواستم اذیت بشه خورمو سفت کردم تا زود ارضا بشم.به آرزو.ی2سالم رسیده بودم .حالا دیگه هیچی کم نداشتم 1 دوست دختر خوشکلو مهربون با 1 سکس عالی از اون روز به بعد تقریبا هر روز سکس داریم عین دیوونه ها.بهم گفته امروز سکس کامل میکنیم من اینحا منتظرم تا سحر بیاد پیشم سکس کنیم چه انتظار خوبی.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
فواید نیمباز

سلام من محمد هستم18سالمه اهل بوشهر هستم ميخام داستان سكسي خودمو با دوس زنم كه تو نيمباز بيداش كردمو واستون بكم....شروع...
ازاينجا بكم كه من زياد نيمباز ميرم روماي بوشهري كاربراشون منو ميشناسن خلاصه من تو يكي از روماي بوشهري بودم كه يكي كه اسم ايديش مبينا بودو ديدم ازش اصل خاستم كفت مبينا٢٣بوشهر باهم رفتيم خاص و باهم اشنا شديم من ادش كردم شب بود ساعت١٢يا١داشتيم باهم ميحرفيديم كه برسيد دوس دختر داشتي كه كفتم بهش اره زياد ولي حالا ندارم بهش كفتم تو جي دوس بسر داري كفت ن شوهر دارم جاخوردم يكم ديكه حرفيدم باي سكس رو وسط كشيد كه تا حالا با دختر سكس داشتي منم كفتم اره كفت تعريف ميكني برام من شروع كردم تعريفيدن كه تمومش كردمو خلاصه اخرش نوشت ابمو اوردي كفت عكستو بفرس منم براش فرستادمو خلاصه هنوز شمارشو بهم نداده بود بهش كفتم شمارتو بده اونم شمارشو داد فرداش قرار كذاشتيم همديكرو ببينيم قرارمون لب دريا بود من ي ده دقه زودتر رفتم ديدم اونجاست رفتم بيشش و بعداز س و احوال برسي شروع كرديم راه رفتن داشتيم راه ميرفتيم كه يه يهو دستم رو كرفت قرمز شدم اخه ميترسيدي ي اشنا ببينتمون رفتيم ي كافه تريا نشستيم بهش كفتم شوهرت جيكارست كفت حراست تو شركت كارميكنه شب كاره ديكه كم كم داشتم به سكس فكرميكردم كفتم ساعت جند تا جند ميره كفت از ٧تا٧صبح خيلي خوب بود بهش كفتم منو دوس داري كفت اره خيلي من قدم180وزنم65خوشتيب كفت اين جه حرفيه من به اندازه دنيا دوست دارم بهش كفتم شب ميتونم بيام بيشت با يكمي تاخير كفت اره بهش كفتم ساعت جند بيام كفت فردا شب ساعت ٨بيا.خب رفتم خونه اونم رفت خونه من همش تو فكر بودم رفتم بيش يكي از بجه ها قرص مكس من كرفتم الان عصر روز دوشنبه است خودم خوشتيب كردم رفتم بيرون از خونه يكم بيش دوستان ساعت 7:30بود يكي ازدوستام منو رسوند در خونشون در زدم رفتم اومد درو باز كرد رفتم تو ارايش غليظ كرده بود رفتيم تو شام درست كرده بود عجب بويي داشت دامن خيلي كوتاه بوشيده بود شلوار خيلي نازك بود ممد كوجولو بلند شده بود ي بلوز باحال و تنك هم بوشيده بود رفتم تو راستي قدش حدود ١٧٠ سفيد رفتيم داخل اون جلوم بود ديكه طاقت نداشتم رفتم از بشت كرفتمش سرشو اورد بالا لبامو كذاشتم رو لباش همينطوري از بشت كرفته بودمش دستام رو سينه هاش بود جن دقه همينطوري لب كرفتيم ديكه كفت بسه بريم اتاق خاب رفتيم تو اتاق خاب رو تخت خابشون اومد تيشرتمو دراورد منم بلوزشو دراوردم سوتينشو دراوردم و خابوندمش رو تخت شروع كردم لبشو خوردن دستم رو سينه هاش بود باهاش ورميرفتم رفتم سراغ كردنش روخوردم همينطوري داشتم ميرفتم بايين رسيدم سينه هاش شروع كردم خوردن خيلي بزرك نبود تقريبا سفت هم بود داشتم ليسشون ميزدم ميمكيدمشون صداش ديكه دراومده بود همينطوري داشتم ميرفتم بايين دامنو شلوارشو باهم كشيدم بايين كه شرتشم باش دراومد شروع كردم ليسيدن كسش هيج بويي نداشت فقط ي كم ابش راه افتاده بود جندشم شد ليسش بزنم كفتم نوبت توئه شلوارمو دراورد كيرم داشت ميتركيد قبلشم قرص خورده بودم شرتمم دراورد كيرمو كرفت تو دستشو كفت مال شوهرم بيش مال تو هسته خرماست شروع كردساك زدن با ولع خاصي ميخورد كيرمو داشتم حال ميكردم ديكه طاقت نداشتم همون جوري كه خابيده بودم بهش كفتم بشين رو كيرم اومد نشست روكيرم اوف جقد داغ بود داشتم ميسوختم شروع كرد بالا بايين كردم اروم اين كارو ميكرد بعد از جن دقه بهش كفتم توبخاب خابيد باهاشو كذاشتم رو شونم كيرمو كردم تو كسش شروع كردم تلمبه زدن باسرعت داشتم تلمبه ميزدم هي ميكفت جونم عشقم نفسم منو بكن اره كيرتو بكن تو كسم من همينجوري حشري تر ميشدم يدفه احساس كردم لرزيد كيرمو دراوردم يكم اب از كسش ريخت بيرون بلندش كردم كفتم وايسا از بشت كيرمو كذاشتم لاي باش كفتم بكن تو كست كذاشت تو كسش شروع كردم تلمبه زدن همينطوري داشتم تلمبه ميزدم و اونم هي ميكفت اه ه ه ه ه ه اوه بكن جرم بده ديكه كسش باز شده بود كفتم ميخام بكنم تو كونت كفت بكن كيرمو از تو كسش كشيدم بيرون يكم تف انداختم رو سوراخ كونش و سركيرمو فشار دادم رفت تو ي مرتبه تا اخر فشار دادم كه جيغش بلند شد شروع كردم تلمبه زدن ديكه خسته شده بودم خابوندمش رو تخت به شيكم كيرمو فشار دادم رفت تو كونش شروع كردم تلمبه زدن احساس كردم ابم داره ميات كفتم كجا بريزم كفت بريز تو كونم عشقم من بعد از جن تا تلمبه ابمو تا ته ريختم تو كونش ديكه نا نداشتم......

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
سکس اولم با مهشید

سلام من میلادم17سالمه قد 188وزن 70صیغه سری مکمل های ورزشی بدن ماینکنی دارم که به قول رفیقام دختر کشه. (و اما داستانم )
آخرای اول دبیرستان بودم که وقتی یه روز داشتم از مدرسه برمیگشتم چشم به یه دختر خورد که داشت چند متر جلوتر راه میرفت رفیقام شیرم کردن گفتن برو شماره بده اون رفت توایستگاه اتوبوس نشست منم ازخداخواسته رفتم پیشش نشستم الکی بهش گفتم ساعت چنده گفت پنج و نیم گفتم چقد گرون پسرونشم داری خندید و...
شمارمو بهش دادم و رفت شب ساعت 10زنگ زدو گفت فرداساعت12بیاسرفلان خیابون باهم تایه جایی بریم رفتم و رفاقتمون شکل گرفت و چند ماه باهم بودیم راستیتش من اونموقع اصلا فکر سکس بااون به ذهنم نمیرسید چون دیگه تابستون شده بود و کم همدیگرو میدیدیم باهم یه جور ردیف کردیم که رشتمون جوری باشه که مدرسمون به هم نزدیک بشه خلاصه من رفتم مکانیک اون گرافیک چون راه مدرسمون به خونمون دور بود بااتوبوس میرفتیم و تو اتوبوس همیشه باهم بودیم؛یه روز تو ماه آذر بود بااون رفتم توی یه پارک نشستیم دست بر قضا یه دختر پسر بیست و خورده ای ساله رو نیمکت اونطرف نشسته بودن پسره آروم و خیلی تابلو پای دختررو میمالوند به مهشید دوس دخترم گفتم نگاشون کن نگاه کرد دیدیم پسره دستش دورگردن دخترس و داره با دست راستش پستون دختررو فشار میده ؛یکم خندیدیم بعد مهشید گفت توام از این کارا بلدی گفتم معلومه که آره نکنه میخوای مثل اینا تو پارک شروع کنیم تابلو بازی گفت اینجا نه ولی اگه خونه هامون خالی شد یه کارایی صورت بدیم تا چند هفته تو اس ام اسامون فقط از سکس حرف میزدیم خلاصه یه روز اس داد گفت خونه عمم خالی رفته تبریز ساعت 4غروب بیا آدرسو داد و رفتم پشت در وایساده بود قلبم داشت میومد تو شرتم که نکنه کسی مارو ببینه خلاصه رفتم تو ؛ چون وقت کم داشتیم مهشید بعد یه دیقه گفت شروع کنیم گفتم بکنیم خندید و تمام لباساشو درآورد برا اولین بار تو زندگیم یه دختر لخت میدیدم مثل کنه بغلش کردم و گفت وقت نداریم سریع لخت شو داشتم لخت میشدم که رفت رو مبل ولو شد منم افتادم روش نزدیک دودیقه لب همو میخوردیم پستونشو گرفتم تو مشتم نسبت به سنش تقریبا درشت بود برااولین بار بود که پستون کسی رو فشار میدادم آخ که چه حسی داشت نوکشو میخوردم هردو حال میکردیم بعد کیرم و دادم دستش یکم مکس کرد و گذاشت تو دهنش مجردانمیتونن فک کنن که چه حالی میداد؛گفتم بسه داره آبم میاد ول کرد و یه گاز کوچیک از کیرم گرفت بلند شدم کسشو نگاه کردم یه جوری بود خیلی شبیه کس زنا که تو عکساس نبود خواستم براش بخورم گفت وقت نداریم بزار دیگه نشستم رو مبل اونم اومد راحت با کون توپولیش نشست رو کیرم و کیرم تا ته رفت تو کونش داد زدم داشت همون بار اول آبم بیاد چون بار اولم بود خیلی داغ بود درحالی کیرم تو کونش بود نشسته بود رو پام تکون نخورد تا آبم نیاد بهش گفتم تو دردت نیومد گفت این واسه تو داستاناس که دختراکلاس میزارن آخ و اوخ میکنن گفت من بعضی موقع ها خیار و تا ته میکنم تو خودم دیگه دردش عادی شده گفتم آها و کیرم آروم شده بود یکم بالا پایینش کردم حال میکرد چون سکس اولم بود سریع آبم اومد ریختم تو کونش یاد اون لحظه میفتم ناموسا آبم میاد بلند شد سوراخش اندازه سکه 25تومنی وا شده بود رفتیم خودمونو تمیز کردیم مثل برق پوشیدیم و زدیم بیرون شب اس میداد و راجب اونروزمون میگفت؛بعد اون روز و زمان مجردیش چند بار دیگه باهم سکس داشتیم اون چون خوشگل بود بعد عید شوهر پیدا کرد و رفت تبریز

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
↓ Advertisement ↓
زن


 
سکس با نیلوفر

تمامی اسم ها غیر واقعی می باشد .
اسم من سامانه و 18 سالمه این خاطره مربوط به 16 سالگیمه . من خیلی به زبان و کامپیوتر علاقه دارم چن جا هم میرم برا تدریس .ظاهرم هم بد نیس قدم 170 موهام خرمایی چشام عسلی هیکلم هم بد نیس ولی یه ذزه چاقم .
یه روز تو تابستون از کلاس که بر می گشتم دیدم یه میس رو گوشیم افتاده دیدم دختر عمومه بعد بش زنگ زدم گفتم چیکار داری گفت بیا خونمون لپ تاب رفیقم خرابه داره سکته می کنه منم رفتم خونشون دیدم فقط خودشه و رفیقش رفتم تو بعد از کلی حرف رفیقش رف لپ تابشو اورد منم درستش کردم .اول که رفتم همه حواسم به لپ تاب بود ولی موقع خدافظی نگام به سینه هاش افتاد که کاملا برجسته و باحال بود حتی وقتی داش تشکر می کردم نگام به سینه هاش بود که دختر عموم با پاش زد به پام منم خودمو جمع و جور کردم . خلاصه بعد از این که رفت من از دختر عموم پرسیدم این رفیقت کیه و از این حرفا اونم گفت اسمش نیلوفره و همسایه ماستو یه مدرسه میریمو ...
اون روز گذشت
چند روز بعد داشتم از مدرسه برمیگشتم که دیدم دختره داره با چنتا از رفیقاش میاد منم انگار ندیدمش سرمو انداختم پایین که خودش اومد جلو سلام کرد و دست دادو خودشو معرفی کرد به خاطره اون روز تشکر کرد مونده بودم چی بگم که هیچی نگفتم وقتی رفتش منم از یه طرف دیگه رفتم اعصابم کیری بود که چرا شمارشو نگرفتم بعد به سرم زد که شمارمو نوشتم رو یه کاغذ و دویدم سمتش صداش کردم برگشت شماره رو بش دادم گفتم اگه کاری بود زنگ بزنین .
شب که شد ساعت 12 دیدم یه شماره ناشناس بم اس داده : اون روز به چی نیگا می کردی ؟؟؟
اولش محل نذاشتم بعد دیدم همینو دوباره فرستاد گفتم شما ؟ گفت من نیلوفرم همینو که گف برق از کیرم پرید بعد یکم خجالت کشیدم گفتم هیچی ! (اینو بگم که من خیلی پسر سر به راهی بودم تا اون موقع هم با کسی سکس نداشتم فقط گاهی اوقات که حشر میزد بالا جلق میزدم ) در جواب گف : عیب نداره بگو ! به کسی نمی گم
منم یه کم صمیمی تر شدم گفتم : به یه جف هلوی تازه ! اونم گفت: دوس داری مزشون کنی ؟ گفتم چرا که نه ! خلاصه کلی با هم لاس زدیم ساعت 1و خورده ای گفت فردا بت زنگ میزنم بات قرار بزارم بای . اینو که گفت تو کونم عروسی شد . شب خابم نبرد .فردای اون روز بهم زنگ زد و قرار گذاشت منم ساعت 5 رفتم سر قرار کلی با هم حرف زدیم فهمیدم اونم مثه من تاحالا سکس نداشته . ساعت 8 می خواست بره خونه که هوا تاریک بود گفت من میترسم منو میرسونی تا خونه . منم رسوندمش دم خونشون وقتی داشت میرفت سمت در من رفتم لپشو بوس کنم که دیدم لبشو گذاش رو لبم منم چون عاشق بوسه بودم یه ماچ حسابی کردمش بعد چسبوندمش به در دیدم لباشو برداشت گفت الان نه سامان یکی میادش منم چون دوس نداشتم تموم شه گفتم : پس کِی ؟ گف بت می گم منم یه بار دیگه ازش لب گرفتمو فرستادمش بالا . شب خوابم نمی برد همش تو فکر این بوسه بودم آخه این اولین بوسه ی عمرم بود مزه ی لباشو رو لبام حس می کردم . سه روز بعدش بهم زنگ زد گفت بابام رفته بندر ماموریت مامانمم رفته با خواهرم جهاز بخرن تا عصر نمی اد . منم تو کونم عروسی شد به سرعت برق رفتم آماده شدم برم خونشون
وقتی رسیدم زنگ زدم درو وا کرد رفتم وقتی رسیدم به درشون دیدم یه تاپ صورتی با شلوار چسبون پاشه گف بیا تو منم رفتم با اون تاپه سینه هاش زده بود بیرون داشتم میمردم رفتیم نشستیم برام چای آورد بعد که خوردیم گف بیا بریم اتاقم رفتم تو دیدم پره عکسای خودشه خدایی هم قیافش بد نبود (اون قدش 160 پوستش سفید هیکل عالی چشاش سبز و سینه هاشم بزرگه ) رفتم سر لپ تابش بازش کردم دیدم چنتا عکس سکسی رو دسکتاپشه سریع اومد درشو ببنده من نذاشتم بعد عکسا رو دیدم حشری شدم اونم حشری شده بود که یهو کمرشو گرفتم اوردمش سمت خودم بعد ازش لب گرفتم بعد بغلش کردم بردمش رو تختش حسابی ازش لب گرفتم (اینا رو از تو فیلم یاد گرفته بودم )بعد کیرم داش منفجر میشد که به نیلوفر گفتم درش بیار اونم درش آورد گرفت تو دستش منم تاپشو در آوردم سوتینم نپوشیده بود بعد کلی سینه هاشو مِک زدم اونم با کیرم ور میرفت که بلندش کردم شلوارشو در آوردم دیدم شرتش خیسه بعد شرتشم در آوردم دیدم یه کس تبل بدون مو اون زیر قایم کرده بود کسشو یه کم لیس زدم که دیدم داره آه آه میکنه بعد دمر خوابوندمش که بکنمش یه کم کرم زدم سر کیرم گذاشتم دم سوراخ تنگ کونش گفتم شل کن منم کردم توش که جیغ زد بعد بیشتر بش کرم زدم و کردمش تو که خیلی براش درد داشت منم ازش لب می گرفتم که صداش زیاد نیاد یه کم تلمبه زدم و بعد دیدم میگه درار بذا لا پام منم در آوردم که کسشو جر بدم ولی دیدم یه عمر بدبخت میشیم میره برا همین دوباره کردم تو کونش این بار خیلی دردش نمی اومد من خوابیده بودم اونم برام تلمبه میزد که احساس کردم داره آبم میاد که گفتم بخواب بعد پاچیدم رو سینش بعد بی حال افتادم روش یه کم با هم حرف زدیم و بعد رفتیم حموم هم دیگه رو شستیم و از اون به بعد منو نیلوفر با هم دوست شدیمو چند بارم با هم سکس داشتیم.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
اوج لذت

ﺳﻼﻡ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ
ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﺍﺳﺘﻮﻥ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ
ﺍﮔﻪ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺬﺍﺭﯾﻦ ﭘﺎﯼ ﮐﻢ ﺗﺠﺮﺑﮕﯿﻢ...
ﻣﻦ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﺎ ﻗﺪﯼ ۱۷۰ ﻭﺯﻥ ۵۴ ﻭ ﻫﯿﮑﻠﯽ ﺑﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺧﻮﺏ ﻭ ﯾﻪ ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﻣﺘﻮﺳﻂ ﺩﺍﺭﻡ...
ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺷﻮﺥ ﻭ ﺷﯿﻄﻮﻥ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻢ...
ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺮﻡ ﭘﻨﺞ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﺟﺪﯾﺪ ﮐﻼﺱ ﺑﺪﺟﻮﺭ ﺩﻟﻤﻮ ﺑﺮﺩ،ﺭﺍﺳﺘﯽ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﺑﮕﻢ ﻣﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺭﺷﺘﻪ ﻣﻬﻨﺪﺳﯽ ﻫﺴﺘﻢ...
ﺧﻼﺻﻪ ﻣﺪﺗﯽ ﺍﺯ ﺗﺮﻡ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺟﺰﻭﻩ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﭼﯿﺰﺍ ﺍﺯﺵ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﮔﺮﻓﺘﻢ.ﺍﻭﺍﯾﻞ ﻓﻘﻂ ﻭﺍﺳﺶ ﺍﺱ ﻫﺎﯼ ﺍﺩﺑﯽ ﻭ ﻋﺎﻣﯿﺎﻧﻪ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﺎﺩﻡ،ﺗﺎﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻓﻮﺿﻮﻟﯿﻢ ﮔﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻋﻤﺪﯼ ﯾﻪ ﺍﺱ ﺟﮏ ﺳﮑﺴﯽ ﻭﺍﺳﺶ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ،ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻬﺶ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺱ ﺭﻭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﺍﺯﺵ ﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩﻡ ،ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻭ ﻣﺰﻩ ﺩﻫﻨﺸﻮ ﺑﻔﻬﻤﻢ...
ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﮐﻪ ﮐﻪ ﻋﯿﺒﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺱ ﺧﻮﺷﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻭ ﮐﻠﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻩ...
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﺷﺪ ﻭﺍﺳﻪ ﺭﺩﻭﺑﺪﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺱ ﻫﺎﯼ ﺳﮑﺴﯽ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻭ ﻓﺮﻡ ﺑﺪﻥ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﺭﺳﯿﺪ...
ﺭﺯﯾﺘﺎ(ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﻡ،ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯿﻢ) ﻗﺪ ۱۶۰ ، ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺰ ۷۵ ﻭ ﮐﻮﻥ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻩ
ﭼﻬﺮﺵ ﺧﻮﺑﻪ ﻭ ﻟﺒﺎﯼ ﺧﻮﺵ ﻓﺮﻡ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﺩﺍﺭﻩ...
ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﻠﯽ ﻣﺨﻮ ﻣﺦ ﺯﻧﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺧﺮﻩ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﺮﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﻭ ﺑﯿﺎﺭﻣﺶ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ...
ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﻭ ﺗﮏ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ.ﺭﻭﺯ ﻣﻮﻋﻮﺩ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺭﺯﯾﺘﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﺭﺩﻡ.ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﻠﯽ ﭘﺬﯾﺮﺍﯼ ﺍﺯﺵ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺩﮐﻮﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﻧﻈﺮ ﺑﺪﻩ.ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻓﺘﯿﻤﻮ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ.ﺩﺳﺘﻤﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﭘﺎﺵ ﻭ ﺍﺭﻭﻡ ﻧﻮﺍﺯﺷﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ.ﻭﻗﺘﯿﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﻣﺘﻨﺎﻋﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﮑﻤﺶ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪﻡ...
ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺩﻭﺭ ﻧﺎﻑ ﻭ ﺯﯾﺮ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺵ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ ﻭ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺗﺤﺮﯾﮑﺶ ﮐﻨﻢ.ﺗﻮ ﮐﻞ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﺳﺎﮐﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺪﺯﺩﻩ.ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﻢ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺧﻮﺩﻡ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﻤﻮ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩﻡ.ﮔﺮﻣﺎﯼ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﺷﻮ ﺭﻭ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ.ﺍﻭﻣﺪﻡ ﻟﺒﻤﻮ ﺑﺬﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻟﺒﺶ ﮐﻪ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ.ﮔﻮﻧﺸﻮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﯾﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﺪﻡ .ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﻮﻧﻪ ﻟﺒﻤﻮ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺕ ﻭ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﺍﻭﻧﻢ ﮔﺮﻡ ﮐﻨﻢ.ﺩﮐﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﻧﺘﻮﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺗﺎﭖ ﺑﻪ ﺗﻨﺶ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩﻡ.ﻟﺒﻤﻮ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﺶ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩﻡ،ﺗﺎ ﺯﺑﻮﻧﻢ ﺑﻪ ﻻﻟﻪ ﮔﻮﺷﺶ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺑﺪﻧﺶ ﺳﯿﺦ ﺷﺪ ﻭ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﮐﺸﯿﺪ.ﻻﻟﻪ ﮔﻮﺷﺸﻮ ﻣﯿﮏ ﺯﺩﻡ ﻭ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻭ ﺗﺎﭘﺸﻮ ﺍﺯ ﺗﻨﺶ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻡ...
ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺧﻮﺩﻡ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪﻣﺶ ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﻟﺒﺎﻣﻮﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩ،ﺑﻪ ﭼﺸﺎﻡ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﻟﺒﻤﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﺯﺑﻮﻧﺸﻮ ﻫﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﺩﻫﻨﻢ ﻣﯿﮑﺮﺩ.ﻣﻨﻢ ﺑﯿﮑﺎﺭ ﻧﺒﻮﺩﻣﻮ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺷﻮ ﻣﯿﻤﺎﻟﯿﺪﻡ.ﯾﻪ ﺳﻮﺗﯿﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﺗﻨﺶ ﺑﻮﺩ.ﺑﻨﺪ ﺳﻮﺗﯿﻨﺸﻮ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻮﻧﺪﻣﺶ.ﻟﺒﻤﻮ ﺍﺯ ﻟﺒﺎﺵ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ.ﺯﺑﻮﻧﻤﻮ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺵ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﺎﻻ ﺗﻨﺸﻮ ﻣﯿﺒﻮﺳﯿﺪﻡ.ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺵ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﻧﻮﮎ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺵ ﻭﺭ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ.ﻧﻮﮎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺷﻮ ﺑﻪ ﺩﻫﻨﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ،ﺍﻩ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﮐﺸﯿﺪﻭ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺗﮑﻮﻧﯽ ﺩﺍﺩ،ﺻﻮﺭﺕ ﺳﻔﯿﺪﺵ ﮐﺎﻣﻼ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﺮﻕ ﺷﻬﻮﺗﻮ ﺗﻮﯼ ﭼﺸﺎﺵ ﺩﯾﺪ.ﺣﺪﻭﺩ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺷﻮ ﺧﻮﺭﺩﻡ.ﮐﯿﺮ ﮐﺎﻣﻼ ﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺷﻠﻮﺍﺭﻣﻮ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﮐﺴﺶ ﭼﺴﺒﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩﻡ.ﻫﺮ ﺩﻭﻣﻮﻥ ﮐﺎﻣﻼ ﺩﺍﻍ ﺑﻮﺩﯾﻢ.ﺭﻭﺵ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻣﻮ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺑﻪ ﮐﺴﺶ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ ﻭ ﺳﯿﻨﺸﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ.ﻟﺒﻤﻮ ﺍﺯ ﺳﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﮑﻤﺶ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺍﺩﻡ.ﺯﺑﻮﻧﻤﻮ ﺩﻭﺭ ﻧﺎﻓﺶ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﺑﺎﺩﺳﺘﺎﻡ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺷﻮ ﻣﯿﻤﺎﻟﯿﺪﻡ.ﺳﺮﻣﻮ ﺑﺮﺩﻡ ﻻﯼ ﭘﺎﺵ ﻭ ﺑﻮ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ.ﺩﮐﻤﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻟﯿﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﺵ ﺩﺭﺵ ﺍﻭﺭﺩﻡ.ﺍﺯ ﺭﻭ ﺷﺮﺕ ﺑﻪ ﮐﺴﺶ ﺯﺑﻮﻥ ﻣﯿﺰﺩﻣﻮ ﺑﻮﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ.
ﺷﺮﺗﺶ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻡ.ﺩﻭﺭ ﮐﺴﺶ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﻮﺳﯿﺪﻡ.ﺯﺑﻮﻧﻤﻮ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭼﻮﭼﻮﻟﺶ ﺯﺩﻡ ﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﻻﯼ ﮐﺴﺶ ﺟﻮﻥ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﮔﻔﺖ ﻭ ﮐﻮﻧﺶ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻭ ﻫﻤﺶ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺑﻮﺧﻮﺭ ، ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﻣﯿﺪﻩ، ﺯﺑﻮﻧﺖ ﻣﺚ ﮐﯿﺮ ﺻﻔﺘﻪ ﻭﺍﺯﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﺣﺮﻓﺎ...
ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪﻣﺶ ﻭ ﺯﺑﻮﻧﻤﻮ ﺑﻪ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮐﻮﻧﺶ ﻣﯿﺰﺩﻡ.ﭘﺎﻫﺎﺷﻮ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﺑﯿﻦ ﭘﺎﻫﺎﺵ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ.ﮐﺴﺶ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺘﻢ ﺑﺎ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮐﻮﻧﺶ ﻭﺭ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ...ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻫﻮ ﻧﺎﻟﺶ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮐﺴﺶ ﺧﯿﺲ ﺧﯿﺲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺯﺑﻮﻧﻤﻮ ﻻﯼ ﺧﻂ ﮐﺴﺶ ﺑﺎﻻ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﭼﻮﭼﻮﻟﺸﻮ ﺑﺎ ﻭﻟﻊ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ.ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ،ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺧﻮﺩﺷﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﯿﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻮﺑﺖ ﺍﻭﻧﻪ.ﺗﻮ ﯾﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﻟﺨﺘﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺷﺮﺕ ﻟﺒﺸﻮ ﺑﻪ ﮐﯿﺮﻡ ﻣﯿﺰﺩ.ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﯿﺘﺮﮐﯿﺪﻡ.ﻃﺎﻗﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﻢ.ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺑﮕﯿﺮ ﺩﻫﻨﺖ.ﺍﻭﻧﻢ ﮐﻪ ﺷﻬﻮﺕ ﮐﻞ ﻭﺟﻮﺩﺷﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ.ﮐﯿﺮﻣﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﻣﻨﻢ ﻣﻮﻫﺎﺷﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻣﻮ ﺳﺮﺷﻮ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺎ ﮐﻞ ﮐﯿﯿﺮ ۲۲ﺳﺎﻧﺘﯿﻢ ﺑﺮﻩ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻗﺶ ﻣﯿﻮﻣﺪ...
ﺍﻭﻣﺪ ﺭﻭﻡ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ ﺩﻡ ﮔﻮﺷﻢ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﺮ ﺷﻬﻮﺕ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﺰﺩ ﮔﻔﺖ،ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﯿﺎ ﻣﻨﻮ ﺑﮑﻦ...
ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺶ ﺷﻬﻮﺗﻤﻮ ﺻﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﮐﺮﺩ.ﺭﺯﯾﺘﺎ ﭘﺮﺩﻩ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻋﻘﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺸﯿﻦ ﺭﻭﺵ،ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺭﻭﻡ ﺟﺎ ﺩﺍﺩ ﺗﻮ ﮐﺴﺶ.ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺎﻻﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻣﻨﻢ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺷﻮ ﻣﯿﻤﺎﻟﯿﺪﻡ.ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺷﻬﻮﺕ ﻭﺍﺭ ﻧﺎﻟﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ:ﺟﻮﻥ،ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﻣﯿﺪﻩ.ﺑﮑﻦ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﮑﻦ،ﺟﺮﻡ ﺑﺪﻩ...
ﯾﻬﻮ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪﻣﺸﻮ ﺧﻮﺑﯿﺪﻡ ﺭﻭﺵ ﭘﺎﻫﺎﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﺑﺎﻻ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﮐﺴﺶ.ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺩﺍﺧﻠﻮ ﺩﺭ ﻣﯿﻮﻭﺭﺩﻡ.ﺗﻨﺪﺗﻨﺪ ﺗﻠﻤﺒﻪ ﻣﯿﺰﺩﻡ.ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺧﻮﺍﺑﻮﻧﺪﻣﺶ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ ﺭﻭﺷﻮ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﮐﺴﺶ.ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺗﻠﻤﺒﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﮐﻮﻥ ﺑﮑﻨﻤﺖ.ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺿﻌﯿﻒ ﻭ ﺷﻬﻮﺗﯽ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ.ﺍﻣﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﻧﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺩﻟﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﮐﻮﻧﺸﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﮑﺲ ﻭ ﮐﯿﺮ ﺑﯽ ﺑﻬﺮﻩ ﻧﻤﻮﻧﻪ.ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺶ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﮐﻮﻧﺸﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺯﺑﻮﻧﻤﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﮐﻮﻧﺶ.ﯾﮑﻢ ﺳﻮﺭﺍﺧﺸﻮ ﻣﺎﻟﯿﺪﻡ ﻭ ﭼﺮﺑﺶ ﮐﺮﺩﻡ.ﺳﺮ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺍﺭﻭﻡ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﮐﻮﻧﺶ ﻭ ﯾﻮﺍﺵ ﯾﻮﺍﺵ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ ﺗﻮ ﮐﻮﻧﺶ.
ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺗﻠﻤﺒﻪ ﻣﯿﺰﺩﻡ ﻭ ﺳﯿﻨﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺎﻡ.ﺍﻭﻧﻘﺪ ﮐﻮﻧﺶ ﺗﻨﮕﻮ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺗﻠﻤﺒﻪ ﺍﺑﻢ ﺍﻭﻣﺪﻭ ﻫﻤﺸﻮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﺗﻮ ﮐﻮﻧﺶ.ﺑﯿﺤﺎﻝ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺭﻭﺵ.ﻫﺮ ﺩﻭﻣﻮﻥ ﻋﺮﻕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ.ﻧﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ.ﺍﺯ ﻫﻢ ﯾﻪ ﻟﺐ ﮔﺮﻓﺘﯿﻤﻮ ﺗﺎﻋﺼﺮ ﺗﻮ ﺑﻐﻞ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯾﻢ...

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
سکس با دوست دختر جندم
این داستانی رو که میخوام براتون بنویسم واقعی هستش .
من از اول نوجوونیم عاشق کون بودم مخصوصا که گنده ام باشه .الان که دارم این داستانو واستون مینویسم من 18 سالمه و این اتفاق یک ماه پیش اتفاق افتاد. من یک سال بود که با یک دختره خوشگل و مانکن با یک کون گنده دوست شده بودم که من خیلی دوستش داشتم و راستش از وقتی که با اون دوست شده بودم دیگه به هیچ دختری نگاه نمی کردم .اونم از حرف زدنش پیدا بود از من بدش نمیاد. راستش من اصلا به سکس با او فکر نمیکردم اگر چه ما از همون اویل بهم سیخونک میزدیم اما به جاهای باریک کشیده نشد تا اینکه من یک شب ساعت 3 شب بود که داشتم میرفتم خونه که چند نفر ادم لات و اراذل جلوم سبز شدن و گفتن هرچی داری بده منم که ادم باج دهی نیستم گفتم هیچی ندارم اونا هم گفتن حرف مفت نزن اومدن تو جیبام دست کنن که یک سیلی زدم توگوش همون پسره که دست کرد تو جیبم اونا هم دیگه بهم رحم نکردن و همچین کتکم زدن که دیگه اش و لاش افتادم گوشه خیابون و دیگه هیچی یادم نیست .فردا صبح وقتی چشاموباز کردم توی بیمارستان بودم گفتم اینجا چکار میکنم که پرستاره بهم گفت پسرم گوشه خیابون افتاده بودی که این اقا تو رو اوردن اینجا .بعد از چند ساعت از اون پیر مرده تشکر کردم وتلفن خونمونو دادم وخانوادم هم اومدن منو مرخص کردنو رفتم خونه .بد جور حالم گرفته شده بود چون شماره غزلو هم توی گوشیم بود و گوشیمم که دزدا برده بودن و هیچ خبری از غزل نداشتم . بعد از ظهر بود که دیدم زنگ خونمون به صدا دراومدمن که نمیتونستم از جام تکون بخورم چون حسابی مچ پام داغون شده بود.مامانم اومد صدا کرد شاهین جون خواهر دوستت اومده دم در کارت داره من گفتم خواهر کی مامانم گفت :نمیدونم حالا خودت برو پایین ببین چی میگه .مامانم منو تا اسانسور رسوندالبته خیلی اصرار کرد تا با من بیاد پایین که من گفتم نه مامان خودم میتونم برم .وقتی درو باز کردم هول شدم چون غزل بود اونم وقتی منو با اون ریخت دید هول شد زود غزلو بردم اون گوشه دیوار چون که مامانم از ایفون نبینمون .غزل بهم گفت چکارت شده شاهین؟منم :هیچی عزیزم دیشب چند نفر تو خیابون ازم زور گیری کردن منو حسابی زدن و گوشیمم بردن .اونم گفت عیبی نداره عزیزم همین که باز سالمی خدارو شکر .غزل اطرافشو نگاه کرد دید کسی نیست سرشو اورد نزدیک ولبشاو به لبام چسبوند یک آن هول شدم اونو کشوندم عقبو گفتم :خل شدی غزل ابرومون که میره اونم ناراحت شدو گذاشت رفت.من اون شب خوابم نبرد فردا صبح مامانم ساعت 10 رفت بیرون منم پای کامپیوتر نشسته بودم که دیدم تلفن زنگ زد (تلفن خونه) وقتی برداشتم دیدم کیوان دوستمه بعد از احوال پرسی بهم گفت الان غزل کنارمه به من گفت که بهت زنگ بزنم ببینه خوبی یا نه . منم یکدفعه یک جیزی به کلم خورد به دوستم گفتم بهش بگو بیاد خونمون کسی نیست تا ظهرم نمیاد کسی اونم گفت باشه غزل گفته الان میاد کیوان بهم گفت خودم میارمش رفیق .بعد یک ربع دم خونمون بود من خونه رو تمیز کرده بودم و موهاموشونه زدم ایفونو جواب دادم گفتم :من نمیتونم بیام پایین خودت یواشکی بیا بالا عزیزم.بعد 3 دقیقه بالا بود درو باز کردم که یهو متعجب شدم این غزل با اون غزلی که تا خالا دیده بودم فرق داشت .از جلو در رفتم کنار وبهش گفتم بفرمایید عزیزم .اونم اومد داخل و من نشوندمش روی مبل وخودم رفتم یک اب پرتقال براش اوردم .بهش گفتم:عزیزم خیلی دلم واست تنگ شده بود راستی ببخشید دیروز بدجور باهات برخورد کردم خوب زشت بود عزیزم اگه همسایه هامون میدیدن .اونم گفت :خب من اول دیدم خلوته بعد اونکارو کردم بهش گفتم درسته اما خوب تو این همسایه های فوضول مارو که نمیشناسی از همه جا دید دارن .بعد بهش گفتم شربتتو بخور تا گرم نشده وقتی میخورد به تیپش خیلی دقت کردم یک شلوار لی چسب با یک مانتو مشکی کوتاه پوشیده بود حسابی هم ارایش کرده بود من از رنگ رجش خیلی خوشم اومد رفتم روی کاناپه نشستمو بهش گفتم بیا کنارم بشین اومد نشست من نزدیک ترش شدم وهمچین لبامو روی لباش گذاشتم که داشتم میمردم هردو مست هم شده بودیم خیلی داشتم لذت میبردم که یکدفعه دیدم غزل لباشو ازم جدا کردو گفت شاهین خیلی دوست دارم .
همین که این جمله رو گفت پریدم بهش و روسیش رو از سرش کندم و همچین گردنشو می خوردم که داشت ناله میکرد که یکدفعه دیدم در خونمون بازه مامانم داره مارو نگاه میکنه من که بدجور شاخ دراورده بودم که مامانم اومد سمت غزل وبا خشونت دستشو گرفت و پرت کرد بیرون و هی بهش میگفت جنده با پسر من چکار داری .من که اعصابم داغون شده بود رفتم تو اتاقم همینجور داشتم تو سرم میکوبیدم که چرا کاری نکردم که مامانم اومد داخل و گفت:خاک تو سرت کنن کثافت بی شعور چرا از این کارا میکنی چرا میخوای ابرو مارو ببری .من یک خواهر 21 ساله دارم که خیلی مهربونه همیشه منو راهمایی میکنه شب که ماجرا رو فهمید رفت با مامانم صحبت کرد و به او گفت :که اگه این کارو بکنی اونارو وادار به کارهای بد تر میکنی ولی مامانم وقتی شب به بابام گفت :اونم عصبی شدو منو پرت کرد بیرون منم تو خیابون داشتم راه میرفتم که یاد کیوان افتادم رفتم درخونشون . رفتم طبقه بالاشون وقتی همه جیزو بهش گفتم گفت :غزلو میخوای چکار کنی؟که من بهش گفتم داش کیوان بخدا نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم که کیوان گفت الان بگیر بخواب تا فردا .فردا صبح و.قتی بیدار شدم فقط منو کیوانو مامانش خونه بودیم همه خونوادشون رفته بودن بیرون .ساعت 12 بود که یکدفعه زنگ خونشون به صدادراومد که یکدفعه دیدم غزله از خوشحالی پریدم پایین با هم احوال پرسی کردیم و ازش معذرت خواهی کردم او هم گفت واسه چی مامانت اینجوری کرد منم گفتم نمیدونم اخه خونواده من از این چیزا بدشون میاد .یواشکی غزلو اوردیم بالا کیوان رفت پایین . منو غزلو تنها گذاشت من همچین غزلو دوست داشتم که نگو تیپ غزل درست عین دیروز بود فقط رنگ رجش این دفعه صورتی کم حال وبراق بود همچین رفتم به سمت غزل و یک لبی ازش گرفتم اینبار اونهم همکاری کرد و یکدفعه دیدم دست غزل اومد سمت کیرم واز رو شلوار مالیدش منم که داشتم شهوتی میشدم روسری غزلو دراوردم وگردنشو میلیسیدم که دیگه غزل داشت حال میکرد منم بهش گفتم مانتوش رو در بیاره که یکدفعه جاخوردم غزل یک سوتین قرمز پوشیده بود که همچین اون هلو های خوش فرمش (راستی سایزشون 60) زده بودند بیرون چند دقیقه همینجور نگاهشون میکردم که یکدفعه پریدم و از جلو بقلش کردم ورفتم گذاشتمش رو تخت کیوان و شرو کردم به خوردن سینه هاش که البته خیلی خوب هم نمیخوردم چون من تا حالا با کسی سکس نکرده بودم.بعد کم کم سوتینشو اروم دراوردم و وقتی سینه هاشو لخت دیدم شهوتی شدم انقدر خوردم که دیگه خودم خسته شدم که غزل حمله کرد به کیرم و شلوارمو دراورد و کیرمو از روی شرت میمالید که بعد یک دقیقه شرتمم دراورد با زبون پرید به سمت کیرم وانقدر کیرمو تا ته کرد تو دهنش که کیرم به حلقش رسید راستش خیلی حرفه ای ساک میزد متعجب شدم حالا بعد واستون توضیح میدم .بعد چند دقیقه ابم داشت میومد که کشیدم بیرون و پریدم شلوار شو کشیدم پایین وقتی کونشو دیدم کفم برید یک کون گنده و سفید بدون مو خیلی خوش ترکیب بود اصلا به سنش نمیخورد ولی از کسش زیاد خوشم نیومد راستش پرده هم داشت فقط یکم کسشو خوردم تا شهوتی ترش کنم بعد چند دقیقه خوردن چپش کردم و بهش گفتم عزیزم میشه کونتو جر بدم اونم گفت :شاهین خیلی درد داره ولی مال خودته
من که زیاد بلد نبودم ولی از توی داستان های شما یاد گرفته بودم اول انگشت سبابم و کردم تو کونش که یک داد کشید که زود جلو دهنشو گرفتم که صدا پایین نره بعد کم کم که دیدم جا باز تر شده کیرم که سیخ سیخ بود کردم داخل که یک اهی کشید بعد کم کم که جا باز تر شد حرکتش دادم وتلمبه هامو شرو کردم همچین یک حالی بهم داد که داشتم با اوج لذتم میرسیرم که گفتم دارم میام که یک دفعه غزل کیرمو از کونش کشید بیرون وامد جلو کیرم نشست و ابمو روی سینه هاش ریختم خیلی حال داد .من دیگه غیر از اونبار با غزل سکس نکردم چون فهمیدم که اون جنده است و حتی به کیوانم داده .

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  

 
اولین عشق نوجوانی

سلام به همه ی دوستای گلم،من اولین بارمه داستان مینویسم امیدوارم هر عیبی داره به بزرگی خودتون ببخشید درضمن این داستان نیس بلکه زندگیه منه بهترین دوران زندگیمو میگم واستون.یک پسر معمولی هفده ساله بودم چشم و گوش بسته و پاک.دنباله دختر نبودم همیشه هر دختر میدیدم سرم مینداختم پایین.ده روز بود از اول مهر میگذشت همه چی خوب بود یک روز با دوستام داشتیم از مدرسه برمیگشتیم پیاده خیلی راه بود ما هم اون روز تصمیم گرفتیم پیاده برگردیم از دوست دختراشون صحبت میکردند من از این حرفا خوشم نمیومد اخه حرفی نداشتم بزنم تا جلوشون کم نیارم.اون روز برگشتیم و بین راه خیلی حرف زدن ولی من ساکت بودم من خیلی اذیت شدم از حرفاشون کاش منم حرفی واسه گفتن میداشتم هییییی خدا..چرا من حتی جرأت نگاه کردن به یک دختر هم ندارم؟؟؟بچه ها میگفتن یک هنرستان دخترانه دو تا کوچه پشت مدرسمونه،من نرفته بودم ببینم.

روزها گذشت وگذشت و من بعضی موقع ها که این حرف پیش میومد حرفی واسه گفتن نداشتم... یادمه نهم ابان بود صبح هوا سرد نسیم خنکی سورتتو نوازش میداد داشتم میرفتم مدرسه سوار اتوبوس شدم دو ایستگاه رد شد یک لحظه سرمو اوردم بالا یک دختر دیدم زیاد خوشگل نبود ولی زشت هم نبود تقریبا مثل هم بودیم نمیدونم چی شده بود دلمو برد انگاری،من که اصلا به دخترا نگاه نمیکردم ماتم برده بود بهش خدایا من چه مرگم شده...؟؟؟تا ایستگاه فقط به اون نگاه میکردم اون یک ایستگاه بعد ما پیاده میشد انگار تو گرمایه اتوبوس محو اون شده بودم در اتوبوس باز شد این ایستگاه باید پیاده میشدم رفتم جلو در،در که باز شد همون نسیم مثل یک باد سرد خورد به صورتمو یک لرز انداخت تو بدنم تازه کنترلم اومده بود دسته خودم رفتم مدرسه با امید صحبت کردم بهم گفت:امیر کاری نداره برو جلو شمارتو بده همین.ولی این کار سخت بود اونقدرا هم که حرف زدنش اسون بود عمل بهش اسون نبود.خیلی دیرگذشت اون روز ولی بالاخره تموم شد،زنگ اخر خورد سریع رفتم جلو هنرستان دخترانه هرچی صبر کردم اون نیومد،حالم گرفته شد رفتم خونه ناهار ماکارانی بود دوست داشتم ولی کم خوردم مامانم گفت:امیر چیزی شده حالت خوبه؟ نمیدونم مامان،اینو گفتمو رفتم تو اتاقم
شمارمو نوشتم رو یک کاغذ بعد خوابیدم فکرم با اون بود هر جور بود اون روز تموم شد.اخیش خدا بلاخره صبح شد فردا دقیقا همون ساعت رفتم سوار اتوبوس شدم دعا دعا میکردم ببینمش،رسیدیم ایستگاهی که اون سوار میشد واااای خدایا اومد سوار شد خودشه دستو پامو گم کرده بودم نشت صندلی جولو قسمت زنونه پنج قدم با من فاصله داشت داشتیم نزدیک مدرسه میشدیم باید یک کاری میکردم سرمو اوردم بالا یه نگاه کردم بهش نمیدونستم چیکار کنم ناخداگاه یک چشمک زدم باورم نمیشد خندید وااای خدا چه ذوقی کردم،اونقدر ذوق زدم که ایستگاه رسیدیم شماره نداده رفتم پایین عجب خربکاریی..اه..فردا شد همه چی عالی بود سوار اتوبوس شد میخواستم شماره بدم تصمیمو گرفته بودم وااای خدا چه بد شانسی معلم ریاضیم سوار اتوبوس شد..اه لعنت به این شانس سلام کردم با زور سرشو واسم تکون داد که یعنی سلام ایستگاه رسید باید پیاده میشدم مونده بودم چیکار کنم یهو از دهنم در رفت:ببخشید اقا من برم خونه مامان بزرگم یه دفترم اونجایه نزدیکه میرم دفترو بر میدارم میام گفت:باشه دیر نشه مدرست بعدشم رفت. اخیش...رفت رسیدیم ایستگاه اون دختره پیاده شد منم پیاده شدم قلبم داشت تند میزد هیجان داشتم عینه وقتی میخوان نمره ها ریاضیتو بدن سرم انداختم پایین رفتم جلوش چی بگم خدا؟؟؟ببخشید خانوم این شمارمه خوشحال میشم باهتون اشنا شم شماره رو دادم دستش سرمو انداختم پایین تند رفتم مدرسه حتی پشتم هم نگاه نکردم زود گذشت اون روز زنگ که خورد با بیشترین سرعت رفتم خونه گوشیو نگاه کردم خبری نبود،خورد تو حالم ناهار خوردم خوابیدم بیدار شدم خبری نبود ساعت گذشت هفت،هشت،نه... ساعت از دوازده گذشت نا امید میخاستم بخوابم پنج دقیقه نبود که پیام اومد گفتم حتما دوستامن میخواستن از خواب بیدارم کنن بی مزه ها گوشیو برداشتم نگاه کردم شماره غریبه بود نوشته بود:سلام خوبی؟سریع جواب دادم خوبو شما خوبی میشه بگی کی هستی؟...من همونم که امروز شمارتو گرفتم واااای خدا قند تو دلم اب شد اسمش ساناز بود دو هفته از من کوچیکتر باهم اشنا شدیم اخلاقش عالی بود هر روز میدیدمش ولی من با دوستام اونم با دوستاش بود نمیشد نزدیک بشیم به هم بلاخره یک روز قرار گذاشتیم دیدمش ولی دست بهش نزدم چهار ماه گذشت تقریبا ده باری قرار گذاشتیم ولی بهش دست نزدم دفعه اخر تو پارک بودیم کنارم راه میرفت دستمو گرفت خودش خیلی ناز بود بهم گفت وقتی دستت تو دستمه احساس ارامش میکنم .از اشناییمون هفت ماه گذشت امتحانا خرداد نزدیک بود من تقریبا زرنگ بودم جزو پنج نفر اول کلاسمون بودم،درسام ضعیف شده بود بابام میگفت: خرداد کم بشی گوشیتو میگیرم.سخت بود ولی با ساناز قرار گذاشتیم این یک ماه از هم دور باشیم تا امتحانامونو بدیم.سخت بود ولی قبول کرد.چهار تا امتحان دادم عالی دادم همشونو ولی یاده ساناز بود روز امتحان چهارم بود امتحانو دادم شیمی بود عالی دادم خیلی خوشحال بودم. داشتم برمیگشتم رسیدم ایستگاه اتوبوس ساناز تو ایستگاه بود تا منو دید زد زیره گریه رفتم ارومش کردم گفتم چی شده؟؟؟مامان باباش میخواستن طلاق بگیرن اخی الهی فداش شم.باباش خونه نمیومد دیگه با مامانش تنها بود مامانشم که دکتر بود از ساعت هشت صبح تا هشت شب خونه نبود،بهم گفت:امیر خیلی تنهایم مردم از تنهایی تو اون خونه نمیدونم چی شد دستمو گرفت برد خونشون منم رفتم باهش میخاستم تا حاش یک کم بهتر بشه باهش باشم.رفتیم خونشون مقعنه رو از سرش در اورد مانتو هم در اورد تا حالا اینجوری ندیده بودمش،یک تاپ با شلوارک تنش بود.رفت اشپزخونه واسم چیزی بیاره بخورم نمیدونم چه مرگم شده بود کیرم صاف شده بود یک احساسی افتاده بود تو وجودم ساناز اومد چایی اورده بود شلوار لی پام بود خیلی ضایع بود کیرم صاف شده بود تشست جلوم با یک کم فاصله داشتیم به هم نگاه میکردیم یهو گفت:امیر اون چیه زده بالا.وااای دید اب شدم از خجالت از جلوم بلند شد داشت میرفت فکر کنم نارحت شده بود.بلند شدم دستشو گرفتم برگشت طرفم چسبید بهم لبامون رفت تو هم چه لذتی بردم زبونشو اورد تودهنم لیس زدمش خیلی ناز بود جوونم ساناز لباشو از تنش در اورم،خدایا چه بدنی چه سینه هایی سوتینو خودش در اورد صفت شده بود سینه هاش سفید بود چقدر سرش ریز بود بلندش کردم گذاشتمش رو تخت جوون چه سینه هایی میخوردمشون چقدر ناز بود ساناز صدا اه اهش در اومده بود.اه...ای..امیر..ای دستشو برد گذاشت رو کیرم ای جوون لباسامو در اورد تسمه رو باز کرد شلوارم هم کشید پایین یک شورت پام بود دستشو برد تو شرتم کیر ۱۵سانتیمو گرفت تو دستش ماساژ داد.اه..چه حالی میداد شورتمو کشید پایین کیرمو دید زبونشو دور کیرم میکشید اه.. جووون....کرد تو دهنش اخخخ سرشو اروم گاز گرفت جا خوردم همه ی کیرمو کرد تو دهنش.هه.. هه ..ترسیدم خفه شه دراوردش ابم داشت میومد گفتم بهش. اییییی ..اومد..اومد خورد اولا ابمو باقیشم ریخت رو بدنش برق میزد بدنش حالا دیگه نوبت من بود شلوارکشو در اوردم یک شورت قرمز تنگ پاش بود.کسش معلوم بود از رو شرت خوابید رو تخت روناشو لیس میزدم شورتشو کشیدم پایین جوووون چه کسی دور کسش قرمز شده بود لیس زدمش ساناز دادش در اومد اااااه...اخخخخ...امیییییر...بسسه...دارم میمیرم وای نمیدونی چه لذتی داشت با تو انگشتم کسشو باز کردم چوچولش قرمز شده بود خیلی خیلی تا یکم زبونمو دورش کشیدم جیغش در اومد امیییییییییییر...ااااااااااه ابش اومد من همیشه حالم به هم مبخورد اب یک دخترو بخرم ولی وقتی تو اون موقعیتی خودت میخوری دست خودت نیس.ابش اومد خوردم ابشو واقعا خوشمزه بود ببندش کردم لبه تخت چهار دست و پا نشوندمش حقیقتش هم خودم میترسیدم هم ساناز.سوراخ کونش خیلی کوچیک بود با خنده بهش گفتم:من چی تو این جا کنم؟؟گفت:نمیدونم بقیه چه جوری جا میکنن تو هم مثله اونا.کیرمو گذاشتم سر سوراخش تا بزاری یک کم باشه خودش میره تو ساناز دردش میومد،دلم واسش سوخت داشت گریه میکرد تقریبا نصفه رفته بود تو. ااااه...امیییر بسسسه داغون شدم.دیگه اروم فایده نداشت یهو محکم تا ته کردم توش. ولی چیشمتون روزه بد نبینه یک جیغی کشید که کر شدم شانس اوردم از همسایه ها کسی نفهمید. گریه میکردم میمردم واسش من دیگه شروع کردم تلمبه زدن،خ اونم جییغو جوونو گریش قاطی بود.جوووون چه حالی میده شکمم میخورد به کون سفیدش چه صدایی میداد. اااه جووون باز داشت ابم میومد کیرم دیگه بی حس شده بود دراوردمش ریختم رو کونش اخی سانازم اون سوراخ تنگش خیلی گشاد شده بود دیگه حس و حال و نداشتم سانازم خیلی اذیت شده بود.اونم افتاد رو تخت دیگه از بی حالی بغلش کردم بوسیدمش خیلی ناز بود،بالشت گذاشتم زیره سرش خودمم کنارش دراز کشیدم پتوکشیدیم رو خودمون ،بغلش کردم ی دفعه خیلی محکم تو تنش فشارم داد گفت دوست دارم.جون عشقم از بس بی حال بودیم همونجوری تو بغل هم خوابمون برد ساعتا دو ظهر بود گوشیم زنگ خورد بیدار شدیم مامانم بود گفت:کجایی نگران شدم دیر کردی؟؟الان....الان میام مامان. باید برم سانازم رفتم تو خونه ولی هنوز اون صحنه ها یادمه بیشترینو بهترین لذت عمرم بود.بابای سانازم سر عقل اومد برگشت خونشون.منو سانازم با هم میمونیم تا ابد قول میدم چون واقعا دوسش دارم.
     
  

 
رابطه من و سحر

سلام به تمام خوانندگان عزیز این وب سایت
من محمد هستم،27 ساله از تهران و مجرد. از شروع رابطه من و سحر تا شروع اولین سکسمون تقریبا 3 سال طول کشید
3 آبان 1385 یه روز معتدل پائیزی ساعت 9:30 صبح بود.از کلاس اومدم بیرون و طبق معمول همیشه رفتم سمت آلاچیق وسط میدون دانشگاه پیش دوستم امیر،پاتوقمون همیشه بعد از هر کلاس وسط میدون بود.من یه ترم از امیر بالاتر بودم و خیلی کم تو دوران دانشجوئیمون واسمون اتفاق افتاد که با هم درس داشته باشیم به همین خاطر اکثر مواقع تو محوطه یونی علافی میکشیدیم تا کلاس شروع بشه.این مکالمه اون روزمون شروع داستانه:
من-چاکر داش امیر
امیر-چطوری مملی(هیچ کسی جز مادرم عین آدم اسممو صدا نمیزنه)
من-امیر این متن اس ام اس رو بخون
امیر-چیه؟
من-بخون بعد نظرتو بده ببینم چطوره، میخوام واسه سحر بفرستم
امیر-یه نگاه به گوشی...... این چیه احمق!؟ چه کار داری میکنی
من-دیگه وقتشه،نمیدونی چقدر بالا پائین کردم،این اس ام اس به زبون میارش.میخوام همین الان بفرستم واسش.الان یونیه مطمئنم مثل ما داره علافی میکشه تا کلاسش شروع بشه،فوقش هم اگه عصبانی بشه میره سر کلاس و تا بره خونه آتیشش خاموش میشه شاید بیشتر فکر کنه!
امیر-تو دیوونه ای،بفرست اما بعد برام تعریف کن. من برم سر کلاس این استاده امروز میخواد به ما بزاره....
امیر آقا که غمی نداشت،تو این مساله اصلا به درد هم فکری نمیخورد اما به کسی جز امیر هم اعتماد نداشتم بالاخره امیر رفت و منم رو نیمکت نشستم و یه بار دیگه با تمام دقت متن پیام رو خوندم(مینویسم؛ دوستت دارم. نگو تکراریست،شاید روزى نباشم که تکرارش کنم) دستم رفت روی دکمه و اس ام اس تو یه چشم به هم زدن و سریع تر از هر زمان دیگه رسید به سحر آخه هنوز داشت فرستاده میشد که دلیوریش اومد.نگاه کردم به ساعت...وای 10:10 کلاسم دیر شد رفتم سر کلاس و با عذر خواهی از استاد ته کلاس نشستم و همش تو فکر سحر بودم.
اون روز بعد از دانشگاه یکم بیرون کار داشتم بعدش هم با امیر و دوست دخترشو دوستش تو کافه قرار داشتیم قلیون بکشیم.ساعت 7 بود رسیدم جلو کافه،ماشینو پارک کردم و پیاده شدم.یه باد سردی شروع کرده بود به وزیدن منم با یه تی شرت بودم لرزیدم و زود دویدم سمت کافه.رفتم داخل رو تختی که همیشه با امیر مینشستیم رفتمو کفشامو درآوردم و ولو شدم.یه دوسیب آلبالوی سنگین گفتم بزاره،هنوز اراذل نیومده بودن.دوست دختر امیر و دوستش بچه مشهد بودن و خونه مجردی داشتن،امیر آقا هم که کس کردن واسش مثل 3وعده غذا بود.
زنگ زدم به گوشی امیر،بدون سلام گفت داریم میایم 5 دقیقه دیگه اونجام.قلیونو بچاق اومدیم
دود قلیون چنان آرامشی میداد بم که فقط مجبور میشدم به سحر فکر کنم.سحر دختر عموی نازم.با قدی 174 سانتی،موهای خرمایی فر فری،چشمای درشت و میشی و اندامی که آرزوی هر مردی بود در آغوش بگیرش.در ضمن سحر ساکن اصفهانه ب خاطر شغل عمو مهدی که میشه باباش(ای کاش تهران بودن..........)

یعنی الان داره چه کار میکنه!؟
اس ام اس رو خونده؟ نکنه به مامانش نشون بده!
اصلا هیچی جز سحر واسم مهم نبود.به فرش روی تخت خیره شده بودمو دود قلیون مثل اگزوز از دهنم بیرون میومد
با صدای مرجان به خودم اومدمو سلام علیک کردم گفتم امیر کو؟ گفت ماشینشو داره پارک میکنه ما زودتر اومدیم.به منا سلام کردم گفتم بفرمائین بشینین.قلیونه چاق شده بود و اصلا دوست نداشتم ولش کنم.تعارف کردم به بچه ها و منتطر امیر شدم.یهو منا افتاد به سرفه....
گفتم این قلیون دودش سنگینه الان یه طعم دیگه سفارش میدم.بلند شدم که دیدم امیر اومد داخل بش اشاره کردم یه پرتقال بگو بذاره
باز نشستم.مرجان گفت مملی چی شده؟دمقی! کشتی هات قرق شده؟ مامان بابا خوبن؟ گفتم آره همه خوبن،از منا زیاد خوشم نمیومد، براهمین جلوش راحت نبودم.اما مرجان خیلی با حال بود،هر فرصتی گیر امیر و مرجان میرسید سکس داشتن.
امیر هم اومد و یکی زد پشت من و گفت ممل چطوره.خوب میای تنهایی قلیونا رو خاک میکنی....
اون شب گذشتو با بچه ها خداحافظی کردم و زودتر اومدم بیرون(حساب اون شب با مرجان بود ) ماشینو روشن کردم و راه افتادم به سمت خونه.تو راه به مامان زنگ زدم گفتم دارم میام چیزی لازم نداری گفت نه مامان بیا خونه که شام حاضره
رسیدم خونه رفتم تو اتاقم لباس عوض کردم و افتادم رو تخت.حوصله شام خوردن نداشتم.گوشیم تو دستم بود و منتظر یه خبر کوچولو از سحر
تو فکر بودم که صدای بابا اومد.مموش(بابا بم میگفت مموش به جای محمد) بیا بابا شام.منم گفتم الان میام
پاشدم که برم تو آشپزخونه یهو صدای مسیج گوشیم اومد......مثل جن پریدم سمت گوشیم دیدم امیره.نوشته بود خبری نشد؟ منم جواب دادم نه بابا مگه همه مثل امیر آقا همیشه تمام سراشون شلوغه. گوشیرو انداختم رو تخت و رفتم آشپزخونه
یکم شام خوردم زود پاشدم گفتم فردا تا شب کلاس دارم میخوام زود بخوابم.مامان بابا رو خوب میشناسم.فهمیدن یه خبریه اما به رو نیاوردن.منم زود رفتم تو اتاقم و در و بستم وچراغو خاموش کردم که فک کنن خوابم(خر خودمم)
........................................
ترم بهمن شروع شده بود.هفته اول دوم که کلا پیچ بود.یکی دو هفته مونده به عید بود.تازه کلاسا جون گرفته بود.
تو آلاچیق نشسته بودم و از سرما مثل سگ میلرزیدم.تو این مدت هیچ خبری از سحر نشده بود.حتی یه پیام خشک و خالی.منم دیگه بهش اس ام اس نزدم با خودم گفتم حتما از دستم خیلی ناراحت شده.خانواده هامون با هم ارتباط خوبی نداشتن به خاطر بابا وعموم.برا همین تو این مدت خبری هم از سحر نداشتم.
منتظر امیر بودم که دیدم گوشیم زنگ خورد.
من-سلام مامان. جانم
مامان-سلام عزیزم.خوبی مامان؟کی میای خونه؟
من-تا ظهر کلاس دارم بعد با امیر میخوام برم بیرون.چیزی شده؟
مامان-نه مامان،منو بابات داریم میریم اصفهان،میخواستم ببینم تو هم میای؟
من-کجا؟ برا چی؟ خونه عمو؟
مامان-آره عزیزم،سحر داره عقد میکنه زن عموت زنگ زده گفته اگه نیاین.............
دیگه چیزی نمیشنیدم.کر شده بودم.سرم داغ شده بود انگار یه 4 لیتری عرق سگی سر کشیده بودم
مامان-محمد مامان چرا حرف نمیزنی؟
منم طبیعیش کردم گفتم آنتن قطع شد.
من-خب به سلامتی.حالا کی هست مراسمش؟
مامان-چیز زیادی که نگفت اما 5شنبه عقد میکنن(اون روز 2شنبه بود فک کنم)
خون تو رگام خشک شده بود.صدام میلرزید.هم دوست داشتم برم هم نگاه کردن به سحر وقتی داره به یه نفر دیگه بله میگه دیوونم میکرد.
من-پس نمیبینمتون؟
مامان-مگه نمیای؟
من-نه مامان کلاس دارم.این ترم سرنوشتمه.....
از بس کس وشعر بافتم که مامان گفت باشه پس مواظب خودت باش.اگه چیزی لازم داشتی بم زنگ بزن.منم زود قطع کردم
امیر اومده بود اما متوجه نشده بودم.گفت چه مرگته؟ کی بود پشت خط؟ چی شده ممد؟
واقعا حوصله توضیح دادن به امیر رو نداشتم.گفتم امیر کلاسم الان شروع میشه باید برم.عصری میریم کافه میبینمت
از امیر خداحافظی کردم و رفتم سر کلاس
عصر هم هر چی زنگ زد جواب ندادم.اومدم خونه مثل مرده ها.لخت شدم.رفتم حمام زیر دوش آب گرم واستاده بودم و همه چیز مثل فیلم از جلو چشمم میگذشت.
پس برا همین بود که خانم جوابمو نداد.سرش یه جا دیگه بند بوده.ممد آقا تحویل بگیر سحر خانمتو. همش تقصیر بابائه.اگه با عمو دعواش نمیشد،رابطه هامونم قطع نمیشد الان سحرم مال من بود.تو حال خودم نبودم.
اومدم تو اتاق دیدم امیر داره زنگ میزنه.جواب دادم:
من-الو جونم
امیر-کجایی کس کش میدونی چند بار زنگ زدم؟
من-حموم بودم
امیر-چند بار جرق زدی که اینقدر طول کشید؟
من-خفه شو حمال حوصله ندارم.
امیر-چرا نیومدی کافه؟ترسیدی بکنم تو پاچت؟
من-جون امیر ولم کن حال ندارم.این هفته نمیام یونی
امیر-چرا؟
من-بعدا که دیدمت میگم.کار نداری؟
امیر-پرمون باز؟ باشه خوش بگذره.
بش بر خورده بود.آدم بی جنبه ایه.زنگ زدم به مامان گفت نزدیک اصفهانیم...................
از این داستان مدت زیادی گذشت ومن دیگه تقریبا از فکر سحر اومده بودم بیرون.با چند تا دختر و یه زن مطلقه دوست شدم ،تو این مدت رابطه خانوادگیمون با خانواده عموم بهتر شده بود.چند بار عمو و زن عموم اومدن تهران خونه ما اما سحر رو هنوز ندیده بودم.برای عروسیش هم نرفتم.شاید اونم به این که من نیومدم فکر کرده بود که بعدا فهمیدم همینطور بوده.دورا دور یه چیزایی از زندگیش میشنیدم که با شوهرش مشکل داره و چند بار هم مامان زنگ زده بود خونه عمو،سحر جواب داده بود مامانم که ننه مارپلیه واسه خودش از زیر زبونش کشیده بود که مشکل داره.
دانشگاه تمام شده بود و من دوران خوبی رو میگذروندم.تو شرکت دوستم نیمه وقت کار میکردم و تو فکر یه کار و بار پر درآمد بودم.دیگه زندگیم شده بود کارو کار وکار
یه روز اومدم خونه ناهار و با اشتها خوردم و رفتم اتاقم که یکم استراحت کنم.بعد از ظهرش قرار بود برم ماشینمو بزارم نمایشگاه برای فروش چون به پولش احتیاج داشتم برای کارم.خواب بودم که با صدای گوشیم بیدار شدم.شماره ناشناس بود.جواب دادم
من-بفرمایید
پشت خط- الو سلام
من-سلام عرض کردم.بفرمایید
پشت خط-حالا دیگه دختر عموتو نمیشناسی؟
من-(برق زد چشمام،یه دختر عمو که بیشتر نداشتم) سحر توئی؟ ببخشید شمارتو نداشتم نشناختم.
سحر-خوبی محمد؟ (اولین کسی بود جز مامانم که اسممو درست تلفظ میکرد)
من-مرسی.تو چطوری عروس خانوم؟ تبریک میگم.من که نتونستم بیام اما همیشه حالتو میپرسم از مامان
سحر-صدای گریه
من-الو الو سحر خوبی؟ داری گریه میکنی؟ حدس میزدم که با شوهرش به مشکل خورده الان به یه هم صحبت احتیاج داره
گفتم عمو حالش خوبه؟اتفاقی افتاده؟
سحر- محمد ببخشید مزاحم شدم نمیدومنستم به کی زنگ بزنم یا پیش کی برم.نا خودآگاه یاد تو افتادم.
من-سحر آخه چی شده؟تو که منو نصفه عمر کردی؟ همه چیز خوبه؟ خانواده خوبن؟ شوهرت خوبه؟
سحر- با گریه،نه خوب نیست محمد.نامرده.همیشه بهم خیانت میکرده،الان تو پارک نشستم از خونه اومدم بیرون.
من- پاشو برو خونه عمو.اونجا درست نیست سر ظهر باشی.برو خونه عمو رسیدی خبر بده بزنگم باشه؟
سحر- باشه فعلا خداحافظ
گوشی رو گذاشتم و افتادم رو تخت.انتظار همچین روزی رو میکشیدم اما نه اینکه سحر به من زنگ بزنه.همیشه بش فکر میکردم،حوصله نداشتم برم بیرون.انگار تمام زندگیم متوقف شده بود.
طاقت نیاوردم.زنگ زدم به گوشیش جواب نداد.دوباره زنگ زدم با صدای آروم گفت زنگ میزنم قطع کرد.
بعد از 15 دقیقه زنگ زد
من-سلام خوبی؟ کجایی؟
سحر- سلام محمد.خونه بابا اینا.الان رسیدم تا مامان و بابارو پیچوندم یکم طول کشید.
من- چی شده؟ شوهرت چه خیانتی کرده؟
سحر- همیشه بهش مشکوک بودم.هیچوقت راضی نبودم.تا بالاخره خودم با چشم خودم دیدم.تو خونه با یه زن دیگه بود.نمیتونم بگم تو چه وضعی دیدمشون.
من- اگه دوست نداری دیگه حرفشو نمیزنم.از دست من چه کاری بر میآد؟
سحر- اون روزی که تو اس ام اس زدی رو یادم نمیره.همیشه به تو فکر کردم اما سرنوشت مارو از هم جدا کرد.
من- تو دیگه ازدواج کردی.درست نیست این حرفا
سحر-آره ازدواج کردم اما دیگه همه چیز تمام شد دیگه نمیتونم ریختشو ببینم. میخوام بیام تهران
من- چرا؟
سحر- میخوام طلاق بگیرم
من- سحر این حرفو نزن
سحر-تهران خونه دوستم میام.تنها ست و کسی هم نمیفهمه کجا هستم فقط میخوام از اینجا دور شم
من- کی میای؟
سحر- فردا صبح راه میافتم.
من- چند روز از اونجا دور شی واست خوبه.اما به شرطی که بیای خونه خودمون و به مامان بابات هم بگی.من نمیذارم دختر عموم بره خونه غریبه.
سحر-حالا خبر میدم.فعلا باید برم خداحافظ

فردا طرفای ظهر بود گوشیم زنگ خورد دیدم سحره،گفت با مامانم دارم میام الان نزدیک تهرانم.منم گفتم میام دنبالتون.رفتم ترمینال جنوب و آوردمشون خونه.تو راه از آئینه یه نگاه به سحر کردم داغون بود.حواسش نبود دارم نگاش میکنم.زن عمو هم زیاد حرف نمیزد.سریع رسیدیم خونه.مامان استقبال گرمی کرد از مهمونا و مشغول حرف زدن شدن. منم وسایل مهمونا رو بردم تو اتاق کوچکی که این جور موقع ها ازش استفاده میکردیم.به سحر گفتم وسایلت تو اتاقه اگه خواستی استراحت کنی اتاق آمادست.
کلا از جمع زن جماعت خوشم نمیاد(البته جسارت بنده رو میبخشید) رفتم تو اتاقم و یه اس ام اس به سحر زدم گفتم خوب کاری کردی تنها نیومدی.گفت میخوام بیام تو اتاقت.گفتم خو بیا،دختر تابلویی نیست خیلی معمولی بعد از 4-5 دقیقه تو اتاق جلوم واستاده بود.وای خدای من اندامش خیلی تغییر کرده بود.به خاطر این بود که یکبار حامله شده و سقت کرده که اینم بعدا بم گفت.با اون قد بلندش حالا یکم گوشتی تر شده بود،سینه هاش سایز 75،کونش بزرگ شده بود،زبونم بند اومد.چجوری شوهرش بهش خیانت کرده؟! گفتم بیا بشین اینجا کنارم.خیلی وقته ندیدمت دلم برات تنگ شده دختر خوب خندید و اومد نشست.بوی عطر بدنش که بم خورد چشامو یه لحظه بستم .ته دلم ازش ناراحت بودم.من عاشقش بودم.
چند دقیقه سکوت تو اتاق حکمفرما بود.یکدفعه سحر گفت چرا حرفی نمیزنی؟
من- چی بگم؟ شوکه شدم دیروز که زنگ زدی،واقعا متاسفم برا این اتفاقی که افتاده
سحر- خودتو ناراحت نکن،خیلی وقت پیش باید این اتفاق میافتاد.دیروز بعد از اینکه با تو حرف زدم مامان اومد پیشم گفت چرا این موقع اومدی اینجا؟ منم بش گفتم دیگه همه جیز تمام شده (چشماش پر اشک شده) احمدرضا دیگه شوهر من نیست.گفتم مامان میخوام چند روز برم تهران تا از اینجا یکم دور باشم.گفت با هم بریم خونه عموت اونجا حال و هوات عوض میشه منم یکم خستگیم در میاد.الانم که پیش توام محمد
من- خوب کاری کردی سحر جون،باور کن دوس دارم اینجا بهت خیلی خوش بگذره.امروزم نرفتم سرکار به خاطر تو.این چند روز دربست در اختیارتم دختر خوب. وقتی میگفتم دختر خوب ناخودآگاه خندش میگرفت.مانتوشو باز کرده بود و زیرش یه تاپ مشکی پوشیده بود.خط سینه هاش یکم معلوم بود.سفیدیه تنش با رنگ مشکیه تاپش داشت میجنگید.دست خودم نبود چشمم از سینه هاش کنار نمیرفت.اونم متوجه شد دارم هیز بازی میکنم.پاشد مانتوی تنشو درآورد گذاشت لبه تختم،خدای من این بدن چیه تو خلق کردی؟ کنارم نشست و همین طور که داشت موهاشو مرتب میکرد بهم نگاه میکرد و نگاشو میدزدید.واقعا موقعیت مشکلیه برای توصیف کردن. با سکوتمون حرف همدیگه رو میفمیدیم.صدای قلبمو میشنیدم یهو مامان صداش اومد که بچه ها بیاین ناهار
یه نگاه به هم کردیم و انگار که اونم دوست داشت این لحظه تمام نشه به من خندید و گفت بریم؟ گفتم بریم. دستمو گرفت گفت پاشو دیگه.منم پاشدم ودنبال سرش راه افتادم به سمت آشپزخونه.ناهارو که خوردیم پاشدم رفتم تو اتاقم درو بستم.بدنم میلرزید.نگاهم افتاد به مانتوی سحر که هنوز رو تختم بود.برش داشتم و اشکامو باش پاک کردم و بوش کردم.همون بوی مطبوع سحر رو میداد.با صدای تق تق در به خودم اومدم و مانتورو گذاشتم سر جاش وگفتم بفرمایین.در باز شد وفرشته زیبای زندگیم وارد اتاق شد.با اینکه چند سال بود همدیگه رو ندیده بودیم اما خیلی زود با هم صمیمی شده بودیم.تاپشو عوض کرده بود.یه لباس خوشگل سفید پوشیده بود. محو تماشا کردن به این احسن الخالقین شده بودم یهو گفت محمد خوبی؟ چشات چرا قرمزن؟گفتم کاش بابا اینا با هم دعوا نمیکردن شاید........ شاید من و تو الان اینجا نبودیم،یا خیلی شایدهای دیگه....
یکم با هم حرف زدیم و اتاقمو نگاه میکرد،بعد ازم خواست تا آلبوم های عکس قدیمی رو بیارم تا با هم نگاه کنیم. آلبوم های قدیمی رو آوردم نشستم کنارش داشتیم با هم عکس هارو نگاه میکردیم ولی من محو صورت زیبای سحر بودم.به لب های درشتش نگاه میکردم ولبخند ملیحش.پاهای سحر به پاهای من چسبیده بود.گرمای بدنش رو میشد از فاصله دور هم تشخیص داد.یکدفعه حس کردم سحر داره با رونش به من فشار میاره.منم پامو محکم تر گرفتم ودوباره فشار داد پامو.بدون هیچ حرفی داشتیم از این حرکت لذت میبردیم.دیگه صدای مامان اینا هم نمیومد.احتمالا خوابیده بودن چون بعد از ناهار خواب ظهر میچسبه.نگاهم رو به طرف چشمای سحر بردم و گفتم خوبی؟ گفت نههههههه محمد داغونم. دستمو انداختم دور کمرش با فشار آوردن به کمرش داشتم سعی میکردم بیشتر احساسش کنم.وای خدای من چقدر این دختر داغه.سرش رو گذاشت رو شونه هام ، نفساش رو زیر گردنم احساس میکردم.تا به خودم اومدم لب هامو توی لب های سحر حس کردم.فقط میخورد لبامو.زبونمو میمکید.لبمو گاز میگرفت ولی اصلا حرف نمیزد.بعدا بهم گفت یک ساله که نزدیکی نکرده.با دستای قدرتمندم بغلش کردم.تشنه همدیگه بودیم.لب گرفتن واقعا کار لذت بخشیه وقتی که طرفت بیشتر از تو طالب باشه.شاید 10-12 دقیقه داشتیم لب میگرفتیم از هم.کیرم راست شده بود و داشت شورتمو پاره میکرد از بس سفت بود.دستمو گذاشتم رو سینه های سحر عجب سایز مناسبی داشت.سینه های سفت و خوش فرمی داشت.بهم گفت میخوام مال تو باشم فقط تورو میخوام محمدم.همیشه تورو میخواستم.یکدفعه با دو دست سرمو گرفت نگاهم کرد و باز ازم لب گرفت.اووووووم اووووم اووووووووووووم محمد دیوونتم.میخوامت همه وجودمو میخوام به تو بدم.واقعا حرفه ای بود.فک کنم اون بیشتر با من حال میکرد تا من. نمیخوام از خودم تعریف کنم اما منم بد چیزی نیستم.187 سانت قدمه.90 کیلو وزنمه.پوستم گندمیه و لبام به قول سحر واسه مکیدن ساخته شدن کیرمم 22 سانته و کلفتیشم خیلی عالیه با یه سر گنده.گفتم سحر بگو چه کار کنم؟
     
  
زن


 
اولین خلوت من و محمد

پارسال دوره کارشناسی ارشد قبول شدم و از اصفهان به شیراز رفتم. بعد 1 ماه بخ پیشنهاد یکی از دوستام با محمد آشنا شدم .که اونم اصفهانی ساکن شیراز بود. اون پوست سفیدی داشت و قد متوسط. منم دختر خیلی زیبایی بودم که هرجا میرفتم نگاها دنبالم بود. اولین بار که دیدمش ازش بدم نیومد. اونم معلوم بود همین حسو داره. ما تا 3 ماه خلوتی نداشتیم و همه چی به بوسه های دزدکی و مالش های پنهونی محدود میشد. تا اینکه گفت دوستش خونه نیست و ما میتونیم از خونش استفاده کنیم. موقع رفتن استرس داشتم چون نمیدونستم چی میشه آخرش. خلاصه ما رفتیم و وارد که شدیم محمد سریع بغلم کرد. منم فشارش دادم محکم. سفتی کیرشو حس میکردم اما به روی خودم نیاوردم. لبشو چند ثانیه محکم فشار داد رو لبم و بعد خیسش کرد. چشامون کاملا تو چش هم بود و نفسامون گرم. ضربان قلبمو نگین که .... اونم همینطور. لب همو خیس کردیم و چند دقیقه لب خوردیم. هیچوقت لذتش یادم نمیره. رفتیم تو اتاق. اون لباسشو درآورد و فقط شورت پاش بود الان. منم روسری و مانتومو دراوردم. یه تاپ قرمز تنگ تنم بود و چون سنه هام تپل بود نوک سینم کامل بیرون زده بود. کمی متوجه استرسم شده بود و نمیخواست بار اول ازش بترسم. به همین خاطر گفت بیا دراز بکشیم منم همینکارو کردم. بازم بوسید و لب خوردد. کم کم دستای مهربونش سمت سینه هام رفت. میمالوندشون و منم نفسام بلندتر میشد. تاپمو دراورد برام و لای سینمو بوسید. لیس زد. بعدش یهو سینمو خورد و میک میزد. داشتم میمردم.منم پشتشو چنگ میزدم دست خودم نبود. بعد رفت بالا سراغ صورتم اینقد لیسم زد داشتم بیهوش میشدم. بعد گردنم. چرخش زبونش دیوونم میکرد. صدام بلند شده بود واقعا. اونم نفس نفس میزد و کیرش داغ بود از رو شورت. سینمو که میخورد منم گوششو لیس میزدم و میخوردم. گاهیم که امونم میداد صورت و گردنشو. اما در کل اون غالب بود. سرشو گذاشت رو شکمم و بوسیدو نفساش بهم میخورد داشتم میمردم. لیس زد شکممو و رفت پایین. از رو شورت بوسید کسمو و مالوندش. خیس خیس بودم. اروم درش اورد و منم خواستم اونم دربیاره شورتشو. رو کسمو چند بار بوسید. بعدش اروم رفت پایین و سرشو لای کسم برد. از بالا تا پایین زبونشو کشید که من آخ بلند گفتم و اونم جوووون میگفت همش. کسمو باز کرد و آروم شروع به مکیدن و خوردن چوچوله و کلیتوریسم کرد. اصلا برام قابل وصف نیس که چه لذتی داشت. چرخش زبونش کشنده بود برام. از شدت لذت داشتم بیهوش میشدم. آب کسم راه افتاده بود و اونم هم زبون میزد و میخورد و هم دستمالی میکرد کسمو. شاید 5 دقیقه ای اون پایین بود. دوباره اومد بغلم و سینه هامو اینقد خورد تا کبود شد. همزمان انگشتشو روی کلیتوریسم به دارازا میکشوند و کسمو میمالوند. تا جنون رفتم و برگشتم. کم کم حس کردم دارم یجوری میشم. بدنم لرزید و صدای آی و اویم بلند و بلندتر شد و به آرامش رسیدم. ارضا شدم تو بغلش. تموم صورتم خیس بود. بعد ارضا شدنم لبامو میبوسید و قربون صدقم میرفت. صورتمم پاک کرد که خیس بود. و چن دقیقه ای چسبیده به هم دراز کشیدیم و ... بعدش نوبت من بود از خجالتش در بیام!!

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
زن


 
سکس دوست داشتنی با جی اف

سلام میخواستم اولین سکسمو براتون بنویسم شاید باور نکنید و فحش بدین طوری نیس راحت باشین اتفاقا از فحشاتون خوشم میاد،خب بگذریم بریم سراغ داستان.
18 سالمه 3 سال پیش بود که رفتم کلاس دوم دبیرستان و اون زمان بچه مثبت و خرخونی بودم که وقتی از مدرسه تعطیل میشدیم با یکی از بچه میرفتیم نزدیکای یه مدرسه دخترونه که اون مدرسه هم دبیرستان بود.خلاصه یه چند روزی رفتیم و عاشق یه دختر شدم که به رفیقمم نمیگفتم که عاشقشم(البته از لحاظ سکسی عاشقش نشدم فقط برای لب گرفتن و اس مس به هم دادن).روز بعد به رفیقم گفتم من دیگه نمیام و کار دارم اونم گف طوری نیست منم نمیرم.روز بعد اون دختر که اول دبیرستان بود تعقیبش کردم تا در خونشون،چند باری موقع رفتن به مدرسه پشت سرش میرفتم که یه دفعه متوجه شد و گفت که شما تازه تو این محله اومدین:منم که به خود ریده بودیم گفتم نه رفیقم خونشون اینجاس منم با اون میرم که همون لحظه گفتم شماره میدی:تا اینو گفتم فحش کشم کردو دیگه جرات نمیکردم از اون محل رد شم تا اینکه دوباره چشمون تو چش هم افتاد و گفت شماره میخواستی منم از ترس گفتم نه و اونم گف شماره نمیدم میگیرم منم خوشحال شدمو شماره دادم که بعد یه هفته یه نفر پیام عاشقونه میداد که نمیدونستم اونه و میخواستم ببینم کیه بهش زنگیدم وقتی گف الو متوجه شدم.اسمشو پرسیدم گف عطیه منم گفتم خوشبختم مهدی(مستعار)بعد یه مدت اس مس بازی که خیلی صمیمی شده بودیم یه روز تو خیابون دیدمش داره که خرید میکنه و تنها بود منم رفتم کنارشو سلام علیک کردم،حدود یه ساعت تو راه حرف زدیم که گفتم عزیزم میتونم لب بگیرم:اونم گفت فعلان نه باشه یه وقت دیگه منم ممانعتی نکردم و گفتم باشه.ساعت 2 ظهر فردا بهش زنگیدم و گفتم نمیای بیرون گفت باشه واسا مامانمو راضی کنم منم بهش گفتم بیا پارک محلمون اونم گفت باشه.
ساعت 2 و نیم اومد و پارک خلوت خلوت بود و کسی نبود منم گفتم حالا وقته لب گرفتنه ها ،اونم قبول کرد و یه 10 دقیقه ای لبامون تو هم بود،خلاصه بعد لب گرفتن گفت من 1 ساعت دیگه وقت دارمو به مامانم گفتم تا ساعت 3 و نیم خونه هم کلاسیمم.
اون خیلی دوست داش سکس انجام بدیم و میگفت چه موقع میخوای لباسمو در بیاری منم که از سکس حالم به هم میخورد هی میگفتم الان عجله دارم تا اینکه یه روز گوشیش خاموش بود منم نگران بودم نزدیک خونشون رفتم دیدم داره جایی میره منم سریع بغلش رفتم و گفتم عزیزم چرا گوشیت خاموشه اونم جواب نمیداد معلوم بود که قهر کرده که با منت کشی کردنم گفت من دیگه نمیخوام باهاتت رفیق باشم منم گفتم چرا اون چیزی نگفت که فهمیدم میخواد سکس داشته باشیم.بعد 2 روز گوشیشو روشن کرد منم بهش اس دادم عزیزم امروز خونمون خالیه بیا خوش باشیم.یهو دیدم زنگ زد گفت کی میخوای لباسمو دراری:منم گفتم همین امروز ساعت 3 اونم گفت باشه و مکالمه تموم شد.منم که خودمو مسلمون میدونستم و گرچه نماز نمیخوندم ولی میدونستم سکس گناه بزرگیه اما متاسفانه اونروز ساعت سه باید سکس با جی افمون میداشتیم.خلاصه ساعت 3 با یه مشت کتاب اومد گفتم اینا چیه گفت به مامانم گفتم میرم خونه رفیقم ...... .
خلاصه لباساشو در اورد و دید من لباسامو در نمیارم گفت زود باش منم گفتم باشه در اوردم که تا اوون هیکل نازشو دیدم مسلمانیو و نماز و خدا را متاسفانه کنار گذاشتم همون موقع ادم دیگه ای شده بودم و دوست داشتم بکنمش(البته قبلا هفته ای یه بار جلق میزدم)منم سریع رفتم سراغ کسش که یهو گفت از بالا میان پایین منم که ابروریزی کرده بودم از لب و لوچش شروع کردم و اومدم به سوتینش رسیدمو سریع کندمش،وقتی سینه های نورسشو دیدم شهوتم بیشتر شدو شروع کردم به خوردن سینه هاش بعدش کیرمو که حدود 10 سانتی بود فرستادم بین سینه هاش و عقب و جلو میکردم بعد 10 بار عقب و جلو کردن ترسیدم ارضا بشم کیرمو از بین سینه هاش جدا کردم بعد از اونجا رفتم سراغ شرتش،اونم پایین کشیدم تا اومدم کیرمو بفرستم لای کسش گف صب کن اولا اونو میلسن ثانیا باید از پشت بکنی منم که نمیدونستم پرده چیه ابروریزی نکردم و رفتم سراغ پشتش به به چی بود ،کیرمو اوردم و تو سوراخ مقعدش کردم و حدود 10 دقیقه تلمبه زدن حس کردم ابم داره میاد سریع بیرون کشیدم و همون لحظه ارضا شدم،دیگه نمیخواستم ادامه بدم ولی اون هنوز ارضا نشده بود بعد 10 دقیقه سرمو گرفت برد پیش کسش منم که نمیخواستم بلیسم ممانعت کردم و به خوردن سینه هاش رو اوردم و اونقدر مکیدم که اه و اوهش بلند شده بود منم کیرمو سریع بردم نزدیک کسش و کمی رو کس مبارکش مالش دادم که 2 دقیقه بعد منو محکم گرفت که فهمیدم ارضا شده سریع لباسامونو پوشیدیم و اونم رفت خونه،بعد 1 روز فهمیده بودم چه گناهی مرتکب شدم ولی خوشبختانه دیگه اونم نمیخواست سکس داشته باشیم و با لب گرفتن از هم و اس مس دادن به هم،روزامونو میگذروندیم که 1 ساله به خاطر دلایلی از هم جدا شدیم.

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
  
صفحه  صفحه 32 از 94:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  93  94  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA