انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 56 از 107:  « پیشین  1  ...  55  56  57  ...  106  107  پسین »

خاطرات بهرام و مامانش


مرد

 
عالی بود شهره جون
     
  
مرد

 
مثل همیشه عالی بود منتظر ادامه داستانیم
     
  
مرد

 
azadmaneshian
سلام و درود
شهره خانم ممنون بابت ادامه پرماجرای داستان زیبا و پرجاذبه طاهره خانم وبهرام خان ! خیلی خوبه که با پیشرفت داستان شخصیتهای جدید و حکایتهای جدید باعث کشش بیشتر داستان شدن !دستت درد نکنه و امید است با قدرت به راه درستی که در پیش گرفتید ، ادامه بدید .
     
  
↓ Advertisement ↓
زن

 
نازنین با روحیه ای خرابش همراه با سحر و نادر به کلانتری رسیدند نادر بدتر و درب و داغون تر از نازنین پشیمون شده بود و نمی خواست شکایت کنه اون از ابرو و حیثیت و شرفش میترسید و ترجیح میداد این واقعه تلخ و تجاوز به عنفشو مخفی نگه داره خیلی بهش بر می خورد که در حضور ماموران شهربانی به چشم یک کونی بهش نگاه کنند و روی پله های ورودی کلانتری نشست و گریه رو سر داد..سحر سراغش رفت و کنارش نشست ....چته پسر گریه کردن فایده ای نداره بهتره بجای اب غوره گرفتن ...هر چه زودتر ازش شاکی بشین ....اخه خانم نمی دونی چی می کشم غرورم و شرفم و اونی که خیلی ازش پاسداری می کردم رو با نامردی ازم گرفت حالا چیکار کنم من....من خجالت می کشم که از اون اتفاق بگم چون هر کی بشنوه به چشم یک کونی بهم نگاه می کنن....اووه پسر ولی تو که نمی خواستی فتح علی کثافت بزور اون کار باهات کرد باید ازش شاکی بشی تا این بلا رو سر یکی دیگه نیاره فهمیدی جوونم ....اره دختر خانم انگار حق باشماس ...شما خیلی مهربونی ....حالا پاشو چشاتو با این ذستمال من پاک کن و بیا بریم داخل تا براش پرونده درست کنیم ....چشم ..افرین ...بیا نازی جوون ...اه سحر حالم خیلی خرابه اگه تو نبودی نمی دونستم چیکار می کردم ..قربونت برم نازی جوون پیش اومده دیگه ... ولی من بعد از این کار خدمت بهرام میرسم که از تو غافل شد و مواظبت نبود من میمونم و اون ....
بعد از اظهار شکایت و مشخص شدن نوع جرم که توام با سرقت و تجاوز محسوب میشد پرونده به سرعت تشکیل شد و به اداره اگاهی ارجاع گردید ..همون جایی که رئیسش مهران بود پرونده با همراهی یک پاسبان به اگاهی کشیده شد و در سالن انتظار برای لحظاتی معطل شدند چون مهران جلسه خصوصی داشت ..و این جلسه در حقیقت لاس بازی با یک خانم بود که به خاطر مقاومت های خانمه طولانی شده بود پرونده ای که در اساس از سرقت جواهرات و طلای یک زوج تازه ازدواج کرده بحث می کرد که برادر داماد به اتهام دزدی باز دادشت شده و مادر متهم با هدف کمک به پسرش ...پابوس مهران شده بود .....و
مهران بعد ازناامیدی از رسیدن به طاهره و خواستگاریش از دختر خوشکلش که با جواب رد و عدم موافقت سحر روبرو شده بود ناامید و سر گشته و شکست خورده از عشق هایش دجار یک سرخوردگی و نفرت و کینه از جنس محالف شده بود و تصمیم گرفت که شهر و زادگاه طاهره رو برای همیشه ترک کنه و در همون روز به اداره مرکزی شهربانی تهران رفت و تقاضای انتقال به مرکز رو داد ولی در مقابل این درخواستش مخالفت شد چون بر خلاف هدفی که در نظر داشت ریاست اداره اگاهی شهر ی که ازش می خواست دوری کنه روطی حکمی بهش ابلاغ کردند ...مهران رتبه و مقام خوبی گرفته بود و در واقع لیاقتشو داشت چون در همه ماموریت ها و انجام وظایفش کوشا و موفق بود و چنین تقدیر شد که باز هم به شهر و زادگاه طاهره باز گرده ...ولی باز گشت مهران این دفعه خیلی فرق می کرد چون مهران تبدیل به یک شخصیت دیگه شده بود مهرانی که قبلا در زمینه وظایف کاریش پسر چشم پاک و متعهد و باناموسی بود از این به بعد به پیر و جوون و گناه کار و بی گناه رحم نمی کرد و هر زن و یا دختریکه با هر پرونده ای به اداره اگاهی و حوزه کاریش می خورد بدونه استثنا با تبحر و حرفه گری خاص خودش بهش دست درازی و تجاوز می کرد و این کاراشو فقط از سر لج و شکست از عشق هایش به طاهره و سحر انجام می داد ....و هم اینک نوبت این خانمه شده بود حدیثه زنی که ۴۵ سال سن داشت و تا حالا دست نامحرم بهش نخورده بود زنی که نماز و روزه اش مرتب انجام میشد و قرار بود در سال جدید یعنی ۱۳۵۶ به حج تمتع هم مشرف بشه ولی از پسر ناخلفش شانس نیاورده بود و به خاطر سرقت طلا و جواهرات دامادش توسط پسر ش اکنون گذارش به تور مهران خورده بود و مهران بدونه ترس و واهمه ولی با قدرتی که در زمینه کاریش داشت بهش پیشنهاد رابطه جنسی می داد....حتی گریه های حدیثه هم تاثیری در اهداف و منظور مهران نداشت و و بالاخره حدیثه راضی شد چون مادر بود و باید فداکاری برای پسرش می کرد و رضایت و توافق کرد که قبل از باز گشت به خونه شوهرش و بعد از انجام ثبت نام امورات حجی که قرار بود بره برای اولین بار گناه کبیره مرتکب بشه و تن و اندامشو در اختیار مهران که بهش نامحرم بود بزاره قبل از رفتن حدیثه به اندازه کافی و در حدی که کیر مهران راست شده بود اندامشو و خصوصا نقاط حساسشو مالوند و بوسه گرمی از لباش گرفت .و قول داد که بعد ازگایدنش درخواستشو عملی کنه ..بیچاره حدیثه که وقتیکه اتاق کار مهران رو ترک کرد زیر چادرش گریه می کرد و تا لحظه ای که حتی در دفتر حج هم رفته بود از چشماش قطرات اشک جاری میشد ووقتیکه ملای دفتر متوجه گریه هاش شد وخیال کرد از شدت شوق و خوشی مکه رفتن به گریه افتاده و اشک شادی می ریزه ...بهش غبطه خورد.و ارزو کرد کاش زنش مثل حدیثه میشد چون خانومش باهاش خوب تا نمی کرد و از لباس اخوندیش و قیافه ش و همه چیش بدش میومد و حتی بزور بهش کوس می داد و حالا هم خیانت هم بهش می کرد و یا نمی کرد اونو خدا میدونست ...حدیثه با کوهی از غم و غصه و بار گران گناهی که قبول کرده بود به طرف وعدگاهی که قرار بود پیش میرفت و در روی صندلی فلزی سرد ایستگاه اتوبوس نشست و از مالک کعبه و خدایی که با همه وجودش دوستش داشت وبی صبرانه ارزوی لمس پارچه شو داشت ملتمسانه .و خاضعانه درخواست کرد که کمکش کنه و از این گناهی که واقعا نمی خواست و به خاطر نجات پسرش مر تکب میشد دورش کنه ....و الله متعال کمکش کرد چون مهران بعد از خروج حدیثه و در حالیکه اماده میشد که به طرف وعده گاه بره یک باره با دیدن سحر و همراهان مات و مبهوت موند و کلا حدیثه رو فراموش کرد ....چون سحر با پاهای خودش به اتاقش و حیطه کاریش اومده بود ..چیزی که در ارزو هاش هم به تصورش نمی کشید
سلامم اقا مهران....سلام سجر خانم تو اینجا چیکار می کنی چیزی شده؟.....کسی اذیتت که نکرده ؟...نه نه موضوع خودم نیس مربوط به دوستم نازنین وطنی و این اقا پسره همش تو پرونده نوشته شده .....اهان بشینید لطفا ....خب بزار بخونم پرونده رو
اهان متوجه شدم ...می شناسمش همون بچه لات منطقه .......س که خیال می کنه کسیه.....خدمتش میرسم ...جای نگرانی نیس فقط شما که نادر اسمته برو فعلا باهات کاری ندارم ....خب اقا مهران ما هم با اجازه تون مرخص شیم با ما که کاری ندارین .....چرا سحر خانم شما و این نازی خانم بمونید ..اخه چرا ؟....چون من میگم ....مگه مشکلیه ؟.....میخام در مورد جزئیات پرونده خودم شخصا وارد بشم و چون جای نازی خانم و خصوصا شما سحر اینجاها نیس پیشنهاد می کنم در درجه اول به میزبانی من ناهار رو در رستوران بخوریم و بعدشم اگه کارمون طول کشید ادامشو در خونه سازمانیم انجام خواهیم داد ....اخه اقا مهران نمیشه ....ببین سحر خانم نمیشه در کار من وجود نداره اینو لطفا بدون وقتیکه من میگم ... دیگه نه در کار من نیار .....پس با ماشین من بریم ناهار .....
مهران خوشحال و هیجان زده و با احساس توام با شهوت لذت بخشی با سحر و نازنین همراه شد و به طرف لوکس ترین و شیک ترین رستوران شهر رفتند و بهترین نقطه سالن رو انتخاب کرد و مهران از عمد روبروی سحر مستقر شد ..سفارش دو نوع غذا رو داد و به اضافه مشروب ....اوووه اقا مهران مشروب چرا مگه شما در حال ماموریت نیستین .....اولا سحر از این به بعد بهم اقا نگو فقط مهران خالی ..دوما ...من ۲۴ ساعته در ماموریتم و شغلم جوریه که از و تا نداره ..فهمیدی ..در ضمن وقتیکه با دو خانم خوشکل خصوصا تو و در وقت ناهار هستی موقعیت و فضا اقتضا می کنه که مشروب هم بخوری ....اگه میخای بهشون بگم مشروب نیاره ولی بجاش خودت باید مستم کنی ..کدومشو ترجیح میدی سحر ....وای مهران خیلی شیطون شدی ...شما چرا می خندی نازنین خانم ..خب حرفاتون جالب و شنیدنیه ..منظور بدی نداشتم ...اشکالی نداره اتفاقا خنده زیبا ترتون می کنه ..واقعا؟...اره نظر تو چیه سحر ...واه نازی جون چه خنده کنه و چه نکنه زیباس نمیخاد تو نظر بدی ..حالا مهران چرا همش به من خیره شدی بجای نگاه به من پرونده رو بخون .....اه سحر..... جوون مامانت بزار خوب و سیر نگات کنم ...خیلی وقته ندیدمت ...چشات خیلی خماره مهران انگار دیشبو خوب نخوابیدی .....نه سحر خمار توم ....بهنره بری دستشویی ابی به صورتت بزنی ..اره بدنیس حرف خوبی زدی ...فعلا با اجازه الان بر می گردم ........واییییی سحر نیگاش کن ..چیو نازی ..ای بابا خشتک شلوارشو ..باد کرده ..کیرشو واسمون راست کرده سجر .....اررره نازی متوجه شدم ...خیلی شیطون شده قبلا اینجوری نبود میومد خونه مون سرشو بزور بلند می کرد ..از کجا می شناسیش ...بابا رفیق دایی هوشنگمه و با مامانم هم رابطه دوستی داشت ..دوستی انچنانی سحر؟....راستش نازی جوون از تو چه پنهون دوس پسر مامانم بود اونم یک مدت کوتاه ولی خیال بد در مورد مامانم نکنی ...نه سجز جوون درک می کنم خودمم دانشگاهیم و اینارو میدونم ...دوس پسر و یا دوس دختر گرفتن که اگه در چهار چوب منطقی و مطابق روح و روان و احساسات و کسب ارامش باشه هیچ اشکالی نداره ....ولی خودمونیم وقتی بهت نیگاه می کنه معنای عشق و عاشقی میده اونم خیلی شدید ...سجر جوون اینو فهمیدی ....اررره نازی جوون ...بزار خوش باشه ..اونقد نیگام کنه تا چشاش از کاسه دراد ..هههههه.....داری دستش میندازی سحر...ارره یه جورایی ..خیال می کنه میتونه بامن لاس بزنه ....اخه سحر کاری نکن حالشو بگیری کارمون زیر دستشه ..نه بابا میدونم ...تازه غلط می کنه کارمونو انجام نده ...کافیه به مامانم بگم ....خط قرمز مهران مامانمه خیلی میخادش ..البته سحرجوون تورو هم میخاد ...ولی یعنی چه سحر ..نمی فهمم ..مهران هم عاشق مامانته و هم عاشق تو....اخه نازی جوون من و مامانم کپی هم هستیم فقط من جوون ترم و دخترشم ...اهان متوجه شدم ....اوووف سحر جووون با این حرفات حال منو میزون کردی دیگه اتفاق چن ساعت پیشو فراموش کردم ...به درک کیر نادر برای لحظاتی تو کوسم رفت اصلا حسی از کیرش نگرفتم خیلی کوچولو بود ولی بیچاره نادر اونقد بد شانس بود که نتونست خودشو با کوسم ارضا کنه بجاش اون کثافت تو کونش ارضا شد ...میگم سحر جوون ولی کیرمهران خیلی باید کلفت باشه از زیر خشتکش معلوم بود و قیافه شم دخترونه س چه جوری رئیس اگاهیش کردن..اوا من از کجا بدونم لابد لیاقت داشته به ما چی ...لابد نازنین ازش خوشت اومده ها...ای یه کم ....خوشکله مهران اگه ارایش بکنه عین دخترا میشه ....میخای جورش کنم باهاش حال کنی نازی جوون ....اصلا چرا جورش کنم خودت بلدی این کارارو ....چرا ساکتی نازی ...شرم می کنی شیطون بلا ...هههه...یادته بهت گفت می خندی زیباتر میشی از تو هم خوشش اومده ....یهو دیدی ازت خواستگاری کرد خدا رو چه دیدی ..واه سحر جوون ...ازدواج چی ....حالا من یه چیزی گفتم....... معلوم میشه ناز ناز جوونم ......
مهران واقعا دستشویی لازم داشت چون چشاش خیلی خمار عشق دیدن سجر شده بود و اشیا رو تا حدودی خوب و واضح نمی دید و از همه مهم تر تخمای کیرش تیر می کشید و در فرم باد کرده و در حالیکه کیرش شق شده بود بهش خیلی فشار میاوردو میخواست به عشق سحر و تا حدودی نازنین دستی به کیرش بکشه و جق حسابی بزنه ولی پشیمون شد وشیر سرد اب دستشویی رو روی کیر و تخماش گرفت و تلاش کرد که از شدت شهوت و نعوظش بکاهه..از خودش خجالت می کشید که رئیس یک اداره مهم و با تشکیلات بنام اگاهی داره در دستشویی یک رستوران جق میزنه .....به خودش نهیبی زد و گفت بهتره این اب و شهوتمو بزارم برای طعمه بعدیم که اونم ارزومه سجر باشه .....اخ خدای من ...کمکم کن بتونم مخ سحر رو بزنم و بکنمش ....
و در حالیکه داشت شورت و شلوارشو بالا می کشید اندام و تیپ و سیمای ناز نین رو هم تجسم کرد و ازجذابیت و خوشکلیش استقبال کرد ودر نهایت به یاد حدیثه افتادو گریه ها و خواهش و التماس هایش که می گفت من جای مادرتم چرا به من چشم طمع داری ...چرا به من پبشنهاد رابطه جنسی میدی از خدا نمی ترسی اونم در حالیکه همین امروز قراره برم ثبت نام حج تمتع ...وبرای لحظاتی از خودش شرم گین شد و در اینه دستشویی خودشو نگاه کرد و تصمیم گرفت فقط این یک بار رو.... از تجاوز به حدیثه صرف نظر کنه و کاری بهش نداشته باشه و مشکلشو هم حل کنه .....
از خماری درومدی مهران ؟....نگران نشو الان با دیدنت بازم خمار میشم ....میگما مهران قبلا این جوری نبودی خیلی دم دراوردی نکنه دلیلش رئیس شدنته ؟......اولا سحر ..رئیس شدن چه بخای چه نخای غرور و تکبر به هر شخصی خواهد داد و من هم سوا از این موضوع نیستم و در ضمن خیلی وقته دمم اومده و تو متوجه نشدی ....راستی مامانت در مورد من چیزی بهت نگفته ...نه چطور ..اهان میدونی چیه خانمای خوشکل ..خدا نکنه کسی عاشق بشه و در عشقش شکست بخوره و من خوردم و دارم تاوان و پس لرزه های عشق شکست خوردمو پس میدم ....به سلامتی جفتتون این سه پیک شرابو میرم بالا ...از حرفات چیزی متوجه نمیشم مهران .....سحر جوون...میدونی چیه الان دارم مست میشم و راحت تر میتونم خرف دلمو بزنم ..من عاشق مامانت بودم و هنوز هم هستم و موفق نشدم انو مال خودم کنم من باید پدرت میشدم و تو دختر من ..ولی بجاش چی شد و چه نتیجه ای گرفتم مامانت مال سیامک شد و جتی اخرین خواهش و درخواستم از طاهره هم محقق نشد ...وقلبم به شدت شکسته شد ....اصلا سحر تو تا حالا عاشق شدی ؟.....به تو چه مهران به خودم مربوطه ...جواب منو بده ...نه تو کارم نیار ....زور که نیس نمیگم ...اوا سحر جوون بهتره جوابشو بدی .....اووه نازنین اخه عاشق شدن من واسه مهران چه نفعی داره ...عزیزم اون میخاد بدونه تو کسیو ایا دوس داری و یا عاشق شدی ....حالا فرض کن ارره ...حرفتو بزن ...میدونستم سحر که تو هم مثل طاهره عاشق یکی دیگه هستی ....و برای همین بود که جواب خواستگاری منو رد کرد ....خواستگاری چی ؟..از تو سحر ..من ازت خواستگاری کردم و مامانت رک و راست گفت تو کسی دیگه رو دوس داری ..اه ....سحر جفتتون منو داغون کردین هم خودت و هم مامانت ....و میدونی چیه سحر ..تو و طاهره با من کاری کردین که به هیچ کسی رحم و مروت نداشته باشم ...اصلا بهتره بگم از وقتیکه رئیس اگاهی شدم هر دختر و یا زنی از پیر و جوون رو که تو اتاقم اومده و در هر شرایطی بدون ملاحظه بهشون تجاوز کردم و قسم یاد کردم که به اندازه سن تو و طاهره حداقل از این شهر لعنتی شما دختر و زن بکنم ...جمع سن تو و مامانت حدودای نزدیک شصت میشه و تا حالا امارم به ۲۴ رسیده و نفر ۲۵ همون خانم چادری بود که پیش پای شما تو اتاقم بود و داشتم باهاش لاس میزدم و مخشو هم زدم و قرار بود الان بجای بودنم با شماها در اغوشم باشه و زیر تلمبه های کیرم گائیده بشه خدا بهش رحم کرد و از دستم نجات پیدا کرد ....حالا فهمیدی سجر خوشکله ......اررره مهران خیلی بیرحم شدی ..دلایلت اصلا قانع کننده نیس و روانت بیماره ......روانم واقعا بیماره چون حقیقتا عاشقتون بودم ..عشق واقعی وراستین دیوونگی هم میاره چه برسه به روان......چرا زن نمی گیری مهران تو که خوشکل و خوش تیپ هم هستی خیلیا واست سرو دست می شکنن .... ههههه ازدواج چی اونم بعد از تو و طاهره ....لابد مهران عرضه شو نداری ...و یا .....و یا چی حرفتو بزن سحر ....نکنه از ازدواج میترسی و یا نمی تونی .....نتونستن چی ؟سحر......چه جوری بگم مهران ناراحت نشی ...شنیدم پسرای خوشکلی مثل تو که شبیه دخترا هستن نمی تونن صاحب بچه و پدر بشن توام لابد از اون قضیه میترسی ......هههههه...مگه نه مهران شیطون بلا .....بهت ثابت می کنم که یک مرد کامل هستم ..چه جوری ثابت می کنی بانو مهران ....ههههه..داری مسخزه ام می کنی ...واه داریم حرف میزنیم و خوش می گذرونیم تو که مست کردی و دوس داری از این حرفا بشنوی ....اخ سحر اخ سحر از دست توو ...اگه دختر طاهره نبودی و عاشقت نبودم حالیت می کردم .....اووووه مهران چرا ذل زدی به نازنین .....چیزی شده اقا مهران ؟.....نه عزیزم فقط هوس کردم خوب نگات کنم ....ببینم بچه کجایی ؟.....تهرونیم نزدیکای پل تجریش ..اهان جای خوبیه مرکز دخترای خوشکل تهروون.... خوشکل هستی و خواستنی ....میشه بپرسم چن سالته اگه ناراحت نمیشی ...چرا ناراحت بشم ولی چرا سن و سالمو می پرسی من که متهم شما نیستم .....نه قربونت برم نه شما متهم من هستی نه من بازجو .اصلا مهم نیس .....اوف لامصب اینجام امروز خیلی اذیتم می کنه شلوار گل و گشاد واقعا مزایا ها داره ....مهران تو مستی این کارا چیه و چرا اونجاتو نمایش ماها میدی در شان تو نیس ...حق باتوه سحر جوون معذرت میخام ولی اول از نازنین جوون .....بانویی که لحظاتی بعد میخام سورپرایزش کنم و شما سحر خوشکله خودم که امروز خوب سربسرم گذاشتی و کاری که تو بامن امروز کردی تا حالا هیچ کسی حداقل در این شهر با من نکرده ..واقعا تو دختر زیبا و نترس و با غیرت و لایقی هستی طاهره باید به وجود و بودن تو خیلی افتخار کنه .......اهای گارسون .....بیا لطفا .....در گوشی چیزی لازم دارم واسم انجام بده .....متوجه شدی ....خب فقط سریع برو و برگرد که دخترا معطل نشن انعام خوبی پیش من داری .....چشم اطاعت قربان ....
دقایقی چند بدونه اینکه صحبتی گفته بشه به سرعت گذشت و فقط غذاو نوشیدنی و شراب صرف شد پیک های شرابی که مهران با حرارت و اشتهای زیادی و در درونش به سلامتی و ارزوی کام گرفتن از سحر می نوشید و پیک اخرو اختصاص داد به نازنین و کیس و شکاری که اینک در تیررس خود قرار داده بود این شکار و صید رو باید به شکلی که می خواست به تصاحب و مالکیت خود دربیاره ....و منتظر بازگشت گارسن بود و این انتظار به سر امد و گارسن با یک شاخه گل زیبا و دیدنی وارد سالن شد و دسته گل رو تقدیم مهران کرد و بلافاصله مهران به حالت احترام و به فرم و استایل دوک ها و مردان اروپایی کاخ نشین روبروی نازنین قرار گرفت و ازش رسما خواستگاری کرد .....سحر مات و مبهوت و متعجب لقمه در دهنش مونده بود وسپس لبخندی بر لباش نقش گرفت ...و نازنین ساکت و بدونه واکنشی نگاه مهران و دسته گل زیبایش می کرد و بلند شد و گفت ....اقا مهران نمی فهمم و درک نمی کنم این کارتونو .... وایییییی نازنین جوون ....مهران ازت خواستگاری می کنه ....دسته گلو ازش بگیر ...اخه سحر جوون ...اخه نداره حالا بگیر بعدش باهم حرف میزنی......اه اقا مهران برای دسته گلتون ممنونم ولی جوابم مثبت نیس .....لطفا نازی جوون عجله نکن ....سحر جوون ایشون شرایط طبیعی ندارن و هم مشروب خوردن و هم دو ساعت نمیشه که باهم اشنا شدیم اونوقت با این شرایط ایا منطقیه من جواب اوکی بهشون بدم ....ولی نازنین جوون من حواسم هس و میدونم دارم چه تصمیمی میگیرم از صمیم قلب و با رضایت کامل قصد دارم همسر من بشی ...من بهت غلاقه مند شدم ......اولا به من نازنین جوون نگو چون هنوز هیچ توافقی باهم نداریم و ثانیا من به علاقه مورد ادعای شما خوشبین و مطمئن نیستم اصلا بهتره بیشتر بهم دیگه فرصت دهیم ....اه سحر جوون بهتره برگردیم من خسته ام و استراحت نیاز دارم .....اوکی نازنین خانم من شماها رو میرسونم ولی پیشنهاد من سر جاش باقیه و منتظر جوابتون می مونم .....سحر جوون خصوصی کارت دارم بیا .....چیه مهران ....من به این خواستگاریت خیلی مشکوکم میدونی داری با احساسات پاک دوستم بازی می کنی اگه جدیه که حرفی ندارم ولی اگه غیر این باشه مهران حالتو می گیرم اینو بدون من سحرم و مثل طعمه هات نیستم کلاه سرم بزاری نمی زارم نازنین در لیست ۶۰نفره ات قرار بگیره ...حالیته بانو مهران ههههه......سحر امروز چند بار به من توهین کردی و هیچی نگفتم ولی به موقع جواب همه توهین هاتو خواهم داد از همه مهمتر بهت ثابت می کنم که یک مرد کامل و قوی هستم و اصلا بیا با هم قراری بزاریم اولا تو نازی رو راضی کن که همسر من بشه و بعدشم اولین هدفم اونه که بار دارش کنم تا به تو یکی ثابت کنم که بانو مهران و مهران خانم نیستم و ..اگه اونکارو کردم اونوقت نوبت توه که به میل و اراده من رفتار کنی ...و بعدش اگه بهت گفتم یک شب کامل تو نازی رو باهم ترتیب بدم حق مخالفت نداری .و حتی باید قبول کنی معشوقه ام بشی ..قبوله سحر ...تومستی مهران نمی دونی چیا میگی .....فعلا نازی قبولت نداره اگه راضی شد مهران خانم بعدشم چه بسا شوهر کردم اونوقت چی میشه ....چه بهتر سحر جون ضربدری رفتار می کنیم ...خیلی فانتزی بازشدی مهران خانم ...این چیزا رو چه جوری یاد گرفتی شیطون بلا ...منو دست کم نگیر سحر ..هر چی باشه رپیس اگاهی یک کلان شهرم .....ارره بابا باید ازت ترسید ....بانو مهران
مهران واقعا در پیشنهادش به نازنین جدی بود و تصمیم راسخ داشت که باهاش ازدواج کنه و جذابیت و اندامش و چهره سفید و نگاه هاش براش خوب و زیبا و قشنگ شکل گرفته بود و مهمتر پل ارتباطی خوبی میشد که سحر رو تسلیم خواسته های شهوت الود ش بکنه ....لذا دو شب بعد که جمعه شب میشد با نفوذی که مهران به رئیس اداره شهربانی شهر داشت و به اتفاق و به عنوان بزرگ فامیل و به نیابت از پدر و مادرش با یک دسته گل بزرگ و بسیار شیک و زیبا به منظور خواستگاری رسمی از نازنین وطنی راهی خونه طاهره شدند........ازدواجی که اگه تحقق پیدا می کرد زمینه خیلی خوبی میشد که فانتزی های سکسی مهیجی شکل بگیره و در اون شب خواستگاری مهران در قدم اول موفق شد به اهدافش برسه . اونم به اغوش کشیدن سحر .....
     
  
مرد

 
عالییییییییی بود شهر خانوم
     
  
زن

 
سحر با نازنین به خونه برگشتند ....نازنین هنوز در شوک خواستگاریش مونده بود و واقعا نمی دونست چه جوری باهاش کنار بیاد یه جورایی قفل کرده بود و ترجیح داد که بخوابه تا مغزش ریکاوری بشه تا بهتر ین تصمیم رو بگیره....اه سحر من باید بخوابم ...برو نازی جوونم بخواب و بعدش خوب فکراتو بکن چون میدونم این مهران شهوتی زودکی جواب میخاد ...خواب نازنین چندین ساعت شد و نزدیک غروب شده بود ولی خبری از بهرام نشده بود و سحر در انتظار بود که خدمتش برسه ....که با تاریک شدن هوا بهرام خسته و مغموم به خونه برگشت و بلافاصله با برخورد تند سحر روبرو شد و بیشتر حالش گرفته شد بهرام روز بسیار بدیو پشت سر گذاشته بود بعد از بدشانسی و بدبیاری محض از موفق نشدن با عشق بازی و لاسیدن با سحر ....جهت کسب ارامش وتسکین سراغ سارا رفته بود که دستش حتی از دیدن سارا هم کوتاه اومد چون سارا حالش خوب نبود و ظاهرا طبق گفته های صحرازکام سختی گرفته بود ....صحرا وقتی از اومدن سحر مطلع شد چنان به ذوق اومد که بهرامو بغلش کرد و دوماچ مدل مادر بزرگی جانانه از لپاش گرفت و گفت خوب خبری واسم اوردی ...خیلی وقته ندیدمش دلم واسش خیلی تنگ شده باید در اولین فرصت بیام دیدنش ....براش برنامه دارم ....چه برنامه ای صحرا ؟...به تو مربوط نیس زنونه س ....حالا من غریبه شدم از کی ....تو بهتره به جای توجهاتت به خواهرت سحر بیشتر به سارا برسی مدتیه بیماره و هر چی دوا و قرص و امپول مصرف می کنه خوب نمیشه ...ای بابا مگه من دکترم ....نه عزیزم ولی اون عاشقته و اگه بیشتر کنارش باشی براش بهتره و سلامتیشو زودتر بدست میاره ..اصلا چته بهرام خیلی بهم ریحته ای ....اره صحرا حالم امروز خوب نیس اومده بودم سارا رو ببینم تا کمی ارووم بگیرم .....نکنه سکس میخای ....نه صحرا بحث اونا نیس ...خلاصه اگه میخای بهت میدم هر چی باشه شب عروسیم اول تو منو کردی و یه جورایی بهم حلالیم .....نه صحرا جون بهتره یا د اوریت کنم که بهم قول دادیم به خاطر سارا هیچ رابطه ای باهم نداشته باشیم من رو قولم هستم ....باشه بهرام حرفی نیس منم رو قولمم ....
صحرا برنامه شب تولدش و سالگرد ازدواجشو که نزدیک هم بود یکی کرده بود و پیش خودش فکر کرده بود که بدونه وجود سحر مراسمشو اجرایی نکنه ...صحرا واقعا به طاهره و سحر عشق می ورزید و یادش اومد که از سال های بچه گیش و از پشت بوم نیگاه تن و بدن خوشکل طاهره که می کرد به وجد و شور و حال عجیب و لذت بخشی میفتاد و هم اکنون که شوهر کرده بود هنوز تمایل و حسشو داشت و سحر نیز در دایره بازی شهوت الود ش قاتی شده بود ...و بدونه سحر ممکن نبود این مراسم براش شور و حالی داشته باشه ..و لذا سریعا تصمیم گرفت صبح روز بعد به دیدار سحر بره ....اون شب سحر با دو چک عامیانه وسیلی اب دار و ورزشکاری از بهرام پذیرایی کرد و محل بهش نزاشت و بهرام با اعصاب درب و داغون در بسترش خوابید .
با رفتن نازنین و بهرام به دبیرستان و تنها شدن سحر ...کم کم سرو کله صحرا پیدا شد و به محض باز شدن در خونه....سحر رو در اغوشش گرفت ....لامصب دلم واسه ت یه نقطه کوچولو شده بود .... به خدا ندونستم اومدی دیروز بهرام بهم گفت به جوون طاهره و خودت ..اگه میشد اغوش شوهرمو ول می کردم همون دیشبه میومدم اتاق خوابت تا باتو شبو سپری کنم ....هههههه صحرا منحرف تو ادم بشو نخواهی شد صد بار بهت گفتم دیگه کاری به من نداشته باش ولی تو هر بار پرو تر میشی ....چته چه مرگته شوهر بی عرضه ات سیرت نمی کنه میای بامن جبرانش کنی کاشکی دو دول داشتم اونوقت می دونستم چیکارت کنم ...اصلا پشیمونم که اون یه بار اجازه دادم بامن لز کنی همشم تو مشغولم بودی ....قربونت برم سحر ..حالا چرا دعوام می کنی نمیخای دعوتم کنی بیا م تو..برات یه خبر خوب دارم
...خبر خوبت چیه ؟.....حالا که نشستی و تو اتاقم هستی ....قربونت برم سحر مراسم تولدم و سالگرد عروسیمو یکی کردم و بدونه حضور تو ممکن نیس برگزارش کنم اومدم بهت بگم باید باشی ....اخه صحرا خل ..من اینجا نیستم در روستا سپاه دانشم و درس میدم الانم مرخصی اومدم در اختیار خودم نیستم بهتره بی خیال من بشی ...من این حرفا حالیم نیس سحر ..غیر ممکنه بدونه تو مراسم بگیرم ..خب نگیر اصلا بگیری نگیری به حال من فرق نمی کنه....این حرفو نزن خودت میدونی چقدر میخامت عزیز دل صحرا تو قلب و جیگرمی ....قربونت برم ..اوووا نکن صحرا شیطون ...نکن میگم ...میزنمت ها ....خودت میدونی چقدر خطرناکم ...تو منو نمی زنی میدونم ته دلت دوسم داری ...اووووف سحر ..بزار یه حالی باهات بکنم خونه که خلوته و من تشنه توم ....تو ادم بشو نمیش حتی چهار چهار تا هم شوهر داشته باشی ...این همه اتیش و حشری رو از کجات میاری ....تو و طاهره و کیر کلفت رو که می بینم از خود بیخود میشم بابا دست خودم نیس ای هوار ای داد ای بیداد ...همه همسایه ها بشنون و بدونن من میخام تورو بکنم ...ساکت ..ساکت دیوونه ...بخدا تو دیوونه ای وجسابی قاتی کردی ..صداتو بلند نکن صحرای منحرف ....اگه مثل یک دختر خوب زیرم نخوابی و تسلیمم نشی محله رو بیدار می کنم ...فهمیدی سحر ...تو کتک میخای صحرا ...مگه من فاحشه تو هستم زیرت دراز بکشم تا هر غلطی خواستی باهام بکنی ..الان حالیت می کنم ....نه نه نزن سحر ...اخ ..اخ ...میزنم تا ادم بشی ....اینم یک سیلی ابدار تحویل بگیر ...اخ اخ .....سحر چرا منو میزنی کسی که واقعا دوست داره و بهت عشق میورزه ایا لیاقت و جوابش این رفتاره؟......ها خیلی بیرحمی سحر ...این جای پذیرایی از مهمونته .....جالا نمی خاد گریه کنی ...واه بسه دیگه تحمل گریه هاتو ندارم ...گریه نکن صحرا لطفا ....اگه میخای اشک نریزم منو بغل کن و موهامو نوازش کن ....ای خدا چه گیری کردم من ...باشه بیا بغلم ....حالا دستامو بگیر ....اه اه سحر ...در اغوش تو بهترین حسو دارم ....لباتو میخام ..خواهش می کنم سحر ...قسمت میدم مقاومت نکن ...تو رو جوون هر کی که دوسش داری خودتو رها کن و بزار به هردومون خوش بگذره .....اووووف لبای خوشکلت چه طعم و مزه ای داره .....می خامت سحر .....اه اه ....سحر فقط گوش کن و فرض کن من شوهرتم ویا بهتره بگم من الان مثل یک پسری که عاشقته مشغولت هستم ..حس می کنم که عاشق کسی هستی و از چشات میخونم .حالا چشاتو ببند و خیال کن دوس پسری که عاشقشی میخاد تو رو بکنه .....اوووف جووونم ....میخام لختت کنم ....اه اه صحرا ....نه نه نمی خام لختم کنی.....من این پستونای سفت و نوک تیزتو ...که رو به بالاس تا نخورم که صحرا نیستم ....اه صحرا فقط میخوریش ارووم بخور و خیلی نمالونش دوس ندارم فرمش بهم بخوره ...میدونم سحر جوون جوری میخورم که شکل وحالتش بهم نخوره ....اخ جووون چه حالی می کنم من ....اییییییی...جووووو ن....لیسش میزنم دردت میاد؟......کمی اررره .....قربون اون دردت برم من ..سحر جوون میخای هم پستوناتو بخورم و هم کوستو انگولگش کنم باهم خیلی مزه داره خودم امتحانش کردم ...صحرا شیطون چه کسی روت امتحان کرده شوهر ت یا معشوقه ات .....شوهرم که نبوده ....خالا .عزیزم حدس بزن کی بوده؟......شوهرت که نبوده لابد رفتگر محله تون بوده ...هههه....قربون اون خنده هات برم من ...عزیزم اون یک نفر بهرام داداش عزیزت بود که با اجازت وبه افتخار تو و طاهره بهش کون دادم ...قبلش بهش دستور دادم این مدلی شهوتیم کنه ..باور کن وقتی منو می کرد چشامو بسته بودم و به تو و مامانت فکر می کردم ....میتونم شورتتو درارم تا بهتر روش کار کنم .....اه صحرا تو که شلوارمو کندی و نیمه لختم کردی فقط مونده یه تیکه شورت خیس ..اونم درار دیگه ...چشم اونقده دوس دارم وقتی می کنمت باهات هماهنگ باشم خیلی حال بهم میده همین که خودت میگی شورتمو درار کلی شهوتیم می کنه ...اوووووووی چه کوس خوشکلی داری ....حالا سحرجووون میخای هم مه مه هاتو بلیسم و هم با کف دستم روی کوست مالش فشار گونه بدم این مدلی هم خیلی باحاله ...انگشتیش نمی کنم که یه وقت کنترلمو از دست ندم و داخلش کنم تا پرده ات پاره بشه ....اه صحرا منو کشتی با این کارات ....موافقم انحامش بده .... لابد اینم بهرام زحمتشو کشیده برات ...درسته عزیزم وقتی که ۱۲ سالش بود و چیزی حالیش نبود در اتاقم بهش یاد دادم و روم اجرا می کرد ...اه صحرا تو شیطونو هم درس میدی خیلی بلایی .....تو و مامان خوشکلت منو شیطون کردین و فقط با شماها من ارضا کامل میشم شوهرم خیلی تلاش می کنه منو در سکس راضی کنه ولی نمی تونه ....اه اه صحرا شهوتیم کردی ....اه سحرجوونم ....بزار خوب به اغوشت بکشم ......همه جاتو بوسه باران می کنم ....اووووی اخ اخ صحرا موهای کوست اومده و تیغش نزدی ارووم تر روی کوسم بمالونش کمی دردم می گیره ..دردت به جوونم ..از عمد تیغ نمیزنم که موهاش یه ذره بلند شه که یه وقت تورت کردم اینجوری اذیتت کنم و مجبورت کنم زیرم اخ اخ بگی .....
صحرا و سحر در اغوش همدیگه و غلت زنان و در کف اتاق بهم دیگه چسپیده بودند و صحرا مثل یک فاعل ماهر و فقط بدونه الت و به عبارت دیگه کیری که ازش بی بهره بود سحر رو به تصاحب خودش دراورده بود و با عشق و خواسته و همه وجودش از اندام و زیباییش بهره میبرد سحر تا این لجظه دو بار ارضا شده بود و ار ناحیه رحمش و لابلای چوچوله های کوچولوش اب سفیدی سرازیر شده بود و روی چاله سوراخ ریز کونش جمع شده و منظره بسیار شهوت انگیزی رو بوجود اورده بود ووقتیکه صحرا در یک لحظه چشاش بهش خورد چنان حشریتش اوج گرفت که بدنش به لرزه و ارتعاش افتاد و روی سحر ولو شد و به شدت اندامشو فشار می داد و لباشو می مکید سحر مقاومت می کرد و تلاش می کرد که از رسیدن انگشتای صحرا یه ناحیه کونش جلو گیری کنه ...خودشم دلیل این کارشو نمی دونست ولی ناخوداگاه از حریم سوراخ عقبش دفاع می کرد و در نهایت صحرا ارگاسم شد و نفس زنان و عرق ریزان روی سحر ولو شد........
اه عزیزم وجودم ...عشقم ..خسته نباشی ....خوب بود سحر جووون؟...اررره صحرا .....راستش خیلی وقت بود ارضا نشده بودم ...ولی چرا این تیکه اخری دیوونه شده بودی و منو چنان فشار می دادی که می خواستم ازت فرار کنم ...اوووه سحر جوون اخه دلیل داشت سوراخ کونتو برای چند لحظه دیدم که اب کوستو در چاله اش جمع کرده بود نمی دونی چه صحنه ای دیدم بهترین بود ..لطفا .میتونم بازم نیگاش کنم ...نه نه میترسم بازم دیوونه بشی و به جونم بیفتی..... قول میدم شهوتی نشم .....قول میدی صحرا ...قول مردونه ...اصلا به جون خودم و خودت و مامانت .....باشه صحرا بیا سوراخمو خوب زیارت کن .......وایییییییییییی...واییییییییییی...چه مالی هستی تووووووووو......واقعا سوراخت بیسته ....ببینم سحر من مطمئنم کون ندادی ...غیر ممکنه کیر وارد این سوراخ شده باشه ......هههههههه افرین صحرا پیداس در رشته کون و کون شناسی کارشناس خوبی هستی ...اصلا کیر سهله حتی انگشت غریبه هم بهش نخورده اکبند اکبنده ....ههههههه .وای چه خوشکله اونم با اب کوست که اطرافش پخش شده و خیسش کرده ....کشته و مرده سوراختم سحر جوون ...حالا اجازه دارم کمی نوازشش کنم ...نوچ .نوچ ....همین کافیه ...... اه صحرای بلا گرفته واجب شد که دوش بگیرم ...خب منم میام جفتی دوش می گیریم ....موافقم صحرا به شرطی که دیگه شیطونی نکنی هم وقتشو ندارم و هم حوصله شو ...
بدونه اتفاق سکسی خاصی سحر و صجرا دوش گرفتند وبیرون اومدند
سحر جوون حالاکه تو وقت نداری من با تو هماهنگ می کنم و مراسم خودمو میزارم واسه ایام نوروز ۵۶ تا تو بتونی شرکت کنی ...برات برنامه های خوبی گذاشتم بدونه تو صفایی نداره ....ههههه..فقط مثل مراسم الانمون نباشه ...از این بهتره قربونت برم .....عصبیم نکن صحرا دیگه بهت راه نمیدم بار اخره که با تو لز می کنم ....حالا می بینی سحر .....من رفتم ....بای صحرا به سارا سلام برسون و بهش بگو میام دیدنش ...سارا دختر خوب و ساده ایه مثل تو شیطون نیس ......قربون تو سحر جوون فدات .....
نازنین در کلاس هایش یک حواسش به خواستگاری مهران شده بود و یه سرش به کلاس و شاگرداش ...فقط چشمش به ساعتش بود که هر چه زودتر زنگ خاتمه تدریسش به صدا دربیاد ...می خواست با مشورت با سحر بهترین و حساس ترین تصمیمشو بگیره .....وبعد از خاتمه کلاس و بدونه اینکه توجهی به بهرام داشته باشه راهی خونه شد ..بهرام از بی توجهی سحر و نازنین کلافه و و ناراحت و بهم ریخته شده بود و راهشو کج کرد و به طرف خونه سارا رفت ....ارتباط خوبی با پدر و خصوصا مادر سارا داشت و هر بار که میرفت خونه شون بدونه تعارف و مشکلی ازش پذیرایی می کردند مادر سارا به بهرام اعتماد کامل داشت حتی اجازه داده بود که در اتاق سارا کنارش باشه ولی ادب و نزاکت و ساده گی سارا به شکلی بود که کمتر این اتفاق میفتاد و سارا سواستفاده از اعتماد مادرش نمی کرد و هر ملاقاتی که باهم داشتن در بیرون از خونه اتفاق میفتاد ..اون روز ناهار بهرام مهمون شده بود و سارای بیمار و بی روحیه ...خنده بر لباش نقش گرفته بود ....بهرام با دستای خودش قرص و شربتشو بهش داد و لباشو بوسید .....اه سارای عزیزم خدا اون روزو نیاره بیماری تو رو ببینم .....مرسی بهرام جوون ..تو خیلی خوبی با دیدن تو خیلی بهتر شدم ..نمی دونم چه مرگمه مدتیه خیلی بیحالم و همش زود زود سرما میخورم میگم نکنه مرگم نزدیکه ....اه خدا نکنه سارا این حرفو نزن .....اه بهرام چرا ناراحتی از چشات غم و غصه میباره اگه واسه منه ..که من ارزششو ندارم غصمو بخوری ...نه سارا جوون ...کلا جالم خوب نیس روحیه خوبی ندارم شاید دلیلش تنهایم باشه مامانم که نیس و اکرم هم در شیرازه و سحر که سپاه دانش شده و بعدشم به تنهایی عادت ندارم ..هر چند دو روزی میشه سحر برگشته و خونه با بودنش شور و حالی گرفته ..ولی ....ولی چی بهرام....ولی حس می کنم هنوز بزرگ نشدم و وظایفی که باید انجام بدم بخوبی نمی تونم به نتیجه لازمه برسونم ....با تو خیلی راحتم و راستش خواهرم سحر با وجود اینکه یک دختره ولی خیلی ازمن با تجربه تر و بهتر تصمیم می گیره و عمل می کنه ...یک خانم در خونه مهمون ما هستش که کوتاهی کردم و نتونستم ازش محافظت کنم واین منو عذاب میده و حالا بمونه بدشانس هم هستم و فرصتی نصیبم شد که مدتها در ارزوی رسیدنش بودم ولی وقتیکه شرایطش فراهم شد نتو نستم ازش استفاده کنم ...بدشانس چی بهرام میشه واضح تر بگی.......اه قربونت برم ..بی خیال ...فقط یک درد دل بود که باید به یکی می گفتم و اونم تو بودی ....حالا اجازه هس کمی ماچت کنم ..نه نه بهرام مریضم و توم مریض می کنم ....فقط یه ذره ماچ و نوازش ....دستای من شفاس و چه بسا خوبت کردم ...نه نه بهرام نکن ....نه خواهش می کنم نکن تو خونه هستیم مامانم می شنوه...خب ساکت بمون سارا جوون میخام شهوتیت کنم ...بلکه با شهوتت درد و بلا ازت دور بشه .....اوه بهرام چه حرفای خوبی میزنی ..پس اونجامو خوب بمال ..وای بازم میگی اونجام .....از دست تو سارا ....باید بگی کوسمو بمال ...حالا که نمیگی کوسم منم سوراخ کونتو انگشتی می کنم و این مه مه ای خوشکلتو هم دهنم می گیرم و به اضافه باسن نرم و خوشکلت هم باید دست بخوره ...تا شرم و حیات بریزه ....نمیگم بهرام حتی اگه هم سوراخمو بکنی ..هههه...اه خندیدی عشقم ....قربون اون لبخندای خوشکلت برم من ......عزیزم چه بخای چه نخای میرم سراغ کوس خوشکلت واونقد می لیسم و تا ارضات نکنم ول کنش نمیشم ...نه نه نه بهرام اونجام نه ..خواهش می کنم اخه ممکنه تمیز نباشه هر چی باشه مریضم مهم نیس عشقم .....اه اه برای من بهشته ..اووووف چه بویی هم داره ...بوی عشق و شهوت میده ...اه اه بهرام .....عاشقتم بهرام ....دوست دارم بهرام ...طبیب من توهستی بهرامم......نه نه نه .....اییییییییی....چه خوب می خوریش ....اووووی .....اه اه اه اه بهرام بسه دیگه لطفا سردم شده ..دارم می لرزم اونجامو ول کن و منوبغل کن ....لطفا لطفا ......اه سارای من چرا می لرزی نمی دونم بغلم کن به اغوشت احتیاج دارم ...چشم عشقم اصلا میریم زیر پتو و اونجا برات داستان میگم تا خوابت ببره و کمی هم با چاک باسن خوشکلت ور میرم ...بگو داستان ...یه داستان رومانتیک و کلاسیک .....اه بهرام ارضا شدم اونم در حال مریضی
بهرام با همه وجود و خواسته و ارادت و علایقی که به سارا داشت براش سنگ تموم گذاشت و دقایق زیادی داستان گفت و با یک دستش از کمر تا باسن و چاک کونشو و به اضافه رونای لطیفش رو مورد نوازش قرارداد و دست دیگشو اختصاص به پستوناش و چهره سرد و عرق کرده اش و موهاش داد و بعد از اینکه مطمئن شد که خوابش برده ارووم و اهسته پتو روکاملا روش کشید و اتاقشو ترک کردوبعد از خدا حافظی از والدین سارا به طرف خونه اش راهی شد و روز بعد که تلفنی احوال سارا رو پرسید فهمید که واقعا کاراش شفا بخش و موثر بوده و سارا خوب و درمان شده بود
مهران بعد از جدا شدن از سحر و نازنین نیمه مست و سرخوش یک سره به خونه سازمانی مجهزش رفت و زیر دوش اب سرد رفت تا مستی از سرش بپره وظایف کاریش اقتضا می کرد که به حالت طبیعیش برگرده چون هر لحظه ممکن بود اتفاقی و حادثه ای و پرونده ای پیش بیاد و مجبور بشه به اداره ش برگرده ...در زیر دوش ابتدا به سحر فکر کرد و اندامش و ترکیب و نقاط حساسشو که شهوت برانگیز بود به تصوریر کشید و همزمان نازنین هم در کنارش به نقش و نمایش گذاشت و کیرش چنان راست شد که رو بالا جهت گرفت ولذا دونست که نازنین به اندازه کافی بهش حشریت و شهوت کافی خواهد داد که راضی و ارضاش کنه و میتونه زن ایده ال زندگیش باشه باید حقیقت و واقعیت رو هم باور و قبول می کرد که طاهره و سحر همسرش نخواهند شد و بیشتر در تصمیمش راسخ شد که هر چه سریعتر نازنین رو به عقد خودش دربیاره ....هر لحظه و هر دقیقه ای که به نازنین فکر می کرد بیشتر بهش وابسته میشد و کم کم به خودش قبولاندکه عاشقش شده و باید این موضوع هر چه سریعتز اجرایی می کرد چون سحر بهش توهین نامردی و ناتوانی جنسی زده بود و تنها راه خلاصی از این اتهام حاملگی نازنین میشد و بس .....ولی از تجاوز کوتاه مدتی که به کوس نازنین توسط نادر و به دستور فتح علی شده بود خونش به جوش اومده بود و بلافاصله گوشی تلفنو بلند کرد و شماره اداره رو گرفت و از چگونگی دستگیری فتح علی مطلع شد که تا اون لحظه موفق به دستگیریش نشده بودند باید خودش دست بکار میشد و فوری خودشو به اداره رسوند و با تیمی از خبره ترین کارگاه های اگاهی راهی منطقه و حوزه فعالیت فتح علی شدند و یک ساعت طول نکشید که فتح علی و شش نفر از ارازل و اوباش دور برشو باهم باز داشت کرد و خودش شخصا باز جوی فتح علی شد ...شکنجه و کتکی که مهران به فتح علی زد ناشی از همه نفرتش بود و تاوان کارها و جرایم زیاد و ظلم و تجاوزات زیادی بود که در حق پسرای کم سن و سایرین روا داشته بود و در نهایت بهش گفت ....اهای فتح علی ....با این سبیل اویزون و کلفت و چخماقیت از خودت و پدر و مادر بیگناه و بیچاره ت و قانون خجالت و شرم نمی کنی .....این همه گناه و جرم و تجاوز برای چه و چرا ..انگار به این همه جرائم هم افتخار می کنی و می نازی ...خیلی کتک از دستم خوردی و له لورده شدی فقط یک مورد مونده اونم اراده کردم نصف سبیلتو قیچی کنم و به خوردت بدم به اضافه ادرار نازنین و گوه نادر که باید همشو بخوری ..یعنی به خوردت میدم ....فهمیدی کثافت عوضی اینجا اداره اگاهیه و خیال کردی اومدی هتل ....
و مهران ادعاشو ثابت کرد و روز بعد با دعوت از نازنین و نادر و بعد از اینکه باز هم به اندازه کافی با کتک و سیلی و مشت و لگد از خجالتش درومد نصف سبیلشو قیچی کرد و به اضافه نمودن دو مورد ذکرشده ..از فتح علی بخوبی و شایستگی که استحقاقشو داشت پذیرایی کرد و پرونده شو بدین شکل بست و روانه زندونش کرد .......مهران با افتخار تموم نگاهش به نازنین بود و وقتیکه از دهنش تشکر شنید به خودش بیشتر بالید و در جواب بهش گفت ...نازنین ..واقعا بهت علاقه مند شدم ..نازی من دیگه تو هستی ....اوه اقا مهران امیدوارم تو لیست ۶۰نفره شما فقط نباشم بلکه جام تو قلبتون باشه دقیقا همون طوره نازی خانمم...لیست شما تک نفرس و دائمی .اونم در قلبم ..پس اجازه شرف یابی می فرمائید شب همین جمعه خدمتتون برسم ...اوووه اقا مهران چی بگم ....
و نادر هم به خاطر کیری که برای دو دقیقه کوتاه در کوس نازنین داخل کرده بود و ناکام بیرون کشیده بود به اندازه همون تایم شخصا از دست مهران کتک جانانه ای خورد ووقتیکه علت کتک خوردنشو پرسید ...جواب شنید ..این سوالتو از کیرت بپرس جوابش پیش اونه ..اگه فهمیدی اونوقت بیا پیشم و به من هم بگو .تا بدونم ....ولی بهت توصیه می کنم بدونه دلیل هیچ وقت همچین کاریو با هیچ کسی نکن .....ولی قربان من بهم تجاوز شده ....اخه پسرره احمق بجاش گوه تو به خوردش دادم و در نهایت هم زندونی شده دیگه چی از این بهتر ...برو سریع ...و مواظب خودت باش که از پشت ضربه نخوری .....
مهران پدر ومادرش در دست رس نبود و چون خیلی عجله داشت به ناچار به فکر افتاد به جای والدینش از مافوقش و بالاترین مقام نظامی شهر یعنی تیمسار همایون .....ریاست شهربانی وقت شهر دعوت و استفاده کند و از همه مهم تر وجهه خوبی براش داشت و پیش نازنین ارزش مند نشون میداد.. و لذابا دفتر تیمسار تماس گرفت و هماهنگ کرد که باهاش ملاقات کند ....وقتیکه در اتاق مجهز و شیک تیمسار رو باز کرد متوجه حضور خانومش شد که روبروی شوهرش و روی مبل پاهای لخت و پر گوشت شو رو هم گرفته و نیم رخ باسن و پهن و طاقچه ای شو به شکل حشرگونه ای به معرض نمایش گذاشته بود مهران هر کاری کرد نتونست چشماشو از خانمش دور نکنه و از لحظه سلام و احترام نظامیش و تا دعوت به نشستنش در روبروی حمیده خانم بیشتر از ۵بار نگاه به پرو پاچه و سینه های درشت و توپی نیمه لخت ش کرد و هوسی شد ...مهران جندین بار با خانمش ملاقات و رو در رو شده بود و متوجه شده بود که حمیده بی توجه بهش نیست ولی میترسید جواب ایما و اشاره های زود گذر و حرفه ای حمیده رو بده و احتیاط و ادب و رو رعایت و سرلوحه رفتارش کرده بود ولی اینک قضیه فرق می کرد و موضوع خواستگاری و ازدواجش شده بود و حمیده فکر می کرد که چرا موفق نشد مهران خوش تیپ و خوش سیما رو تورش کنه و حداقل یک بار باهاش سکس کنه و بهش بر خورده بود اونی که خیلی به خودش می نازید و مدعی بود که گوشه چشمی به هر کسی دوخته غیر ممکن بوده که باهاش جور نشده .....این خیانت های زیرکانه و زرنگ گونه رو بعد از حدود ده سال از زندگی مشترکش با تیمسار شرو ع کرده بود چون تیمسار بیشتر از اینکه به گائیدن و سیر کردن هوس های زنش برسه ..به شکم و پر خوری و گاها گی بازی هاش میرسید و حمیده یه جورایی باید بهش حق داده میشد که به جاده خیانت و کوس دادنش منحرف بشه ....حمیده وقتی فهمید که شب جمعه به عنوان جانشین مادر مهران در جلسه خواستگاری باید حضور داشته باشه با خودش عهد کرد قبل از شب جمعه کیر مهران رو به کوسش برسونه و از همون لحظه عشوه هاشو در حضور شوهرش شروع کرد و مهران حرفه ای و ماهر بخوبی خواسته ومنظور رو فهمید و درک کرد و تصمیم گرفت شماره ۲۶ لیست سیاهشو به حمیده جون اختصاص بده ....و لحظه حیاتی برای طرفین خیلی سهل و اسون فرا رسید و تیمسار به جلسه ای دعوت شد و از مهران خواست با ماشینش همسرشو به خونه برسونه و مهران حمیده رو در کنارش نشوند و به سرعت به طرف خونه مجلل و سازمانی تیمسار راه افتاد .....هردو ساکت بودند و فقط حمیده لباشو از فرط شهوتش گاز می گرفت و به نمایش مهران می گذاشت و مهران هم در جواب این حرکت کیرشو جابجا می کرد .....به خونه رسیدند و بدونه تعارف و حرف حدیثی هردو باهم داخل خونه شدند و گماشته ایستاده در پشت در خونه از دیدن این صحنه تعجب نکرد چون بارها چنین سناریو رو مشاهده کرده بود وفقط در درونش اه و افسوس می کشید که چرا بااین همه امکانات و پول و موقعیت اجتماعی ...چنین خانمی به شوهرش خیانت کنه ...قلب ساده و پاک این سرباز تا این حد فهم ودرک نشون می داد ..و ناراحت و افسوس می خورد ...چه بسا این جوان سرباز و سر خورده در سال ۵۷ یکی از قیام کنندگان انقلاب به حساب میومد ....مهران منتظر حمیده شد که به دستشویی رفته بود که محتویات سوراخشو تخلیه و تمیز کنه ...اون قصد کون دادن داشت ...و مهران تا لحظه بیرون اومدنش از دستشویی کیرشو می مالید و مثل قصابی که چاقوشو تیز میکنه و خیاطی که سوزنشو با نخش کیپ و بهم میزنه ..ووقتیکه حمیده جون .خرامان خرامان وارد اتاق خوابش شد با کیر کلفت و خوش رخ و زیبای مهران روبرو شد و از شدت خوشی و حشریتش دو دستاشو بهم زد و کف زنان به طرف مهران هجوم اورد و بازوشو گرفت و به روی تخت دو نفره شیک و پیکش پرتش کرد و و پاهاشو از هم باز کرد و بدونه اینکه واسش ساک بزنه کوسشو روی کیرش تنظیم کرد و با فریاد بلندی که ندا داد و گفت اومدم ...خودتو نگه دارمهران کیر کلفت .....و سپس اه بلندی کشید و ودر لحظه ای که بلند شد که کیرشو از کوسش دور کنه چنان فریادی زد که مهران دستاشو به گوشاش گرفت ...انگار جرر خورده بود..هیکل به اون گندگی و تو پری و بعد از اون همه کوس دادن هنوز خیلی گشاد نشده بود ولی تپلی بودن اندامش و کوسش ونیز خشکی کیرو کوس همدیگه در فریاد و جرر خوردنش هم لابد بی تاثیر نبود و حمیده بعد ار بالا و پایین کردن اندک در روی کوسش کیرشو اندکی به طرف بالاتر هدایت کرد و در سوراخ گشاد کونش جا داد و این بار بدونه فریاد و اعتراض و دردی تا دسته روش نشست و یک اخ کوچو لو هم بیرون نداد..براستی حمیده کون بده حرفه ای تموم عیاری نشون می داد....و تا پایان سکسش و در همین استایل کونشو داد و ابشم در سوراخش جذب و نوش روده بزرگش کرد و در خاتمه گفت ..پدر سوخته تیمسار خیال می کنه فقط خودش خیانت می کنه ....من ازش همیشه جلو زدم اگه اون یک بار خیانت کنه من سه بار بهش خیانت می کنم ...تیمسار پدر سوخته فلان فلان شده ..... مهران ردیف شماره ۲۶ رو به این شکل رد کرد وبه شماره ۲۷ فکر می کرد که چی کسی میتونه باشه ....و ایا ممکن خواهد بود که بعد از ازدئاج با نازنین امارشو تا شماره ۶۰ ادامه بده و یا نه ...غروب روز خواستگاری فرا رسیده بود و در لحظه ای که خودشو اماده می کرد و بهترین کت و شلوارشو تنش می کرد به یاد روزی افتاد که .......
     
  
مرد

 
عالی بود
     
  

 
خیلی داستان عالی
یعنی واقعا روزی خواهد رسید که سحر و مهران با هم عاشق و معشوق هم شوند مهران به آرزوی خود برسد حتی بعد بعد از ازدواج سحر باز هم رابطه داشته باشن
داستانت خیلی عالی است موفق باشی
I love sex
     
  

 
من در این سایت فقط بخاطری همین داستان می آیم به خصوص که رابطه مهران و سحر و اکرم بخاطری که خودم رابطه داشته واقعی با برادرم دارم چندین سال میشه ولی داستان نویس خوبی نیستم
از افغانستان هستم❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
I love sex
     
  

 
نویسنده داستان وقتشه دیگه سحر رو به گاییدن بدی از کس و کون نفر اول که به گایدنش بده
اول شهریار دوم مهران
سوپرایز و غافل گیری برای خوانندها
سکس سحر و امیر مارچوبه تا مزه کس کردن و کون کردن بیاد زیر زبونش تا بلکه هدایت بشه به راه راست خخخ بره دنبال کار و دست از جقی بودن برداره و ننش هم نفسی بکشه والا خخ سوپرایز خوبیه
یه پیشنهاد دیگه یه از بین فرانک و سحر هم بنویس
ویه پیشنهاد دیگه روزای آخر سربازی سر تو اون رو ستا سحر با عزت خان یه سکس داشته باشه که عزت خان تنها کسی باشه که از سحر کام میگیره
یه پیشنهاد دیگه اینکه سورپرایزی هم میشه
وارد کردن یه دختر شیمیل دو جنسه که این بار سحر به خاطر خوشکلی دختره
عاشقش میشه و سحر آغاز گر رابطه میشه و وقتی میفهمه شیمیله
خوشحال میشه و برای اولین بار حاضر به کون دادن میشه و اوپنش توسط یه شیمیل کونش باز میشه حالا این دختر شیمیل میتونه خواهر مثلا شهریار باشه یا یه دوست جدید تو محله یا بهتر از اون یه دختر شیمیل تو اون روستا که معلمه باشه تا اونجا با هم آشنا و سکس
از کون و دیگه مدلها رو داشته باشند یه دختر مثلا شهری اون روستا که به شهر رفته تحصیلات داره و برگشته به روستا
البته نویسنده داستان عمدا سحر رو به گاییدن نمیده چون برگه برنده داستانش سحر
وگرنه سحر هم کون و کسش رو بده داستان مثل داستان‌های دیگه تکراری میشه در واقع نویسنده با به گا ندادن سحر داره بار روح روان خواننده بازی میکنه
باید شهریار رو برا گاییدن سحر وارد کرد تا شهریار بتونه سحر رو از کس و کون بکنه تا راه برای مهران برای گاییدن از دو تا سوراخش باز بشه
     
  
صفحه  صفحه 56 از 107:  « پیشین  1  ...  55  56  57  ...  106  107  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

خاطرات بهرام و مامانش


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA