یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت هجدهم اسحاق طرف حساب قدیمی بابام اینها بود ، جنسهای کارخونه رو توی بازار پخش میکرد و میفروخت ، یکی از طرف حسابهای عمده کارخونه محسوب میشد ، میدونستم که سالهاست داره باهاشون کار میکنه ، اسحاق با دو تا خانم مشغول صحبت بود ، یکی از خانمها وقتی دید بابام به سمتشون میره به اسحاق اشاره کرد و اسحاق هم به سمت ما برگشت و با لبخند از بابام استقبال کرد ، بابام و هم خندید و باهاش دست داد و بعد با خانمها هم سلام و احوالپرسی کرد ، بعدش بابام منو معرفی کرد که حسابی تحویلم گرفتن .. ، آتوسا زن اسحاق تپل بود و فکر میکنم همسن و سالهای مامانم بود ، بنظرم خوشگل بود ، چشمهای درشت و قشنگی داشت ، سینه های درشت و کون گنده و رونهای گوشتالو ، هیکلش بنظرم خیلی سکسی بود ، یه دامن روی زانوی مشکی پاش بود با پیرهن آستین کوتاه یقه انگلیسی سفید ، جورابهای مشکی نازک پاش کرده بود با یه کفش پاشنه بلند ، موهاش رو روی سرش مرتب بسته بود و یه گل سر قشنگ توی سرش بود ، زن دومی که بعدا فهمیدم خواهر اسحاق بود که با یه لبخند مسخره به بابام خیره شده بود و چشم از بابام برنمیداشت ، بنظرم لباسهاش یه مقدار دهاتی بودن .. ، یه لباس بلند آبی نفتی پوشیده بود با یقه بسته و آستینهای آویزون .. ، لباسش بیشتر بدرد مهمونیهای خودمونی خانوادگی میخورد تا یه مهمونی رسمی ! ، بابام با لبخند گفت شما چطوری آتوسا خانم ؟ زن اسحاق گفت ممنونم مهندس .. ، اسحاق گفت مهندس بخدا ببخشید این قضیه چکه اینقد طولانی شد ، ایشالا تا هفته دیگه حلش میکنم .. ، بابام با لبخند گفت خودتو اذیت نکن اسحاق جان حداقل یه ماه وقت داری ... ، اسحاق و آتوسا با تعجب به بابام نگاه کردن و اسحاق گفت چطور ؟ بابام گفت تا یکشنبه هم که بهت زنگ زدم هنوز یه امیدواری داشتم که شاید واقعا نیستی و سرت شلوغه که نتونستی بهم زنگ بزنی اما یکشنبه وقتی جواب تلقنمو ندادی دیگه حس کردم وقتم بیشتر از این ارزش داره که بخاطر یه چک بخوام هر روز تماس بگیرم ... ، واسه همین هم دیگه زنگ زدم به فراست و چک رو دادم بهش .. ، اینه که تا اون بخواد کارهای قانونیش رو انجام بده حداقل یه ماه طول میکشه و تو قشنگ وقت داری که هر کاری میخوای بکنی انجام بدی ، اسحاق دهنش باز موند ، بابام هنوز لبخند میزد و گفت دیروز هم که زنگ زدم و باز جوابمو ندادی واسه این بود که حداقل بهت خبر بدم که البته تو افتخار ندادی باهام صحبت کنی ... ، آتوسا اخماشو توی هم کرده بود و با کمی عصبانیت به اسحاق نگاه میکرد .. ، اسحاق گفت پس رفاقتمون و این همه سالهایی که با هم کار کردیم چی میشه ؟ بابام با خونسردی گفت اولا که دفعه اولت نیست که قایم موشک بازی در میاری ، بعدشم پس فکر کردی بخاطر چی اینهمه صبر کردم و خودمو خفیف کردم و بیست بار به دفترت زنگ زدم ؟ همش بخاطر رفاقتمون و سابقه کاریمون بود عزیزم .. ، اسحاق گفت خوب مرد حسابی یه مشکلی پیش اومده بود و منم نبودم ، رفته بودم یزد دنبال حساب و کتاب ... ، بابام گفت منم همین فکرو میکردم تا اینکه یکشنبه زنگ زدم به داودی .. ، میشناسیش ...؟ اسحاق سر تکون داد ، بابام گفت مغازه اش روبروی دفتر توئه .. ، بهش گفتم از اسحاق خبر نداری ..؟ گفت پنج دقیقه پیش دفترشون بودم ، خوب بود ..!! ، اسحاق سر تکون داد و بابام رو به آتوسا کرد و گفت بلافاصله زنگ زدم دفترتون که شما گوشی رو برداشتین .. ، آتوسا با سر تایید کرد اومد یه حرفی بزنه که بابام حرفشو ادامه داد و گفت شما گفتین یه دقیقه صبر کن ، منم مطمئن شدم که اسحاق هست اما بعدش گفتین الان نگاه کردین و رفته بیرون .. ، آتوسا گفت بله .. ، بابام گفت متوجه شدین که تقریبا همون موقع که منو قطع کردین دواودی اومد دفترتون ؟ من ازش خواسته بودم که بیاد و ببینه هستی یا نه .. ، بهم گفت که آتوسا خانم وقتی تلفن منو قطع کرده داشته بهت میگفته تلفن رو جواب نمیدی بی ادبیه ، تمام اعتبارتو بیخودی از دست میدی ، بهش گفته بودی کلی ساله که دارید از بغل ما سود میبرید بخاطر یه چک بی ادبی همش سوخت میشه و میره .. ، آتوسا آه بلندی کشید و رو به اسحاق گفت بفرما تحویل بگیر ... ، اسحاق که کیش و مات شده بود گفت میدونی فریدون جان .... ، بابام گفت خودتو اذیت نکن اسحاق هرچی بود تموم شد .. ، به علی آقا پیشکار کارخونه هم گفتم بگرده توی بازار یه مغازه برام پیدا کنه .. ، قرار گذاشتیم دیگه جنسهامون رو خودمون مستقیم بفرستیم تو بازار .. ، بعد لبخندی زد و گفت اما ما هنوز رفیقیم اسحاق.. ، به فراست گفتم اگه تا زمانی که میخواد تشکیل پرونده بده هر وقت اسحاق زنگ زد و گفت که پولش جور شده چکش رو بده و پول رو بگیر ، هزینه های فراست رو هم قبل از تشکیل پرونده خودم میدم ، اما اگه تشکیل پرونده داده بود اونوقت دیگه باید هزینه های فراست رو هم خودت بدی برادر ! ، اسحاق گفت آخه .. ، بابام گفت بیخیال اسحاق .. امشبمونو خراب نکنیم .. ، مهمونیه .. ، حالشو ببر .. ، دیگه هم در مورد این قضیه حرف نزن .. ، اسحاق با ناراحتی شونه اش رو بالا انداخت .. ، بابام یهو به سمت یه مرد قد بلند که کنار میز وسط مشغول پذیرایی از خودش بود دست تکون داد و از اسحاق و زنش عذر خواهی کرد و با هم ازشون دور شدیم .. ، بابام رو به من گفت تا پنج دقیقه دیگه زنش میاد که پا در میونی کنه !! ، خندیدم .. ، بابام رو به مرد کراواتی قد بلند که سرش پایین بود کرد و گفت مهمون دعوت میکنی اما میری قایم میشی ؟ مرد سرشو بلند کرد و دیدم صمدیه که انگار تو این ده دوازده سالی که ندیدمش پنجاه سال پیرتر شده ، موهاش تماما سفید شده بود و غبار پیری به چهره اش نشسته بود ، با دیدن بابام خندید نزدیک شد و دست داد و گفت اوه فریدون چطوری ..؟ کی اومدی ؟ بابام گفت یه ربعی میشه ... با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت اوه .. ، این حمیده ؟ ماشالله بابا...، دستشو به سمتم دراز کرد ، لبخند زدم و دستشو فشردم .. ، صمدی رو به بابام کرد و گفت اون اتاق هم یه سری بزن .. ، بابام سری تکون داد و گفت باشه .. ، صمدی گفت جمهوری اسلامیه آدم جرات نداره بیاره بزاره رو میز ! ، بعد ادامه داد یکی دو نفر رو از وزارت صنایع دعوت کردم ..، هنوز خیلی مطمئن نیستم چه جور آدمهایی هستن ... ، بابام سر تکون داد ..، صمدی یه بشقاب رو پر از میوه و شیرینی کرد و بزور داد دست من و گفت از خودتون پذیرایی کنید .. ، با چشم دنبال مامانم گشتم ، گل مجلس بود ، یه گوشه با دو سه تا خانم دیگه وایساده بود و مشغول صحبت بود .. ، اما همونطوری که خودش هم قبلا گفته بود حواسش به ما هم بود ، با گوشه چشم گاهی ما رو توی مجلس تعقیب میکرد .. ، دو سه تا از دوستای کاری بابام که من زیاد نمیشناختمشون به میز نزدیک شدن و مشغول خوش و بش و صحبت با بابام شدن ، صمدی از ما عذر خواهی کرد و رفت که به یکی دیگه از مهمونهاش برسه .. ، یکی از این دوستهای بابام که اسمش تارخ بود و یه آدم قد کوتاه با موهای روشن و چشمای ریز بود و یه عینک مسطتیلی روی چشماش داشت و قیافه اش منو یاد هارول لوید مینداخت داشت با آب و تاب برای بقیه تعریف میکرد که چطور وقتی برای اولین بار به یه رستوران دریایی رفته مجبور شده خرچنگ رو با دریل و پیچگوشتی و انبردست بخوره و دست آخر هم وقتی غذای حال بهم زنش تموم شده صد دلار پیاده شده ، قیافه خودش و شکل گوشت خرچنگ رو که بقول خودش شبیه ان دماغ سفت شده بود توصیف میکرد و بقیه قاه قاه میخندیدن ، از صحبتها حوصله ام سر رفت و از توصیفات تارخ حالت تهوع گرفته بودم ، به اطراف نگاهی انداختم و دیدم مامانم هم تنها شده و داره واسه خودش میگرده ، سریع بهش نزدیک شدم ، دستمو گرفت و گفت چه خبر ؟ گفتم هیچی ، بابام چک اسحاق رو برگشت زده و داده دست فراست ! ، مامانم گفت اوه .. ، چرا ؟ گفتم دو سه هفته بابامو سر دونده بوده اونهم عصبانی شده .. ، مامان گفت حقش بوده ولش کن ، بعد رو به من کرد و آروم گفت تو بهتری ؟ ، گفتم نه یکم دلدرد و کمردرد دارم ! ، گفت تا فردا اگه بهتر نشدی یه فکری میکنیم .. ، گفتم همین لباسها رو جلوی من در بیاری حالم خوب میشه ، گفت خفه شو حمید .. ، گفتم خفه میشم به شرطی که قول بدی .. ، گفت میگم خفه ! ، بعد گفت بیا بریم ببینیم چه مشروبی دارن بدم نمیاد یه پیک بخورم .. ، نگاهی بهش انداختم و گفتم بیخیال مامان .. ، خندید و گفت فقط یه پیک میخورم .. ، با نگرانی گفتم لااقل صبر کن با بابام بخور .. ، همینکه گفتم با بابام بخور مامانم ناخود آگاه سرشو چرخوند که ببینه بابام کجاست ، اما با دیدن بابام که داشت با آتوسا حرف میزد خونش جوش اومد ، گفتم بابام حدس میزد که آتوسا بیاد پادرمیونی ... ، مامانم گفت پس همه این کارها رو واسه همین کرده ! ، بعد رو به من کرد و گفت من اگه برم سراغش بد جوری حالشو میگیرم ..، تو برو ببین قضیه چیه بیا بهم خبر بده .. ، خندیدم و گفتم باشه ، مامانم به سمت دو تا از خانمها که با هم صحبت میکردن رفت و منم رفتم سمت بابام و آتوسا ... بابام به آتوسا گفت بیا بشینیم صحبت کنیم .. ، بعد با هم بطرف چند تا صندلی و یه میز که خالی بنظر میرسید رفتن .. ، منم دنبال سرشون ، شنیدم که آتوسا میگه تو چند ساله که اسحاقو میشناسی و باهاش کار میکنی .. ، میدونی چه جور آدمیه .. ، پول دستش نبود روش نمیشد باهات حرف بزنه . ، بابام گفت دفعه اولش نیست آتوسا جان بعد هر کدوم یه صندلی جلو کشیدن و نشستن .. ، تازه بابام متوجه حضور من شد و گفت حمید جان زحمتت نیست اون دوتا بشقاب رو از روی میز بیاری ؟ بعد هم به بشقابهایی که میوه و شیرینی توش بود اشاره کرد برگشتم سمت میز و بشقابهاشون رو برداشتم و اومدم سمتشون ، آتوسا پاهاش رو روی هم انداخته بود و با منظور یا بی منظور نصف رونهاش رو از توی دامن بیرون ریخته بود و درست روبروی بابام یه جور سکسی ای نشسته بود که منم با دیدنش کیرم راست شد ، مشغول صحبت بود .. ، وقتی نزدیک شدم و خواستم بشقابها رو روی میز بگذارم متوجه شدم که عمدا طوری یقه لباسشو باز کرده که نصف سر و سینه اش هم بیرون ریخته و ممه اش کاملا مشخصه .. ، مطمئن شدم آتوسا خیال دلبری داره .. ، همونجا به مامانم ایمان آوردم و فهمیدم احتمالا بابام تمام اون سناریو رو واسه این اجرا کرده که با این زنه بریزه رو هم ! ، خداوکیلی هم از مامانم که بگذریم آتوسا خوشگلترین زن اون مهمونی بود ! ، بابام به یه صندلی اشاره کرد و گفت بشین حمید جان ... ، متوجه شدم که آتوسا یکم اخم کرد ، انتظار داشت با بابام تنها باشه که بتونه حسابی دلبری کنه و کار خودشو پیش ببره .. ، به اخم آتوسا توجهی نکردم و نشستم روی صندلی ای که بابام اشاره کرده بود ، آتوسا یکم جابجا شد و دستی به پای گوشتالوش توی اون جوراب نازک کشید و مثلا یکم دامنشو مرتب کرد ، بابام گفت میدونی آتوسا جان مدتیه فکر میکنم اگه تو توی دفتر اسحاق کار نمیکردی مدتها پیش من کارمو با اسحاق تموم کرده بودم ، اتوسا لبخند زد ، بابام ادامه داد تو هم تو بیزینس واردی و هم کارها رو مرتب و منظم انجام میدی .. ، وقتی کاری رو به تو میسپرم خیالم راحته اما وقتی پای اسحاق به قضیه باز میشه همش دست و دلم میلرزه .. ، آتوسا با لحن خودمونی گفت نه بخدا فریدون اینطوریها هم نیست ، پسر خوبیه .. ، بابام گفت منم نگفتم پسر بدیه .. ، بیزینس بلد نیست .. ، مثلا همین قضیه که میگه روم نمیشد .. ، مگه ما بچه ایم یا رودربایستی داریم تو کار ، یا مگه کار شوخی برمیداره که سه هفته است با من قایم موشک بازی میکنه ؟ اینه که من اصلا با این اخلاقش نمیتونم کنار بیام ، تصمیم خودمو هم گرفتم ، آتوسا اخم کرد .. ، بابام گفت مگر اینکه .. ، آتوسا اخماش باز شد و خندید و با عجله پرسید چی ؟ بخدا پشتش وایمیستم و دیگه نمیزارم از این کارهای بچه گانه بکنه .. ، بابام گفت نه .. ، منظورم این نبود .. ، بعد یکم از پارچ روی میز واسه خودش شربت ریخت و خورد بعد یکم من و من کرد و گفت مگر اینکه اسحاق تورو رسما بکنه مدیر عامل و من با تو قرارداد ببندم ..!! ، آتوسا کاملا هنگ کرده بود از قیافه اش معلوم بود اصلا انتظار همچین حرفی رو از بابام نداشت.. ، اونوقتها هنوز اصلا مد نشده بود که زنها توی شرکت همه کاره باشن یا شرکت خودشونو داشته باشن .. ، آتوسا گفت ها ..؟ اسحاق .... ، بابام گفت یه راه حل دیگه هم هست .. ، آتوسا که هنوز از شوک اولین پیشنهاد بابام در نیومده بود با دهن باز به بابام نگاه کرد و بابام گفت یا اینکه من یه دفتر تو بازار میگیرم و تو بیا اونجا رو واسه من اداره کن ، خانم خودت هم باش !! ، آتوسا دهنش باز مونده بود ، بابام گفت تو به این خوشگلی و زرنگی حیفه زیر دست این اسحاق کار کنی اینجا استعدادت داره هدر میشه .. ، آتوسا گفت نمیدونم والا چی بگم .. ، حالا نمیشه یه تجدید نظری در مورد اسحاق بکنی ..؟ بابام گفت نه دیگه در مورد اون حرف نزن که اوقاتم تلخ میشه .. ، بعد لبخندی زد و دست آتوسا رو که روی میز بود توی دستش گرفت و گفت بخدا این خیلی فرصت خوبیه آتوسا .. ، اگه قبول کرد رسما مدیر عامل بشی که چه بهتر ، اگه قبول نکرد از پیشش بیا بیرون و بیزینس خودتو راه بنداز .. ، سرمایه اولیه و جا هم از من !! ، آتوسا گفت بهش فکر میکنم با اسحاق هم صحبت میکنم .. ، یه لحظه برگشتم که ببینم مامانم کجاست ، دیدم همونطوری که داره با اون زنها صحبت میکنه چشمش به بابامه که دست آتوسا رو تو دستش گرفته و از همونجا میتونستم حس کنم که چقد عصبانیه !! ، تو دلم خندیدم .. ، بابام گفت اگه تصمیمت به ادامه کار با من بود دیگه نمیخواد زنگ بزنی چون من یکشنبه دارم میرم اینگلیس ، شنبه صبح بیا کارخونه همونجا بشین صحبت کنیم و قرارمون رو بزاریم .. ، آتوسا که دیگه میدید ظاهرا حرفها تموم شده از جاش بلند شد بعد خم شد سمت بابام و دستشو دراز کرد که مثلا دست بده اما اینکار رو یه طوری انجام داد که نصف پستونهاش از یقه اش بزنه بیرون ! ، بابام باهاش دست داد و گفت پس شنبه منتظرتم ، نمیخواد زنگ بزنی ، پاشو بیا !! ، تو دلم گفتم فردا به کریم میگه ویلا رو تمیز کنه و شنبه یه قرار کاری خیلی گرم با شریک آینده اش داره ! ، به بابام نگاه کردم که چقدر خونسرد زن رفیقشو واسه شنبه خودش رزرو کرده بود !
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت نوزدهم تو دلم هم به بابام حسودی میکردم و هم بهش آفرین میگفتم ، فهیمی که از بغل میزمون میگذشت یهو به بابام نزدیک شد و گفت کجایی پس فریدون ؟ دنبالت میگشتم .. ، فهیمی گفت بیا بریم یه سری خمره بزنیم .. ، بابام گفت بیا بشین دو دقیقه اختلاط کنیم بعد میریم .. ، فهیمی یه صندلی پیش کشید و کون گنده اش رو روش جا داد و بعد مشغول صحبت در مورد وضعیت اقتصادی مملکت و تورم و این چیزها شدن که واقعا حوصله ام رو سر میبرد .. ، ازشون عذر خواهی کردم و از جام پاشدم ، تصمیم داشتم برم و بقول فهیمی یه سری به خمره بزنم .. ، از دور دیدم که چشمای مامانم داره تعقیبم میکنه اما سخت مشغول صحبت با سوسن کوری بود و نمیتونست بیاد دنبالم ، خندیدم رفتم سمت اتاقی که میدونستم اونجا از مهمونها با شراب پذیرایی میکنن .. ، اتاق نسبتا بزرگ بود و هیچ دکور خاصی نداشت ، کف اتاق موکت بود و ادامه پنجره های سرتاسری و پرده ها اینجا هم دیده میشد ، یه میز نیمگرد یه گوشه گذاشته بودن و یه پسر جوون قد بلند با موهای خرمایی که برعکس بقیه خدمه قیافه برازنده ای داشت پشت میز وایساده بود و پشت سرش یه یخچال و کنار دستش یه کمد قفسه دار پر از گیلاس و لیوان بود و به مهمونها خدمات میداد .. ، دو تا مرد جلوی میز وایساده بودن و مشغول بگو و بخند بودن ، مرد مهموندار دو تا گیلاس رو از بطری توی دستش پر کرد و دستشون داد .. ، تشکر کردن و در حالی که حرف میزدن و میخندیدن از اتاق بیرون رفتن ، مهموندار بهم لبخند زد و گفت چی میل دارین ؟ گفتم چی دارین ؟ خندید و گفت کنیاک و شراب و عرق ! ، خندیدم و گفتم یکم شراب برام بریزید .. ، صدای باز شدن در رو از پشت سرم شنیدم و حدس زدم کس دیگه ای هم برای گرفتن شراب اومده اما قبل از اینکه به عقب برگردم که ببینم کی بوده ، صدای مامانمو شنیدم که گفت مگه نمیبینی هی دارم اشاره میکنم که بیا ؟ لبخند زدم و به سمتش برگشتم .. ، نزدیکم شد و به بارتندر لبخندی زد و گفت برای منم لطفا یه گیلاس شراب بریزید .. ، با تندر دو تا گیلاس شراب برامون ریخت ، گیلاسمو نزدیک بینیم کردم و بو کردم ، خوشبختانه بوش خوب بود بهم فهموند که شراب سبکیه .. ، به گیلاس کوچیک نگاه کردم و مطمئن شدم مامانم با یه گیلاس اوضاعش خراب نمیشه .. ، تشکر کردم و دست مامانمو گرفتم و با هم از اتاق بیرون اومدیم .. ، گفت خوب ..؟؟ گفتم خوب ..! ، گفت بگو دیگه زنیکه چیکار داشت با بابات ؟ یکم من .و من کردم و گفتم من حرف بزنم میری دعوا مرافعه میکنی و بعد بابام میفهمه من حرفی زدم دیگه جلوی من هم حرف نمیزنه .. ، با عصبانیت گفت میگم بگو چی گفتن .. ، گفتم اول جون منو قسم بخور که چیزی نمیگی .. ، گفت باشه .. ، گفتم اگه بری و دعوا کنی هم چیزی گیرت نمیاد چون ظاهرش اینه که فقط در مورد کار صحبت میکردن .. ، مامانم گفت د حرف بزن .. ، گفتم اسحاق زنشو فرستاده بود پا درمیونی واسه آشتی .. ، مامانم گفت اونو که فهمیدم ، گفتم بابام هم گفت تو حیفی تو دفتر اسحاق .. ، خودت بیا با من شریک شو دفتر بگیریم تو بازار .. ، مامانم زیر لب گفت ای عوضی .. ، گفتم بابام بهش گفت یا اسحاقو وادار کن خودتو مدیر رسمی شرکت کنه یا بیا دفتر میگیرم مستقل کار کن ... ، خون خون مامانمو میخورد ، شرابشو به لب برد و یه نفس سر کشید و گیلاسشو گذاشت روی نزدیکترین میز .. ، گفتم حرص نخور بیخودی .. ، اینجوری که بابام میگفت مدت خیلی زیادیه که کارهای اسحاق رو در اصل زنش انجام میده .. ، باهاش هم واسه شنبه قرار گذاشت کارخونه !! ، مامانم گفت چی ؟؟ گفتم بهش گفت شنبه بیاد کارخونه با هم صحبت کنن !! ، میدونستم تیر خلاصو زدم .. ، مامانم زیر لب فحش داد و داشت میرفت سمت بابام .. ، دستشو کشیدم و گفتم مگه جون من قسم نخوردی چیزی نگی ؟ الان بری بهت میگه قرار کاریه راست هم میگه .. ، بعدش هم دیگه جلوی من حرف نمیزنه نمیتونم بهت اطلاعات بدم .. ، چیزی نگفت اما دیگه سعی نکرد بره سمت بابام ..، خواستم حواسشو پرت کنم ، گفتم دقت کردی توی این مهمونی از همه خوشگلتر و خوش لباس تری ؟ چیزی نگفت .. ، گفتم نگاه کن نصف مردهای اینجا چشم ازت برنمیدارن ، خندید و گفت کلاه غیرتتو بالاتر بزار .. ، خندیدم و گفتم غیرت میخوام چیکار .. ، عشق میکنم اینطوری جلب توجه همه رو میکنی ، خندید و از روی یه میز یه پسته شور برداشت و توی دهنش گذاشت .. ، گفت هنوز حالت بده ؟ گفتم زیر شکمم درد میکنه دستشو به شکمم کشید که بلافاصله با عکس العمل حمید کوچیکه مواجه شدیم گفت امشب که دیگه نمیشه اما اگه فردا هم مشکلت حل نشد یه فکری برات میکنم ، اومدم جوابشو بدم که سوسن کوری بهمون نزدیک شد و لبخند زد و رو به مامانم گفت کجا رفتی شهین جون ؟ مامانم گفت رفتم یه گیلاس شراب خوردم ، سوزان گفت قربونت برم ... ، بیا بریم با سارا و گلاره یکم اختلاط کنیم ، خیلی وقته ندیده بودیمت .. ، بعد رو به من گفت حمید جون تا نیمساعت دیگه شامو میاریم به بابات هم بگو .. ، اینو گفت و با این حرف رسما منو دک کرد !! ، برگشتم پیش بابام که با فهیمی نشسته بودن و از پارچ جلوشون توی لیوانشون شربت میخوردن ، صمدی هم پیششون بود و با صدای بلند با هم حرف میزدن و از اوضاع اقتصادی مینالیدن .. ، بابام کلا شربت خور نبود ، تعجب کردم اما وقتی نزدیک شدم تازه فهمیدم که پارچ روی میزشون شربت نیست و شرابه ! ، صمدی گفت به به حمید جون .. ، بیا بشین برات شراب بریزم .. ، بابام گفت ولش کن صمدی .. بزار حمید هشیار بمونه که اگه لازم شد بشینه پشت ماشین ، گفتم البته منم یه گیلاس خوردم .. ، بابام گفت امشب دیگه نخور .. ، این فهیمی اینقد به من شراب داده که بعید میدونم سالم برسم خونه .. ، فهیمی قاه قاه خندید و با دست تو کمر بابام زد و گفت لامصب تو که خودت آخر شراب خوری چرا میندازی گردن من ؟ بابام خندید و بقیه لیوانشو سر کشید ، رفت و آمد خدمتکارها سر میز شام زیاد شده بود و داشتن میز رو میچیدن ، سوزان به صمدی نزدیک شد و گفت پاشو یه سر کاری بکن شام رو سرو کنن .. ، صمدی عذر خواست و بلند شد و رفت ... ، بابام و فهیمی ته پارچ شراب رو در آوردن .. ، چشمای بابام کاسه خون شده بود ، وقتی بلند شدیم که بریم سر میز زیر لب با خودش حرف میزد که نشون میداد حسابی مسته .. ، البته قبلا هم گفتم ظرفیت مشروب خوری بابام خیلی بالا بود و راحت کله پا نمیشد .. ، سر میز شام سه تایی کنار هم نشستیم ، با چسبوندن چند تا میز کاری کرده بودن که همه بتونن سر میز شام بشینن ، اما همه تنگ هم بودن .. ، مامانم میخواست یه دعوایی با بابام بکنه اما وقتی دید که خیلی مشروب خورده بیخیال شد .. ، سوزان یه دیس بزرگ باقالی پلو با گوشت رو به سمت ما هل داد و گفت از خودتون پذیرایی کنید توروخدا .. ، روی میز شام جا نبود ، جوجه کباب و باقالی پلو و زرشک پلو و شیرین پلو غذاهای اصلی بود و انواع مخلفات و سالاد و ژله و شیشه های نوشابه زرد و مشکی و لیوان بشقاب و ... ، خلاصه که میز حسابی شلوغ پلوغ بود و جای جم خوردن نبود .. ، رومیزی بلند بود و از دو طرف تا روی پامون رو میپوشوند .. ، مامانم وقتی نشست کنارم دامن کوتاه لباسش یکم بالا رفت و بیشتر رونش معلوم شد ، صندلیش رو کشید زیر میز و پاهای خوشگلش زیر رومیزی و سفره بلند گم شد .. ، با دست کیر راستمو مالیدم ، دست خودم نبود حسابی راست کرده بودم ، دلم میخواست شهین میذاشت همونجا دستمالی اش کنم و آبمو بیاره ، آتوسا دست اسحاق رو گرفت و اومدن درست روبروی ما اونور میز نشستن ، آتوسا لبخند میزد و اسحاق اخماش توی هم بود ، دیدم که مامانم داره با حرص به آتوسا نگاه میکنه که درست اومد و روبروی بابام نشست .. ، دست راست مامانمو که کنار پاش روی صندلی گذاشته بود آروم با دست چپم گرفتم و فشار دادم و با این کار التماسش کردم که شر بپا نکنه .. ، مامانم اشاره منو ندید گرفت و با لحن نیشدار گفت چطوری آتوسا جون .. ، اوضاع بازار خوبه ؟ اسحاق یه تیکه بزرگ ماهیچه رو برداشت و یه کفگیر هم باقالی پلو کنارش ریخت و قبل از اینکه آتوسا جواب بده رو به مامانم کرد و گفت شما چطوری شهین خانم .. ، مامانم گفت خوبم .. ، اسحاق هم واسه اینکه حرص بابامو در بیاره گفت بازار عالیه ... ، یکم طرف حسابها بالا و پایینمون میکنن اما زود حل میشه .. ، مامانم گفت ایشالله ... ، بعد دوباره رو به آتوسا کرد و گفت خیلی لباست خوشگله آتوسا جون .. ، آتوسا لبخند زد و تشکر کرد ... ، مامانم چند تا تیکه جوجه کنار بشقابش گذاشت و دهنشو پر کرد که دوباره یه چیزی به آتوسا بگه .. ، دستشو دوباره فشار دادم و التماسش کردم بیخیال بشه .. ، نگاهی بهم انداخت و بعد حرفشو خورد .. ، آتوسا متوجه شده بود که مامانم حسابی عصبانیه اما هنوز نمیدونست چرا .. ، یقه اش رو حتی از وقتی داشت با بابام حرف میزد هم بازتر کرده بود و خط سینه اش تا پایین کاملا مشخص بود .. ، وقتی خم شد که یه قاشق سالاد برداره کم مونده بود سینه اش از توی لباس بیرون بیفته .. ، مامانم با خنده گفت سرما نخوری آتوسا جون .. ، میخندید اما من حرص رو تو صداش تشخیص میدادم .. ، بابام که انگار اصلا تو این دنیا نبود آروم آروم داشت غذای خودشو میخورد و کاری به حرفهای مامانمو آتوسا نداشت .. ، یه لحظه سرمو به سر مامانم نزدیک کردم و گفتم مامان جون من ول کن .. ، آتوسا تیکه مامانمو گرفت اما خودشو به اون راه زد ، خندید و گفت هاها ... ، آره یکم لباسم واسه این فصل نازکه .. ، میدونستم اون یه گیلاس شراب کار خودشو کرده و مامانم آمادگی کامل داره که همین الان آتوسا رو جر بده و براش هم مهم نیست که کل مهمونی رو بهم بریزه .. ، داشتم فکر میکردم که چطوری حواسشو پرت کنم که دست از تیکه بارون کردن آتوسا برداره .. ، تقریبا بقیه هم با اینکه سعی میکردن سرشون به کار خودشون باشه و نشون میدادن که مشغول صحبتهای خودشون هستن اما یه گوششون پیش مامانم و آتوسا بود و حس میکردن که یه دعوای حسابی پشت این تیکه انداختنها قایم شده .. ، اگه بابام اینقد شراب نخورده بود احتمالا خودش دخالت میکرد و نمیذاشت که کار به جاهای حساس بکشه .. ، هم حساسیتهای مامانمو میدونست و هم رگ خوابشو بلد بود اما بابام بیخیال مشغول غذا خوردن بود و آروم آروم غذاشو میخورد و کاری به کار کسی نداشت ، البته اگه هر کس دیگه ای هم اندازه بابام شراب خورده بود تا حالا کله پا شده بود ، بابام شاهکار کرده بود که حالش هنوز خوب بود .. ، مامانم دهنشو پر کرد یه تیکه دیگه بار آتوسا کنه تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که دست چپمو بردم زیر سفره و دست کشیدم به بالای رون مامانم .. ، حرف توی دهنش یخ زد و با تعجب نگاهی به من انداخت ، بدون اینکه به نگاهش توجهی بکنم دست راستمو با قاشق پر به دهنم بردم و دست چپم رو از زیر میز به سمت بالای رون مامانم کشیدم ، حواسش کاملا از آتوسا پرت شد و متوجه من شد .. ، آروم گفت چته ..؟؟ منم آروم گفتم حالم بده !! ، یه قاشق غذا خورد و خودشو خونسرد نشون داد و بعد بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنه دست چپش رو آروم برد زیر میز و دست چپ منو که مشغول دستمالی قسمتهای لخت بالای رونش بودم محکم توی دستش گرفت که جلوی دستمالی ام رو بگیره .. ، با لحنی که بیشتر به ویز ویز شبیه بود زیر لبی گفت نکن بیشعور ... ، گفتم فردا ... !!!
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت بیستم دست چپمو به زور از توی دستش بیرون کشیدم و یه نوشابه برداشتم و با درباز کن درشو باز کردم .. ، مامانم همه حواسش پی من بود و کاملا از صرافت آتوسا بیرون اومده بود ، یه قلپ نوشابه خوردم و بعد یه قاشق دیگه غذا خوردم و دوباره دست چپمو بردم زیر میز و دوباره با دست بالای رونشو که جوراب نداشت و لخت بود مالیدم .. ، با حرص وعصبانیت غذا میخورد اما دیگه دستمو نگرفت ، میدیدم خیلی عصبانیه اما به کارم ادامه دادم ، هم بخاطر اینکه خوشم میومد و حسابی راست کرده بودم ، هم بخاطر اینکه خیالم راحت شده بود که دیگه دست از سر آتوسا برمیداره و حواسش جلب من میشه ، وقتی با دست بند جورابشو توی دستم گرفتم باهاش بازی کردم کونشو روی صندلی جابجا کرد .. ، بهش نگاه کردم و لبخند زدم و اون با چشمای عصبانیش بهم چشم غره رفت .. ، اگه بابام اینقد شراب نخورده بود مطمئنا متوجه نظربازیهای من و مامانم میشد اما اینقد مشغول خودش بود که اصلا حواسش به ما نبود .. ، دست چپم موقع دستمالی بالای رونش به بند شورتش خورد و یادم افتاد که این شورته بندیه .. ، یه شیطنت وحشتناک توی سرم چرخ زد بند جورابشو ول کردم و بند شورتشو توی دستم گرفتم .. ، متوجه شد و عصبانی بهم نگاه کرد و با دست چپش دوباره دستمو محکم توی دستم گرفت که نتونم کاری بکنم ، خنده ام گرفته بود و حسابی حال میکردم و سر به سرش میذاشتم .. ، همه مشغول پذیرایی از خودشون بودن و من و مامانم هم در حالی که ظاهرا مشغول غذا خوردن بودیم اما زیر میز دستهامون مشغول کشتی گرفتن بود در حالی که چهل پنجاه نفر دور میز بودن و من سعی میکردم شورت بندیشو از پاش بیرون بکشم ، یه حالی میداد و هیجانی داشت که گفتنی نیست ! ، دستمو سفت توی دستش گرفته بود .. ، یه لحظه با حرص توی گوشم گفت نکن !! ، نگاهش کردم و لبخند زدم اما بند شورتشو ول نکردم .. ، مشغول کشتی گرفتن بودیم که مامانم یه لحظه چشمش به آتوسا افتاد که بابامو نگاه میکنه و به پهنای صورتش لبخند میزنه .. ، مامانم اینقد حرصش در اومد که کلا یادش رفت که داشتیم کشتی میگرفتیم و دستمو ول کرد .. ، همون یه لحظه واسه من بس بود که بند شورتشو که توی دستم بود بکشم و گره شورتش از یه طرف باز بشه ، بی اختیار خندیدم و شهین دوباره متوجه من شد و زیر میز با عصبانیت دستمو از لای پاش گرفت و پرت کرد کنار .. ، فهمیدم اینقد عصبانیه که اگه یه ذره دیگه اصرار کنم که باهاش ور برم بیخیال آبرو و همه چی میشه و یه در گوشی بهم میزنه که ده دور دور خودم بچرخم ، این بود که در حالی که زیر زیرکی میخندیدم دستمو از زیر میز بیرون آوردم و مشغول غذا خوردن شدم ، مامانم اما اون زیر مشغول یه کاری بود که نمیفهمیدم چه کاری .. ، فکر کنم داشت سعی میکرد یه دستی بند شورتشو دوباره ببنده ، اما چند ثانیه بعد که دیدم دستشو از زیر میز دراز کرد و با حرص یه چیزی رو روی پام گذاشت و بعد مشغول غذا خوردنش شد ، فهمیدم چی شده .. ، دستمو زیر میز بردم و چیزی رو که مامانم روی پام گذاشته بود لمس کردم ، همونطوری که حدس میزدم شورتشو کامل در آورده بود و با عصبانیت انداخته بود روی پای من .. ، از شدت هیجان نفسم میلرزید .. ، شورتشو توی دستم چرخوندم و چپوندم توی جیب کتم .. ، هیجانی داشتم که گفتنی نیست .. ، حمید کوچیکه هم که دیگه گفتن نداره که چه حالی داشت .. ، ولی با اینکه من اینقد کیف کرده بودم قیافه مامانم نشون میداد که خیلی خیلی عصبانیه ، یه جورایی از عصبانیتش ترسیده بودم .. ، قیافه مامانم اینقد تو هم رفته بود که آتوسا هول هولکی غذاشو تموم کرد و بعد دست اسحاق رو که هنوز داشت غذا میخورد گرفت و گفت بسه دیگه پاشو بریم سرم درد میکنه .. ، اسحاق گفت چته ... ، یه دقیقه صبر کن ... ، بعد هم آخرین لقمه هاش رو هول هولکی توی دهنش چپوند و از جاش پاشد .. ، آتوسا مارو نگاه کرد و سرسری خداحافظی کرد ، مامانم هم همونطوری سرسری جوابشو داد ، بابام سرشو از روی غذاش بلند کرد و با چشمای قرمز به اسحاق نگاه کرد و گفت خوش بگذره اسحاق .. ، آتوسا بابامو نگاه کرد و به پهنای صورتش لبخند زد و گفت ایشالا شنبه خبرشو میدم مهندس ... ، مامانم زیر لب با عصبانیت گفت هیش ..!! ، بابام دستشو بلند کرد و اینطوری مثلا خداحافظی کرد ، مامانم دوباره مشغول غذاش شد ، قیافه اش یه طوری بود که معلوم بود هم از دست من حسابی عصبانیه و هم از دست بابام ! ، ابروم رو بالا انداختم و به غذا خوردن ادامه دادم .. ، حداقلش این بود که مهمونی صمدی رو نجات داده بودم و آبروی خودمونو خریده بودم ، اگه مامانم ادامه میداد با اون ذهنیتی که من ازش داشتم با اون یه پیک شرابی که خورده بود کاملا آمادگی داشت که آتوسا رو رسما از کون دار بزنه ! ، دست درازی من به لای پاش این شانس رو به آتوسا داد که کونشو سالم برداره و فرار کنه .. ، شام تقریبا تموم شده بود و آتوسا رفته بود اما قیافه شهین هنوز عصبانی و درهم بود ، بدون اینکه به من یا بابام نگاه کنه از جاش پاشد ، به طبع مامانم من هم از جام پاشدم و بعد از نیم دقیقه بالاخره بابام هم از جاش پاشد .. ، سوسن کوری به مامانم نزدیک شد و گفت شهین بعد از شام بمونید این مهمونهای غریبه صمدی میرن ، یه بزن و برقصی راه بندازیم .. ، مامانم گفت سوزان جون خیلی دلم میخواد بمونم اما هم دو تا بچه کوچیک تو خونه دارم که دلم براشون شور میزنه هم این فریدون اینقد شراب خورده که مثل خیک باد کرده شده .. ، بابام دستشو تکون داد و گفت گردن من ننداز من حالم خوبه ! ، اما اینو یه طوری گفت که حتی سوزان هم فهمید که حالش واقعا خوب نیست ! ، سوزان خندید و گفت باشه پس اصرار نمیکنم .. ، صمدی هم خودشو به ما رسوند و به بابام گفت میخوای بری ؟ بابام گفت من ..؟؟ نه ..! ، ولی شهین میخواد بره .. ، صمدی نگاهی به مامانم انداخت که اصرار کنه بمونیم اما با دیدن قیافه توی هم مامانم انگار پشیمون شد و گفت من از عهده خانمها برنمیام ، اما اگه میموندین خوشحال میشدیم .. ، صمدی و سوسن کوری ما رو تا پای پله ها بدرقه کردن ، پایین پله ها به مامانم که داشت میرفت لباسشو عوض کنه نگاه کردم که یه طوری یواشکی شورتشو پس بدم پاش کنه اما حتی نگاهم هم نکرد .. ، کونشو به ما کرد و رفت سمت اتاقی که اونجا مانتوش رو گذاشته بود .. ، بابام گفت بیا بریم تو ماشین ، خودش میاد .. ، گفتم شما برو تو ماشین من منتظر مامانم میشم .. ، بابام گفت باشه من میرم .. ، حالش اینقدی بد نبود که بخوام همراهش برم .. ، چند دقیقه بعد مامانم اومد ، لباسشو پوشیده بود ، توجهی به من نکرد و راه افتاد سمت بیرون گفتم مامان .. ، با صدای نسبتا بلندی گفت زهر مار ! اگه نمیخوای با پشت دست بزنم تو دهنت با من امشب حرف نزن !! ، ناچار واسه اینکه آبروی خودمو به باد ندم خفه شدم ! ، دم ماشین که رسیدیم دیدم بابام نیست ، مامانم عصبانی داشت زیر لب فحش میداد که معلوم نیست کدوم گوری رفته ، با ناامیدی دستگیره در ماشین رو کشیدم و دیدم که در باز شد ، نگاه کردم و دیدم بابام روی صندلی عقب ولو شده ، گفتم مامان سوار شو بابام تو ماشینه .. ، با عصبانیت سوار شد و رو به بابام گفت میمردی یه قلپ کمتر میخوردی شبمون رو به گه نمیکشیدی ؟ بابام در حالی که دراز کشیده بود کلید ماشین رو به سمت من دراز کرد و گفت من حالم خوبه .. ، اگه میخوای دعوا کنی و دنبال بهونه میگردی این بهونه خوبی نیست ، بعد هم چشماش رو روی هم گذاشت و گفت آروم برو حمید جون ، اگه گشت کمیته دیدی بگو بابام مریضه میبرمش بیمارستان ، نمیخوام از ماشین پیاده شم و بوی الکل بیاد اونوقت شبمون واقعا خراب میشه .. ، اینقد هوشیار بود که واقعا نمیشد باور کنی که بیشتر از نصف پارچ شراب رو تنهایی خورده ! ، استارت زدم و دنده عقب گرفتم و به سمت خونه راه افتادیم ، دل دل میکردم یه جوری با مامانم آشتی کنم ، به گه خوردن افتاده بودم ، خوشبختانه هیچ گشت کمیته ای هم توی راه ندیدیم ، وقتی دم خونه رسیدیم و با کلید در حیاط رو باز کردم و ماشین بابامو کنار ماشین خودم پارک کردم ساعت حدود یازده و نیم شب بود ، خونه تاریک تاریک بود ، با شنیدن صدای ماشین ما چراغ اتاق لیلا روشن شد ، بعد از چند ثانیه ، در حالی که با یه چادر خودشو پوشونده بود از اتاق بیرون اومد با دیدن ما سلام کرد ، مامانم گفت برو بخواب سردت میشه خواب از سرت میپره .. ، لیلا که رفت در حیاط رو بستم و رفتم توی خونه .. ، مامانم و بابام رفته بودن تو اتاق خودشون ، قبلا مامانم تا خیالش از من راحت نمیشد که جای خوابم راحته و معلومه کجا قراره بخوابم نمیرفت تو اتاق خودش ، شدت عصبانیتش از همونجا معلوم شد .. ، فهمیدم که حسابی تر زدم ! ، دست کردم توی جیبم و با دیدن شورتش دوباره یاد اون لحظه ای افتادم که زیر میز با اون هیجان شورتشو باز کرده بودم و بالای رونشو دستمالی کرده بودم ، حمید کوچیکه به سرعت و شدت راست شد .. ، لبخند روی لبم اومد و هیجان و لذتی رو که برده بودم زیر لبم دوباره مزه مزه کردم .. ، خوش خوشانم شده بود ، یادم رفت که مامانم چقد از دستم عصبانیه .. ، چراغ کوچیک توی راهرو روشن بود .. ، از کنار آشپزخونه گذشتم و رفتم سمت رختکن نزدیک در ورودی خونه از سمت کوچه ، همونطوری که قبلا هم گفتم این قسمت خونه خودش مثل یه راهرو کوچیک بود .. ، میخواستم پیرهن و کتم رو اونجا آویزون کنم ، درست نبود این موقع برم و رویا رو که توی اتاق من خوابیده بود بیدار کنم ، با خودم گفتم شلوارمو هم توی رختخواب در میارم و با شورت میخوابم ، صبح که همه بیدار شدن میرم و شلوارکمو از اتاقم برمیدارم .. ، کتم رو آویزون کردم و بعد هم پیرهنمو ، با زیرپوش و شلوار پلو خوری و کمربند باز وایساده بودم جلوی آیینه رخت آویز ، چشمم افتاد به یه پاکت نامه مربع شکل .. ، اوقتها پاکت نامه ها دراز نبود مثل الان ، پاکتهای نامه تقریبا مربع شکل و سفید بود ، کنجکاو شدم که ببینم نامه مال کیه .. ، برداشتم و پشتشو نگاه کردم ، با دیدن آرم ارتش و الله تعجب کردم ، اما وقتی دیدم نامه به اسم منه دیگه بجای تعجب نگران شدم ، با دلشوره و در حالی که طپشهای قلبم رو توی حلقم حس میکردم با دستهای لرزون نامه رو باز کردم ، نامه رسمی روی سربرگ ساده ارتش با یه آرم الله توی وسط نامه .. ، مشمول محترم آقای حمید ... ، جهت تکمیل پرونده حداکثر تا تاریخ .... همراه با کلیه مدارک به آدرس ... مراجعه فرمایید ... ، بدیهی است عدم مراجعه در تاریخ فوق به منزله فرار از خدمت مقدس سربازی خواهد بود و در سوابق شما درج خواهد گردید ... ، دنیا دور سرم چرخید و توی سرم خراب شد ، تمام هیجان اون شب و دستمالی شهین دود شد و هوا رفت ، هیچوقت تا حالا خودمو اینقدر به جبهه و جنگ و حرفهای مامانم نزدیک ندیده بودم .. ، سرم گیج میرفت نامه رو توی دستم گرفتم و گیج و منگ به سمت اتاق رفتم ..، سر راه اتاق دوقلوها دم اتاق مامانم وایسادم ، بعد با دست دو سه بار آروم به در زدم .. ، بعید بود به اون زودی خوابیده باشن .. ، فکر کردم بابام هم با اون همه مشروبی که خورده بود عمرا الان بخواد با مامانم کاری کنه .. ، دستمو بلند کردم که دوباره در بزنم اما در باز شد و مامانم با لباس خواب توی در اومد ، هنوز جورابشو در نیاورده بود ، وای چقد سکسی شده بود ، حیف که من اصلا تو این دنیا نبودم .. ، با عصبانیت نگاهم کرد و گفت چته ؟ به جای حرف نامه رو بالا گرفتم ، توی تاریکی نگاهش کرد و گفت این چیه ؟ گفتم نامه ارتشه .. ، گفتن اگه تا دوشنبه دیگه نرم خودمو معرفی کنم غایب محسوب میشم ، با ناراحتی و بلافاصله گفت چی ..؟؟؟؟ بعد هم چراغو فوری روشن کرد و گفت فریدون پاشو .. ، بابام با شورت و زیرپوش دمرو روی تخت افتاده بود ، تنها صدایی که داد این بود .. هووووم ؟ چراغو خاموش کن ! ، مامانم با عصبانیت گفت بمیری ، بعد نامه رو تقریبا از دستم قاپید و شروع به خوندنش کرد .. ، خوندنش که تموم شد دوباره با عصبانیت بابام رو صدا زد اما بابام فقط یه ناله کرد و از جاش جم نخورد ، گفتم ولش کن مامان خیلی مشروب خورده ، جوابمو نداد ، چراغ رو خاموش کرد و با همون لباس دستمو گرفت و با هم اومدیم توی آشپزخونه .. ، در آشپزخونه رو بست و چراغ رو روشن کرد و نشستیم پشت میز ، دوباره نامه رو سر تا پا ورانداز کرد و خوند و گفت این کجا بود ؟ چرا الان نشونم میدی ؟ گفتم دم در ورودی زیر آیینه بود ، منم الان دیدم ، رفتم کتمو اونجا آویزون کنم که رویا رو بیدار نکنم دیدم اونجاست .. ، با عصبانیت و نگرانی چند بار نامه رو خوند و بعد گفت مگه یه سال بعد از دیپلم وقت نمیدن ؟ گفتم چرا بابا .. ، شانس من بدبخته .. ، وگرنه همه یه سال واسه کنکور وقت دارن .. ، با نوک انگشتهاش حساب کرد و گفت تو که فقط شیش ماه از دیپلمت گذشته .. ، شونه ام رو بالا انداختم و گفتم چمیدونم .. ، به قیافه داغونم نگاهی انداخت و گفت نگران نباش به بابات میگم فردا بره ببینه چیکار میکنه برات .. ، گفتم باشه .. ، واسه اینکه جو رو عوض کنه گفت تو چرا اینقد بیشعور و بی فکری ؟ گفتم هان ؟ بعد یادم افتاد که قضیه دستمالی اش رو میگه ... ، جوابی ندادم .. ، گفت فکر آبروی منو نمیکنی ؟ فکر آبروی باباتو نمیکنی ؟ آخه با چه عقلی همچین کار احمقانه ای کردی ؟ اگه یه نفر همون موقع قاشقش میفتاد زیر میز و میخواست برش داره و میدید که تو داری چیکار میکنی دیگه برای ما تو این شهر آبرو میموند ؟ سرمو تکون دادم و گفتم معذرت میخوام .. ، گفت همین ..؟؟؟ گفتم بخدا ببخشید .. ، دیدم الانه مهمونی صمدی رو بهم بریزی و با آتوسا دعوا کنی ، همه مهمونها داشتن نگاهت میکردن که داری آتوسا رو تیکه بارون میکنی ، میخواستم حواستو پرت کنم هیچ راه بهتری به ذهنم نرسید ! ، گفت ای مردشور راه حلت رو ببره ! ، بعد به قیافه داغون من نگاه کرد و گفت حالا غمباد نگیر ، یه فکری برات میکنیم .. ، دستشو دور شونه ام حلقه کرد و سرمو بوسید .. ، وقت کردم به لباس کوتاهش نگاهی بندازم ، یه لباس خواب دو تیکه کوتاه سبز و مشکی ، با اون جورابهای نازک کیر راست کن رنگ پا .. ، دلم میخواست دوباره دستمو ببرم و پاهای خوشگلشو بمالم اما همچین جراتی نداشتم .. ، تازه یکم از آب و آتیش پایین اومده بود .. ، بغل کردنم که یکم طولانی شد جراتمو جمع کردم با دست بالای رونشو از توی جوراب نازک ناز کردم و با لذت راست شدن حمید کوچیکه رو توی خشتک تنگ شلوار پلو خوری حس کردم ، ازم دور شد ، فکر کردم باز عصبانی شده ، نامه رو روی میز توی آشپزخونه گذاشت و عقب عقب تا جلوی در آشپزخونه جلو رفت .. ، بعد با انگشت اشاره بهم گفت بیا .. ، نزدیکش شدم ، پشتشو به در آشپزخونه تکیه داد ، فکر کنم میخواست مطمئن بشه کسی نمیتونه بی هوا بیاد توی آشپزخونه ، با دست کیر راستمو از روی شلوار مالید و گفت درش بیار .. ، بدون یه لحظه مکث زیپ شلوارمو پایین کشیدم و کیر راستمو از توی زیپ شلوار بیرون دادم ، با دست شروع به مالیدنش کرد ، با هیجان تمام دستمو انداختم وسط پاهاش و دامن کوتاه لباس خوابشو بلند کردم ، همونطوری که فکر میکردم هنوز هم شورت نداشت ، دستم بیواسطه مستقیم رفت لای چاک کس داغش ، یکم مو داشت و زبر بود ، پاهاشو جابجا کرد اما کاری به کارم نداشت ، اوضاعم خیلی خرابتر از اون بود که بتونم زیاد طولش بدم ، نفسهای عمیق و صدا دار میکشیدم و صدای طپشهای قلبمو میشنیدم .. ، دستم که دوباره به کنار رونش خورد با یه صدای آه بلند از ته دلم ارضا شدم و آبم پاشید بیرون ، شهین جاخالی داد و خودشو کنار کشید که آبم روش نریزه ، از روی میز یه دستمال کاغذی برداشت و دست خودشو پاک کرد بعد چند تا دیگه در آورد و داد دستم و گفت خودت و زمین رو تمیز کن .. ، بعد نامه رو از روی میز برداشت و بهم نزدیک شد ، سرمو بوسید و گفت فکرشو نکن من نمیذارم تو بری سربازی .. ، این حرفش از صد تا حرفی که بقیه بخوان بزنن برام دلگرم کننده تر بود ، میدونستم تا پای جونش رو حرفش وایمیسته .. ، سرمو تکون دادم .. ، دوباره سرمو بوسید و گفت برو راحت بخواب اصلا هم فکرشو نکن .... !
سلام به همه دوستان ، اینهم جریمه من ... ، دو هفته پشت سر هم آپ کردم و برگشتیم سر روال عادی .. ، دعا کنید وقت کنم و زودتر بنویسم و داستان رو تموم کنیم ... ممنون از همتون .. ، بخاطر همراهی و دلگرمیهاتون
سلام آریا جانآره لطفا حرف از تموم شدن داستان نزن تو رو خداما بیشتر از یکسال هست که به خوندن این داستان عادت کردیم هرچی ک میتونی ادامه بده