ارسالها: 9253
#722
Posted: 1 Oct 2013 19:56
فکر کن دخترها برن جبهه:
نیلوفر اون پسره رو بکش.نههههههههه خوشگله گناه داره 
سارا اون خشاب ها رو پرکن. وایستا لاکم خشک شه! 
نازنین پس چرا شلیک نمیکنی.؟بزار موهامو ببندم!
مریم فردا میریم خط مقدم.ای وای من چی بپوشم ؟
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#723
Posted: 1 Oct 2013 21:38
مادر داماد : ببخشید کبریت دارین ؟؟
مادر عروس : کبریت برا چی ؟؟
مادر داماد : والا پسرم میخواد سیگار بکشه
مادر عروس : پس داماد سیگاریه !!؟؟
مادر داماد : سیگاری که نه ..والا مشروب خورده بعد از مشروب سیگار میچسبه..
مادر عروس : پس الکلی هم هست !!؟؟
مادر داماد : الکلی که نه..والا قمار بازی کرده،باخته...ما بهش مشروب دادیم یادش بره
مادر عروس : پس قمار بازی میکنه !!؟؟
مادر داماد : آره...دوستاش تو زندان بهش یاد دادن
مادر عروس : پس زندانم بوده!!؟؟
مادر داماد : والا معتاد بوده..گرفتنش،چند روز بازداشتش کردن
مادر عروس : پس معتادم بوده!!؟؟
مادر داماد : آره...بعد زنش لوش داد
مادر عروس : زنش !!؟؟
مادر داماد : والا زن خودش که نه...دوستشِ
مادر عروس : دوست دخترش...پس دوست دخترم داره !!؟؟
مادر داماد : دوست دختر که نمیشه گفت..ازش بچه هم داره..زنش میشه دیگه
مادر عروس : بچه؟؟ پس بچه هم داره؟؟
مادر داماد : بچه که نه،18 سالشه...مردی شده واسه خودش
مادر عروس : پس شما برای نوه تان اومدین خواستگاری؟؟..
مادر داماد : والا من درست نمی دونم...پسرش با یه دختره رابطه داشته،حامله شده...دختره هم پاشو کرده تو یه کفش که باید منو بگیری ...و خلاصه آدرس اینجا رو دادن به ما ..
مادر عروس : حامله ؟؟ یعنی دختر ما حامله است !!؟؟ دارین مزخرف می گین
مادر داماد : والا من که نمی دونم...پسر و نوه ام که به من چیزی نگفتن...پدر دختره که بعضی شبا میاد پیشم و با هم رابطه داریم بهم گفته...شایدم دروغ گفته باشه....
مادر عروس : پدر دختره؟؟ شوهر من ؟؟با تو رابطه داره !!؟؟..
مادر داماد : والا نباید اینو میگفتم...ما خانواده آبرو داری هستیم...شب خواستگاری که نباید این حرفا رو زد ..مگه نه؟؟؟ وا چرا غش کردی......
راستی کبریت چی شد
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#724
Posted: 1 Oct 2013 22:42
پسره : بيا بريم خونمون
دختره : نه
پسره : بيا ديگه
دختره : باشه
پسره : بيا بريم تو اتاقم
دختره : نه
پسره : بيا ديگه
دختره : باشه
پسره : بيا بريم زير پتوم
دختره : نه...
پسره : بيا ديگه
دختره : باشه
پسره : ببين ساعتم شبرنگه !!!!!
يه همچين موجودات پاکي هستيم ما!!!
چیه الان فکر کردید میخوام یه چیز بد بگم؟ برید از خدا بترسید.
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#725
Posted: 1 Oct 2013 22:48
پسر: عشقم يه عکس خوشگل از خودت واسم بفرست.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دختر:چشم ولي تو هم محض احتياط يه عکس از خواهرت واسم بفرست عجقم.. )
شيطان سرپا ايستاده بود سيگارش را خاموش کرد و کف مرتبي براي دخترزد
( پسر بدون معطلي عکس اون يکي دوست دخترش را واسه دختر فرستاد. )
بيچاره شيطون رو آورد به مصرف مواد مخدر و شيشه
( دختر: واي مرسي عزيزم.. الان عکسمو واست ايميل ميکنم و عکس دوستش را فرستاد.
پسرک خوشحال وقتي ايميلشو باز کرد عکس خواهرشو ديد.. )
هيچي ديگه داستان اين چت باعث شد
شيطان ادامه تحصيل بده بعد از ظهرها هم کلاس تقويتي گرفته(
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#726
Posted: 2 Oct 2013 00:40
یه روز یه سوسک میره خواستگاری یه مرغه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ینی واقعا اومدی پایین ببینی چی میشه؟
آخه مگه سوسک میره خواستگاری؟اونم خواستگاری مرغ!!!
اصن نکنه انتظار داشتی بگم بابای مرغه مخالفت میکنه ??
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#727
Posted: 2 Oct 2013 00:42
این پسرایی که با موتور و با 5 دقیقه مذاکره؛
دخترایی که منتظر بی.ام.و و لکسوس وایسادن رو
سوار میکنن و میبرن
.
.
.
.
.
.
اینا رو باید برد واسه مذاکرات هسته ای!
اینا اجازه غنی سازی که هیچ، اجازه ساخت بمب اتم رو هم میگیرن!
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#728
Posted: 2 Oct 2013 21:39
خدايا الان دقيقا ميخوام بدونم هدفت از خلقت من چي بوده؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پارتي كه نميرم سيگار كه نميكشم،مشروبم كه نميخورم، مخاطب خاص هم كه ندارم!!
فك كنم ميخواستي منو پيامبر كني ها!!!
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#729
Posted: 2 Oct 2013 22:33
ﻫﻤﻮﻧﺠﺎﻫﺎﺳﺖ ﭼﯿﺴﺖ؟؟؟
.
.
.
.
..
.
ﺳﺮﺭﺍﺳﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺁﺩﺭﺱ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻫﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم
ارسالها: 9253
#730
Posted: 3 Oct 2013 00:08
یه روز عدد 5 همه اعداد رو دعوت میکنه خونه ش؛واسه پارتی
به جز عدد 8!
0 1 2 3 4 5 6 7 ... 9
آخه اصلاً خوشش نمیومده ازش
وسط پارتی میبینه عدد 8 داره قر میده و میرقصه
جلو میره و یکی میخوابونه بیخ گوشش و میگه:
حیوون اینجا چی میکنی؟ ... من که تو رو دعوت نکردم!
عدد 8 میزنه زیر گریه و میگه:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بخدا من عدد 0 هستم ...
دستمال بستم کمرم واستون "حبیبی النور العینی" برقصم..!
بودی تـــــــو تو بغلم
گردنت بود رو لبم