ارسالها: 455
#901
Posted: 23 Feb 2019 15:22
اون قدیما سال اول دبستان مینوشتن :
« بابا نان داد »
از امسال شروع کردن مینویسن :
« بابا برای نان ، داد ! »
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ---- آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
ارسالها: 455
#902
Posted: 25 Feb 2019 21:21
روزی شیخی به دیار غربت برفتندی و به موزهای سر بزد . چون مجسمهها را بدید ، تبری برداشت و همه مجسمهها را شکست و تبر را در دستان مجسمه بزرگ گذاشت ! مسئولان موزه ، سراسیمه آمدند و به شیخ گفتند ای شیخ ! چه کسی این مجسمهها را شکسته است ؟ شیخ گفت نمیدانم ای بتپرستان ! از بت بزرگ بپرسید !
مسئولان موزه گفتند کسخول اینا آثار باستانیه ! بت کدومه ؟ پس گرفتند شیخ را مثل سگ زدند و دسته تبر را فرو کردند در کون شیخ !
از شیخ خبری در دست نیست ؛ اما نقل است که تا ماهها پس از آن حادثه ، هر کس به شیخ میگفت چه خبر ؟ شیخ در پاسخ میگفت دســـــــتــــــــه تـــــــبــــــــر !
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ---- آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
ارسالها: 7492
#903
Posted: 25 Feb 2019 21:33
یارو میخواسته با زنش بخوابه بچه ها مزاحم بودن.خلاصه فندکش رو میده به زنش و میگه وقتی بچه ها خوابیدن علامت بده بیام خلیفه رو بفرستم بغداد!
نشون به اون نشون که یارو خوابش میبره و زنه مدام فندک رو روشن خاموش میکرده که بیا که بچه ها خوابن...
که بچهِ میزنه سر دوش باباش و میگه بابا پاشو بکنش تا خونه رو یه آتیش نکشیده
هر مرد در درونش یک دیوث درون و هر زن در درونش یک جنده درون دارد
ارسالها: 455
#904
Posted: 27 Feb 2019 22:36
دختره دنبال یه پسر چشم و گوش بسته میگشته که باهاش ازدواج کنه . بالأخره یکی رو پیدا میکنه و باهاش ازدواج میکنه . یه ۵ ، ۶ ماه از عروسی میگذره ولی دختره هر کاری میکنه ، پسره هیچ حرکتی نمیزنه !
یه شب دختره ، لخت توی تخت خواب دراز میکشه و منتظر پسره میمونه . پسره تا میاد توی اتاق میزنه زیر خنده و غش غش میخنده !
دختره میگه به چی میخندی ؟
پسره میگه تو چرا شومبول نداری ؟
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ---- آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
ارسالها: 455
#905
Posted: 4 Mar 2019 20:27
شپشه زنگ میزنه گوشی رفیقش میگه الو سلام ، کجایی ؟
رفیقش میگه لای سبیلای یه مرد گردن کلفت !
اونم میگه چرا رفتی اونجا خره ؟ برو تو شرت یه زن ! هم نرمه ، هم گرمه !
رفیقش میگه تا دیشب اونجا بودم ، نمیدونم چی شد صبح که بیدار شدم دیدم اینجام !
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ---- آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
ارسالها: 455
#906
Posted: 7 Mar 2019 22:26
یکی از دانشجوها روی تختهسیاه مینویسه : شرت استاد قرمزه
استاد هم تا میاد تو ، جمله رو میبینه . همین جور که یه دستش توی جیبش بوده ، خیلی خونسرد برمیگرده میگه اینو هر کی نوشته ، مامانش خیلی دهن لقه ! 
−−−−−−−−−
استاد داشته درس میداده که این دستگاهی که میبینید گاو رو درسته میگیره به جاش سوسیس میده بیرون !
یکی از دانشجوها میاد استادو دست بندازه ، میگه ببخشید استاد ، دستگاهی هم داریم که سوسیس بگیره به جاش گاو بده بیرون ؟
استاد هم میگه آره ، مامانت !
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ---- آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
ارسالها: 455
#907
Posted: 7 Mar 2019 23:42
بچه ۵ ساله به باباش میگه بابا ، همسایه بالایی چه جوری بچه دار شدن ؟
باباش میگه دعا کردن ، خدا براشون از آسمون با لکلکها بچه آورد !
بچههه میگه همسایه پائینی چه جوری بچه دار شدن ؟
باباش میگه دعا کردن ، خدا براشون از آسمون با لکلکها بچه آورد !
بچههه میگه پس فقط خونهی ما ، بکن بکنه ؟
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ---- آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
ارسالها: 455
#908
Posted: 12 Mar 2019 01:21
مرده مهندس کشاورزی بوده و برای جنگلبانی کار میکرده و داشته توی اطراف شهر با ماشینش میرفته که یهو ماشینش خراب میشه . پیاده میشه میره اطرافو میگرده که چشمش میافته به یه خونه . میره در میزنه ، یه زن بیوه که خیلی وقت بوده مرد ندیده بوده و صاحب خونه بوده درو باز میکنه . مرده میگه ببخشد من مهندس کشاورزی هستم و توی جنگلبانی کار میکنم ، ماشینم خراب شده و الان اینجا گیر کردم ، میشه شبو اینجا خونه شما بمونم ؟
زنه هم از خدا خواسته قبول میکنه . یه خورده میگذره مرده میگه ببخشید ، من مهندس کشاورزی هستم و توی جنگلبانی کار میکنم و ماشینم خراب شده ، اگر میشه یه شام به من بدین ... زنه هم یه شام چرب و نرم برای مرده درست میکنه و با هم میخورن ... یه خورده میگذره مرده میگه من مهندس کشاورزی هستم و توی جنگلبانی کار میکنم و ماشینم خراب شده ؛ اگر میشه یه جای خواب برای من بندازید که من بخوابم ... زنه هم جای مرده رو میندازه و جای خودشم درست بقل جای خواب مرده پهن میکنه . مرده میره توی رختخواب ، زنه هم میاد پیشش دراز میکشه و شروع میکنه به وول وول خوردن و تکون تکون خوردن که مرده موقع خواب تحریک بشه و یه کاری بکنه ! ولی مرده هیچ کاری نمیکنه ! زنه میبینه مرده هیچ بخاری ازش بلند نمیشه میگیره میخوابه ....
فردا صبحش مرده بلند میشه و کلی تشکر میکنه و درو باز میکنه که بره بیرون چشمش میافته به هفت ، هشت تا خروس و دو سه تا مرغ که مال زنه بودن ! برمیگرده به زنه میگه خانم شما چرا برعکس عمل کردید ؟ باید هفت ، هشت تا مرغ میگرفتید با دو ، سه تا خروس !
زنه میگه اینایی که میبینی فقط یکیشون خروسه ، بقیهشون مهندس کشاورزین !!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ---- آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
ارسالها: 455
#910
Posted: 29 May 2019 21:17
دختره میره پیش آخونده میگه حاج آقا اومدم به گناهم اعتراف کنم !
آخونده میگه چه گناهی دخترم ؟
دختره میگه به یه پسره گفتم ک.س عمهت !
آخونده میگه آخه دخترم چرا همچین حرف زشتی زدی ؟
دختره میگه آخه حاج آقا دستشو گذاشت رو سینه من !
آخونده دستشو میذاره رو سینه دختره میگه اینجوری ؟
دختره میگه بله حاج آقا !
آخونده میگه آخه دخترم این که دلیل نمیشه حرف زشت بزنی !
دختره میگه آخه حاج آقا بعدش بلوزمو در آورد !
آخونده بلوز دختره رو در میاره میگه این جوری ؟
دختره میگه بله حاج آقا !
آخونده میگه آخه دخترم بازم دلیل نمیشه حرف زشت بزنی !
دختره میگه آخه حاج آقا بعدش لختم کرد !
آخونده دختره رو لخت میکنه میگه این جوری ؟
دختره میگه بله حاج آقا !
آخونده میگه آخه دخترم بازم دلیل نمیشه حرف زشت بزنی !
دختره میگه آخه حاج آقا بعدش منو کرد !
آخونده میگیره دختره رو میکنه میگه این جوری ؟
دختره میگه بله حاج آقا !
آخونده میگه آخه دخترم بازم دلیل نمیشه حرف زشت بزنی !
دختره میگه آخه حاج آقا بعدش گفت ایدز داره !
یهو آخونده میگه اااای ک.س عمهش !
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ---- آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند