ارسالها: 8911
#711
Posted: 9 Jul 2013 18:58
کلمه
من محتاجم
محتاج ِ یک کلمه.
« ... در آغاز
کلمه بود
و آن کلمه
خدا بود ... »
هم اکنون
من در آغازم
و آن کلمه
" من " بودم.
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#712
Posted: 9 Jul 2013 18:59
آیا خدایی هست؟
... احمقانه
سر تکان می داد و می پرسید :
آیا خدایی هست؟
اندکی مکث و دِگرباره
صدایم کرد و می پرسید :
با تواَم!
آیا خدایی هست؟
من،
که سَرمَست از خدایی بودنم بودم
به اوگفتم :
آری آری
آن منم!
من، آن خدای مهربانم!
آن منم!
من، آن خدای جاودانم!
آن منم!
من، ایزد ِ مَنّان، خدای مِهرِگانم!
... لحظه ای تردید ...
اندکی مکث و دِگرباره
صدایم کرد و می پرسید :
با تواَم!
با تواَم، آیا خدایی هست؟!
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#713
Posted: 9 Jul 2013 18:59
عشق ورزی
عشق می ورزم و امّید که این فنِّ شریف
چو هنرهای دگر مایه ی حرمان نشود
حافظ
سرد بودم
مُرده بودم
زندگی را از یاد
بُرده بودم!
روح گشتم
شعله گشتم
من به رسم ِعشق ورزی
زنده گشتم ...
زنده گشتم ...
زنده گشتم ...
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#714
Posted: 9 Jul 2013 18:59
زمزمه
عشق را زمزمه کن.
عشق را در دلِ خود
بارها زمزمه کن :
بارِ یک ...
بارِ دو ...
بارِ صد ...
بارِ سیصد ...
باز هم زمزمه کن!
باز هم زمزمه کن!
عشقِ او
عشقِ تو
عشقِ من
عشقِ او وُ تو وُ من
من ... تو وُ مَن های دِگر ...
همه را زمزمه کن ...
همه را زمزمه کن ...
من و تو
ما وُ شما
عشق ِ ما
عشق ِ شما
این همه را
زمزمه کن ...
زمزمه کن ...
یار را زمزمه کن
دلدار را زمزمه کن.
خواب ِ خود را بِشِکَن
بیدار را زمزمه کن.
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#715
Posted: 9 Jul 2013 19:00
در حضورِ ابديّت
لحظه ای از اَزل است
این وجود ِ سبزِ من
که بر سردیِ خاک
قدم می راند.
شاید از روی غرور
شاید از روی طَرَب
می فروشم به همه فخر
و چه خشنودم من
چون که از پیش
به مهمانی ِ " او" خوانده شدم!
در حضورِ ابديّت
می خورم سیب
می نوشم گُل
و نمی ترسم من
دیگر از دیو ...
... از تَن!
شاید آن روز
مرا سبز کنند!
در میانِ باغی
در ته ِ گلدانی
تا کمی رشد کنم
به ثمر بنشینم ...
... و همیشه
سبزتر خواهم بود
در کنارِ رود ِ آغاز
در کنارِ رود ِ پایان
در درون ِ لحظه ها
در حضورِ ابديّت.
در حضورِ ابديّت :
پاک ترم
سبُک ترم
مثلِ " سپید "
مُطلقم!
بیش ترم!
من در آن جا
همه را می بینم
همه را می شنوم
... و خودم را ...
... تا همیشه ...
... تا ابد ...
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#716
Posted: 9 Jul 2013 19:04
خود
گر تو خود نبینی
که تو را خواهد دید؟
گر تو خود نرقصی
که تو را رقصانَد؟
گر تو خود نگریی
بر تو خواهند گریست!
گر تو خود نخندی
که تو را خندانَد؟
در خود، تو اگر خدا ببینی
چه خوش است ...
... خود را بِپَرَست
که یار، شادان مانَد.
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#717
Posted: 9 Jul 2013 19:05
و خدا...
... خورشید
یک حادثه ی نورانی ست
که در اعماق ِ زمان
چهره ی سرد ِ فضا را
جان داد.
... ماه
یک آینه است
که درآن
درکِ عشقِ اََزلی
بر دلِ خُرده مَنی
کاش میسّر گردد!
و زمین، مادرِ ماست.
و زمین، بطنِ دگرگونیِ ماست.
و زمین، منطقِ پرورشِ انسان است.
و زمین، سیرت ِ پاک ِ خداوندیِ ماست.
و خدا ...
و خدا
بی گمان
انعکاسِ عطشِ خلقت ِ ماست.
و خدا
بی گمان
لحظه ی زایشِ عشقِ ابدی ست.
و خدا
بی گمان
لحظه ی بودنِ من
لحظه ی دیدنِ من
من و میلیونها من ...
من و میلیونها من ...
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#718
Posted: 9 Jul 2013 19:05
غمزه
ای که خورشید ِ رُخت آتشم افروخته
طلب ِ عشقِ تو در باطنم اندوخته
ماه ِ تو در شب ِ تن، روشنیِ جانِ من است
ولی از غمزه ی تو بند ِ دلم سوخته !
===========================================
دوستی
بیا از دوستی
خوبی ها را جدا کنیم
و بدی ها را
به حال ِ خود رها کنیم.
بیا از دوستی
مهر و محبّت را به هم دهیم
و از ضعف ها وُ تفاوت ها
حذر کنیم.
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ویرایش شده توسط: paaaaaarmida
ارسالها: 8911
#719
Posted: 9 Jul 2013 19:06
انعکاس
سرخیِ سیب :
هاله ایست از محبّت
که چهره ی خسته ی روزگارِ کهن را
گلگون کرده.
پیکانِ سرکشِ تقدیر :
در کمند ِ دُردانه هایِ اشک و صداقت
اسیر گشته.
پنجره :
روزنه ایست به سوی طبیعت
به سوی پاکی
به سوی عشق.
پس رؤیای نمناک ِ طبیعت :
آبستن عشق است!
و حاصل عشق
جز رستگاری نیست.
و این است انعکاسِ طبیعت ِ پاک ِ آدمی
... در آینه ...
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
ارسالها: 8911
#720
Posted: 9 Jul 2013 19:08
سهراب نامه
به سراغ ِ تو اگر می آیم
می دانم
پشت ِ هیچستانی ...
... پشت ِ یک آبادی
که در آن سایه ی نارونی
تا ابدیت جاری است ...
... من در این آبادی
پی ِ یک سهرابم!
پی ِ یک وسعت ِ بی واژه
که بگوید : سهراب
من در این لحظه ی پاک و ابدی
که میان ِ من و این دریاچه
قدمی فاصله است
می نشینم لب ِ آب
تا بپرسم از باد
خانه ی دوست کجاست؟
و در این دریاچه :
موجهایی چه لطیف!
انعکاسی چه قشنگ!
... دخترانی لب آب
آب را گل نکنیم :
روی زیبا دَه برابر شده است!
من در این آبادی
می روم تا سرِ کوه
می دوم تا ته ِ دشت ...
... شاید از کوچه ی هجرت که گذشتم
بعد از آن کوچه که از پشت ِ بلوغ
سر به در می آرد
پشت ِ آن هیچستان
بعد از آن کاج ِ بلند
به سرِ تپّه ی معراج ِ شقایق بروم
و در آن تنهایی
در صمیمیت ِ سیّال فضا
دو قدم مانده به گُل
نرم وآهسته صدایش بزنم
مبادا که ترک بردارد
چینی ِ نازک ِ تنهایی او ...
... و بگویم :
آری آری ... سهراب!
تا شقایق هست
زندگی خواهم کرد
زندگی خواهم کرد.
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)