ارسالها: 52
#602
Posted: 2 Mar 2013 00:40
تو محلمون 10 تا پسر غریبه به دختر همسایمون تیکه بندازن یهوغیرتی بشم کله کنم برم براشون ، 10 تا شونو لت و پار کنم و بعدبشون بگم... " خودتون خواستین مندعــــــوا نداشتم "
بعد دختر همسایه این صحنه رو ببینهکف وتف قاطی کنه تا میخواد بیاد سمتم که ازم قدردانی کنه یهو مادرش با چادر گُلگُلی از خونه بیاد بیرون و ببینه 10 نفر پاره پوره رو زمین دارن خاک میخورن ،... متوجه جریان میشه و با یه حالت بغض آلود بیاد سمتم بگه داماد من...
من : بله مادر
بگه : من همیشه آرزو داشتم همچین پسر رخشی داشتم
من: ولی مادرم تو همیشه به چشمیه پسر بد منو نگاه میکردی ، تو همیشه یه کاری میکردی که آمارم پیش بقیه همسایه ها خراب باشه ، تو به من تهمت میزدی ( با صدای آلن دلون )...
یهو صدای کف زدن به گوشم میرسه ،... برگردم ببینم ١٧۰نفر دارن برام کف میزنن ...بخاطر جان فدایی و دیالوگ زیبام!:دی ..بعد یهو ببینم یه افق داره از سمت راستم میاد ، ..دوست داشتم بیشتر دیالوگ بگم که همسایه ها بیشتر کف بزنن ...ولی مجبور شدم تا افق نرفته توش محو بشم:|
از تــــنـــهـــا بودنم راضي نيستم ...
اما خوشحالم که با خــيلي ها نيــــــستم ..
ارسالها: 52
#603
Posted: 2 Mar 2013 00:47
یه بار من از وسط یه جمع زنونه ردشدم اینا داشتن نارنگی پوست میکردن هر چی نگاه کردم دیدم هیشکی دستشو نبریده ...نگو داشتن با دست پوست میکردن
______________________
از تــــنـــهـــا بودنم راضي نيستم ...
اما خوشحالم که با خــيلي ها نيــــــستم ..
ارسالها: 52
#604
Posted: 2 Mar 2013 00:48
سخته درسم...
رسیده وقت رفتن...
به سر امتحانی که میدونم تهش ردم...
حس میکردم حرفای استاد با خرخوناشه...
اونجا بود که فهمیدم این قصه اولاشه...
وقت امتحانو ری..نه به برگمه...
و خودت میدونی که ر..دم الکی جو نده...
حرفای خونوادمم که نمک زخممه...
و تنها دلخوشیمم ترم های بعدمه...
و باز منمو حسرت یه نمره ی بیست...
که استاد بنویسه، تو گوشه ی لیست...
میدونی چند بار افتادم برای یه درس بگذریم...
دیگه بیست گرفتنشم برام مهم نیست...
توکه میدونستی دانشجوی ترم اخرتم..
بگو با من دیگه چرا د اخه نوکرتم
از تــــنـــهـــا بودنم راضي نيستم ...
اما خوشحالم که با خــيلي ها نيــــــستم ..
ارسالها: 52
#605
Posted: 2 Mar 2013 00:52
امروز تو خیابون زنه پاش سُر خورد گـــروووپس خورد زمین هیچی دیگه رفتم زیر بغل...
.
.
.
.
.
.
.
.
شوهرشو گرفتم که از خنده غَش کرده بود
_________________
روایت داریم تو جهنم چهل تا دختر میزارن جلوت
.
.
.
.
.
.
.
بهشون پارک دوبل یاد بدی
.
.
.
.
.
.
من رفتم توبه کنم :|
از تــــنـــهـــا بودنم راضي نيستم ...
اما خوشحالم که با خــيلي ها نيــــــستم ..
ارسالها: 52
#606
Posted: 2 Mar 2013 00:55
پیامک این روزهای دخترها به همدیگه!
الهی آخرین خونه تکونی مجردیت باشه
نیت کن و واسه ۳ نفر بفرست ! تا آخر عید خبرای خوبی میشنوی
اگه زنجیرو قطع کنی تا ۳سال هیچ خواستگاری نمیبینی !
از تــــنـــهـــا بودنم راضي نيستم ...
اما خوشحالم که با خــيلي ها نيــــــستم ..
ارسالها: 71
#607
Posted: 2 Mar 2013 01:29
دنیا رو بدون خانومها تصور کن . . .
طلا فروشیها بسته ، بازارها خلوت ، پولها اضافه ، اعصابها آروم ، مخابرات ورشکسته ، دانشگاه آزاد تعطیل ، پسر ها همه مثبت ، شیطان بیکار ، آقایون یکراست بفرمایید بهشت . 
شنیدم چشم به ترکی میشه گوز . گوزم کف پات ، بپا گوز نخوری ، قدمت رو گوزم ، گوز بادومی ، شماره گوزت چنده ، گوزم ضعیف شده ، گوزتون روشن ، گوزش شوره ، گوزم به راهته تا بیایی ، لوبیا گوز بلبلی ، منکه گوزم آب نمیخوره ، گوز گوز دو ابرو
هر ملت آزاد است که مرا به پادشاهی خود بپذیرد یا نپذیرد و من برای پادشاهی بر آن ملت جنگ نخواهم . بخشی ازمنشور کوروش
ارسالها: 52
#608
Posted: 3 Mar 2013 01:54
احمدی نژادیسم، یک سندرم حاد است که از ترکیب چند بیماری فوبیا(ترس بیهوده)، ریا،مانیا، پارانویا( احساس همزمان عظمت و وحشت)، انورکسیا(بی اشتهایی دائمی)و نارسیسیسم ایجاد می شود، چهار سال طول می کشد و بسرعت سرایت می کند.
از تــــنـــهـــا بودنم راضي نيستم ...
اما خوشحالم که با خــيلي ها نيــــــستم ..
ارسالها: 52
#609
Posted: 3 Mar 2013 01:55
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﭘﺮﺍﯾﺪﻡ ﺑﻮﺩﻡ
ﭘﺸﺖ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﮐﻪ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ
ﺑﻐﻠﻢ ﯾﻪ"BMV X3″ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ
.
.
ﺩﯾﺪﻡ ﺭﺍﻧﻨﺪﺵ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﻭ ﺣﺴﺮﺕ ﺑﻪ
ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ﻣﻨﻢ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻧﯿﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﺁﻣﯿﺰ ﻭ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪ
ﻋﯿﻨﮏ ﺩﻭﺩﯾﻤﻮ ﻭﺭﺩﺍﺷﺘﻤﻮ ﺷﯿﺸﻤﻮ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﺎﻻ،
ﭼﺮﺍﻍ ﮐﻪ ﺳﺒﺰ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻬﻢ ﻧﮕﺎﻩ
ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺑﺎ ۲۰۰ ﺗﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﺍﻓﻖ ﻭ...
از تــــنـــهـــا بودنم راضي نيستم ...
اما خوشحالم که با خــيلي ها نيــــــستم ..
ارسالها: 52
#610
Posted: 3 Mar 2013 01:57
پسره اومد وسط کلاس دانشگاه , داد زدشلوارمو در بیارم ؟
همه پسر ها گفتن : دربیـار در بیــار
دخترها همه زیر چشمی نگاه می کردن ... !!!
یه دفعه دستشو کرد تو ساکش و شلوار ورزشیشو در اورد !
پسرا : هاهاها
دخترا : ایییییییش
از تــــنـــهـــا بودنم راضي نيستم ...
اما خوشحالم که با خــيلي ها نيــــــستم ..