سلام شهره خانم عزیز خسته نباشید امیدوارم درسلامتی کامل هستید من این داستان شمارا خیلی دوست دارم به نظرمن بهترین داستانیه که تاحالا خوندم اما این روزا خیلی کم میزارید درسته هرکسی مشکلاتی داره امیدوارم هرچه مشکل بلا است ازسرشما هرچه زودتردست برداره وما بی صبرانه منتظربخشهای بعدی داستان هستیم
صدای زنگ ایفون ارامش و سکوت حاکم بر خونه طاهره رو بهم زد . و نازنین وطنی که در اتاق اکرم و روی تخت ولو شده بود و تازه داشت ریلکس میشد یهو کمی بهم ریخت و نیم خیز شد و به طرف دراتاق خیز برداشت و کلید درو دست زد که مطمئن بشه قفله یانه ....بهرام برای جلب اعتماد و اسودگی خیال نازنین کلید اتاقو بهش داده بودو اینکه بهرام از تنها بودنش بهش گفته بود و از این نگران شده بود که نکنه دوستاشو دعوت کرده که امشب دسته جمعی و به قول فرنگی ها با پوزیشن مهیج و منجاوزانه GangBang روش پیاده و اجراش کنن...گوشاشو تیز کرد تاصداها رو رصد کنه و بشنوه .....ولی صدایی نمی اومد غیر از صدای پارس کردن سگ های ولگرد کوچه .....بهترین تصمیم اون شد که لباساشو تنش کرد و ساکشو اماده کرد که اگه احساس خطر کرد از خونه خارج بشه وسریعا جمع و جور شد و ساک به دست از اتاق خارج شد و در پشت درب منتهی به حیاط خونه کمین کرد .بهرام درب کوچه رو باز کرده بود و با یک دختر خانم حرف میزد خیالش تا حدودی اسوده شده بود و ریه هاشو با نفسی عمیق پر از اکسیژن کرد و منتظر شد که بهرام رو ببینه ...بهرام با صدای شنیدن ایفون خونه به خیال دیدن امیر مار چوبه و یا شایسته خانم و یا شاید دایی هوشنگش بی تفاوت و سوت زنان در کوچه رو باز کرد و یهو با سیمای خسته و زیبا و اندام هوس انگیز خواهرش سحر روبرو شد چیزی که اصلا در مخش نبود و فکرشو نمی کرد ......اووووه خواهر جون توییی.....سسسلام سحر...علیک سلام بهرام ..چته انتظار نداشتی منو ببنی...ها .....خوشحال نیستی که خواهرت برگشته خونه ؟.....اووا چرا جلو درو گرفتی .... واییییی تورو خدا داداش مارو ببین بجای اینکه دو دستماله روبروم برقصه و پایکوبی وخوشحالی کنه ...مثل مرده متحرک جلو درو گرفته ....واه زود بیا این وسایل و ساک رو از دستام بگیر و بزن کنار تا خانم خونه وارد شه ...هههه....چچشمم ابجی جون...چته بهرام ...ریلکس نیستی و انگار از چیزی میترسی ..اها نکنه خونه خبریه ..اخه شما تنها تشریف دارین و خب یک پسر شیطون و شهوتی مثل تو باید از این روزای طلایی مجردی و تنهایی بهترین استفاده رو ببره ....درس نمیگم شیطون پسر .دست و پاتو گم کردی ؟..لطفا وایسا سجر باهات حرف دارم ...واه بزار بریم تو اونجا حرفاتو بزن ..نمیشه باید اینجا و همین الان بگم ....تو خیلی مشکوک میزنی بهرام ..من تو رو می شناسم به قول صحرا بااون بزرگت کردیم ....کسی خونه س ؟....دختر مختر و یا زن تور کردی واوردیش خونه .....ها ....ابجی سحر لطفا خونسرد باش و ارووم .تو خونه مهمون داریم .چی ..مهمون داریم ..خب کیه این مهمون شما .......سحر جوون خواهر خوشکلم مهمونم یک خانمه .....دبیرریاضیمه ...واه اینجا چرا و اصلا با تو چیکار داره ...بریم داخل تا ملاقاتش کنم .....سحر جلوتر از بهرام به طرف اتاق ورودی خونه راه افتاد و وقتیکه نازنین رو دید برای لحظاتی میخکوب شد چون ساک به دست و اماده شده بود که از خونه خارج بشه و سحر که دختر باهوش و زرنگ و مهربونی بود فوری فهمید که لابد ناراحت از اینکه حرفاشونو شنیده و قصد ترک خونه رو داره لذا برسم مهمون نوازی و ادب و دیسیپلین میزبانی لبخند برلبانش اورد و سلامش کرد ....سلامم ..من سحرم خواهر بزرگ بهرام ...شما هم باید دبیر ریاضی داداشم باشین ؟....مرسی سحر جوون ...اووه اقا بهرام چه خواهر خوشکلی دارین ...خوشوقتم از اشنایی با شما من نازنین وطنی هستم و تقدیر و اتفاقات عجیب و غریبی منو کشوند خونه شما ....لطفا .اصلا فکرای بدی در مورد بهرام نکنین چون من ناچار شدم بیام اینجا ....اهان ولی من فکر بدی نکردم ....بهر حال نازنین جوون اینجا خونه خودته و راحت باش ....ابجی سحر من برم از رستوران شام بگیرم ..نمیخاد بری از روستا کلی لبنیات ناب اوردم همونو می خوریم موافقی نازی جوون ...بجاش برو اب حمومو گرم کن که یه یک استحمام توپ نیاز مندم .....فهمیدی بهرام ؟......چشم سجر ....اون شب شور و حال و زندگی و نفس کشیدن به معنا و مفهوم واقعی از دید بهرام به خونه برگشته بود و همشم دلیلش بازگشت و وجود سحر بود که خونه رو زنده و شاداب کرده بود و بهرام از خوشحالی در پوستش نمی گنجید و کیرش حالا دو بله تحریک میشد سحر در هر لباسی براش محرک و هوس انگیز بود حتی با لباس گشادی که تنش کرده بود و منتظر بود که اب حموم گرم بشه و اندام قشنگشو زیر دوش و لیف و کیسه و صابون بکشونه و نازنین هم با دامن و بلوز نازک پارچه ای و جوراب سیاه خیلی نازکی که تا بالای زانواش اومده بود توجهات چشمای شهوت الود بهرام رو به خودش جلب کرده بود نازنین خیالش اسوده شده بود و دیگه کم کم میتونست امنیت رو احساس کنه ....شام اون شب در دکورشبیه به روستا و شامل مجموعه ای از غذاهای کاملا سنتی و اصل و ناب روستایی در سفره شکل گرفت عسل طبیعی و کره محلی وماست و پنیر و نون محلی چرب از روغن محلی حیوانی که خیلی برای نازنین جالب و خوشمزه درومد و تا تونست و جا داشت خورد و نوش جونش کرد و در اخر کار به رسم تشکر و قدر دانی لپا و لبای ناز و خوردنی سحر رو بوسید و از پذیرایش تحسین ها گفت .....بهرام وقتیکه سحر رو می دید قدم زنان به طرف حموم میره ارزو کرد که باهاش همراه بشه و خودش شخصا کیسه و لیف و صابونش بزنه و در اخر کار هم سوراخ کونشو با اب گرم و داغ کیرش بشوره و لی چه خیال شیرین و نشدنی و شاید دست نیافتنی ....ولی خیالشم هم شیرین و دوس ت داشتنی شده بود چون شورتش از اب سفید کیرش کمی خیس شده بود ابی که در واقع اب منی نبود و ابی که معمولا قبل از ترشح اب منی هست که نشون از شهوت بی حد و زیادش می داد.....شب داغ و خوب بهرام با اومدن و جلوس سحر داغ تر از همیشه شده بود سحر زیر دوش و بعد از مدت ها و هفته ها اب داغ و کافی به تنش می خورد و نگاهی به وضعیت کوسش و زیر بغلاش کرد که کمی مو داشت کلا اندام سحر خیلی مو به خودش نمی گرفت و سیستم اندامش اگه یک سال هم اصلاح نمیشد خیلی دراز و انبوه از مو نمیشد ولی سحر به تمیزی بهتر و اصلاح کامل کوس واطراف و پیرامونش خیلی اهمیت می داد و خیالش از بابت پیرامون سوراخ عقبش تقریبا راحت بود چون مویی روئیده نمیشد ..نگاهی به اطراف کرد و ژیلت می خواست ولی نبود وخجالت می کشید که از بهرام بخاد براش بیاره ....نهایتا بی خیال اصلاحش شد و به جاش ترجیح داد چشاشو ببنده و به خیال و رویای شهریار جونش با انگشتا و کف دستاش کوسشو نوازشی بکنه ....چه لحظات شیرین و دل انگیز و لذت بخشی برای سحر شده بود ....اب لزش لذت اوری از کوسش ترشح شد ه بود و در همون لحظات رویایی از یاد و خاطره شهریار بیرون اومد و به یاد عزت خان شوهر مه لقا افتاد که در کف کردنش مدت ها بود تب گرفته بود اونم تب بالای ۵۰ درجه .....به این فکر می کرد با این پیرمرد سر حال و قبراق و کیر کلفت روستا چیکار بکنه ایا کون بهش بده و یا سر کار ش بزاره و باهاش تفریح بکنه و یا باهاش برخورد منفی داشته باشه ...فرضیه دادن کونشو به عزت خان فقط از روی هوا و هوسش میزد وشایدم جدی می گفت واقعا چهره و اندام و هیکل مردونه ای داشت و با اون سبیل پر پشت و خوبی که بهش میومد هر گاه که باهاش ملاقات می کرد هوسش ناخودگاه به تحرک و جنب و جوش عجیبی میفتاد ....بیچاره زنش مه لقا از دست شهوتش و کیر کلفتش فرار کرده بود و به خونه پدرش پناه برده بود به یادش افتاد وقتیکه رفته بود که پادر میونی کنه و به خونه اش برش گردونه ..بهش گفته بود ...اووه خانم مدیر تورو خدا بزارید مدتی دیگه خونه بابام بمونم ..دیگه جون ندارم بهش بدم ...کوسم له و لورده شده نمیدونی چه دسته بیلی تو پاهاش داره خدا نصیب هیچ ادمیزادی نکنه حتی دشمنام .....سحر خنده اش گرفته بود و بهش توصیه کرد که بجاش کیرشو بخوره و و حتی مثل بیماری که نسخشو می نویسن از روی کاغذ براش شکل و نقاشی کشید که این مدلی کیرشو دهنش کنه و بخوره تا کوسش در استراحت قرار بگیره و این توصیه کار گر افتاده بود و عزت خان اولین مردی در روستای اون منطقه بود که کیرش در دهن یک زن خورده و ساک می خورد و خیلی به خودش می نازید و خوشحال که چنین اتفاق و افتخار شیرینی نصیبش شده و می دونست که این توصیه خانم مدیر خوشکل و زیبایش سحر جونه و بیشتر از همیشه مدیون و خاطر خاش شده بود .....و این ماجراها رو سحر میدونست چون مه لقا همه ریز اتفاقات و زیر پوستی زندگیشو به سحر می گفت ..سحر زیر دوش و با این خیالات سکس گونه و فانتزی ..چندین بار ارضا شد و حمومش کاملا تکامل پیدا کرد .....فردای روز بعد سحر وقتی بیدار شد که نازنین و بهرام به دبیرستان رفته بودند و سحر تصمیم گرفت عصر گاه خدمت شاه دخت و گالریش برسه ..قبلش با بهرام حرفایی داشت ....و فرصت جور شد و بهرام قبل از نازنین به خونه برگشت هدف زود امدن بهرام بیشتر رسیدن به اهدافی بود که زیر سرش داشت اونم کام گرفتن از سحر حتی با بوسیدن و یا مالوندن در حد خیلی ابتدایی و اماتوری .....سلام خواهر جون...به جون خودم با بودن تو خونه زنده شده و کمبود و نبودن مامانمو اصلا حس نمی کنم ....یادته یه قولی بهم داده بودی .....علیک سلام جوجه فوکلی ....چه قولی ؟.....وقتیکه سوار مینی بوس میشدی و بهم گفتی مواظب اکرم باشم و بوسم کردی و گفتی بقیه شو میزارم واسه وقتیکه برگردم حالا که برگشتی قولتو ادا کن ..مرده و قولش ..ارره جون خودت و اون شیطونیات ...اصلا ببینم تو روت میشه اینارو به من بگی کدوم قولتو اجرا کردی مگه نگفتم حواست شش دونگ به خواهرمون اکرم باشه اون خیلی ساده س و خیلی راحت کلاه سرش میره ببینم تو رو قولت موندی و مواظبش موندی ....ها ..اره سحر موندم و حتی باهاش تا شیراز رفتم و نزاشتم تنها بره ..تا دم خوابگاهش هم رفتم ...ههههه...خیلی په په ای بهرام خان ...با اجازت و زیر گوشت و در همین شهر خودمون یه پسرعوضی و با خواهرش کلاه سرش گذاشتن و لختش کردن و ازش ده ها عکس سکسی هم گرفتن و تو اصلا خبر نداشتی چون فکر و ذکرت زیر نافت کار می کرد و معلوم نبود با کدوم فاحشه ارتباط داشتی .....چی میگی سحر داری شوخی می کنی جدی که نمی گی ..شوخیم چیه بهرام خان ورو جک به خدا لازم شده یه سیلی ابدار اجالتا بهت بزنم تا خوب حرفامو بفهمی ....بیا اینو نوش جون کن ....اخ ابجی نزن ....میزنم خوبم میزنم تازه بدترشو هم می خواستم بزنم ولی مراعاتتو می کنم چون نازنین مهمونمونه .....خجالت نمی کشی به جای مواظبت از ناموس مردم و نازنین جونت که ادعاشو می کنی باید ناموس خواهرتو پاس داری می کردی نه زن غریبه رو ....واقعا بهرام وظیفه برادری تو به جا نیاوردی اونوقت ازم می خای بهت بوسه و ماچ بدم و بعدشم التتو واسم حواله کنی ....تو هنوز از نظر من بچه ای و بزرگ نشدی اصلا چرا کاسه داغ تر از اش واسه نازنین شدی به تو چه .....یعنی سحر میخای به نازنین بگم بره ....نه نمیخام اون بهمون پناه اورده ولی تو نباید از اول دخالت می کردی بهتر بود حواست به اکرم متمرکز میشد ودرساتو می خوندی نه کاراگاه خصوصی و وکیل نازنین جونت بشی ....فهمیدی یا بازم با سیلی حالیت کنم ......حالیم شد حالا ادرس اون عکاسیو بهم بده .....نمی خاد تو دخالت کنی اون کار خودمه ...عصر خودم میرم سراغشون ...ولی این کار مردونه س سحر .....دم از مردونگیت نزن ..اگه مرد بودی عکس از اکرم نمی گرفتن .....باشه پس باهات میام ..نه تنهایی میرم از پسشون بر میام تو بهتره هوای نازنین رو داشته باشی تا فتح علی عوضی بهش نزدیک نشه ..........بعد از برگشتن نازنین و ناهاری که سحر با سلیقه و دست پخت خودش تهیه و تدارک دیده بود کم کم اماده میشد که به قصد اتلیه به خیابون بره بعد از چندین هفته سحر در فکر بود که چه لباس و مدلی تنش کنه که به کارش بیاد ....در اتاقش و در حالیکه بهرام روی بالش نرمی لمیده بود و با کیرش متفکر انه حال می کرد و در همون لحظات هم نازنین نیمه لخت و زیر پتوی لطیفی با دستاش خودش و همه اندامشو نوازش می کرد و کم کم چشاش سنگین میشد که خواب نیم روزیشو بکنه سحر روبروی اینه تمام قدش کم کم لخت و عریان میشد که لباسی بپوشه که چشم هر بیننده ای رو گشاد و هوسی کنه ....بعد از مدتها خیابون ها و بوتیک ها و پسرا و مردایی که انتظار دیدنشو داشتند باید چنین تدارکی می گرفت لذا شورت خط دار برجسته ای رو تنش کرد که زیر هر شلواری خطاش خود نمایی کنه و بر خلاف هوای سردی که در بیرون حاکم بود شلوار نازک و پارچه ای رو به پاش کرد که به طرز خیلی شهوت ناکی چاک باسنشو در معرض نیگاه های مشتاقش همچون فیلم های سینمایی اکشن نیم سکس به نمایش میزاشت ....لپای ماهیچه ای دو طرف باسنش کاملا ورزش کاری و انگار نقاشی شده بود و با رونای کشیده و ماهیچه شکلش تا دور مچ پاهاش کشیده میشد ...چنین زیبایی رو باید نمایش می داد ....خودشم نمی دونست چرا این کارو می کنه ..انگار که برای امتحان تست مدلینگ تشریف میبرد ووقتیکه به قوس کمرش و اتصالش به باسن خوشکلش که نیگاه می کرد دلش به حال روز مردا و پسرایی میسوخت که واسه همچین لعبتی اه و افسوس می خوردند و کیراشون ناامید و تشنه ازعدم دسترسی به چنین بهشتی ناچارا شورت رو می خیسوندند...خنده طعنه امیزی به خودش زد و در اینه انعکاسشو دید و به خودش گفت ......اررره سحر جووون ..تو باید امروز همه رو شهوتی کنی تا بدونن این اندام مدتهاس که در دل طبیعت بکر و زیبای روستا روش کار و زحمتا کشیده شده و وقتشه که در معرض دید همه حضار و همشهریا قرار بگیره ....اه الله جوونم منو ببخش که از روی غرور و تکبر این حرفا رو زدم ....ولی باید تخلیه بشم .....چون .....اه این چون رو وقتی معنی می کنم که خدمت شاه دخت و اون پسرره شاهر خ برسم روی بلوز خوش رنگش یک پالتو کوتاه پوشید ..کوتاه از عمد که باسنشو کاملا نمایش بده و حالا باید کمی به صورتش میرسید ماتیک قهوه ای متمایل به قرمزیو انتخاب کرد و با کرمی که به صورتش زد چنان به شور و شعف اومد که فریاد کوتاهی از گلوش بیرون اومد و بهرام و نازنین رو از دنیای شیرین و فانتزی خودشون پروند و اومدند که ببین چه خبره ......اوووه ناز نین جوون واقعا عذر می خوام خواب بودی؟......نه تازه چشام سنگین میشد اوووه سحر جوون تووووچیکار کردی به خودت ...به جوون خودم تنهایی بری بیرون می خورنت...ادمیزاد تو رو نخوره از ما بهتران می خورن بهتره منم باهات بیام که تنهایی خورده نشی ههههه هوس بیرون کردم اجازه میدی در رکابت باشم ؟نازنین براستی و برای اولین بار حس زیبای لز و تمایل داشتن به هم نوع و یک دختر رو در خودش احساس کرده بود و دلش می خواست این موجود زیباو قشنگ رو به اغوشش بکشه و از دیدگاه دیگه ای هم هوس نمایش تن و بدن و اندام و لوندیشو در خیابونا داشت و انگار که کرمک به وجودش می خورد که در این نمایش سحر شراکت داشته باشه و دلیل دیگه شم از تنهایی با بهرام میترسید و حس کرده بود که شهوت و حشریت بهرام با ورود خواهر خوشکلش سحر دو چندان شده و به احتمال خیلی زیاد با رفتن سحر بدست بهرام مورد تجاوز قرار می گرفت چیزی که نمی خواست و ازش گریزان بود...و سحر هم فوری تجزیه و تحلیل کرد که تنهایی حال نمیده در خیابونا و پاساژها ول بگرده و اتلیه رفتن هم تکی شاید براش خوب نبود پس نصمیم گرفت بهش اوکی بده .....موافقم نازی جوون چه کسی از تو بهتر اتفاقا تنهایی نمی چسپه سزیع لباس باحالی تنت کن که بزنیم به چاک که خیابون منتظرمونه پس من چی ابجی ؟.....ههههه..تو خونه بمون و کشکتو بساب و همه جارو جارو کن و بعدشم مثل یک پسر خوب و ایستاده و راست جلو در حیاط خبر دار بمون تا من و نازی جوون بر می گردیم ..افتاد داداش بهرام .....در ضمن واسه شام هم فکری بکن بدونه شام بمونیم وای به حالت بهرام ....سحر جوون هوای داداشتو داشته باش پسر خوبیه ....اررره خیلی نازی جوون ...چون خیلی خوبه بهش امر و نهی می کنم برو اتاقت داداش تا نازی جوون راحت اماده بشه دیرمون شده اخه خیلی کارا داریم مگه نه نازی جوون .....اررره والا سحرکم ....اوووه چه با حال اسممو بردی یه جوری شدم ....من که خیلی وقته اونجوریم سحرکم ....نازنین انگارعرق نخورده مست و شنگول شده بود...جذابیت و خوشکلی سحر و ناز و کرشمه و حرفای کشدارش دیوونه اش کرده بود تا حال و در طول زندگیش توسط هیچکسی به چنین روز و اخوالی نیفتاده بود و لی از این احساس و شهوتش فعلا که خیلی لذت میبرد و ووقتیکه در اتاق اکرم خودشو لخت کرد که لباس هوس انگیزی تنش کنه به یادش افتاد که کل لباساش در خونه سازمانی جا مونده و فقط همین لباسی که باهاش اومده رو داره ...لذا سحر رو صدا کرد ....سجر جووون ........جوونم نازی ..کاری داشتی ؟.....هههههه لباسم همینه ...کل لباسام اینجا نیس حالاچیکار کنم ......اوووا ناز ناز جوون ...بیا لباسای من و اکرمو نیگاه کن و یکیشو پسند کن و تموم .....دیگه غم و غصه نمی خاد ....اوووه مرسی سحرکم از این همه مهر و عشقت ....فدات نازی جوون ..فقط زودتر ...که غیر خیابون گردی یه کار واجب دارم که به اونم برسیم ..نازنین طبق عادت و علاقه ای که به دامن های کوتاه و چسپنده داشت یکی از دامن های اکرمو انتخاب کرد و پوشید و بعد از یک ارایش غلیظ و توپ اماده شد که با سحر راهی دیوونه بازی هاشون بشن .....به محض بیرون اومدن و وارد کوچه شدن اولین نفری که با این دو عشوه گر و طناز روبرو شد امیر مار چوبه بود که از گوشه در خونه شون ورندازشون می کرد باسن خوش فرم و ورزش کاری سحر و چاک کونش چنان دیوونه اش کرد که اه بلندی کشید و مامانشو که در دستشویی تشریف داشت تکون زده کرد و هول زده و در حالیکه شلوارشو تا نیمه روناش بالا اورده بود بیرون اومد که ببینه چی شده ....اهای امیر خل و چل چته ..مگه میزاری ادم حتی در دستشویی راحت کارشو بکنه ...وای مامان الان سحر رو دیدم برگشته ..نمی دونی چه تیپی زده بود ....خیلی سکسی شده بود با یه خانم اومد بیرون که نمی شناختم ....من برم اتاقم مامان...اره برو جقتو بزن بدبخت بیچاره ...هم سن و سالای تو کار می کنن و تلاش می کنن اونوقت تو پشت در ۲۴ ساعته کشیک میدی که یک دختر خوشکلو ببینی و باهاش جقتو بزنی میخای بیام بمالونم برات تا زحمت و عرق نریزی .....اره مامان خیلی دوس دارم ولی اگه زحمت نمیشه ....اوا خجالت هم نمی کشه من داشتم مسخره ت می کردم ..برو برو اتاقت ...پسررره تنه لش ...اه پس سحر برگشته ....این سحر مثل مامانش خیلی ماهه و بهتره یه نقشه بکشم باهاش یه حالی بکنم ....خیر این کار پسرم امیر فقط اونه که شده ژاندارم محله و زود و سریع خبرای تازه واسه مامانش میاره ...هوای افتابی و سرد زمستون و خیابون های شلوق و عابرین و تردد ماشین ها و ترافیک باعث نشده بود که شش دونگ چشمای حریص و شهوتی به سحر و نازنین با دامن کوتاه و رونای بدونه جوراب ازشون غافل بشه وصد متر از کوچه منتهی به خونه طاهره دور نشده بودند که احساس کردند که یه عده تشنه چشم چرونی و عاشق باسن و پرو پاچه لخت دنبالشون هستند .....نازنین طبق عادت و اخلاقش نهایت کیفشو میبرد و از همون ابتدا از فرط خوشحالی و شور و نشاطش دست راست سحر رو گرفته بود و با انگشتاش کف دستشو قلقلک می داد....اوووه نازی جوون نکن خنده ام می گیره ...دست خودم نیس سحرکم اگه اون کارو نکنم مجبورم باسنتو انگشت کنم اون خوبه یا این ..خودت انتخاب کن ...هههههه هیچ کدوم ناز نازم ....جوون اون پیرمرده که تف از دهنش اویزون شده و میخ ما شده قلقلکم نکن ....اووا نمی تونم .....اررره اتفاقا انتش هم بلند شده اوووه چیکارش کردیم که بعد از مدتها راست کرده .....کاش میشد کمی سربسرش میزاشتیم ....واه سحر واقعا میخای بهش حال بدی اررره گناه داره ببین تورو خدا چشماش بهم میگه نیاز دارم خیلی وقته نداشتم وایسا دم همین مغازه تا خوب نیگاه رونای تو و باسنم بکنه بلکه ابش بیاد و راحت بشه ....اوووه سحر به جوون خودم حالم خوب نیس ...واه چته نازنین ....کجات درد می کنه ...کوسم سحر جوون ....دوای دردت پیش خودمه البته نازی جوون اصل دوات کیره که تجویزش نمی کنم ولی الانه خوبت می کنم تو وایسا به این پیرمرده حال بده تا من برم تو اون کوچه .....خب منم میام ..نه نازی تو بمون الانه میام ...پیرمرد فکسنی و دندون ریخته و با موهایی که انگار ماه ها بود شونه بهش نخورده بود چمپاتمه زده بود و با تکیه به یک گاری کوچیک کیرشو که بعد مدت های طولانی از خواب و سستی رها شده بود با دستاش به سرعت می مالوند و اونقد تحت تاثیر شهوت گم شده اش قرار گرفته بود که به اطراف و پیرامونش توجهی نداشت و فقط می خواست با باسن و چاک کون و خط شورت سحر و زیبایی که در رویا هاش هم تجسمشو نکرده بود و رونای لخت و ترکیب هوس انگیز اندام نازنین خودشو ارضا و احساس جوونی رو شاید برای اخرین بار تجربه کنه ...چون حال و اخوالش خیلی میزون نبود و در استانه رفتن به گورستان قرار داشت ...پیرمرده هنوز با دستاش تلاش می کرد و انبوه جمعیت و رفت وامد عابرین هم کمک حالش شده بود که کارشو بدونه دردسر و جلب توجهی ادامه بده سحر داخل کوچه شد و از گوشه کف زمین کمی برف سفید و تمیز به چنگ اورد و در دستش فشرد و به اندازه بزرگتر از توپ تنیس روی میز...... شکلش دادو اومد سراغ نازنین ......برگشتی سحر جوون ...ارره نازی جوون بیابریم داخل این بوتیکی کارت دارم ....اقا لطفا اون لباس عنابی رو بدین امتحانش کنم ......بیا نازی جوون با هم بریم داخل .....واه سحر میخای اینو تنت کنی ..نه جووونم این بهونه س قصد خرید ندارم فقط با کوس تو کار دارم ...پاها تو باز کن و بزار دستم به شورتت برسه ..اهان ...اووووف نازی جوون خیلی داغ کردی چقدر گرمه کوست شده تنور ...بابا تبت بالاس ..کاری دست من و خودت میدی ...اررره سحر خیلی هوس سکس کردم .....چیکار کنم ...این دوای درد ته ...واییییییی واییییییی این چیه گذاشتی زیر شورتم اوووف خیلی سرده .....عزیزم این یه گلوله برف ه که روی کوس داغت گذاشتم تا تبتو پایین بیاره ....الان خوب میشی ....بریم بیرون ....اقا ممنون لباسه خوب نبود ..مرسی ......اووووف سحر چه حالی میده خیلی کیف می کنم.... واقعا لذت داره برات نازی جوون ..ارره به جوون جفتمون ...چرا واسه خودت نزاشتی ...اخه نازی جوون نمیشه من شلوار پامه و خیس میشم و اونوقت تابلو میشم و شلوارم خیس بشه اونوقت هیچی جلو دار اقایون چشم چرون نیس یهو دیدی دسته جمعی ترتیبمو دادن ...اهان فهمیدم سجر جوون بابا تو خیلی واردی من که با این همه دانش و درس خوندن و دانشگاه و مدارکم فکر اونشو نکرده بودم ....اوووه پیر مرده ابش اومد داره بهمون می خنده نیگاش کن ..مثل اینکه قصد تشکر ازمون داره ...ارره راس میگی ..نازی .میخای جوابشو بدیم و براش بوووس حواله کنیم ..اررره خیلی حال میده ...پس با هم براش حواله کنیم به سلامتی جفتمون ...بیا پیرمرد جوون نوش جونت اینم یه بووووس اب دار حشری ناقابل از طرف من و نازی.....وایییییی سحر اونم داره برامون بووس می فرسته خیلی پیرمرد باحالیه ...بیا دیگه بریم نازی جوون به اندازه کافی بهش حال دادیم بسشه ....باور کن نازنین با این کارمون حداقل سه سال عمرشو طولانی تر کردیم ....ارره واقعا ...در اثر اب شدن گلوله برفی که در داخل شورت نازنین قرار گرفته بود چکه های اب برف و شهوت اب کوسش توام از لابلای روناش در سه شاخه روان و سرازیر شده بود و صحنه داغ و خوبیو درست کرده بود ولی بجز عده معدود و اندکی که میخ روناش شده بودند کسی متوجه این ابریزش ها نشده بود ولی متلک های جون دار و ابداری که نازنین و سحر از این عدع معدود می شنیدند همچنان هوس و حشریت هردوشونو در اوج نگه داشته بود خصوصا نازنین باز هم تبش بالا زد و از سحر خواست گلوله برف دومو روی کوسش پیاده کنه .....به دادم برس سحر ....گلوله برف میخام .....تو فقط کیر ازم نخواه اونش به چشم ....سحر بازوشو گرفت و به داخل یک کوچه خلوت کشوند و سریعا خم شد و مشتی برف رو در دستش شکل داد ونیم خیز شد و گلوله رو زیر شورتش کاشت و برای اولین بار نیشگونی از پستونش گرفت ...اوووه نازی جون تو یه شوهر برات کافی نیس باید سه شوهره بشی ...ههههههه.....اه سحر جون تا وقتیکه با توم سه تا سهله سی تا هم جلو دارم نیس . باور کن همش تقصیر توه از بس که خوشکل و شیطون بلا هستی .....خب ناز ناز جووون الانه دیگه باید بریم عکاس خونه ...واه چرا گالری عکس مگه میخای عکس بگیری ..نه جوونم بیا خودت می فهمی .ادرس گالری و اتلیه شاه دخت رو سحر می دونست و حتی سه سال قبل اتفاقی به خاطر عکس میترا هم داخل اتلیه شده بود ولی قیافه شاه دخت رو به خاطر نداشت و یادش اومد که اون موقع با یک پسر جلف و موذی روبرو شده بودند و شاه دخت گوشه مغازه مشغول روتوش بود ایا واقعا شاهرخ همون پسرجلف و بی ادبه و یا .......
azadmaneshianسلام شهره خانم عزیزدستت درد نکنه !داستان حسابی شلوغ اما هدف دار داره پیش میره !روی قسمتهای چشم چرونی مردانه در انظار عمومی تو این قسمت خیلی اصرار داشتی ! اما از زیبایی داستان کم نکرد !دستت درد نکنه و ممنون که بعد مدتی مشغله و غیبت دوباره تشریف آوردید.
اتلیه از کف خیابون شش پله پایین می خورد و نازنین به خاطر کفش پاشنه بلندش که تعادلشو بهم نزنه .... بازوی ماهیچه ای و گوشتی سحر روگرفت و فشار داد و باهم از پله ها پایین اومدند .....سجر جوون بازوت رو فرمه خوشم میاد فشارش بدم ...نکن نازی جوون ..الان وقتش نیس ..اوووه سحر جوون انگار صدساله باهات دوستم ..تو خیلی دوست داشتنی هستی دختر ...اوه نازی جوون لطفا کوتاه بیا گفتم وقتش نیس داریم وارد اتلیه میشم لطفا مراعات کن .....چشم سحز جوون ...حق باتوه ....فضای داخل اتلیه شیک و زیبا بود و نشون از خوش سلیقه گی شاه دخت می داد که پشت میز کاریش با عینک طبی نشسته بود و وقتیکه سرشو بعد از شنیدن سلام سحر بلند کرد یا چهره و اندام زیبایش روبرو شد به ذوق اومد و ناخوداگاه نیم خیز شد و جواب سلامشو با چنین حرکتی داد....شاه دخت فوری به فکر فرو رفت و ارزو کرد که از چنین لعبت و تیکه ای کاش میتونست عکسای مدل بگیره ....از روزی که از اکرم عکس گرفته بود گزینه و کیس مناسب و در شان این کار پیدا نکرده بود ...و حالا انتخاب خوب و عالی با پاهای خودش به اتلیه اومده بود نگاهی مشتری مدارانه به سحر و سپس نازنین کرد و لبخندشو نثارشون کرد ...اوووه خیلی خوش اومدید .....لطفا بفرمائید بشینید ...قطعا اومدین عکس بگیرین ...خوشبختانه بهترین اتلیه رو انتخاب کردین و لابد خیلی هم خوش سلیفه هم هستین که چنین افتخاریو به من دادین من شاه دخت هستم ...اکرم در نامه همه احساسات درونی و اتفاقات اتلیه رو بدونه کم و کاست نوشته بود و لی سجر هنوز اعتمادی به خواستگاری و ابراز عشق شاهرخ که هنوز ندیده بود... نداشت و به شاه دخت و عکسای سکسی که از اکرم گرفته بود به چشم یک زن نا مطمئن و مرموز نگاه می کرد و لذا ساکت نشست تا همه حرفاش رو بزنه ....حرفایی که دقیقا مثل سناریو اکرم شده بود و فقط شاهرخ فعلا نقشی نداشت ...بالاخره سحر تصمیم گرفت با نمایش مناسبی پرده از احساس و عشق واقعی و خواستگاری شاه دخت و برادرش برداره .....و لذا گفت .....من حاضرم مدل شما بشم ولی خیالم راحت نیس ....اووا چرا سجر خانم بفرمائید هر چی باشه من حلش می کنم ....راستش نمیدونم بگم نگم ..ترجیح میدم منتظر خودش بشینم میادش که.....کیو میگی سجر خانم ...اوا برادرتون اقا شاهرخ ....این چه کاریه که با بودن شاهرخ میسرو قابل حله ....وقتی اومدن می فهمین ...اهان خوشبختانه یک ساعت قبل اینجا بود و فرستادم واسه کاری ..خب سحر جون تا اومدن شاهرخ بیا ازت چن تا عکس بگیرم با لباس البته ....نه عجله ای ندارم ..به وقتش ....شاه دخت به فکر فرو رفته بود و به خودش می گفت چه راز و رمزی در بودن شاهرخ و عکس گرفتن سحر وجود داره نکنه شاهرخ با سحر رابطه ای داشته باشن ولی چنین فرضیه ای رو قبول نداشت چون از جیک و پیک شاهرخ بخوبی خبر داشت و همه عشق بازی ودختر بازی هاشو می دونست و گاها هم کمکش می کرد در این میون نازنین متوجه این بازی سحر نمیشد و با تعجب و شکاکانه در گوش سحر گفت ....میشه بگی اینجا چه خبره ؟....نازی جووون این کارم فقط یک بازیه و امتحان ....صبر کن فقط ....اهان فقط گشنمه عزیزم زیاد طولش نده میخام ببرمت رستوران شیک و شامو مهمون خودم باشی ...در این لحظه شاه رخ وارد اتلیه شد لباس شیک و تیپ جالبش دیدنی شده بود و نازنین رو برای لحظات چند به خودش جذب و جلب کرد و ارزو کرد کاش بجای فتح علی بی ریخت و بی ادب و لات و بی شحصیت ....شاه رخ مزاحمش میشد ..و در این صورت ازش استقبال جانانه ای می کرد ...نگاهش به محل استقرار کیرش رفت که در لای رون راستش دراز و کشیده خود نمایی می کرد ..اوه پس شاهرخ شورت به پاش نداشت ..قند در دهنش اب شد و کیرشو فوری تجسم کرد که در دهنش می چرخید و خورده میشد نازنین شهوتی شده بود ولی سحر فقط نیگاه بالا تنه اش می کرد و یادش اومد که بارها و در جلو دبیرستان شاه رخ با رفقای دختر بازش مزاحمش شده بود و متلک ها ازش شنیده بود وشکش بهش بیشتر شد ...ولی شاهرخ ابتدا محصور چذابیت و زیبایی سحر شد و بعد از لجظاتی که از جادوی سحر بیرون اومد متوجه ساق و رونای لخت تا بالای زانوی نازنین و پستونای درشتش شد واثراتش بلافاصله در کیرش نمو دار شد و باعث شد که بیشتر و واضح تر در زیر شلوارش در کنار رونش حجم بگیره .....اووه سحر خانم برادر عزیزم شاه رخ رو بهتون معرفی می کنم ......اوووه لازم به معرفی و نیس ..مگه نه شاهرخ ....ببخشیدولی من شمارو به جا نمیارم ....چرا یعنی فراموشی گرفتی ...ها ....اون همه متلک ها و بعدش اشنایی و وعده ها ت و دیگه بازم بگم ....دختر خانم این حرفا چیه میزنی من شما رو نمی شناسم ...داری انکار می کنی که قول ازدواج هم به من دادی و اخرین بار به من ادرس اینجا رو دادی که منو به خواهرت معرفی کنی و ایشون ازم عکسای مدل بگیره و یکی از شروط ازدواحمون همین بود خب من اومدم که قولمو ادا کنم و منتظرت شدم تا بیای ببینی ....راست میگه شاهرخ ؟.......در این لحظات شاهرخ بر سر دو راهی عجیبی قرار گرفته بود و به یاد اورد که بارها سحر رو با متلک هاش و حرفاش مورد نوازش قرار داده بود و ارزو ش بود که حداقل یک بار انگشتاشو در چاک کونش جا بده ..و بارها در خلوت گاه به یاد سحر جق زده بود و حالا خودش با پای خودش اومده بود و چنین ادعایی می کرد و این یعنی اینکه بفرما منو بکن ...و از سر دیگه اکرم رو چیکارش می کرد شاهرخ بهش دلبسته و وابسته شده بود و قول ازدواجی که به اتفاق خواهرش به اکرم داده بود رو هوایی و الکی نگفته بود و واقعا تحت تاثیر باسن بر جسته و خواستنی اکرم قرار گرفته بود و این تصمیمش راسخ و شاید ناشی از شدت شهوتی که به کون اکرم داشت ...ولذا به خواهرش چشمکی زد و نشست که خوبتر و راحت تر فکر کنه ......در واقع با علامتی که شاه دخت دریافت کرد فهمید که باید ادامه کارو خودش به عهده بگیره ......اوه سحر جوون ...فهمیدم ..پس شما و شاهرخ باهم بودین و قول و قرار هایی با هم داشتین ....خب عزیزم مشکلی نیس ابتدا بیا عکساتو ازت بگیرم که برادرم بدونه که دختر خوش قولی هستی وبعدشم خودتون میدونین .....شاهدخت خوشحال و شادمان از اینکه بدونه زحمتی دختر خوشکل و زیبا و خوش اندامیو به دام انداخته بود بلند شد با لبحندی که رو لباش داشت بازوی سحر رو گرفت و به طرف اتاق عکس کشوند سحر نیم نگاهی به نازنین کرد و با تبسم خاصی با هاش راهی شد در اتاق عکس شاه دخت عینکشو بالای پیشونیش گرفت تا بهتر و دقیقتر به اندام سحر برسه دوکف دستاشو به صورتش و لباش و سپس گردن و پستوناش گرفت و تا ناحیه کوسش ادامه دادو گفت ...اوووف سحز جوون تو ارایش نمیخای خدا دادی ارایش خورده ای ...فقط اینو بدون این عکسات معرکه میشه و بهت قول میدم بلافاصله بعد از چاپ در مجلات معروف بشی و بیان دنبالت که باهات قرارداد ببندن......اووه چه خوب خانم عکاس پس خیلی خوش به حالمه ...خب شروع کنم ابتدا با لباس ازت بگیرم و بعدش هههه خودت زحمت می کشی و تیکه تیکه لباساتو در میاری و من از هر لحظه اش عکس میگیرم .....اوووه نمیشه ....من جوابمو هنوز از شاهر خ نگرفتم میخام تنهایی با هاش حرف بزنم ...اوا چرا ناز می کنی مگه خودت نگفتی اومدم عکس مو بگیرین ...چرا ولی هنوز قول ازدواجو که نداده ....شاهرخ ..شاهرخ ....بله خواهر .....لطفا بیا اینجا این دختر خانم دبه می کنه ..خودت حلش کن ..اومدم خواهر ......من بیرونم شاهرخ راضیش کردی صدام بزن تا کارمو بکنم .....اهان ...شاه دخت قبل از ترک اتاق در گوشی به برادرش گفت ......خوب گوش کن من نمی دونم و کاری ندارم قبلا با این دختر خوشکله چه رابطه و توافقی داشتین فقط میخام رامش کنی برام ...چون همچین مدلی ممکن نیس به تورم بخوره خیلی عالیه اندامش ..سوپر من دختریه واسه خودش فهمیدی داداش ...اره گرفتم خواهر اتفاقا دلم میخاد لختش کنی چون سال هاس در کفشم نمی دونی چه جق ها به یادش زدم این دختر پدر کیرمو دراورده ....شاهرخ شهوت زده و تشنه به لخت شدن و دیدن اندام سحر روبروش ایستاده بود و با لبخندی که بر لباش گرفته بود منتظر شد که حرفاشو بشنوه ولی وقتی دید که ساکت مونده خودش حرف زد ...چرا بدونه تعارف و نمایشی لخت نمیشی دختر خوشکله ...ها ....تو با حرفایی که روبروی خواهرم زدی می خواستی ضایعم کنی که عکس بگیری ..خب لازم نبود ....نکنه میخای خودم عکاست بشم ...ها ....اصلا میدونی چیه من سال هاس می شناسمت وبارها ازم متلک ها خوردی و حتی یه بار در جلو سینما کونتو با همین کف دستم مالوندم وفانتزی حیالات و رویا های سکسیم تو بودی بارها در افکارم باهات هم اغوش شدم و اگه بگم اندازه یک شیشه نوشابه اب از کیرم به عشق کردن تو کشیدم دروغ نگفته ام ....رک و راست بگو عکس ازم بگیر و منو بکن ....سحر از حرفای شاهرخ عصبی و بهم ریخته بود و تلاش می کرد خودشو خونسرد نشون بده ولی کاسه صبرش لبریز شده بود و بالاخره به حرف اومدخب اقا پسر جقی و هوسی که ارزو داری منو مثل خیلی از دخترا لختم کنی و به اتفاق خواهر جونت عکس های لختی به بهونه مشهور شدن و مدل شدن ازم بگیری ..بعدش چی میشه ...لابد عکسام پیشتون میمونه گرو و باعث میشه منو اسیر خواسته های کثیف خودتون بکنید ...و من مجبور بشم به خاطر حفظ ابرو وحیثیتم بارها تسلیم هوا و هوس تو یکی و خواهرحقه بازت بشم ...راستی من نفر چندمی این کار زشتتون هستم که ازش عکس گرفتین فقط فرق من با سایرین اونه که در خیابون دنبالم نیفتادی و تورم نکردی که الکی بهم قول ازدواج بدی خودم کارتو اسون کردم و با پاهای خودم اومدم و اغلام کردم که زنت بشم .....خب شوهرم میشی اقا پسر هههههه.......داری چی میگی دختر ....نمی فهمم ....چرا خوب هم می فهمی من که خارجی حرف نزدم ببینم رک و پوست کنده اعلام کن میخای منو فقط بدست بیاری که شهوتتو خاموش کنی و یا واقعا همسرت بشم .....راستش سحر سال هاس ارزومه که ازت کام بگیرم نه من خیلی از رفقام و جوان های شهر ....پس واقعا دوسم نداری یکی دیگه رو دوس داری ؟.....راستشو بگو شاهرخ .....برام مهمه.....اگه حقیقتو بگم میتونم بکنمت؟......بستگی داره که همونی که دلم میخاد ازت بشنوم ...خب منتظرم بشنوم زودباش شاهرخ .....فقط دروغ تو حرفات نباشه و قسم بخور که حقیقتو بگی ....به جون مادرم و خواهرم که خیلی براش احترام قایلم دروغ نمیگم حقیقتش من مدتی قبل و حدود دو ماه قبل اتفاقی در خیابون یک دختر رو مالوندم و موفق شدم که تورش کنم و در همین اتلیه خواهرم ازش غکس گرفت و من بهش علاقه مند شدم وهمون شب و در همین مکان ازش خواستگاری کردم ...خب بعدا پشیمون نشدی ..نه سحر خانم ..اتفاقا هر لحظه که یادش می کردم بیشتر عاشقش میشدم شاید باور نکنید مثل شما که خوشکل نبود ووقشنگیش در حد یک دختر عادی بود وفقط دیووونه باسنش شده بودم و شاید عامل مهم عاشق شدنم همون کونش بود ....وهنوزم بهش علاقه مندم ...خب شاهرخ واقعا قصد ازدواج رو باهاش داری ؟.....اره ..اسمش اکرمه و میتونه زن ایده ال زندگی من بشه ..خب پس این رفتارو تمایل به عشق بازی با منو چه جور تفسیر می کنی .....فقط هوس حسابش کن سحر خانم ....بهم و یا هر مردی باید حق بدی که در یک اتاق و خلوت گاه اگه با همچین دختر خوشکلی مثل تو خلوت کنی ایا شهوتی نمیشی ....چرا والا خودمم گاها نیگاه خودم می کنم هوسی میشم چه برسه به تو .....حالا شاهر خ خان تو که میگی عاشق اکرم شدم پس چرا عکساشو بهش پس ندادی ...میدونی الان چه بسا اکرم جونت فکر می کنه که ازش سواستفاده کردین وچه بسا عکساشو هم به خیلیا نشون دادین ......نه نه سحر باور کن حتی من عکساشو ندیدم چه برسه به سایرین ....عکساش تو گاو صندوق و پیش خواهرمه و نگرش داشته که به خودش پس بده ....واقعا باور کنم ..اره من چه اجباری دارم دروغ بگم ..اگه می دیدم که می گفتم تو که خواهرش نیستی ...ههههههه..اتفاقا خواهرش هستم و اومدم فقط عکساشو بگیرم برم پی کارم و در ضمن می خواستم حقیقت ماجرای خواستگاریشو هم کشف کنم که اونم فهمیدم .....فقط میمونه چشم چرونی و حرفای زشتی که به خواهر زن اینده ات گفتی اینو فعلا فاکتور می گیرم تا ببینم بعدش رو قول و قراری که با خواهرم اکرم داشتی میمونی یانه .....و اگه بخای با احساسات پاک و بی رنگ خواهرم بازی کنی اینو بدون روز گارتو سیاه می کنم ......فهمیدی شاه رخ.....بله فهمیدم ولی من واقعا قصد ازدواجدارم و اکرم زنم میشه ..وای وای شما خواهر بزرگ اکرم هستی ..اره باور نمی کنی بیا این دو عکس رو ببین .....نه لازم نیس ولی می بینم ...اوووه چه جالب شد ...منو ببخشید سحر خانم ...واقعاازتون معذرت میخام ....اه چه خوب چه سعادتی ....خیلی خوشحالم دختر خوشکله شهرمون که ارزوشو داشتم باهاش حداقل حرف بزنم شده خواهر همسرم .....خیلی خب شاهرخ دیگه مزه نریز ..بهتره خودت بری عکسای اکرمو از خواهرت بگیری و دو دستی تقدیم من کنی من میرم پیش دوستم ..ولی سحر خانم نمی خای عکس بگیری ....نه اصلاعکس چی ...اصلا حرفشو نزن ....شاه دخت وقتی فهمید که تیرش در جهت عکس گرفتن از سحر به سنگ خورده خیلی ناراحت شد ولی راه چاره ای نداشت و در ضمن طرفدار عروس شدن اکرم بود و مخالفت و پس ندادن عکسا مساوی بود با بهم خوردن رابطه شاه رخ و اکرم ...پس با رویی گشاده و ظاهر خوشحال خودش اومد پاکت عکسای اکرم رو تقدیم سحر کرد و فقط در گوشی بهش گفت ...سحر جوون یکی طلب من .....اوا چرا ....من خیلی دوس داشتم لختت کنم و اندامتو ببینم و عکسات رو خودم چاپ کنم ولی یا بهم قول بده خودت بیای و یا کاری می کنم مجبورت کنم ...داری تهدیدم می کنی شاه دخت جوون ....هر چی باشه داریم فامیل میشیم ...خب میشیم عزیزم ولی من عکس لختی ازت میخام ...بزور ازت میگیرم .....اگه ندم چی ....میدی سحر جوون ...به همین خیال باش ....حالا می بینی به من میگن شاه دخت .....بای عزیزم زیادی به این افکارا میندیش که منحرفت می کنه جوونم اخه خودت دختر داری .....بیا بریم نازی جوون ...سحر خیلی خوشحال از اینکه دونسته بود ماجرای خواستگاری از اکرم واقعی و دور از هر حقه بازی و دوز و کلکی بوده و در ضمن موفق شده بود عکسا و فیلمشو هم بدست بیاره و با پیشنهاد نازنین به بهترین رستوران شهر رفتند و شامو با هم خوردند و این در حالی بود که قبل از رسیدن به رستوران فتح علی و رفیقش دورادور تعقیبش می کردند و فتح علی به خاطر سحر جرئت نزدیک شدن و ایجاد مزاحمتو نداشت و از جسارت و نترسی و شجاعت سحر کاملا اگاه بود ولی نقشه کشید که در غیاب سحر و در فردای روز بعد پیرامون دبیرستان خدمت خانم وطنی برسه ...بهرام هنوز از سحر حساب میبرد و ازش می ترسید با وجود اینکه قدو وزنش از سحر بالاترو بیشتر شده بود و هول زده شد که برای تهیه شام چیکار کنه و در حضور نازنین مایل نبود از سحر سرکوفت بخوره ..و لذا رفت اشپز خونه و نگاهی به اطراف زد و هوس کرد اشپزی کنه کاری که تا حال انجام نداده بود...همه این تلاش و زحمت فقط برای کام گرفتن از نازنین و شاید دست مالی و بوسه گرفتن از سحر بود ..و در افکارش به راه های رسیدن به اهدافش بود و وقتیکه متوجه شد پیاز موجود نداره وقیمه رورو چراغ گذاشت و فوری رفت خونه شایسته خانم ...و وقتیکه در صددزدن در خونه شون براومد متوجه امیر شد که پشت درختچه حیاطشون کیرشو می مالید و در حالیکه مامانش لباسای شسته شده رو رو طناب می کشید باسن درشت و گوشتی و قلمبه شایسته ازروی شلوارک تقریبا کوتاه پارچه ای نازکش و در هوای سرد ولی افتابی زمستان دیدنی و هوس انگیز شده بود و بیچاره امیر با چنین صحنه ای تلاش می کرد کیرشو ارووم کنه ...و بهرام هوس کرد جق زدنشو بهم بزنه ...و یهو در زد و سلام کرد و بلافاصله امیر رو ندا کرد که از پشت درخت بیاد بیرون .....بیچاره و بدشانس امیر مار چوبه که بد جوری رکب خورده بود چون در استانه ارضا شدن قرار گرفته بود .....با حال روز خرابش خودشو جمع و جور کرد و نزدیک بهرام شد ....شایسته خانم شاید میدونست پسرش چه غلطی می کنه و خودشم هوسی شده بود و خیلی مایل بود بهرام روش بیفته و کوسشو با کیر کلفتش یکی کنه ....لذا به دروغ گفت پیاز نداریم و امیر رو فوری واسه خرید پیاز به بیرون فرستاد و ووقتیکه در کوچه رو بروی پسر هوسیش بست بلافاصله مچ دست بهرام رو گرفت و به داخل انباری کشوند و و گونی پیازو نشونش داد و گفت ...این همه پیاز تو خونه داریم فقط امیر مزاحم بود ..میدونی چرا بهرام؟.....چون کوسم می خاره و کیرتو میخاد چرا ازم دوری می گیری مگه زن خوشکل و با حالی برات نیستم لطفا بهم برس نزار این زن بیوه و مطلقه و بدونه شوهر ناگزیر بشه زیر هر کس و ناکسی بخوابه من و تو با هم همسایه یم و باید هوای همدیگرو داشته باشیم چطور تو پیاز لازم داری منم کیرتو لازم دارم ...بهرام که تخمای کیرش باد کرده از شدت شهوت به جوش اومده بود ...معطل نکرد و دستاشو دور کمر پهن و نرم و گوشت دارش حلقه کرد و به خودش چسپوند و و بلافاصله ژاکتشو بالا زد و سینه های اویزون و درشتشو بیرون انداخت و با کله رفت بین پستوناش و صورتشو و لباشو بهش می مالوند و همه جوره می خوردش ...دستاش هم بیکار نبود و شلوارشو پایین کشید و کوس و چوچوله هاشو که از فرط تپل بودنش داخل رفته بود با انگشتاش می گرفت و می چلوند و می مالوند اه وناله و فریاد شایسته بلند شده بود و ناخنشو روی پشت بهرام می کشید و موهاشو چنگ میزد و گاها لباشو چنان می مکید که صدای تق و توقش خیلی بلند میشد ...شایسته با خواهش و تمنا و التماس به بهرام می گفت منو بکن ..بهم تجاوز کن پدرو مادرم به فدات ..تو پسرمی ....کی گفته امیر پسر منه ..فقط تو ...کیرت بخوره تو فرق سر امیر ....کیرت تو کون امیر ..خوبه بهرام خوشت میاد ...ولی بهرام موافق این جمله اخریش نبود و گفت ....شایسته لطفا جمله اخرتو دیگه هیچوقت تکرار نکن من هر غلطی بکنم و لی هم جنس بازی نمی کنم ازش متنفرم ..امیر پسر خوبیه بهش توهین نکن ...الکی گفتم بهرام جوون ...به حساب شهوتم بزارش ....کیر بهرام در پوزیشن داگی و در حالیکه شکم و سینه های شایسته روی گونی پباز تکیه خورده بود باتلمبه های سنگین و وحشتناک به انتهای کوس خیس و ابکیش می خورد و صداهای شالاپ و شالوپش بخوبی در صحن حیاط خونه ش پخش میشد ...بهرام در استانه ارضا شدن بود و حواسش بود که ابشو در کوسش نریزه اگه حامله ش می کرد بدبخت و بی ابرو میشد و چه بسا مجبور میشد شایسته خانمو که از مامانش بزرگتر بود اجبارا عقد کنه لذا کیرشو بیرون کشید و فوری با دو انگشتش سوراخ کونشو باز تر کردو کلا هک کیرشو در دهانه کونش گرفت و همه ابشو در سوراخش خالی کرد .....و با تخلیه اخرین قطره اب کیرش در کون شایسته ..امیر هم بر گشته بود و در حیاط خونه رو زد . درتعجب بود که چرا در بسته شده و فوری تجزیه و تحلیل کرد که در غیابش ...بهرام و ماماتنش عملیات جنسی داشته اند و حالش بیشتر گرفته شد که از دیدن چنین صحنه های داغ و حشری محروم شده بود می خواست از شدت عصبانیت کیسه پباز رو به هوا پرت کنه و لی از مامانش میترسید و بهرام که ازش حساب میبرد ......بهرام موقتا شهوتش خوابیده و راحت شده بود و با کیسه پیازی که امیر براش گرفته و به قیمت کوس دادن مامان امیر تموم شده بود ....راهی خونه شد تاادامه اشپزیشو بده .....سکس خوب و لذت بخشی کرده بود و از تنگی و تپلی و گوشت داری کوس شایسته خیلی راضی بود و دوست داشت بازم کیرشو مهمون کوسش کنه و به یاد کوس و کون فاطی جوون خاله بزرگش هم افتاد که شباهت هایی به مال شایسته داشت ..خیلی وقت بود که خاله بزرگشو ترتیب نداده بود چون شوهرشو مرد خوب و سالمی می دید تلاش میکرد به فاطی نزدیک نشه و پسر نامردی نبود که به ناموس یک مرد خوب و سربزیر و باشرف چشم طمع داشته باشه ..هر چند فاطی معشوقه خودشو داشت و از ابتدای ازدواجش بهش می داد .....هوا تاریک شده بود و بهرام عذاشو تهیه و تدارک دیده بود این نوع غذا رو یک بار از خاله اش راحله ناخوداگاه یاد گرفته بود روزی که همه اعضا خونواده مهمون راحله شده بودند و بهرام اون روز دستش به راحله نرسید و با وجود اینکه خیلی دوس داشت کونشو به عشق مامانش طاهره بکنه ولی شلوقی خونه وبودن شوهر بیشرفش سیروس مزاحمت ایجاد کرده بود وتنها بهره ای که اون روز برد یاد گرفتن این خوراک خوشمزه غذا بود که امروز به دردش خورد وبالاخره مثل یک کد بانو اتاق ها و حیاط و وسایل پذیرایی رو اماده و مهیا کرد و چشم انتظار سحر و نازنین شد که از تلاشش و کارش تعریف و تشکر کنند ولی ساعاتی از شب گذشته بود و هنوز بر نگشته بودند سحر جوون و نازنین مست و شنگول از شام خوشمزه رستوران حنده کنان و شادمان در پیاده رو از خلوتی خیابان استفاده بهینه رو برده بودند و با تهیه گلوله های برف بازی خوبیو تا رسیدن به خونه براه انداخته بودند و در این میون هم گاها سحر شیطونی به خرج می داد و از عمد گلوله هاشو به عابرینی که خودش انتخاب می کرد میزد و در نهایت با یک عذر خواهی شیرین و ناز گونه سروته بازی گوشی شو بهم می بافت و با نازنین حالشونومی کردند ......نازنین چند بار و قبل از رسیدن به خونه سحر رو از گونه هاش ماچ کرد و برای روز خوبی که براش تداعی کرده بود ازش تشکر و قدر دانی کرد و مدتها بود که بهش این چنین خوش نگذشته بود ودرست مثل ماجرای روزیکه خشتک شلوار سحر پاره شده بود و اون روز هم از زمره بهترین روزهای فروزان شده و ... هم اون شب صورت سحر رو بوسه باران کرده بود و فروزان واقعا چشم انتظار برگشتن سحر بود که دوستی و رفقاتشو مستحکم تر بکنه و نزدیک شدن به بهرام هم ناشی از سیاست خاصش بود که دوستی سحر رو زودتر بدست بیاره و اون شب با سرو صدا و خنده های سحر و نازنین ....باعث شد که فروزان از گوشه پنجره اتاقش شاهد خوش گذرونی های این دو نفر باشه و از شدت ذوق فریادی زد و فوری لباسشو تنش کرد و با گربه ملوسش بعد از کسب اجازه از مادرش راهی خونه سحر شد ....با صدای حنده های عشوه گونه نازنین و سحر ....بهرام به یک باره خودشو به درب کوچه رسوند و نزاشت زنگ ایفون رو بزنن ...و هیجان زده و شهوت گونه نگاه خواهرش و دبیرش خانم وطنی می کرد ....و در درونش ارزو کرد امشب با یکیشون هم خواب بشه ....اگه میشد نونش تو روغن بود و تا صبح نمی زاشت کیرش ساکت بمونه ....این توانو شاید در خودش می دید چون خیلی خاطر خواه هردوشون شده بود با ملحق شدن فروزان شهوت بهرام بیشتر شد چون شلوار و بلوز بدن نماش خیلی تو چشم میزد و و حتی نوکای تیز پستوناشو هم در فضای نیمه تاریک کوچه میدید ....فروزان سحررو به اغوشش گرفته بود و گربه ملوس هم خرامان خرامان و پای کوبان دور ور پاهای سحر می گشت و در تلاش بود خودشو در بغلش پرت کنه ....بهرام در اقلیت قرار گرفته بود و با شلوق بازی و شیطنت های سحر و ناز و کرشمه های نازنین و ادا و اصول های فروزان توان مقابله نداشت وبالاخره وارد اتاق پذیرایی شدند و ملوس ول کن سحر نمیشد و چنان به پرو پاش می پیچید انگار که توله شه و شیرشو میخاد ......اوووه فروزان ملوسو بگیر ...نمیزاره لباسامو عوض کنم .سجر جوون دلش واست یه ذره شده تا بغلش نکنی و نازش نکنی ول کنت نمیشه ....فروزان جوون این ملو س تو با ناز و نوازش ارووم نمی گیره اون چیز دیگه ای میخاد...هههه....چی میخاد عزیزم ...وای نازی جوون اقا گربه شیطون بلا شهوتی تشریف داره و کوسمو میخاد .....اوووا واقعا راس میگی ..ارره باور کن ....مگه قبلا باهات بوده ارره نازی جوون حکاینش مفصله برات میگم ...سحر لباس یک دست راحتی تنش کرد و چاک کوس کونشو ازاد کرد و نازنین هم مثل سحر لباس پوشید و با این تفاوت که دامنش کوتاه تر بود و موقه نشستن حتی شورتش معلوم بود بهرام وقتی فهمید که شام رو بیرون خوردند حالش گرفته شد و قهر گونه سحر رو نیگاه کرد بهش اشاره کردو دور از چشم مهمونا..بهش گفت ......مگه نگفتی شام تدارک ببین و من کلی به خاطر تو و دبیرم بدبختی و زحمت کشیدم تا تونستم غذایی تهیه کنم اونوقت تو بیرون شام خوردین ..یعنی چه ابجی ؟.....اووه داداش گلم ...یعنی هیچی ....قربونت برم داداشی میدونم زحمت کشیدی ولی نازی تعارف و اصرار کرد و من مجبور شدم مهمونش کنم ..فوقش فردا ظهر از دست پحتت می خوریم ...حالا نمی خاد اوقات تلخی کنی بیا بوست کنم تا حالشو ببری ...همین ابجی میخای با یه ماچ ساده و کشکی جمعش کنی ..اررره داداشی خب چیکارت کنم ...نکنه میخای تبتو پایین بکشم ناقلا ..میدونم داغ کردی و شهوتی ....ارره داغم و خیلی عصبی ...اصلا باهات قهرم......چی میخای داداش جوون ..ها ...نمی دونم حالمو بد جوری گرفتی سحر .......راستش سحر حالم خوب نیس .....چته داداشی...اگه خسته ای برو بخواب من از مهمونا پذیزایی می کنم .....نه خوابم نمیاد ..پس چه مرگته .....چیکارت کنم .....ابجی تو رو میخام از لحظه ای که دم مینی بوس بهم گفتی باقی بوسه ام بمونه واسه برگشتنم منتظرم که قولتو ادا کنی .....اهان فهمیدم ....باشه اداش می کنم چون داداش خوبی بودی و زحمت کشیدی در اشپز خونه ...ولی الان نه وقتش مناسب نیس ....برو فعلا ....بهرام خیلی خوشحال شده بود انگار که موافقت سحر رو برای ازدواج گرفته بود بارها در خیالش به خودش می گفت بهترین گزینه ازدواج فقط میتونه سحر باشه اگه عنوان خواهررو ش نبود ..ومامانش که اصلا غیر ممکن بود که به همسریش حتی فکر کنه ولی اگه میدونست که سحر خواهر واقعیش نیست و تنها از مادر بهم وابستگی خونی دارند یک لحظه هم درنگ نمی کرد و هر جوز که میشد سحر رو مال خودش می کرد ...سحر نتیجه رابطه غیر مشروح مامانش با فرهاد شده بود و بهرام از نطفه پدر واقعیش در رحم مامانش پرورش یافته بود ......بهرحال این موضوع از زوایای مخفی و سری خاطرات طاهره بود که تنها در این مجموعه خاطرات گفته شده بود و بس بهرام خودشو برای ساعتی با خاطرات مامانش سرگرم کرد و وقتیکه سحر صداش کرد چنان هول شد که نزدیک بود با کله بره داخل در اتاق ......به خیالش که صداش میزنه که بهش حال بده ولی سحر صداش می کرد که شزیک حکم بازیش بشه چون ورق بازی می کردند ......در بازی حکم سحر و بهرام هم تیم شده بودند و هردوشون هم حرفه ای و در حد لالیگا بازی می کردند و چنان بلایی به سر نازنین و فروزان اوردند که برای دقایقی قفل کرده بودند....هفت بر هیچ .....سحر کیفشو می کرد و بهرام هم سر بسر فروزان میزاشت ولی هنوز از دبیرش می ترسید و ازش حساب میبرد وگرنه رونای لختش و پستونای درشت و تقریبا عریانش که تا نیمه بالایی بیرون می خورد عاملی شده بود که میتونست باهاش شوخی های بالای ۱۸ سال هم بکنه ...کیرش در زیر شلوارش نیمه سیخ و اماده شده بود و در فکر بود که سحر به شکلی بهش قراره عشق و حال بده ....به شدت انتظار اون لحظه رو می کشید .....
سحر و نازنین انقدر دست و بازو هم میگیرن یه وقت کرونا نگیرن...در این روزهای قرنطینه خانگی یکی از سرگرمی هامون شده خوندن داستانشهره خانم دست درد نکنه ولی یکم کارات سبکتر کن و برس به داستانممنون
در افکار حشرگونه بهرام در شبی که با تحقق وعده شیرین سحر بی تابی میکرد ولی از نازو عشوه های نازنین و نگاه ها و حرفای معنا دار هوس انگیز فروزان نیز بی تفاوت نمی تونست بگذره فروزان متوجه برجستگی و شق شدن کیر بهرام شده بود و در حین ورق بازی شاید یکی از دلایل باخت تحقیر امیزشون هم میتونست قلمداد بشه در واقع فروزان حشری شده بود و در حالیکه ملوس رو ی روناش ولو شده بود ....برای لحظاتی خوب و دقیق به بهرام خیره شد و تیپ و قیافه اش براش جذاب و دلنشین شده بود و ارزو کرد کاش کیرشو لمس می کرد ...فروزان با وجود اینکه بزرگ شده شمال تهران بود ولی تجارب عشقی و دوس پسری نداشت و امشب تمایل داشت که بهرام پیش دستی نشون بده و باهاش ارتباط عاطفی برقرار کنه و ابراز عشق و حتی بغلش کنه ....و گربه ملوس که با تهدید ات فروزان که بی خیال سحر باید میشد ....مواجه شده بود به اجبار به خاروندن و نوازش با تانی کوس صاحبش قناعت کرده بود گربه ملوس توجهش فقط به سحر و پستوناش که نوکش از زیر بلوز نازکش بخوبی نمایش می خورد و قوسی باسنش و کوسی که در زیر شلوار پارچه ایش لابد انتظارشو می کشید که با پنجه هاش مورد نوازش قرار بگیره ... شده بود ملوس هم در دنیای شیرین و رویایی خودش غرق شده بود و چه بسا در تخیلاتش سحر رو نوازش و ترتیب می داد ....نازنین علیرغم اینکه خیلی بهش خوش می گذشت ولی از عادت خوبش دست بر نداشت و در وعده و ساعت خودش یعنی نرسیده به ساعت ۱۲ شب بخیر به حضار گفت و به بسترش پناه برد ...عادتی که اغلب قشر تحصیل کرده و دانشگاهی داشتند ودر پی این اتفاق فروزان هم اماده رفتن شد و بهرام بنا به دستور سحر با فروزان همراه شد که تا خونه شون کنارش باشه ...راهی که خیلی طولانی نبود و به یکصد متر هم نمیرسید قبل از رسیدن به در خونه فروزان از عمد خودشو بی تعادل کرد انگار که از روی برف یخی لیز خورده بود و خودشو روی بهرام رها کرد و نا خوداگاه در اغوش هم قرار گرفتند و نگاهشون به هم گره خورد فروزان تبسم معنا داری بر لباش نقش گرفت و با چشمای خمارش ازش بوسه و نوازش و لمس اندامش می خواست ....بهرام بخوبی نیازشو درک کرد و دست چپشو که دور کمرش و برای حفظ تعادلش گرفته بود بیشتر به خودش نزدیک کرد و دست راستشو که ازاد بود به موهاش اورد و سپس صورتشو خیلی ارووم لمس کرد و انگشتشو به دور لباش گرفت و ازش خواست تو دهنش کنه ...انگشتاش در چهار عدد و به صورت جمع شده در دهنش تلمبه می خورد انگاری که کیرش رو ساک میزد چنین خیالیو هردو داشتند فروزان برجستگی و سفتی کیرشو روی زیر نافش حس می کرد و و ارووم ارووم دست راستشو به طرف کیرش برد و در صدد برومد که زیب شلوارشو پایین بکشه ...و بعد از لحظات چند بهترین حسی که انتظارشو داشت بدست اورد و کیرشو در دستش اسیر خودش کرد ..اه چه احساس شیرین و دل نشینی فروزان به خودش گرفته بود چیزی که هدفش بود و می خواست و حالا دلش می خواست به جای انگشتاش کیرشو در دهنش جا بده ....معطل نکرد و ابتدا در خونه شو با کلیدی که در حین افتادن روی کف زمین پرت شده بود ..رو باز کرد و به اتفاق بهرام و در همون پوزیشن و بدونه اینکه از هم جدا بشن ..وارد حیاط شدند و گربه رو به به کناری گذاشت و با سرعت کیر بهرام رو در دهنش گذاشت .....اولین بار بود که ساک میزد ولی تئوری و نحوه کاراشو می دونست چون شنیده و خونده بود ....اه اه اقا بهرام ...الت شما خیلی خوردنیه .....نوش جونت فروزان جون ...اه اقا بهرام از شخصیتتون خوشم میاد ..فقط یه وقت تصور بد نکنی من دختر هرزه ای نیستم و تا حالا هیچ دوس پسری نداشتم فقط امشب شرایطم خیلی فرق کرده و نیاز به این الت شما داشتم تا ریلکس بشم ...لطفا منو درک کن .....درکتون می کنم فروزان خانم ...کیرم اگه بتونه شمارو خوب و نرمال کنه باعث خوشحالی و مسرت من میشه ...مرسی اقا بهرام ....اه چه لذتی میبرم ....وایییی کاش میشد ازش عکس می گرفتم واسه یادگاری ...لطفا فروزان جووون محکمتر و سفت تر بخورش ....جامون خوب نیس مادرتون یه وقت نیاد ....نمیاد اگه هم بیاد ملوس متوجه میشه و میو میو می کنه ولی باشه چشم بهتر و بهتر میخورمش ....اهان ....اه اه دارم میام ......ابشم میخوری ؟....نه تا حال نخوردم ...اصرار نمی کنم هرجور مایلین .....لطفا بزار بقیشو با دستم ادامه بدم میخام تراوش ابتو از التت ببینم برام جالبه ....اووووووف ....اه جووون ....چه ابی بیرون زد وای چه فشاری هم داشت یک متر پرش داشت .....این همه اب به خاطر من بود؟....اره فروزان جوون ....همش به افتخار بودن تو و شهوتی که به هم داشتیم ...راحت شدی؟....اره اقا بهرام خیلی عالی بود ..ولی لطفا بین خودمون باشه اینو همیشه یک راز بدون .....من بهت اعتماد دارم و میدونم پسر جنتلمنی هستی ..تا مطمئن نبودم بهتون نزدیک نمی شدم ...خیالت تخت تخت باشه ...چشم فروزان خانم ....خب اقا بهرام شبتون بخیر ....نه لطفا بزارید بیام تا از امنیت خونه تون مطمئن بشم ..همین چند شب پیش یه کوچه بالاتر دزد اومده بود و شما مرد تو خونه ندارین بزارید همه اتاقا رو بگردم .....باشه خوشحال میشم .....بهرام واقعا نگران امنیت خونه شون بود و حقیقتو می گفت و بعد از اینکه بی سرو صدا و ارووم و بدونه اینکه مادرشو بیدار کنه همه اتاق ها رو باز دید کرد وو در اتاق خوابش قصد خدا حافظی داشت که یه باره فروزان در اغوشش خودشو پرت کرد و ازش خواست لباشو ببوسه .....لطفا بوسه شب بخیر رو بهم بده .....اه فروزان جوون ...امشب خیلی خواستنی هستی ...فقط ماچم کن لطفا ...اه اغوش یک مرد چه حس خوبی داره بزارید در بغلتون فعلا بمونم .......این اغوش فروزان خیلی خواستنی و نیازمند به گرمای بدن یک مرد داشت چون بوی هیچ مردیو در خونه شون حس نکرده بود حتی پدرشو ......به یاد اورد پدرشو در دومین سال گرد تولدش از دست داده بود و از اغوش گرم و پدرانه باباش هم محروم شده بود و اصلا قیافه شو هم به یاد نداشت و تنها عموش که هم سالی یک بار بهشون و در ایام عید نوروز سر میزد و حتی بغلش هم نمی کرد پس تشنه اغوش گرم بهرام شده بود ..و این لحظات زیبا و دلنشین رو با هیچ چیزی عوض نمی کرد دستاشون روی اندام همدیگه غلط می خورد و رفته رفته شرایط برای یک سکس داغ و رومانتیک اماده میشد ولی فروزان دختری نبود که به این اسونی بند و به اب بده وتقریبا با ساک زدن و دیدن کیر بهرام ارضا شده بود و در صددبرومد که خودشو از اغوشش بیرون بکشه ولی اتفاقی دستش به کیر برامده و نیمه سفت بهرام خورد و یهو از روی شلوارش بهش چنگ زد و هوس کرد باز کیرشو بخوره ....کیر خوردن و اب کشیدن از کیر کلفت بهرام براش به اندازه کافی لذت و شهوت ناک میشد و تازه باید بکارتشو هم از دست نمی داد و مایل به کون دادن هم نبود ...پس گزینه نهایی و مطمئن فقط خوردن کیرش بود ....فوری روی زانو تکیه زد و زیبشو برای بار دوم پایین کشید و کیر نیمه سفت و خوشکلشو در دستش گرفت و کمی مثل خمیر مالوند و در دهنش برد و این بار جری تر و حرفه ای تر ساک میزد ...با هر لیس و مکی که به کیرش میزد سفتی و درجه بیشتر شدن کلفتیشو بخوبی حس می کرد و این بار به خاطر مادرش و اینکه یهو بیدار نشه ...سرعتشو بیشتر کرد و فقط گفت ...اه اقا بهرام فقط حواستون باشه من اب منی نمی خورم هر وقت ابتون خواست بیاد لطفا قبلش بگو بیرون بکشم ...چشم عزیزم .....مرسی ....دقایقی میشد که فروزان به شدت و سرعت کیرشو ساک می زد و عرق از سر و روش اومده بود ولی با اشتیاق و با لذت فروانی همچنان ادامه می داد ...کوسش مثل تنور داغ شده بود و می ترسید بهش دست بزنه ولی میدونست که شورتش کاملا خیس شده ....و تنها کمکی که به خودش کرد این بود که پستوناشو با دستش بماله ...بالاخره وقت تراوش اب منی کیر بهرام سر رسید و کیزشو از دهنش دور کرد و کف دستشو روی کلاهکش گرفت وبا این کار می خواست هم جلو ریختن اب منی بروی تخت خوابشو بگیره و هم ابشو می خواست در کف دستش نگه داره چون باهاش کار داشت تصمیم داغ و حشری گونه ای گرفته بود ....بلافاصله اتاقو ترک کرد و به اتاق کناری خودشو رسوند و فوری با دست دیگه اش شلوارشو پایین کشیدو و شورتشو هم تا بالای زانواش اورد و دست اغشته به اب منی شو روی چوچوله کوسش و حتی درگاه و اطراف کونش مالوند و برای لحظاتی چند چشاشو بست و اه طولا نی کشید ...اهی که طعم و مزه خیلی زیبایی داشت چون ارضا شده بود .....بهرام به خیالش که فروزان رفته که دستشو بشوره و خودشو تمیز کنه ولی هیچوقت فکرشو نکرد که با چنین پوزیشن رومانتیک و خوشکلی فروزان به ارگاسم رسیده بود .....بهرام در عرض کمتر از نیم ساعت دو بارکیرش ساک خورده بود و به خونه اش برگشت ..و فروزان اون شب رویایی رو با همون شورت خیس در بسترش گذروند و تا صبح دستاش به نوبت روی کوسش کار می کرد و بهرام قبل از رسیدن وقتیکه از کنار پنجره مشرف به کوچه خونه شایسته خانم رد میشد صدای ناله واه و فریاد شو شنید و یک باره ایستاد تا بدونه چه خبره....در واقع شایسته در خواب شیرین و لذت بخشی فرو رفته بود و در خواب با بهرام و یا مردی شبیه به اون معاشقه می کردو اه و ناله و فریادشو سر می داد و تاثیرات کوسی که به بهرام داده بود کار خودشو کرده بود و در حالیکه روی تختش دراز کشیده بود با چشمانی نیمه باز و خواب الود و مست گونه کیرپسری که بصورت ایستاده و در کنار تخت در دستش می فشرد و ازش می خواست روش بیفته و جررش بده و این پسر امیر بود که با خیال بهرام در خواب شایسته نقش گرفته بود ...بهرام خسته و نیاز مند به خواب و بر گشتن به بسترش ولی کنجکاو و مشتاق به علت اه وناله کردن زن مطلقه همسایشون شده بود و خیلی مایل بود داخل اتاقو ببینه ..و این خواسته اش بر خلاف انتظارش خیلی زود تحقق پیدا کرد . چون امیر که طبق عادتش همیشه از پنجره کوچه رو می پائید اومده بود لب پنجره و بهرام رو دیده بود ...و بلافاصله اومد در حیاطو بروش باز کرد و دعوت ش کرد که وارد بشه ....امیر برای اولین بار با دست غیر از خودش اب منی از کیرش کشیده شده بود ..و با خوشحالی و افتخار زیادی بهرام رو به اتاقش کشوند و همه ماجرا رو براش گفت ....بهرام خیلی خوشحالم امشب بهترین شبیه که اصلا انتظارشو نداشتم به چنین شکلی دربیاد ....چه خبره امیر چی شده بگو سریع خوابم میاد .....نمی دونی دارم از خوشی بال درمیارم ..ای بابا پروازو بزار واسه بعد فعلا حرفتو بزن .....میگم ..میگم ...من لب پنجره دیدمتون که با فروزان خانم بودی و رفتین و بعدشم اماده شدم که برم بخوابم که یهو صدای ناله های مامانمو شنیدم و اومدم پشت دراتاقش و کمی ایستادم به خیالم شاید حالش خوب نباشه و یا قرصی و شربتی لازم داشته باشه ولی کم کم شنیدم ناله هاش کش دار و با اه و فریاد عشوه گونه و کیر تو بده و منو بکن و خارش دارم و از این حرفا ادامه پیدا می کنه ...کم کم شهوتی شدم و دستم روی کیرم رفت و وسوسه شدم وارد اتاقش بشم وارووم و اهسته در اتاقشو باز کردم و با سر پنجه نزدیک تخت خوابش شدم ..مامانم نیمه لخت و طاق باز خوابیده بود و در خواب با خودش حرف میزد و از تو می گفت وکیرتو می خواست و می گفت خیلی خوب منو گائیدی ..ولی بازم می خامت ..تو باید هر روز به کوسم سرویس بدی ....و خیلی حرفای دیگه ...خلاصه بعدشم گفت اگه این بار حوصلشو نداری حداقل کیرتو بده دستم بگیرم امشبو با کیرت عشق و حالی کنم ...شهوتم بالا زده بود و یهو فکری به نظرم رسید و تصمیم گرفتم کیرمو در دست مامانم قرار بدم که به خیال کیر تو باهاش بازی کنه .....و با احتیاط زیادی بهش کاملا نزدیک شدم و کیرمو در دست راستش گذاشتم .اه بهرام از حس خوبی که گرفته بودم هر چی بگم کمه و قابل توصیف نیس ..اولین بارم بود که با کف دست غیر خودم مالونده میشد کمی خم شدم و پستوناشو هم لمس کردم و کم کم ترسم ریخت و بهتر می چلوندم مامانم کاملا باور کرده بود که شما مشغولش هستی و قربون و صدقه ات میرفت و تا بخای حتی در خواب هم منوسرزنش و دشنامم می داد..از حرفاش به خودم ناراحت نبودم بهش عادت کردم و راستشو بخای ازش لذت هم میبرم خیلی دوس داشتم دستمو به کوسش ببرم ولی می ترسیدم و فقط به مه مه هاش قناعت کردم و در نهایت ابمو تو دستش خالی کردم و دست خیسشو به طرف کوسش هدایت کردم و دیدم که روی کوسش مالوند و اومدم که از پنجره نگاه بیرون کنم که تو رو دیدم .....ولی خیلی بهم حال داد ....اخ جووون ....خوبه امیر همینو کم داشتی که با مامانت هم حال کنی مبارکه ...ولی خودمونیم بهرام ..متوجه شدم که امروز صبح مامانم منو دنبال نخود سیاه فرستاد تا باهم ...ارره.....خب دیگه امیر خان تو که از اول مشکلی نداشتی با کوس دادن مامانت ...من که بزور نکردمش ....میدونم بهرام من که ناراحت نمیشم و تازه دوس دارم بیشتر بکنیش از تو بهتر کسی سراغ ندارم ...و اگه هم بخای همین الان برو اتاقش و حسابی مامانمو بکن ...نه نه بابا حالشو ندارم خیلی خوابم میاد ...ولی فرصت خوبیه بهرام معطل نکن ...گفتم که اماده نیستم صبح کردمش ..لابد با فروزان خانم حال کردی ؟.....خفه شو امیر بار اخرت باشه در مورد فروزان حرفای بد بزنی ..دختر سالم و خوبیه و دهنتو اب بکش .....بابا شوخی کردم ..فروزان با هیچ پسری نیس و به کسی محل نمیزاره ....بهرام موقتا تخلیه جنسی و شهوتی شده بود دو بار ساک زدن و مالوندن کیرش با دهن و دست فروزان رو نباید دست کم می گرفت دختری که در زمره دختران خوشکل و جذاب شهر بود وبهرام با بدشانسی محض از لحاظ جنسی خلع سلاح شده بود ..ولی .چرا بدشانس ...چون وقتیکه به بسترش رفت و اماده خوابیدن شد سحر اومد سراغش و بهش گفت ...داداش اومدم بگم من اماده ادای قولم هستم ولی فقط همین الان تو بگو چه مدلی باشه.......بهرام با شنیدن این جمله هم خوشحال شد و هم عصبی ....خوشحالیش کاملا واضح و از روی عشق و شهوت شدیدی که به خواهرش داشت و عصبی شده بود چون براستی کیرش توان بلند شدن و شق شدنو در اون لحظات نداشت فروزان شیره کیره شو بخوبی کشیده بود . حتی دستشو به کیرش کشوند و تلاش کرد که بیدارش کنه که فرصت بسیار طلایی تصاحب سحر رو از دست نده ولی بی فایده بود و عاجزانه به سحر گفت .....اه ابجی الان وقتش نیس لطفا فردا به بعد هر وقت که تو اماده بودی من هستم فقط الان نمیشه ....اوکی چه خوب .....پس اماده نیستی ...فقط یادت باشه دست رد به سینه من زدی قول بیقول فهمیدی داداش بی حال و خواب زده و شل و ول من ...ههههه....نرو ابجی نرو ..برو بینیم بابا ....خفه ....تا اطلاع ثانوی باهات قهرم میدونی چیه خیلی بهم بر خورد بهرام از شدت بدشانسی و عصبیت دچار بی خوابی و کلافگی شده بود و تا نصفه های شب بیداری کشید و دچار سردرد هم شد و اینرو از عوارض از دست دادن عشقش یعنی سحر میدونست روز بعد خانم وطنی با شخصیت جدی و مدیر مابانه اش به دبیرستان رفت و با کمال تعجب با غیبت فتح علی مواجه شد و در درونش کمی احساس ترس کرد نیومدن فتح علی رو نباید دست کم می گرفت ولی بودن بهرام تا حدودی بهش اطمینان قلب می داد...و تا پایان کلاسش سعی کرد که خودشو عادی و خونسرد نشون بده و ارزو کرد که مطابق معمول بهرام دورادور مواظبش باشه ولی بهرام حال و روزش خوب نبود و از اتفاق قهر سحر خیلی ناراحت بود و حواسش از خانم وطنی پرت شده بود ....با بیرون اومدن خانم وطنی از دبیرستان ...کار فتح علی شروع شده بود فتح علی بهش بر خورده بود و به قول رفیق عوضیش براش خیلی افت داشت که از یک زن ضعیفه رکب خورده بود وبدونه اینکه باهاش حال اساسی بکنه پولی هم ازش دشت بکنه دست خالی مونده بود و با خودش و به شرفی که اصلا براش معنایی نداشت و در حضور رفقای اراذل و اوباشش قسم یاد کرد حتی به قیمت احراج از دبیرستان و سرباز شدنش هم شده به خانم وطنی تجاوز کنه و موقعی که متوجه شد که از بهرام خبری نیست خیلی خوشحال شد و بشکن زنان دنبالش افتاد ....مطابق معمول و عادت ..خانم وطنی دامن کوتاه تنش کرده بود و باسنشو از عمد و برای جلب توجه عابرین بخوبی و با حرفه گری نمایش می داد وبا این کارش در واقع خودشو بیشتر دز معرض خطر قرار داده بود و فتح علی رو بیشتر جری و هوسی کرده بود ...فتح علی این کونو می خواست و دست چپشو توی جیب گشاد و سیاه و پاره شده اش کشوند و با کیرش حال می کرد ...جیب شلوارشو از عمد پاره کرده بود و شورت هم اغلب نمی پوشید چون عادت داشت و همیشه وقتیکه طعمه های خودشو نشون می گرفت و دنبالشون میفتاد چنین رفتار کثیفیو از خودش بروز می داد....نازنین بدونه اطلاع از خطری که تهدیدش می کرد تصمیم گرفت برای سحر یک هدیه خوب بخره ..از سحر و اخلاق و همه چیزش خوشش اومده بود و قتیکه از کنار یک مغازه لباس زیر زنونه و ارایشی رد میشد دلش خواست براش یک ادکلن وشورت و سوتین سکسی بخره.نحوه کادو گرفتنی که انگاری از طاهره به سحر هم سرایت کرده بود و داخل بوتیکی شد که صاحبش قصد بستن مغازه رو داشت ولی موند که به مشتری خوشکلی که اومده بود برسه ....شورت و سوتین و ادکلن رو در دو ست برای خودشم گرفت و در صدد برومد که پولشو جساب کنه که با ورود فتح علی به داخل مغازه مواجه شد و پولی که در دستش بود ازش قاپید و بلافاصله دست دیگه شو تو چاک کون نازنین کشوند و حسابی مالوندش .....صاحب مغازه که یک پسر جوون و هیپی و لاغر و ترسو بود هاج واج مونده بود و حتی قادر به حرف زدن نبودو بهش دستور داد که کرکره مغازه شو از داخل پایین بکشه و درو ببنده ....بعد از لحظاتی چند بوتیکی کرکره اش پایین اومد و و صاحب مغازه که نادر اسم داشت ترسیده وهراسان با دستای لرزونش به خواهش و التماس افتاد ...خفه شو بچه کونی پول دار ...من باتو فعلا کاری ندارم اگه ساکت باشی صدمه نمی بینی ..کارم با این خوشکل خانومه ..داشتی خرید می کردی ها واسه کی ؟....میدونم دو سری گرفتی یکیش مال توه و دومیش هم لابد واسه سحر خوشکله گرفتی همونی که همه در کفشن ..موافقی باهم بریم داخل اتاقک پرو خودم تنت کنم .....لطفا ولم کن پول میخای بهت میدم فقط اذیتم نکن ...هم پولتو میخام هم کونتو ....کیرم تو کونت ...اون روز اگه پولتو می دادی کاری بهت نداشتم و فراموشت می کردم ولی بجای اینکه روز بعد پول واسم بیاری رفتی خونه بهرام ...خیال کردی از دست من خلاص میشی ....نه کور خوندی .مادر نزائیده که سر من کلاه بزاره ....پاره ات می کنم .....اهای بچه کونی بیا کیرمو بمال و حسابی سیخش کن تا بره تو سوراخ این خانم خوشکله ....داری گریه می کنی خانم مدیر....گریه هاتو بزار واسه وقتی که کونت پاره شده الان فقط خفه خون بگیر ...نادر با ترس و لرز و در حالیکه برق چاقوی فتح علی به چشماش می خورد ...کیر بودار و پر مو فتح علی رو در دستش گرفت و شروع به مالوندنش کرد و در درونش ارزو می کرد که ازش نخاد در دهنش بگیره چون قطعا بالا میاورد و حالشو بهم میزد بوی چندش اور کثیفی ازش میومد و حتی حاضر بود کل موجودی حسابشو بنامش چک بکشه و کیرشو به اجبار در دهنش نکنه ...وشانس اورد که کیر ش به دهنش نرسید چون فوری کیرش سفت شد و ازنادر خواست دگمه های بلوزشو باز کنه و نوک سینه های پشمالودشو بلیسه ...از این کار خیلی شهوتی میشد و اغلب در حالت خواب و بیداری با نوک انگشتاش باهاش بازی می کرد و حتی به ارضا هم کارش کشیده میشد ..موهای زیبا و شونه کرده نازنین با یکی از دستای فتح علی جمع شده بود و مجبورش کرد که ایستاده خم بشه تا بهتر با دست دیگه اش به چاک و باسن و پستوناش برسه دامن نازنین بالا رفته بود و چاقوی فتح علی که در گوشه دهنش جا گرفته بود تا بهتر از دو دستش بهره کشی کنه صحنه زشت و حشر ناکیو در داخل بوتیکی بوجود اورده بود نازنین فریادی ازدرد کشید و خواست خودشو از فتح علی دور کنه چون ناخن بلندشو روی سوراخ کونش می کشید و واقعا دردش گرفته بود وبا این عکس العمل فتح علی رو عصبی کرد و وادارش کرد که با چاقوش دامنشو پاره کنه ووقتیکه با اعتراض مجدد نازنین مواجه شد شورتشو از ناحیه کناره باسنش پاره کرد و در دستش مچاله کرد و در دهنش فرو کرد و بهش اخطار داد که فریاد و عکس العمل بعدیش برابر خواهد بود با چاقو خوردن سوراخ کونش .....نازنین واقعا احساس خطر می کرد و دیگه راضی بود کون و کوسشو بهش بده و فقط اسیب بدنی نبینه ولی ترجیخ می داد از جلو مورد تجاوز قرار بگیره ....نادر با دیدن اندام نیمه لخت و باسن یک دست سفید و شهوت ناک نازنین کم کم شهوتی شده بود و ترس و شهوت رو در درونش بهم قاطی کرد و التشو دزدکی با دستش لمس کرد وحس کرد که کمی شورتش خیس شده ....اهای پسر ....اسمت چیه ..اسمم نادره ....چطوره باسن این خانمه ...می پسندیش ...ها ....خیلی عالیه اقا ....افرین خیلی زحمت کشیدم تا تونستم تصاحبش کنم ...معرکه س خودش میگه کون ندادم چطوره دو تایی بکنمیش ....ولی به شرطی که هر چی دلم میخاد از مغازه ت ببرم و پول خوبی هم بهم بدی ...چطوره معامله خوبیه قبوله نادر؟.....موافقم فقط لطفا اون چاقتو غلاف کن خیلی میترسم ..نمی تونم راحت کارمو بکنم ...ای بابا تو خیلی بچه ننه هستی این یک اسباب بازیه از نظر من و نمیخاد بترسی ...خیلی خب لخت شو تا کارمونو شروع کنیم (با عرض خواهی از خواننده های گل و عزیز و محترم این تیکه از خاطره متاسفانه بر خلاف عقاید و خواسته من نویسنده بوده و تلاش می کنم سریعا ازش رد بشم ولی ناچارا باید گفته و نوشته میشد ...مرسی)نادر به قصد تصاحب نازنین با خوشحالی وولی کمی ترس و اختیاط شلوارشو بیرون کشید و فتح علی که اماده تجاوز به نازنین شده بود وقتیکه چشماش به پوست یک دست سفید و بدونه مو و ترکیده باسن نادر افتاد بک باره برق از چشاش پرید و هوش و حواسش به نیم تنه پایین نادر رفت و حس کثیف و زشت گی در درونش زنده شد و تصمیم گرفت به نادر تجاوز کنه ...ولی نازنین رو باید چیکارش می کرد ....شیطان ملعون حسابی در جلدش فرو رفته بود و بهش بلافاصله راه کار می دادونازنین رو ایستاده به حالت خمیده و تکیه به میز داخل بوتیک قرار داد و به نادر دستور داد که با این پوزیشن بهش تجاوز کنه ....نادر پشت نازنین حالت گرفت و کیر سفت و معمولیشو که ۱۰ سانت هم بزور طول داشت رو چشم بسته و هولکی روی دوتا سوراخ چاک باسن نازنین گرفت و نیت کرد که به شانس و اقبال خودش و مفعولش کیرش در یکی از سوراخا داخل بشه ...در همین اثنا هم نازنین ارزو می کرد از سوراخ کونش نیش کیر نخوره چون تا حالا کون نداده بود و براش فاجعه اور بود . و از خدای خودش التماس کرد که کونش دست نخورده باقی بمونه ...و از بخت و اقبال بلندش و قبولی دعایش کیر نادر در کوسش فرو رفت و نازنین نفس راحتی کشید و لی نادر که ابتدای لذت و خوشیش بود تو ذوقش خورد چون بلافاصله دستای قوی فتح علی رو در دور کمرش حس کرد و احساس کرد دهانه مدخل سوراخش با انگشت دست فتح علی باز و بسته میشه و لحظاتی چند طول نکشید که کیرشو در کونش به بدترین شکلی حس کرد و تا اومد به خودش بیاد و خودشو جمع کنه تا دسته کیرشو در کونش بلعیده بود ...فریادی از سر اعتراض و خواهش براورد ولی با تهدیدات شدید و شهوت گونه فتح علی مواجه شد ووووووودر نهایت انچه شد که فتح علی بیشرف و نامرد خواسته بود و بطور معجزه اسا نازنین از دست تجاوز فتح علی خلاص شد و با دادن پول و موجودی کل کیفش موفق شد از دست فتح علی راحت بشه .....ونادر بازنده واقعی این اتفاق تلخ شده بود هم کونشو داده بود و هم پول دخلشو و هم چندین تیکه از اجناس باارزش و گرون قیمتشو با دستای خودش تقدیم فتح علی کرده بود ....با رفتن فتح علی نازنین و نادر مغموم و دل شکسته و ناراحت بهم دیگه خیره شده بودند ...دامنش پاره شده بود و قابل استفاده نبود و از نادر خواست از کیوسک تلفن همگانی شماره تلفن خونه سحر رو براش بگیره ....سحر با شنیدن خبر فوری خودشو به نازنین رسوند و بعد از اطلاع از ماجرا ..نادر رو مجبور کرد که به اتفاق نازنین ازش شکایت کنن...و این اغازی خواهد شد بر ورود مهران و برخورد وملاقات با عشقش سحر و اشناییش با نازنین وطنی ..و اتفاقات مهیج و